• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 10257)
جمعه 2/1/1392 - 20:16 -0 تشکر 595358
"گل" در ادبیات فارسی

سلام
سال نو مبارک

به قول حضرت حافظ :

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

 

دوستان عزیز انجمن واژه ی «گل» در ادبیات ما بسیار بکار رفته است بیایید با اشعاری که از این واژه استفاده شده است بیشتر آشنا شویم.

نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 2/1/1392 - 21:3 - 0 تشکر 595406

انوری



هرکه دل بر چون تو دلداری نهد




سنگ بر دل بی‌تو بسیاری نهد







وانکه را محنت گلی خواهد شکفت




روزگارش این چنین خاری نهد







وانکه جانش همچو دل نبود به کار




خویشتن را با تو در کاری نهد







تحفه سازد گه گهم آن دل ظریف




آرد و در دست خونخواری نهد







نیک می‌کوشد خدایش یار باد




بو که روزی دست بر یاری نهد







عشق گفت این هجر باری کیست و چیست




خود کسی بر دل ازو باری نهد







بار پای اندر میان خواهد نهاد




تا به وصلت روز بازاری نهد







هجر گفت از جانب تو راست شد




اینت سودا و هوس آری نهد







یار پای اندر میان ننهد ولیک




انوری سر در میان باری نهد



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 2/1/1392 - 21:4 - 0 تشکر 595407

انوری



ای دلبر عیار ترا یار توان بود




غمهای ترا با تو خریدار توان بود







با داغ تو تن در ستم چرخ توان داد




با یاد تو اندر دهن مار توان بود







بر بوی گل وصل تو سالی نه که عمری




از دست گل وصل تو پر خار توان بود







در آرزوی شکر و بادام تو صد سال




بر بستر تیمار تو بیمار توان بود







صد شب به تمنای وصال تو چو نرگس




بی‌نرگس بیمار تو بیدار توان بود







آنجا که مراد تو به جان کرد اشارت





با خصم تو در کشتن خود یار توان بود



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 2/1/1392 - 21:5 - 0 تشکر 595408

انوری



از نازکی که رنگ رخ یار می‌نماید




گل با همه لطافت او خار می‌نماید







وانجا که سایهٔ سر زلفش رخ بپوشد




روز آفتاب بر سر دیوار می‌نماید







داعی عشق او چو به بازار دین برآید




سجاده‌ها به صورت زنار می‌نماید







در باغ روزگار ز بیداد نرگس او




تا شاخ نرگسی به مثل دار می‌نماید







فردای وعده‌هاش چنان روزگار خواهد




کامسال با بهانهٔ او پار می‌نماید







گفتم که بوسه گفت که زر گفتمش که جان




گفت ای زبون نگر که خریدار می‌نماید







گفتم که جان به از زر گفتا که گر چنین است




زانم ازین متاع به خروار می‌نماید







تدبیر چه که هرکه ز گیتی به کاری آمد




در کار او فروشد و هم کار می‌نماید







زینسان که مانده‌اند کرا کار ازو برآید





چون کار انوری ز غمش زار می‌نماید



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 2/1/1392 - 23:9 - 0 تشکر 595423

از انوری




به عمری در کفم یاری نیاید




ور آید جز جگرخواری نیاید







بنامیزد ز بستان زمانه




ز گل قسمم بجز خاری نیاید







کنون نقشم کسی می‌باز مالد




که با او از دوشش چاری نیاید







به جانی بوسه‌ای می‌خواستم گفت




به هر جانی یکی باری نیاید







مرا در مذهب عشقش گر او اوست




ز ده سجاده زناری نیاید







به صرف جان چو در بازار حسنش




به صد دینار دیداری نیاید







برو چون کیسه‌ای دوزم که هرگز




مرا در کیسه دیناری نیاید







مرا گوید نیاید هیچت از من




چه گویم گویمش آری نیاید







مبند ای انوری در کار او دل





ترا زو رونق کاری نیاید




نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 2/1/1392 - 23:11 - 0 تشکر 595424

از انوری



نو به نو هر روز باری می‌کشم




بار نبود چون ز یاری می‌کشم







ناشکفته زو گلی هرگز مرا




هر زمان زو رنج خاری می‌کشم







گر بلایش می‌کشم عیبم مکن




کین بلا آخر به کاری می‌کشم







زحمت سرمای سرد از ماه دی




بر امید نوبهاری می‌کشم







عشق هر دم در میانم می‌کشد




گرچه خود را بر کناری می‌کشم







کار من روزی شود همچون نگار




کاین غم از بهر نگاری می‌کشم







فخر وقت خویشتن دانم همی




اینکه از خصمانش عاری می‌کشم







بار او نتوان کشید از هجر و وصل




پس مرا این بس که باری می‌کشم







تو مرا گویی کشیدی درد و غم





من چه می‌گویم که آری می‌کشم



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 2/1/1392 - 23:12 - 0 تشکر 595425

از انوری



هر غم که ز عشق یار می‌بینم




از گردش روزگار می‌بینم







بیداد فلک از آنکه دی بودست




امروز یکی هزار می‌بینم







تا شاخ زمانه کی گلی زاید




اکنون همه زخم خار می‌بینم







دربند دمی که بی‌غمی باشم




بنگر که چه انتظار می‌بینم







در هر دل دوستی بنامیزد




صد دشمن آشکار می‌بینم







آن می‌بینم که کس نمی‌بیند




آری نه به اختیار می‌بینم







با دست زمانه در جهان حقا




گر پای کس استوار می‌بینم







گردون نه شمار با یکی دارد




نام همه در شمار می‌بینم







با دهر مساز انوری کاری





کین کار نه پایدار می‌بینم



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 2/1/1392 - 23:13 - 0 تشکر 595426

از انوری



بر مه از عنبر عذار آورده‌ای




بر پرند از مشک مار آورده‌ای







بر حریر از قیر نقش افکنده‌ای




بر گل از سنبل نگار آورده‌ای







هرچه خوبان را به کار آید ز حسن




در خط مشکین به کار آورده‌ای







بیش رخ منمای کاندر کار تن




روح را چون زیر و زار آورده‌ای







دوش می‌کردی حساب عاشقان





انوری ار در شمار آورده‌ای



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 2/1/1392 - 23:14 - 0 تشکر 595427

از انوری



بی‌دلم ای یار همچنان که تو دیدی




دیده گهربار همچنان که تو دیدی







در کف عشق تو جان ممتحن من




هست گرفتار همچنان که تو دیدی







وز گل رخسارت ای نگار سمن‌بر




بهرهٔ من خار همچنان که تو دیدی







کوژ چو چنگ تو همچو نالهٔ زیرست




نالهٔ من زار همچنان که تو دیدی







پرسی و گویی چگونه‌ای تو چه گویم




بی‌دل و بی‌یار همچنان که تو دیدی



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 2/1/1392 - 23:16 - 0 تشکر 595428

از انوری



روز عیش و طرب و بستانست




روز بازار گل و ریحانست







تودهٔ خاک عبیر آمیزست




دامن باد عبیر افشانست







وز ملاقات صبا روی غدیر




راست چون آزدهٔ سوهانست







لاله بر شاخ زمرد به مثل




قدحی از شبه و مرجانست







تا کشیده است صبا خنجر بید




روی گلزار پر از پیکانست







فلک از هاله سپر ساخت مگر




با چمن‌شان به جدل پیمانست







میل اطفال نبات از پی قوت




سوی گردون به طبیعت زانست







که کنون ابر دهد روزیشان




هر کرا نفس نباتی جانست







باز در پردهٔ الوان بلبل




مطرب بزمگه بستانست







کز پی تهنیت نوروزی




باغ را باد صبا مهمانست







ساعد شاخ ز مشاطهٔ طبع




غرقه اندر گهر الوانست







چهرهٔ باغ ز نقاش بهار




به نکویی چو نگارستانست







ابر آبستن دریست گران




وز گرانیش گهر ارزانست







به کف خواجهٔ ما ماند راست




نی که آن دعوی و این برهانست







مضمر اندر کف این دینارست




مدغم اندر دل آن بارانست







کثرت این سبب استغناست




کثرت آن مدد طوفانست







بذل آن گه به و دشوارست




جود این دم به دم و آسانست







گرچه پیدا نکنم کان کف کیست




کس ندانم که برو پنهانست







کف دستیست که بر نامهٔ رزق




نام او تا به ابد عنوانست







مجد دین بوالحسن عمرانی




که نظیر پسر عمرانست







آنکه در معرکهٔ سحر بیان




قلمش همچو عصا ثعبانست







طول و عرض دلش از مکرمتست




پود و تار کفش از احسانست







چرخ با قدر بلندش داند




که برو اوج زحل تاوانست







ابر با دست جوادش داند




که برو نام سخا بهتانست







نظرش مبدا صد اقبالست




سخطش علت صد خذلانست







ناوک حادثهٔ گردون را




سایهٔ حشمت او خفتانست







در اثر بهر مراعات ولیش




خار عقرب چو گل میزانست







بر فلک بهر مکافات عدوش




زخمهٔ زهره شل کیوانست







نفخ صورست صریر قلمش




نفخ صوری نه که در قرآنست







کان نشوری دهد آنرا که تنش




بر سر کوی اجل قربانست







وین حیاتی دهد آنرا که دلش




کشتهٔ حادثهٔ دورانست







ای تمامی که پس از ذات خدای




جز کمال تو همه نقصانست







تیر دیوان ترا مستوفی




چرخ عمال ترا دیوانست







زهره در مجلس تو خنیاگر




ماه بر درگه تو دربانست







فتنه از امن تو در زنجیرست




جور از عدل تو در زندانست







بالله ار با سر انصاف شوی




نایب عدل تو نوشروانست







کچو زو درگذری کل وجود




جور عبدالملک مروانست







شیر با باس تو بی‌چنگالست




گرگ با عدل تو بی‌دندانست







آن نه شیر است کنون روباهست




وین نه گرگست کنون چوپانست







هست جرمی که درو شیر فلک




همه پوشیده و او عریانست







قلم تست که چون کلک قضا




ایمن از شبهت و از طغیانست







از پی خدمت تو گوی فلک




نه به صورت به صفت چوگانست







در بر سایهٔ تو ذات عدوت




نه به معنی به صور انسانست







در سرای امل از جود کفت




سفره در سفره و خوان در خوانست







زآتش غیرت خوان تو مقیم




بر فلک ثور و حمل بریانست







هرچه در مدح تو گویند رواست




جز تو ، وان‌لم‌یزل و سبحانست







شعر جز مدحت تو تزویرست




شغل جز طاعت تو عصیانست







رمزی از نطق تو صد تالیف است




سطری از خط تو صد دیوانست







پس مقالات من و مجلس تو




راست چون زیره و چون کرمانست







وصف احسان تو خود کس نکند




من کیم ور به مثل حسانست







من چه دانم شرف و رتبت آنک




عقل در ماهیتش حیرانست







از تو آن مایه بداند خردم




که ترا جز به تو نتوان دانست







ای جوادی که دل و دست ترا




صحن دریا و انامل کانست







روز نوروز و می اندر خم و ما




همه هشیار، نه از حرمانست







کس دگرباره درین دم نرسد




پس بخور گرچه مه شعبانست







به خدای ار به حقیقت نگری




مه شعبان و صفر یکسانست







همه بگذار کدامین گنه است




که فزون از کرم یزدانست







تا که نه دایرهٔ گردون را




حرکت گرد چهار ارکانست







در جهان خرم و آباد بزی




زانکه آباد جهان ویرانست







از بد چار و نهت باد پناه




آنکه بر چار و نهش فرمانست







مدت عمر تو جاویدان باد





تا ابد مدت جاویدانست



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 2/1/1392 - 23:17 - 0 تشکر 595429

از انوری



شب و شمع و شکر و بوی گل و باد بهار




می و معشوق و دف و رود و نی و بوس و کنار







سبزه و آب گل‌افشان و صبوحی در باغ




نالهٔ بلبل و آواز بت سیم عذار







خوش بود خاصه کسی را که توانایی هست




وای بر آنکه دلی دارد و آنهم افکار







نوبهار آمد و هنگام طرب در گلزار




چه بهاری که ز دلها ببرد صبر و قرار







ساقیا خیز که گل رشک رخ حورا شد




بوستان جنت و می کوثر و طوبیست چنار







مرده خواهد که بجنبد به چنین وقت از جا




کشته خواهد که ز خون لاله کند با گلنار







کار می‌ساز که بی‌می نتوان رفت به باغ




مست رو سوی چمن تات کند باغ نثار







بلبل شیفته مست است و گل و سرو و سمن




نپسندند که او مست بود ما هشیار







باد نوروز سحرگه چو به بستان بگذشت




گل صد برگ برون رست ز پیرامن خار







چرب‌دستی فلک بین تو که بی‌خامه و رنگ




کرد اطراف چمن را همه پر نقش و نگار







نقش‌بندی هوا باز نگه کن بر گل




که دو صد دایره بر دایره زد بی‌پرگار







شکل غنچه است چو پیکان که بود بر آتش




برگ بیدست چو تیغی که برآرد زنگار







گل نارست درخشنده چو یاقوتین جام




دانهٔ نار چو لل و چو در جست انار







طفل غنچه عرق آورده ز تب بر رخ از آن




مادر ابر همی اشک برو بارد زار







دی گل سرخ و سهی سرو رسیدند به هم




در میان آمدشان گفت و شنودی بسیار







گل همی گفت ترا نیست بر من قیمت




سرو می‌گفت ترا نیست بر من مقدار







گل ازو طیره شد و گفت که ای بی‌معنی




دم خوبی زنی آخر به کدام استظهار







گویی آزادم و بر یک قدمی پیوسته




دعوی رقص نمایی و نداری رفتار







سرو لرزان شد و زان طعنه به گل گفت که من




پای برجایم و همچون تو نیم دست‌گذار







سالها بودم در باغ و ندیدم رخ شهر




تو که دوش آمدی امروز شدی در بازار







گل دگربار برآشفت و بدو گفت که من




هر به یک سال یکی هفته نمایم دیدار







نه پس از یازده مه بودن من در پرده




که کنون نیز بپوشم رخ و بنشینم زار







سوی شهر از پی آن رفتم تا دریابم




بزم خورشید زمین سایهٔ حق فخر کبار







نازش ملک و ملک ناصر دین قتلغ شاه




که بدو فخر کند تخت به روزی صدبار







آن جوان بخت شه پاکدل پاک‌سرشت




آن نکوسیرت نیکوسیر نیکوکار







آن خردمند هنردوست که کردست خجل




بحر و کان را به گه بذل یمینش ز یسار







کف او ضامن ارزاق وحوشست و طیور




در او قبلهٔ ارکان بلادست و دیار







خه‌خه ای قدر ترا طارم گردون کرسی




زه زه ای رای ترا صبح منیر آینه‌دار







هرچه گویم به مدیح تو و گویند کسان




تو از آن بیشتری نیست در آن هیچ انکار







منکران همه عالم چو رسیدند به تو




بر تمیز و خرد و خلق تو کردند اقرار







احتشام تو درختی است به غایت عالی




که نشاط و طرب و ناز و نعیم آرد بار







تو سلیمانی و زیر تو فرس تخت روان




تخت از معجزه بر باد نشسته چو غبار







چون کدو خصم تو گردنکش اگر شد چه شود




هم تواش باز کنی پوست ز تن همچو خیار







با همه سرکشی توسن گردون چو شتر




دست حکم تو ببینیش درون کرد مهار







نیست جز کلک تو گر کلک بود مشک‌فشان




نیست جز طبع تو گر طبع بود گوهربار







همچو باران به نشیب افتد بدخواه تو باز




گر به بالاکشدش چرخ دو صد ره چو بخار







دشمنت را چو خرد نیست اگر گنج نهد




نشود مالک دینار به ملک و دینار







نشود مشک اگر چند فراوان ماند




جگر سوخته در نافهٔ آهوی تتار







علم دولت تو میخ زمین است و زمان




عزت ذات شریفت شرف لیل و نهار







ده ره از نه فلک ایام شنیدست صریح




که تویی واسطهٔ هفت و شش و پنج و چهار







گر چو فرعون لعین خصم تو در بحر شود




موکب موسویت گرد برآرد ز بحار







باز تمکین تو هرجا که به پرواز آید




سر فرو دزدد بدخواه تو چون بوتیمار







گرد نبندد کمر مهر تو چون مور عدوت




زود از پوست برون آردش ایام چو مار







تو چنانی که در آفاق ترا نیست نظیر




به صفا و به حیا و به ثبات و به وقار







باز اخوان خردمند ترا چتوان گفت




زیرک و فاضل و دشمن‌شکن و کارگذار







سرورا، پاکدلا، زین فلک بی‌سر و پا




زندگانی رهی گشت به غایت دشوار







نقد می‌بایدم امروز ز خدمت صد چیز




نقدتر از همه حالی فرجی و دستار







بندگانند فراوان ز تو با نعمت و ناز




بنده را نیز چه باشد هم از ایشان انگار







وقت آنست که خواهی ز کرم کلک و دوات




بدری پارهٔ کاغذ ز کنار طومار







بر هر آن کس که براتم بنویسی شاید




به کمال‌الدین باری ننویسی زنهار







زانکه آن ظالم بی‌رحم یکی حبه نداد




زان زر و جامه و کرباس و کتان من پار







آن کمالی که چو نقصان من آمد در پیش




زان ندیدم من از آن هدیهٔ شاهی آثار







هجو کی خواستمش گفت ولی ترسیدم




که نه بر طبع ملک راست بود آن گفتار







بحلش کردم اگر چند که او ظالم بود




با ویم بیش از این نیز مبادا سر و کار







تا جهان ماند، ماناد وجودت به جهان




بادی از بخت و جوانی و جهان برخوردار







دوستان جمع و ندیمان خوش و دولت باقی




سر تو سبز و دلت شاد و تنت بی‌آزار







عید فرخنده و در عید به رسم قربان





سر بریده عدویت همچو شتر زار و نزار



نصرالدین کریمی(مُبین)
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.