سلام بر و بچز عزیز
راوی از قول آبی بیکران : کمی پشت دیوار صبر کردم تا حرفیات یاسان و گیگیلی تموم بشه. از بالای دیوار نگاه کردم و دیدم یاسان روشو اون طرف کرده و داره میره به سمت اتاقش. و چشماش ورقلمبیده و حالت های غوزفیش شده ای به خودش گرفته و هی بر میگرده گیگیلی رو نگاه میکنه و سرشو می خارونه و دوباره راهشو ادامه میده و یه دفعه جیغ می زنه میگه وااااای هاپو.منم هاپو می خوام. و این شد که به فکر خریدن هاپو واسه پادگان افتاد
و در همون لحظات گیگیلی حرفهایی که از باباش یاد گرفته بود رو داشت به فرمانده یاسان میزد : جاوید شاه زمانه ببخشید فرمانده یاسان (توی دلش) پسر حج آقا ساسان. و فرمانده کل قوا نیکادل (و باز توی دلش) بتون میخوای یا کاهگل. جیگر تک تک فرماندهان رو برم.نهههه و (با خودش میگه که چرا بابای من این جمله رو یادم داد؟ و توی این فکر میفته که باباش هم بله ...)
همین لحظه آبی بیکران شنگول و منگول میاد نزدیک گیگیلی و میگه :
منم منم مادرتون . در رو باز کن.
و همون موقع گیگیلی میگه : اگه راست میگی دستت رو از زیر سیم های خاردار بکن تو ببینم.
نههههههههه. عذر می خواهم از حضور تک تک شما. با متن کارتون من شنگول 15 سال دارم اشتباه شد.
و ادامه داستان :
من : ببین دایی اینا دارن حقتو می خورن. فقط هم با تو بدن. شو ...
گ : چرا با من؟
من : هوووووم. چیزه. چونکه... آخه ... (خدایا چی بگم؟) آهان چون سیبیل داری.آخه دختر که نباید سیبیل داشته باشه که. باید جوش داشته باشه نه سیبیل. اصلا این سوالا چیه می پرسی.
باز من : (با جذبه)دایی نفهمیدم این حرفا چی بود زدی؟ جاوید کیه؟ جاوید و ... یعنی چی؟ بذار تظار رو ببینم.در ضمن جدیدا میدون آزادی نمیره. تو خط سدخندان کار می کنه. (نمی دونم از کدوم طرف) ولی پیداش می کنم. دیگه نشنوما
گ : دایییی من کی گفتم جاوید؟ من گفتم ناهید.
من : حالا دیگه هرچی. واسه اینکه گفتی جاوید فرمانده , آجیل هاتو ازت می گیرم.
و دو دست را تا آرنج اندر دو جیب گیگیلی کرده و تمام آجیل هایی که به او هدیه داده رو وا نکرده پس گرفت.
من : دیگه نشنوم از این حرفا. تازه برات موز هم آورده بودم. اونم 2 تا. ولی دیگه ....
گ : دایی نه. (توی دلش. تقصیر منه که گذاشتم تو دایی من بشی. اگه به آقاجوون گفته بودم من دایی نمی خواما , دیگه اینقدر پرروگی نمی کرد واسه من)
من : چی؟ بلند تر بگو اگه راست میگی. نیگا کن گیگیل دایی. من مثل خواهر زاده ام تو رو دوست دارم. واسه همین یه مطلبی رو می خوام بهت بگم.
باز من (وااای چقدر من. فکم درد گرفت): دای جوون اس ام استو روشن کن ببینم.
گ : چییییییییی؟ هه هه هه هه چیمو روشن کنم؟ و برای مسخره کردن داییش هم شده اینقدر می خنده تا حال داییشو بگیره و ادامه میده : دایی منظورت بلوتوثه؟ ههه. آقا جوون بهت یاد نداده بگی بلوتوث؟
من : چه می دونم والا. شما جوونا که هر دفعه یه اسمی میگین. زمون ما بهش می گفتن اس ام اس. حالا می گن پیامک و بلوتوث و دندانهای آبی و چمیدونم. حتما بعد هم بهش می گن ایروبیک پسران و ...
حالا روشن کن همون کوفت و زهر ماری رو دیگه. اینقدر رو اعصاب من راه نرو بچه.
گ : چی؟
من : ببخشید. لطفا روشن کنین دندانهای آبیتون رو.
گ : اوکی حالا شد. نگفتید دایی چی می خواین بفرستین؟
من : ههه یه بلوتوث جدیده. چند تا دخترن توی کلاس ... نه یعنی چیزه. اهم. (صداشو صاف می کنه و ردی می ده واسه سوتیش) اهم. چیزه یعنی دایی. یه اعلامیه ست از سوی شاه شوریده سران. اینو می گیری میری همه جا پخش می کنی. واسه همه بفرس.
گ : هییییییییه. شاه شورید.... وااااااای به ما گفتن اسمشو نیاریم. دشمن فرضی ماست. همش میریم بهش تیر اندازی می کنیم. روی همه سیبل ها اسمشو نوشتن. وااااااای. خدا مرگم.
من : دور از جون. این حرفا رو میزنن تا شما ها رو خام کنن. پسر خوبیه. تازه می خواد شما ها رو نجات بده. بیا حالا بلوتوثت رو روشن کن. همشو بخون و ...
راوی : آبی بیکران گوشی یازده 2 صفرشو در میاره و چراغ قوشو روشن می کنه و پس از عملیاتی به گیگیلی می گه گوشیتو در بیار. و آروم آروم در امتداد شب و در سیاه ِ ساکتی شروع به رفتن میکنه
و گیگیلی بلوتوثه گوشی خوشگلش(؟) رو روشن می کنه و منتظر بلوتوث می مونه ولی میبینه که اس ام اس اومد براش :
بیانیه ی مهم شاه شوریده سران:
با سلام!
به به! واقعا لذت بردیم از این پادگان. کاش از ابتدا به جای پادگان برسا به همین پادگان آمده بودیم که جای کار بسیار بیش از آن دارد. اوضاع پادگان بی حضور ما همینطور درهم است که این موجب نشاط ما هر دم ** miss text massage **
(دقیقا ارورش یادم نمیاد.)
گ : تو رو خدا دایی ما رو باش. آخرشم مسیج زد. هی خدا اونم ناقص رسید.منظورم اس ام اسه نه داییم.
ولی مدتی طول نمی کشد که اس ام اس کامل برای او میرسد و او از اعلامیه ی شاه شوریده سران مطلع میشود. و همه چیز به خوبی و خوشی تمام نمی شود و ادامه دار است این حکایت...