امروز جلو محوطه ازمایشگاه نشسته بودیم منتظر بودیم ازمایشگاه بچه ها تموم شه تا با هم بریم خونه.
من و دوستم رو یه نیمکت بعد از باغچه نشسته بودیم و رو نیمکت جلوی ازمایشگاه و پشت به ما 7-8 تا پس از بچه های ترم بالایی نشسته بودن.
ما سرگرم حرف زدن بودیم که دیدم این دو نفری که بغل ما نشستن بلند بلند می خندن اعصابم خورد شد خواستم یه چیزی بهشون بگم که دیدم وای!!!
تازه فهمیدم اینا دارن به چی می خندن!!!
جلوی پای پسرا یه متر اونورتر باغچه بود و پاهای اونا اصلا دید نداشت ازباغچه جلوی ما یه شیلنگ اب گرفته شده بود و زا کنار باغچه جلو پای اونا رد می شد و میرفت از جلوی ساختمون ازمایشگاه می رفت تو یه باغچه دیگه
چند متر جلوتر از پسرا یه سوراخ رو شلنگ بود
این عزیزان پاشون و می ذاشتن رو شلنگ و ابش قطع می شد تا یکی از اونجا رد میشد پاشون و بر می داشتن و اب می پاشید رو صورت یارو
چون سوراخ ریز بود اصلا دید نداشت و کسی متوجه نشده بود جز ما چهار نفر!!!
اقا جاتون خالی قیافه اون بنده خداهایی که رد می شدن دیدنی بود!!!
یکی می ترسی یکی می گفت:ایششششششششششش
خلاصه که هی اونا خندیدن هی ما البته من ودوستم اروم ولی ماشاالله این دوتال بغلی ما!!!!!
انقدر بد خنیدیدن که بعد 15دقیقه همه چیز لو رفتو
باغبون اومد و اونجا رو یا یه پلاستیک بست!