• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن خانواده > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
خانواده (بازدید: 12824)
يکشنبه 21/4/1388 - 19:8 -0 تشکر 131884
آئینه‌ ی عبرت

بنام خدا

سلام  

این تاپیك رو برای این زدم تا زندگی واقعی رو بهتون نشون بدم كه به نظرم میتونه عبرت انگیز باشه.

  

 ترانه21 گرامی شاید یادشون باشه كه تو تاپیك قسمت من یه جایی گفتم میخوام از زندگی یه دختر بگم كه با تصمیم اشتباه به قسمتی كه حقش نبود رسید و در این مسیر به جرات میتونم بگم: بی گناه بود.

 

 

به پیشنهاد مادرم میخوام از اول زندگیش شروع كنم. اگه تو اون تاپیك میخواستم صحبت كنم تاپیك به انحراف از بحث كشیده میشد. بنا براین در این تاپیك به صورت جدا این زندگی رو به تحریر در میارم.

  

اگه دوستان دیگه هم خواستن عبرتهای اطرفشون رو بنویسن، میتونیم یه مجموعه از تاپیكهایی  درست كنیم به نام آئینه عبرت و فكر میكنم چیز جالبی از آب در بیاد.

 

آئینه عبرت رو من از روی سریالی به همین نام انتخاب كردم

فكر میكنم اون زمان بیشتر شما تازه داشتین تاتی تاتی میكردین

جوونی كجایی كه یادت بخیر

 

و چون این آئینه ها واقعی هستن، میتونن راهنمای خیلی از مشكلات باشن.

 

قبل از هر چیز باید بگم به خاطر این كه آبروی كسی به خطر نیفته من تمام اسامی رو مستعار میارم.

بنا به درخواست جعفر، برای این كه اسامی گیج كننده نباشه، سعی میكنم تنها دو اسم نقش اول داستان رو نام ببرم و در بقیه موارد نسبتهای دیگران رو نسبت به این دو مینویسم.

در واقع این تاپیك داستان زندگی یك زوج جوونه كه به نظرم ازدواجشون از اول اشتباه بوده و الان در بحران قرار گرفته

من برای مرد داستان اسم مستعار سعید رو انتخاب كردم و برای زن داستان اسم مستعار ناهید رو

 

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
دوشنبه 4/8/1388 - 23:3 - 0 تشکر 160793

به نام خدا

سلام 

دوستان عزيز، چون اينبار خبرهاي مهم با خبرهاي كمتر مهم در بازه‌ي زماني كمي به دستم رسيد، براي اينكه بتونيد خوب اين قضيه رو دنبال كنيد، اين دو تا سه پست رو به تدريج ميذارم

اما ادامه

طبق معمول، و اون چيزي كه از سعيد انتظار ميره، زماني كه اين مطلب رو تو رايانه ام نوشتم و ذخيره كردم. دخترش رو پيش خودش برده. اصلاً بهتره بگم پيش مامانش نياورده كه بخواد برش گردونه.

ناهيد تو خونه نشسته و و چيزي جز بچه اش تو فكرش نيست كه يك دفعه تلفن زنگ ميزنه. اما پشت خط نه سعيد هست و نه دخترش و نه مادر سعيد. پشت تلفن يكي از ترسوهاي فاميل بود. اين ترسو از يك طرف هم فاميل نزديك سعيد بود، يعني دختر عمش و هم از طرفي ديگه مستاجر پدر سعيد. براي همين از اون ترسوهاي درجه يك فاميل به حساب ميومد به خاطر شرايطي كه توش قرار داشت.

نميدونم چي فكر ميكنيد. شايد فكر ميكنيد زنگ زده ناهيد رو دلداري بده. اما نه. اشتباه هست. اون زنگ زده داغ دل تازه كنه و ناهيد رو تحريك كنه.اما بهتره بدونيد پشت تلفن به ناهيد چي ميگه. اون به ناهيد ميگه:" تو چه مادري هستي؟، تو چه مادري هستي كه به فكر دخترت نيستي؟. دخترت به مادر احتياج داره. دست كم برو يه سر به مهد كودكش بزن و اونو ببين... ."

ناهيد با اين حرفها و چيزهايي كه من از جزئياتش بي‌خبرم تحريك ميشه و دلش هواي دخترش رو ميكنه. اون به مهد كودك ميره. اما نمي‌خواد بذاره دخترش بفهمه و ميخواد از دور ببيندش.

اما دخترك مادرش رو ميبينه و ميپره تو بغل ناهيد. مادري كه هفته ها اونو نديده بود، چون نميذاشتن.ناهيد داره بر ميگرده خونه، اما مگه دخترش اونو ول ميكنه؟!. دخترك بعد از مدتها تونسته مادرش  رو ببينه، براي همين تو بغلش ميچسبه و به ناهيد ميگه:" ماماني منو با خودت ببر. من ديگه دوست ندارم پيش بابا باشم، دوست دارم پيش تو بمونم."ناهيد ميدونه اگه به حرف دخترش گوش بده، چه عواقب خطرناكي ممكنه براش ايجاد بشه. اما از طرف ديگه گريه دختر اونو بي تاب كرده.

پس تصميم ميگره به سعيد زنگ بزنه و گوشي رو ميده به بچه‌اش. دخترك به باباش ميگه دارم ميرم خونه‌ي مامان.سعيد تا اينو ميشنوه شديداً عكس العمل نشون ميده و ميگه بيخود مي‌كني... . در جواب دخترك ميگه من ميرم و از باباش خداحافظي مي‌كنه و با ناهيد ميره.

از اون طرف سعيد و مادرش حسابي عصباني ميشن و فرداي اون روز مادر سعيد ميره مهد كودك و با مسئول اونجا دعوا مي‌كنه و هر چي از دهنش درمياد به مسئول اونجا ميگه.اما مسئول مهد يكي بود كه مادر سعيد رو ميشناخت...

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
جمعه 8/8/1388 - 21:29 - 0 تشکر 161413

به نام خدا

سلام

مدیر مهد کودک کسی نبود جز دختر یکی از هم جلسه ای های پدر سعید.

 گفته بودم که پدر سعید جلسات قرآنی بر گزار میکرد و این جلسات به صورت دوره ای تو خونه‌ی اونها هم شکل میگرفت. خب یکی از همبن دوستان هم جلسه ای، دختری داشت که الان بعد از گرفتن مدرک تحصیلی یک مهد کودک تاسیس کرده.

بنابراین وقتی مادر سعید در مهد کودک سر و صدا راه میندازه، اون کاملاً میدونه این خانواده کی هستن. تو اون لحظه از تعجب کم مونده که شاخ در بیاره. بنا به اون خلاصه ای که در مورد ناهید در ابتدای این تاپیک نوشتم، بالطبع این مدیر ناهید رو هم میشناسه. تو ملاقات بعدی که ناهید با مدیر مهد کودک داره، به ناهید میگه خوب شد این من اینا رو شناختم، تو به من گفته بودی. اما خودم حالا با چشم خودم دیدم. اینا زمین تا آسمون ظاهرشون با واقعیتشون فرق می‌کنه. ما تا حالا روی ایمان اینا قسم میخوردیم، اما با دیدن این رفتار به پدرم می‌گم رو ارتباط با این خانواده تجدید نظر کنه.

وقتی دعوای مادر شوهر(مادر سعید) با مدیر مهد تموم میشه، میرن سراغ ناهید تا دخترشون(دختر سعید) رو برگردونن.دوباره سعید میخواد دخترک رو به زور ببره. اما این بار یه بهونه‌ی جدید و وقیحانه یاد گرفته.

سعید به ناهید میگه:" نمیخوام دخترم نون حروم مامان تو رو بخوره!!!. چون میترسم دختر بدی بار بیاد!!!."

یکی نیست به اینا حالی کنه نون کی حرومه

عکس العمل ناهید در برابر این حرفها فقط حواله کردن یه پوز خند به سعید بود. و همین جواب تمام توهین ها بود و از صد تا توهین براش بدتر.

اون بلافاصله با وکیلش تماس میگیره و دوباره شکایت نامه ای رو تنظیم می‌کنند تا مهریه رو از سعید بگیرن.

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
چهارشنبه 13/8/1388 - 22:4 - 0 تشکر 162139

به نام خدا

سلام

... ناهید بعد از اقدام برای گواهینامه گرفتن، میره و در دبیرستان ثبت نام میکنه تا از سال دوم دبیرستان در همون رشته ای که قبل از ازدواج تحصیل میکرد(علوم انسانی) ادامه تحصیل بده.

شاید اون با این اوضاع بخواد تصمیم بگیره در دانشگاه وکالت بخونه و حق تمام زنهایی مثل خودش رو از مردهای مثل سعید بگیره.

والله اعلم

چند وقتی که میگذره دختر ناهید بهش زنگ میزنه. خیلی دلش برای مامانش تنگ شده بود و شاید با گریه با مامانش صحبت میکرد. به مامان میگه تو بیا دنبالم، تو بیا مهدکودک  منو ببر. عزیز جون(مادر سعید) پیره!!. دوستام وقتی دیدن اون میاد دنبال من، بهم میگن، چرا مامانت نمیاد؟. مامان من جلوی دوستام خجالت میکشم.

مامان جون قصه نخور، من دو سه سال دیگه که بزرگتر شدم، وقتی اینا میخوابن با اتوبوس یواشکی میام پیشت.!!!!

مدتی میگذره و سعید و با چند تا پسرهای فامیل که باهم صمیمی بودن، قرار میذارن یه سفر به شمال داشته باشن. همه اونا با زن و بچه میخوان بیان. سعید میبینه که نه، این طوری نمیشه. صورت خوبی نداره که اونا با زن و بچه باشن و این مجردی بیاد. برای همین دخترش رو به زور همراه خودش میکنه.

به مقصد که میرسند، به همسران دوستاش سفارش میکنه که اگه خواست با مامانش صحبت کنه، نذارید، یه وقت نذارید زنگ بزنه به مامانش.

اما وقتی که میره پی گردش خودش و اونا رو با دخترش تنها میذاره، دخترش مامان رو بهونه میکنه و میزنه زیر گریه.

 اون خانمهایی که همسران دوستای باباش بودن رو خاله صدا میزنه و به یکشیون خیلی نزدیکتره، با گریه و التماس بهش میگه بذارین با مامان صحبت کنم. اون هم احساسی میشه و این طوری دخترک با ناهید صحبت میکنه. دوباره همون احساساتی که موقع  اون مهمونی و کتک خوردن از عمش بهش دست میده و با گریه هایی که دل سنگ رو هم آب میکنه با ناهید صحبت میکنه. میگه: منم دوست دارم مامانم پیشم باشه . میخوام زود برگردم. اینجا رو دوست ندارم... .

ناهید وقتی این حرفها رو میشنوه و میفهمه که بدون اطلاع اون سعید دخترش رو برده به سفر، تنفرش از سعید صد چندان میشه و به جایی میرسه که حتی احساس واقعی خودش رو نسبت به پدر شوهرش رو در درد دلش با زن عموی سعید میگه. احساس تنفری شدید. این احساسات رو زن عموی سعید برای اولین بار بود که از زبون ناهید میشنید. تا اون موقع فکر میکرد ناهید پدر شوهرش رو دوست داره. اما فهمید که این پدر شوهر هم اونو کم اذیت نکرده.

بالاخره بعد از مدتی یک احضاریه در خونه سعید میاد و در اون عنوان شده که برای پرداخت مهریه تنها 12 روز فرصت داره. و باید تمام کمال این مهریه رو بده.

الان که این مطلب رو ثبت میکنمف تقریباً این 12 روز تموم شده و هنوز خبری از نتیجه ندارم.

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
يکشنبه 15/9/1388 - 21:37 - 0 تشکر 168172

 به نام خدا سلام

ماجرای این دختر بیچاره هم برای خودش ماجرایی شده ها

دختری که جوونی شو پای یه پسر عیاش گذاشت و حالا...

واقعاً از هم خانواده‌ای های خوبم عذر می‌خوام که کام شیرین شون از ازدواج تو عزیز تبیانی رو تلخ می‌کنم.

اما این ماجرا انشاالله درس عبرتی خواهد شد برای اشتباه نکردن 

و اما بعد

مادر و پدر سعید می‌فهمن که عروسشون حالا شروع کرده به درس خوندن و امیدوار شده به آینده‌ای بدون سعید

اما چون دوست ندارن این طلاق رقم بخوره و هم اینکه هیچ صداقتی از پسر خودشون ندیدند، برای همین همه رو با یک چوب می‌زنن.

اونا به عروشون شک کردن و فکر می‌کنن این طلاق و مهریه بهونه‌ای بوده برای کارای دیگه‌ای که  ناهید در نظر داشته.

 با افکار پوسیده شون فکر می‌کنن که ناهید... .

برای همین به یکی از همسایه های دست به سینشون می‌گن برو به مادر ناهید بگو:" این قدر بدبخت و بیچاره شدین که دخترتون رو برای یه لقمه نون می‌فرستین بره کار کنه؟"

همسایه‌‌ی دست به سینه هم  به دستور عمل می‌کنه، اما با جواب دندان شکن مادر ناهید روبرو می‌شه که:" خدا رو شکر، پدر ناهید اونقدر برامون گذاشته که محتاج این و اون نباشیم و مجبور بشم دخترم رو سر کار بفرستم. حالا برو به همونایی که فرستادنت بگو که اشتباه فکر کردند و ناهید داره درسش رو می‌خونه و بیرون هم که میره داره میره سر کلاس" پدر مادر مادر سعید باورشون نمی‌شه که ناهید واقعاً داره میره مدرسه و همون افکار پوسیده شرم آور رو دارن تو ذهنشون می‌پرورونن. برای همین اول دختر کوچولوی ناهید رو می‌ندازن پیش مادرش(ناهید). تا اگه درس خوندنی هم در کار باشه، این دختر جلوی درس خوندن مامانش رو بگیره و بعد هم وقتی که ناهید اونو می‌بره مهد کودک بتونن تعقیبش کنن و بفهمن به جای مدرسه و درس خوندن کجا می‌ره. اونا به فکر این هستند که تو این تعقیب کردن و زیر نظر داشتن ناهید یک آتوئی از اون دستشون میاد. اما این دختر پاک و معصوم اصلاً نمی‌فهمه که زیر نظر هست. بعد از یه مدت مسئول مهد که دیگه خونواده‌ی به اصطلاح مذهبی رو شناخته، به ناهید می‌گه: "میدونی چند روزه که مادرشوهر و پدرشوهرت زیر نظرت دارن؟" ناهید می‌گه:" نه... . هه هه  من که به خودم اطمینان دارم. اونا برن پسر خودشون رو زیر نظر بگیرن... "

وقتی که این پدر شوهر و مادر شوهر از عروسشون آتوئی دستشون نمی‌یاد، و متوجه می‌شن واقعاً داره میره درس می‌خونه، پشت سر این دختر جوون پاک می‌گن:" دختره سر پیری می‌ره مدرسه و می‌خواد درس بخونه ... هه هه هه ..."

[دوستان شما قضاوت کنین، آیا دختر 24 ساله پیره؟]

هم من و هم شما دخترای 24 ساله‌ و حتی بالاتری رو می‌شناسیم که هنوز ازدواج نکردن و اصلاً هم پیر نیستن و امیدوار به زندگی

این پدر و مادر سعید چون اون اول یه نوجوون 16 تا 17 ساله رو آوردن خونشون و به عقد پسر عیاششون در آوردن و حالا نزدیک به 7 تا 8 سال پیش خودشون نگهش داشتند، خب مسلمه فکر کنن عروسشون پیر شده. که البته از یه نظر حق دارن

دختری که 8 سال زندگی با یک معتاد عیاش رو تحمل کنه اگه پیر نشه جای تعجب داره

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
سه شنبه 29/10/1388 - 13:58 - 0 تشکر 176956

به نام خدا

سلام

 و باز هم دادگاهی دیگر تشکیل میشه.

ناهید به توصیه‌ی وکیلش موضوع طلاق رو پیش نمی‌کشه و فقط می‌گه من مهریه‌‌ام رو تمام کمال می‌خوام.  [ چون اگه می‌گفت طلاق می‌خوام، شاید قاضی دادگاه اونو ترغیب می‌کرد که مثلاً با گرفتن نصف مهریه راضی بشه و بعد طلاق جاری بشه]

قاضی رو به سعید می‌کنه و می‌گه چرا مهریه‌ی خانومت رو نمی‌دی؟ سعید می‌گه: من در زندگی تا 7 تا سکه بهش دادم، قاضی می‌خواد راست‌آزمایی کنه و میگه: 8 تا 9 تا 10 تا، بالاخره چند تا شد؟ سعید گیج میشه و در جواب می‌گه بالاخره یه تعدادی دادم و شاهد هم دارم که حاضره دست رو قرآن بذاره [ه هه هه ]

ازش می‌پرسن شاهدت کیه و میگه آقای ... .

قاضی باز می‌پرسه این آقا کیه که سعید در جوابش می‌گه پسر عمومه. قاضی خندش می‌گیره: "مگه وقتی این سکه‌ها رو به خانومت می‌دادی پسر عموت هم پیشت بوده؟"

سعید که دروغ گفته بود، به تناقض گویی میفته و میگه: من در طول زندگی این سکه ها رو به خانومم دادم.

قاضی رو به ناهید می‌کنه و می‌گه آیا شما از ایشون سکه‌ای گرفتین؟ و ناهید می‌گه: مدیون شما باشم اگه گرفته باشم،

قاضی می‌گه چرا مدیون من؟ که باز ناهید می‌گه مدیون همین سعید باشم اگه گرفته باشم. نگرفتم که هیچ، تازه طلا هام رو هم فروختم و اون با پولش ماشین خرید.

این دادگاه هم تموم میشه. سعید دست از پا درازتر بر می‌گرده. مادر سعید که عصبانی شده بود زنگ میزنه به زن عمو کوچیکه سعید و درد دل می‌کنه. اون می‌گه: طلاقش میدم.. طلاقش می‌دم. طلاقش می‌دم تا راحت بشم، پسرم 7 ماه هست که زن نداره، میرم براش یه زن دیگه می‌گیرم.

دختره رفته گواهینامه گرفته، دختره داره درس می‌خونه،  آره دیگه میخواسته این کارا رو کنه که اقدام به طلاق گرفتن کرده.

[ چه خنده دار، واقعاً این مادر سعید از اون زن‌های متحجر، البته جایی که به نفع خودشه هست. گواهینامه گرفتن و درس خوندن زن رو معادل گناه کبیره می‌دونه]

...

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
سه شنبه 29/10/1388 - 14:9 - 0 تشکر 176958

به نام خدا

سلام

[اول بگم که لطفاً این دو پست آخر رو با هم بخونین، چون مطلب زیاد بود تو دو تا پست نوشتم]

نشونه‌های پشمونی تو رفتار سعید کم کم دیده می‌شه.

نه پشیمونی اسم درستی برای این رفتار نیست، بلکه درست اینه که بگم سعید میبینه که بدون ناهید خیلی مشکلاتش زیاد می‌شه؟

نه اینکه به محبت اون نیاز داشته باشه، نه.

چون وقتی ناهید پیشش بود اون محبت رو در بیرون از خونه و از ... گدایی می‌کرد.

اون زندگی سخت رو تو این داره میبینه که رفتار فامیل باهاش یه جوری شده. پسر عموش بهش محل نمیده، عمو و زن عموش باهاش سرد رفتار می‌کنن.

 تازه رفتار با اقوام با پدر و مادرش هم یه جور دیگه شده.

اینا همش روی سعید فشار روانی میاره و سعید رو به فکر آشتی میندازه. پس میاد در خونه‌ی مامان ناهید و می‌خواد که با ناهید صحبت کنه. بهش می‌گه:" بیا بریم تو ماشین حرف بزنیم و ناهید هم قبول می‌کنه. تو ماشین بهش می‌گه بالاخره چیکار می‌خوایی بکنی؟

نمی‌خوای برگردی سر خونه زندگیت؟ٰ"

[ واقعاً که چه رویی داره این سعید. یه ذره نمی‌خواد تواضع نشون بده. که اگر هم نشون می‌داد اوضاع فرقی هم نمی‌کرد و ناهید از تصمیمش منصرف نمی‌شد]

ناهید هم بهش می‌گه :"نه نمیام، در ضمن باید مهریه ام رو تمام کمال بدی و طلاق . من دیگه به اون زندگی بر نمی‌گردم". در آخر سعید میگه:" بازم یه هفته بهت وقت می‌دم که فکرات رو بکنی"[هه هه هه]

از اون طرف خواهر سعید که فهمیده بود جاریش با ناهید ارتباط داره میره به جاریش می‌گه که من میدونم با ناهید در ارتباطی.

جاریش هم میگه من به رابطه‌ی شما و ناهید کاری ندارم. من و اون دوستی خودمون رو داریم. و ادامه هم میدیم. بعد خواهر سعید بهش می‌گه عیبی نداره، ولی میخوام این حرف رو بهش برسونی که " اگه طلاق بگیره دیگه نمی‌تونه با هیچ جوونی ازدواج کنه و کسی نمیاد بگیردش. مگه بره با یه پیر مرد ازدواج کنه."

این حرفا رو که به ناهید می‌رسونن، در جواب می‌گه اصلاً به فکر ازدواج نیستم و دارم درسم رو ادامه می‌دم. خدا رو شکر نمره هام هم خوبه و از 17 پایین تر نیومده.

[ تو رو خدا می بینید، هنوز هم خانم ها در این مورد حقشون تضییع میشه. الان نزدیک به نیم سال میشه که ناهید با وجود محق بودن نتونسته طلاقش رو بگیره. و از دست این مرد راحت بشه. براش دعا کنید]

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
سه شنبه 11/12/1388 - 19:33 - 0 تشکر 187424

به نام خدا

سلام

امروز دوباره زن عموی ناهید خبرهای جدیدی بهم رسوند

خبر هایی که خیلی نگرانم کرد. نگران از این که نکنه همه چی مثل روز اول بشه و بشه روز از نو روزگار از نو.

انگار که مطالبات ناهید براشون سنگین تموم شده. شایدم نه. چون وضع مالیشون حتی با اینکه از پدر سعید کلاه برداری شده ، هنوز خوبه و خیلی بیشتر از این مثل " دستشون به دهنشون میرسه" مال و ثروت دارن.

نمیدونم شاید خیلی مسائل دیگه در میون باشه که اینا اینکار رو کردن. شاید فکر می‌کنن اگه ناهید رو طلاق بدن دیگه مطیع تر و مهربون تر و از با نجابت تر و .... از ناهید برای پسرشون نتونن پیدا کنن.اونم پسری که دیگه شهره‌ی عالم شده و انگشت نمای فامیلها.

 نمیدونم. خدا میدونه تو سرشون چی میگذره که این کار رو کردن.البته کاش خودشون این کار رو کرده بودن. اما مگه غرور و تکبر و اعتبار پوشالی بهشون اجازه میداده.

اگه این کار رو اگه خودشون می‌کردن کمتر از خودکشی براشون زجر آور نبود. با این که شاید مورد تحسین فامیل قرار می‌گرفتن.

اما این تحسین ها خیلی کم اهمیت تر از تکبر ساختگی شون بود و باید اول کبرشون رو حفظ می‌کردن.

باشه می‌گم چی کار کردن.  در جدید ترین اقدامشون برای برگردوندن ناهید متوسل شدن به چند تن از دوستان و اقوام که با ناهید و مادرش صحت کنن.یکی از اینها مادر دامادشون بوده و یکی دیگه دوست و همکاری قدیمی.

این ها زنگ میزنن به مادر ناهید و میگن:" دخترت رو راضی کن برگرده سر خونه زندگیش. دخترش گناه داره که از حالا بی مادر بزرگ بشه. به ناهید بگو راضی بشه برگرده ... ."

میبینید تو رو خدا تو همین تماس ها هم اصلاً حرفی از عذر خواهی نبوده. و تماسشون تماسی طلبکارنه بوده. فکر کردن هنوز عصر جاهلیت هست که دختر رو مثل کالا مبادله کنن و اگه کسی دختر خیلی خوبی هم داشته باشه، نهایتاً میتونه خوشحال باشه که دخترش انشالله با لباس عروس بره و با کفن سفید برگرده.

چکار میشه کرد دیگه از کسانی که از قرآن و عترت فقط دو کلام قرائت و چند دقیقه گریه و ناله برای اهل بیت یاد گرفته باشن، نباید توقعی داشت تا از سیرت و اخلاق اهل بیت بویی برده باشن.فقط باید توقع داشت هر حدیثی که به نفعشون هست رو حدیث بدونن و در بقیه‌ی حدیثها ایجاد شبهه در صحتش بکنن، چون به نفعشون نیست. و چه راحت هم میتونه کسی که دو کلوم از این وادی مغالطه یاد گرفته باشه سر اقوام بی سواد رو کلاه گذاشته و مظلوم نمایی کنه.

اما بذارین بگم ناهید در جواب چی گفته. ناهید در جواب گفته تنها در یک صورت بر می‌گردم

 اونم این که:

 1- تمام مهریه رو یکجا بهم  بدن

2- دیگه سعید از ساعت 9 شب به بعد خونه باشه 

3 - دور تمام دوستاشم خط بکشه  

4 - خونه‌ی مستقل داشته باشم

این شر طها رو که یکی از اون واسطه ها (مادر دامادشون) میشنوه میگه خب سعید جوونه باید جوونی کنه نمیتونه دور دوستاشو خط بکشه و شاید دیر بیاد خونه.

اما ناهید خوب جوابی بهشون میده و میگه خب من هم با خودش ببره بیرون

پر واضحه که این شرطها رو کسی مثل سعید نمیتونه قبول کنه، مگر اینکه سعید دیگه اون سعید قبلی نباشه. 

اضافه کنم که یه مدتی که دوباره ریا کاری این ها شروع شده بود و مراسم روضه خوانی و .. تو خونه شون انجام میدادن . دختر ناهید رو برده بودن پیش خودشون تا بگن ما داریم از بچه‌ی اون نگهداری می‌کنیم اما تا از این مراسم خلاص میشن دوباره دخترک رو پاس دادن به ناهید و مادرش

خدایا خودت حق این خانواده‌ی ظالم رو کف دستشون بذار

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
يکشنبه 12/2/1389 - 11:18 - 0 تشکر 198283

به نام خدا

سلام

باز بعد از چند ماهی دادگاهی تازه شکل گرفت تا شاید حقی به حقدار برسه اما باز هم...

امروز دوباره دادگاه ناهید و سعید تشکیل شد. دادگاهی برای پرداخت مهریه. دفعه ی پیش پدر سعید همراه سعید نیومده بود که زنش بهش میگه:"تو شمری که دادگاه پسرت نمیری"

پس این بار، پدر سعید هم همراهش اومده بود.

وقتی میرسن دادگاه تو سالن دادگاه سعید وقتی با ناهید روبرو میشه، حالتی به نهایت عصبانیت به چهره گرفته بوده و به حالتی شبیه حمله ور شدن برای ضرب و شتم به طرف ناهید میره(یک صحنه سازی کامل) و در ادامه ، چند شاهدی که برای نداری سعید قرار بوده شهادت بدن، جلوش رو میگیرن که به حساب نذارن ناهید کتک بخوره.

بعد نوبت نیش و کنایه های بابای سعید میرسه. بابای سعید به ناهید میگه، من که میدونم این کارا از کجا آب میخوره، من که میدونم تو اینکاره نبودی و نیستی. من که میدونم سرچشمه ی این چیزا کجاست(منظورش مادر ناهید بود)

بهش میگه بیا و رو اخلاقت تجدید نظر کن. بیا برگرد سر زندگیت، بیا و دوباره مثل آدم به زندگیت ادامه بده .

ناهید در جواب پدر شوهرش میگه:" سعید باید تو اخلاقش تجدید نظر کنه"

پدر شوهر جواب میده:" اخلاق سعید همین هست که هست..."

و ناهید دوباره جواب میده:" این هم اخلاق منه و تجدید نظر نمی‌کنم"

این بگو مگو ها تموم میشه و دادگاه شروع.

اما پدر و مادر ها رو تو جلسه راه نمیدن

فقط ناهید و وکیلش و سعید و وکیل و شاهدانش تو دادگاه اجازه ی ورود پیدا می‌کنن

سعید رفته بود و چند شاهد مثل خودش و حتی بدتر از خودش از تو خیابون پیدا کرده بود تا بیان و دست روی قرآن بذارن.

و بین این شاهدان یکی بود که چندی پیش هم به عنوان شاهد اومده بود. اونی که فامیل سعید بود و بچه‌ی خوبی بود. اما ترس از سعید و پدرش باعث شده بود دوباره بیاد و دست روی قرآن بذاره و بگه سعید بی پوله.

 [نمیدونم آیا سعید قدرتمند تره یا خدا!!! آیا اون شاهد که از این پدر و پسر ترسیده بود نمیدونه به یک اشاره ی خدا بلایی ممکنه سرش بیاد که صد تا مثل سعید هم جمع بشن ذره ای و کمتر از ذره ای هم نمیتونن از اون بلا کم کنند] .

رئیس دادگاه رو به ناهید میکنه و میگه آیا این شاهد ها رو میشناسی و آیا چیزی در موردشون میخوای بگی؟

که ناهید میگه: من یکی از اینا رو خوب میشناسم، انگشتش رو طرف همون شاهد فامیل میکنه با ناراحتی شدید میگه: این آقا همونی هست که دفعه ی پیش هم اومد و شهادت دروغ داد" در مورد بقیه هم اصلاً آدمشون حساب نمی‌کنم و که بخوام نظر بدم

قاضی آدم شناس هم که حرفهای دو طرف رو شنیده ختم جلسه رو اعلام میکنه و میگه تا چند وقت دیگه حکم نهایی رو میده.

دادگاه که تموم میشه دوباره پدر سعید رو به ناهید می‌کنه و میگه چرا تو گفته بودی که صاحب اون کارگاه تولید و همه کاره ی اون سعید هست

که ناهید جواب میده من نگفتم که صاحب همه چیز و همه کاره سعید هستش. من گفتم همه کاره ی اونجا سعید هست و هنوز هم می‌گم . اگه میگین دروغ می‌گم. دوباره رو بسته بندی های محصولاتتون نگاه کنین ببینید اسم و شماره تلفن کی نوشته شده.

[همه میرن خونه] تو خونه ناهید به مامانش میگه چرا باید این ثروتمندا همیشه بهترین وکلا رو داشته باشن ؟ چرا اونا میتونن برن و پول بدن شاهد جمع کنن.

مادر ناهید بهش میگه ما خدا رو داریم خدا از حق مظلوم نمیگذره و جوابشون رو حتماً میده دخترم... .

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
چهارشنبه 9/4/1389 - 19:9 - 0 تشکر 208312

 به نام خدا

سلام

اینبار دادگاه جدیدی تشکیل شد. دادگاه نفقه؟نمیدونم چرا اینقدر این دادگاه ها رو از هم تفکیک کردن؟؟.

این باعث میشه که.... ادامه رو بخونین خودتون میفهمین 

ناهید میبینه که نمیتونه خرج دخترش رو بده، اونو میفرسته خونه‌ی باباش. اما دخترک اونجا رو دوست نداره. نه باباش رو نه مادر بزرگش رو و نه بقیه‌ی فامیلای باباش رو. اما مجبور بود که اونجا بره.

 البته فامیلای باباش هم زیاد دوسش نداشتن و نمیخواستن بیاد خونشون.(چه دلهای سنگی که دخترکی 7ساله رو دوست نداشته باشن). اما از این فرصت استفاده می‌کنن و دخترک رو با حرفهایی پشت سر ناهید پر می‌کنن. می‌گن مامانت تو رو دوست نداره. مامانت میخواد درس بخونه و بعد هم که طلاق گرفت بره یه شوهر جوون تر بگیره. یه شوهر خوشگل و ...

این ها حرفهایی بود که همیشه میزدن و تو مغز این دختر فرو می‌کردن. بالاخره تاب دخترک تموم میشه و این فشار روانی باعث تب شدیدش میشه. ناهید می فهمه دخترش تب کرده و اونو بر می‌گردونه. تا هم اونا نفس راحتی بکشن و هم ناهید خیالش راحت باشه.و اتفاقای بد دیگه‌ای که از اونا فاکتور می‌گیرم... .

اما دادگاه جدید، که تشکیل شد، دادگاه نفقه بود. میگن هر بخشی از مسائل خانواده دادگاه و قاضی جدایی داره. مثل دادگاه مهریه، دادگاه طلاق، دادگاه نفقه و.... این بار نوبت دادگاه نفقه بود. ناهید که مطمئن بود از اینکه حق با اونه با توکل به خدا میره سر قرار. اما سعید و باباش چرا چهره‌ای مطمئن داشتن. اونا که حقی نداشتن. اونا که باید محکوم بشن. پس چرا اینقده خیالشون راحته.

 این سوالاتی بود که شاید تو ذهن ناهید موج میزد. و هر لحظه به جوابشون نزدیک تر می‌شد.

وارد اتاق قاضی میشن. قاضی با لباس روحانیت( البته که فقط لباس روحانیت رو به تن داشت). و دستی که جاش خالی بود. شاید ناهید فکر می‌کرد قاضی جانباز باشه. اما من فکر می‌کنم دستی که این قاضی از اون محروم شده دستی بوده که توسط اون گناهان زیادی مرتکب شده.

قاضی به ناهید میگه چه قدر نفقه میخوای بگیری. ناهید که دل ساده و پاکی داشت. می‌گه: آقای قاضی 100 هزارتومان برام کافیه. قاضی که متوجه دل ساده و صادق ناهید می‌شه. سو استفاده می‌کنه و رو به سعید میگه:" تو 100 تومان داری بدی؟ . نه فکر نکنم بتونی ماهی 100 تومان بتونی بدی. 30 هزارتومان به نظر بسه".

ناهید داشت از تعجب شاخ در می‌آورد. حالا قیافه‌ی این قاضی به ظاهر روحانی ولی در باطن جسمانی(دیگه به خاطر قداست این لباس از این بدتر نمیگم)، براش چندش آور شده بود. الان ناهید میتونست درک کنه مظلومان تاریخ توسط ظالمانی چون یزید و شمر و ابن ملجم شاید بهتر باشه بگم عمرو عاص، چه زجرهایی کشیدن و مزه‌ی اون زجرها چی بود. عکس العمل ناهید همون حرفایی بود که از زندگی شوهرش میدونست و مدرکی نداشت.

 قاضی هم که احتمالاً پول رشوه زیر دندون بهش مزه کرده بود.... .آه ه ه.

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
چهارشنبه 16/4/1389 - 22:57 - 0 تشکر 210198

به نام خدا

سلام

وقتی بین مادر و دختر رابطه‌ی عاطفی خوبی ایجاد شده باشه، دختر به محرم اسرار خیلی خوب برای مادرش میشه. حتی اگه هفت هشت سال بیتشر نداشته باشه.از این به بعد میخوام برای همچین دختری که جبر روزگار اونو عاقل تر از سن و سال کرده یه اسم مستعار انتخاب کنم. دیگه خوب نیست این دختر رو با عنواینی چون دخترک، طفل معصوم و .... خطاب کنم.

پس اسمش رو میذارم ترانه.

اما چی باعث شد دوباره دست به کلید بشم؟

چند وقت پیش سعید میاد و ترانه رو میبره پیش خودش. کمی عطوفت پدری که تو دل سعید هنوز یافت می‌شد، باعث شده بود بفهمه که ترانه کوچولو تو خونه‌ی مادربزرگ راحت نیست. برای همین هر جا که تو این مدت میرفت ترانه کوچولو رو هم با خودش می‌برد. تا اینکه یه بار با هم میرن یه رستوران سنتی. اونجا ترانه می‌بینه باباش با یه خانم غریبه میگه و میخنده و قلیان میکشه.

 این صحنه برای همه‌ی دخترای هفت هشت ساله سوال ایجاد می‌کنه، دیگه چه برسه برای ترانه کوچولو. برای همین خوب به یادش می‌مونه و وقتی بر میگرده پیش مامان ناهید این ماجرای عجیب رو براش تعریف می‌کنه.

ناهید تا این چیزا رو از زبون دخترش می‌شنوه، به سرعت یاد ماجرایی در اون روزها که با سعید زندگی می‌کرد میفته.

یه روز که ناهید و خانواده‌ی سعید دور هم جمع بودن، موبایل سعید زنگ میخوره. ناهید مثل هر زن دیگری که زندگیش رو دوست داشته، حساس می‌شه و میفهمه اون طرف خط یه خانمی داره با همسرش صحبت می‌کنه. چیز دیگه‌ای که اونو حساس تر می‌کنه اینه که سعید با اون خانم خیلی خودمونی صحبت میکنه. درست مثل یه دوست صمیمی. وقتی این صحنه رو میبینه به سعید اعتراض میکنه که با واکنش پدر شوهرش ( چه قدر شما حساس هستین . این خانم مشتری هستن) مواجه میشه.

این ماجرا با حرفهای ترانه دوباره تو ذهنش تازه میشه و حالا میفهمه که این زن بیوه و دارای یک بچه، به احتمال زیاد زن جدید همسرش هست و از همون موقع زنش بوده.شاید تا چند ماه پیش ترانه کوچولو هر ماجرای مادرش رو برای سعید و مادر بزرگش تعریف می‌کرد. اما حالا این دخترک شده یک محرم اسرار و غمخوار مادرش. حالا میدونه که حق با مادرشه و سعید و خانواده‌ی باباش همه ظالم هستن... .

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.