کد سوال : 3941
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : بعضي ها ولايت را از طريق عرفان ابنعربي اثبات مي كنند آيا نظر متكلمين ما در عصر حاضر هم همين است يعني اين را درست مي دانند يا نه و اينكه حتمأ بايد ولي فقيه از نسل پيامبر(ص) و سيد باشند؟
پاسخ : پاسخ اين سؤال را به صورت مختصر در نکات ذيل بيان مي نماييم:
الف. واژه ولايت داراي معاني و کاربردهاي متعددي است: «ولايت» در لغت به معناي قرب (نزديکي، دوستي، صاحب تصرف در امور، رهبري، سيطره و مانند اين ها به کار رفته است، V} (ر.ک: معجم مقاييس اللغه، ج 6، ص 141؛ تاج العروس، ج 10، ص 398، لسان العرب، ج 15، ص 407){V از سوي ديگر اين اصطلاح حوزه هاي گوناگون انديشه ديني از جمله کلام، عرفان و فقه اعم از فقه سياسي، اجتماعي و خانوادگي به کار مي رود. و متخصصان هر کدام از اين علوم، به اثبات ولايت، ويژگيهاي آن و ... از منظر تخصصي خود پرداخته اند. بر اين اساس در اثبات «ولايت» از طريق عرفان ابن عربي يا ساير عرفا ديگر، اشکالي به نظر نمي رسد.
ب. اگر منظور از «ولايت» همان ولايتي است که در بحث ولايت فقيه رايج است بايد گفت که: از ديدگاه اکثريت انديشمندان اسلامي، آنچه مناسب با فلسفه وجودي ولايت فقيه و ضرورت آن در زمان غيبت است؛ کلامي بودن اين نوع ولايت است، نه ولايت فقهي يا ولايت عرفاني زيرا بحث اصلي در ولايت فقيه اين است که آيا در زمان غيبت امام معصوم(عليه السلام) براي رهبري و زعامت سياسي جامعه اسلامي فکري شده است يا نه؟ و آيا از سوي خداوند و يا امامان معصوم(عليهم السلام) شخصي يا اشخاصي با ويژگيهاي خاص براي اين مهم در نظر گرفته شده اند يا نه؟ بنابراين بحث در «ولايت ظاهري» است نه «ولايت باطني» هر چند ممکن است احياناً فقيهي از چنين ويژگي نيز برخوردار بوده داراي کراماتي نيز باشد. خلاصه آنکه ولايت در زبان اهل معرفت، ناظر به مرحله عالي کمال معنوي بنده، در وصول به بالاترين مراتب قرب الهي است که منشأ تصرفات تکويني و تشريعي مي گردد؛ ولي در اصطلاح ولايت فقيه، ناظر به يک امر اعتباري و از مقوله رياست و مديريت است. در اصطلاح نخست، «ولي» با صعود در مراتب هستي، واسطه فيض مي شود و دستي در اخذ از حق و دستي ديگر در اعطاي به خلق پيدا مي کند؛ ولي در اصطلاح دوم، «ولي» عهده دار تدبير جامعه و سامان دادن به معيشت اجتماعي مردم مي گردد؛ يکي منشأ سلطه حقيقي است و ديگر منشأ سلطه اعتباري، V} (دين و دولت در انديشه اسلامي، محمد سروش، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، حوزه علميه قم، چاپ اول، 1378، ص 597){V بنابراين بايد از خلط اين دو مفهوم پرهيز نمود. و مسلماً اثبات ولايت فقيه از طريق ولايت عرفاني صرف، پاسخگويي نياز جامعه اسلامي در بعد مديريت و رهبري نيست.
امام خميني(ره) طي نامه اي به نمايندگان مجلس شوراي اسلامي، با اشاره به اظهارات ابهام آميز برخي از نمايندگان، در اين باره آورده اند:
لازم است عرض کنم آيات و رواياتي وارد شده است که مخصوص به معصومين(عليهم السلام) است و فقها و علماي بزرگ اسلام در آن ها شرکت ندارند، تا چه رسد به مثل اين جانب. هر چند فقهاي جامع الشرايط از طرف معصومين نيابت در تمام امور شرعي و سياسي و اجتماعي دارند و تولي امور در غيبت کبري موکول به آنان است، لکن اين امر، غير از «ولايت کبري» است که مخصوص به معصوم است. تقاضاي اين جانب آن است که در صحبت هايي که مي شود و پخش مي گردد، ابهامي نباشد و مرزها از هم جدا باشد.»، V} (صحيفه نور، ج 19، ص 237، (1/8/64)، به نقل از: دين و دولت در انديشه اسلامي، پيشين، ص 597 _ 598؛ جهت مطالعه بيشتر ر.ک: ولايت فقيه، ولايت فقاهت و عدالت، آيت الله جوادي آملي، نشر اسراء){V
ج. «سيد» و از نسل پيامبر(صلي الله عليه و آله) بودن، از شرايط و ويژگيهاي ولي فقيه نيست. و حتي دستيابي به ولايت و مقامات باطني نيز براي غير سادات هم بلا اشکال است و هر چند به قول ابن عربي سادات به جهت ارتباط نسلي از آمادگي بيشتري در اين زمينه برخوردارند. بر اين اساس حتي از نظر کساني که ولايت فقيه را از طريق ولايت عرفاني اثبات مي کند؛ هيچ گونه اشکالي در ولي فقيه شدن غير سادات وجود ندارد.
کد سوال : 3942
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : چرا به ولايت فقيه قيد مطلقه را اضافه مي كنند مگر ولايت فقيه غير مطلقه هم معني دارد و يا اصلأ وجود دارد؟
پاسخ : منظور از «مطلقه» در ولايت مطلقه فقيه، معناي عرفاني آن نيست. جهت ارائه پاسخي مناسب ابتدا به بررسي اين معنا در ادبيات عرفاني پرداخته و سپس معناي دقيق آنرا در «ولايت مطلقه فقيه» که در حوزه انديشه سياسي اسلام بکار مي رود، بيان مي نماييم:
اصطلاح «ولايت مطلقه» در نزد اهل معرفت و سير و سلوک، حکايت از يک مقام والاي معنوي داشته و کاملاً مورد تأييد مکتب تشيع مي باشد. پايه و اساس اين رتبه والاي انسان، قرب به خداوند است. ولايت با اين تفسير داراي تقسيماتي است؛ از قبيل: ولايت عامه و ولايت خاصه و نيز ولايت مطلقه و ولايت مقيده»، V} (جهت آشنايي ر.ک: دين و دولت در انديشه اسلامي، محمد سروش، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، چاپ اول 1378، صص 573 - 596){V
در ادبيات عرفاني از ولايت پيامبر اسلام(ص) به «ولايت مطلقه» تعبير مي شود، محقق بزرگ عرفاني، آقا محمدرضا قمشه اي در توضيح اين مطلب مي فرمايد:
«ولايت مطلقه، به معناي ولايت رها از قيود و حدود است. و اين رهايي از قيود، به آن است که ظهور همه اسما و صفات الهي باشد، و هر گونه تجليات ذات حق را دارا باشد.»، V} (محمدرضا قمشه اي، رساله الولايه، به نقل از : دين و دولت در انديشه اسلامي، همان، ص 578){V
به طور کلي ولايت مطلقه از ديدگاه اهل معرفت:
اولاً، حقيقتي عيني است و نبايد آن را با منصب هاي اجتماعي که واقعيتي جز جعل و اعتبار ندارد، خلط کرد: چه اين که نبايد آن را در حد پيشوايي و زعامت دانست.
ثانياً: کمالي است که با ارتقاي در مراتب هستي و احاطه به کمالات وجودي، حاصل مي شود.
ثالثاً: در برابر ولايت مقيده مقام انسان کمال است که جانشين آيينه تمام نماي کمالات حق، و ظهور اسماي حسناي او باشد و در هيچ يک از کمالات و صفات حق تعالي احدي بر او پيشي و سبقت نگرفته است. ولايت، با اين تفسير، منشأ آثار و احکام خاصي است؛ مثلاً ولي الله از نفوذ غيبي بر جهان و انسان بر خوردار است و چون در سلسله موجودات برتر از همه و بر فراز آن ها قرار دارد، ناظر به ارواح، نفوس و قلوب است و از اين نظر، نوعي تسلط تکويني بر جهان دارد که اين احکام، همه از آثار قرب به حق است، V} (دين و دولت در انديشه اسلامي، همان، ص 579){V
ولايت مطلقه پيامبر اکرم(ص) در تصرف تکويني محدود نمي باشد و علاوه بر آن تصرف تشريعي و تصرف حکومتي را نيز شامل مي شود، V} (همان، ص 580){V
نتيجه آنکه ولايت مطلقه عرفاني امري فراتر از ولايت مطلقه فقيه بوده و به طور کلي موضوعي جداگانه است.
اما در توضيح ولايت مطلقه فقيه بايد گفت که بين «ولايتفقيه» با «ولايت مطلقه فقيه» تفاوتى در ماهيت و جوهره ولايت سياسى فقيه جامعالشرايط در عصر غيبت نيست، تنها تفاوتى كه وجود دارد در نحوه نگرش و چگونگى استعمال اين اصطلاح است. زمانى كه ولايتفقيه بدون قيد مطلقه استعمال شود، مراد از آن همان حكومت و زمامدارى امور جامعه است كه براساس ادله عقلى و نقلى (آيات - روايات) متعددى در زمان غيبت امام معصوم(ع) بر عهده فقيه جامعالشرايط گذاشته شده و فقيه عادل جامعالشرايط از سوى آن بزرگواران براى اداره و رهبرى جامعه اسلامى منصوب گرديده و داراى حق حاكميت مىباشد.
اما زمانى كه ولايت مطلقه فقيه استعمال مىشود، ناظر به حيطه اختيارات و گستره وظايف و مسؤوليتهاى ولىفقيه است و الا در اصل اثبات ولايت براى فقيه جامعالشرايط هيچ تفاوتى با «ولايتفقيه» ندارد.
توضيح اين مطلب مبتنى بر تحليل و تبيين دقيق ولايت مطلقه فقيه است كه به اختصار توضيحاتى را بيان مىنماييم:
نظريه حضرت امام(ره) درباره حوزه اختيارات ولى فقيه كه مورد قبول اكثريت فقهاى شيعه مىباشد، اين است كه فقيه همه اختيارات لازم حكومتى امام معصوم(ع) را دارد و هر نوع ولايتى كه در حوزه رهبرى جامعه براى امام ثابت شده براى فقيه نيز ثابت است. جز آنچه كه به دليل خاص از مختصات امام معصوم(ع) شمرده شده است، از قبيل عصمت، ولايت تكوينى و نيز پارهاى از اختياراتى كه پيامبر در حوزه مسائل خصوصى افراد داشتهاند. در حقيقت اختصاصات ياد شده مربوط به جنبه ولايت به معنى زعامت و رهبرى اجتماعى نيست، بلكه به خاطر جهات شخصيتى و شرافت مقام امامت و عصمت امام معصوم(ع) است. از اختيارات حكومتى ياد شده به «ولايت مطلقه» تعبير مىشود كه ما به اختصار به توضيح آن مىپردازيم.
كلمه «مطلق» يا «مطلقه» در لغت به معناى آزادى، رهايى و ارسال است؛ ليكن موارد استعمال آن متفاوت است. به عبارت ديگر گاهى «مطلق»(Absolute) در برابر «نسبى»(Relative) به كار مىرود و گاهى در برابر «مشروط»(Conditioned). استعمال نخست صرفا در علوم حقيقى است، ولى استعمال دوم هم در علوم حقيقى و هم در علوم اعتبارى (مانند علوم سياسى) جريان دارد. از طرف ديگر كاربرد اين واژه در علوم اعتبارى نيز از نظر دايره و وسعت اطلاق، بسيار متفاوت است. به عبارت ديگر هر كجا كه اين واژه به كار مىرود، بايد به دقت در نظر داشت كه مراد از آن اطلاق در برابر كدامين قيد مىباشد؛ مثلاً «مطلقه»(Absolutist) در نظامهاى سياسى غالبا به رژيمهاى فاقد قانون اساسى(Constitution) اطلاق مىشود؛ ولى در نظام ولايت فقيه به گونه ديگرى استعمال مىشود. مقصود از «ولايت مطلقه فقيه» اين است كه اگر «مصالح اهم اجتماعى» مسلمانان با يكى از احكام اوليه شرعى - كه از نظر اهميت در رتبه پايينترى قرار دارد - در تزاحم قرار گيرد، ولى فقيه كه موظف به حفظ مصالح عاليه جامعه اسلامى است؛ به خاطر حفظ مصالح اهم جامعه اسلامى مىتواند، بلكه بايد موقتا آن حكم شرعى اولى را تعطيل كند و مصالح اهم جامعه را بر آن مقدم بدارد؛ مثلاً در فقه اسلامى تخريب مسجد حرام مىباشد. اكنون اگر به تخريب مسجدى جهت خيابانكشى حاجت افتاد، چه بايد كرد؟ ديدگاه مخالف ولايت مطلقه بر آن است كه صرف مصلحت اهم اجتماعى مجوز تخريب مسجد نيست و تا زمانى كه كار به ضرورت نرسد نمىتوان دست به اين كار زد؛ ليكن براساس نظريه «ولايت مطلقه» لازم نيست حكومت اسلامى آن قدر صبر كند كه براى جامعه مشكلات زيادى فراهم شود و كارد به استخوان برسد، تا آن گاه از سر ناچارى و براى خروج از بنبست و انفجار اجتماعى، مسجد را تخريب كند. بلكه اساسا اگر بخواهيم چنين كنيم، هميشه از قافله تمدن عقب خواهيم ماند و همواره در مشكلات دست و پا خواهيم زد و شارع مقدس به چنين چيزى راضى نيست. از آنچه گذشت روشن مىشود كه:
اولاً؛ ولايت مطلقه فقيه از قواعد رافع تزاحم است؛ يعنى، مطلق بودن ولايت گره گشا در تزاحم احكام و مصالح اهم اجتماعى است.
ثانيا؛ ولايت مطلقه خود، مقيد به قيودى است نه اين كه از هر حيث مطلق باشد.
قيودى كه در اعمال ولايت مطلقه وجود دارد عبارت است از: 1- مصلحت، 2- اهم بودن، 3- اجتماعى بودن. به عبارت ديگر، ولى فقيه نمىتواند:
1- به طور دلخواهانه و بدون رعايت مصالح جامعه اقدامى كند.
2- مصلحت مورد نظر در اينجا مصالح امت است، نه شخص ولى فقيه.
3- تنها مصالحى را مىتواند بر احكام نخستين مقدم بدارد كه از نظر اهميت داراى رتبه بالاترى بوده و شارع مقدس راضى به ترك آنها نباشد.
بنابراين ديدگاه هر گاه فقيه واجد شرايط به تشكيل حكومت اسلامى توفيق يابد همان ولايتى را كه پيامبر و امام معصوم(ع) در اداره امور جامعه دارند او نيز دارد. و بر همه مردم لازم است كه از او اطاعت كنند به عبارت ديگر اختيارات حكومتى مربوط به حكومت شرعى است، چه در رأس آن پيامبر(ص) يا امام معصوم(ع) باشد، يا نايب آنان (ولى فقيه). و اين اختيارات چيزى بيش از اختيارات لازم و ضرورى براى حكومت و اداره جامعه نيست و هيچ حكومتى فاقد آن اختيارات نمىباشد. البته فضايل پيامبر(ص) بيش از همه انسانها است و... ليكن فضايل معنوى بيشتر، اختيارات حكومتى را افزايش نمىدهد. خداوند همان اختيارات و ولايتى كه به پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(ع) در تدارك و بسيج سپاه تعيين واليان و استانداران، گرفتن ماليات و صرف آن در مصالح مسلمانان داده است، براى حكومت فقيه نيز قرار داده است، نهايت تفاوت اين كه ولايت فقيه در رابطه با شخصى معين نبوده و روى عنوان عالم عادل ثابت است.»، (ولايت فقيه امام خمينى، ص 55).
حضرت امام خمينى(ره) در توضيح اين نظريه مىافزايد: «وقتى مىگوييم ولايتى را كه رسول اكرم(ص) و ائمه(ع) داشتند. بعد از غيبت، فقيه عادل دارد، براى هيچ كس اين توهم نبايد پيدا شود كه مقام فقهاء همان مقام ائمه و پيامبر اكرم(ص) است زيرا اينجا صحبت از مقام نيست، بلكه صحبت از ولايت ـ يعنى حكومت و اداره كشور و اجراى قوانين شرع مقدس كه يك وظيفه سنگين و مهم است ـ مىباشد، نه شأن و مقام برتر و غير عادى، به عبارت ديگر ولايت مورد بحث يعنى حكومت و اجراء قوانين الهى و اداره جامعه اسلامى و... ولايت فقيه از امور قراردادى و اعتبارى عقلايى است و واقعيتى جز جعل قانونى ندارد، وقتى كسى به عنوان ولى در موردى نصب مىشود، مثلاً براى حضانت و سرپرستى كسى يا حكومت، ديگر معقول نيست در اعمال اين ولايت فرقى بين رسول اكرم(ص) و امام يا فقيه وجود داشته باشد. به عنوان مثال، ولايتى كه فقيه در اجراى حدود و قوانين كيفرى اسلام دارد، در اجراى اين حدود بين رسول اكرم(ص) و امام و فقيه امتيازى نيست. حاكم، متصدى اجراى قوانين الهى است و بايد حكم خدا را اجرا نمايد، چه رسول الله(ص) باشد و چه امام معصوم(ع) يا نماينده او يا فقيه عصر، (همان، ص 56).
براى اثبات ولايت مطلقه فقيه و گستره اختيارات او در حوزه اختيارات پيامبر اكرم(ص) و ائمه معصومين(ع) دلايل متعددى وجود دارد كه به اختصار عبارتند از:
1. همه دلايل عقلى و نقلى كه ضرورت حكومت و ولايت فقيه را با عنوان فقاهت و عدالت در عصر غيبت اثبات مىكند، دامنه و گستره اين حكومت و ولايت را اثبات مىكند.
2. رسالتها و مسؤوليتهايى كه از جانب خدا و دين او بر عهده ولى فقيه واجد شرايط حكومت و رهبرى نهاده شده است درست همان رسالتها و مسؤوليتهايى است كه پيامبر و امام معصوم(ع) بر عهده داشتند و آن حفظ احكام اسلام از انحرافات، تبليغ و اجراى اسلام، اصلاح امور مسلمانان، هدايت و ارشاد آنها و نيز دفاع از مظلومان و مقابله با زورگويان و ستمگران و برقرارى عدالت اجتماعى انجام اين رسالتها و مسؤوليتها همان گونه كه براى معصومين(ع) قدرت و حكومت مطلقهاى را ايجاب مىكند. قدرت و حكومت مطلقهاى را براى فقيه متصدى حكومت و دولت اسلامى نيز ايجاب مىكند در غير اين صورت بسيارى از احكام به اجرا در نخواهد آمد و معطل خواهد ماند و ايجاد محدوديت در اختيارات باعث تقويت مصالح جامعه مىگردد.
3. ولايت فقيه به عنوان نهاد حكومتى كه در شخصيت حقوقى حاكم تبلور مىيابد، مانند همه نهادهاى حكومتى ديگر اعم از حكومتهاى لائيك، دمكراتيك و ساير انواع آن كه داراى قدرت مطلقه از لحاظ ياد شده هستند، او نيز بايد داراى قدرت و اختيارات مطلقه باشد تا بتواند امور فردى و اجتماعى شهروندان را سامان بخشد و معضلات جامعه اسلامى را حل وفصل كند اين مقدار جاى هيچگونه انكارى نيست. بنابراين قوانين جامع و كامل اسلام، جهت اجرا شدن و تأمين سعادت همه جانبه دنيوى و اخروى انسانها تشكيل حكومت اسلامى با اختيارات كامل و مطلق را كه پيامبر اكرم(ص) و امامان(ع) از آنها برخوردار بودند ايجاب مىكند و ولايت فقيه به عنوان نهاد حكومتى و شخصيت حقوقى فقيه تبلور اين قدرت و ولايت مطلقه است.
بنابراين مشخص مىشود كه ولايتفقيه و ولايت مطلقه فقيه تفاوت ذاتى و ماهوى نيست، بلكه فقط در نحوه كاربرد و استعمال لفظ تفاوت مىباشد.
براى آگاهى بيشتر در اين زمينه ر.ك:
1- كاظم قاضى زاده، انديشههاى فقهى ـ سياسى امام خمينى(ره)، ص 190.
2- جوادى آملى، ولايت فقيه.
3- محمدجوادى نوروزى، نظام سياسى اسلام، ص 221.
4- نبىالله ابراهيم زاده آملى، حاكميت دينى، ص 153.
5- ولايت فقيه و جهاد اكبر، امام خمينى
6- ولايت فقيه از ديدگاه فقها و مراجع، على عطايى
7- ولايت فقيه به زبان ساده، شفيعى
8- حدود ولايت حاكم اسلامى، احمد نراقى
9- حكومت الهى و ولايت و زعامت، مصطفى آيت اللهى
10- ولايت فقيه و حاكميت ملت، طاهرى خرمآبادى
11- ولايتفقيه، شهيد هاشمىنژاد
12- مجله حوزه شماره 85 - 86 بحثى درباره ولايت فقيه، نجابت
13- ولايت فقيه يا حكومت اسلامى در عصر غيبت، محمد يزدى
14- ولايتفقيه، آيتالله معرفت
15- عباس كعبى، تبيين مفهوم ولايت مطلقه فقيه، انتشارات ظفر، 1380، اين كتاب به ضميمهى نامه ارسال مىگردد.
16- امام خمينى و حكومت اسلامى، مجموعه آثار، ج 5، محمد جواد ارسطا، حدود اختيارات ولى فقيه، ص 55.
17- محمدمهدى نادرى قمى، نگاهى گذرا به ولايت فقيه، انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره).
18- سيد محمد هاشمى، حقوق اساسى جمهورى اسلامى ايران، ج 2، ص 56، نشر دادگستر، 1380.
کد سوال : 3943
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : در جايي از كتب خواندم، آن شخصي كه (حضرت موسي(ع« از خداوند درخواست كرد كه او را به مردي كه داناتر از اوست (حضرت خضر(ع« راهنمائي كند، پيامبر الهي يعني حضرت موسي(ع) نيست و ديگر جائي نديدم كه چنين چيزي نوشته باشند و با توجه به اينكه هر نبي مرسلي دايره ولايتش بايد اوسع دواير ولايي زمان خودش و اقرب آنها به دايره ولايي خداوند باشد مي تواند اين سخن درست باشد؟
پاسخ : اين سؤال بر دو بخش است، يکي آن که آيا آن موساي درخواست کننده، پيامبر الهي قوم بني اسرائيل بود؟ و دوم آن که اگر حضرت موساي معهود باشد مگر دايره ولايتش اوسع از حضرت خضر نبود، پس چگونه به وي رجوع کرد و از او داناتر نبود؟
جواب سؤ ال اول؛ اکثر مفسران بر آنند که موساي مصاحب با حضرت خضر(ع) موساي کليم - موسي بن عمران - پيامبر قوم بني اسرائيل بوده است. ولي يکي از مفسران به نقل از اهل کتاب گفته است که موساي مصاحب خضر نبي(ع) موساي کليم نبوده است بلکه موسي بن ميشا بن يوسف بوده است که پيش از حضرت موسي بن عمران پيامبري قوم بني اسرائيل را بر عهده داشته است و اين قول يگانه با روايات ائمه معصومين(ع) تأييد نمي شود و بلکه روايات با سخن اکثر مفسران همراه هستند. مانند سخن امام رضا(ع) که فرمود: «حضرت موسي در جزيره اي از جزاير دريا، آن عالم - يعني حضرت خضر(ع) - را ديده است و بر وي سلام نموده است. حضرت خضر(ع) گفت: تو کيستي؟ حضرت موسي(ع) در پاسخ گفت: من موسي بن عمران هستم. خضر نبي(ع) گفت: تو همان موسي بن عمران هستي که با خدا سخن گفت. حضرت موسي گفت: آري... »V}(مجمع البيان، ج 6، ص 741 - الميزان، ج 13، ص 340).{V
جواب سؤال دوم؛ در آغاز بايد شرح ارجاع حضرت موسي(ع) به حضرت خضر(ع) را بدانيم؟!
«چون خداوند با حضرت موسي تکلم فرمود و الواح را بر او نازل کرد و در آن از هر بابي موعظه و از هر چيزي بيان مفصلي قرار داد، حضرت به قوم بني اسرائيل بازگشت و به منبر رفت و کرامت هاي الهي را به آنان باز گفت و در دل خود گفت: «خدا از من عالمتري نيافريده است» در اين هنگام خداوند به جبرئيل فرمود: موسي را درياب که در ورطه هلاکت است و به او اعلام کن که در منطقه «مجمع البحرين» کنار سنگي مردي است که از تو داناتر است. برو نزد او و از علمش تعلم نما. جبرئيل نازل شد و مراتب را به حضرت موسي ابلاغ کرد. لذا آن حضرت خود را کوچک ديد و به خطاي خود - که در دل وي خطور کرد - پي برد و به اتفاق وصي خود يوشع به مجمع البحرين رفت و حضرت خضر را يافت و از او تقاضاي علمي را نمود که نزدش نبود» V} (روان جاويد، ج 3، ص 435).{V
اما چرا حضرت موسي(ع) - با اين که رسول زمان خود بود و مي بايست اعلم دوران خود مي بود - از حضرت خضر(ع) داناتر نبود؟!
علوم آسماني بر دو گونه اند: علوم ظاهري و علوم باطني و علوم ظاهري نيز بر دو گونه اند: علوم ظاهري اخلاقي و علوم ظاهري تکليفي.
علوم ظاهري اخلاقي از نبوت و علوم ظاهري تکليفي از رسالت و علوم باطني از ولايت برمي خيزد و لذا مردان الهي نيز بر سه گروهند. «ولي، نبي و رسول» و البته بين اين سه گروه تقابلي نيست و لذا گاهي يک ولي هم نبي و هم رسول است مانند رسول خاتم و گاهي يک ولي نه نبي و نه رسول است مانند امير مؤمنان(ع) و گاهي يک ولي نبي هست اما رسول نيست. مانند خضر نبي(ع) .
با توجه به اين، گاهي يک رسول با اين که ولي است و با خبر از عالم باطن، ولي مأمور به ابلاغ و اعمال شريعت است و بايد تمام اعمالش براساس شريعت ابلاغي وي باشد و گاهي اين مأموريت چندان بر وي غلبه مي کند که از عالم باطن غفلت کرده و ذهول پيدا مي کند و در مقابل يک نبي و وليي چون مأمور به چنين ابلاغي و اعمالي نيست و تمام وجودش اخبار از غيب و اطلاع از باطن است از عالم باطن غفلت نکرده و همواره به آن آگاه است و اين تکثر ژرف در قضيه حضرت موسي(ع) و حضرت خضر(ع) بسيار روشن است که موسي(ع) مأمور به ابلاغ و انجام شريعت است و حضرت خضر(ع) مأمور به باطن و انجام آن است و لذا حضرت موسي(ع) در علم شريعت داناتر از حضرت خضر(ع) و حضرت خضر(ع) در علم باطن از حضرت موسي(ع) داناتر بوده است و اين نکته اي است که در روايات ما مذکور است و در کتاب هاي تفسيري روايي ياد شده است و البته ژرفاي اين بحث را مي توانيد در نص موسوي «فصوص الحکم» ابن عربي بيابيد و به شرح فارسي آن مانند «ممد الهمم، آيت الله حسن زاده آملي» و ديگر شروح رجوع کنيد.
در پايان متذکر مي شويم که اگر آيات سوره کهف - درباره حضرت خضر و موسي(ع) - را با نگرش فوق بخوانيد نکته بررسي شده به خوبي خود را نمايان و آشکار مي کند.
براي آگاهي بيشتر ر.ک:
- تفسير نمونه، ج 12، ص 279 - 522.
- الميزان، ج 13، ص 337 تا 358.
کد سوال : 3944
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : تسبيحات حضرت زهرا(س) موقع خواب و بعد از نماز آيا با هم فرق دارد؟ (ظاهرأ ترتيبش متفاوت است) چرا؟
پاسخ : درباره علت اختلاف تسبيحات فاطمه زهرا(س) در تقديم و تأخير تسبيح، و تحميد و تكبير گفتن است كه روايات در اين زمينه به چند دسته تقسيم مىشود:
1ـ دسته اول؛ رواياتى است كه مىگويند الله اكبر 34 مرتبه و الحمدلله 33 مرتبه و سبحان الله 33 مرتبه (در اين زمينه چهار روايت وجود دارد)؛
2ـ دسته دوم؛ روايتى است كه مىگويد هنگام خواب 33 مرتبه سبحان الله و 33 مرتبه الحمدلله و 34 مرتبه الله اكبر (در اين زمينه فقط يك روايت ذكر شده است)؛
3ـ دسته سوم؛ روايتى كه مىگويد الله اكبر 34 مرتبه و سبحان الله 33 مرتبه و الحمدلله 33 (در اين زمينه 2 روايت ذكر شده و ذكر هنگام خواب را بيان مىكند).
بنابراين چون روايات دسته اول بيشتر و بعضى از روايات آن نيز صحيح است و نيز مطابق عمل و سيره اصحاب و اكثر علما مىباشد؛ علما به روايات دسته اول فتوا دادهاند و فرقى بين تسبيح فاطمه زهرا(س) بعد از نماز يا هنگام خواب نگذاشتهاند؛ برخى از علما كه در اقليت قرار دارند به خاطر احتياط كه عمل به اين دو روايت هم شده باشد، گفتهاند: هنگام خواب الله اكبر 34 مرتبه و سبحانالله 33 مرتبه و الحمدلله 33 مرتبه بهتر است.
براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1ـ وسائل الشيعه، ج 2، ص 1024 به بعد.
2ـ مفتاح الفلاح شيخ بهائى، باب پنجم، ص 333.
کد سوال : 3945
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چرا برزخ براي افرادي كه در زمان قبل از ما مي زيسته اند بايد طولاني تر و براي كساني كه بعد از ما مي ميرند كوتاهتر است. آيا اين با عدل خدايي تناسب دارد؟
پاسخ : اولا بايد توجه داشت که ذهن ما به پديده هاي هستي از دريچه زمان و مکان مي نگرد و چيزي که داراي زمان و مکان نباشد را درک نمي کند. اما عالم برزخ و نظام حاکم بر آن از زمان و مکان و حرکت تهي است. بنابراين اوضاع حاکم بر آن را نمي توان با ذهن محدود انساني درک کرد.
اگر اين سوال پيش مي آيد که عالم برزخ براي بعضي طولاني يا کوتاه است بدين خاطر است که ما با ذهن خويش به آن نگاه مي نگريم و آن را همچون دنيا داراي «زمان» تصور مي کنيم. در صورتي که در جهان برزخ زمان و مکان وجود ندارد دليل بر اينکه عالم برزخ بدون زمان و مکان است اين است که در صورت وجود زمان و مکان در عالم برزخ، عالم برزخ همان عالم دنياست نه دنياي جديد. V}(ر.ک: معاد يا بازگشت به سوي خدا، ج2، ص123، نوشته محمد شجاعي، شرکت سهامي انتشار){V
ثانيا عالم برزخ جهاني است که بهشت و جهنم در آن واقع شده است پس انسان در گذشته اي که در سايه رحمت خاصه خدا آرميده است در بهشت برزخي جاي گرفته و هرچه اين سکونت طولاني تر گردد براي او لذت آفرين تر است. انسان گنهکار نيز براي تصفيه روح خويش و پا گذاردن به بهشت برزخي مي بايست ابتدا در جهنم برزخي وارد گردد. چنين روحي بسته به نوع و مقدار آلودگي خويش مدتي را در اين جهنم سپري مي کند و آنگاه که پاک شد به بهشت قدم مي نهد. پس طولاني شدن مدت سکونت روح در جهنم برزخي بسته به شدت گناهان و آلودگي او است.
بنابراين برزخ افراد پيش از ما يا بعد از ما با توجه به اعمال و افکار روح آنها رقم مي خورد. برخي از آنها که بسيار پاک و زيبايند، مثل شهدا، يکسره به بهشت پاي مي نهند و از زيبائي هاي بهشت بهره مند مي برند و برخي هم مدتي را در جهنم سپري کرده و بعد به بهشت مي روند و برخي نيز براي هميشه در جهنم باقي مي مانند همچون سران کفر و الحاد.
کد سوال : 3946
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چرا در هنگام خواب روح ما آزادانه حركت مي كند و به هر جاي جهان مي رود ولي در بيداري فقط در جسم محدود است؟
پاسخ : روح انسان در هنگام خواب به تدبير و اداره امور بدن مشغول است اما ارتباط ديگر خود با جسم يعني ارتباط تعلقي را محدود کرده است. به عبارتي ديگر وقتي انسان به خواب مي رود روح از تعلقات مادي اين جهان مي رهد و به زادگاه اصلي خويش يعني عالم مجردات روي مي کند. با کنده شدن از قيود عالم مادي که روح را پايبند زمان و مکان کرده است، روح مي توان آزادي بيشتري پيدا کند و راحت تر به سير در جهان بپردازد. اما هنگامي که انسان بيدار است روح انسان مي بايست به تدبير کامل جسم بپردازد و کاملا به آن تعلق داشته باشد زيرا اگر اندکي از توجه به جسم باز بماند، جسم به کالبدي مرده تبديل مي شود. ولي بايد توجه داشت که اگر روح انسان قوي و متکامل گردد، در هنگام بيداري هم مي تواند علاوه بر تدبير و توجه به جسم و حيات بخشيدن به آن از طريق آگاهي شگرف خود در سراسر جهان حرکت کند و از حقايق آن آگاه گردد.
کد سوال : 3947
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا تفكر هم ريشه در روح دارد يعني ما وقتي فكر مي كنيم به همه چيز فكر مي كنيم و مكان و موقعيت خاصي نمي خواهد و آيا مي توان گفت كه تفكر همان روح است؟
پاسخ : انديشه، انديشيدن (تفکر) به طور کامل ريشه در روح انسان دارد. جسم انسان و دستگاه عصبي او، پديده اي مادي است و موجودات مادي مرکب و منقسم به اجزاي گوناگونند که اين اجزاء مادي، بدون در نظر گرفتن وساطت عنصري فرامادي از هم مي گسلند و هيچ گاه توانائي در کنار هم قرار گرفتن و پديد آوردن يک موجود واحد را ندارند. از طرف ديگر اين اجزاء مادي داراي احکامي مثل قبول اشاره حسي، تجزيه و تغيير و... هستند که علم و انديشه فاقد آنها است. بنابراين هيچ اندامي از پيکر آدمي جاي علم نيست زيرا خصوصيات علم و ويژگي هاي جسم باهم کاملا متفاوتند. V}(ر.ک: دروس معرفت نفس، آيه الله حسن زاده آملي، ص 169 به بعد){V پس تفکر ريشه در موجودي غير مادي (روح) دارد اگر چه دستگاه عصبي و مغز انسان ابزار روح براي کسب علم هستند. اما در انسان، انديشدن و انديشه در مکان و موقعيت خاص صورت مي پذيرد زيرا نفس انسان به خاطر نياز به استکمال، در قالب بدن جلوه گر شده است تا در جهان مادي به کمالات جديد دست پيدا کند و نيروهاي بالقوه خود را شکوفا و بالفعل کند. پيداست که انديشيدن يکي از کارهاي نفس است و وقتي نفس انسان در کالبد مادي خويش و در جهان مادي جلوه گر شده است بايد از دريچه زمان و مکان به اشياء بنگرد زيرا زمان و مکان عنصر ذاتي جهان است و ممکن است بگوئيم تفکر و انديشه و علم همان روح است و اين نظريه بر اساس اتحاد عاقل (روح) و معقول (علم و انديشه) معنا پيدا مي کند و اثبات اين نظريه نيازمند بحثي طولاني است.V}(ر.ک: کتاب دروس اتحاد عقل و معقول، آيت الله حسن زاده آملي){V
کد سوال : 3948
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مگر انسان اشرف مخلوقات نيست پس يعني بهترين امکانات عالم دنيا و آخرت از آن اوست. آيا فرشتگان و مجردات در قيامت از خدا سؤال نمي کنند که چرا ما را بهترين موجود قرار نداده است و آيا اين يک نوع بي عدالتي نيست (البته فقط در حد سؤال است نه کفر)؟
پاسخ : نخست بايد دانست وجود سلسله مراتب در نظام هستي و آفرينش موجودات متفاوت نشانه هندسه مستحکم و استوار نظام هستي است. بنابراين وجود فرشتگان، انسان، حيوان و هر کدام ديگر از انواع موجودات در جايگاه خودش زيبا و بجا مي باشد و براي کامل شدن سيکل گردش نظام حيات و زندگي وجودشان لازم است. اما سؤال از اينکه چرا انسان، انسان شد و فرشته، فرشته شد و يا نوع خاصي از حيوان به آن صورت در آمد مربوط به ظرفيت و سعه وجودي آنها و قرار گرفتن آنها در سير تکاملي موجودات و نظام هستي است که همگي واقعي و تکويني است بدون هيچ گونه تبعيض و بي عدالتي. به طور مثال براي يک آشپزخانه جهت تهيه غذا نياز به کاسه ها و ديگ ها و ظروف متعدد و در اندازه هاي مختلف است که هر کدام کاربرد خاص خود را دارد و لازم و زيباست و از هر کدام به تناسب ظرفيت آن انتظار مي رود. لذا وجود تفاوت نشانه حکمت و زيبائي است و انتظار متناسب نشانه عدالت مي باشد و لذا هيچکدام به ديگري اعتراض نمي کنند.
تنها انسان به دليل اختيار و توانائي حضور در عرصه هاي مختلف چنين افکاري در ذهنش مي رسد که با روشن بيني و دقت، پي به اسرار خلقت خواهد برد و بيش از پيش به عظمت آفريدگار و حکمت و عدالت او پي خواهد برد. براي توضيح بيشتر توجه شما را به مطالب زير جلب مي کنم.
انسان اشرف مخلوقات است. اگر انسانيت او به فعليت برسد و مظهر اسماءالله شود، چنين انساني اشرف مخلوقات است که مصداق روشن آن پيامبر اسلام -صلي الله عليه و آله- و اوصياي بر حق اويند. اما انساني که به مقام انسان کامل نرسد و اسماء الله الحسني در او شکوفا نشود در مقام حيوانيت باقي مانده است و به عبارتي حيوان بالفعل است.
پس قضيه «انسان اشرف مخلوقات است» به اصطلاح منطقي قضيه مهمله است و در حکم موجبه جزئيه، پس نمي توان گفت که هر انساني اشرف مخلوقات است بلکه بايد گفت بعضي انسان ها اشرف مخلوقات هستند.
آيا باور مي کنيد که فرعون ها و نمرودها و ديگر گمراه کنندگان انسانيت از ملائک اشرف و برتر باشند؟
اما راجع به سؤال فرشتگان در روز قيامت: گفتيم که انسان در ژرفاي وجود خود داراي اين استعداد است که از فرشتگان برتر شود و به اصطلاح به مقام فوق تجرد عقلي برسد ولي با اين حال در ميان تمام انسان ها از ابتداي خلقت تا انتهاي آن گروهي بسيار اندک به اين مقام مي رسند. بنابراين نحوه وجود انسان به صورتي است که از چنين استعدادي برخوردار است و به عبارتي او به صورت ذاتي مي تواند متکامل شده و به مقام فوق تجرد برسد. اما فرشتگان و مجردات مثالي از چنين استعدادي برخوردار نيستند و نمي توانند از عالم مثال و برزخ (يعني عالمي که مادي نيست ولي قابل اشاره و محسوس به حس غير مادي است) بالاتر روند. به عنوان نمونه در معراج پيامبر اسلام -صلي الله عليه و آله- جبرئيل به عنوان فرشته اي از جنس عالم مثال نتوانست با پيامبر اسلام به عنوان انسان اشرف مخلوقات برابري کند و عوالم بالاتر يعني عوالم فوق تجرد پران شود، و روشن است که اگر موجودي که داراي استعدادات خاص است قالب بشکند و تبديل به موجود ديگر بشود، ديگر موجود اول نيست! و به اصطلاح ذاتيات شيء قابل تغيير نيست و در صورت تغيير ذاتيات شيء به چيز ديگري منقلب مي شود.
پس فرشتگان و مجردات با توجه به علم خود نسبت به اين حقيقت و اينکه در قيامت حقايق پنهان به صورت آشکار و روشن پيش روي همه قرار مي گيرد و به گفته قرآن «يوم تبلي السرائر»V}(سوره طارق، آيه 9){V به چنين پرسشي لب نمي گشايند.
اما عدالت خداوند بدين معناست که وقتي فيض خداوند همچون دريائي متلاطم و آکنده سرريز شد و جهان مادي و غير مادي از آن جلوه گر گشت هر موجودي با توجه به قابليت خود از اين فيض بهره مند گرديد و به صورت موجودي خاص که داراي استعدادي ويژه و جوهره اي منحصر به فرد جلوه گر شد. اگر انسان چنين جلوه اي از حق دارد و فرشته اي چنان جلوه اي همه از رهگذر آن قابليت و بهره مندي از فيض حق است.
بنابراين بايد گفت خدا به هر موجودي با توجه به قابليت ها و استعدادهاي آن هر آنچه را که امکان داشته باشد به او داده است. پس فرشته بودن فرشتگان و عدم توانائي آنها براي رسيدن به مقام تجرد محض ناشي از آن است که از اين قابليت برخوردار نيستند و الا از جانب خدا به عنوان فاعل فيض وجود، بخلي در اين مورد نبوده است. از همين روي نرسيدن به مقام اشرفيت مخلوقات براي فرشتگان بي عدالتي نيست زيرا اگر آنها هم چنين قابليتي داشتند به اين مقام مي رسيدند.
کد سوال : 3949
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : همانطور كه در روايات داريم اعمال ما براي رسيدن به آسمان هفتم از هفت ملك عبور مي كنند كه اولين ملك، ملك غيبت است حال اينكه بيشتر ما انسانها مخصوصأ خانمها اهل غيبت هستند يعني ممكن است در روز حداقل يك غيبت بكنند و در كنار آن اعمال واجب و مستحبي زيادي را به جا آورند آيا تمام اعمال ما كه از ملك غيبت عبور نمي كنند به بالا نمي روند و كوله بار ما فقط پر از گناه است؟
پاسخ : در دين مبين اسلام توازن خاصي بين پاداش و کيفر و گناه و ثواب وجود دارد. همان گونه که اسباب گناه و نافرماني و عقوبت فراوان است، اسباب رحمت و مغفرت و پاداش نيز بسيار زياد است و همين توازن موجب گرديده که انسان بين بيم و اميد و خوف و رجا باشد.
قرآن کريم مي فرمايد: A}«و اقم الصلاه طرفي النهار و زلفا من الليل، ان الحسنات يذهبن السيئات ذلک ذکري للذاکرين؛ {A نماز را در دو طرف روز و اوايل شب بر پادار، چرا که حسنات، سيئات (و آثار آنها را) بر طرف مي سازند اين تذکري است براي آنها که اهل تذکرند» V}(هود، آيه 114).{V
اين آيه تأثير اعمال نيک را در از ميان بردن آثار بد اعمال بيان مي کند و بيانگر اين است که اعمال نيک و شايسته، آثار گناهان را خنثي مي کند. از نظر رواني هر گناه و عمل زشتي، نوعي تاريکي در روح و روان انسان ايجاد مي کند که اگر ادامه يابد اثرات آن انباشته و متراکم مي گردد و انسان را مسخ و وارونه مي سازد ولي کارهاي نيکي که از انگيزه الهي سرچشمه گرفته به روح آدمي لطافت مي بخشد و روح و قلب را از آثار گناه مي زدايد و تيرگي آن را به روشنايي تبديل مي سازد.
در مورد نماز اين روايت معروف است که نمازهاي پنجگانه مانند پنج بار شستشو در نهر آب است که آثاري از گناهان باقي نمي گذارد و نيز در روايت آمده است: هنگامي که مسلمان وضو بگيرد و خوب وضو بگيرد، سپس نمازهاي پنجگانه را به جا آورد، گناهان او فرو مي ريزد همان گونه که برگ هاي اين شاخه فرو مي ريزيد V}(تفسير نمونه، ج 9، ص 268، ذيل ايه 114 هود).{V
و نيز در روايت آمده که يک شب تب کردن کفاره گناهان يک سال است و نيز آمده است: وقتي زني وضع حمل مي کند همه گناهانش پاک مي گردد و گويا تازه از مادر متولد شده است. خود توبه و استغفار از گناهان، از بزرگترين نعمت هاي الهي است که جاي هيچ گونه نا اميدي و يأس در دل انسان باقي نمي گذارد و هيچ گناهي وجود ندارد که با آب توبه قابل شستشو و تطهير نباشد و اين بيانگر اوج عنايت و لطف خداوند به بندگانش مي باشد و از درهاي بزرگ مهر و احسان خداوند است و نه تنها موجب آمرزش مي شود بلکه گناهان را به حسنات تبديل مي کند.
قرآن کريم مي فرمايد: A} «الا من تاب و آمن و عمل عملا صالحا فاولئک يبدل الله سيئاتهم حسنات؛{Aمگر کساني که توبه کنند و ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند که خداوند گناهانشان را مي بخشد و اعمال بد آنها را به اعمال خوب تبديل مي کند» V} (فرقان، آيه 70).{V
کد سوال : 3950
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : لطفا راههاي جلوگيري از گناهان كبيره را بيان كنيد.
پاسخ : ابتدا مقدماتي بايد طي شود تا كمي شيريني گناه از صفحه دل محو گردد زيرا محو كامل آن زمان بسيار طولاني مي طلبد چه اين كه وقتي كاملا" محو مي گردد كه محور شيريني در دل دگرگون شود; يعني , شيريني حب الهي دل را پر كند و محبت به اهل بيت عصمت (ص) جان را فرا گيرد اگر اين شد جايي براي شيريني گناه در دل نمي ماند. اما مقدمات :
1- پرهيز از زمينه گناه :
فراهم شدن زمينه گناه باعث رغبت و ميل باطني به سمت گناه مي شود هر تشنه اي با ديدن آب زلال رغبت و كشش به آب را در خود به مراتب بيشتر احساس مي كند پس با پرهيز از زمينه گناه رغبت دل و ميل باطني به گناه حداقل كم مي شود و اين خود گامي است براي كم كردن شيريني گناه .
2- روزه گرفتن :
روزه گرفتن آن قواي حيواني انسان را كه خاستگاه گناه است در هم مي شكند. عن ابي جعفر(ع ): H}«اذا شبع البطن طغي؛{H امام باقر(ع ) مي فرمايند: هرگاه شكم سير گردد طغيان مي كند», V}(المحجه البيضاء، ملا محسن فيض كاشاني , ج 5, ص 150){V. بنابراين قواي حيواني انسان كه خاستگاه گناه است , خود از سيري شكم برمي خيزد. با روزه گرفتن , اين ريشه اصلي كه سيري شكم است كنده مي شود به شرط اين كه روزه با شرايطش باشد مثل اين كه اعضاي بدن چون چشم , زبان و... هيچ يك گناه نكند. از طرفي هنگام افطار و سحر نخوردن روزه را جبران نكند. تذكر بسيار بسيار مهم اين است اولا" روزه وقتي توصيه مي شود كه هيچگونه ضرري براي بدن نداشته باشد وگرنه شرعا" حرام است.
ثانيا": اگر براي بدن هم ضرر ندارد به هيچ وجه مخل درس , تحقيق , تعليم و تعلم و كار نباشد. ثالثا" اگر نه مضر بود و نه مخل فقط دوشنبه ها و پنج شنبه ها روزه گرفته شود ولي اگر شرايط روزه گرفتن نيست بايد مقدمه سوم دوبرابر شود. خلاصه روزه چون خاستگاه گناه را تضعيف مي كند و نيروهاي طغيان گر بدني را سست مي گرداند. شيريني بسياري از گناهان را در دل مي كاهد و انسان را به سمت و سوي تجرد و ملكوت مي كشاند و روح را از چشيدن طعم شيرين گناه منصرف مي سازد.
3- ورزش :
ورزش به نوبه خود علاوه بر آن كه آثار بدني دارد روح را در جهت ترك گناه تقويت مي كند دل را از توجه به گناه به سهم خود بازمي دارد مشروط بر اين كه با همين هدف و جهت خدايي انجام گيرد; يعني , ورزش كند تا بتواند دل را از فكر گناه باز دارد و اين خود به مرور زمان مي تواند شيريني گناه را در دل كم كند اگر روزه گرفتن ميسر نبود ورزش را از جهت زماني دو برابر كند مثلا" بيست دقيقه را چهل دقيقه كند.
4- اجتناب از دوست ناباب :
اين خود داخل در مقدمه اول مي شود ولي به جهت اهميت آن مخصوصا" ذكر شد دوستاني كه با رفتار و گفتارشان باعث مي شوند كه انسان گناه را در دل مزمزه كند در واقع دشمن هستند و پرهيز از آنها گامي موثر در كم كردن شيريني دل از گناه مي شود.
5- فكر در مرگ :
فكر در مرگ به انسان هشدار مي دهد و دل را از هر شيريني گناه مي رويد. عن اميرالمؤمنين (ع ): H}«اذكروا هادم اللذات و منغص الشهوات و داعي الشتات؛{H ياد آوريد (مرگ را) منهدم كننده لذت ها را, تيره كننده شهوات را, خواننده جدايي ها را, ياد مرگ هم لذت ها را در دل انسان در هم مي كوبد و هم مشتهيات نفساني و خواهش هاي بي جاي دل را از درخشش مي اندازد و هم بانگ از يكديگر جدا شدن را به صدا در مي آورد», V}(غرر و درر, باب موت به نقل از سرالاسراء، استاد علي سعادت پرور, ج 2, ص 159).{V
در حديثي ديگر از امام صادق (ع ) نقل شده است : H}»ذكر الموت يميت الشهوات في النفس ...;{H ياد مرگ شهوات را در نفس مي ميراند«, V}(المحجه البيضاء، ملامحسن فيض كاشاني , ج 8, ص 242){V يعني خواسته هاي غريزي حيواني دل انسان را مي كشد و آن شيريني هاي حيواني انسان را كه مصداق بارزش گناه است , از بين مي برد. كيفيت فكر در مرگ مي تواند گوناگون باشد هر كس هر گونه كه بيشتر منقلب مي گردد و از دنيا و شيريني گناهان دنيا بيشتر متنفر و بي زار مي شود, همان گونه در فكر مرگ فرو رود آنچه مهم تر است آن مي باشد كه اين فكر اولا" هر روز باشد و ثانيا" نيم ساعت در مكاني خلوت باشد مخصوصا" اگر آن مكان خلوت خود قبرستان باشد. شيخ نظامي گفته :
P}زنده دلي در صف افسردگان{E}رفت به همسايگي مردگان{P
از وي سؤال كردند چرا اين قدر با قبرستان و مردگان انس گرفته اي ؟ جواب داد:
P} مرده دلانند به روي زمين{E}بهر چه با مرده شوم همنشين{P
P}همدمي مرده دهد مردگي {E}صحبت افسرده دل افسردگي {P
P}زير گل آنان كه پراكنده اند{E}گرچه به تن مرده بدل زنده اند{P
P}مرده دلي بود مرا پيش از اين {E}بسته به هر چون و چرا پيش از اين {P
P}زنده شوم از نظر پاكشان{E}آب حياتست مرا خاكشان {P
تمام اين پنج مقدمه به طور مستمر و دراز مدت بايد ادامه پيدا كند هر اندازه دقيق به آن عمل شود همان اندازه نتيجه مي بخشد.
براي آگاي بيشتر ر.ك :
1- گناه شناسي، محسن قرائتي.
2- كيفر گناه , ج 1، سيد هاشم رسولي محلاتي.