کد سوال : 3931
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا طوفان حضرت نوح عالم گير بود يا فقط در بخشي از زمين اتفاق افتاده بود و اگر عالم گير بود دو تا سؤال مطرح مي شود اول اينكه بنا به علم هواشناسي كه در ستوني از هواي يك متر مربع حداقل 16 كيلوگرم و حداكثر 25 كيلوگرم بخار آب وجود دارد كه اگر داشته باشيم حجم 25 كيلوگرم يا 25000 سانتي متر مكعب است و لايه آب به مسافت يك متر مربع يا 100*100 به عبارتي 10000 سانتي متر مربع همين جرم را مي داشت با تقسيم حجم بر مساحت قاعده ضخامت آب به دست مي آيد سانتي متر مربع 2.5 = 10000 / 25000 يعني آب از ارتفاع 5/2 سانتي متر نمي توانست بالاتر رود (چون حداكثر را محاسبه كرديم) پس شايد يك مورچه كه بالاي يك سنگ 3 سانتي متري بود غرق نمي شد حال چگونه اين آب كشتي حضرت نوح(ع) را بلند كرده البته اگر طوفان در يك منطقه اتفاق مي افتاد مي گفتيم كه باد بخار آب ساير مناطق را به آن منطقه آورده و اصلأ به آن طوفان نمي توان گفت چون باراني كه 2.5 سانتي متر باشد طوفان نيست و دوم اينكه مساحت كشتي سه طبقه حضرت نوح(ع) برابر است با متر مربع 9120=3*3040 كه حتي براي پستانداران روي زمين كافي نيست كه هم غذا برايشان بردارند هم حضرت و يارانشان خودشان را جا دهند. البته معجزه بودن اين اتفاق شايد تمام اين محاسبات را با تعريف فوق العاده بودنش حل كند و مي بايد يك جواب منطقي و علمي داشته باشد كه اين محاسبات را رد كند چون ماده نه بوجود مي آيد نه از بين مي رود پس آن آب بايد هنوز هم موجود باشد كه نيست! نكته جالب اينجاست كه اين محاسبات كه من بدليل كوچك بودن كاغذ خلاصه و بعضي توضيحات را حذف كردم (ولي به كليه مسئله خللي وارد نشده است) از اعداد آمده در تورات گرفته شده كه با اين حساب 360000 بار تورات تحريف شده. اين اتفاق در قرآن هم آمده كه باز يك سؤال مي ماند آن هم اينكه اين همه آب با علم كنوني غير ممكن است مگر اينكه از كرات ديگر آورده شده باشد.
برادر يا خواهر محترم لطفا جواب را سريع و .... بيان بفرمائيد چون قصد بر آن است كه در مجله دانشگاه چاپ شود.
پاسخ : براى به دست آوردن پاسخ صحيح اين سؤال ابتدا به چند مطلب توجه شود:
1- هدف اصلى كتابهاى الهى و به خصوص قرآن اين است كه ما انسانها از عوامل نزول عذاب الهى غافل نباشيم و تلاش كنيم تا آن عوامل در جامعه ما پيدا نشود و اگر ما نيز مانند آن مردم راه طغيان و عصيان در پيش بگيريم مانند همان مردم گرفتار عذاب الهى مىشويم حس كنجكاوى انسان او را وامىدارد كه از همه زواياى حوادث دوران گذشته سردرآورد ولى قرآن همه زوايا را نمىآورد و تنها به ذكر آن قسمتها كه در زندگى ما مؤثر است مىپردازد بر اين اساس توقع نداشته باشيم كه تمام مسائل ريز مربوط به طوفان حضرت(ع) در قرآن آمده باشد.
2- ماجراى حضرت نوح(ع) در شش سوره به طور مفصل ذكر شده است اين سورهها عبارتند از: سوره اعراف، سوره مؤمنون، شعرا، قمر، نوح و هود(ع) سوره نوح همهاش درباره حضرت نوح است ولى با اين حال سوره هود مفصلتر از همه سورهها درباره ماجراى حضرت نوح وطوفانش سخن گفته است.
3- آنچه درباره نوح، طوفان نوح و مردم آن زمان در قرآن آمده است به اين صورت است:
در زمان حضرت نوح فساد همه جا را گرفت مردم از دين توحيد روى گردانيدند عدالت اجتماعى از بين رفت مردم بت پرست شدند اختلاف طبقاتى بسيار زياد شد پولداران فقرا را پايمال كردند و حاكمان ستمگر بر همه تسلط يافتند خداوند در اين شرايط حضرت نوح(ع) را مبعوث كرد به او كتاب و شريعت داد حضرت نوح مردم را به ترك بتها، پياده كردن عدالت اجتماعى، امر به معروف، نهى از منكر، نماز، راستگويى، وفاى به عهد، دورى از گناهان و تسليم در برابر فرمان خدا دعوت كرد. آن حضرت شب، روز، در نهان و پنهان با تمام توان مردم را دعوت مىكرد با اين حال مردم روز به روز بدتر مىگرديدند در برابر دعوت او سرسخت تر مىشدند و كسى به او ايمان نياورد جز خاندان خودش و كمى از مردم. حضرت نوح از ايمان آوردن مردم نااميد گرديد و از خداوند كمك خواست خداوند به او وحى كرد كه بر قوم عذاب نازل خواهد شد و همه غرق خواهند شد از سوى خدا به نوح(ع) دستور رسيد كه كشتى را بسازد آن حضرت شروع به ساختن كشتى كرد مردم وقتى حضرت نوح را ديدند كه كشتى مىسازد مسخره كردند و هر بار از آنجا رد مىشدند مسخره مىكردند و حضرت نوح هم جواب مىداد:ما هم شما را مسخره خواهيم كرد. خداوند براى نزول عذاب علامتى قرار دارد اين علامت فوران تنور بود كشتى ساخته شد تنور فوران كرد نوح خاندان خود، مؤمنان و حيوانات را بر كشتى سوار كرد آسمان آب خود را ريخت، زمين آب خود را بيرون داد كشتى بالا آمد و در ميان امواج كوه پيكر به راه افتاد همه مردم، زن حضرت نوح و پسرش غرق شدند پس از پايان كار آسمان آب خود را قطع كرد زمين آب خود را فرو برد و كشتى در كوه جودى لنگر انداخت همه از كشتى بيرون آمدند خدا را شكر كردند و به عبادت خدا پرداختند.V}(الميزان، ج 10،ص 247، تا ص 270، نسخه عربى، چاپ دوم، 1391، ه. ق، 1971 م){V
4- حضرت نوح اولين پيامبر اولى العزم است خداوند او را با كتاب و شريعت مبعوث ساخت كتاب او اولين كتاب الهى است و شريعت او اولين شريعت الهى است حضرت نوح پدر دوم انسان حاضر است و پدر پيامبرانى است كه در قرآن آمده است جز حضرت آدم و ادريس.V}(همان){V
5-درباره مکان طوفان دو احتمال وجود دارد:
الف. طوفان نوح همه كره زمين را فرا گرفت و خاص يك منطقه نبود به خصوص با توجه به آيهاى كه مىگويد: به نوح گفتيم از هر حيوانى يك نر و يك ماده بردار و به كشتى سوار كن. اگر طوفان جهانى نبود اين كار ضرورتى نداشت.V}(همان){V
ب. طوفان جهانى نبود بلكه در منطقه خود حضرت نوح بود. V}(تفسير المنار){V . و دليل اين که به او گفته شد از هر حيوان يک نر و يک ماده بردار، اين بود که اين مخلوقات در اين قسمت کره زمين زندگي مي کردند (همان طور که نسل ابتدايي انسان در منطقه خاورميانه زندگي مي کرده سپس به مناطق ديگر کره زمين مهاجرت نمودند).
6- بد نيست بدانيم كه حضرت نوح در سال 1642 پس از هبوط حضرت آدم به دنيا آمد در سال 2242 طوفان روى داد و در سال 2592 پس از هبوط وفات يافت. V}(ناسخ التواريخ، ج 2-1، هبوط).{V
اما اين که آن همه آب کجا رفته؟ مشکل مهمي نيست زيرا اولا آب هاي فراواني در اقيانوس ها هم اينک وجود دارد.
ثانيا، اگر بخشي از آن آب ها به امر خداوند در زمين فرو رفته باشد براي ما قابل محاسبه نيست (در تاريخ 25/3/82 هنگام حفر تونلي در استان سمنان آبي به جريان افتاد که حجم فراواني در ثانيه بود و مسؤولين به جاي حفر تونل به فکر کنترل اين منبع آب عظيم هستند) پس لزوما آن آب ها معدم نشده اند.
ثالثا، آنچه که محال است معدوم شدن ماده موجود است ولي تبدل ماده اي به ماده ديگر يا حتي ماده اي به مجرد نه تنها امري است ممکن بلکه ضروري و ثابت است. طبق نظر دانشمندان همه کره زمين در ابتدا پوشيده از آب بوده و بعد از زمان هاي طولاني دحو الارض صورت گرفته و زمين ها از زير آب بيرون آمده اند. حال آن آب ها يا به صورت يخ در قطب ها درآمده اند. چنانچه اخيرا گفته مي شود اگر يخ هاي قطب ذوب شوند بخش زيادي از زمين ها به زير آب مي روند يا تبديل به ماده ديگري شده اند و تبديل و تبدل غير از مسأله انهدام است بين اين دو مسأله خلط شده است.
با توجه به اين نکات کاملا علمي و معقول است که در منطقه حضرت نوح آب هاي فراواني (از زمين و آسمان) پديد آمده باشند و بعداز اتمام ماجرا بخشي تبخير و بخشي به زمين فرو رفته باشند و بخشي به ماده ديگر (از قبيل گاز و بخار تجزيه شده باشند) از نظر جغرافيايي شکي نيست که شهر نجف اشرف داراي دريا بوده (بحر نجف) و مکان اين بحر هم اکنون موجود است و در نجف از همان منطقه مي باشد. در حالي که در اين زمان هيچ آبي در اين منطقه عظيم وجود ندارد.
کد سوال : 3932
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا فكر گناه تا هنگامي كه گناه را با اعضاء و جوارح و كلامي انجام نداده باشيم، گناه دارد؟
پاسخ : انسان، تفکر پيشه و انديشه گراست. انديشه ورزي زمينه و بستر مي خواهد، هر طرح، رويداد و مطلب شايسته يا ناشايستي مي تواند موضوع تفکر قرار گيرد. بي شک، انديشه ورزي در راستاي کمال و سعادت يابي ، بازتابي نيکو خواهد داشت و انديشيدن در مطالب و عرصه هاي ناروا، پيامدهاي نامطلوبي رابه بار خواهد آورد.
(عفت در انديشه) يکي از وظايف مهم فرد مسلمان و هرکسي است كه به دنبال حيات معقو ل است .عفت در فکر و انديشه ، از ثمرات شرم و حياء ؛ و حيا از نتايج ايمان و از پايه هاي اصلي دين است.
دور داشت فکر از عرصه هاي ناهنجار و آلوده را (عفت در انديشه) گويند.
حضرت علي(ع) H}«من کثر فکره في المعاصي دعته اليها{H؛ کسي که بسيار درباره گناهان بينديشد ، بزهکاري او را به خويش فرا مي خواند» V}(غررالحکم ، ج 5 ، ص 321){V
آنکه به گناه مي انديشد در واقع همچون کسي است که بر لبه پرتگاه «ارتکاب گناه» قدم مي زند، چنين کسي از سقوط ايمن نيست.
انديشيدن در گناه، اگر چه آتش شعله ور نيست تا خرمن وجود آدمي را بسوزاند، ولي دود و دمي دارد که درون و برون او را سياه و کدر مي سازد.
از ديدگاه ، شرع مقدس ، فکر گناه، تا به عمل حرامي منجر نشود، حرام نيست . در عين حال نبايد اين مطلب از نظر دور داشته شود که شيطان از همين انحرافات کوچک _ در انديشه _ بهره جويي سوء مي کند و انسان را به تباهي ها مي کشاند.
فکر گناه، گناه نيست ولي زمينه گناه را فراهم مي سازد و موجب سلب توفيق مي گردد.
يکي از اصول مهم اخلاقي و رواني اين است که اگر آدمي نيت خوب و عفيف داشته باشد، اعمال خوب نيز خواهد داشت و اگر به نيت آلوده گرفتار گردد، به بيرون از آن، رفتارش نيز فاسد و تباه خواهد شد.
اگر مي خواهيد خوب باشيد، خوب بينديشيد اگر مي خواهيد سخن زشتي بر زبانتان جاري نشود، در ذهنتان را بر زشتي ها و ناشايست ها ببنديد و اگر مي خواهيد درستکار باشد ، درست بينديشيد.
جان کلام اين که آدمي آن گونه زندگي مي کند که مي انديشد. گفتار و رفتار انسان ، خوب يا بد، ميوه هاي شيرين و تلخ باغ انديشه او هستند پس اگر طالب ميوه هاي شاداب و پر آب و زيبا است لازم است انديشه خود را اصلاح کند. مولوي چه نيکو فرموده است :
P}اي برادر! تو همه انديشه اي {E} مابقي ، خود ، استخوان و ريشه اي{P
P}گر بود انديشه ات گل، گلشني{E} ور بود خاري ، تو هيمه گلخني{P
کد سوال : 3933
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا به هنگام جان سپردن، عزرائيل انسان را به يك باره خفه مي كند و انسان مي ميرد؟
پاسخ : مرگ يعنى انتقال از جهان جسمانى و عالم مادى به عالم برزخ V}(معاد استاد مطهرى، انتشارات صدار، ص 53 ـ 35).{V
اما اينكه در لحظه مرگ حضرت عزرائيل براى قبض روح حاضر مىشود، امر مسلمى نيست. بلكه ظاهر قرآنى خلاف آن است. زيرا در قرآن چهار دسته آيات است كه به مرگ اشاره دارد:
دسته اول آياتى كه مرگ را مستقيما به خدا نسبت مىدهند: «الله يتوفى الانفس حين موتها؛ خدا جان را در زمانه مدت آن مىگيرد»، V}(زمر / 42).{V
دسته دوم آياتى كه مرگ را به حضرت عزرائيل ـ ملك الموت ـ نسبت مىدهد: «قل يتوفاكم ملك الموت الذى و كل بكم؛ بگو جان شما را فرستند مرگ كه بر شما وكيل است، مىگيرد»، V}(سجده / 11).{V
دسته سوم آياتى كه مرگ را به فرستادگان الهى نسبت مىدهد: «توفّته رسلنا؛ جان او را فرستادگان ما مىگيرد»،V} (انعام / 61).{V
دسته چهارم آياتى كه مرگ را به فرشتگان الهى نسبت مىدهد: آيات 28 و 32 سوره نحل و 97 سوره نساء.
دليل اين اختلاف نسبتها اين است كه مراتب و اسباب مرگ مختلف است. ملائكه (يا همان فرستادگان الهى) علت نزديكتر و سبب قريب مرگ هستند كه مأمور از طرف ملكالموت هستند. و حضرت عزرائيل ما فوق آنها و فرمانده آنهاست كه او نيز، مستقيما از خدا دستور مىگيرد و به ملائكه دستور مىدهد. خلاصه اينكه فرمانده اصلى خداست و فرمانده ميانى حضرت عزرائيل و اقدام كننده ملائكه هستند، V}(الميزان، ج 16، ص 376 و تفسير نمونه، ج 17، ص 140 ـ 139).{V
کد سوال : 3934
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا به هنگام جان سپردن راست مي باشد كه جبرئيل از نوك انگشتان پا تا زير گلو پوست انسان را مي كند و به زير گلو كه رسيد، با شمشير گلوي انسان را مي برد و براي اين است كه انسان «خرخر» مي كند همان طوري كه جانوران را سر مي برند «خرخر» مي كنند؟
پاسخ : در متون و منابع اسلامي، مسأله مرگ و جان دادن انسان به صورتي که در سؤال آمده است وجود ندارد و اساسا جبرئيل فرشته وحي است نه فرشته مرگ؛ فرشته مرگ، حضرت عزرائيل است.
در روايات اسلامي مرگ انسان هاي مؤمن وارسته از دنيا بسيار زيبا و شکوهمند ترسيم شده است و جان دادن آنها با ديدن فرشتگان نوراني، همراه دانسته شده است. برخلاف انسان هاي مؤمن، مرگ کافران با ديدن فرشتگان دهشتناک و سياه چهره مقرون است و بسيار سخت و رنج آفرين است.
هنگام مرگ مؤمن، فرشته مرگ (عزرائيل) در کنار بالين او مي نشيند و مي گويد: اي جان پاک بيرون شو و به سوي مغفرت و رضوان پروردگار رهسپار گرد. در اين هنگام جان او همانند آبي که از دهان مشک فرو مي ريزد بيرون مي آيد.
کافر هنگام جان دادن، عزرائيل سلام الله عليه را بر سر بالين خود حاضر مي بيند در حالي که به او مي گويد: «اي جان خبيث از بدن خود به سوي سخط و غضب پروردگار بيرون آي» و آنگاه مانند شانه که خس و خاشاک را از پشم تر مي گيرد جان او را از کالبدش بيرون مي کشد.
T}نتيجه گيري:{T
1- جبرئيل فرشته مرگ نيست، پس آنچه در سؤال آمده است درست نيست.
2- مرگ انسان هاي مؤمن وارسته از دنيا بسيار زيباست و هيچ رنجي براي آنها در بر ندارد. بنابراين برخلاف آنچه که در سؤال آمده، همه انسان ها در مرگ خويش با رنج و شکنجه همراه نمي شوند.
3- مرگ انسان هاي کافر و دلبستگان به دنيا با رنج و آزار همراه است. اما در متون ديني اين رنج به سان شکنجه اي که در سؤال آمده است مطرح نشده است.
براي آگاهي بيشتر ر.ک:
- معاد در الميزان، صص 6 - 10.
- پيام قرآن، ج 5، صص 424 - 427.
کد سوال : 3935
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا زماني كه فاتحه مي خوانيم مرده ما را درك مي كند مثلأ مي فهمد كه من فرحناز نوه او اين فاتحه را خواندم؟
پاسخ : يكى از ويژگىهاى عالم برزخ همين است كه ميت تا هنگامى كه در برزخ بسر مىبرد. به كلى از دنيا بريده نمىشود بلكه گاه گاهى با آن ارتباط برقرار مىكند و در روايات به اين مسأله تصريح شده چنان كه مرحوم كلينى در كافى V}(ج 3،ص 230)،{V بابى با عنوان «ان الميت يزور اهله» مطرح كرده و رواياتى نيز نقل كرده است. از آن روايات معلوم مىشود كه مردگان اعم از افراد با ايمان و حتى افراد بىايمان نيز گاه گاهى به ديدار خانواده خود مىآيند. در اين كه هر چند وقتي كه بار به ديدار آنها مىآيند طبق روايت بستگى به مقام و منزلت شخص ميت دارد.
امام صادق(ع) مىفرمايد: H}«ان المؤمن ليزور اهله فيرى ما يحب و يستر عنه ما يكره و ان الكافر ليزور اهله فيرى ما يكرهو يستر عنه ما يحب؛{H ميت مؤمن هر آينه به ديدار خانوادهاش مىآيد پس هر چه را كه خوشايند باشد مىبيند و آنچه را كه خوشايند نباشد از او پوشيده مىشود و كافر نيز به ديدن خانواده خود مىآيد پس مىبيند هر آنچه را كه ناخوشايند است و هر چه پسنديده و خوب باشد از او پوشيده مىشود».
در روايات آمده است كه معمولاً روزهاى جمعه و به شكل پرندهاى به ديدار خانواده خود مىآيند، V}(همان، ح5){V.
اما اين كه از خانواده و بازماندگان توقع و انتظار دارند، آرى چنين است. چنان كه پيامبر اكرم(ص) فرمودهاند: H}«انارواح المؤمنين تأتى كل جمعه الى السماء الدنيا بعذاء دورهم و بيوتهم ينادى كل واحد منهم بصوت حزين باكين: يا اهلى و ياولدى و يا ابى و يا امى و اقربائى اعطفوا علينا يرحمكم اللّه... اعطفوا علينا بدرهم او برغيف او بكسوه يكسوكم اللّه من لباسىالجنه...؛{H ارواح مؤمنان هر جمعه به آسمان دنيا مىآيند و روبروى خانهها مي ايستند و هر يك با آواى حزين در حالى كه مىگريد مىگويد اى كسان من اى فرزندانم، پدرم، مادرم، نزديكانم به ما عطوفت كنيد. خداى شما را بيامرزد... با درهم پولى يا گرده نانى و يا لباسى در حق ما رحم كنيد كه خدا به شما از لباسهاى بهشتى بپوشاند».
در روايات زيادى به مردم سفارش شده كه مردگان را فراموش نكنند. چنان كه پيامبر اكرم(ص) مىفرمايد: H}«لاتنسوا موتاكم فى قبورهم و موتاكم يرجون احسانكم و موتاكم محبوسون يرغبون فى اعمالكم البر و هم لايقدرون. اهدوا الى موتاكم الصدق والدعا؛{H مردگان خود را در قبرهايشان فراموش نكنيد و آنها اميد به احسان شما دارند و مردگان شما محبوسند رغبت و ميل در كارهاى نيك شما دارند و خود قدرت بر انجام آن ندارند. براى مردگان خود صدقه و دعا هديه كنيد» V}(آثارالصادقين، ج 21، ص274){V.
براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1- منازل الاخره، شيخ عباس قمى.
2- حيات پس از مرگ، على محمد اسدي.
کد سوال : 3936
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا روح انسان نفس اوست؟
پاسخ : روح و نفس در معانى مختلفى به كار مىروند. در بعضى از موارد هر دو به يك معنا استعمال مىشوند. ولى از نظرفلسفى آنها دو جوهر متفاوت مىباشند:
الف) نفس جوهرى است كه ذاتا مجرد است ولى در عمل مادى مىباشد؛ يعنى هر چند خود از جنس ماده نيست ولى افعال خود را از طريق ابزارهاى مادى انجام مىدهد؛ مانند ادراكات حصولى نفس انسان كه با استفاده ازاندامهاىحسى صورت مىپذيرد.
ب ) روح ذاتا و فعلا مجرد است؛ يعنى همان طور كه خود ماده نيست در كنشها و فعاليتهايش نيزنيازمند به ابزار مادى نمىباشد.
در مورد روح انسانى دو مسأله حائز اهميت است:
1. روح آدمى مجرّد است، يعنى؛ نه جسم است و نه اوصاف امور جسمانى را دارا است؛ نه مكان و زمان دارد نه وزن نه حجم؛ نه طول و عرض و عمق؛ نه محسوس است و نه داراى جزء.
2. هويت واقعى انسان را (يعنى آنچه كه انسانيت انسان وابسته به آن است) روح تشكيل مىدهد. در آيات مربوط به خلقت انسان، پس از طرح مراحل جسمانى آفرينش انسان از خلقتى ديگر و يا دميدن روح در او، سخن به ميان آمده است. و اين نكته نشان غير مادىبودن روح است. همچنين بقاى انسان پس از متلاشى شدن جسم و تداوم زندگى وى در عالم برزخ (عالم ميان دنيا و آخرت) و به تمام و كمال دريافت شدن آن، نشانگر غير مادى و غير جسمانى بودن روح است.
از سوى ديگر اگر هويت واقعى انسان، به جسم مادى او مىبود؛ بايد با مردن و متلاشى شدن جسم، انسان نيز نابود شود، در صورتى كه آيات قرآن، بر بقاى انسان پس از متلاشى شدن جسم تأكيد دارد و ادله ديگر كه جاى طرح آنها در اين جا نيست،V}(ر.ك: انسانشناسى، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره)، ص 57-56){V.
اما همين حقيقت واحد و مجرد - كه آن را روح، نفس، روان و يا جان مىناميم - مراتب و شؤون مختلفى دارد.
در اين زمينه حضرت اميرالمؤمنين على(ع) مىفرمايد: «اى كميل! در آدمى چهار نفس است: نفس نامى نباتى، نفس حسى حيوانى، نفس ناطقه قدسى و نفس كلى الهى و هر يك از اين چهار را پنج قوه و دو خاصيت است. «نفس نامى نباتى»، داراى قواى پنجگانه است:ماسكه، جاذبه، هاضمه، دافعه و مربيّه و دو خاصيت آن خاصيت افزايش و كاهش است. اين نفس از كبد برانگيخته مىشود و شبيهترين چيزها به نفس حيوانى است. اما نفس حيوانى حسى را پنج قوه است: شنوايى، بينايى، بويايى، چشايى و بساوايى و آن را نيز دو خاصيت رضا وغضب است و شبيهترين چيزها به نفس درندگان و وحوش است.
اما «نفس ناطقه قدسى»، براى آن پنج قوه است: فكر، ذكر، علم، حلم و هشيارى. اين نفس از چيزى منبعث نمىگردد و شبيهترين چيزها به نفس فرشتگان است و نزاهت و حكمت دو خاصيت آن است. اما «نفس كلى الهى» داراى اين پنج قوه است: هستى در نيستى،نعمت در سختى، عزت در خوارى، فقر در حالت غنا و صبر در بلا و دو خاصيت آن حلم و كرم است.
مبدأ اين نفس پروردگار عالم است و به او نيز باز مىگردد. خداوند در قرآن مىفرمايد: از روح خود در آدم دميدم و نيز اين آيه شريفه، دليل عود و بازگشت نفس كلى الهى به حضرت حق است كه مىفرمايد: اى نفس مطمئن خشنود و پسنديده: به سوى پروردگار خودباز گرد. و عقل در ميان همه قرار گرفته است تا هر كس از خوب و بدى سخن گويد، آن را به ترازوى عقل بسنجد، V}(ر.ك: نشان از بىنشانها، ج اول، ص 203){V.
البته منظور از نفوس چهارگانه، چهار امر منفّك و مستقل و جداى از هم نيست؛ بلكه يك حقيقت است كه اگر در تحت تعليم و تربيت واقع نشود، در همان حدّ نفس نباتى و حيوانى باقى مىماند. اما اگر در مسير هدايت و رشد واقع شود وسعت وجودى پيدا مىكند،دقيقا مثل حقيقت نور - كه در عين وحدت مراتب مختلف دارد - هم شعله يك شمع نور است و هم تابش پر فروغ خورشيد نور است. و لذا اين توان و قابليت در وجود ما گذاشته شده كه با تزكيه و ترك «گناهان و آلودگىها» و كسب «معرفت و حكمت» نور وجود خويشتن را قوتبخشيم و به مراحل عالى نفس (نفس كلى الهى) دست پيدا كنيم. اما در باب تسميه و نامگذارى مراتب گوناگون بعضى به ساحتهاى پايين و مادون اين حقيقت مجرد، اسم «نفس» را اطلاق كردهاند و بر ساحت والايى آن نام «روح» گذاشتهاند. به عبارتى ساحت نفس، ساحت تمايز ما ازديگران و ساحت تفرد انسان است. اما ساحت روح، ساحت عدم تمايز و احساس وحدت با همه هستى است. در مرحله روح، من و تو و او برداشته مىشود و مقام فنا در اين ساحت تجلى مىكند و لذا در عالم انسانى، هر چه ژرفتر شويم؛ يعنى، به حقايق عالى مراتب نفس دست پيداكنيم، متعالىتر مىگرديم هر چه در اين درياى بىكران، عميقتر شويم؛ از لحاظ ارزشى والاتر و سعه وجودى ما بيشتر خواهد شد.
از اين رو (انا الحق) يك عارف وارسته، چون در مراتب عالى نفس قرار گرفته و به عبارتى در ساحت روح است و احساس وحدت با نظام هستى مىكند و خود را جلوه حضرت حق مىيابد، پسنديده است و يك امر ارزشى است. همان گونه كه قطره چون به دريا واصل گشت درياست.
اما آن كه در ساحت نفس است، قطره است و «انا» ناشى از خودبينى و نفسانيت انسان است.
P}گفت فرعونى انا الحق گشت پست{E}گفت منصورى اناالحق و بِرست{P
V}(مثنوى){V
براى مطالعه بيشتر ر.ك:
1. كتاب معارف قرآن (خداشناسى - كيهانشناسى - انشانشناسى) آيتالله مصباح يزدى.
2. معرفت نفس، آيتالله حسنزاده آملى.
3. انسان در اسلام، احمد واعظى، دفتر همكارى حوزه و دانشگاه.
4. كيفيت ارتباط ساحتهاى وجود انسان، (مجله حوزه و دانشگاه)، محمد بهشتى.
5. حيات جاودانه، پژوهشى در قلمرو معادشناسى، امير ديوانى.
6. رابطه نفس و بدن، (مجله حوزه و دانشگاه)، سيد محمد غروى.
کد سوال : 3937
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چرا به هنگام جان دادن با رفتن نفس انسان، انسان مي ميرد پس آيا مي شود گفت كه نفس روح است؟
پاسخ : پاسخ به اين سؤال مبتني بر شناخت حقيقت مرگ است. ابتدا به صورت بسيار گذرا و مجمل از حقيقت مرگ سخن مي گوئيم (اين پاسخ بنا بر اين است که مقصود از کلمه نفس «نَفْس» باشد)
برخي موجودات و پديده هاي عالم هستي فنا پذيرند و روي به سوي نيستي دارند. وقتي به اين موجودات مي نگريم مي بينيم که در علت تامه آنها (علتي که با فرض آن موجود حتما هستي مي پذيرد) حرکت و زمان از عناصر اصلي است. انسان در سيماي کنوني خود و در اين کالبد مادي، موجودي است که دائما در حرکت و زمان غوطه ور است و اين حرکت به نابودي جسم انسان منتهي مي شود. امروزه به روشني معلوم شده است که سلولهاي انسان به طور طبيعي دائما در حال ريزش و نابودي اند و بدن فيزيولوژيک انسان دائما ميرا و رو به سوي فرسايش است. از نگاه فلسفي آنچه باعث طراوت در زندگي کالبد مادي انسان است توجه نفْس آدمي به جسم است. نفس پديده اي است فرامادي که هنگام قدم نهادن در دنيا به صورت جسم مادي پديدار مي شود. اين پديده غير مادي دائما رو به سوي زادگاه اصلي خويش (جهان فرامادي) دارد و هر قدر اين توجه و روي آوردن فزون يابد، توجه نفس به جسم کاستي مي پذيرد. وقتي نفس کاملا از جسم روي گرداند و يکسره متوجه عالم فرامادي شد پديده مرگ رخ مي دهد.
پس علت مرگ کالبد جسماني انسان قطع توجه نفْس از کالبد جسماني و روي آوردن به جهان روح است.V}(ر.ک: اسفار 9/105){V
از ديدگاه فلسفه (حکمت متعاليه) روح همان نفْس است.V}(ر.ک: شرح مقدمه قيصري بر فصوص الحکم /813-819){V
براي اطلاع از نظرگاه قرآني درباره حقيقت مرگ، رجوع کنيد به پيام قرآن، 5/422.
اما اگر منظور از کلمه نفس، «نفَس» است، پاسخ اين سوال چنين است:
نفس کشيدن مربوط به دستگاه تنفسي انسان است و از پديده هاي محسوس و مادي به حساب مي آيد و وقتي تنفس کاملا قطع مي شود، بدن مي ميرد. اما از نظرگاه ديني و فلسفي انسان بعد ديگري هم دارد و آن روح است که پديده اي غير مادي است. «روح» با قطع کامل تنفس نمي ميرد و به حيات خود ادامه مي دهد و از همين روي «نفس» و «روح» يکسان نيست و نمي توان نفس را همان روح دانست.
کد سوال : 3938
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا قلب انسان روح اوست؟
پاسخ : در ابتدا يادآوري مي کنيم که مقصود از قلب، قلب فيزيولوژيکي انسان که در دستگاه گردش خون انجام وظيفه مي کند نيست، بلکه قلب در اصطلاح قرآني، پديده اي غيرمادي است.
اما در پاسخ به اين سؤال، بايد گفت که قلب انسان همان روح اوست با کمي تفاوت. روح که انسانيت انسان به اوست، پديده اي است فرامادي و داراي نيروهاي متفاوت و گوناگون. کارکرد اصلي روح، به بار آوردن حيات و زندگي است. در حقيقت وقتي انسان از آثار حيات، رشد و نمو و توليد مثل و ادراک و احساس و محبت و... برخوردار مي شود که روح در او دميده شود.
انسان در سيماي اين جهان خويش، علاوه بر برخورداري از امور فرامادي، داراي کالبدي جسماني و فيزيولوژيکي است که از نظر گاه کلام الهي، روح، تدبير و اداره آن را بر عهده دارد. پس روح علاوه بر اين که از نيروهاي فرامادي برخوردار است به خاطر قدم نهادن در جهان مادي، از طريق جسم به حيات ادامه مي دهد و در اين حيات مدبر بدن است.
قلب در قرآن، مرکز احساسات و عواطف است. قلب جايگاه ايمان است و بعضي مواقع داراي انحراف مي شود، از برخي آيات هم مي توان دريافت که قلب حتي علم حضوري مهم دارد مثل آيه 13 و 14 سوره مطففين. پس در واقع قلب چيزي است که مي تواند خدا را مشاهده کند.
در نهج البلاغه مي خوانيم H}«لا تدرکه العيون بمشاهده العيان ولکن تدرکه القلوب بحقايق الايمان؛{H دل ها او را با حقيقت ايمان در مي يابند» بنابراين مي توان گفت که قلب از ديدگاه قرآن، موجودي است که هم علم حضوري دارد و هم علم حصولي و هم احساسات و هم ادراک و هيجان ها و عواطف به آن نسبت داده مي شود. پس به تعبير فلسفي يک قوه خاص نيست.
قلب بدان جهت قوه خاصي نيست که چيزهاي گوناگوني به آن نسبت داده مي شود که از جهت ماهيت با هم متفاوت اند، يک دسته از آنها «انفعال» است و دسته ديگر «فعل». پس قلب عبارت است از نفس انسان از آن نظر که داراي ادراکات و احساسات و عواطف است. حتي انتخاب و اختيار نيز در قرآن به قلب نسبت داده شده است V} (بقره، آيه 225 - احزاب، آيه 5).{V
بنابراين گر بگوييم با توجه به موارد استعمال قرآن، قلب مترادف است با آنچه در فلسفه به نام «روح» ناميده مي شود؛ گزاف نيست. تنها چيزي که مي توان گفت که به روح نسبت داده مي شود و به قلب نسبت داده نمي شود، اعال بدني است.
روح قوه اي عاملي دارد که بدن را به حرکت در مي آورد و اين به قلب نسبت داده نشده است (به همين جهت گفتيم که روح با قلب کمي تفاوت دارد V} (معارف قرآن، مصباح يزدي، ج 1، صص 398 - 492).{
کد سوال : 3939
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : چرا به هنگامي كه با خود حرف مي زنيم گويي قلب ما مخاطب ماست و از قلب خود پيروي مي كنيم؟
پاسخ : حقيقت انسان همان روح و قلب و نفس اوست و اين تعبيرات مختلف مثل روح و قلب و نفس همگي به حقيقت و معناي واحدي اشاره دارند و آن خود انسان و حقيقت اوست. انسان از همان آغازين زماني که خود را مي شناسد با خود و حقيقت خود آشناست و خود را گم نمي کند و اين خود و حقيقت او هرگز دستخوش تغيير و تبديل و افزايش و نقصان نمي گردد پس از سال ها وقتي که «من» مي گويد، اشاره به همان حقيقتي مي کند که در ايام طفوليت به آن اشاره مي کرد و اين امري وجداني و يافتني است و نيازي به استدلال ندارد. به همين خاطر حتي بدنش را به آن حقيقت نسبت مي دهد و مي گويد: بدن من، سر من دست من، و اگر بدن انسان همان حقيقت انسان باشد معنا ندارد بگويد: دست من و يا سر من.
اعضايي مثل چشم و گوش و زبان، از ابزار و ادوات روح انسان هستند، در واقع ديدن و شنيدن و صحبت کردن، کار روح و حقيقت انسان است ولي توسط اين ابزار انجام مي گيرد. به همين علت انسان گاهي در درونش بدون کمک گرفتن از زبان گفتگو دارد و با خود حرف مي زند.
در هنگام حرف زدن آن حقيقت ماست که سخن مي گويد نه اين که قلب ما مخاطب باشد. يعني اصلا گوينده همان قلب و حقيقت و روح ماست، منتهي ما چون خود را و حقيقت خود را بدن خود تصور کرده ايم، سخن گفتن را کار زبان و دهان مي دانيم و مي پنداريم که مخاطب آن، قلب و درون ماست.
گاه انسان خيره خيره به چيزي نگاه مي کند ولي چون غرق در انديشه و تفکر است آن را نمي بيند و اين دليل بر آن است که ديدن کار روح است نه چشم وگرنه اگر ديدن کار چشم مي بود به محض نگاه به چيزي بايد آن را مي ديد و نيز گاهي در ميان جمعي نشسته ولي او هيچ حرفي از سخنان آنان را نمي شنود چون روح و حقيقتش متوجه جاي ديگر و کار ديگر است.
کد سوال : 3940
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : پس مرده بعد از 40 روز چگونه باز همه چيز را درك مي كند؟
پاسخ : روح انسان پس از مرگ کالبد مادي از تمام تعلقات خويش به جسم صرفنظر نمي کند، و از همين طريق نسبت به بدن خويش آگاه است. به چنين ارتباطي، ارتباط تعلقي مي گويند. روح انسان از چنين امکاني برخوردار است که از طريق اين ارتباط و تعلق، از جسم و عالم ماده آگاه شود. از طرف ديگر روح پس از ترک بدن، به عالم فرامادي برزخ پا نهاده و با عالمي جديد روبرو شده است. اين عالم نظامي کاملا متفاوت با عالم ماده دارد و روح به خاطر ترک تعلقات مادي، آزادانه تر به حقايق عالم روح آگاه مي شود.
ژرفا و وسعت ارتباط روح و بدن و آگاهي از جهان مادي ما و نيز علم روح به حقايق جهان برزخ ما بستگي به توانائي هائي است که روح در جهان ماده به دست آورده است. پس هرچه روح انسان در جهان ماده بيشتر به خدا و فضايل الهي آراسته شده باشد، و از علم و دانش کامل تري نسبت به حقايق جهان هستي برخوردار شده باشد، پس از مرگ قدرتمند تر است و از جهان مادي و فرامادي آگاهي بيشتري دارد.
بنابراين نمي توان گفت که همه ارواح پس از مرگ همه چيز را درک مي کنند. شايد بعضي از ارواح از چنان قدرت و توانمندي برخوردار باشند که هميشه بتوانند همه چيز را درک کنند و برخي ديگر به خاطر تعلقات شديد به جهان مادي به سختي و در مدتي طولاني توانائي هاي لازم براي آگاهي هاي جديد را پيدا کنند.
خلاصه آنکه ادراک روح از عالم ماده و جهان فرامادي و نيز ژرفاي توجه آن به جسم، بسته به توانمندي هائي است که روح در عالم ماده کسب کرده است و عمل و آگاهي به شريعت الهي - که اينک در چهره اسلام نمودار است - بالاترين توانمندي ها را به روح ارزاني مي دارد. از همين رو ممکن است روح انسان پس از مرگ با توجه به توانائي هاي آن همه چيز را درک کند و چهل روز بيشتر يا کمتر وجهي ندارد.