• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
کد سوال :
جستجو :
کد سوال : 3901
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : راجع ويژگي هاي فطري انسان و نحوه شکوفايي آن توضيح بدهيد. مخصوصأ نحوه شکوفاي از آن را توضيح بدهيد.
پاسخ : گرايشات فطري انسان را در پنج مقوله بيان کرده اند: 1- مقوله حقيقت جويي: در انسان به طور فطري گرايشي به نام حقيقت جويي، دانايي يا مقوله دريافت جهان خارج وجود دارد. يعني انسان مي خواهد جهان و هستي اشيا را چنان که هستند دريابد. اين گرايش را روانشناسان حس حقيقت جويي يا حس کاوش مي گذارند و گفته اند اين همان چيزي است که در کودکان از سن دو يا سه سالگي پيدا مي شود که در نتيجه آن بچه ها کنجکاوي زيادي کرده و در مورد چيزهاي اطراف خود سؤالات زيادي مي کنند اين حس کم و بيش در همه افراد بشر وجود دارد ولي شدت و ضعف دارد و بستگي دارد انسان چه اندازه آن را پرورش دهد. 2- مقوله خير اخلاقي: گرايش خير اخلاقي از مقوله فضيلت است. همان چيزي که ما در روابط بين خود اخلاق مي ناميم. يعني انسان به يک سري چيز هايي گرايش دارد که منفعت نيست بلکه فضيلت است، خير است و خير عقلاني. اين غير از گرايش به چيزي به دليل منفعت مادي آن است. منفعت خير حسي است اما فضيلت خير عقلاني. مثلا گرايش انسان به راستي از جهت راستي بودن آن است و نيز تنفر انسان از دروغ به خاطر دروغ بودن آن است. گرايش به تقوا، صداقت، پاکي از گرايش هاي فضيلتند. 3- مقوله زيبايي: در انسان گرايش به جمال و زيبايي به معناي مطلق وجود دارد حال چه به معناي زيبايي دوستي و يا زيبا آفريني که نامش هنر است. هيچ انساني نيست که از اين حس خالي و خارج باشد. انسان در لباسي هم که مي پوشد کوشش مي کند تا جايي که ممکن است وضع زيباتري براي خود به وجود آورد. انسان ساختمان را در درجه اول براي حفظ از سرما و گرما مي سازد ولي اين انگيزه را با حس زيبايي خود مخلوط مي کند و سعي مي کند آن را زيبا بسازد. انسان زيبايي هاي طبيعت را دوست دارد؛ آب صاف و زلال و دريا را دوست دارد و از آن لذت مي برد. خط زيبا و نقاشي جالب و جذاب را مي پسندد و به آن گرايش دارد. خود قرآن يکي از جهات آيت بودنش مقوله زيبايي است. يکي از بزرگترين عامل هاي جهاني شدن قرآن عامل زيبايي و فصاحت و بلاغت فوق العاده آن است. 4- مقوله خلاقيت و ابداع: در انسان اين گرايش وجود دارد که مي خواهد چيزي را نبوده است بيافريند. بچه اي که چيزي را خلق و ايجاد مي کند، در خود احساس شخصيت و سرور و شادي مي کند. به طور کلي در ابتکارها اعم از طرح هاي اجتماعي، مملکت داري، طرح هاي شهرسازي، برنامه ريزي ها، روش تدريس، نويسندگي و تأليف کتاب اين ميل و گرايش در انسان وجود دارد که طرح و روش جديدي ارائه دهد. 5- مقوله عشق و پرستش: در انسان زمينه اي وجود دارد که ما آن را عشق مي ناميم. عشق چيزي وراي محبت است. محبت در حد معمول در هر انساني وجود دارد و انواع گوناگوني دارد. مثلا محبت و علاقه بين دو دوست و بين دو همسر و بين پدر و مادر و فرزندان اما عشق چيز ديگري است. پرستش و پيشاني بندگي در مقابل خداوند بر زمين ساييدن و اظهار خضوع و خاکساري در پيشگاه با عظمت الهي و نياز به پرستش و عبادت از اموري فطري و اصيل در درون همه انسان هاست. فطرت خدا داده انسان اگر به حال اوليه خود بماند و گرد و غبار تعلقات مادي و گناهان آن را نپوشاند و دفن نکند به طور طبيعي اين گرايشات در آن وجود دارد و در جاده بندگي به سوي تکامل و تعالي حرکت مي کند ولي دلباختگي به دنيا و عالم ماده و آلوده شدن به گناهان و معاصي، اين چراغ روشن را در وجود انسان از درخشش باز مي دارد و انسان را از مسير بندگي منحرف مي گرداند. براي شکوفايي فطرت بايد با تلاش و کوشش و رياضت و عبادات خالصانه و توبه واقعي از خطاها و گناهان، گرد و غبارهايي که آينه فطرت را تيره و تار ساخته اند جارو کرد و زمينه تبلور و ظهور را براي فطرت فراهم کرد و اين همان کاري است که هدف اصلي انبيا و اولياي الهي بوده است. امير مؤمنان(ع) در بخشي از خطبه اول نهج البلاغه مي فرمايد: H}«فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبياءه ليستأدوهم ميثاق فطرته و يذکروهم منسي نعمته و يحتجوا عليهم بالتبليغ و يثيروا لهم دفائن العقول؛{H خداوند پيامبرانش را يکي پس از ديگري ميان مردم فرستاد تا از مردم وفاي به عهدي را که در فطرتشان بخواهند و نعمت هاي فراموش شده خداوند را به ياد آنها بياورند و با تبليغ و رساندن پيام الهي حجت را بر مردم تمام کنند و گنج هاي عقل پنهان شده را براي آنان آشکار سازند». يعني در وجود انسان چيزي است که خداوند از مردم درباره اش پيمان گرفته بود ولي آنها فراموش کردند و نعمت هاي فراواني به آنها بخشيده که از آن غافل شده اند و در اعماق ضمير آنها گنج هاي ارزشمندي قرار داده که گرد و غبار غفلت و معاصي آنها را پوشيده است. کار انبيا(ع) يادآوري آن عهد ازلي و آن نعمت ها و گنج هاي فراموش شده است که همان گوهر فطرت انسان باشد. يعني پيامبران(ع) چيز نو و تازه اي براي بشر نياورده اند، همه چيز در درون بشر وجود دارد ولي مورد غفلت قرار گرفته و پوشيده شده و انبيا با موعظه و سفارش و هدايت و تعاليم آسماني مي خواهند آن گنج نهان را عيان سازند و آن پيمان الهي را به انسان يادآوري کنند.
کد سوال : 3902
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : اگر يک زماني خواستم بروم خواستگاري، چکار کنم؟ دنبال چه سؤالاتي راجع به طرف باشم تا اگر مثبت بود آن موقع دنبالش برم. من 22 ساله هستم آيا موقع ازدواجم هست؟ البته خيلي دارم اذيت مي شوم؟ مخصوصأ در دانشگاه شيراز، اگر خدا يک ذره، مرا به حال خود بگذارد، تمام است (در ضمن من هيچ ندارم و سال بعد يعني تير 83 ان شاء الله درسم تمام مي شود)؟
پاسخ : ازدواج يكى از مهمترين پديده‏هاى زندگى انسان است و در پيشرفت، انسان نقش مهمي دارد. خوشبختانه درمتون دينى و سفارشات بزرگان دين ما نيز مسأله ازدواج و شرايط انتخاب همسر نكات بسيار جالب و مهمى بيان شده است كه مهمترين آنها عبارتند از: 1- ايمان و به عبارتى ديگر دين‏دار بودن يكى از مهمترين شرايط همسر مى‏باشد. البته ايمان مراتب زيادى دارد ما نبايد خيلى پرتوقع باشيم و ايمان كامل و بالاترين درجه آن را مد نظر قرار دهيم بلكه منظور اين است كه مسائل دينى مثل نماز، محبت به اهل بيت، شعائر دينى،رعايت حلال و حرام براى او مهم باشد و در رعايت آنها اهتمام بورزد. 2- اصالت خانوادگى؛ يعنى از خانواده‏اى متدين، آبرومند، اجتماعى و اهل معاشرت، مردم‏دار و خوش‏نام و در عين حال از نظر جسمانى و روانى سالم باشند. 3- اخلاق نيك داشته باشد. البته اين مورد نيز امرى نسبى است و توقع بالا نبايد داشت. 4- تمايل قلبى به ازدواج. 5- عدم حماقت، از فهم و شعور لازم حداقل در حد متوسط برخوردار باشد. 6- از نظر ظاهرى، قيافه و اندام او به گونه‏اى باشد كه خوشايند همسرش باشد. اين مورد نيز امرى نسبى است و بيشتر به نظر طرفين بستگى دارد. به عبارت ديگر قيافه زوجين بايد مطلوب يكديگر باشد. 7- هم‏سطح بودن (كفو)؛ يعنى هم خانواده او و هم شخص او از ابعاد گوناگون اجتماعى، اقتصادى، تحصيلى و اعتقادات دينى و حتى سياسى نزديك به هم باشند چه اين كه دختر و پسر هر چه از نظر سطح تدين، فرهنگ خانوادگى، قيافه، تحصيلات و امكانات مالى به هم نزديك باشند بهتر مى‏توانند يكديگر را درك كنند و فضاى زندگى آنها در آينده از توافق و تعادل بيشترى برخوردار خواهد بود. البته روشن است كه تفاوت‏هاى مختصرى اگر وجود داشته باشد اشكالى ندارد. مواردى كه بيان شد هر كدام نياز به شرح و توضيح بيشترى دارد كه فرصت بيان آن نيست و از آن جا كه شما اهل فضل و كمال هستيد به نظر مى‏آيد با مطالعه كتاب «انتخاب همسر» ابراهيم امينى يا «جوانان و انتخاب همسر» از على‏اكبر مظاهرى، انتشارات دفتر تبليغات وسازمان تبليغات اسلامى اطلاعات بيشترى به دست خواهيد آورد. نكته مهمى كه به نظر مى‏آيد بايد مد نظر جنابعالى قرار گيرد، اجتناب از افراط و تفريط و به عبارت ديگر رعايت اعتدال در همه شؤونات زندگى از جمله انتخاب همسر مى‏باشد. اگر در انتخاب همسر خيلى ايده‏آلى فكر كنيم و ويژگى‏هايى كه براى انتخاب همسر مناسب بيان شدرا در حد عالى توقع داشته باشيم. قطعا دچار مشكل خواهيم شد. همه اين معيارهايى كه بيان شد داراى مراتب زيادى است و قرار نيست كه هر انسانى در همان ابتداى زندگى اين ويژگى‏ها را در سطح عالى داشته باشد بلكه رسيدن به سطوح عالى نياز به زمان و تلاش و كوشش وهمچنين مجاهدت مستمر دارد و اين وظيفه‏اى است كه در گستره زندگى و در طول يك عمر حاصل مى‏شود نه در همان آغاز زندگى و عنفوان جوانى. بنابراين اگر كسى به طور نسبى داراى معيارهايى (كه بيان شده) بود، كافى است و ما مى‏توانيم او را به عنوان همسر آينده خود انتخابكنيم و با او يك زندگى مسالمت‏آميز توأم با رشد و تعالى و آرامش روانى داشته باشيم. بنابراين ما نبايد آنچه كه فرد بايد در طول زندگى به آن دست يابد، توقع داشته باشيم در همين ابتدا همه آن را داشته باشد، اين يك تفكر غيرمنطقى و غيرواقع‏بينانه است و قطعا اگر تعديل نشودمشكل‏آفرين خواد بود. اما چگونه مى‏توان همسر مورد نظر خود را با معيارهايى كه بيان شد شناسايى کنيم؟ در اينجا بايد توجه داشت كه با طرح چند سؤال نمى‏توان به ماهيت و شخصيت افراد پى برد، بلكه راه‏هاى گوناگونى وجود دارد كه هر كدام مى‏تواند تا حدودى اطلاعاتى را دراين زمينه به ما بدهد. 1- از طريق افراد مجرب، دلسوز و رازدار و متعهد (كه ترجيحا از اعضاى خانواده باشند مانند برادر، خواهر، مادر، پدر، عمو، دايى و...) بايد ابتدا خانواده فرد مورد نظر را شناسايى كرد كه آيا خانواده‏اى متدين، آبرومند و... هستند يا نه. 2- سپس از طريق غيرمستقيم خود فرد، بايد مورد شناسايى قرار گيرد. مثلاً تحقيق از همكاران او يا همكلاسان و دوستان او تا حدودى مى‏تواند ما را نسبت به شخصيت او واقف كند. 3- در صورتى كه از دو راه قبلى نتوانستيد اطلاعات لازم را به دست آوريد، آن گاه با خود او مى‏توانيد يكى دو جلسه داشته باشيد و با نظارت بزرگ‏ترها و اعضاى خانواده باب صحبت را با او باز كنيد و نظر او را در مورد همسر آينده او، زندگى و توقع و انتظار او از ازدواج راجويا شويد. در ضمن از پاسخ‏گويى او مى‏توان تا حدودى پى برد كه طرز تفكر او نسبت به زندگى و همسر آينده‏اش چيست و همچنين مى‏توان تا حدود قابل توجهى به سلامت فكرى و روحى او پى برد و همين مقدار اطلاعات مى‏تواند براى تصميم‏گيرى شما مناسب باشد. اما اين که گفتيد 22 ساله ام آيا وقت ازدواجم رسيده است يا نه؟ در پاسخ بايد گفت که فاکتورهاي متعددي در اين مسأله دخالت دارد که يکي از آنها سن است به نظر مي آيد از نظر سني مشکلي نداريد ولي آيا ساير شرايط نيز براي شما فراهم است يا نه؟ ما از آن شرايط با خبر نيستيم لذا فقط از نظر سني مي گوييم ازدواج در اين سنين مناسب است. و اگر احساس مي کنيد به گناه آلوده مي شويد هر چه زودتر اقدام به ازدواج کنيد و در صورتي که تمکن مالي براي زندگي مشترک نداريد فعلا با دختري مناسب با ويژگي هايي که در بالا به آن اشاره شد عقد ببنديد و حدود يک الي دو سال دوران عقد را ادامه دهيد تا هم از آلوده شدن به گناه در امان بمانيد و هم مشکلات اقتصادي مانع پيشرفت درسي شما و ديگر مشکلات نشود.
کد سوال : 3903
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : روح مقدم بر جسم است يا جسم مقدم بر روح؟ اگر روح مقدم بر جسم است پس منظور قرآن از «سپس از روح خود در آن دميديم» چيست؟ و اگر جسم مقدم بر روح است پس قبل از انعقاد نطفه سلولهاي تخم زنده نبوده و بلافاصله بعد از انعقاد حيات پيدا مي کند.
پاسخ : براي پاسخ به اين سؤال مهم فلسفي، ديني ابتدا بايد نسبت به نفس و مراتب آن شناختي هر چند اجمالي داشته باشيم و پيش از ان نيز بايد تعريفي صحيح از دو واژه فلسفي «بالقوه» و «بالفعل» ارائه دهيم. هرگاه شيئي در درون خود قابليت دارا شدن کمالي يا کمالاتي را داشته باشد آن شيء نسبت به آن کمال بالقوه است و آنگاه که آن کمال را دارا شد نسبت به آن بالفعل است. به عنوان مثال يک دانه گل سرخ قابليت گل شدن را دارد يعني اين کمال را بالقوه دارد و هرگاه به گل تبديل شد کمال گل بودن را بالفعل داراست. اين بحث در مسأله «حرکت و زمان» فلسفه اسلامي نقش کليدي دارد و شما مي توانيد براي پژوهش بيشتر به کتاب هاي ذيل مراجعه نماييد: 1- حرکت و زمان، استاد شهيد مطهري. 2- گشتي در حرکت، استاد حسن زاده آملي. اما نفس و مراتب آن: متون ديني و فلسفي ما برآنند که حيات هر جسمي به نفس بسته است و لذا هر جسم زنده اي نفس دارد چه ملکوتي باشد و چه غير آن و نفس نيز براساس نوع افعال و آثاري که به طور هميشه و دائم از خود صادر مي کند داراي سه مرتبه است؛ نفس نباتي، نفس حيواني و نفس انساني. نفس نباتي آن است که دائما تغذيه و رشد دارد و نفس حيواني آن است که هميشه تغذيه، رشد، حس و تحرک ارادي دارد و نفس انساني آن است که همواره تغذيه، رشد، تحرک ارادي، حس و ادراک دارد. اين سه مرتبه همچنان که در تعريفشان روشن است، سه حلقه جدايي ناپذيرند و سلسله وار به يکديگر ارتباط دارند و ارتباطشان نيز تکاملي است به اين معنا که به دليل برتري نفس انساني از نفس حيواني و برتري نفس حيواني از نفس نباتي، اگر موجود زنده اي بخواهد داراي نفس انساني گردد ابتدا بايد نفس نباتي داشته باشد و سپس داراي نفس حيواني گردد و سپس گام در عرصه نفس انساني نهد و البته چنين تکاملي دفعي و ناگهاني نيست بلکه با حرکت اشتدادي - که در فلسفه صدرايي به زيبايي تبيين شده - صورت مي گيرد به اين صورت که نفس نباتي با آن قابليت هاي نهفته اش اندک اندک و با حرکت اشتدادي خود را مي پروراند و درجه درجه خود را بالا مي کشد و تک تک قابليت ها را به فعليت مي رساند و بالقوه ها را بالفعل مي کند و آنگاه که در نبات بودن به فعليت تام رسيد صاحب قابليت هاي نفس حيواني مي شود و نفس حيواني نيز همانند نفس نباتي قابليت ها و بالقوه هاي خويش را با حرکت اشتدادي به فعليت مي رساند تا اين که حيواني کاملا بالفعل گردد ودر اين زمان صاحب قابليت هاي نفس انساني مي شود و مثال اين مسأله را اجازه دهيد در پايان پاسخ ارائه دهيم. مسأله نفس و مراتب آن در فلسفه اسلامي جايگاه ويژه واهميت بسزايي دارد و شما مي توانيد در اين باره به «دروس معرفت نفس» استاد علامه حسن زاده آملي که به زبان روان و شيوا نگاشته شده رجوع کنيد. اما واژه روح؛ هرگاه نفس چه نباتي و چه حيواني و چه انساني از جهت تدبير بدن لحاظ و اعتبار گردد به آن روح مي گويند و مراد از تدبير آن است که حرکات، سکنات و افعال بدن با مديريت نفس انجام مي گيرد و لذا جسم غير زنده مانند مرده اي به دليل مفارقت نفس از آن حرکات و سکناتي از خود نشان نمي دهد. اين بحث نيز در کتاب هاي فلسفي ياد شده بررسي شده است و شما مي توانيد به آن رجوع کنيد. با اين مقدمه اجمالي که به پژوهش بيشتر و تفکر بيشتر نياز دارد پاسخ سؤال را آغاز مي کنيم: جسم مقدم بر روح است و اين نکته اي است که اولا قرآن به آن تصريح کرده است که فرموده «پس از روح خود در آن دميدم» V}(حجر، آيه 29 - ص، آيه 72 - سجده، آيه 9){V و ثانيا فلاسفه بزرگي مانند شيخ الرئيس بوعلي سينا و صدرالمتألهين ملا صدراي شيرازي با بياني برهاني آن را به اثبات رساندند، گرچه از جهت کيفيت پديداري روح و نفس و نحوه تعلق روح به بدن اختلافي بنيادين دارند که بحث از اين مسأله پژوهش و پاسخ ديگري مي طلبد. البته اين تقدم جسم بر روح با زنده بودن سلول هاي تخم منافاتي ندارد زيرا سلول هاي تخم گرچه داراي نفس و روح انساني نيستند ولي به دليل داشتن نفس نباتي زنده هستند زيرا همانند ديگر نفس هاي نباتي داراي تغذيه و رشدند، چرا که از طريق مويرگ ها تغذيه مي شوند و داراي رشد سلولي هستند. البته چنين سلول زنده اي اندک اندک رشد مي کند و با حرکت خودش قابليت هاي خويش را به فعليت مي رساند تا اين که جنين مي شود و اين جنين به قول ملاصدرا V}(اسفار، ج 8، ص 136){V نبات بالفعل است که قابليت نفس حيواني را پيدا مي کند و اندک اندک نفس حيواني نيز با حرکت اشتدادي قابليت هاي خود را که احساس و تحرک ارادي است به فعليت مي رساند و با کامل شدن و بالفعل شدن تمامي بالقوه ها به قول ملاصدرا حيوان بالفعل مي شود و قابليت انسان شدن را پيدا مي کند و اگر بتواند قابليت هاي انساين را بالفعل کند (جسما و روحا) انسان و الا مقام و برتري خواهد شد.
کد سوال : 3904
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : هفت ساله بودم که خدا به يکي از عموهايم دختري داد. بنظر خودم براي اينکه پدرم محبت خودش را به برادرش نشان بدهد نافه او را بنام من بريدند و از همان کوچکي تا الان که اين نامه را من براي شما مي نويسم نيز همين عقيده را نه تنها پدرم بلکه تمام اعضاي خانواده ام را دارند. درباره اين موضوع بارها با خواهرهايم صحبت کرده ام ولي بيشتر، بر اين کار اصرار مي ورزند. البته نمي گويند که همين الان بايد ازدواج بکني بلکه اين را مي گويند که هر وقت قرار بر ازدواج شد بايد با او ازدواج بکني. اين را عرض بکنم که ما با همديگر 7 سال اختلاف سني داريم و از همان کوچکي (حتي زمان تولد تا الان) در يک خانه زندگي مي کنيم. پدرم بدون اينکه به من چيزي بگويد با دختر عمويم شوخي مي کند و سر به سر او مي گذارد (در رابطه با ازدواج) بطوريکه به هر دوي ما اين موضوع تلقين شده، که بايد با همديگر ازدواج بکنيم. اين را عرض مي کنم من تنها پسر خانه هستم 6 تا خواهر دارم عموهايم (سه تا) پسر ندارند . به همين دليل خيلي به من مي رسند و من را دوست دارند دو عمه نيز دارم که ايشان نيز پسر ندارند، به خاطر همين تمايل دارند که اين امر صورت بگيرد خود من قبل از ورودم به دانشگاه چندان تمايل به انجام اين کار نداشتم و هميشه به خواهرانم گوشزد مي کردم البته من دلايل خاص خودم را داشتم. بيشتر هدف من از ازدواج و انتخاب همسر ايجاد تحولي بسيار عظيم در زندگي مي دانم. در صورتي، اين ازدواج اين هدف مرا تأمين نمي کند زيرا مي خواهم با کسي زندگي کنم که از کوچکي با همديگر بوديم. و چندان تنوعي براي من ندارد. و از اين ناراحت هستم که پدرم بيش از اندازه عمويم را دوست دارد و حتي حاضرست از حق خود بگذرد و به او بدهد (همچنين هم هست) و من اين ازدواج را تنها وسيله اي براي حفظ دوستي پدرم مي دانم و اصلاً به تمايلات و خواسته هاي ما توجهي نمي کند. اين را بگويم پدرم بزرگ خانواده است و علاقه وافري به برادرهايش دارد. اين ازدواج تنها، اثبات علاقه پدرم به عمويم مي باشد که پسر ندارد. دختر عمويم، دختري بسيار زيبا، تيزهوش، داراي کمالات و به من بسيار علاقه مند است (آنچه ظاهر امر نشان مي دهد) الآن کلاس سوم راهنمايي هستند و با يکي از خواهرهايم همکلاسي هستند و وقتي به اين امر فکر مي کنم حالت ناراحت کننده اي به من دست مي دهد. از نظر دوست داشتن من نيز او را دوست دارم ولي نه بخاطر ازدواج ترس من از اين است که اگر روزي با هم ازدواج بکنيم تنها يک حماقت محض به خاطر ديگران بوده باشد. هيچ دختري را در نظر ندارم. اصلأ اين را عرض بکنم از زماني که به دانشگاه آمده ام به ظاهر هيچ دختري نگاه نکرده ام (چه با فکر بد، چه به منظور ازدواج) و ازدواج با غريبه خيلي مي ترسم. از نظر پزشکي ازدواج با فاميل مي تواند باعث بروز بچه هموفيلي شود که از اين بابت نيز مي ترسم. 1. بطور کلي يک همسر خوب چه خصوصياتي بايد داشته باشد؟ 2. اگر بخواهم خانواده را از اين تصميم منصرف بکنم چه راهي را بايد در پيش بگيرم که پدر، مادر، عمو و عمه و خواهر ناراحت نشوند؟
پاسخ : در مورد سوال نخست معروض مي دارد: همسر خوب داشتن آرزوي هر انساني است و همگان در پي داشتن همسر ايده آل هستند. اما همسري که براي يک شخص مناسب است معلوم نيست براي ديگران همسر ايده آل باشد. اين سخن به اين معناست که يک همسر خوب بايد از دو گروه صفتها برخوردار باشد. يک گروه صفاتي که هر انساني در پي آن است و گروه ديگر صفاتي که به تناسب سليقه، اهداف شخصي و حتي تشخيص فردي تفاوت پيدا مي کند. لذا در اينجا به بيان برخي ويژگيهاي همگاني و عمومي يک همسر خوب اشاره مي کنيم و توضيح بيشتر با معرفي کتب مربوطه کامل مي نمائيم. اما ويژگيها: 1- ايمان به خداوند و تدين: البته شايد بگوئيد که هيچ ايراني خود را بي ايمان و غير متدين نمي داند. پس همه اين شرط را واجد هستند، ولي بايد گفت تدين و ايمان يک مفهوم گسترده دارد و از طرف ديگر آنچه مهم است تشخيص برخوردار بودن از اين صفت است. تنها راه تشخيص و احراز اين صفت، عمل کرد انسانها است نه گفته اين و آن هر قدر ميزان پايبندي انسان به قوانين دين بيشتر باشد وي متدين تر است. هر مقدار که يک انسان در عمل به دستورات ديني و مذهبي اهتمام عملي بيشتر داشته باشد متدين تر است. اين دستورات شامل نماز، روزه، رعايت حلال و حرام و ... مي شود. 2- عدم ابتلا به بيماريهاي ژنتيکي و وراثتي: در کنار ايمان معيار ديگري که نمي توان در آن سستي نمود عدم ابتلا به بيماريهاي ژنتيکي و وراثتي است. اگر در هر يک از زوجين عامل اين گونه بيماريها وجود داشته باشد، بايد ازدواج - به خصوص ازدواج منتهي به فرزند - سخت اجتناب ورزيد. 3- اخلاق نيک 4- اصالت خانوادگي 5- سلامت فکري و روحي و ... . 6- کفو بودن در طبقه اجتماعي، اقتصادي، تحصيلي و ... . البته برخي شرايط ديگر نيز موثرند که اطلاع از آنها را به مطالعه کتب معرفي شده حواله مي دهيم. آنچه مهم مي نمايد و قابل بيان است طريق عملياتي کردن انتخاب تا رسيدن به بخت پايدار است که بايد بر اساس مراحل زير عمل کنيد: 1- فرد خاص را در نظر بگيريد. 2- شرايط مورد نظر (اعم از شرايط اساسي و همگاني و شرايط شخصي خود) را يادداشت و ليست کنيد. 3- حسب اهميت شرايط به هر شرط و ويژگي امتياز بدهيد. 4- با استفاده از راهکارهاي کسب اطلاع (تحقيق، مشورت، گفتگوي مستقيم و غير مستقيم، مشاهده، مکاتبه، فرستادن پيک) از وجود يا عدم صفات در فرد مورد نظر علم و آگاهي پيدا کنيد. البته توجه داريد که هر صفت و ويژگي از يکي از راهها يا دو راه به دست مي آيد مثلا تدين با گفتگوي مستقيم به دست نمي آيد چون همگان خود را متدين معرفي مي کنند. بايد به صورت ريز و موردي تحقيق کرد، و يا زيبائي با مکاتبه فهميده نمي شود و بايد مشاهده کرد. لذا سريع سراغ گفتگو و گپ زدن نرويد و به بهانه شناخت مستقيم به شناخت همديگر بپردازيد که جشم عقل را کور مي کند. 5- بعد از بررسي و تحقيق اگر فرد مورد نظر شرايط لازم را واجد بود از طريق والدين و به صورت رسمي خواستگاري کنيد و برگزيده بودن را به اطلاع فرد مورد نظر برسانيد. 6- براي وي راه هاي شناخت معرفي و فرصت آشنائي و تصميم عاقلانه و آگاهانه را فراهم آوريد. 7- بعد از دريافت پاسخ مثبت وي مراحل بعدي را مطابق آنچه دين و آداب و رسوم ملي بيان مي کند دنبال کنيد مانند عقد نمودن، دوران نامزدي ... . براي کسب اطلاع کاملتر از کتب زير کمک بگيريد: 1) جوانان و انتخاب همسر، نوشته علي اکبر مظاهري، انتشارات پارسين. 2) خانواده متعادل، نوشته دکتر اشرفي، انتشارات انجمن اولياء و مربيان. 3) انتخاب همسر، نوشته آيت الله اميني، انتشارات جامعه المدرسين. 4) خانواده متعادل، نوشته آقاي صافي. T}اما پاسخ سوال دوم:{T تحصيل رضايت والدين براي ازدواج شايد هميشه يک تکليف شرعي نباشد بلکه چه بسا مقتضاي يک تدبير عاقلانه نيز باشد. يعني در وهله نخست بايد در صدد تحصيل رضايت والدين باشيد چون عقل مي گويد بدون رضايت آنها برخورداري از حمايت و پشتوانه روحي آنها زندگي لذت بخش و مهر آفرين نيست. البته اين سخن به معناي تسليم محض بودن نيست بلکه: - چه بسا با تدابيري چون گفتگو، روشنگري فکري، محبت ورزي و ابراز ارادت و ... آنها را با خودتان هم رأي کنيد و يا در برخي امور آنها از رأي خود دست بکشند و در برخي موارد شما تا به يک رأي تعديل شده برسيد. - گاهي اوقات بايد به رأي آنها به عنوان يک نظر صائب نگاه کرد چون مصلحت انديشي بجا نموده اند اما اگر غير از اين بود و به هيچ وجه نظر آنها را به مصلحت خود تشخيص نداديد، ابتدا در جلب رضايت آنها تلاش کنيد. از افراد واسطه که بر روي والدينتان نفوذ دارند کمک بگيريد يا به شکلي به آنها وارد معامله شويد. يعني به آنها بگوئيد من چه کار کنم که شما به ازدواج من با فلان شخص رضايت دهيد؟ - چنانچه کار به اين نقطه رسيد که هيچکدام از نظر خود کوتاه نيامديد بايد بين صفات دختر مورد نظر با دختر مدنظر والدينتان يک سبک و سنگين کنيد اگر تمام معيار هاي اساسي را هر دو دارند و تنها معيارهاي سليقه اي شما در دختر مد نظر والدينتان وجود ندارد در اينجا از اعمال سليقه خود به خاطر خدا دست بکشيد ولي اگر اختلاف در معيارهاي سليقه اي و شخصي نبود يعني به شکلي بود که از ازدواچ با فرد مورد نظر والدينتان احساس خوشبختي نخواهيد کرد، در اين صورت با حفظ احترام مخالفت کردن مانعي ندارد. البته باز به شرط آنکه محروميت از پشتوانه والدين سبب شکست زندگي نشود و شما مقاوم باشيد يا نقش پشتوانه اي والدين شما ضعيف باشد نه خيلي خطير و پر بها. درباره عوارض ازدواج فاميلي نيز مي توانيد قبل از ازدواج به مشاوره ژنتيکي مراجعه کنيد. در اين صورت اگر مشکل جدي نسبت به فرزندان آينده تان وجود داشته باشد و قابل رفع از جهت پزشکي نباشد به طور طبيعي خانواده هاي دو طرف راضي به اين ازدواج نخواهند بود. اما اگر مشکل پزشکي نداشته باشد و يا با مراقبت و مصرف دارو قابل رفع باشد، چه بسا چنين ازدواجي براي شما اولويت داشته باشد.
کد سوال : 3905
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : دختري 20 ساله هستم من و پسر خاله ام (22 ساله) از دوران کودکي همديگر را خيلي دوست داشتيم (علاقه کودکانه) با گذشت زمان و بزرگ شدن ما اين دوست داشتن کودکانه ما ناخواسته تبديل به عشق شد. او در حساس ترين دوران زندگي ام يعني نوجواني با پيشنهاد دوستي به من خواست چشم هاي مرا نسبت به اطراف بازتر کند تا هيچ وقت دست گرگ هاي درنده به کسي که دوستش دارد نرسد و بعد به مرور اين دوست داشتن در وجودش به عشق تبديل شد. (به گفته خودش) من هم وقتي فهميدم گل زيبايي که يادگار دوران کودکي ام بود به وسيله ي دست هاي پليد و بي رحم اعتياد چيده شده، برگشتم تا گل ام را بر دارم و به دست آب بسپارم تا هيچ دستي نتواند پژمرده اش کند که من هم در کمند عشقش گرفتار شدم. خانواده ام و حتي دوستانم سرزنشم مي کنند و مي گويند کسي که لب به مواد بزند ديگر هرگز خوب نمي شود و او را معتاد خطاب مي کنند و به من مي گويند که تو موقعيت هاي بهتري درآينده خواهي داشت و از من مي خواهند پسر خاله ام را با آن همه غم و ناراحتي (علاوه بر اعتياد) ترک کنم. اما من به اين عقيده نيستم وقتي تمام انسان ها (چه فقير، چه ثروتمند) بعد از مدت کوتاهي زندگي در اين دنيا به جايگاه ابديشان بر مي گردند چرا بايد به خود مغرور باشند. آيا وقتي دست کسي لاي سنگ بماند بايد دستش را قطع کنند؟ وقتي من مي بينم وجود من و اميد او به زندگي با من انگيزه اي برايش مي شود تا براي ترک اعتيادش تلاش کند آيا اين دور از انسانيت نيست که من اميد يک نااميد را از او بگيرم به نظر من خوبان و عاقلان خودشان مي توانند راه خوشبختيشان را پيدا کنند مهم اين است که دست من ناجي گم کرده راهي باشد تا راهش را پيدا کند (هر چند خود گمراهم) و از نظر من انسانيت يعني اين نه فقط به دنبال خوشبختي خود بودن. حال من از شما مي خواهم به من بگوييد آيا من بي عقل و نادانم يا اطرافيانم نمي توانند مثل من آسماني فکر کنند؟ شما چه مي گوييد آيا من تنهايش بگذارم و پا بر روي عقيده ام بگذارم يا با او بمانم هر چند شايد اگر با او ازدواج کنم سختي مي کشم اما براي من مهم شکوفا کردن گل لبخند در لبان او است؟
پاسخ : بايد توجه داشته باشيد كه اين خيرخواهي (كه در وجود شما وجود دارد) را در مسير سالم آن هدايت کرد. اگر پدري براي فرزند 12 ساله خود به عنوان احساس موتور سيکلت بخرد و او را از اين نعمت برخوردار سازد يقينا به عنوان پدري دلسوز شناخته مي شود ولي آيا دلسوزي او آگاهانه نيز بوده و به شکل بهتري نمي توانست انجام بگيرد و تجلي يابد؟! در مورد قضيه اي که بيان فرموديد نيز ماجرا از همين قرار است ما نيز مانند شما معتقديم که شخص معتاد را بايد نجات داد و لازم نيست او شناخته شده و عزيزي از نزديکان باشد هر معتادي نيازمند کمک است و بايد او را نجات داد اما شکل نجات چگونه است؟ آيا مثلا گمان مي بريد راه نجات پسرخاله شما آن است که با وي ازدواج کنيد و بعد او را نجات دهيد؟ نه اين چنين نيست شما مي توانيد بدون ازدواج به وي - که عمل به گفته ديگر خيرانديشان نيز مي باشد و احتياط نيز اقتضا مي کند - او را نجات دهيد لذا بدون اقدام به ازدواج چنين کنيد. حتي بهتر آن است که از عشق او به شما به عنوان يک اهرم استفاده کنيد و بگوييد من دوست دارم با شما ازدواج کنم من از آن شمايم به شرط آن که ترک کنيد لذا به اين وسيله ابزار ترک را فراهم آوريد و بعد از آن که يک سال از پاکي او گذشت آن گاه اقدام به ازدواج با وي نماييد با اين عمل هم به نيت پاکتان پاسخ عملي داده ايد و هم خاطر شريف و پاکتان از اعتماد و عدم اعتماد به پسر خاله تان به نتيجه قابل اطمينان مي رسد. نکته ديگري در اينجا بايد خاطر نشان سازيم توجه به عمق تأثير اعتياد است که برخي موارد از اعتياد پيش رونده و رو به تزايد کار را به جايي مي رساند که شخص معتاد حتي به نزديک ترين افراد خانواده خود رحم نخواهد کرد و تمام عزيزان خود را براي اعتياد خويش هزينه مي نمايد حال شما چه ضمانتي داريد که بعد از مدتي به شکلي در معرض تهديد اعتياد وي قرار نگيريد، البته اين سخن حتما به اين معنا نيست که شما هم به دام اعتياد کشيده شويد - اگر چه احتمال بعيدي نيست - بلکه حداقل تأثير بي ترديدش آن است که شما ديگر نتوانيد در نجات وي مؤثر باشيد و حتي خود شما در مسير نجات او بدون رسيدن به هدف نابود شويد. آيا چنين ضمانتي بر حفظ حيات خود و قدرتتان بر ترک و نجات وي داريد؟ به راستي شما چه کار عملي و مفيدي مي توانيد انجام دهيد تا وي ترک کند آيا هميشه مي توانيد همراه او باشيد و او را تحت کنترل درآوريد و در آن صورت زندگي چه لذتي خواهد داشت. آيا شما تواناتر از هر انسان دلسوزتري هستيد و... نهايت تلاش ما همانا برانگيختن وي به سمت ترک است و اين که او را به سمت ترک کردن ترغيب و تشويق کنيد و الا ترک بدون اراده شخص مبتلا ممکن نمي شود و شما تنها مي توانيد اين اراده را تقويت کنيد. خوب اين کار را با اهرم عشق و وعده ازدواج بهتر مي توانيد انجام دهيد چه بعد از ازدواج ديگر رغبت وي به ترک هرگز همانند قبل از ازدواج نخواهد بود. به هر حال توصيه ما آن است که از تلاش خيرخواهانه خود براي ترک پسرخاله تان دست نکشيد و همچنان تلاش کنيد و هر کاري از دستتان بر مي آيد انجام دهيد. ولي راه ترک و نجات وي ازدواج با او نيست چه ازدواج هرگز مسير ترک معتاد نبوده و نيست. بعد از ترک و اطمينان به عدم مراجعه ازدواج بلامانع است. با حفظ و رعايت شرايط همسر ايده آل و توجه داشته باشيد که بايد از مسيري براي ترک او و نجاتش اقدام کنيد که خود کمتر آسيب ببينيد حال اگر ازدواج نموديد و در ترک و نجات وي موفق نشديد آيا مي دانيد چه سرمايه اي را از دست داده ايد. آدمي راه هاي زيادي براي رسيدن به اهداف خود پيش روي دارد ولي بايد از مسيري به سمت هدف خود حرکت نمايد که کمترين هزينه و خسارت و وقت و... را متحمل گردد.
کد سوال : 3906
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : اگر فردي نسبت به ديگري احساس دوست داشتن پيدا کند در حالي که شايد فقط طرف مقابل را ببيند ولي نه او را بشناسد و نه فرد مقابل او را بشناسد از نظر روان شناختي آيا اين احساس دو طرفه است آيا طرف مقابل هم همين احساس را دارد؟
پاسخ : شايد سؤال شما براساس برخي شنيده ها مانند «دل به دل راه دارد» و ... باشد و مي پنداريد که اگر کسي را دوست داشتيد آن طرف هم بدون اطلاع و شناخت وي را دوست بدارد. خود مي دانيد که دوست داشتن و محبت ورزيدن همانند دشمني کردن و خصومت ورزي نيازمند به وجود شخصي شناخته شده است تا مورد حب و بغض قرار بگيرد. اگر شخصي به گونه اي - حتي تخيلي - گمان ببرد انسان در آن سوي دنيا مثلا در فلان شهرستان او را دوست دارد بي ترديد به دوستي او پاسخ خواهد داد. البته اين پاسخ مي تواند دوستانه يا خصمانه و يا خنثي باشد ولي بدون شناخت اندک هر چند سايه گونه و مه آلود چگونه مي توان به صورت قطعي گفت که اگر کسي را دوست داشتيد او هم ناخودآگاه شما را دوست خواهد داشت. اين که مي گويند دل به دل راه دارد و دوستي گذرگاه دو سويه است و دوستي از دو سر (دو طرف) هست و مانند آن جملگي در مواردي صدق پيدا مي کند که آن دو طرف همديگر را هر چه به صورت اجمالي بشناسند و ابراز دوستي يکي به ديگري برسد، تا محبت طرف مقابل را فراهم آورد چه محبت، محبت را موجب مي گردد تا زماني که دو طرف از يکديگر آگاهي نداشته باشند چگونه مي توانيد رفتار يکي را نسبت به ديگر محبت تلقي کنيد و به عمل او پاسخ دهيد و به اصطلاح محبت را با محبت پاسخ دهيد. البته شايد براي اولين مواجهه و برخورد از کسي محبت دريافت نماييد و شما نيز بدون شناخت و صرفا براساس دريافت محبت به او محبت نماييد ولي اين محبت براي تعميق و استمرار نيازمند آگاهي و شناخت است و الا براي هميشه سطحي باقي مي ماند مگر اين که همين محبت اوليه هموار کننده مسير شناخت از يکديگر گردد و هر چه شناخت بيشتر مي گردد، بيشتر مطلوب واقع مي شود و زمينه محبت فراوانتر و عميق تر را فراهم آورد. همان گونه که احتمال دارد با گشوده شدن مسير شناخت پي به ناپسند بودن و حتي متصور بودن طرف مقابل ببريم ديگر محبت ابراز نکنيم و نفرت و بغض فزوني مي يابد. پس شناخت مقدمه ابراز احساسات است و محتواي شناخت (مطلوب افتادن و يا نامطلوب افتادن) تعيين کننده جهت احساسات (مثبت، عشق ورزي، منفي، بغض کردن) است. خواهر گرامي يک مسير براي آگاه کردن طرف مقابل وجود دارد و همين راه ممکن است وي را آگاه سازد يعني به وسيله شما راه آگاهي به روي وي گشوده شود يا گشوده شده باشد و زمينه شناخت و محبت آگاهانه وي را فراهم آورد و وي را بعد از دريافت به واکنش وادارد. اين راه همانا تکرار رفتارهاي محبت آميز قابل مشاهده در برابر اوست. اگر شما اقدام به اينگونه رفتارها نماييد او را به دريافت آگاهانه محبت دعوت نموده ايد. آن گاه اوست که با قضاوت در مورد رفتار شما (پسند واقع شدن يا نه) به واکنش روي مي آورد. حداقل واکنش او آن است که براي دريافت محبت شما اعلام آمادگي مي کند و يا به گونه اي عمل مي نمايد که خود را در عرض محبت شما قرار مي دهد. در اينجا مي توانيد بگوييد محبت، به محبت منتهي شده است و الا صرف احساس دوست داشتن در دل خود دل بر دوست داشتن طرف مقابل نيست. البته يک نکته باقي مي ماند که آيا اين شيوه جلب محبت خوب و مفيد است. فارغ از حکم فقهي و شرعي آن که چه بسا گناه و حرام باشد از نظر تربيتي اين شکل جلب محبت کورکورانه و بدون پشتوانه شناختي زمينه عشق ورزي هاي جاهلانه اي مي شود که در آينده مي توان دام شيطان و موجب به هدر رفتن سرمايه جواني شود يعني همان حرف مشهور که محبت خود را ارزاني کسي نمودم که بي وفا بود يا لايق نبود و يا نمک نشناس و ناسپاس بود آيا در اين صورت کسي جز خود را سرزنش مي کنيد؟! محبت از مسير شناخت مي گذرد.
کد سوال : 3907
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : در مورد موسيقي از نظر فقهي و تاثير آن بر روان انسان توضيح دهيد.
پاسخ : بررسى متون دينى و آراء عالمان دين نشان مى‏دهد كه موسيقى از نظر اسلام در چند صورت حرام مى‏باشد: 1 ) موسيقى مطرب يعنى آهنگ‏هايى كه موجب (تحريكات غيرارادى در شنونده شود) و انسان را از ياد خدا غافل مى‏سازد. منظور از محرك بودن نيز نوعى و شأنى است؛ يعنى، به طور معمول چنين اثرى را دارا باشد نه فقط نسبت به شخص خاص. 2 ) موسيقى همراه با مضامين لهوى يعنى آهنگهايى كه در كنار آن اشعار و سرودهايى قرائت مى‏شوند كه به گونه‏اى موجب فساد اخلاق و انحراف اذهان است مانند ترانه‏هاى عاشقانه و اشعارى كه در وصف زن، شراب و غيره است و از همين قسم است اشعارى كه به هر نحو موجب ترويج باطل و مخالفت با حق باشد مانند اشعارى كه بر عليه اسلام و مقدسات آن همچون قرآن، پيامبر(ص) و اهل‏بيت(ع) يا نظام و حكومت اسلامى بوده و يا در جهت تاييد كفر و شرك و نظامهاى فاسد و سردمداران آن باشد. 3 ) موسيقى در مجلس گناه و لهوولعب مانند آهنگهايى كه در حال رقص يا نوشيدن شراب و غيره نواخته مى‏شوند. در هر صورت معيار در حرمت موسيقى مناسب بودن آن با مجالس لهو و داشتن مضامين فساد انگيز و اغوا كننده است. موسيقى طرب‏انگيز كه شايسته مجالس لهو و باطل است حرام است و فرق نمى‏كند كه از صدا و سيما باشد يا غير آن. تاثير برفرد داشته باشد ويا نداشته باشد. اصيل باشد و يا غير اصيل. ايرانى باشد و يا غيرايرانى. موسيقى كه داراى طرب و ترجيع باشد حرام است و فرقى بين رفع خستگى و غير آن و براى خود يا ديگران در اين حكم نيست و استعمال آلات لهو و لعب مطلقاً حرام است. همين‏طور موسيقى كه مناسب مجالس لهو و لعب باشد حرام است و اگر صداى زن باشد حرمت مؤكد مى‏شود و ملاك در تحريك شدن نوع مردم است نه شخص انسان V}(توضيح‏المسائل آيت‏الله سيستانى، م 9302){V. براى آگاهى بيشتر در اين زمينه ر.ك: 1- تفسير نمونه، ج 17، ص 19، ص 25،24،13 و 26. 2- مضرات موسيقى، سيد احمد خاتمى، نشر قرآن، قم. موسيقى‏هاى مهيج تأثيرات منفى و زيان‏بارى در حوزه‏ها و ابعادِ عقلى، احساسى، اعصاب و روان، عرفان و اخلاق دارند. T} گفتار اوّل: تأثيرات موسيقى بر عقل:{T 1ـ خروج عقل از تعادل و جدّيّت: شأن و ويژگى عقل آن است كه «معتدل» و «متين» باشد. يعنى با حفظِ استوارى و پختگى‏اش بتواند به هر صورت ممكن از چاشنى‏هاى لذّت و سرور، خيال، و انفعال و تحريك بهره‏مند باشد؛ امّا در اين ميان، موسيقى (مخصوصاً از نوعِ عالى‏اش) آن چنان يكّه‏تاز ميدان لذّت و نشاط، خيال و تحريك و احساس است كه آدمى دچار حالتِ «طَرَب» مى‏شود. «طَرَب» تأثيرى است فوق‏العاده! با محوريت موسيقى. اين «تأثير فوق‏العاده» باعثِ كاهش يا سلبِ جدّيّت عقل مى‏شود. و اين پيشامد، باعث مى‏شود كه عقل از محاسبات جدّى، دقيق و واقع‏بينانه به دور بيفتد. جوانى كه موسيقى‏گرا و «طَرب‏خواه» است: ـ براى زدودنِ افسردگى‏اش، دُكمه‏ى ضبط صوت را حركت مى‏دهد تا يكى ديگر برايش بخواند و بنوازد تا او «خوش» باشد! اما جوانِ معقول، آن گاه كه در خود افسردگى مشاهده كند سعى در شناختِ عوامل پژمردگى مى‏كند تا با يافتِ آن علت‏ها، عوامل خوشىِ ماندگار يا معقول را در خود فراهم سازد. ـ جوانِ موسيقى‏گرا، براى تحريك و برانگيختن احساس، به درمان‏هاى مجازي و آنى روى مى‏آورد. ـ اين چنين كسى كه خواسته‏اش را در «موسيقى» مى‏بيند هيچ وقت به خودش، به عقلش و به اراده‏اش اين زحمت را نمى‏دهد تا ببيند و بفهمد كه كجاى زندگى را اشتباه محاسبه كرده و چه سنگى مقابل راهش است. آيا دوستِ ناباب او را به افسردگى كشانده؟ يا سستى در انجامِ وظايفِ دينى و الهى او را به افسردگى كشانيده؟ پس: «موسيقى، عقل را به خواب مى‏برد!» يك شعار و شعر نيست. يك قانون است. يك حقيقت است و براى فهم حقائق بايد چشم گشود نه اين كه چشم‏ها را بست. موسيقى عقل را به خواب مى‏برد: يعنى باعثِ اشتغالِ آدمى به امورى مى‏شود كه كم‏كم باعثِ غفلت از خود، نيازها، علل و درمان‏ها مى‏شود. موسيقى عقل را به خواب مى‏برد. يعنى: مبناى محاسبات و اشكالات و راه حلّ‏ها را فراموش كردن. شما دردي داريد كه درمانش تنها با اراده و تغيير شرايط و علل ميسّر است. ولى وقتى مى‏بينى نوار موسيقى آن را حلّ كرده، ديگر آن را درمانِ دردت مى‏بينى و ديگر هيچ! اينجاست كه آن درد همچنان عمق و شدّت پيدا مى‏كند و تو بيشتر به نوار رو مى‏آورى.. و اين روند تا آن جا ادامه مى‏يابد كه از آهنگ‏هاى معمولى به تند و غربى و شرقى‏اش رو مى‏كنى. افلاطون مى‏گويد: «وقتى ريتمِ موسيقى تغيير مى‏كند، اساس قوانين جامعه نيز با آن متحوّل مى‏شود». چرا؟ چون اين ديگر عقل نيست كه حاكميت دارد. بلكه موسيقى و طَرَب برخاسته از آن، عقل را به حاشيه مى‏راند و عقل نيز اساسِ جامعه است. و اين عقل است كه دين را مى‏شناسد و ما را نسبت به آن ترغيب مى‏كند. به راستى چگونه ما مى‏خواهيم - با اين حساب - با موسيقى، دين را بشناسيم و بفهميم؟ و با آن زندگى كنيم؟ جان كلام اين كه: «موسيقى، عقل را به خواب مى‏برد». يعنى: او را از محاسبات، واقعيّات و اقداماتِ متناسب، باز مى‏دارد و اين همان «غفلت» است؛ «هر آن غافل زِيد، غافل خورد تير» و «مشغوليت» به موسيقى عاملِ غفلت است؛ و قران كريم از «مشغول‏شدن‏هاى اين چنينى» به «لَهْو» تعبير مى‏كند. لهو چيست؟ اين واژه، از واژگانِ فرهنگِ قرآن و از زبانِ عرب مى‏باشد و فرهنگ‏نويسان درباره‏اش اين چنين توضيح داده‏اند: لهو، آن است كه چيزى آن چنان انسان را به خودش جذب و مشغول نمايد كه باعثِ غفلت و بازماندن از كارهاى مهم‏تر شود. قرآن كه مى‏فرمايد: A}«لاتلهِكُم اَموالُكم و لااولادكم{A اموال و اولادتان شما را از ياد خدا مشغول و غافل نكند. اينك ببينيد كه چگونه قرآن كريم، ضمن آن كه ما را از موسيقى باز مى‏دارد، چگونه علّتِ مذمّت را هم بيان مى‏فرمايد: در آيه‏ى 5 سوره‏ى لقمان آمده: A}«و من الناسِ منْ يشْتَرى لَهو الحديث لِيُضِلّ عنْ سبيل‏الله»{A عده‏اى از مردم از آن چه لهو است استقبال كرده و نسبت به آن گرايش دارند اينان ندانسته خود و ديگران را به بى‏راهه، گمراهى و اشتباه مى‏اندازند؛ اين نوعى بازى گرفتنِ دين است. و بدانيد كه سرنوشتى عذاب‏آور و خواركننده در انتظارشان است. آن گاه حضرت امام صادق(ع) فرمودند: «غناء مصداقى است از آن چه موجب مشغوليت و بازماندن از ياد خدا مى‏شود»V}(ر.ك: وسائل‏الشيعه، ج 12، ص 226 و 228(بارها گفته‏ايم كه عالى‏ترين نوعِ موسيقى كه داراى اثراتِ كامل طربناكى توأم با شادى، تخيّل‏آفرينى و احساس‏انگيزى باشد را «غناء» مى‏گويند كه از لحاظِ فن موسيقى بايد، با محوريت گفتار و در ضمنِ آهنگ باشد){V موسيقى، قوه‏ى تشخيص عقل را ضعيف مى‏كند. جان كلام اين كه: موسيقى با تأثيراتى كه در اَبعادِ شادى‏آفرينى، خيال‏آفرينى و تحريك‏آفرينى دارد، آن چنان به تقويت احساس مى‏پردازد و از آن سو، عقل را - هر چند موقتا - ضعيف مى‏كند كه در اين هنگام، مرجعِ شناخت و تشخيص خوب از بد، مطابقتِ يك موضوع با احساس و ميل خواهد بود، نه هماهنگى‏اش با ضوابط و استانداردهاى عقل! چندان كه حتى بى‏محتواترين مفاهيم رابا بهره‏گيرى از آهنگ مى‏توان دلنشين و مثبت و عرفانى نشان داد. كار عقل اين است كه تناسبات را كشف كرده و هر چيز بى‏تناسب را كنار بزند؛ اما در اين وضعيّت كه آدمى دل سپرده‏ى احساسات و اثراتِ ناشى از موسيقى گردد، جنبه‏هاى احساسى بودن چندان قوى مى‏گردد كه به سختى مى‏تواند در درياىِ احساسات وارد شد، امّا خيس از آب نگردد. اينجاست كه آدمى وقتى مى‏خواهد چيزى را ارزيابى كند، چون آلوده به شناخت‏هاى احساسى موسيقيايى شده، در اين ارزيابى موفق نخواهد بود. شايد بتوان با مثالى اين حالت را ملموس‏تر نمود. بسيار مشاهده كرده‏ايم كه راننده‏اى جوان سوار بر ماشين مدل بالا شده و با سرعتِ زياد مشغولِ راندن ماشين است. چندان كه با اين سرعت مافوق صوتش مى‏خواهد بيرون از فضاى عالم مادى دنيا پرواز كند. وقتى دقّت بيشترى مى‏كنيم درمى‏يابيم او به مفهوم دقيق كلمه مشغولِ «دل سپردن» به نوار موسيقى است. آن هم آهنگى با ريتم هيجان‏آفرين و تحريك‏زا. هر آن گاه كه نوار ترانه و موسيقى‏اش، تندتر مى‏گردد او بر تندى سرعتش مى‏افزايد، امّا در اين موقيعت او در رانندگى اش مطابقِ استانداردهاى رانندگى و ضوابط عقلى نمى‏راند. او را مى‏بينى كه تابعِ همان احساسِ موقعِ شنيدن آهنگ است. و اين احساس، باعث شده تا از تشخيص انسان در حالِ تعادل فاصله بگيرد. او ديگر فقط يك چيز را خوب تشخيص مى‏دهد: «همگام با تند شدنِ آهنگ به تند شدنِ سرعت» بپردازد. و اينك شما در اطراف همين مثال تفكّر و توجّه بيشترى بنمائيد تا ابعادى ديگر برايتان روشن شود. «وقتى عقل ملاكِ تشخيص (تصوّر و عمل) باشد، كردار نيز بسيار متين و حساب شده خواهد بود. مگر نه اين كه سبُكى و سستى در عقل، موجب سبكى و سستى در عمل نيز مى‏گردد؟ پس وقتى مى‏بينيد كه شخصى با شنيدن آهنگ به رفتارهاى سبك دست مى‏زند، معلوم مى‏شود كه عقلش دچارِ خفّت و سبكى گرديده و اين احساس است كه بر وى حكم مى‏راند»V}(غناء، موضوعاً و حكماً، تأليف محمد تقى صديقين اصفهانى، ص 18){V. البته تصور نشود كه ما با هر آواز خوبى مخالفيم! خير، گفته‏ى ما بر اساسِ نظريه‏ى كارشناسى «فارابى» است كه موسيقى را به سه نوعِ نشاط‏آور، خيال‏آفرين و هيجان‏ساز تقسيم كرده و آن گاه بهترين نوعِ موسيقى آن موسيقى دانسته كه داراىِ هر سه بعد آن هم در سطح عالى باشد. بنابر اين، موسيقى عالى همان مفهومى است كه در روايات از آن به «غناء» تعبير شده است. «غناء» يعنى هر صدايى كه طَرَبْ‏انگيز باشد. «طَرَبْ» چيست؟ معناى اين لغت، اين است كه خوبى و كيفيت صوت طورى باشد كه حالِ شنونده دچار انفعال و تغيير شود. حال چه از جهتِ نشاط و سرور و يا از جهتِ حُزن و اندوه. «فارابى» پس از تقسيم كردن موسيقى بر سه نوع (نشاط‏انگيز، احساس‏انگيز و محرّك، خيال‏انگيز) مى‏گويد: «هنگامى كه يك آهنگ داراى ويژگى‏هاى اقسامِ سه‏گانه‏ى موسيقى باشد، البته كامل‏تر، برتر و سودمندتر است. تأثير چنين آهنگى جزئى از تأثير يك گفتار شعرى به شمار مى‏رود. و وقتى اين دو با هم همراه شدند، تأثير گفتار به مراتب كامل‏تر و بيان‏كننده‏تر براى مقصود است. بنابر اين: موسيقى كامل‏تر، عالى‏تر و مؤثّرتر همان موسيقى‏اى است كه داراىِ ويژگى‏هاى هر سه نوع باشد و (در عين حال كه موزيك است) با گفتار (نيز) توأم شود. و در مجموع آن موسيقى‏اى كه در اين سطح باشد، همان موسيقى آوازى انسان است. ولى باز برخى از انواعِ كامل موسيقى را مى‏توان از آلاتِ موسيقى (بدون توأم بودن با گفتار) نيز شنيد»V}(حقيقت موسيقى غنايى، به نقل از انديشه‏هاى علمى فارابى درباره‏ى موسيقى، نوشته‏ى مهدى بركشلى، ص 205){V. ملاحظه فرموديد كه از لحاظِ كارشناسى، بهترين موسيقى آن است كه سه اثر داشته باشد. و اين اثرات گاهى از صداىِ خوب با اين نتايج و پيامدها، نشأت مى‏گيرد و گاهى از آلاتِ موسيقى! امّا مهم اينجاست كه آيا واقعاً اين سه اثر ديگر اجازه‏ى فعاليت به عقل مى‏دهند؟ از اين رو است كه ما مى‏گوييم موسيقى قوّه تشخيص را ضعيف مى‏كند، و اين است اثرِ گفتار يا آهنگ طرب‏انگيز! (كه غناء ناميده مى‏شود). در قرآن كريم، توصيه شده كه A}«واجْتَنِبُوا قُولَ ‏الزّور؛{A اي مردم از گفتارِ باطل ظاهرپسند بپرهيزيد»V}(حج، آيه‏ى 30){V حضرت امام صادق(ع) پس از آن كه اين آيه را تلاوت فرمودند، بيان داشتند: يكى از مصاديقِ «گفتارِ بى‏واقعيت ولى حق‏نما»، همين «غنا»ست.V}(وسائل الشيعه، ج 12، ص 227){V در اين روايت و آيه خوب دقت كنيد. چه اين كه نه «خيال» را ماندگارى است؛ نه «احساساتِ برانگيخته از موسيقى»؛ و نه «لذّت‏هاى زودفرجامش» فرصتِ پائيدن و ماندن دارد. چكيده و نتيجه گفتار اوّل (تأثيرات موسيقى بر عقل): از مجموع گفتگوهاى پيشين به اين نتايج رسيديم: 1ـ قانون زيربنائى و غير قابل انكار آن است كه = عقل هر آن چيزى را تقويت كند كه عقل را تقويت مى‏كند. اگر عنصرى براى عقل، تأثيرگذار نبوده و در استحكام آن اثرى به خصوص نداشته باشد و از سويى به عقل نيز ضرر وارد نسازد، عقل آن را خنثى مى‏داند، نه به تأئيدش مى‏پردازد، نه ردّش مى‏كند. 2ـ كار عقل آن است كه «عِقال» باشد. يعنى: «قلعه» براى حفظِ جسم و روحِ آدمى و «پايبند» براى بستن پاى هوى و هوس و تمايلات و شهوات. (اين «يعنى» را از معناى واژه‏ى عقل و تناسبش با آدمى به دست آورده‏ايم). 3ـ از اين رو چنان چه چيزى (مثلِ موسيقى) نه در استحكامِ آن قلعه نقش داشته و نه در تقويتِ آن بند پاى هوى و شيطان و شيطنت‏ها تأثيرى به سزا؛ ديگر نمى‏توان آن را «عقلايى» دانست. چون طَرَفِ حساب عقل واقع نگرديده. 4ـ براى شناختِ عوامل تقويت و تضعيفِ عقل به منابع فهم و شناخت رو مى‏نماييم تا بيابيم و بدانيم؛ هيچ منبعى غنى‏تر و دقيق‏تر از «عقلِ برتر» يعنى عقلِ خدا (عقل عصمت) نيست. اين عقل در آئينه وحى انعكاس يافته. براى شناختِ ماهيت عقل و اسباب نفع و ضرر آن، مسائلى در قرآن و حديث آمده كه هيچ يك نه تنها موسيقى را مفيد ندانسته‏اند، بلكه مطلق موسيقى (حتّى نوعِ معمولى‏اش) را مفيد عقل معرّفى نكرده، بلكه عالى‏ترين نوعِ موسيقى را كه واجد سه فاكتور: لذّت‏آفرينى، خيال‏سازى و هيجان‏انگيزى (تحريك احساسات و اندام) است را ناپسند مى‏داند. موسيقى در حاكميتش يكه‏تاز است كه در تشخيصِ خوب يا بد چيزى «طبقِ ملاك‏هاى خود رفتار مى‏كند. يعنى هر قدر، احساس لذّت و خيال و انفعالات جسمانى بيشتر باشد، پس بهتر است. امّا كار عقل اين است كه تناسبات را كشف كرده و اعتدال در هر چيز مخصوصاً ابعاد فوق را شناخته و اِعمال گرداند. حال اگر موسيقى به عالى‏ترين نوعش يعنى گفتارى (و توأم با صداى آهنگ) گفته شود، همين اثراتِ تخريبى‏اش بيشتر مى‏گردد. چون ديگر در اين جا، ضريب تخريب و سحرِ روح و جسم، حدّ و حصر ندارد. اينجاست كه قرآن فرموده: A}«واجتنبوا قُولَ الزّور»{A اي مردم از گفتارِ باطل ولى ظاهرپسند بپرهيزيد. حضرت امام صادق(ع) اين گفتار دو گانه با دو چهره جذب و دلرُباى، همراه با تخريب و سلطنت‏يابى را در مصداقِ «غناء»(موسيقى عالى = آهنگ با محوريت گفتار مطرب) معرفى فرمودند. T}گفتار دوّم: تأثيرات موسيقى بر احساس:{T شايد بارها شنيده‏ايد كه مى‏گويند: «موسيقى يعنى سكوتِ آهنگين! آن گاه كه «سه تار» در دستانِ نوازنده قرار مى‏گيرد و ازتعاشاتِ صوتى منظم و موزيكاليش در هوا موج مى‏افكند، روحِ آدمى لحظه‏هاى سكوتِ طبيعت برايش تداعى مى‏شود. در اين اوقات است كه آرامش، در سلول سلول جسم و جان نفوذ مى‏كند و نياز روحى انسان در كوتاه‏ترين مدّت و با كمترين هزينه پاسخ داده مى‏شود. با تدبّر در گفته‏ى بالا مى‏بينيد كه انس با موسيقى را با حسّ زيبايى‏خواهِ انسان گره مى‏زنند. يعنى همچنان كه ما نمى‏توانيم هر لحظه كه بخواهيم در باغ قدم بزنيم، امّا با ايجاد فضاى سبز مصنوعى (باغچه، گلدان و پانسيون) آن خواسته را بر آورده مى‏سازيم، به همين ترتيب نيز سكوتِ طبيعت را با آهنگ خاطره‏آفرين موسيقى در محيط كوچكمان بازسازى مى‏كنيم. شايد بيانات گفته شده، مغز و ماهيت حرفِ موسيقى‏خواهان طبيعت‏گرا باشد. امّا اين گفته‏ها را نيز جدّى نگيريد. نقدِ سخنان ياد شده را با دقّت مطالعه كنيد: وقتى شما بينِ «فضاى سبز وسيع مثلِ باغستان» و «فضاىِ سبز كوچك مثل باغچه و پانسيون» مقايسه مى‏كنيد، چند چيز را مى‏يابيد كه مى‏توانند «وجه شباهت و تناسب جهت برقرارى مقايسه» بين اين دو مكان باشند. امّا همين موارد يا مواردى از اين قبيل نه تنها در دو عنوانِ «طبيعت و محيط زيست سالم» با «موسيقى» وجود ندارد، بلكه گاه عكس اين حالات مشاهده مى‏شود. از اين روست كه مى‏گوييم مقايسه بين موسيقى و فضاى طبيعت بِكر، مقايسه‏اى است بى‏ربط و همراه با فرسنگ‏ها فرق و فاصله: - عناصر به كار رفته در فضاى سبز وسيع همان عناصر به كار گرفته شده در فضاى گل خانه است. امّا عناصر به كار رفته در محيط طبيعت با عناصرِ استفاده شده در موسيقى و فضاى مصنوعى آن تفاوت دارد. ازاين‏رو، آهنگ طبيعت، شما را به تفكّر پيرامونِ ذاتِ آن آهنگ كه پيامِ فطرت است سوق مى‏دهد، ولى امواجِ موسيقى شما را - ناخودآگاه - به تفكّر در مورد آن چيزى كه مقصودِ خواننده يا نوازنده است وا مى‏دارد. يكى از خوانندگانِ موسيقى پاپ مى‏گويد: «موسيقى، زبانِ زبان هاست» و هيچ ابزارى براى انتقالِ خواسته‏ها و افكارِ پيدا و ناپيدا بهتر از موسيقى نيست. چون در آن واحد سه كار انجام مى‏دهد: لذّت‏آفرينى، هيجان‏افكنى، خيال‏سازى. و اين سه پلى است براى آن چه در فكر و روح و خيالِ نوازنده يا خواننده مى‏گذرد. يك پژوهشگر موسيقى مى‏گويد: «به وسيله‏ى موسيقى، معيارهاى شنوندگان تغيير داده مى‏شود و آن‏ها را با تربيت والدينشان بيگانه مى‏كند»V}(ر.ك: موسيقى شيطانى در غرب، فاروق صفى‏زاده){V نمونه كاملاً مستندِ اين گفتار همان چيزى است كه در موسيقى «راك»، «پاپ» و «هوى‏متال» القاء مى‏شود. اين موسيقى‏ها كه عمدتاً توسط گروه‏هايى شيطان‏پرست تهيه و توزيع مى‏گردد!! اين مفاهيم تكرار مى‏شود: «به جهنّم خوش آمديد، سرودى از جهنّم، شهروند جهنّم، به مِن شيطان گوش بده، شيطان خداوندِ ماست، ما با تمامِ ارواح شرير تسخير شده‏ايم»V}(ر.ك: موسيقى شيطانى در غرب، فاروق صفى‏زاده){V ـ تفاوتِ ديگرى كه بين لذّت بردن از فضاى سبز وسيع و كوچكِ خانه‏اى با طبيعتِ واقعى و فضاى طبيعتِ‏نماى موسيقى وجود دارد آن است كه: براى لذت بردن از محيط طبيعت و چهچه‏ى پرندگان و موسيقى ذاتىِ طبيعت، نيازى به تلقين به احساس بردن و تلاش براى ايجاد حسّ لذّت‏بَرى نيست! ولى آن گاه كه مى‏خواهيم از كنسرت موسيقى و صداى خواننده لذت برده و در نهايت به اوجِ اُنس با موسيقى رسيده (كه اثرش در هيجان انگيزى و خيال‏سازى برمَلا مى‏گردد) بايد خود دست به كار شده و درون و بُرون را براى لذّت بردن آماده كنيم. يعنى نوعى تلقينِ لذّت‏برى. (از خواننده محترم درخواست مى‏شود به اين قسمت توجّه بيشترى نمايد!) اينجاست كه ما مى‏گوييم براى لذت بردن از موسيقى، بايد در حسّ زيبايى‏خواهى دست بُرد. دقيقاً مثل كسانى كه براى خنديدن به بعضى جملات بايد خود را به حالتِ خنده شبيه كند. اگر چيزى زيباست پس حقِّ اوست كه نسبت به او گرايش داشته باشيم، نه چيزى ديگر! حرفِ ما ا ين است كه آن‏ها كه از موسيقى احساس لذّت مى‏كنند براى اين كه اين «احساس» به آن‏ها دست بدهد، به شيوه‏هايى متوسل مى‏شوند كه به هر جورى كه شده به خود بقبولانند كه «موسيقى پلى است ميانِ انسان و طبيعت...». براى روشن شدنِ بيشتر اين قسمت كه در واقع، مهم‏ترين بخش بيانِ تفاوت ميانِ احساسِ برخاسته از موسيقى با احساسِ برخاسته از طبيعت است، با هم سخنانِ «موراى شافِر»، نويسنده، شاعر و آهنگساز كانادائى را مى‏خوانيم: «تقريباً هيچ صدايى در جهانِ مدرن نيست كه به طور مصنوعى ايجاد نشده باشد و در تملّك كسى نباشد، مثلِ موسيقى، بوق اتومبيل و سر و صداى كارگاه‏هاى ساختمانى... و اين صداهاى مصنوعى به تعبيرى برآيندِ خواست و اراده‏ى گروه‏هايى خاص‏اند كه مى‏خواهند اراده‏شان را اقشار ديگر جامعه تحمّل كنند... و در اين هجوم بى‏امانِ صدا و فرياد و بوق، مجالى براى انديشيدن و آرامش ذهن و فراغتِ تن و روان باقى نمى‏ماند». اينك خود قضاوت كنيد كه با اين وجود ديگر چه شباهتى ميان طبيعت و صداى مصنوعىِ موسيقى وجود خواهد داشت تا در نتيجه موسيقى، پلى باشد ميانِ انسان و طبيعت؟! در ادامه‏ى گفته‏هاى وى آمده: «... از آن زمان كه انسان دشت‏هاى وسيع و پهناور را به سوى كلان‏شهرهاى پرجمعيت ترك گفت؛ و از آن هنگام كه صداى زنگ ساعت جاى آواز خروس و صداى باد و باران را گرفت و صداى كارخانه جاىِ صداى آواز پرندگان را اشغال كرده و ما به جاى تسليم شدن به چرت‏زدن‏هاى طبيعى با ضرباهنگِ شتابناكِ زندگى شهرى خو كرديم، تمدّنى بنا نهاده شد كه در آن فاصله‏ى بسيار كم انسان‏ها با يكديگر خطر بروز اختلاف‏ها را افزايش داده است». اين آهنگساز و شاعر و نويسنده، در ادامه سخنانش به پوچى و دور از واقعيتِ پاك بودنِ صداها و عدمِ ارتباطشان با طبيعت، مى‏پردازد و مى‏گويد: «آن چه براى ما ضرورى است، مراسمى است آرام و بى‏هياهو كه در آن جماعت گردآمده لحظاتى زيبا را با هم سپرى كنند، بى‏آن كه براى بيان احساساتِ خود به شيوه‏هاى منحط يا ويرانگر متوسّل شوند». دقت كنيد و ببينيد كه: چرا آن‏ها كه مى‏گيوند «موسيقى روح را پالايش مى‏كند» و «موسيقى يك ضرورت است» و «موسيقى رازگويى و نيايش انسانِ خاكى با خداست» آن قدر كه با «تار» و «سه تار» انس دارند، با قرآن و نماز و دعا مأنوس نيستند؟ چرا از خدا سؤال نمى‏كنند كه براى نزديكى و رسيدن به تو (=عرفان) از چه راهى بياييم؟ و آيا اساساً خدا اين حق را ندارد كه بگويد از چه راهى مى‏توانيد به من نزديك شويد؟ چرا «عارفان عرفانِ موسيقيايى» به اين احاديث و آياتى كه در آن نه تنها موسيقى ترويج و تأييد نشده، بلكه مذموم هم بوده، توجه ندارند؟V}بخشى از آيات و روايات را در بحث «شناخت عقلى پيرامون موسيقى» گفته و بقيه را در ادامه خواهيم گفت{V. ( چرا به خدا، عملاً اين حق را نمى‏دهند كه به حال و هواى مصنوعى برخاسته از موسيقى را عرفانى و آرامش‏آور نداند؟ بلى، ما منكر نيستيم كه موسيقى آن چنان دل و روح را مى‏لرزاند كه اشك جارى مى‏شود. ولى بحث اينجاست كه اين حالت، چقدر مورد تأئيد خداست؟ چرا مى‏خواهيم «حالت مجازى و مصنوعى» را به جاى «حالت حقيقى و معنادار» حساب كنيد؟ در ادامه‏ى گفته‏هاى آهنگساز و شاعرِ كانادايى به اين موضوع پرداخته شده: «... توجّه به آن چه هنگامِ اجراى كنسرت‏هاى موسيقى كلاسيك در غرب مى‏گذرد، خالى از فايده نيست. آن چه در اين كنسرت‏ها بسيار تعجّب‏برانگيز است، جماعت شنونده‏اى‏اند كه حاضرند نفس را در سينه حبس كرده و به اصواتى كه هوا را به ارتعاش درآورده، گوش بسپارند. شايد اين نهايتِ موفقيت در اجراى يك قطعه‏ى موسيقى باشد. امّا بايد يادآور شد كه چنين سكوتى بيشتر از عادت ناشى مى‏شود تا از قدرتِ زيبايى». جهتِ شناخت و فهم فزون‏تر اين كلام، به ادامه‏ى گفته‏هاى «موراى شافر» (آهنگساز و شاعر كانادايى) توجه فرمائيد، شافِر پس از آن كه تأثير عادت و تلقين در توجّه به موسيقى را علّتِ نهفته در رازِ گوش‏سپارى شنوندگانِ كنسرت‏ها مى‏داند، اضافه مي‏كند كه: «من بارها از خود پرسيده‏ام آيا ممكن نيست كه شبيه چنين مراسمى را در موقعيت‏هاى ديگرى مثلاً گوش سپارى مشترك به آواز پرندگان و يا جشن‏هاى تابستانى برپا كرد»V}روزنامه اطلاعات، چهارشنبه، 2 آبان 1380، صفحه‏ى 5).{V آرى! اين است تنها گوشه‏اى از معناى اين سخن ما كه: «موسيقى‏گرايى نوعى تحريف و تغييرسازى است در حسّ زيبايى‏خواهى و ايجاد دگرگونى در ذائقه روحى و روانى بشر». به راستى چرا همان لذّتى را كه مى‏خواهم با شنيدن صداى مصنوعى موسيقى به دست آورى با دل سپردن به طبيعت و نواى فطرت تحصيل نمى‏كنيم؟ در روزگار ما نه تنها رابطه‏ى انسان با انسان بسيار تيره است، بلكه رابطه‏ى انسان و طبيعت نيز نگران‏آور است. اُنس با طبيعت يكى از خصايص انسانى است و زمانى كه خصايص انسانى نابود گردد، حيات انسانى هم به دنبال آن از بين مى‏رود. اگر حسّ زيبايى‏خواهى و آسوده‏طلبى جوان را به موسيقى و طربناكى سوق مى‏دهد، پس چرا همين حسّ او را به محيط، طبيعت، زمزمه‏ى چشمه‏هاى كوهسار متمايل نمى‏كند؟ و يا چرا او را به اين شدّت سمت و سو نمى‏دهد؟ كدام مفهوم موزيكالى پرمعنى‏تر از حقيقتى است كه در طبيعت و ساير زيبائى‏هاى فطرى نهفته؟ T} گفتار سوم: تأثير موسيقى بر سيستم اعصاب:{T عُلماى علم «فيزيولوژى»، دستگاه عصبى انسان را به دو قسمت تقسيم كرده‏اند: 1. سلسله‏ى اعصاب ارتباطى: شاملِ ستون مركزى عصبى و نخاع، نيمكره‏هاى مغز، اَعصاب محيطى. 2. سلسله‏ى اعصاب نباتى: شامل سيستم سمپاتيك و پاراسمپاتيك. وقتى كه از خارج تحريكاتى بر روى اَعصاب شروع مى‏شود اعصاب سمپاتيك و يا پاراسمپاتيك به ميزان تحريكات خارجى وارده تعادل از دست مى‏دهند. بديهى است هر اندازه بين اين دو سيستم عصبى، فاصله‏ها بيشتر شود به همان اندازه نيز نگرانى‏هاى روانى و اغتشاشات فزون‏تر مى‏گردد. و از جمله علل و عوامل تحريكاتِ خارجى، ارتعاشاتِ موسيقى است. موسيقى وقتى كه با آهنگ‏هاى نشاط‏انگيز يا نوارهاى حزن‏آور همراه گردد (مخصوصاً اگر با ارتعاشاتِ عجيب و غريب سمفونيك اجراء گردد) به طور مسلّم تعادل لازمى را كه بايستى بين دو دسته عصب نامبرده وجود داشته باشد را بر هم مى‏زند و در نتيجه اصولِ حساس زندگى (اعم از هضم، جذب، دفع، ترشحات، ضربات قلب و وضعِ فشار مايعات بدن مثل خون و..). را مختل ساخته و رفته رفته شخص را به گرفتارى‏ها و امراضى نزديك مى‏سازد كه طبّ جديد با تمامِ پيشرفت‏هايش نمى‏تواند آسيب‏هاى پيش آمده را درمان كند. مثل اغتشاشاتِ فكرى، اَمراض روانى (افسردگى‏ها و حتى بى‏خيالى‏ها)، سكته‏هاى قلبى و مغزىV}(ر.ك: تأثير موسيقى بر روان و اعصاب، صفحات 3، 6، 26 و 92 به بعد){V پروفسور «ولف آدلر» استاد دانشگاه كلمبيا ثابت كرده كه: بهترين و دل‏كش‏ترين نوارهاى موسيقى شوم‏ترين آثار را روى دستگاه اعصاب انسان باقى مى‏گذارد، مخصوصا اگر هوا گرم باشد اين تأثير مخرب، شديدتر مى‏شود. «توجه دقيق به بيوگرافى مشاهير موسيقى جهان نشان مى‏دهد كه در دوران عمر به تدريج دچار ناراحتى‏هاى روحى گرديده‏اند، تا آن جا كه رفته رفته اعصاب خود را از دست داده و عده‏اى نيز مبتلا به بيمارى‏هاى روانى شده‏اند. عده‏اى به ديار جنون رهسپار شده و دسته‏اى ديگر فلج و ناتوان شده‏اند. چنان كه هنگام نواختن موسيقى درجه‏ى فشار خونشان بالا رفته و دچار سكته ناگهانى شده‏اند»V}(ر.ك: تأثير موسيقى بر روان و اعصاب، صفحات 3، 6، 26 و 92 به بعد){V از آن چه گفته شد، چنين به دست مى‏آيد كه هر نوع موسيقى، به ويژه آهنگ‏هاى احساسى برانگيزش، تحريكاتى در اعصاب «سمپاتيك» و «پاراسمپاتيك» به وجود مى‏آورد كه در نتيجه، تعادلِ اين اعصاب به هم خورده و انسان دچار ضعف اعصاب مى‏گردد. آن چه مهم است اين كه ضعف اعصاب نيز، خود امراضِ ديگرى از قبيل: اختلالِ حواس، پريشانى، جنون، ثقل سامعه (سنگينى گوش)، نابينايى، سل و... به وجود مى‏آورد. البته تصوّر نكنيد كه مشكل در همين 9 - 8 مورد اختلال ياد شده خلاصه مى‏گردد. موسيقى به سبب ايجاد هيجانات روحى و مغزى، گاهى به حمله يا سكته‏ى خفيفِ قلبى منجر شده و ناگهان باعثِ سكته و مرگ مى‏شود. دكتر «الكسيس كارل»، زيست شناس و فيزيولوژيست فرانسوى مى‏نويسد: «كاهش عمومىِ هوش و نيروى عقل، از تأثير الكل و سرانجام از بى‏نظمى در عادت ناشى مى‏شود؛ و بدون ترديد سينما و راديو در اين بحران فكرى سهيم‏اند». موسيقى نه تنها در شنوندگان اثرات منفى بر جاى گذاشته، بلكه در نوازندگان نيز تأثيرات خطرناكى داشته است. اخبار و گزارشات زير تنها گوشه‏اى از واقعيت است: - در ايالتِ «لتيل راك» آمريكا، جوانى كه پيانو ياد مى‏گرفت، نغمات موسيقى چنان در روح آن جوان هيجان ايجاد كرد كه بدون دليل از جاى برخاست و با 19 ضربه چاقو، معلم خود را از پاى درآورد»V}(روزنامه اطلاعات، شماره‏ى 9622){V «باخ»، موسيقى‏دانِ اطريشى، به اختلال حواس و كورى گرفتار شد. «فردريك هندل»، موسيقى‏دان آلمانى و «ماريا آلنا» خواننده ايتاليايى و «موريس راول» نوازنده فرانسوى، هر سه به نابينايى مبتلا شدند. «موزارت» و «شوين» (دو موسيقى‏دان مشهور) به ضعف قوا و سل دچار گرديدند. «مشوبرت»، «واكتر»، «دوكونيسى» و «مندلسن» به اختلالاتِ عصبى، پريشان فكرى و كشمكش‏هاى روحى مبتلا گرديدند. «شومان» و «دووراك» گرفتار ضعف اعصاب شديد و سرانجام ديوانگى شدند. «بتهون» در سى سالگى كاملاً ناشنوا شد و پس از ضعف اعصاب، ديوانه گرديد. موسيقى، گذشته از ركود فكرى، رفته رفته انسان را در كارها سُست و تنبل، بى‏اراده و لااُبالى مى‏سازد، تا جائى كه گاهى كارهاى ضرورى از انسان فوت مى‏شود و سرمايه جوانى، عمر و نيروى فعاليت خود را به رايگان از دست مى‏دهد. «الكسيس كارل» دانشمند معروف در كتاب «راه و رسم زندگى» چنين مى‏نويسد: «راديو و سينما و ورزش‏هاى نامناسب، روحيه‏ى فرزندان را فلج مى‏كند». تجربه نيز ثابت كرده كه اشخاصى كه زياد سرگرم به موسيقى هستند، اغلب افرادى بى‏اراده و مسامحه‏كار و در مقام تعقّل و تفكّر راكد و ضعيف‏اند. توضيح آن را در گفتارِ موسيقى و عرفان، بيان مى‏كنيم. T}گفتار چهارم: تأثير موسيقى بر اخلاق، عرفان:{T انسان، در مسير «انسان‏شدنش» و رسيدن به فراز ابرهاى «عرفان» به «شتاب» نياز دارد. چه اگر تا جوانى باقى است و او كارى، «كارستان» نكند ديگر در كهنسالى دروگر خرمنِ «افسوس» خواهد بود. او مى‏بيند كه پله پله صعودش از زندگى ساده به مدرنيته، جز تحيرآفرينى تأثير ديگرى نداشته و اينجاست كه سعى دارد از پيشرفت صنعتى به نفعُ خود بهره گيرد؛ دست انداختن‏هاى متعددش به دامنِ ابزارهاى قديم و جديد نشانى است از شور و شوقش به آن پيشرفت؛ پيشرفتى به سبكِ نوين و روزآمد! در اين گير و دار، گوشش به آن چيزى بدهكار است كه چشم‏اش را خيره و عقلش را شيفته كرده... «ديده‏ى چشم»، شاهدِ تأثيرات عميق و فورى‏اى است كه از آهنگ برمى‏خيزد. بر دل مى‏نشيند و در قلب شور و هيجان برپا مى‏كند تا آنجا كه اين ارتعاشات، ابرهاى احساس را به تكاپو انداخته و گونه‏ى صورت را از بارش خود اشك‏بار مى‏سازد. او انتظار دارد كه پس از اين، آسمان چشمش، رنگين‏كمانِ «عرفان» و گرمىِ خورشيد «لقاء» و درخشش محفل «انس و حضور» را نمايشگرى كند. او در طلب است كه از ارتعاشاتِ آهنگ و موسيقى و نواى خوانندگى، تحولى بسازد و بسوزد. ولى ديوارى بين «او» و «آن‏چه در طلب‏اش است» خودنمايى و مانع‏سازى مى‏كند. مانعِ ترديدافكنى درباره‏ى «فقدان صلاحيت موسيقى براى سير عرفانى» برايش علامت سؤال است. او مى‏پرسد: چرا با موسيقى نمى‏توان به عرفان رسيد؟ اينك در اين گفتار در پى آنيم كه پاسخى «حركت‏آفرين» ارائه دهيم؛ نه آن چنان مفصّل و نه چندان مختصر. امّا پرورنده‏ى نوعى حركت! حركت براى دانستنِ بيشتر. اميد كه اين مجموعه، ضمن آن‏كه شما را به ابعاد گوناگونِ موضوع ره بنمايد، بتواند هيجان و شوق بيشتر دانستن را نيز پديدار سازد. موسيقى چيست؟ موسيقى يا موسيقيا (Moosika) واژه‏اى يونانى است كه در حوزه‏ى مفاهيم دينى و زبان عربى، معادل «غناء» را داراست و در اصطلاح عبارت است از: تركيب صدا و آواز، همراه با نوعى تركيب و تناسب به هدفِ لذّت‏آفرينى، خيال‏سازى، ايجاد هيجان و تحريك. پس، هر صدايى موسيقى نيست، صداى متناسب آن است كه زيبايى توأم با كشش طبيعى، ريتم و وزن، زير و بم، ترجيح و تحرير (غلتش و پيچش)، اوج و فرود مناسب... باشد. انواع موسيقى: آن‏چه از مجموع تعاريفِ موسيقى به دست مى‏آيد آن است كه: چون اصل در موسيقى گفتار است و سپس صداى ناشى از ابزار، پس موسيقى تقسيم مى‏شود به: آوايى: كه صرفاً حنجره باعث آن مى‏شود. ابزارى: كه توسط ابزار موسيقى توليد مى‏گردد. موسيقى برتر كدام است؟ «فارابى» كه خود يكى از فيلسوفان و موسيقى‏شناسانِ نامى است مى‏گويد: «... روشن شد كه موسيقى بر سه نوع تقسيم مى‏شود: اول: موسيقى نشاط‏انگيز: در ما احساسِ خوش‏آيندى پديدار مى‏سازد. هنگام استراحت و براى رفع خستگى به كار گرفته مى‏شود. دوم: موسيقى احساس‏انگيز: عواطف ما را بيدار مى‏سازد، و هنگامى به كار برده مى‏شود كه بخواهند شخصى را وادار به افعالى سازند كه تحت تأثير ميل خاصّى انجام مى‏دهد؛ و يا حالت روحىِ خاصى را تحت ميل خاصى در او ايجاد كنند. سوم: موسيقى خيال‏انگيز: قوّه‏ى تصور ما را تحريك مى‏كند، به ويژه اگر همراه با گفتارهاى خطابى و منظوم باشد. موسيقى طبيعى نزد انسان، آن است كه عموماً يكى از اين سه تأثير را ايجاد كند، چه براى تمام مردم و هميشه‏ى اوقات و چه براى اكثريت مردم و اغلب اوقات و موسيقى‏هايى كه تأثيرشان از عموميّت و شمول بيشترى برخوردار باشد. بنابر اين، موسيقى كامل‏تر، عالى‏تر و مؤثرتر همانا موسيقى‏اى است كه داراى ويژگى‏هاى هر سه نوع باشد و با گفتار توأم شود و اين خاصّ موسيقى آوازى انسان است، البته برخى از انواع كامل موسيقى را مى‏توان از آلاتِ موسيقى نيز شنيد»V}(هشت گفتار پيرامون حقيقت موسيقى غنايى (تلخيص و گزينش از كتاب انديشه‏هاى علمى فارابى درباره‏ى موسيقى، تأليف دكتر مهدى بركشلى)، ص 204){V موسيقى قابل قبول از ديدگاه فقه: آن‏چه از آيات و روايات به دست مى‏آيد، در علم فقه، نسبت به هيچ يك از انواع موسيقى تشويق نشده و نمى‏توان شكل‏هاى گوناگونِ موسيقى‏هاى موسوم را «مستحب» دانست. يعنى: داراى ثواب و تشويق نيستند. همچنان كه تمامى صداها و آهنگ‏ها نيز، حرام نيستند. بنابر اين: تعبير «موسيقى قابل قبول از ديدگاه فقه» به معناى اين است كه «فقه، كدام نوع از انواعِ موسيقى را حرام نمى‏داند»؛ نه اين كه «فقه، كدام موسيقى را پذيرفته و ما را نسبت به گرايش به آن تشويق مى‏كند!». فقهاء و كارشناسان فقه، موسيقى غيرقابل قبول را «موسيقى غنائى» دانسته و در مقابل موسيقى پذيرفته شده (البته به معناى فاقد حكم حرمت) را موسيقى «بدون غناء» دانسته‏اند. غناء چيست؟ آيا هر صوت خوش و زيبائى غناء است؟ مسلماً چنين نيست؛ زيرا آن‏چه در روايات اسلامى آمده و سيره‏ى مسلمين نيز آن را حكايت مى‏كند اين است كه قرآن و اذان و مانندِ آن را با صداى خوش و زيبا بخوانيد. «غناء» آهنگ‏هايى است كه متناسب مجالس فسق و فجور و اهلِ گناه و فساد باشد. به تعبير ديگر «غناء» به صدايى گفته مى‏شود كه قُواى شَهوانى را در انسان تحريك مى‏نمايد. نكته‏ى ديگر اين كه «غناء»، مصاديق مشكوكى نيز دارد (مانند مفاهيم ديگر) كه انسان به راستى نمى‏داند فلان صدا مناسب با مجالسِ گفته شده است يا نه؟ در اين صورت به چند شرط، شنيدن آن صدا حرام نيست: 1. داشتن آگاهى و شناختِ كافى از مفهوم عُرفى و فقهى غناء. 2. آن صدا نه تنها براى همان شنونده تحريك نداشته باشد بلكه براى ساير كسانى كه مى‏توانند شنونده‏اش باشند، تحريك‏زا نباشد. 3. نداشتن تحريك براى يك نفر شنونده يا تحريك ساير شنوندگان به اين خاطر نباشد كه آن‏ها آن چنان با موسيقى‏هاى متنوع انس داشته‏اند كه ديگر اين آهنگ برايشان عادى شده باشدV}(تفسير نمونه، آية‏اللّه‏ مكارم شيرازى و نويسندگان، 17/22 «با تصرف و تغيير مختصر»){V T} عرفان و موسيقى {T عرفان چيست؟ در متونِ عرفانى، عرفان را اين چنين تعريف كرده‏اند: عرفان، يعنى معرفت و شناخت پيدا كردن به: خدا (اسماء، صفات، مظاهر و آيات او) مبدأ(آغاز) و معاد (سرانجام) آفرينش حقائق عالم. طريق سلوك و مجاهده براى رهائى نفس از تنگناهاى عالم دنيا و در نهايت پيوستن به خدا و رهيدن از خود. راه عرفان: راه رسيدن به عرفان (به همان معنايى كه در بالا گفتيم) مراجعه به استادى است ره‏نما كه هم خودش به هدف رسيده باشد و هم بتواند ديگران را به اين هدف برساند. تحليلى عقلى ـ علمى پيرامون چرا موسيقى عرفان نمى‏آورد؟ آن‏چه در گفته‏هاى طرفداران موسيقى و نظريه «موسيقى عرفانى» به چشم مى‏خورد، آن است كه: «موسيقى مجرّدترين هنرهاست، پس چرا موجب عرفان نمى‏شود؟»؛ «موسيقى روح را پالايش مى‏كند؛ پس چگونه است كه اسلام، موسيقى عرفانى را نپذيرفته؟»؛ «موسيقى مجردترين هنرهاست، پس چرا از اين وسيله براى ارتباط با عالم معنا بهره نمى‏گيريد؟»؛ «منظور ما از موسيقى، موسيقى فاخر و متين است، نه موسيقى مبتذل و شهوت‏برانگيز؛ پس چرا موسيقى را عرفانى نمى‏دانيد؟ چطور خواندن قرآن با صداى زيبا مورد تأئيد است، امّا نسبت به اشعار عارفانه چنين تأئيدى صورت نمى‏گيرد؟» اولين قدم جهت گام نهادن در وادى عرفان و معرفت، «اراده و عزم» است. يعنى آن كسى مى‏تواند به معرفت و حقيقت برسد كه «بخواهد» و «تصميم» بر گام نهادن داشته باشد. اين «عزم و اراده» مقدمه است و تازه اول كار. «اراده» نه فقط صرف خواستن است! بلكه هم خواستن است و هم گردن نهادن اختيارى انسان بر فرمان‏هاى الهى. يعنى: بخواهى كه جز خواستِ خدا، نخواهى. اگر دشمنِ راهزنى را ببينى، دست از راحتى و خواب موقت مى‏كِشى و «بلند» مى‏شوى و «حركت» مى‏كنى و از لاكِ خودت «بيرون» مى‏آيى، «چشم»ات را باز مى‏كنى و در برابر او «آماده» مى‏شوى! همين كارها و برنامه‏ها «اراده»اند. و اينجاست كه مى‏گوئيم: «اراده» شرط نخست براى جهاد اكبر است. حال خود قضاوت كنيد كه آيا موسيقى چگونه مى‏تواند براى شما «اراده» بگذارد تا آن را ره‏توشه‏ى جنگ با نفس نمايى؟! ـ شرطِ جهاد، هوشيارى است: و تو مى‏خواهى با مشغوليت به آهنگ و ساز، خود را به يكى از سه اثر مشغول سازى، سرور و شادى، خيال و آرزو، هيجان و احساسِ توأم با تحريك (كه هر كدام، اثرِ لازم براى موسيقى واقعى‏اند). ـ جهاد، دورى از لذّت مى‏طلبد و تو با لذّت برآمده از موسيقى (آن هم كامل‏ترين نوعش كه به قول فارابى بايد هر سه اثر ياد شده را در عالى‏ترين اندازه داشته باشد) مى‏خواهى ترك لذّت كنى؟ ـ جهاد، تدبير و نقشه كشيدن مى‏طلبد، ولى موسيقى آن چنان تو را مشغول خودش مى‏كند كه گمان مى‏كنى، همين خود يك نوع تدبير است: اگر اين طورى است كه تو مى‏پندارى، پس چرا امام‏العارفين اميرالمؤمنين على(ع) نه اين تدبير را كرد و نه نسبت به آن سفارش نمود؟! ـ جهاد با نفس، ترك دنياست و حفظِ آخرت، امّا گرايش به موسيقى، بهره‏مندى و حفظِ نصيب و بهره است از حظّ و لذّتِ طبيعت و دنيا. و چگونه ممكن است با تلاش براى دنيا، اراده‏ى ترك آن نيز نمود؟! شايد همچنان عده‏اى در اين كه موسيقى «مجرّد» است و از عالم طبيعت جداست، ترديدى نداشته باشند؛ ازاين‏رو توجه آنان را به اين مسايل جلب مى‏نمايم؛ باشد تا برهان و استدلالِ زير راهگشاى اين بحث باشد: چگونگى ارتباط موسيقى با عالم طبيعت و تأثيرش بر اراده: مى‏دانيد كه از جمله، قواى آدمى، اين چند قوّه‏اند: 1. قوه احساس و كسب لذّت. 2. قوه خيال‏پردازى و وَهم. 3. قوّه تعقل و خردورزى. 4. قوه‏ى هيجان‏پذيرى و عكس‏العمل پرتحرك در مقابل هيجانات؛ و اين روشن است كه شدّت تأثير اين چهار نيرو، بستگى كامل دارد به آن‏چه موجب تقويت يكى و تضعيف ديگرى است. چنانچه اگر به تجهيز قوّه‏ى لذّت و سرور، پرداختيم، به تقويت اين قوّه خواهيم رسيد! و همين قانون نسبت به ساير قوا نيز حاكم است. امّا اگر در مقابل، نيروى محاسبات عقلى و ذخيره‏هاى فكرى را غنى ساختيم و تفكّرمان را مجهّز نموديم، اينجاست كه عقل تقويت مى‏شود. در حديث نيز داريم: H}«الانسانُ بِعقلِه»{H انسانيت انسان به عقل او بستگى دارد. از طرفِ ديگر، بين حسّ و خيال با عقل، كشمكش است؛ آن دو ريشه در طبيعت داشته و زمينى‏اند. زيرا توجه‏شان به لذّت‏برى و خيال‏پردازى است (و اينها نيز از امور و شئون دنيوى‏اند) ولى اگر عقل تقويت شود، ضمن آن كه آن دو حريفِ ديگر به ناتوانى كشيده مى‏شوند، بُعد رشد و كمال انسان نيز شكوفاتر مى‏گردد؛ چون اين عقل است كه ما را از ماديّت به حقائق ماندگار معنوى مى‏كشاند. در نتيجه: با تقويتِ ميل به موسيقى، اثرات و خواصّ سه‏گانه‏ى موسيقى (لذت و سرور، خيال‏پردازى، هيجان‏پذيرى) جايگاه بيشترى يافته و ديگر مجالس براى تعقلِ در سطح عالى نمى‏بينيم؛ و با به حاشيه رانده شدنِ عقل و تقويت احساس، اراده و عزم كه بازوى عقل هستند، ضعيف شده و اوّلين شرط عرفان، كه «اراده و عزم» است نقض خواهد شد. «هر كس طبيعت (و قُواى طبيعى مثلِ حسّ لذت‏برى، خيال‏پردازى و تحريك و هيجان) را تقويت كند، باعث شده كه خود را نسبت به اطاعت از روح و عقل ضعيف سازد. امّا اگر روح و عقل، سلطنت پيدا كنند، قدرت و نفوذِ آن‏ها همچنان بالا مى‏گيرد تا آنجا كه به مجرّد «اراده»، بدن را به هر كارى كه بخواهند وادار مى‏كنند. و اساساً يكى از اسرار عبادت‏هاى پرزحمت همين است كه انسان به واسطه‏ى آن‏ها، بيشتر از عالم طبيعت فاصله گرفته و روح، قوى شده تا «عزم» اقتدار پيدا كند»V}(با الهام از چهل حديث آثار امام خمينى، ص 125 «با مختصر تغيير»){V در آخر اين بحث، توجه شما را به اظهار نظر دو نفر از اساتيدِ علم فقه و عرفان پيرامون تأثير موسيقى بر اراده جلب مى‏نمائيم: «... بكوش تا صاحب عزم و اراده شوى كه اگر خداى نخواسته بى‏عزم از اين دنيا رحلت كنى، انسانِ صورى بى‏مغزى هستى در آن عالم... استاد معظم ما آية‏اللّه‏ شاه‏آبادى رحمة‏اللّه‏ عليه، مى‏فرمود: بيش از هر چيز گوش دادن به تَغَنّيات (موسيقى‏ها) سلبِ اراده و عزم از انسان مى‏كند...»V}(با الهام از چهل حديث آثار امام خمينى، ص 125 «با مختصر تغيير»){V عرفان، يك حماسه است: حماسه‏ى اكبر كه ساير جنگ‏ها در برابرش، جهاد اصغراند! و تو خود بهتر مى‏دانى كه در مسير عرفان، يك پا بر خود مى‏گذارى و يكى بر حلقوم تمامى خواسته‏ها و اين خود توانى دو چندان و شجاعتى مضاعف مى‏طلبد. انسانِ عارف چون نفسِ عالى و عقلِ كامل و طبع بلند دارد، اعضاء و حواس خود را وسيله‏ى ارتقاى روح و خِرَد مى‏سازد. آنان چون در پى تحصيلات معنوى‏اند، جان گرانمايه‏ى خود را ارزشمندتر از آن مى‏بينند كه اسيرِ محسوسات و موهوماتِ ناشى از موسيقى شوند. اين چنين جانى، بى‏پيرايه است و سريع در مقابل آن چه خطرآفرين است، عكس‏العمل نشان مى‏دهد و جانانه به دفاع برمى‏خيزد و همه‏ى اين حالات، مرهون معقول بودن و پاك و بى‏پيرايه نگهداشتنِ روح است از اسباب تخيّل‏زا، و لذت آفرين (كه در موسيقى هم به وفور يافت مى‏شود). افلاطونِ حكيم مى‏گويد: «آن كس كه همه‏ى عمر را به ترنّم نغمات و حظّ از زيبايى صوت مى‏گذراند، همان طور كه آهن در اثر آتش نرم مى‏شود؛ عنصرِ «غيرت» در نفس وى ملايم مى‏گردد و طولى نخواهد كشيد كه «شجاعت» وى نيز رو به كاستى و تحليل مى‏رود»V}(جمهورى افلاطون، ص 1946){V موسيقى‏گرايان معتقدند: «ما با شنيدن موسيقى آرام به حالت عرفان، وارد مى‏شويم». من از شما مى‏پرسم: اگر بهترين دوستِ شما بخواهد به منزل شما بيايد، آيا شما متقابلاً اين حق را نداريد كه براى او مشخص كنيد كه چه وقت بيا! كجا بيا! و اين كه وقتى به درب منزل رسيديد، زنگ بزنيد تا خدمتتان برسم!؟ حال اگر اين دوستِ شما در مثبت‏ترين حالت چنين تصوّر كند كه چون آمدن صاحب‏خانه تا درب منزل، باعث زحمت مى‏شود پس خودم از در و ديوار بالا مى‏روم... . در اين صورت آيا چنين خيرانديشى به «دوستى خاله خرسه» شبيه نيست؟ آيا نمى‏گوئيد: وقتى خودم مشخص كرده‏ام كه درب را به صدا درآوريد ديگر چه جاى مصلحت‏انديشى و اختراع كردن راهِ ورود به منزل؟! مَثَل عرفان ما تازه واردان عرفان، مَثلِ همان ميهمانى است كه خودش راهِ ورود به اين شفّافى را كنار گذاشته و از پشت بام وارد مى‏شود! وقتى خداوند، راه عرفان را مشخص كرده و حتى در يك آيه يا روايت، توصيه نفرموده كه از طريقِ موسيقى به او برسيم، پس ديگر چه جاى اصرار و تلاش براى احداث راهى عرفانى به نام راه عرفانى موسيقيايى؟! چطور شما حق داريد راه ورود به منزلتان را مشخص كنيد، ولى خداوند حقّ ترسيم راه وصول به او را ندارد؟! آيا مى‏دانيد، از موسيقى، در آيات و روايات به «لهو» تعبير شده؛ و لهو نيز آن چيزى است كه موجب غفلت و دورى از ياد خداست؟! بر فرض كه ادعاى شما در موردِ بى‏خطرى و بى‏ضررى موسيقى صحيح باشد؛ حال وقتى خداوند بر اساس حكمت و علمش نمى‏خواهد كسى از موسيقى به عنوان نردِبان عرفان بهره‏گيرى كند، آيا جاى تسليم نيست؟ مگر نه اين است كه عرفان يعنى، به آنجا برسيم كه جز آن چه خدا مى‏خواهد نخواهيم؟ از نمازكه معراج مؤمن است، بهتر نداريم! ولى هيچ كس حق ندارد نماز صبح را بيش از دو ركعت نماز بخواند، چرا؟ چون اگر شما مى‏خواهيد نمازى بخوانيد كه خدا راضى است، خدا فرموده من از نماز صبح سه ركعتى بى‏زارم! باطل است! P}بنده آن باشد كه بند خويش نيست{E}جز رضاى خواجه‏اش در پيش نيست{P P}گر ببرّد خواجه او را پا و دست{E}دست ديگر آورد كاين هست{P P}نه ز خدمت مزد خواهد نه عوض{E}نه سبب جويد ز امرش نه غَرض{P اگر اين راهِ موسيقى، راه بود، و عرفانش نيز عرفان! پس چرا هيچ پيامبرى اين راه را نرفته؟ چرا هيچ يك از ائمه اطهار(ع) ما را به اين راه امر نكرده‏اند؟ و چرا خودشان به اين مسير توجّه نداشته‏اند؟ (آن هم با وجود اين كه قدمت موسيقى به قبل از تاريخ اسلام هم برگشته و در زمان اسلام، وجود داشته). گفتار پنجم: برخى مستندات فقهى موسيقى (آيات و روايات): حضرت امام رضا(ع) در نامه‏اى كه به مأمون(لعنة‏الله عليه) نوشت، فرمودند: يك سرى گناهان‏اند كه چزء گناهان كبيره مى‏باشند. از جمله H}...وَالاشتغال بِالملاهى؛H} مشغول شدن به كارهاى لَهو استV}(ر.ك: عيون‏الاخبار الرضا(ع«{V. «لَهو» واژه‏اى عربى است، يعنى مشغول شدنِ توأم با غفلت. چندان كه وقتى انسان به چيزى مشغول مى‏شود آن چنان سرگرم شده تا در نتيجه از امور مهم‏تر باز مى‏ماند. و اين سرگرمى گاه به سرگرم شدن به زندگى است. بدين گونه كه زندگى مثل يك بازى دل مشغول كننده آن‏ها را به خود مشغول مى‏سازد و گاه به سرگرم شدن به گفته‏ها، آوازها، صداها و آهنگ‏ها. به آيه و روايت زير دقت فرمائيد: A}«و مِن الناس منْ يَشترى لَهوَ الحديثِ لِيُضلَّ عن سبيلِ اللّه‏ِ بِغير علمٍ و يتَخِذُها هُزُواً، اولئك لَهُم عذابٌ مهينٌ»{Aبرخى مردم از پديده‏هايى استقبال مى‏كنند كه موجب مشغوليت مى‏شود. اين‏ها ندانسته، خود و ديگران را از راهِ خدا دور و گمراه مى‏سازند. عاقبتِ اين كارها آن است كه دل و قلبشان آن قدر سخت و سياه مى‏شود كه حتى تمام آن چه به خدا مربوط مى‏شود را به مسخره مى‏گيرند؛ در مقابل، به عذابى خواركننده مبتلا مى‏شوندV}(لقمان، 6){V 1ـ حضرت امام صادق(ع) در حداقل 2 روايت، فرمودند: مجلس موسيقىِ طَرَبْناك، آن چنان كه انسان را از حالِ عادّى خارج كند، شاملِ اين آيه مى‏شود كه «... كارشان موجب مشغوليت و غفلت است»V}(ر.ك: وسائل‏الشيعه، ج 12، ص 226){V 2ـ حضرت امام صادق(ع) فرمودند: پيغمبر اكرم(ص) در سخنشان مردم را از چند چيز نهى كردند: رقصيدن، نى زدن، برْبط نواختن (وسيله‏اى است شبيه عود) و بر طبل موسيقى ايجاد كردنV}(مستدرك الوسائل، تجارب، باب 79){V 3ـ حضرت اميرالمؤمنين على(ع) فرمودند: ملائكه خدا به خانه‏اى كه در آن شراب، آلات قمار، يا آلاتِ موسيقى و ساز باشد داخل نمى‏شوند، و دعاى اهلِ آن خانه مستجاب نمى‏گردد و بركت از آن‏ها برداشته مى‏شود»V}(وسائل){V 4ـ پيغمبر اكرم(ص) فرمودند: كسى كه «طنبور» داشته باشد در روز قيامت با اين وضيعت محشور مى‏شود، رويش سياه است و طنبورى از آتش به دستش مى‏دهند و هفتاد هزار ملائكه عذاب در بالاى سرش قرار مى‏گرند و هر كدامشان عمودى از آتش داشته و بر سر و صورتِ آن شخص مى‏زنند. اين چنين كسى كور، كر و لال محشور مى‏شود و بدانيد كه زناكاران هم همين طور محشور مى‏شوند(عذاب پردازنده به موسيقى مثل عذاب زناكار است)V}(ر.ك: مستدرك الوسائل){V 5ـ و در ضمنِ روايتى كه درباره‏ى نشانه‏هاى آخرالزمان است آمده: در آن زمان، آن چنان آلات لهو (موسيقى) نواخته مى‏شود كه ديگر حتى يك نفر نيز جرأت بر نهى از منكر ندارد و نمى‏تواند بگويد اين‏ها مُنكر است و انجام ندهيد. 6ـ و شما كه مى‏خواهيد با شنيدن موسيقى، قلب خود را آماده و نرم كرده و در نتيجه با لطيف كردن روحتان به عرفان برسيد، با اين روايت چه مى‏كنيد؟: حضرت امام رضا(ع): از چيزهايى كه باعث سختى قلب و ضُمُخْت شدنِ روح مى‏شود: H}«اِستِماعُ الَّهو»{H شنيدن لهو و موسيقىV}(ر.ك: بحار، ج 79، ص 252){V
کد سوال : 3908
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : احكام فقهي در موارد بسيار ريزي جاري و ساري هستند. همانند احكام غسل و وضو و ... فايده اين احكام چيست و در كمال آدمي چه تاثيري دارد؟
پاسخ : .قبل از پرداخت به بخش اصلي پاسخ، توجه شما را به چند نکته فرا مي خوانيم: 1. اساساً راز نياز به دين (که دانش فقه نيز جزئي از اوست) اين مي باشد که دين و فقه مجموعه قوانين و روشهايي است که پاسخگوي تمام نيازها و خواسته هاي انسان در ابعاد جسمي، روحي، دنيوي و آخرتي ، مي باشد . به عبارتي ، هر قانونگذار وقتي مي تواند صلاحيت قانونگذاري در مورد انسان و جهان را دارا باشد که اطلاعي دقيق و همه جانبه از تودرتوي شخصيت آدمي و جهان اطرافش داشته باشد. و چون دين و فقه از سوي خدا (بعنوان خالق همه چيز و عالم به همة هستي ) تدوين گرديده، از اينرو شايسته آگاهي و عمل به آن است. 2. و همچنين از لحاظ کلامي _ عقيدتي نيز لازم است که خداوند تمام آنچه به صلاح بندگان بوده و آنان را به منافع رهنمون گشته و از خسارت ها و مضرات دور مي نمايد را تبيين و ابلاغ کند؛ و گرنه چنين خدايي که مسير هدايت و خسارت را از يکديگر تفکيک ننمايد، بي ترديد ظالم و بخيل بوده و شايستهء خدايي نخواهد بود. و دقيقاً به همين هدف است که علم فقه به تمام جزئيات پرداخته ؛ چون تمام اين نکات در هدايت بشريت (و بلکه کل عالم) مؤثر مي باشد و اصلاً نگفتن و نبودن اين دستورات جزئي و کلي، منافات با عناوين دين اسلام از قبيل «کمال» ، «جاودانگي» و «تأمين کننده دنيا و آخرت» دارد. در اينجا اين سوال مطرح مي شود که اسلام چگونه به شناسايي و ابلاغ حقائق ديني مي نمايد؟ 3. در پاسخ به سوال ياد شده ، مي توان به سيستم افکار و قانون اسلام اشاره داشت: الف) بخشي از دانسته ها، ناظر به پي ريزي بنيان فکري و تئوريک بوده و از آن به «علم عقايد» ياد مي شود. ب) قسمتي ديگر، حکمت هايي اند که منش چگونه زيستن را به انسان ياد مي دهد و به «علم اخلاق» مشهور است. ج) و آنگاه قوانيني که به تنظيم فعل و کنش و واکنش مي پردازند را به «احکام و فقه» ناميده اند نکته شايان توجه آن است که : ارتباط زنجيره وار احکام شرعي آنقدر قوي و تاثير گذار است که بازتاب يک حکم شرعي (با تمام دقائق و جزئياتش) بر ساير ابعاد و حوزه هاي جسم و روح مشهود مي باشد. مثلاً «لقمه حرام» موجب «قساوت قلب» و مردگي روح بوده و در اين راستا، در نسل و تبار نيز آتش فساد اخلاقي را شعله ور مي سازد؛ حال آنکه به ظاهر هيچ ربطي بين لقمه حرام و اثراتش بر نسل و فرزندان مشاهده نمي شود. از اينرو بايد دين را يک سازمان به هم پيوسته بدانيد نه يک جمع پر از اجزاء نامرتبط که توجه يا بي توجهي به هر يک ، در کل مجموعه بي تأثير باشد. 4. احکام شرعي به مناسبات و ارتباطات جسم و روح (نيازها ، ويژگيها ، خطرات و منافع) توجه کامل داشته و دقت هاي بسيار ريز دين، بي ترديد ناظر به همين تلازم و ارتباط دو طرفه است؛ بدينگونه که : عدم رعايت اين احکام (چه کلي و چه جزئي) به مفهوم بر هم زني تعادل جسم و روح است. T}يک مثال از ارتباط حکم ديني با کمال آدمي{T دانش امروز ، ضرر گوشت خوک را وجود کرم «تريشيين» مي داند؛ اما دانش احکام فقهي، هم اين و هم فراتر از آن را، که وجود نوعي ضرر معنوي است کشف کرده و به خاطر ضررمند بودن اش بر جسم و روح ، آن را تحريم نموده.V}(در ادبيات دين، به هر آنچه ضرر آفرين مي باشد (پزشکي، اخلاقي، اجتماعي و..) عنوان «حرام» صدق مي کند).{V حضرت امام رضا(ع) فلسفه حرمت گوشت خوک را اينگونه تبيين مي فرمايند: «خوک، حيواني است شهوت ران... ! چندانکه غريزه شيطاني شهوت، آنچنان وجودش را تسخير نموده که بر خلاف ساير حيوانات كه نوعي غيرت داشته و از تعدي همنوعان به جنس ماده شان جلوگيري مي کنند، او نسبت به چنين اموري بي تفاوت و عاري از احساس است و چون حالت ياد شده از طريق خوردن گوشت خوک نيز سرايت پيدا مي کند، خداوند آن را حرام نمود تا مرض بي غيرتي در بين مردم رواج نيابد» V}(علل الشرايع ، شيخ صدوق).{V با ملاحظه در اين روايت، در مي يابيم که ان حضرت (بعنوان معلم اخلاق و طب) ، چگونه بر عنصر «غيرت» و تاثير منفي گوشت خوک بر آن (توام با سايرضررها) عنايت ويژه داشته ... . حال خود قضاوت کنيد: اگر فقه و احکام فقهي، رابطه گوشت خوک با غيرت را نفرموده بود، از کدامين راه مي توانستيم چنين بينشي بدست آوريم؟ براي ارزيابي کار کرد «غيرت» بر «کمال» نيز به رواياتي که در اين زمينه وجود دارد مراجعه نمائيد . احاديثي از قبيل: H}«ان الغيره من الايمان و ان المذاء من النفاق»{H ؛ غيرت، نشانه ايمان است ؛ همچنان که بي غيرتي شاخه اي از نفاق مي باشد»V}(کنز العمال، 7065 از پيامبر اکرم(ص«.{V دانش آزمايشگاهي (و بويژه طب گياهي) اين را کشف مي کند که هر غذا و موجود طبيعي، همواره داراي يک ويژگي ذاتي به نام «مزاج» است . مثلاً : طبيعت «برنج» را «سرد» تشخيص داده و آنرا براي «سرد مزاج ها » مناسب نمي بيند؛ اما دانش فقه و احکام شرعي (با عنايت به خواستگاه عصمت و فرانگري اش) به تشخيص طبيعت و مزاج «سرشت روحي _ خلقي» پديده ها نيز اقدام کرده و رابطه آنها با دو بعد جسم و روح را ارزيابي نموده و در نهايت به تجويز يا تحريم حکم مي فرمايد. اينک به يادداشت مقدمات گفته شده ، در قالب پاسخ به چند مورد مذکور در سوال ، قسمت اصلي جواب از اين چيستي و چرائي را بيان مي کنيم: حضرت رسول اکرم(ص) توصيه فرموده اند که : H}«اذا غضبت فتوضا»؛ {H براي برطرف ساختن آتش خشم و غضب ، وضو بگيريد V}(قرآن و روانشناسي ، دکتر محمد نجاتي ، نشر آستان قدس رضوي).{V در اين رابطه ، با بهره گيري از مطالعات و تحقيقات انجام شده چنين توضيح داده مي شود که : شستن قسمت هايي از بدن ، آنهم روزي چند بار با فواصل خاصي از کار و زندگي روزانه، باعث استراحت و آرام سازي عضلات و کاهش تشنجات جسمي و رواني انسان مي شود. و نيز از جمله مستحبات وضو، مسواک کردن و سه بار مضمضه کردن يعني آب پاکيزه به درون دهان بردن و دهان را با آب شستن و به بيرون ريختن آن و همچنين سه بار «استنشاق» يعني: بالا کشيدن آب به درون بيني و بيرون ريختن آن است. در اين خصوص نيز چنين گفته شده: بيني، هر چند حاوي ترکيباتي مانند «ليزوزيم» و بعضي اسيدهاي چرب آزاد با اثر ضد باکتريايي مشخص است، اما همواره کانوني از تجمع مواد معلق در هوا و انواع باکتري است. (مخصوصاًٌ «استافيلکوک طلائي و انواع کوآگولاز منفي » و «کوکسي هاي گرم و منفي» ) . در اثر تجمع اين باکتري ها ، عفونت هاي بيماري زا پيدايش نموده و امراض التهابي نظير سينوزيت، اوتيت مياني، لارنژيت، بيماريهاي تنفسي و حتي زخم هاي جلدي و بيماريهاي مجاري ادراري بوجود مي آيند. اما از بهترين راهکارها در تقليل يا ايمني سازي از امراض ياد شده، همين کار مستحبي «استنشاق» است.V}Dr. Mostafa Ahmad (1986) Hownasolin Albution Keeps health Bulletin of Islamic medicine vol 4{V حضرت امام رضا (ع) علت وجوب شستن تمام بدن در هنگام غسل جنابت را چنين تبيين مي فرمايد : « چون جنابت از تمام بدن و جاي جاي پيکره تان خارج شده و همه جسم را آلوده مي کند؛ پس براي رفع اين آلودگي فراگير بايد همه بدن را غسل داد». V}(وسايل الشيعه، ج1 ، ص 466).{V شما نيز در رساله احکام مراجع معظم تقليد مي خوانيد: «اگر حتي به اندازه سر سوزني بدن موقع غسل شسته نشود، غسل باطل است ». و اين همان چيزي است که دانشمندان آنرا پذيرفته اند؛ طبق بررسيهاي فيزيولوژي، دو سلسله اعصاب نباتي به نام «سمپاتيک» و «پارا سمپاتيک» در بدن وجود دارند که در سراسر بدن ريشه دوانيده و نفوذ دارند؛ و حالت جنابت هم موقعي پديد مي آيد که عدم توازن (ارگاسم يا اوج لذت جنسي) بوجود آيد و در نتيجه اين دو اعصاب به واکنش مي پردازند و طبق روايت فوق، تمام بدن را از ذرات جنابت مي پوشانند و در اين صورت است که در غسل، تطهير همه بدن الزامي مي نمايد. T}سخن پاياني و نتيجه گفتار:{T هر ابزار و اختراعي در صورتي مثبت تلقي مي شود که در راستاي هدف توليد و اختراعش قرار گيرد؛ چنانکه يک دستگاه آب ميوه گيري بايد همان کارکرد مخصوص به خود را داشته باشد، در غير اين صورت چه فايده و مزيتي را داراست؟ به همين گونه نيز «انسان» را توصيف مي کنيم. کمال آدمي، حرکت اوست در مسير خلقت و آفرينش اش؛ و اين نيز همان «عبوديت» و «بندگي» است . اما همچنانکه پيمودن راه به آدرس نياز دارد، پويش صراط عبوديت نيز «شيوه» مخصوص به خود را طلب مي کند و دقيقاً بر سر دو راهي «کدام شيوه، منش حقيقي بندگي است؟» که علم فقه و دين دستمان را مي گيرد: راهمان مي نمايد و چند و چون قانون عبادت را نشان مي دهد از اينرو، کليات يا جزئيات بسيار ريز احکام فقهي به منزله «قانون اساسي و تشريحي عبوديت» اند. و هر جوينده کمالي راهي جز «عبادت» ندارد و فقه مبين چگونگي آن عبادت است. جان کلام اينکه : فقه، آموزاننده «مرام عاشقي و عبوديت» بوده و متون فقهي (قرآن و حديث و رساله هاي مراجع معظم تقليد) ، همان «مرام نامه» عاشقي و بندگي اند. دين ، با عبوديت (تسليم) آغاز شده V}(غرر، 2338){V و به هدف اقامه حدود و مرزهاي الهي پيش مي رود V}(همان 6373) دو روايت از حضرت اميرالمومنان علي(ع) {V P}بنده آن باشد که بند خويش نيست{E} جز رضاي خوجه اش در پيش نيست{P P}گر ميرد خواجه او را پا و دست {E} دست ديگر آورد کاين هست{P P}نه ز خدمت مز خواهد نه عوض{E}نه سبب جويد زا عرش نه عرض{P جهت مطالعه بيشتر رک اسرار عبادت، آقاي جوادي آملي؛ پاسخ به پرسشهاي مذهبي ، آيه المکارم شيرازي.
کد سوال : 3909
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : دليل لزوم تبعيت از فتواي مجتهد چيست؟ به چه دليل فتواي مجتهد بر مبناي نظرات ديني صادر شده است؟
پاسخ : قبل از هر چيز بايد مشخص شود كه چرا بايد تقليد كرد و آيا تقليد كار خوب و پسنديده‏اى است يا نه؟ تقليد يا پيروى از عالم يك امر فطرى، عقلى و عقلايى است كه مورد تأييد قرآن و سنت نيز قرار گرفته است. هر انسانى در حركت و تكاپوست و براى اين حركت نياز به شناخت دارد و براى كسب اين شناخت يا بايد خود عالم و متخصص باشد و يا بايد به عالم مراجعه و از نظرات او پيروى كند و اصل بر اين است كه انسان خودش بفهمد، بشناسد و متخصص باشد ولى امكان ندارد كه هر كس در تمام امور زندگى متخصص و عالم باشد، لذا در كنار اصل مذكور، اين اصل نيز وجود دارد كه انسان در هر موردى، متخصص و عالم نيست، بايد از عالم پيروى كند. دليل اول فطرت: فطرت، مجموعه شناخت‏ها و تمايلاتى است كه ريشه‏اش صفات كمالى الهى بوده و انسان براساس آن آفريده شده، عامل تمايز انسان از حيوان است و انسان را به سوى كمال انسانيت، الهى شدن و مقام خليفةاللهى سوق مى‏دهد »فطرت الله التى فطر الناس عليها«، )روم، آيه 30). كه امور فطرى داراى خصوصياتى از اين قبيل مى‏باشد، خدادادى و غيراكتسابى است، در تمام انسان‏ها وجود دارد، بدون آموزش مورد توجه و شناخت عمل انسان است، با تبليغ و عوامل مختلف نابود نمى‏شود. مانند خداجويى، كمال‏يابى، حقيقت‏جويى، زيباپرستى و زيباجويى. بررسى زندگى انسان‏ها در طول تاريخ، نشان مى‏دهد كه تمام انسان‏ها داراى يك شناخت و تمايل درونى بدين جهت هستند كه در هر جايى توانايى اعمال نظر و بررسى فكرى مسأله را نداشته باشند به فرد دانا و متخصص مورد اعتماد مراجعه مى‏كنند. به فرموده علامه طباطبايى، هر انسانى در بخش بسيار كوچكى از جهات حيات خود به اجتهاد مى‏پردازد و بخش‏هاى ديگر را با تقليد مى‏گذارند، )مرجعيت، سيد هدايت الله طالقانى، نشر ارغنون و سبزرويش، چاپ اول 1374 قم(. توجه داشته باشيد، اين كه تقليد، رجوع جاهل به عالم است، هيچ بار منفى براى مقلد ندارد، زيرا جاهل در اين جا به معناى جاهل نسبى است؛ يعنى، كسى كه در مسائل شرعى، مجتهد و كارشناس نيست، گرچه خودش در مسائل ديگرى متخصص و كارشناس باشد و يا حتى در مسائل فقهى از آگاهى نسبى خوبى برخوردار باشد، خود مجتهدين نيز در مسائل ديگر به متخصص رجوع مى‏كنند و اين را از باب رجوع جاهل به عالم واهل خبره مى‏دانند. نمونه بارز آن حضرت امام خمينى بود كه پزشك معالج ايشان گفت: تا به حال كسى را نديده‏ام كه اين قدر در درمان، مطيع پزشك باشد. دليل عقل: با وجودى كه تقليد امرى فطرى است و لذا بديهى مى‏باشد، مع‏ذلك عقل انسان براى ضرورت تقليد، برهان ارائه مى‏كند، بدين بيان كه: هر انسانى در حركت و تكاپو است و براى اين حركت نياز به شناخت دارد و براى كسب شناخت يا بايد، خود عالم باشد و يا بايد به عالم و متخصص مورد اعتماد مراجعه و از نظراتش پيروى كند؛ اين دليل كه ضرورت تقليد در همه امور را ثابت مى‏كند، در امور دينى نيز صادق است. البته بدين توضيح كه از مرحوم شيخ محمد حسين اصفهانى نقل شده است: بعد از پذيرفتن مبدأ هستى و به رسالت مبعوث شدن انبياء و اين كه بندگان خدا، بى‏هدف آفريده نشده‏اند، عقل اقرار مى‏كند كه اطاعت از خدا ضرورى و نافرمانى او موجب خروج از مَنش بندگى است و كيفيت اطاعت از احكام الهى مبتنى بر علم به احكام است و اين علم يا از طريق شنيدن سخن معصوم (پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(ع« و نظاير آن است و يا به اجتهاد و يا با تقليد كه راه اول براى مردم زمان غيبت امام معصوم(ع)ممكن نيست، راه دوم براى عموم مردم به جهت اشتغالات و مشاغل ديگر، ميسر نمى‏باشد، پس عقل حكم مى‏كند كه بايد تقليد كرد؛ يعنى بايد به مجتهد و متخصص جامع‏الشرايط، رجوع نمود. چرا براى عموم مردم ميسر نيست، زيرا هر مسلمانى نمى‏تواند به آسانى، احكام شرعى را از قرآن و روايات و يا از عقل خود دريابد، نه قرآن مانند يك كتاب حقوقى يا رساله عمليه، احكام شرعى را به طور صريح بيان كرده است و نه روايات معصومين چنين است و نه عقل بشر به تنهايى مى‏تواند همه احكام را دريابد، بلكه براى شناخت احكام شرعى (واجبات، محرمات و... ) آگاهى‏هاى فراوانى از جمله: فهم آيات و روايات، شناخت ناسخ و منسوخ، مطلق و مقيد، عام و خاص، شناخت حديث صحيح از غيرصحيح، كيفيت تركيب و جمع روايات و آيات و ده‏ها مسأله ديگر لازم است كه آموختن آنها نيازمند ساليان زيادى تلاش جدى است. مانند يك مهندس متخصص كه بيمار مى‏شود. او براى درمان بيمارى خود يا بايد خود شخصاً به تحصيل علم پزشكى بپردازد و بعد از رسيدن به درجه لازم، به مداواى خود بپردازد يا تمام آراى پزشكان را مطالعه كرده و به گونه‏اى عمل كند كه بعداً پشيمان نشود و يا به يك پزشك متخصص رجوع كند. راه اول او را به درمان سريع نمى‏رساند، راه دوم بسيار دشوار است و او را از كار تخصصى خود )كه مهندسى است( باز مى‏دارد، لذا او بى‏درنگ از يك پزشك متخصص كمك مى‏گيرد و خود را مورد معالجه و بهبودى قرار مى‏دهد. پس او در عمل به رأى پزشك متخصص نه تنها خود را از پشيمانى آينده و احياناً سرزنش دوستان نجات مى‏دهد، بلكه در اغلب موارد، درمان نيز مى‏شود كه مكلف در باب احكام شرعى نيز در عمل به رأى متخصص دينى نه تنها خود را از پشيمانى آخرت و عذاب الهى نجات مى‏دهد، بلكه به مصالح احكام شرعى نيز دست مى‏يابد كه همانا نيكبختى و زندگى سعادتمندانه مى‏باشد. دليل قرآن، با توجه به دو دليل گذشته، مسأله كاملاً روشن گرديد و نيازى به توضيحات بيشتر نيست ولى براى آن كه از قرآن هم استفاده برده باشيم و يك دليل قرآنى را مطرح كرده باشيم، در سوره مباركه نحل، آيه 43 خداوند به مسلمينى كه نسبت به فراگيرى قرآن و تعاليم اسلام و احكام شرعى آگاهى چندانى نداشتند، خطاب فرموده: «فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون» پس از افراد مطلع و كارشناس سؤال كنيد اگر خودتان نمى‏دانيد كه با توجه به سوره انبياء آيه 7 و اين آيه يك قاعده كلى را بيان مى‏دارد كه همانا رجوع غيرمتخصص به متخصص و مقلد به مجتهد مى‏باشد در واقع با توجه به بيانات گذشته اين دسته آيات تأكيد و تأييد بر دليل فطرت و عقل و عقلايى رجوع به متخصص مى‏باشد و يا رواياتى كه از امامان معصوم)ع( رسيده و تكليف مسلمانان را در زمان غيبت مشخص كرده است مانند سخن امام صادق)ع(: H}«و اما من كان من الفقهاء صائناً لنفسه حافظاً لدينه، مخالفاً لهواه مطيعاً لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه؛{H هر كس از فقهاى امت ما كه نفس خود را مواظبت مى‏كند و از دينش پاسدارى مى‏نمايد، با هواى نفس مخالفت و فرمان مولاى خود را اطاعت كند، سزاوار است كه مردم از او تقليد كنند»، V}(شيخ حر عاملى، وسايل‏الشيعه، ج 18، ص 94){V پس با توجه به فطرت بشر و عقل و سيره عقلاء و آيات و روايات معصومين)ع( مسأله تقليد كاملاً با دليل، بديهى و روشن بوده و كسى كه مى‏خواهد در پيشگاه خداوند متعال سربلند باشد بايد يا خود متخصص احكام شرعى گردد و يا از يك متخصص دينى )مجتهد جامع‏الشرايط( تقليد نمايد و از آنجايى كه به وظيفه‏اش عمل مى‏كند، به سعادت مقبول دست مى‏يابد. انشاءالله.
کد سوال : 3910
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : من چه كسي هستم؟
پاسخ : در روايتي از اميرالمومنين (ع ) آمده است كه فرمود: H}»معرفه النفس انفع المعارف«{H. اكنون در اين زمينه به دو نوع مطالعه نياز است : الف) مطالعه علمي: درباره خودشناسي نوعي و به تعبير ديگر »انسان شناسي « (اومانولوژي ) است . بهترين سخن در اين رابطه را در قرآن مجيد و سپس در كلمات و احاديث پيشوايان مكتب مي توان يافت.(1) ب ) مطالعه عيني: يعني تفكر و تامل در وجود خويشتن , شناخت معايب و محاسبه نفس خويش . يقينا" هر چه آدمي بيشتر در خود فرو رود و به اخلاق و كردار خود بينديشد, بيشتر خود را خواهد شناخت . در اين رابطه انسان چون طبيبي حاذق بايد بيماري هاي نفس خويش را دريابد و با مهارت و جديت به درمان آن بپردازد. اين گونه خودشناسي اساسي ترين ركن خودسازي و عروج به مقامات بلند معنوي است ; زيرا كسي كه فاقد آن باشد عمري را در غفلت و بي خبري سپري خواهد كرد و چه بسا عمري با ملكات رذيله زندگي كند وبه سراي آخرت بشتابد بدون آن كه ره توشه اي به همراه داشته باشد. در اين رابطه كتاب هاي اخلاقي تا حدود زيادي مي تواند راهنماي انسان باشد. (2) پي نوشت (1)براي آگاهي بيشتر در اين زمينه ر . ك : 1- انسان و ايمان شهيد مطهري 2- انسان در قرآن شهيد مطهري 3- خودشناسي براي خودسازي محمد تقي مصباح يزدي 4- جامع السعادات مولي مهدي نراقي 5- محاسبه النفس سيد بن طاووس (2) براي آگاهي بيشتر ر . ك : 1- چهل حديث امام خميني 2- المراقبات ميرزا جواد ملكي تبريزي 3- پرواز در ملكوت امام خميني(ره).