دلمو خووب سوزوندیا !
خوووب حسرت به دلم گذاشتیا !
از دیروز که بهش فکر میکنم دیوونه میشم
یعنی یه توفیق که از جلوی چشمام رد شد و رفت !
دیدمش اما با اینحال ندیدمش ! کوری در عین بینایی !
رفت و دستم کوتاه موند !
رفت و باید یه سال دیگه صبر کنم ! زنده باشم یا نباشم !
این رسمش نبودا !
خواستی چیو بهم ثابت کنی ؟
آره ! من بد ! ولی تو که خوبی !
یه حال باحال از دستم رفت !
هر چی بیشتر در موردش می نویسم بیشتر دیوونه میشم
یه حال خووووب رو ازم دریغ کردی
فراموشی موقت ! قاطی پاتی شدن مدار حافظه م !
چرا ؟ ؟ ؟
حالا هی یادش بیفتم هی بزنم پیشونیم که وا حسرتاااا !
:"(
این رسمش نبوووووووووووووووود
باشه ! صبر میکنم تا سال بعد ! تا یه همچین روزی !
حسرت به دل نذاریما !
ولی آقا ! بین خودمون بمونه ؛ بد حالمو گرفتی ، بـــــد !
پیش جدت شکایت می برم :"(
خودت که دیدی حال دیروزمو !
دیدی که میزون نبود ! دیدی که داغون بود !
اگه اجازه میدادی ، توفیق میدادی میومدم .....
نخواستی ، نخواست :"( :"( :"(