به نام خالق بی همتا
توی یکی از روزای پاییزی، غنچه نگاهی به اطرافش انداخت؛ دید همه جا پره از برگای زرد؛ دید برگ زیادی روی درختا باقی نمونده؛ دید خبری از گل های قشنگ نیست... یهو دلش گرفت! با خودش گفت: حیف نیست توی روز به این قشنگی همه جا زرد باشه؟! پس آخه سبزی و نشاط کجا رفته؟!
و تصمیم گرفت که اون روز رو تبدیل کنه به قشنگ ترین روز پاییزی؛ روزی که این قدر زیبا باشه که هر سال همه اونو جشن بگیرن...
اون روز غنچه شکفت...
و در میان دنیایی زرد، گلی خوش رنگ و زیبا همه ی چشم ها رو به خودش خیره کرد...
حالا دیگه غنچه تبدیل شده بود به شقایقی زیبا، شقایقی صحرایی ...
******************************
سلاااااااااااام
بله درسته! امروز تولد یه عزیزه، یه دختر خوب و گل و مهربون و فهمیده:
شقایق صحرایی عزیزم
دوست خوبم!
*** تولدت مبارک ***
ان شاءالله که هزار سال زنده باشی و بهترین بهره رو از یه زندگی باعزّت ببری...
صمیمانه ترین آرزوهای من و همه ی دوستان تبیانی کوچک ترین هدیه ی تولدیه که شاید لایق همه ی خوبی هات نباشه، اما بدون که از ته دلمونه...