• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
کد سوال :
جستجو :
کد سوال : 3521
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : نام پدر حضرت ابراهيم چيست ؟ آيا آزر پدر ايشان بوده يا عمويش؟
پاسخ : كلمه «اب» در لغت عرب به معناي كسي است كه سبب به وجود آمدن چيز ديگر يا اصلاح آن شود. بنابراين هم به پدر, اب گفته مي شود و هم به كسي كه سرپرستي ديگري را بر عهده دارد, اگر چه پدر او نباشد. هم چنين به رئيس و رهبر يك جمعيت , اب گفته مي شود. چنان كه فارسي زبانان نيز چنين استعمالاتي دارند. كلمه «ابيه» در آيه «و اذ قال ابراهيم لأبيه آزر...» و امثال آن به معناي پدر صلبي (سبب ايجاد او باشد) نيست , به دلايل زير: 1- مورخان نام پدر حضرت ابراهيم (ع ) را «تارخ» يا «تارح» ذكر كرده اند. در حالي كه در اين آيات سخن از شخصي به نام «آزر» است . 2- در قرآن مواردي ذكر شده كه منظور از «اب» پدر صلبي نيست. مثل سخن يوسف (ع ): «واتبعت مله آبائي ابراهيم و اسحاق و يعقوب», V}(يوسف , آيه 38).{V در حالي كه پدر يوسف , يعقوب است و اسحاق پدر يعقوب و ابراهيم پدر اسحاق است نه يوسف و مثل آيه 133 سوره بقره . 3- رواياتي داريم كه در آن بيان شده است : «آزر» عمو يا پدربزرگ مادري حضرت ابراهيم بوده است. 4- از همه مهم تر اين كه اين مطلب از خود قرآن نيز به دست مي آيد. توضيح اين كه خداوند در سوره «بقره», آيه 114 مي فرمايد: «هيچ پيغمبري و هيچ موصمني حق ندارد براي مشركيني كه روشن شده اهل دوزخند, طلب آمرزش كند, اما طلب آمرزش ابراهيم (ع ) براي آزر قبل از روشن شدن دشمني آزر بوده , اما پس از آن از او دوري و بيزاري جست». از طرف ديگر مي بينيم ابراهيم (ع ) در زمان پيري پس از آن كه خداوند اسماعيل را به او مي دهد, آن حضرت او و مادرش را تنها در سرزمين بي آب و علف مكه رها مي كند و به خداوند عرضه مي دارد: «ربنا اغفرلي ولوالدي و للمؤمنين يوم يقوم الحساب». منظور از «والدي» پدر و مادر است . اگر آزر پدر او بود, نمي بايست براي او طلب آمرزش كند. از اينجا معلوم مي شود آزر پدرش نبوده است.
کد سوال : 3522
موضوع : حقوقي
پرسش : در احکام حقوقي اگر پدري فرزند خود را بکشد، حق قصاص براي او نيست، در حالي که اگر فرزند پدر خود را بکشد قصاص مي شود. آيا اين امر تبعيض و يک جانبه گرايي نيست؟
پاسخ : اولا مقررات مذکور تبعيض نيست بلکه تفاوت است. ثانيا انگيزه براي تبعيض وجود ندارد. ثالثا منشأ اين تفاوت به لحاظ حقوق برتر و پيشين پدر بر عهده فرزندان است. توضيح آنکه: 1- هر گونه اختلافي را تبعيض ناميدن اشتباه است چه اينکه تبعيض يعني بي عدالتي و ناديده گرفتن حق ديگران و کسي بر خداي متعال حقي ندارد تا تبعيض يا بي عدالتي پيش آيد. آنچه که هست اين است که خداي متعال از لطف و تفضل خود، حقوقي را براي ما قرار داد و نه آن که ما طلب کار باشيم و خدا حق ما را نداده باشد، هديه و لطفي است که صاحب کرامت و بزرگواري به ما ارزاني داشته است. 2- شايد سؤال شود که چرا خداي متعال در اعطاي حقوق بين ما تفاوت قائل شد، مگر ما همه بندگان خدا نيستيم؟ پاسخ: اگر اين تفاوت بدون ملاک و از روي هوي و هوس باشد، نارواست. اما اگر به ملاک موجه و معقول باشد نه تنها ناروا نيست بلکه حکيمانه و عين عدالت است و خلاف آن ظلم و بي عدالتي است. اما حکمت اين تفاوت، بااذعان به اينکه ما به همه اسرار و علل احکام آگاهي نداريم، با توجه به روايات و نيز منطق عقلائي اين است که پدر منشأ پيدايش اين فرزند و نيز مسئول و متفکل رشد و پرورش و تربيت آن است که با زحمات طاقت فرسا و تحمل سختي هاي فراوان اين نهال وجودي خود که ثمر عمر اوست آبياري مي کند و اقدام به قتل فرزند گرچه بسيار نادر است، ولي مراعات اين حق سابق بر اين خطاي بزرگ، باعث تخفيف در مجازات مي شود چيزي از زشتي کار او نمي کاهد. اما به لحاظ رعايت و حقوق سابق بر اين فرزند و سبک و سنگين کردن آن حقوق با اين جرم قدري از کفه مجازات کاسته مي شود، اما فرزند چنين حقي بر پدر ندارد. 3- خداي متعال بي نياز مطلق است و حکيم و عليم و قادر، پس چه انگيزه اي براي تبعيض مي تواند در خداوند ريشه داشته باشد. آيا جهل يا نيازمندي يا خلاف مصلحت و حکمت رفتار کردن يا ناتواني، معاذ الله. بنابراين تمام قوانين الهي حکيمانه و عادلانه است
کد سوال : 3523
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا دوره ولايت بعد از امام زمان (عج)به پايان مي رسد؟
پاسخ : چنين نيست که پس از امام زمان(عج) دوره ولايت پايان پذيرد. ولايت در زمين آخرين چيزي که برداشته مي شود و با برداشته شدن آن، بساط زمين و زمان نيز برداشته مي شود و قيامت برپا مي شود. اولا، طبق روايات پس از امام زمان(عج) ائمه اطهار(ع) و برخي پيامبران رجعت مي کنند و با آنها ولايت امتداد مي يابد. براي آگاهي بيشتر ر.ک: ظهور نور، علي سعادت پرور، ترجمه سيد محمد جواد وزيري فرد، احياء کتابف چاپ دوم 1380، صص 219 - 258. ثانيا، بر حسب روايات مکرر ائمه اطهار، امان زمين هستند که با نبود آنها زمين و زمان برچيده مي شود. از طريق اهل سنت روايات متعددى درباره اهل بيت عصمت و طهارت نقل شده است كه به برخى از آنها اشاره مى‏كنيم: 1- در ينابيع الموده، 1/19: از رسول گرامى اسلام(ص) نقل مى‏كند: H}النجوم امان لاهل السماء، فاذا ذهبت النجوم، ذهب السماء و اهل بيتى امان لاهل الارض، فاذاذهب اهلى بيتى ذهب اهل الارض{H؛ M}ستارگان امانى بر اهل آسمان‏ها است، هنگامى كه ستارگان [از بين [بروند، آسمان هم [از بين[مى‏رود و خاندان من، امان اهالى زمين است، هنگامى كه خاندانم [از دنيا] بروند، اهالى زمين هم از بين مى‏روند{M. 2- در فرائد السعطين، ص 20، از پيامبر گرامى اسلام نقل مى‏كند: H}... و اهل بيتى امان لاهل الارض، فاذا ذهب اهل بيتى جاء اهل الارض من الايات ما كانوايوعدون...{H؛ M}و خاندان من امان براى اهالى زمين هستند، پس هنگامى كه خاندان من [از دنيا [بروند، براى اهالى زمين نشانه‏هايى كه به آنهاوعده داده شده است، پيش مى‏آيد (يعنى قيامت برپا مى‏شود){M. روايات در اين باره در كتاب‏هاى اهل سنت بسيار است، كه براى اطلاع بيشتر به كتاب «الشيعة والرجعه»، مرحوم شيخ محمدرضا طبسى، صص 10 - 9 مراجعه فرماييد. از طريق شيعه و در كتاب‏هاى روايى شيعه نيز روايات متعددى به اين مضمون نقل شده است كه فقط به برخى از آنها اشاره مى‏شود: 1- الكافى، 1/179، از امام صادق(ع): H}او بقيت الارض بغير امام ساعة لساخت{H؛ M}اگر زمين لحظه‏اى بدون امام باقى باشد، از هم مى‏پاشد (زمين واهل آن هلاك مى‏شوند){M. 2- بحارالانوار، 23/5، از امام صادق(ع): H}و لولا ما فى الارض منّا لساخت باهلها{H؛ M}اگر در زمين يكى از ما [اهل بيت] نباشد، زمين با اهلش از هممى‏پاشد (و هلاك مى‏شوند){M. 3- بحارالانوار، 23/29، از امام رضا(ع): H}لو خلق الارض طرفة عين من حجة لساخت باهلها{H؛ M}اگر زمين چشم به هم زدنى از حجت خالى باشد، بااهاليش از هم پاشيده مى‏شود{M. معناى روايت اين است كه چون امام انسان كامل است كه حجت خدا بر روى زمين و خليفه الهى بر روى زمين است و بلكه واسطه تمامى فيوضات و نعمتها بر موجودات مادى و از آن بالاتر امكانى است، اگر امام از دنيا رخت بر بندد و امامى پس از او نباشد كه واسطه فيض الهى باشد، زمين و زمان از هم خواهد پاشيد. زيرا در جاى خود اثبات شده است كه فيض الهى دائمى است و هيچگاه قطع نمى‏شود، اما اين فيض به واسطه خليفه الهى و حجت خدا به بندگان و موجودات مى‏رسد و اگر امام نباشد و واسطه فيض رابطه‏اش با عالم طبيعت و مادى قطع شود، طبيعتا جهان مادى نيز از فيض محروم مى‏شود. فيضى كه باعث دوام و بقايش بوده است، ديگر به آن نخواهد رسيد. بنابراين از هم خواهد پاشيد. موجودات جهان مادى و عالم امكان كه از آنها به ماسوى الله تعبير مى‏شود، فقر محض‏اند و در پيدايش و بقا خود نيازمند بى‏نياز مطلق‏اند و در هر حال عين ربط و وابستگى به حق تعالى مى‏باشند و بدون فيض الهى توانى براى ايستادگى و ادامه حيات و ابراز وجود ندارند و امام(ع) واسطه همه فيوضات الهى است و اگر او نباشد، تمامى جهان مادى بلكه عالم امكان از هم خواهد پاشيد. «اگر نازى كند در دم فرو ريزد قالبها». براى روشن شدن رابطه امام و عالم امكان به اين مثال توجه فرماييد. ساختمانى را در نظر بگيريد كه از اجزا و مصالحى مختلف تشكيل شده و زير ساخت و روبنايى دارد. اما تمام اين ساختمان بر روى پايه‏هايى بنا شده است كه قوام و دوام و استحكام ساختمان به اين پايه‏هاست. اگر اين پايه را بر دارند، در دم ساختمان بر روى ساكنانش خراب مى‏شود. امام در جهان آفرينش به منزله ستونهاى جهان است كه اگر نباشد، جهان در دم فرو مى‏ريزد. يا چراغى را در نظر بگيريد كه نور افشانى مى‏كند اما اين نور خود را از منبع و سرچشمه يعنى جريان الكتريسيته‏اى كه نيروگاه برق آن را توليد مى‏كند، مى‏گيرد. اما اين جريان الكتريسيته از طريق سيمى كه از نيروگاه كشيده شده، به چراغ متصل است يعنى در واقع، آن سيم واسطه فيض يعنى واسطه‏ى در رسيدن جريان برق به چراغ است. اگر اين واسطه نباشد، چراغ خاموش مى‏شود. امام(ع) واسطه‏ى فيض خداوند به ما سوى الله است. منظور از «الارض» در روايات مجموعه عالم امكان است. زيرا با دليلى كه اقامه شد امام واسطه فيض تمام عالم امكان و ما سوى الله است. آيات و رواياتى كه اشاره به هفت آسمان و هفت زمين دارد، نيز مويد همين مطلب است. اما مسلم است كه هيچگاه جهان از حجت خالى نمى‏شود، بلكه حداكثر اينكه با درگذشت آخرين امام زمين و عالم مادى از حجت و واسطه فيض محروم مى‏شود و بساط عالم مادى برچيده مى‏شود و قيامت كبرى بر پا مى‏گردد. «يوم تبدل الارض غير الارض و السموات؛ (قيامت) روزى است كه زمين به زمينى ديگر مبدل مى‏شود و آسمان نيز همچنين»، V}(ابراهيم / 48).{V شايد هم منظور از زمين همين زمين باشد كه در اين صورت كنايه است كه زمين از حجت خالى نخواهد شد. به هرحال معناى «الارض» هر چه باشد، چه به معناى ظاهرى آن باشد كه همين كره خاكى در منظومه شمسى است و چه به معناى كل جهان مادى باشد كه مجموعه آسمان و زمين است و چه به معناى عالم امكان و ما سوى الله باشد، معناى روايت روشن است كه امام حجت و خليفه الهى بر روى زمين و واسطه فيض الهى در عالم امكان است و بدون امام دوام فيض مختل مى‏شود. البته امام به اجازه و اذن الهى واسطه فيض است و قدرت مستقلى در برابر قدرت الهى نيست. به عبارت ديگر او در طول حكمت و قدرت و فيض الهى قرار دارد نه در عرض آن و مجراى فيض الهى و مأمور دستورات الهى است. اصولاً هيچ موجودى در برابر خداى جهانيان كاره‏اى نيست و همگان بنده و فرمانبردار و مقهور اويند. زيرا تنها خداست كه خدايى مى‏كند و ديگران وابسته و متعلق به اويند و تنها سبب مستقل اوست و حجت‏هاى الهى نيز از خود استقلالى ندارند و واسطه فيض از جانب او و به اجازه اويند. وقتى آخرين امام از دنيا برود، زمين از هم مى‏پاشد و قيامت برپا مى‏شود. اين مطلب را برهان نيز تأييد مى‏كند. زيرا امام، حجت خدا بر روى زمين و خليفة‏الله (جانشين خدا) بر روى زمين و انسان كامل است و تمامى فيوضات و نعمت‏ها به واسطه امام(ع) بر موجودات زمينى و بلكه تمام موجودات امكانى مى‏رسد. زيرا در جاى خود اثبات شده است كه فيض الهى دائمى است و هيچ‏گاه قطع نمى‏شود، اما اين فيض به واسطه خليفه الهى به بندگان مى‏رسد و اگر آخرين امام رخت از دنيا بربندد، زمين و زمان از هم پاشيده مى‏شوند. زيرا واسطه فيض، رابطه‏اش با عالم طبيعت و مادى قطع مى‏شود، طبيعتا به جهانى مادى نيز فيضى كه موجب دوام و بقايش باشد، نخواهد رسيد و از هم خواهد پاشيد. عالم ماده - و تمام موجودات امكانى - بدون فيض توانى براى ايستادگى و حيات ندارند زيرا همه وابسته و مرتبط به حضرت حق - جل و علا - هستند و اگر نازى كند در دم فرو ريزند، قالب‏ها. به اين دليل است كه روايات ما تأكيد دارند كه اگر دو نفر در روى زمين باقى باشند، يكى از آنها امام و حجت خدا خواهد بود و آخرين كسى كه رخت از دنيا برمى‏دارد، امام(ع) است، V}(ر.ك: اصول كافى، ص 179 و 180).{V
کد سوال : 3524
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : فکر مي کنم که شرايط زمان کنوني ما خيلي شبيه زمان امام علي (ع) و امام حسين(ع) است .روندي حسن (ع) بدهد و آمريکا به مثابه معاويه بر کشور ما مسلط شود. نظر شما در اين زمينه چيست؟
پاسخ : هر چند حوادث تاريخي امکان تکرار براي جوامع ديگر و نسل هاي بعد را نيز داشته و قرآن کريم ما را به عبرت گرفتن از سرنوشت پيشينيان فرا مي خواند، اما بايد توجه داشت که اين مهم در صورتي است که عوامل و پارامترهاي به وجود آورنده آن حادثه تماما در موقعيت خاص ديگري حضور به هم برسانند ممکن است و با صرف وجود برخي از آن عوامل، آن حادثه تکرار نخواهد شد. به نظر مي رسد در مقايسه وضعيت زمان ما با زمان امام علي(ع) و امام حسين(ع)، هر چند در وجود عامل دشمن فريبکار و قدرتمند، مشابهت دارند ولي همچنان که مي دانيم حتي در زمان آن امامان بزرگوار، هرگز اين عامل به تنهايي نتوانست باعث صلح و يا ... بشود، بلکه زماني که در کنار اين عامل ، عامل مهم ديگر؛ يعني در صحنه نبودن مردم و فقدان ياران با وفا، شکل مي گرفت، آن حوادث ناگوار به وجود مي آمد به نظر مي رسد تفاوت اصل جامعه ما با جامعه آن زمان، در همين عامل است و آن حضور فعال مردم انقلابي ما در عرصه هاي مختلف و حمايت همه جانبه از نظام اسلامي خويش که مسلما خود مانعي مهم بر سر راه تکرار حوادثي آن چنان است. در ضمن بايد به اين نکته مهم نيز توجه داشت که بر اساس اصول قرآني، آينده جوامع انساني و سرنوشت آنان در دست خودشان است؛ A}«ان الله لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم؛{A خداوند سرنوشت هيچ قوم و ملتي را تغيير نمي دهد مگر آن که آنان آنچه را در خودشان است تغيير دهند» V}(رعد، آيه 11). {V در اين آيه مبارکه «ما بقوم» روبنا و «ما بانفسهم» زيربنا است. بنابراين هرگونه تغيير و تحولي در جوامع بشري و سرنوشت آنان بستگي به خودشان دارد. مسلما مردم ما با بالا بردن آگاهي ها و شعور و بينش سياسي خويش و دقت در انتخابات و برگزيدن کارگزاران صالح، متعهد و کاردان، مي توانند آينده اي اميدوار براي جامعه خويش رقم بزنند. از سوي ديگر جلوگيري از تکرار حوادث تلخ تاريخي در گرو استمرار انقلاب اسلامي است. انقلاب نيز خود پديده اي اجتماعي است و به مثابه موجودي زنده در درياي حوادث به حيات خويش ادامه مي دهد، البته چه بسا با موانع و آفاتي روبرو شود, شناخت آفات و دشمنان انقلاب عامل مهم در تحقق يافتن آرمانهاي انقلاب , حفظ دستاوردها, تنظيم سياستهاي كل نظام , حل مشكلات و حفظ مشروعيت حكومت محسوب شده و آينده هر انقلابي را رقم مي زند. استاد مطهري (ره ) پس از پيروزي انقلاب فرمود: «امروز نيز ما درست در وضعي قرار داريم نظير اوضاع ايام آخر عمر پيامبر(ص )... اكنون بايد از خود ترس داشته باشيد. از منحرف شدن نهضت و انقلاب است كه بايد ترس داشته باشيد. اگر با واقع بيني و دقت كامل با مسايل فعلي انقلاب مواجه نشويم , و در آن تعصبات و خودخواهي ها را دخالت دهيم , شكست انقلابمان بر اساس قاعده «واخشون» و بر اساس قاعده «ان الله لا يغير» حتمي الوقوع خواهد بود. درست به همانگونه كه نهضت صدر اسلام نيز بر همين اساس با شكست روبرو شد». مقام معظم رهبري نيز در ارتباط با ضرورت و اهميت آسيب شناسي انقلاب مي فرمايند: «ميكرب رجعت يا ارتجاع , دشمن بزرگ هر انقلاب است كه به درون جوامع انقلابي نفوذ كرده و در آن رشد مي يابد, نفوذ فساد و ايجاد ترديد در اذهان جوانان نسبت به آرمانها, دنياطلبي , اشتغال به زينت هاي دنيوي و زندگي راحت در جامعه و بروز علائم زندگي تجملاتي در ميان عناصر انقلابي , نشانه هايي از تأثير ميكرب ارتجاع و عقب گرد است . پرداختن به مال و مال اندوزي دچار شدن به فسادهاي اخلاقي - مالي و فساد اداري , درگير شدن در اختلافات داخلي كه خود يك فساد بسيار خطرناك است , و نيز جاه طلبي هاي غلط و نامشروع , كاخ آرماني انقلاب اسلامي و هر حقيقت ديگري را ويران مي كند». V}(كيهان , 17/10/1373){V امام راحل در وصيت نامه سياسي - الهي خود رمز تداوم انقلاب را چنين معرفي مي كنند: «بي ترديد رمز بقاي انقلاب اسلامي همان رمز پيروزي است و رمز پيروزي را ملت مي داند و نسلهاي آينده در تاريخ خواهند خواند كه دو ركن اصلي آن انگيزه الهي و مقصد عالي حكومت اسلامي و اجتماع ملت در سراسر كشور با وحدت كلمه براي همان انگيزه و مقصد مي باشد». امام علي (ع ) مهمترين موانع انقلاب و اسباب شكست نهضت ها را كينه توزي , تفرقه , پشت كردن به يكديگر و ترك ياري معرفي مي نمايند: H}«فانظروا الي ما صاروا اليه في آخر امورهم حين وقعت الفرقه و تشتت الالفه»{H؛ V}(شرح نهج البلاغه , ابن ابي الحديد, ج 13, ص 185). {V بر اين اساس آينده ايران اسلامي بستگي به اين دارد كه آيا نظام اسلامي با همكاري مردم مي تواند آسيب هاي متعددي كه اين انقلاب نوپا را تهديد مي كند پشت سرگذاشته و با موفقيت از آنها بيرون آيند يا نه : اين آسيبها را مي توان در چند دسته خلاصه نمود: T}الف - آسيبهاي فرهنگي - اجتماعي{T عبارتند از: 1- نفوذ انديشه هاي بيگانه. 2- تغيير جهت دادن انديشه ها از اهداف و نيات خدايي به اهداف و نيات غير خدايي. 3- تجدد گرايي افراطي يا التقاط و زهدگرايي منفي. 4- جدا كردن دين از علم و سياست و تفرقه بين حوزه و دانشگاه. 5- بوروكراسي مفرط و فساد اداري و اجتماعي. 6- دنياطلبي و اشتغال به زينتهاي دنيوي. 7- اشاعه فحشا و مراكز فساد و تأثير پذيري از جنگ رواني و تبليغاتي دشمن. 8- تغيير ارزشهاي انقلاب. T}ب - آسيب هاي سياسي {T عبارتند از: 1- ناتمام گذاشتن تحقق آرمانهاي نهضت از قبيل , آرمانهاي جهاني انقلاب اسلامي , مبارزه با ظلم و اقامه قسط و عدل در سراسر جهان و اتحاد امت اسلامي. 2- رخنه فرصت طلبان: استاد مطهري در اين باره مي فرمايند: « ... هر چه از دشواريها كاسته مي شود و موعد چيدن ثمر نزديكتر مي گردد, فرصت طلبان محكمتر و پرشورتر پاي علم نهضت سينه مي زنند, تا آنجا كه تدريجا" انقلابيون مؤمن و فداكاران اوليه را از ميدان به در مي كنند...». V}(مرتضي مطهري , بررسي اجمالي نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير, ص 92).{V 3- تفرقه و درگير شدن در گرداب اختلافات داخلي و استفاده نكردن از نيروهاي بالقوه مردمي. 4- بي تفاوتي مردم نسبت به سرنوشت اجتماعي خويش و غير سياسي شدن دانشگاهها. 5- ايجاد ترديد نسبت به آرمانهاي انقلاب. 6- جاه طلبي هاي غلط و نامشروع. 7- تحت الشعاع قرار گرفتن استقلال و آزادي. 8- بازگشت استعمار به طريق آشكار و نهان و وابستگي نظامي و سياسي به ابر قدرتها و... . T}ج - آسيب هاي اقتصادي انقلاب اسلامي :{T امام علي (ع ) علل سقوط اقتصادي-سياسي حكومتها را چنين بيان مي كند: H}«يستدل الادبار باربع : سوء التدبير, و قبح التبذير و قله الاعتبار و كثره الاعتذار{H؛ مي توان چهار علت براي زوال دول برشمرد: سوء تدبير و ضعف مديريت ؛ تبذير ناروا و هزينه هاي زيانبار اقتصادي؛ عبرت نگرفتن از تجارب سودمند؛ عذرخواهي مكرر به جاي جبران خطاهاي گذشته» V}(غرر و درر, ص 354).{V مهمترين آسيبهاي اقتصادي انقلاب اسلامي را مي توان در موارد ذيل برشمرد: 1- وابستگي اقتصادي به ابرقدرتها, بالاخص آمريكا. 2- تحت الشعاع قرار گرفتن توسعه اقتصادي يا عدم توجه به بحرانهاي ناشي از توسعه اقتصادي. 3- وابستگي به نفت به عنوان مهمترين اقلام صادرات و منبع ارزي كشور. 4- عدم وجود فرهنگ كار و انضباط اجتماعي. 5- جدا شدن مردم از برنامه هاي دولت در طرح هاي سازندگي. 6- مال اندوزي و تكاثر ثروت اندوزان. 7- تحت الشعاع قرار گرفتن عدالت اجتماعي و زياد شدن فاصله فقير و غني. 8- بي توجهي به مستضعفين و ولي نعمتان انقلاب و عنايت عليحده به اغنيا. 9- بي توجهي به خواسته هاي مشروع نسل جوان (از قبيل اشتغال - مسكن , ازدواج و...) كه آينده سازان انقلاب و ايران اسلامي بوده , و عدم شكل گيري روند كامل و صحيح جامعه پذيري در انتقال ارزش هاي انقلاب و اسلام به نسل جوان در جهت تقويت هويت اسلامي و ملي آنان و جلوگيري از آفات مخرب تهاجم فرهنگي و... . اما عليرغم آسيبهاي فوق كه انقلاب اسلامي را تهديد مي نمايد و آينده اي تاريك و مبهم را براي ما ترسيم مي نمايد نگاهي به موفقيتها و دستاوردهاي مثبت و ارزنده انقلاب اسلامي در حل مشكلات و بحرانهاي متعدد, وجود مردمي با ايمان و پايبند به ارزشهاي اسلامي , خط امام و رهبري , وجود مسئولان آگاه , دلسوز, و متعهد و عزم جدي آنها براي حل مشكلات و تلاش در جهت پيشرفت مادي و معنوي جامعه و ارتقا سطح علمي , فرهنگي , صنعتي , تكنولوژيكي و... مي توان به آينده اي كاملا" درخشان براي ايران اسلامي اميدوار بود. وظيفه آحاد دلسوزان آن است که در هر موقعيتي که هستند فرهنگ «اصلاح خود» و «خدمت به ديگران» را دغدغه ذهني و عملي همگان سازند و به لزوم تداوم انقلاب اسلامي به عنوان يک نقطه عطف در سطح جهاني, در ميان مردم و مسئولين حساسيت ايجاد کنند. تا با دل گرمي و اميدواري نقش تاريخي خود را به خوبي ايفا کنند. جهت آگاهي بيتشر ر.ک: 1- اصلاحات آمريکايي، محمد باقر ذوالقدر، قم، نشر وثوق، چاپ دوم، 1381. 2- مرتضي مطهري , پيرامون انقلاب اسلامي , صص 27 - 28. 3- انقلاب اسلامي و چرايي و چگونگي رخداد آن، نشر معارف، 1380.
کد سوال : 3525
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : در جامعه فعلي ما منظور از بيت المال چيست و آيا عموم مردم حق استفاده از آن را دارند و اگر دارند آيا واقعاً و انصافاً اين حق به آنها تعلق مي گيرد چگونه؟
پاسخ : در گذشته يعني صدر اسلام بيت المال به محلي گفته مي شده که محل جمع آوري زکات ها و غنائم جنگي و خراج و ماليات هائي که از بعضي اموال مانند بعضي اراضي گرفته مي شد، بوده است و امروزه معناي گسترده تري پيدا کرده و شامل هر منفعت و درآمد يا مالي که متعلق به حکومت اسلامي است و بايد با اجازه ولي فقيه يا دولت جمهوري اسلامي در آن دخل و تصرف کرد مي شود و به طور کلي از نظر شرعي استفاده از اين اموال در هر کجا باشد بايد با اجازه مسئولين مربوطه و در حد قانون باشد و اين طور نيست که هر فردي شخصا بتواند در آن تصرف نمايد و در صورتي که شرايط و مقررات رعايت شود البته اين حق براي همه افراد محفوظ است. آنچه که ملاک در مصرف آن است اين است که در جهت مصالح امت اسلامي هزينه شود و تشخيص آن با رهبري امت اسلامي است و در عصر فعلي که روابط اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و سياسي و ... بسيار پيچيده شده است و لذا نهادهاي حکومتي بوجود آمده است. آنچه که در مرحله عمل تحقق مي يابد تقسيم بندي وظايف و نظارت مستقيم رؤساي قوا بر نحوه مصرف است و هر قوه اي نيز خود زير مجموعه هائي دارد که متاسفانه در اين لايه هاي مياني حکومت احيانا روابط بر ضوابط مقدم مي شود و گاهي (که متأسفانه کم نيست) حسابرسي هاي دقيق و عملي آنچنان که نظارت موثر باشد صورت نمي گيرد و از اين جهت گاهي شاهد بروز سوء استفاده از بيت المال هستيم. البته اين مسأله اختصاص به حکومت ما ندارد در همه حکومت هاي ديگر نيز به چشم مي خورد، در زمان معصومين نيز چنين جرياناتي از سوي کساني صورت مي گرفت ليکن مهم برخورد قاطع با اين امر است.
کد سوال : 3526
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : در جايي حديثي از معصومي خواندم که اگر فقر از دري وارد شود ايمان از در ديگر خارج مي شود يا (کفر از در ديگر وارد مي شود) دقيقاً متن درست را به خاطر ندارم آيا اين حديث و روايت صحيح و معتبر است و اگر صحت دارد دليل و فلسفه اش چيست؟ مگر کسي که فقير مي شود طبق خواست و اراده خودش است که اين بلا سرش مي آيد و آيا پذيرفتن آن منافاتي با پذيرش اختيار انسان ندارد چون اين خود که مختار نبوده در انتخاب فقر و ثروت پس گناهش چيست که بايد اين دنيا در تب فقر بسوزد بعد هم در آتش دوزخ الهي؟!
پاسخ : براى پاسخ به پرسش شما، نخست بايد به اين نكته مهم توجه كرد كه ما دوگونه فقر داريم: 1- فقر تحميلى، 2- فقر اختيارى. آن چه نكوهش شده: «فقر تحميلى» است كه به جهت تبعيض و يا سستى و يا عقب‏افتادگى افراد پيش مى‏آيد. اما آن چه از پيامبر(صلي الله عليه و آله) و امامان(عليهم السلام) در ستايش فقر آمده است مربوط به «فقر اختيارى است كه به جهت حفظ ايمان و يا شركت در جهاد و يا بخشش به ديگران پيش مى‏آيد. براى توضيح بيشتر درباره حديث مطرح شده بايد گفت: حديث اميرالمؤمنين(عليه السلام) H}من احبنا اهل البيت فليعد للفقر جلبابا{H كه در كلمات قصار نهج‏البلاغه آمده است در شرح‏هايى كه بر نهج‏البلاغه نوشته شده و برخى كتب ديگر مثل بحارالانوار مرحوم مجلسى سه گونه تفسيرو معنى شده است كه يك معنى و تفسير آن مورد سؤال شما واقع شده است. در ابتدا آن دو تفسير كه طبق آن اشكالاتى كه نوشته‏ايد بر آن وارد نمى‏شود را يادآور مى‏شويم و در معنى سوم پاسخ مورد نظر را مى‏نويسيم. 1- كسى كه ما اهل بيت را دوست دارد بايد براى فقر لباسى آماده سازد؛ يعنى، در صورت روى آوردن فقر به او بايد بر فقر صبر كند و زهد در دنيا داشته باشد و صبر را به منزله جامه‏اى قرار دهد كه روى فقر را مى‏پوشاند، در حقيقت جلباب يا لباس در حديث كنايه از صبرمى‏باشد. طبق اين معنى لازم نيست هر شيعه‏اى فقير باشد، بلكه توصيه است كه شيعه در صورت روى آوردن فقر به او بايد اين‏گونه باشد. 2- برخى فقر را در اين حديث به معنى روز قيامت گرفته‏اند و اين‏گونه حديث را معنى كرده‏اند كه محب اميرالمؤمنين بايد خودش را براى روز فقر يعنى قيامت آماده سازد و جامه‏اى از اعمال نيك براى خود درست كند. بنابراين معنى، لباس به معنى عمل مى‏باشد و اين حديث توصيه به عمل مى‏باشد. مؤيد اين معنى روايتى از امام صادق(عليه السلام) مى‏باشد، V}(معانى‏الاخبار، صدوق 182 - بحارالانوار، ج 64، ص 277، پاورقى){V. 3- معنى سوم كه مضمون آن در برخى روايات نيز آمده اين است كه شيعه و دوست اميرالمؤمنين بايد خودش را براى فقر آماده كند و فقر به او روى خواهد آورد. توجيهى كه براى اين معنى به نظر مى‏رسد اين است كه اين روايت و يا رواياتى كه در مذمت فقر آمده و اين كه نزديك به كفر است يا روايتى كه نوشته‏ايد فقر با ايمان جمع نمى‏شود غالبى است و اين طور نيست كه هر كسى شيعه اميرالمؤمنين است بايد فقير باشد و يا از سوىديگر هر كس فقير است مؤمن نيست، بلكه معنى صحيح آن اين است كه غالب دوست داران آقا اميرالمؤمنين در دنيا به مشكلات امتحان مى‏شوند و در معرض آزمايش‏هاى مختلفى از سوى خداوند هستند كه عمده آن نسبت به مسائل مادى است. در قرآن كريم خداوند خطاب به مؤمنان مى‏فرمايد: A}«ولنبلونكم بشى‏ء من الخوف والجوع و نقص من الاموال والانفس والثمرات و بشرالصابرين؛{A قطعا همه شما را با چيزى از ترس، گرسنگى، زيان مالى و جانى و كمبود ميوه‏ها آزمايش مى‏كنيم و بشارت ده به استقامت كنندگان». ولى لازمه اين فقر عقب‏ماندگى و پيشرفت نكردن در امور علمى و معنوى نيست. بسيارى از شيعيان و اولياءالله بوده‏اند كه در فقر به سر مى‏برده‏اند ولى اصلاً مال دنيا در نظر آنان كمترين اهميتى نداشته تا در فكر آن باشند و از نشانه معنويات عقب بيفتند. حتى به عكس، همان فقرشان و صبر آنان عزت نفس و مناعت طبع‏شان بود و حتى عامل پيشرفت آنان در امور معنوى هم بوده است. در صورتى فقر مى‏تواند مانع از تدبر و تفكر و پيشرفت باشد كه مسائل مادى در نظر شخص بزرگ جلوه كند و موجب پريشانى فراوان او شود. اما براى مؤمنان واقعى واولياء خدا چنين حالتى عارض نمى‏شود. شيعه فقيرى كه با عزت نفس زندگى مى‏كند و در عين فقر راضى به رضاى خداوند است مى‏تواند براى ديگران به خصوص فقيران الگو باشد.
کد سوال : 3527
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : مشکلي که دارم اين است که هر وقت که در جمع هستم احساس حقارت مي کنم و فکر مي کنم که از بقيه خيلي کمتر هستم و همين باعث مي شود که من نتوانم در جلو جمع حرف خودم را بزنم يا اگر سؤالي از من شود دستانم شروع به لرزيدن مي کند و نمي توانم جواب بدهم و صدايم مي لرزد. و اگر کوچکترين گناهي انجام دهم عذاب وجد ان زيادي دارم و نمي دانم چکار کنم که اين گناهان را انجام ندهم تا دوباره عذاب وجدان نداشته باشم و دائماً احساس گناه مي کنم و در هر زمينه اضطرابم زياد هست و اعتماد به نفس ندارم و شايد به خاطر همين هست که خيلي زود در هر مورد قضاوت مي کنم ولي بلافاصله ناراحت مي شوم که چرا زود قضاوت ناعادلانه کرده ام و احساس گناه مي کنم واقعاً نمي دانم چرا؟
پاسخ : همانطور که خودتان نيز توانسته ايد منشأ اين مشکل را حدس بزنيد صفت اعتماد به نفس مي تواند چنين مشکلاتي را بوجود آورد که البته ريشه در دوران کودکي و چگونگي روابط اعضاء خانواده بخصوص والدين با فرزندان دارد. علاوه بر اين حضور در مجامع اجتماعي جديد و گسترش روابط افراد با يکديگر و نداشتن تجربه در چگونگي ارتباطات بين فردي و مسائل ديگر به اين مشکل دامن مي زند. از طرف ديگر اعتماد به نفس، انسان را مستقل و دور از هر گونه وابستگي بار مي آورد و براي انجام دادن مسئوليت هاي فردي و اجتماعي با تکيه بر توانايي هاي خويش، به ميدان عمل مي کشاند. اعتماد به نفس سبب مي شود فرد مسئوليت هاي خويش را با اطمينان کامل انجام دهد و در ميدان مقابله با مشکلات و ناملايمات و روابط اجتماعي با اجتناب از هر گونه اضطراب و کمرويي وارد ميدان عمل شود و از هر گونه توقف و عقب روي بپرهيزد. در واقع اعتماد به نفس به باور کردن قابليت انساني خويش ما رو به برو شدن فعال با رويدادهاي زندگي و انجام دادن درست وظايف مي انجامد. در مقابل، ضعف اعتماد به نفس به احساس خود کم بيني و احساس ناتواني در مواجهه با مشکلات و احساس ترس و خستگي در موقعيت هاي تنش زا و احساس وابستگي و عدم استقلال و از همه مهمتر احساس اضطراب اجتماعي يا کمرويي در روابط اجتماعي با ديگران مي انجامد. اما آنچه که مي تواند در اين زمينه به شما کمک کند امور زير است: 1. خود را هر چه بيش‏تر بشناسيد. شناخت استعدادها و قابليت‏هاى خويش مى‏تواند در كسب اعتماد به نفس مفيد واقع شود و انسان را از دام نوميدى رها سازد. بدين منظور، استعدادها و توانمندى‏هاى مختلف علمى، ورزشى، هنرى، كلامى و... خويش را يادداشت كنيد و هر روز آن را براى خود بخوانيد. 2. بر توانايى‏ها و موفقيت‏هاى گذشته‏تان تكيه كنيد. بايد بر توانايى‏هاى خويش تكيه كنيد و ضمن مرور موفقيت‏هاى گذشته، آن‏ها را در كانون تمركز و توجّه خود قرار دهيد. 3. گذشته ناموفق و شكست‏ها را فراموش كنيد. اگر تصورى نامطلوب از گذشته داريد، به دست فراموشى سپاريد. تصور نامطلوب اجازه نمى‏دهد به تغييرات خويش پى بريد و حقيقت كنونى‏تان را دريابيد. 4. خود را مثبت ارزيابى كنيد. درباره خويش مهربان باشيد و شخصيت تان را با ديد مثبت ارزيابى كنيد. در شايستگى خويش ترديد نكنيد و خود را با صفات خوب تفسير كرده، در انجام كارها توانا بدانيد. 5. ريسك كنيد. روى تجربيات جديد، با ديد يادگيرى بيش‏تر فعاليت كنيد و از شكست نهراسيد. چنانچه اين گونه عمل كنيد، امكانات جديدى براى شما فراهم مى‏آيد و حس خويشتن پذيرى‏تان تقويت مى‏شود. 6. از خواهش‏هاتان بكاهيد. عزّت و سربلندى انسان در گرو عدم درخواست‏هاى مكرر از ديگران است. تا مى‏توانيد به خود متكى باشيد و به آنچه هستيد و داريد، اكتفا كنيد تا اعتماد به نفس بيش‏تر به دست آوريد. 7. خود را با ديگران مقايسه نكنيد. هرگز خود يا موفقيت‏هاتان را با ديگران مقايسه نكنيد. همواره به رقابت با خويش بپردازيد؛ زيرا هر كس از شرايط و امكانات خاص خود برخوردار است. 8. ارتباط با خدا را حفظ و تقويت كنيد. مهم‏ترين روش كسب اعتماد به نفس، ارتباط با خداوند ونيايش با او است. وقتى بتوانيد حضور در محضر خالق هستى و كمال مطلق را احساس و به او تكيه و اعتماد كنيد و بزرگى‏اش را دريابيد و به او بپيونديد، به بزرگى شخصيت خويش واقف خواهيد شد. بنابراين، در نمازها حضور قلب بيش‏تر پيدا كنيد و خود را با ذات اقدس الاهى مرتبط بدانيد. براي اطلاعات بيشتر در اين زمينه به کتاب «اعتماد به نفس» ترجمه شهرزاد لولاچي مراجعه کنيد. ضمناً مطالعه بخش پاياني مقاله «تست پالايشگري» در شماره 6 اسفند ماه 81 مجله پرسمان در اين زمينه به شما کمک خواهد کرد. اما در رابطه با گناهان و لغزشهايي که گاه گاهي از انسان سر مي زند و به دنبال آن شخص عذاب وجدان پيدا مي کند بايد گفت اين عذاب وجدان علامت بسيار خوبى است و حاكى از وجود ايمان در درون قلب شماست و حكايت از وجدان بيدار و حضور فعال نفس لوامه است. انسان مسير تكامل را بايد به تدريج و متناسب با توانايى‏هاىخود طى كند و نبايد انتظار داشت هيچ‏گونه گناه و خطايى از انسان سر نزند چه اين كه ما انسان‏ها معصوم نيستيم و گه‏گاهى دچار گناه و لغزش و اشتباه مى‏شويم و ما بايد تلاش كنيم در صد اين گناهان و لغزش‏ها را به حداقل برسانيم. اميد است با به كارگيرى از راه‏كارهاى ذيل، وضعيت شما بهترشود: 1- سعى كنيد هر شب قبل از خواب چند دقيقه‏اى اعمال و رفتار روزانه خود حساب‏رسى كنيد. 2- در صورتى كه گناه و خطايى از شما سرزده است در اسرع وقت از خداوند طلب بخشش و آمرزش كنيد و در صورت امكان اگر باعث ناراحتى ديگران شده‏اى معذرت‏خواهى كن. 3- اگر ضرر مالى و آبرويى به كسى وارد نموده‏اى جبران كن. 4- سعى كن با تهيه يك جدول از كارهاى مثبت و منفى خود در انجام دادن كارهاى خوب، سعى و تلاش بيشترى انجام بده و براى كم كردن ازتعداد كارهاى زشت از تعداد آنها كم كن. 5- در صورت ارتكاب گناه جريمه‏اى قرار ده و حتما آن جريمه را پرداخت كن. مثلاً اگر اشتباهي يا گناهى از شما سرزد، مبلغى به عنوان صدقه به صندوق صدقات بينداز يا يك روز، روزه بگير. 6- سعى كن با افراد متدين و متشرع و موفق معاشرت كن و افرادى كه به نظرت موفق هستند الگوگيرى كن و آن‏ها را الگوى خودت قراربده. 7- در تصميم‏گيرى‏ها عجله نكن. 8- براى موفقيت خودت به خداوند متعال توكل كن و از طريق نماز و صبر، از او استعانت بجوى. اما درمورد اضطراب و استرس در هنگام صحبت بايد به عرضتان برسانيم که آدمى فطرتاً موجودى اجتماعى و نيازمند ارتباط با ديگران است؛ به ويژه در عصر ارتباطاتِ پيشرفته و سريع، برقرار ساختن ارتباط مؤثر و مفيد و حضور فعال در صحنه‏هاى متنوع فعّاليّت‏هاى فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى، سياسى و علمى ضرورتى ترديدناپذير است.«خجالت» و كمرويى آفتى است كه آدمى را از كاروان رو به تعالى و ترقّى باز مى‏دارد؛ به قابليت‏هاى نهفته فرصت بروز نمى‏دهد و توان‏ها و استعدادها را سركوب و نابود مى‏سازد؛ زيرا از ديدگاه روان شناختى كمرويى توجهى غير عادى و اضطراب آلود به خويشتن است كه در يك يا چند موقعيت اجتماعى تجلى مى‏كند و فرد را در انواع تنش‏هاى روانى، شرايط نامناسب عاطفى و شناختى و نابسامانى‏هاى جسمى و زيستى فرو مى‏برد و موجب بروز رفتارهاى خام و نسنجيده و واكنش‏هاى نامناسب مى‏گردد. اين پديده، با توجّه به ضعف و شدتش، انواع پيامدهاى زيستى و روانى و شناختى مانند تشديد ضربان قلب، تغيير رنگ چهره، اختلال در تنفس، لرزش بدن و دستان، تغيير فركانس صدا، لكنت زبان، خشكى دهان، انزواطلبى، عدم پذيرش، فرار از فعّاليّت‏ها، عدم دفاع از خود، افت شخصيت، ركود علمى، مشكل دوست يابى و حتّى جهالت و نادانى به ارمغان مى‏آورد. بنابراين خجالت، افزون بر اين‏كه انسان را از فعّاليّت‏هاى فردى باز مى‏دارد و زندگى شخصى را فلج مى‏كند، زمينه فعّاليّت‏هاى اجتماعى را نيز نابود مى‏سازد و اندك اندك سلامت جسم و بهداشت روان را در معرض تهديد قرار مى‏دهد. همان‏گونه كه به درستى تشخيص داده و اقدام كرده‏ايد، با تصميمى جدّى و همتى بلند به مبارزه با خجالت و كمرويى پردازيد. تصميم جدى بگيريد و با تكيه به توانمندى واقعى خود كه اندك نيست، توان خدا دادى و استعداد نهفته وجودتان را هر چه زودتر از چنگال غول خيالىِ عجز و بى كفايتى رهايى بخشيد. همان گونه كه مى‏دانيد و گاه تجربه كرده‏ايد، خجالت و كمرويى هرگز با ناتوانى برابر نيست. خجالتى بودن به معناى ناتوان شمردن خويش است نه ناتوان بودن. از سوى ديگر؛ بيش‏تر صاحب نظران معتقدند خجالت خصلتى ژنتيكى نيست تا خود را مقهور آن بدانيد و در برابرش تسليم شويد. اين پديده محصول شناخت نادرست خود و ديگران و سازش نايافتگى‏هاى اجتماعى و حتّى رفتارهاى غلط آموخته شده است. بى گمان با شناخت توانمندى‏هاى خود، برخى عوامل مؤثر در بروز آن‏ها و رعايت دقيق و مستمر و كامل راهكارهاى ارائه شده، مى‏توان به مطلوب‏ترين سطح سازش يافتگى اجتماعى و مؤثرترين شكل ارتباط با ديگران دست يافت. فقط كافى است به توانايى‏تان ايمان داشته باشيد. به مرور توانايى‏هاى خود در فعّاليّت‏هاى گذشته پردازيد و موفقيت‏هاى هر چند ساده خويش را برشماريد. از آن‏جا كه عوامل بروز خجالت و كمرويى در نوعى شناخت غلط خويش ريشه دارد، كافى است به شناختى صحيح و واقع‏بينانه از خود دست يابيد تا اين سدّ تعالى و ترقّى را پشت سر گذاريد. بر اين اساس، به عنوان يك راهكار كلى، خوب است از برخى عوامل مؤثر در بروز خجالت آگاه شويد تا با حذف آن‏ها به مطلوب دست يابيد. تربيت غلط خانوادگى، آلوده ساختن محيط خانه و فضاى ذهن خويش به حالت‏هاى رعب، وحشت، تهديد، ترس، دلواپسى، مراقبت‏هاى شديد و افراطى از رفتارها و اعمال خود، مقايسه خود با ديگران، خود بزرگ بينى و خود كوچك بينى افراط گونه و عدم آگاهى از مهارت‏هاى اجتماعى، احساس تنهايى و ترس از طرد شدن و مسخره شدن و مقبول واقع نشدن بخشى از عوامل كمرويى است. پرواضح است هر كه در فضاى آلوده بدين عوامل به سر برد، با نوعى احساس شرم، ترس، دلهره، گنهكارى، بى عرضگى و حقارت رشد مى‏كند. در نتيجه هميشه خود را فردى ضعيف مى‏بيند و جرأت هيچ اقدامى در خويش نمى‏يابد. اين فرد حتّى از قضاوت ديگران درباره اعمال و رفتارش مى‏پرهيزد؛ خود را از انظار ديگران مخفى نگه مى‏دارد و از انجام دادن عملى كه مورد مشاهده و ارزيابى ديگران قرار مى‏گيرد، اجتناب مى‏ورزد. بى ترديد اينك با شناخت عوامل مؤثر در بروز خجالت مى‏توانيد آن‏ها را از صحنه زندگى و فضاى ذهن خويش حذف كنيد و در راه ارتباط شناختى، عاطفى و رفتارى مطلوب گام برداريد. بنابراين، با مراجعه به زندگى و ذهن خود در جهت شناسايى و حذف علت بروز احساس خجالت و كمرويى خويش گام برداريد و به تدريج سمت يك زندگى تحصيلى مطلوب و مناسب حركت كنيد. T} راهكارهاى عملى{T بر اساس شناختى كه از علل بروز خجالت داريد، هرگز نبايد درمان آن را در داروخانه‏ها و لابه لاى اقدامات پزشكى و آرام بخش‏ها و تقويت كننده‏ها جست‏وجو كنيد. اساس درمان بر تغييرات شناختى و اصلاح رفتارى و از ياد بردن رفتارهاى مبتنى بر خود كم‏بينى استوار است و از روش‏هاى شناخت درمانى و تغيير در باورها و نظام ارزشى و افزايش مهارت‏هاى اجتماعى و توانايى‏هاى شغلى و حرفه‏اى و تحصيلى پيروى مى‏كند. بر اين اساس، در بخش پايانى كلام چند روش عملى ذكر مى‏شود. اميد است مفيد و در راه نيل به هدف مؤثر باشد. ان شاء الله. الف) ايجاد تغيير و اصلاح در شناخت خود از خويشتن بايد شناخت خود از توانايى‏ها، استعدادها، ويژگى‏هاى شخصيتى خويش را اصلاح كنيد و با واقعيت تطبيق دهيد. پس: 1. در برابر آينه ايستاده، جلوه‏هاى رفتارى خوشايند، حالات بدنى و برداشت‏هاى مثبتى كه از وضعيت ظاهرى خود داريد، يادداشت كنيد و روزى چند بار با صداى بلند بخوانيد، مانند اين جمله: من خوش قامت هستم ... . 2. فهرستى از ده لغت يا عبارت كه بيانگر ويژگى‏هاى مثبت شخصيت شما است، تهيه كنيد و روزى چند بار آن‏ها را در قالب جمله كاملى كه با «من» شروع مى‏شود، بخوانيد؛ مثلاً من باهوش هستم. 3. به مرور و بازگويى خاطرات و تجارب جالب خود در فعّاليّت‏هاى عمومى و شخصى روى آوريد و حتّى گاه آن‏ها را براى دوستان صميمى تعريف كنيد. 4. هرگز به انديشه و شناخت‏هاى آزار دهنده مانند احساس حقارت، ناتوانى، بى كفايتى، شرمندگى و... اجازه ندهيد فضاى ذهن شما را بگيرند. به محض ورود اين افكار، ذهنيت‏هاى مطلوب و ويژگى‏هاى مثبت خود را با صداى بلند تكرار كنيد. 5. هرگز تصور كمرو بودن را به ذهن خود راه ندهيد و واژه‏ها و عبارت‏هايى چون «من خجالتى هستم»، «من كمرو هستم» و «من جرأت بيان ندارم» را به زبان نياوريد. به خود شهامت را تلقين كنيد. و با صداى بلند در طول روز، چندين نوبت بگوييد من شهامت اين سخن، عمل و فعّاليّت را دارم. اجازه ندهيد خاطره شكست‏هاى قبلى به انديشه تان راه يابد. موفقيت‏هاى گذشته را به خاطر آوريد. شناخت خود از جنس مخالف را تصحيح كنيد. او نيز شخصى مانند شما و همه انسان‏هاى ديگر است. انسان‏ها در همه امور برابرند و معيار برترى آن‏ها تقوا است. اين حقيقت را همواره به خاطر آوريد. ب) اصلاح رفتار و تغييرات رفتارى بكوشيد در جهت مخالف كمرويى رفتار كنيد: 1. هرگز خود را سرزنش نكنيد. 2. بر اساس شناختى كه از خود داريد، براى خويش هدفى در نظر بگيريد و براى رسيدن به آن برنامه ريزى كنيد؛ مثلاً بر اساس شناخت از خود، ارائه يك گزارش را به عهده گيريد؛ براى تهيه و كيفيت ارائه آن برنامه ريزى كنيد و با تمرين در خلوت و نيز ارائه آن نزد دوستان صميمى و گروهاى كوچك خود را براى ارائه در كلاس آماده سازيد. 3. هنگام سخن گفتن، خود را گرفتار آداب و رسوم و تكلف‏هاى بى مورد نسازيد. ساده، راحت و عارى از هرگونه آداب خاصّ هدفتان را بيان كنيد. در فعّاليّت‏هاى آغازين، خواسته و هدف خود را به صورت يك جمله بنويسيد و نوشته را بخوانيد. 4. پرسش‏ها و مطالب اوليه را كوتاه و مختصر انتخاب كنيد. 5. ارتباط بصرى با مخاطب را حفظ كنيد. 6. هميشه سخن را با مقدمه، كلام يا يك كلمه جالب آغاز كنيد، از به كارگيرى كلمات پيچيده بپرهيزيد. كلمات آغازين بايد متدوال و جذاب باشند. 7. قبل از سخن گفتن، مطلب مورد نظر را نوشته، در ذهن مرور و تمرين كنيد و شكل بيان و مهارت لازم را فراهم آوريد. 8. به درستى علمىِ سخنى كه مى‏گوييد و به جا بودن آن يقين داشته باشيد و با مطالعه و پشتوانه علمى قبلى به ميدان گفتار گام نهيد. 9. هنگام سخن گفتن، به ديگران و قضاوت و حركات و سكناتشان هرگز توجّه نكنيد. گفتارتان را پى‏گيريد و با خونسردى به هدف بينديشيد. 10. موانع احتمالى و افكار و اعمال مزاحم را شناسايى و ذهن خود را براى مقابله با آن آماده سازيد؛ مثلاً اگر خنده حاضران از ادامه سخن بازتان مى‏دارد، شما نيز بخنديد. 11. به كار خود پاداش دهيد. يك نفس عميق، به خود آفرين گفتن يا باز گفتن تفصيلى و با آب و تاب آن براى نزديكان مى‏توانند پاداش به شمار آيند. 12. از جزئيات بكاهيد و اصل سخن را به صورت خلاصه و گويا بيان كنيد. 13. اجازه سوء استفاده به ديگران ندهيد. كافى است به كار خود ادامه داده، در صورت روبه‏رو شدن با واكنش آنان خود را در برابرشان احساس نكنيد. 14. در انجام رفتارهاى اجتماعى كوچك و در محيطهاى ديگر كه بيش‏تر احساس راحتى مى‏كنيد، فعال باشيد. اين كار را از سلام كردن، احوالپرسى، جواب سلام دادن، نگاه كردن، تعارف كردن و تعارف شنيدن آغاز كنيد. و با تمرين به كارهاى بزرگ‏تر و مهم‏تر گسترش دهيد. 15. با افراد فعال و پر تحركى كه احساس خجالت نمى‏كنند، بيش‏تر مأنوس باشيد و از خجالتى‏ها فاصله بگيريد. 16. هميشه كلامى براى گفتن و عمل يا هنرى براى ارائه به جمع داشته باشيد و آن را ارائه كنيد. در جاهايى كه كم‏تر احساس كمرويى مى‏كنيد و شبيه كلاس است، فعال‏تر باشيد. 17. توجّه داشته باشيد تا زمين نخوريد راه رفتن نمى‏آموزيد. پس بايد نقد ديگران و تمسخر آن‏ها باشد تا شما مجال رشد يابيد. بنابراين، اگر با عكس العمل ديگران روبه‏رو شديد يا در فعاليت‏هاى آغازين احساس ناتوانى كرديد، از ادامه سخن يا عمل چشم پوشيد؛ هر چند مى‏توانيد آن را ارائه كنيد و از اين راه براى ارائه بهتر و كامل‏تر مطالب آماده شويد. اميد واريم با توجّه به اهميت و حساسيت موضوع، با همت عالى و بلند، راهكارهاى عملى و روش‏هاى تغيير شناخت اهتمام كامل و دقيق و مستمر داشته باشيد. تا به هدف نائل آييد. در پايان بايد ياد آور شد، اين مقصود اندك اندك به دست مى‏آيد نه با چند جلسه تمرين و خواندن چند جلد كتاب. اجراى پيوسته دستور العمل‏ها، تكنيك‏ها و رفتارها در رسيدن به هدف سودمند است. موفقيت روز افزون شما جوانان جوياى دانش و دوستدار پاكى آرزوى ما است. از آنجا که يکي از عوامل مشکل شما ضعف اعتماد به نفس است توجهتان را به مطالعه و عمل به راهکارهاي ارائه شده جلب مي کنيم: همان طور كه آگاهى از خويشتن مى‏تواند انسان را از هرگونه خيالبافى و افكار منفى درباره خود رهايى دهد و سمت كمال واقعى و اصلاح كاستى‏ها رهنمون گردد، عدم اعتماد به نفس مى‏تواند مانع شكوفايى قابليت‏ها و خلاقيّت‏ها و ايفاى مسئوليت‏ها شود. اعتماد به نفس انسان را مستقل و دور از هرگونه وابستگى بار مى‏آورد و براى انجام دادن مسؤوليت‏هاى فردى و اجتماعى، با توجّه به تواناهاى، خويش به ميدان عمل مى‏كشاند. اعتماد به نفس سبب مى‏شود فرد مسؤوليت‏هاى خويش را با اطمينان كامل انجام دهد و با افزايش قابليت‏ها و توانايى هايش از هرگونه توقف و سكون بپرهيزد. در واقع اعتماد به نفس به معناى باور كردن قابليت انسانى خويش، روبه‏رو شدن فعال با رويدادهاى زندگى و انجام دادن درست وظايف است. بنابراين، اعتماد به نفس از درون فرد سرچشمه مى‏گيرد نه از بيرون. افرادى كه از اعتماد به نفس كافى برخوردارند، استقلال عمل دارند و مسؤوليت پذير و پيشرفت گرايند؛ ناكامى‏هاى زندگى را مى‏پذيرند؛ بر ايجاد رابطه با ديگران توانايند و از هرگونه گوشه‏گيرى دورى مى‏جويند. از طرف ديگر، آنان كه ضعف اعتماد به نفس دارند از مشكلات زير رنج مى‏برند: 1. احساس خود كم بينى در اكثر اعمال و نگرش‏هاشان احساس عدم اطمينان و درماندگى مى‏كنند؛ خود را در مواجهه با مشكلات ناتوان مى‏بينند و جملاتى چون نمى‏توانم اين كار را انجام دهم، هرگز قادر به يادگيرى در سطوح عالى نيستم، توان نيل به مراتب عالى ندارم، هميشه ذهن اين افراد را به خود مشغول مى‏كند. 2. بروز احساسات و عواطف منفى رفتارشان حاكى از نوعى خشونت، بى‏قيدى و بدخلقى است. به سبب عدم پذيرش محورى به نام »خود همواره در انعكاس علايق خويش با ترديد و تغيير رو به رويند و توان ابراز رفتار عاطفى مناسب ندارند. 3. گريز از موقعيت‏هاى نگران‏زا. در برابر فشارهاى روانى، به ويژه ترس و خستگى و آنچه موجب آشفتگى‏اش شود، بسيار كم تحمّل‏اند؛ حتّى موردى مانند امتحان ممكن است برايشان بحران‏هايى اضطراب زا فراهم آورد و به عدم موفقيتشان انجامد. 4. نوميدى. يأس از دستيابى به اهداف، رايج‏ترين ويژگى اين افراد است. 5. كمرويى. يكى از شايع‏ترين صفات اين افراد كمرويى است و معمولاً در برقرارى ارتباطات اجتماعى در صحنه‏هاى مختلف با مشكل جدى روبه‏رو هستند. اكنون در پرتو شناخت مختصرى كه درباره اعتماد به نفس و ويژگى‏هاى افراد معتمد به نفس به دست آمد، اشاره به بعضى از راهكارهاى عملى جهت تقويت اين پديده سودمند مى‏نمايد. اميد است رعايت اين موارد به كاهش مشكلات رفتارى‏تان انجامد؛ زيرا همان طور كه خودتان نيز نگاشته‏ايد، مشكلات شما در عدم اعتماد به نفس يا ضعف آن ريشه دارد. بى ترديد با تقويت اعتماد به نفس و به دست آوردن دركى درست از خود و توانايى‏هاتان بر آن مشكلات چيرگى مى‏يابيد و به تدريج احساس عدم كفايت تان به احساس سربلندى تبديل مى‏شود. 1. خود را هر چه بيش‏تر بشناسيد. شناخت استعدادها و قابليت‏هاى خويش مى‏تواند در كسب اعتماد به نفس مفيد واقع شود و انسان را از دام نوميدى رها سازد. بدين منظور، استعدادها و توانمندى‏هاى مختلف علمى، ورزشى، هنرى، كلامى و... خويش را يادداشت كنيد و هر روز آن را براى خود بخوانيد. 2. بر توانايى‏ها و موفقيت‏هاى گذشته‏تان تكيه كنيد. بايد بر توانايى‏هاى خويش تكيه كنيد و ضمن مرور موفقيت‏هاى گذشته، آن‏ها را در كانون تمركز و توجّه خود قرار دهيد. 3. گذشته ناموفق و شكست‏ها را فراموش كنيد. اگر تصورى نامطلوب از گذشته داريد، به دست فراموشى سپاريد. تصور نامطلوب اجازه نمى‏دهد به تغييرات خويش پى بريد و حقيقت كنونى‏تان را دريابيد. 4. خود را مثبت ارزيابى كنيد. درباره خويش مهربان باشيد و شخصيت تان را با ديد مثبت ارزيابى كنيد. در شايستگى خويش ترديد نكنيد و خود را با صفات خوب تفسير كرده، در انجام كارها توانا بدانيد. 5. ريسك كنيد. روى تجربيات جديد، با ديد يادگيرى بيش‏تر فعاليت كنيد و از شكست نهراسيد. چنانچه اين گونه عمل كنيد، امكانات جديدى براى شما فراهم مى‏آيد و حس خويشتن پذيرى‏تان تقويت مى‏شود. 6. از خواهش‏هاتان بكاهيد. عزّت و سربلندى انسان در گرو عدم درخواست‏هاى مكرر از ديگران است. تا مى‏توانيد به خود متكى باشيد و به آنچه هستيد و داريد، اكتفا كنيد تا اعتماد به نفس بيش‏تر به دست آوريد. 7. خود را با ديگران مقايسه نكنيد. هرگز خود يا موفقيت‏هاتان را با ديگران مقايسه نكنيد. همواره به رقابت با خويش بپردازيد؛ زيرا هر كس از شرايط و امكانات خاص خود برخوردار است. 8. ارتباط با خدا را حفظ و تقويت كنيد. مهم‏ترين روش كسب اعتماد به نفس، ارتباط با خداوند ونيايش با او است. وقتى بتوانيد حضور در محضر خالق هستى و كمال مطلق را احساس و به او تكيه و اعتماد كنيد و بزرگى‏اش را دريابيد و به او بپيونديد، به بزرگى شخصيت خويش واقف خواهيد شد. بنابراين، در نمازها حضور قلب بيش‏تر پيدا كنيد و خود را با ذات اقدس الهى مرتبط بدانيد.
کد سوال : 3528
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چگونه مي توان نظريه سارتر که بزرگترين تز ضد ديني را نوشته نقد کرد (سارتر نويسنده فرانسوي)؟
پاسخ : نقد و بررسى فلسفه الحادى سارتر مبتنى بر اطلاعات فلسفى غرب است. به ويژه اينكه فلسفه او، فلسفه‏اى ديرفهم و مشكلى است كه مبتنى بر فهم پديدارشناسى هوسرل و انديشه‏هاى فلسفى بسيار پيچيده و سنگين هايدگر و همچنين نظريات و فلسفه‏هاى دوره جديد، به ويژه دكارت و هگل و ماركس است. بنابراين شناخت فلسفه وى بدون سابقه تاريخى و فلسفى آن امكان ندارد. گذشته از آن، سارتر در كاربرد واژگان به شيوه و سنت سوفسطائيان يونان باستان عمل و با الفاظ بازى مى‏كند. زيرا واژگان كه بايد بر معانى خاصى دلالت كنند، در فلسفه او به فراسوى حدود زبان قدم مى‏نهند و در عالم اغراق سير مى‏كنند و اين ويژگى، - گذشته از دلزدگى او - بيشتر به تخصص خاص وى در ادبيات باز مى‏گردد كه روش بازى با الفاظ را بخوبى بلد است. اين دو مورد را با سرخوردگى و حالت دورنگرايى سارتر همراه كنيم، ملاحظه مى‏كنيم كه با فلسفه‏اى محال و پارادكسيكال مواجه هستيم. به اين دليل فلسفه او حتى در ميان فلاسفه اگزيستانس نيز كمتر مورد توجه قرار مى‏گيرد. فلسفه سارتر بيشتر در جنبشهاى اجتماعى نمود پيدا كرده است كه به نوعى از وضع موجود دلزده شده‏اند و به نام آزادى به دنبال نوعى اباحه‏گرى هستند تا همه چيز براى آنها مجاز شود و از هر قيد و بندى رهايى يابند. زيرا سارتر تأكيد مى‏كند كه اگر حقيقتى است، صرفاً در باطن افراد است نه خارج يا مبدأ متعالى. به عبارت ديگر سرچشمه همه صور موجود و كمالات انسانى در وجدان افراد انسانى است نه حقيقتى منزه و برتر از عالم امكان و خداوند جهانيان. بدين ترتيب فلسفه سارتر به فلسفه نيستى و عدم و اصالت انسان تقليل پيدا مى‏كند. سارتر در مهمترين كتاب خود كه موسوم به «هستى و نيستى» است؛ از سه هستى سخن مى‏گويد: «وجود فى نفسه» يا «هستى به خودى خود» و «وجود لنفسه» يا «هستى براى خود» و «وجود لغيره» يا «هستى براى ديگرى». هستى به خودى خود، وجودى ناآفريده است كه قابل تبيين نيست و بدون علت و بدون جهت است و بنابراين گزافه و محال و ناضرورى و بلكه زيادى و بكلى فارغ از معنى است.(1) به نظر سارتر هستى به خودى خود، در واقع همان نيستى است. در مقابل آن هستى براى خود مطرح است كه همان انسان مى‏باشد و به اين دليل برتر از هستى به خودى خودى در اشياء است. وجه مميز و مشخصه انسان نيز وجدان و شعور يا حس باطن اوست. تنها انسان است كه وجودش مقدم بر ماهيتش است. انسان هم داراى ثبات نيست. اما هستى براى ديگران نيز قابل تعقل نيست و سعى در شناسايى آن، سعى بى‏حاصل است. بلكه هستى براى ديگران صرف فرض نفسانى و ذهنى است. بنابر اين از نظر سارتر تنها وجود انسان كه هستى براى خود است، واقعيت دارد.(2) سارتر هيچگاه براى سخنان خود، دليلى ارائه نمى‏دهد، بلكه در فلسفه نيز همانند داستانهايش با صرف بازى با الفاظ و نگرشى بدبينانه به جهان و انسان، انسانى كه دچار بيهودگى است و با استناد به روش سوفسطائيان، طرح خود را مى‏ريزد؛ طرحى كه داراى اشكالات مهم منطقى است. آيا هيچ انسان عاقلى است مى‏تواند وجود فى نفسه و لغيره را نفى كند؟ پاسخ وجدان روشن است؛ يقيناً آنها قابل انكار نيستند و با كمترين توجه‏اى وجودشان ثابت است. دليل اين گونه سخن سارتر را بايد در مشكلات روحى و واهمه‏هاى شخصى وى جستجو كرد. ژان وال فيلسوف بزرگ و معاصر فرانسوى درباره فلسفه سارتر مى‏نويسد: «وجه تمايز فلسفه اصالت هست بودن سارتر، بيشتر اين است كه آن يك فلسفه محال يعنى خلاف قوانين عقل است و گزافه و هرزه‏درا است...به طور عموم فلسفه محال خود ناقض و مخرب خود است، درست مانند مذهب لاادريه كه با آن قرابت نزديك دارد. زيرا در صورت و معنى آن نوعى تعارض هست، چه از آن جهت كه فلسفه است، فكرى منضبط و مرتبط و استدلالى است، اما از آن روى كه فلسفه محال است، متعلق آن فكر ناكردنى است. پس يا فكر مى‏كند و به متعلق خود نمى‏رسد و آنچه فكر مى‏كند آن نيست - يا اينكه به متعلق خود مى‏رسد: درست در اين لحظه است كه ديگر فكر نمى‏كند و خود را حذف و منتفى مى‏كند و جا را به تجربه‏اى وامى گذارد، به تقرير و بيان ناآمدنى. از اين گذشته و مخصوصاً در فلسفه سارتر تنازعى ميان اختيار و حقيقت هست...اين فلسفه فقط براى آورنده و اختيار كننده آن خوب و حقيقى است، نه براى كسان ديگر. لذا ديگر نمى‏توان آن را به عنوان حقيقى، صاف و ساده معرفى كرد. بلكه چون حاصل انتخابى است توجيه‏ناپذير، در واقع جز اظهار رأى شخصى و جز حديث نفسى دراز آهنگ نيست.»(3) به هر حال سارتر فلسفه خود را اگزيستانسياليسم الحادى مى‏نامد.(4) بنابر اعتقاد او نه تنها مفهوم خداوند امرى محال است، بلكه تلاش وجدان انسانى براى خدا شدن هم امرى عبث است. وى براى اولين بار در تاريخ فلسفه سعى مى‏كند دلايلى در عدم و جود خداوند بياورد.(5) وى دو - به اصطلاح استدلال - براى نظريه خود مى‏آورد. در استدلال نخست به نظر وى در مفهوم خداوند تناقض نهفته است. زيرا مفهوم خالق تلفيق كامل ميان هستى و نيستى است. بنابر اين وجود خداوند محال است. سارتر در اين استدلال، صورتاً از روش قياس استفاده مى‏كند: 1 - مفهوم خالق تلفيق كامل ميان هستى و نيستى است. (صغرى) 2 - تلفيق ميان هستى و نيستى تناقض است و تناقض محال است. (كبرى) 3 - وجود خداوند محال است. زيرا مبتنى بر تناقض است. (نتيجه) سارتر هيچ دليلى براى مدعاى خود ارائه نمى‏دهد. اما مشكل استدلال سارتر در اين است كه مفهوم خالق و آفريننده تلفيق ميان هستى و نيستي نيست و خداوند متعال خالق چيزهاست و همه چيزها را از دايره نيستى به شمول هستى مى‏آورد و چه تناقضى در اين مطلب است؟ آيا انسان كه در ذهن خود، موجودى خيالى را مى‏آفريند، دچار تناقض است؟ در همين لحظه در ذهن خود، پرنده‏اى به نام سيمرغ را با ويژگيهاى منحصر بفرد خلق كنيد. آيا ذهن شما دچار تناقض شد و شما به عنوان آفريننده چنين موجودى به دره محال گرفتار آمديد؟ يا اينكه با چنين آفرينشى قدرت خود را نمايان كرديد؟ اگر واقعاً سخن سارتر درست باشد، همه اديبان و شاعران و هنرمندان كه به خلق آثار بديع دست مى‏زنند، دچار تناقض ذاتى هستند و در حقيقت در پرتگاه محال و ناممكن فرو رفته‏اند؛ حتى خود سارتر نيز در خلق افسانه خود كه نام فلسفه بر آن نهاده است، كارى محال انجام داده است و وجود او به عنوان آفريننده فلسفه و ادبيات خاص خود، امرى محال و متناقض است. زيرا تلفيقى بين هستى و نيستى كرده است و دچار تناقض گرديده است. اين همان است كه ژان وال از آن تعبير به فلسفه محال مى‏كند كه خلاف عقل و گزافه و هرزه است. زيرا از طريق فلسفه كه بايد فكرى منضبط باشد، به آموزه فكر ناكردنى مى‏رسد و اين تناقض درونى فلسفه سارتر است كه وى را به بن بست مى‏كشاند. اين تناقض درونى در انديشه او رسوخ كرده و او را پريشان نموده و به اين جهت خداوند را نيز همانند فلسفه خود امرى محال مى‏پندارد. سارتر در دليل دوم خود، وجود خداوند را با آزادى انسان در تضاد مى‏داند. وى با استناد به سخن معروف داستايوسفكى «اگر خدا وجود نداشته باشد، همه چيز مجاز است» مى‏گويد ايمان به خدا، ايمانى نادرست است و مبتنى بر تناقض است. زيرا انسانها كه بايد بار مسئوليت آزادى را بر دوش بكشند، سعى دارند از بار مسئوليت آزاد مطلق شانه خالى كنند و با اختراع خدا به محدود كردن آزادى مطلق خود بپردازد. پس براى انسان آزاد، خداوند وجود ندارد. اين سخن سارتر نير باطل است. زيرا اولاً آزادى مطلق وجود ندارد. همه انسانها در محدوده هايى زندگى مى‏كند كه محدود به زمان و مكان و شرايط محيطى و بسيار محدوده‏هاى ديگر است. ثانياً زندگى بدون خداوند، اگرچه موجب زندگانى اباحه‏گرانه مى‏شود كه فرد خود را مجاز به هر كارى مى‏داند، اما اين عين اسارت و بردگى است، نه آزادى! زيرا زندگى بدون معنى است، انسان را به پوچى و بى هويتى و بحران هويت مى‏كشاند؛ امرى كه امروزه روز در جهان معاصر اتفاق افتاده است. آزادى نه تنها مخالفت و مقابله با حقيقت نيست، بلكه قدرت انتخاب بين دو امر - نيك و شر - است و در مقابل اباحه‏گرى به معناى انتخاب شر است. داستايوسفكى در داستانهاى خود به ويژه «برادران كارامازوف» بخوبى اين نوع اباحه‏گرى را عيان مى‏كند و اين معماى انسان در دوره جديد است. در حقيقت آنچه سارتر به دنبال آن است، آزادى نيست، بلكه پناه آوردن به امر محالى است كه دنياى «لزج» نام دارد و عكس‏العمل ذاتى انسان در برابر آن «تهوع» است.(6) و اين همان نيهليسم و نيست‏انگارى منفعلى است كه غرب را گرفتار خود كرده است. آرى فلسفه سارتر بيان چهره واقعى غربى است كه به نيستى مطلق رسيده و همه چيز را مجاز مى‏داند و خدا را حتى در ميان حتى - به اصطلاح - مومنان آن نيز به فراموشى سپرده است، فراموشى خداوندى كه همه جا هست و بر همه؛ قدرتش نمايان. و چه سخت است اين نسيان. قرآن به اين فراموشى اشاره دارد «نسو الله؛ خدا را فراموش كردند»(7) و دو ثمره تلخ بر آن مى‏شمارد: 1 - خداوند نيز آنها را فراموش مى‏كند: «فنسيهم»(8) فراموشى خدا به اين معنى است كه انسان را ترك مى‏كند و تنها مى‏گذارد و به خود وا مى‏گذارد. انسان در چنين حالتى هر هرزه‏اى را به نام فلسفه و ادبيات مى‏پذيرد و نامعقولترين سخنان را معقول مى‏پندارد. 2 - براثر اينكه خداوند انسان را ترك كرده و تنها گذارده است، در اين دنياى «هبوطكرده» دچار خودفراموشى مى‏شود: «فانساهم انفسهم»(9) اين همان بحران هويت و جهان و انسان از خود بيگانه است كه به نيست‏انگارى منفعلانه نيز معروف است و جهان معاصر را پر كرده است. نتيجه الحاد سارترى را داستايوسفكى - سالها پيش از وى - چنين بيان كرده است: «اگر خداوند وجود داشته باشد، همه اشياء به او وابسته‏اند و من نمى‏توانم هيچ كارى خارج از مشيت او انجام دهم. اگر او وجود نداشته باشد، همه چيز به من وابسته است و من مقيد به آشكار كردن و به نمايش گذاردن استقلالم هستم...براى ثابت كردن استقلالم در بالاترين نقطه و نيز آزادى مخوفم، خود را خواهم كشت.»(10) پي نوشت ها: 1) سارتر چون نمى‏تواند درك درستى از اين نوع هستى داشته باشد و از آنجا كه در بند ماهيت است و چنين هستى‏اى نه در بند ماهيت اسير است و نه به كمند شناختهاى عقل جزيى در مى‏آيد، چاره‏اى ندارد كه آن را انكار كند و بى‏معنى بنامد. در حقيقت، تنها نوع هستى كه همه حقيقت و معنى را در خود جاى داده است و به تعبير قرآن «لا تدركه الابصار» است و به همين دليل قابل شناسايى عقول جزيى نيست؛ از نظر ظاهربينان «يعلمون ظاهراً من الحيوة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون» (روم: 6) هرزه و گزافه پنداشته مى‏شود. اگر چشم دل باز مى‏كردند، با همه هستيشان مى‏ديدند كه او هست و همه هستى را پر كرده و غير او نابود و هيچ است. 2) و اين عين سوفسطائى گرى است كه خود سارتر نيز در زندگانى عملى و روزمره خود به آن پايبند نيست. 3) وال ژان، و روژه ورنو؛ نگاهى به پديدارشناسى و فلسفه‏هاى هست بودن؛ برگرفته و ترجمه يحيى مهدوى، انتشارات خوارزمى ؛ صص: 281 - 282؛ چاپ اول 1372. 4) سارتر، ژان پل، اگزيستانسياليزم يا مكتب انسانيت، ترجمه حسين قلى جواهرچى، ص: 1انتشارات فرخى 1344. 5) جمال پور، بهرام، انسان و هستى، صص: 206 - 207؛ نشر هما، چاپ اول 1371. 6) هر دو اصطلاح از سارتر است. 7) توبه: 68 و حشر: 19. 8) توبه: 67؛ «فاء» فنسيهم - پس خدا آنها را فراموش كرد؛ نتيجه خدافراموشى آنها ست كه فرمود: «نسوا الله» پس «فنسيهم» و اين اولين ثمره تلخ خدا فراموشى است. 9) حشر: 19؛ پس خداوند خودشان را از يادشان برد. 10) صانع‏پور، مريم، خدا و دين در رويكردى اومانيستى، موسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر؛ ص: 186؛ چاپ اول 1381.
کد سوال : 3529
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي
پرسش : چرا برخي از علماي ديني ما کارهايي مي کنند که جوانان از اعمال و رفتار ديني بيزار مي شوند؟
پاسخ : در تمام بحث از هستها و نيستها و چرائي آنها بايد بواسطه رجوع به واقعيات اجتماعي به تحليل آنها پرداخت و به پاسخ نهائي رسيد. يکي از آن واقعيت ها گروههاي اجتماعي هستند. در گروههاي مختلف جامعه افرادي هستند که با پايبندي و عمل به قوانين و مقررات گروه، به وظيفه اصلي خود عمل کرده، اعضاي واقعي گروه به حساب مي آيند. علاوه بر آن اعضاي ديگري نيز در گروه هستند که به ظاهر در قالب گروه مشغول فعاليت مي باشند ولي بر خلاف مقررات و وظايف تعيين شده عمل مي کنند و موجبات نارضايتي را فراهم مي آورند. (به عنوان مثال کارمند اداره اي که در قالب گروه مشغول به فعاليت است ولي دير سر کار حاضر مي شود و يا پاسخ ارباب رجوع را به درستي نمي دهد) حال در گروه روحانيت نيز برخي با عدم عمل کردن به وظايف اصلي خويش، موجبات بدگماني ديگران را فراهم مي کنند در حالي که تنها ظاهري از روحانيت را به همراه دارند (روحاني نما ها). اما در اين بين افرادي نيز هستند که به رسالت اصلي خويش يعني آگاهي بخشي اسلامي در ابعاد فردي و اجتماعي به خوبي عمل کرده و خود را آينه اي از الگوهاي معرفي شده در اسلام قرار داده اند (علماي راستين). عضو اصلي هر گروه نيز همان اعضاي دسته اولي هستند که به وظايف مقرر شده در گروه پايبندي واقعي دارند و گروه را بايد از آنها شناخت. براي شناخت گروه روحانيت نيز بايد به چنين علما و روحانيون راستين مراجعه کرد که با گفتار و کردار خويش ماهيت اصلي روحانيت را عرضه مي کنند. در پايان شايان ذکر است، همانطور که نبايد براي شناخت اسلام عملکرد برخي مسلمانان ظاهري را با اسلام خلط کرد، براي شناخت روحانيت نيز نبايد عملکرد برخي روحاني نماها را با رسالت اصلي روحانيت خلط نمود، بلکه بايد با مد نظر قرار دادن علماي راستين، پي به حقيقت برد. براي آشنائي بيشتر با وظايف روحانيت مي توان به کتاب «روحانيت»، مطهري، مرتضي، مرکز انتشارات دفتر تبليغات اسلام، ارديبهشت 1360 مراجعه نمود.
کد سوال : 3530
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : در مورد خاک سپاري مردگان آيا اسلام ديدگاه خاصي دارد؟ گفته مي شود که دليل اينکه ما مسلمانان مردگان خود را به خاک مي سپاريم اين بوده است که اعراب چنين مي کرده اند و اين رسم بعد از اسلام نيز ادامه پيدا کرد و دليل خاص ديگري ندارد. اما در قرآن آمده است که خداوند به خاک سپاري را براي بندگانش مي پسندد. (در مورد به خاک سپاري هابيل) مگر اينکه بگوييم شرايط آب و هوايي سرزمين آدم(ع) چنين ايجاب مي کرده که مرده را به خاک بسپارند. آيا احاديث ويژه اي در اين زمينه وجود دارد؟ آيا دلايل خاصي در مورد به خاک سپاري جسد موجود است؟
پاسخ : دفن مردگان در خاک در تمامي اديان الهي بوده است و اختصاصي به شريعت اسلام هم ندارد. آياتي از قرآن کريم نيز بر اين حکم دلالت مي کند. علاوه بر آيه اي که در سؤال به آن اشاره شده در قرآن کريم آيات ديگري نيز بر دفن ميت در خاک دلالت دارد. در سوره مرسلات آيه 35 آمده است A}«الم نجعل الارض کفاتا احيائا و امواتا؛{A آيا زمين را مسکن و مرکز اجتماع انسان ها قرار نداديم هم در حال زندگاني و هم در مرگ آنان». اين آيه به روشني مسکن انسان هاي زنده را روي زمين و مسکن مردگان را داخل آن معرفي مي کند. همچنين - آيه شريفه «ثم اماته فاقبره؛ بعد او را [انسان را] ميراند و در قبر پنهان نمود» - اشاره به دفن انسان در خاک دارد. علاوه بر آيات ياد شده روايات فراواني دلالت بر وجوب دفن مردگان در خاک دارد که به نظر مي رسد اين مطلب از بديهيات اسلام باشد و نيازي به استدلال بر آن نداشته باشيم. از باب نمونه در روايتي از امير مؤمنان نقل شده است حضرت هنگام باز گشتشان از صفين به قبرستان نگاه کردند و فرمودند اين [قبر] جايگاه اموات است. سپس به خانه هاي کوفه نگاه کردند و فرمودند و اين ها مسکن زنده هاست. سپس اين آيه شريفه را خواندند A}«الم نجعل الارض کفاتا احيائا و امواتا»{A ؛V}(بحارالانوار، ج 9، ص 246).{V