بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیك یا بقیة الله الاعظم
سلام
پلاک
عشق بود و جبهه بود وجنگ بود عرصه بر گُردان ِ عاشق تنگ بود
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد مادری فرزند ِ خود را هدیه کرد
در شبی که اشکمان چون رود شد یکنفر از بین ِ ما مفقود شد
آنکه که سر دارد به سامان می رسد آنکه که جان دارد به جانان می رسد
دیده ام ، دستی به سوی ِ ماه رفت بی سر و جان تا لقاءالله رفت
زندگیمان در مسیر ِ تیر بود خاک ِ جبهه ، خاک ِ دامنگیر بود
آنکه خود را مرد ِ میدان فرض کرد آمد از این نقطه طی الارض کرد
هر که گِرد ِ شعله چون پروانه است پیکر ِ صدپاره اش بر شانه است
تن به خاک و بوی یاسش می رسد بوی باروت از لباسش می رسد
لاشه ی یک تانک بر پوتین ِ دوست هان ! چه می گویی ، شهید ِ زنده اوست
هم قطارانی که پشت ِ سنگرند استخوانها را به خانه می برند
دشمن افکنهای بی نام و نشان پوکه ی خونین شده تسبیحشان
قطره بودن ، وانگهی دریا شدن از پلاکی گم شده پیدا شدن
کار ِ هرکس نیست این دیوانگی پیله وا می ماند از پروانگی
عاشقی که تن برایش گور شد دست از جان شست ، تا منصور شد
افشین مقدم
اللهم عجل لولیك الفرج