فرمانده یاسان : سرباز گیگیلی تو با كی حرف میزدی ؟
گ : شب بخیر فرمانده 
ف.ی : آزاد باش
گ : چطوریایی فرمانده ؟ اصولا حال داداشت خوبه ؟
ف.ی: گفتم آزاد باش ! نگفتم پررو باش !
گ : العفو فرمانده 
ف.ی: گفتم با كی حرف میزدی ؟
گ : هیچ كس فرمانده . مگه تو این سرما هاپو از خونش درمیاد كه یه واق واق كنه دل من بهش خوش باشه ؟ 
ف.ی : ای سرباز چش سفید ! ادیبانه حرف بزن سرباز .
گ : ببخشید فرمانده . همه اش تقصیر این دائـ...
ف.ی : كی ؟ دایی ؟ دایی كیه سرباز ؟
گ : نه فرمانده . از برای من هیچ گونه دایی ئی موجود نمی باشد فرمانده . ( گ در دلش : ای دایی میلاد به شوالیه تظار میگم تو رو بنده به سمندش و هی دور میدون آزادی بچرخونتت . دست ننم درد نكنه با این داداش تربیت كردنش ) 
ف.ی : ( نگاهی غضبناك به سرباز گیگیلی می اندازد )
گ : هیچ چی فرمانده . اگر امكان دارد بی خیالش شوید فرمانده . 
ف.ی : چرا سبیلت نارنچی شده سرباز ؟
گ :چه گفتید فرمانده ؟ نارنجی شده ؟ خوب اگر هاپو هم در این سرما كشیك می ایستاد وضعش بهتر از من نمی شد فرمانده !
( ای دایی ! نخواستم به من برسی . من تغذیه نمیخوام . از دایی هم شانس نیاوردیم )
ف.ی : چرا دندانهایت سیاه شده سرباز ؟
گ : ( و گیگیلی یادش میفته كه داشته تخمه می شكسته ) . هیچ چی فرمانده . اگر هاپو هم در این سرما كشیك وای میستاد دندانهایش به سیاهی می گرایید فرمانده . 
ف.ی : چرا می لرزی سرباز ؟
گ : ( موبایل گ رو ویبره ست . همه از پنجره خوابگاه دارن به گیگیلی نگاه می كنن و زنگ و پیامك و اینا می فرستن و گ همش می لرزه . ) هیچ چی فرمانده . اگر هاپو هم در این سرما كشیك وامیستاد كلا دیگر بندری میزد فرمانده . 
... و فرمانده یاسان گیگیلی را از پایین تا بالا و بالا به پایین با چشمان ورقلمبیده اش ورانداز می كند .
ف.ی : سرباز ! معرف تو كه بوده سرباز ؟
گ : فی الواقع به من سفارش كرده اند كه كلامی در این مورد به احدی حرف نزنم فرمانده . 
ف.ی : سرباز مثل اینكه هوس استتار با گِل كرده ای سرباز ؟!
گ : نه فرمانده . تا آخر دوره دستتان می آید كه معرف من كه بوده . در ضمن فرمانده كل قوا نیكادل نامه ام را فرستاده بودند برای این پادگان فرمانده . 
ف.ی : گفتم بگو معرّفت كه بوده سرباز ؟!
گ : ای بابا فرمانده ! اگر معرف من درست و حسابی بود كه من را كشیك شب نمی گماشتند ! چقدر به او گوشزد كردم كه من از طفیلی ساعت 9 شب به خسبیدن فرو رفته ام و نمی توانم كشیك شب بایستم . این هم عاقبتش فرمانده . 
ف.ی : راست می گویی سرباز . معرّفت آدم حسابی نبوده سرباز . به كشیك ادامه بده سرباز كه اگه یه مو از سر اون هاپو كم بشه باید با گل خودتو استتار كنی !
و فرمانده یاسان در حالیكه از گیگیلی دور می شد می گفت : بیچاره اون هاپو . اگر در این سرما كشیك وامیستاد هم سبیلش نارنجی میشد ، هم دندوناش سیاه میشد و همش می رفت رو ویبره . دلم برایت جزغاله شد هاپو !
گ : بله فرمانده . جاوید فرمانده یاسان و فرمانده كل قوا نیكادل و كلیه و جیگر فرماندهان و معاونین ارشد و لیسانس و فوق دیپلم و دیپلم . 
... و دایی میلاد بعد از اینكه دید آبها از آسیاب افتاده شنگول شنگول میاد پیش خواهر زادش و هی به گ میگه : ببین دایی جون ! اینا دارن حقتو می خورن . بهتره یه شورش راه بندازی . منم باهاتم . دایی اینا فقط دارن با تو اینجوری می كنن . دایی شورش كن . شورش كن . شورش كـ... . شورش . شور... . شو... . شـ... . ...... . 