• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن خانواده > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
خانواده (بازدید: 12825)
يکشنبه 21/4/1388 - 19:8 -0 تشکر 131884
آئینه‌ ی عبرت

بنام خدا

سلام  

این تاپیك رو برای این زدم تا زندگی واقعی رو بهتون نشون بدم كه به نظرم میتونه عبرت انگیز باشه.

  

 ترانه21 گرامی شاید یادشون باشه كه تو تاپیك قسمت من یه جایی گفتم میخوام از زندگی یه دختر بگم كه با تصمیم اشتباه به قسمتی كه حقش نبود رسید و در این مسیر به جرات میتونم بگم: بی گناه بود.

 

 

به پیشنهاد مادرم میخوام از اول زندگیش شروع كنم. اگه تو اون تاپیك میخواستم صحبت كنم تاپیك به انحراف از بحث كشیده میشد. بنا براین در این تاپیك به صورت جدا این زندگی رو به تحریر در میارم.

  

اگه دوستان دیگه هم خواستن عبرتهای اطرفشون رو بنویسن، میتونیم یه مجموعه از تاپیكهایی  درست كنیم به نام آئینه عبرت و فكر میكنم چیز جالبی از آب در بیاد.

 

آئینه عبرت رو من از روی سریالی به همین نام انتخاب كردم

فكر میكنم اون زمان بیشتر شما تازه داشتین تاتی تاتی میكردین

جوونی كجایی كه یادت بخیر

 

و چون این آئینه ها واقعی هستن، میتونن راهنمای خیلی از مشكلات باشن.

 

قبل از هر چیز باید بگم به خاطر این كه آبروی كسی به خطر نیفته من تمام اسامی رو مستعار میارم.

بنا به درخواست جعفر، برای این كه اسامی گیج كننده نباشه، سعی میكنم تنها دو اسم نقش اول داستان رو نام ببرم و در بقیه موارد نسبتهای دیگران رو نسبت به این دو مینویسم.

در واقع این تاپیك داستان زندگی یك زوج جوونه كه به نظرم ازدواجشون از اول اشتباه بوده و الان در بحران قرار گرفته

من برای مرد داستان اسم مستعار سعید رو انتخاب كردم و برای زن داستان اسم مستعار ناهید رو

 

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
چهارشنبه 21/5/1388 - 22:33 - 0 تشکر 141372

سپس نوبت به شهادت اون 5 نفر شاهد میشه.

اما شهادت این شاهدان خیلی جالبه. اونا انگار یه چیز رو از قبل حفظ كرده بودند و مامور بودند جز اون چیزی كه بهشون گفته شده چیزی دیگه نگویند. اونا میگن حقوق سعید تنها 200 هزار تومان هست و چیزی بیشتر نمیگیره!!! و...

در اینجا ناهید رو به یكی از اون شاهدان كه اتفاقاً یكی از اقوام دور سعید به حساب میاد، میكنه و میگه:" من از شما توقع نداشتم. چرا شما دروغ میگی؟. واقعاً شما ماعتقاد داری سعید تنها ماهی 200 هزار تومن میگیره؟ تو دست رو قرآن گذاشتی. میدونی كه قرآن یعنی چی. میدونی چه عاقبتی داره این دروغی كه اینجا سوگند خوردی؟ واقعاً نمی ترسی از عذاب خدا؟ "

اون شاهد با شنیدن این حرفها عرق سردی رو پیشانیش میشینه و با حرفهای ناهید به فكر میره. اما همونطور كه بهش یاد داده بودن، جواب میده، من طبق اون چیزی كه تو اظهار نامه برای بیمه و مالیات دیدم میدونم 200 هزارتومن میگره.

خب با این شهادت شاهد، یه رسوایی دیگه برای سعید پیش میاد. و اون هم اینكه برای فرار از مالیات، سعید حقوق دریافتیش رو كم اعلام میكنه.

تو این دادگاه تمام رشته های سعید پنبه میشه و همه چیز به نفع ناهید تموم میشه. سعید میخواست با دروغ یك شكایت رو به نفع خودش پیش ببره، اما نمیدونست كه دروغ در ادامه خودش دروغ جدیدی رو میطلبه و این دروغهای پشت سر هم، دروغ گو رو كم حواس میكنه و اونو به حماقت میكشونه.

وقتی دادگاه تموم میشه پدر شوهر ناهید به اون میگه چرا به دروغ گفتی كه سعید صاحب كارگاه هستش.

در جواب ناهید میگه:" من گفتم سعید مدیریت اونجا رو به عهده داره. من دروغ نگفتم."پدر سعید دوباره به ناهید میگه نمیخوای برگردی سر خونه زندگیت و این كار ها رو بس كنی؟ ناهید هم میگه خود سعید به من گفت كه از زندگیش برم بیرون، اون بهم گفته دوستم نداره. اگه داماد شما به دخترتون این حرفا رو بزنه شما چی میگین؟ آیا به دخترتون حق نمیدین این كار رو بكنه؟

پدر سعید میگه دختر من مثل تو نیست و كارهایی كه تو كردی با شوهرش نكرده. در جواب هم ناهید میگه خوبه من اونو نصیحت میكردم كه با شوهرش خوب رفتار كنه... .

خب اینم تا اینجای این زندگی. و هنوز برزخ زندگی این دختر جوون تموم نشده و هنوز تكلیفش مشخص نشده. شما هم مثل من منتظر باشید تا قسمت ناهید مشخص بشه. قسمتی كه اون میتونه تو ماه رمضان و تو شبهای قدر برای خودش رقم بزنه. یك قسمت خوب یك قسمتی كه حقشه و تا حالا از اون دور بوده... .

ادامه دارد...

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
پنج شنبه 5/6/1388 - 22:58 - 0 تشکر 146997

بنام خدا

سلام

نمیدونم یادتون هست تو صفحه دوم گفتم كه سعید یه شكایت با عنوان عدم تمكین ناهید، میكنه؟

اونجا گفته بودم كه قاضی، ناهید رو دلداری داده بود و به نظر میرسید رای دادگاه به نفع اون باشه.

اما همون طور كه از عنوان عوض شده تاپیك فهمیدین، امروز خبر دار شدم رای دادگاه به نفع سعید تموم شده.!!!!

نمیدونم، آدم این جور موقع ها چطور فكر میكنه. شاید فكر كنه این پول هست كه میتونه حلال همه مشكلات باشه. شاید اگه این دختر مظلوم و مهمتر از همه یتیم، اگه مثل شوهرش(البته شوهر كه چه عرض كنم، حیف اسم شوهر كه روی اون باشه) پولدار بود و میتونست وكیل ماهر تری بگیره. اون وقت شاید نتیجه این دادگاه خلاف این چیزی بود كه الان شنیدم.

بله اون دادگاه به نفع سعید تموم شد و علتش هم این بود كه ناهید بدون اطلاع شوهرش خونه رو ترك كرده!!!. نمیدونم آیا این دلیل از نظر شما منطقیه. آیا به این دلیل حكم عدم تمكین میشه داد.

خب اگه ناهید خونه رو ترك نمیكرد و داداگاه و دادگاه كشی میشد؛ به نظر شما آیا این سعید و خونوادش اونو چیكار میكردن؟

آیا سعید اونو به باد كتك نمیگرفت، همونطور كه قبل از این ماجرا ها به بهانه های واهی این كار رو كرده بود.

آیا اونو تو خونه حبس نمیكردند؟

اصلاً آیا ناهید میتونست صداشو به كسی برسونه؟

نمیدونم. این ها شاید همش آزمایش الهی باشه. آزمایش كه در پس اون برای ناهید پاداشی عظیم در پی داشته باشه. اگر سربلند بیرون بیاد.

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
شنبه 7/6/1388 - 15:1 - 0 تشکر 147355

به نام خدا

سلام

انشاالله هر چه زود تر مشکل ناهید خانوم حل میشه  و نامردا هم به سزای اعمالشون میرسن ..

نمی دونم شاید مشکل از قانون باشه شایدم نه ولی میشد ناهید خانوم به تو خطر بودن جانشون استناد کنن اونوقت برای نموندن تو خونه ی شوهر به اجازه کسی نیاز نداشتن .

 

  «همانا این دل ها همانند بدن ها افسرده می شوند، پس برای شادابی دل ها، سخنان زیبای حکمت آمیز را بجویید»

 

حکمت91.نهج البلاغه.امام علی (ع)

 

 

اگر در این روزگار مُردم، بگویید به او بگویند:

*مادرانه ها*

شنبه 7/6/1388 - 19:5 - 0 تشکر 147433

سلام

قانون    خیلی   بی رحمه 

 

 

يه سري به خدا بزنيم

خيلي زود

بي بهانه...

دوشنبه 16/6/1388 - 7:25 - 0 تشکر 149217

خدا کنه که هیچ کس گیر ادم بد نیفته که دیگه فقط خدا باید به داد آدم برسه کاش آدم میتونست به گذشته برگرده و خطاش رو جبران کنه

چهارشنبه 8/7/1388 - 17:25 - 0 تشکر 155368

بنام خدا

سلام

قبل از هر چیز از debsh و وحید میلادی عزیز به خاطر همدردی شون تشكر كنم

اما بعد...

خیلی نگران بودم . آخه مدتی بود از وضع ناهید خبری نبود.با خودم میگفتم: خدایا یعنی چی شده؟ [حتماً تجربشو دارید دیگه، آدم این جور موقع ها دوست داره بدونه نتیجه چی میشه.]

بعد از مدتی تلفن زنگ میزنه. حالا میتونستم از زن عموی سعید اخبار جدید رو بگیرم.

تو این مدت بی خبری، سعید میره و بازم به بهونه ی تنها بودن دخترش، اونو از ناهید میگره. به بهونه ی اینكه اینجا همبازی نداره. به بهونه ی اینكه خونه ی ما پسر عمه هاش هستند، خود عمش هم هست و دوست داره با اونا بازی كنه. بالاخره با این بهونه ها دل دختر بچه معصوم رو مال خودش میكنه و با خودش می بردش.           اما چه بردنی!!؟؟

به نظر شما یك بچه اونم دختر بچه، بین این دو جای بد كدوم براش كم خطر تره؟(جایی با آدمای عصبانی و ناراحت از دست مادرش؟ یا جایی كه آدماش غمگینن، به خاطر بی وفایی پدرش؟). اصلاً اون چیزی كه میخوام بگم در برابر این مسئله چیزی نیست

این كه این دختر بچه خوب نیست خونه ی خانواده ی پدرش باشه، دلیل مهمتری داره.  وقتی این دختر 6 تا 7 ساله رو میبرن خونه مادربزرگش(مادر سعید)، چون اونجا هم، همبازی نداره، مادربزرگ پاسش میده به عمش، كه تو یه محله با سطح فرهنگ بسیار پایین زندگی میكنه. مهمتر از اون، اینكه این عمه ، دو تا پسر داره كه تو سنین دبستانی هستند و به گفته خواهر شوهر عمه، بردار بزرگتره وضع اخلاقیش بده و هر روز بدتر هم میشه.(علتش هم معلومه دیگه دیدن فیلمها و تصاویری كه از دیش ماهواره تو تلویزیون آزادانه و با تمایل پدر مادرش میتونه ببینه). ماهواره باعث بلوغ زودرس این پسر بچه شده و وضعش رو خراب كرده. طوری كه از همه زیر و بم مسائل غیر اخلاقی اطلاع داره.

فكر كنید حالا این دختر بچه معصوم، كه هنوز عقلش نمیرسه كه چیزایی هستند ظاهرشون خوبه ولی در واقع بدترین چیزا هستند، تنها تو این خونه مونده با دو تا پسر بچه كه یكیشون واقعاً برای این دختر خطرناك شده. عمه كجاست؟ عمه به خیال خودش كه میخواد عبادت كنه از صبح تا ساعتها تو خونه این همسایه و اون همسایه میره تو جلسات قرآنی شركت میكنه. چون ماه رمضونه و مسلمونی یادش اومده!!!.

نمیدونم تو این زمانهای تنهایی این طفلك با اون دو تا پسر عمه هاش، چه اتفاقاتی افتاده. ناهید از شوهر خواهر این عمه خانوم میفهمه اونجا چه خبره و دلش مثل سیر و سركه میجوشه[ نكنه دخترم اونجا بدبخت بشه. یعنی داره چه اتفاقی میفته؟ ای خدا خودت كمك كن]

یه مدت كه میگذره و همه از دست دختره خسته شدن، میارن پیش مامانش. و ناهید حالا میخواد بدونه تو این مدت به دخترش چی گذشته. ازش میپرسه... . ولی انگار دختر بیگناه رو حسابی ترسوندن. هیچی نمیگه. فقط میگه:" نمیدونم مامان، نمیدونم، هیچی نمیدونم... ".


آیا اتفاقی افتاده بوده؟ اون اتفاق چی بوده؟ هیچی معلوم نیست. ناهید در دو دلی و شك به سر میبره. نگران و مضطرب. فقط از خدا كمك میخواد... .

این ماجرا مربوط به چند هفته پیش بود. من نمیخواستم بنویسم. منتظر دادگاه بعدی بودم. اما با اتفاقی كه چندی پیش افتاد. اون فدر دلم برای این بچه سوخت كه تحمل نكردم و حالا اون اتفاق رو هم بهتون میگم....

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
چهارشنبه 8/7/1388 - 19:21 - 0 تشکر 155384

بنام خدا

سلام

اما ماجرایی كه منو تحریك كرد دوباره به این تاپیك سر بزنم. بیام و ظلم روا داشته رو بهتون بگم.

بعد از یه مدت دوباره سعید خان میاد و دخترش رو از ناهید میگیره و میبره. به بهونه مهمونی، به بهونه ی بازی و همبازی، به بهونه ی...

یه چیزی كه شاید گفته بودم شایدم نه، رو بگم. این مدتی كه این دختر معصوم بدون مادر تو خونه ی باباش و پیش عمه(منظورم عمه كوچیكتره هست نه اون عمه كه بچه داره) و مادر بزرگ و پدر بزرگ زندگی میكن، با بی مهری عمه كوچیكه و بعضی وقتها هم مادر بزرگ روبرو میشه. تو این روزایی كه اونجا(خونه باباش) بود، شاید فقط محبت پدر رو احساس میكرد و بی مهری بقیه.

حالا كه باباش اومده دوباره داره مبردش، حتماً تو راه خونه ی بابا، یاد عمه كوچیكه میفته كه بارها و بارها اونو دعوا كرده و كتك زده. حتماً با خودش فكر میكنه، قراره دوباره از دست عمه كتك بخوره.  اون درست فكر مكینه.

اما اینبار قسمتش اینه كه یه جای دیگه كتك بخوره از دست عمه.

[یه وقت فكر نكنید این عمه چندین سال سن داره ها. نه این عمه كوچیكه تازه داره میره راهنمایی.]

خب قرار بود برن مهمونی خونه ی مادر بزرگ سعید. یعنی مادر مادر سعید. اونجا هم همه هستند. خاله ی سعید هم هست و خیلی های دیگه.

اما همه این فامیلا دیگه برای دخترك غریبه هستند و اون هر چی نگاه میكنه چهره آشنا نمیبینه، جز عمه ای كه دوباره داره میاد تا بزندش.

عمه ی بی رحم دخترك رو میزنه .اون حالا دیگه نه به خاطر درد كتك بلكه به خاطر احساس بی مادری میخواد گریه كنه. بغض دوری از مادرش گلوش رو داره فشار میده و نمیتونه این بغض بزرگ رو تحمل كنه و بغض میتركه. بعد همین طور كه داره گریه میكنه، به اون آدمای غریبه دور و برش میگه :

چون مامان ندارم منو میزنید ؟ چون مامانم نیست دست روم بلند میكنید؟ اگه مامانم بود كه نمیتونستید اینكار و بكنید. اگه مامانم بود جرات نداشتید منو بزنید.

اگه مامانم بود... اگه مامانم بود... .

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
چهارشنبه 8/7/1388 - 19:28 - 0 تشکر 155387

 بنام خدا

سلام

بعد همچنان گریه میكنه. گریه ای كه دل سنگ رو هم میشكنه. خوشبختانه دل مادر سعید هنوز از سنگ سخت تر نشده بود و اونم میزنه زیر گریه و به زن داداشش كه با ناهید در ارتباط هست و شاید طرفدار اون میگه: برو بهش بگو برگرده، برو بهش بگو قول میدم رفتار سعید خوب بشه. برو بگو برگرده. قول میدم دیگه اذیت نشه... .

اینجاست كه خاله ی سعید هم احساساتی میشه و میگه:

 آبجیم داره از بین میره. برین آشتیشون بدین

تو رو خدا میبینید. میبینید یه لحظه گریه و ناراحتی مادر سعید برای همه مهم میشه و دوباره دختر بیچاره فراموش میشه. دختره كه میبینه بازم برای هیچ كس اهمیتی نداره و میره یه گوشه و دیگه مثل یه آدم بزرگ تو خودش گریه میكنه، بدون صدا . فقط از كنارش كه رد میشی میبینی بدنش تكون میخوره و هیچ صدایی نمیاد.

 میبینی قطرات اشك مثل دونه ی مروارید از گوشه چشاش روی گونه های نرم و ظریفش كه جای بوسه های مامانشه سر میخوره و دامن خوشگلش رو خیس میكنه. زانوی غم بغل كرده و حتماً تو این فكره كه چرا قسمتش این شده. چرا باید پدرش معتاد بشه و از مادرش جدا بشه.

وقتی مهمونی تموم میشه زندایی سعید به ناهید تمام ماجرا رو تعریف میكنه و میگه ازش چی میخوان.

 اما ناهید با 24 سال زندگی در كنار این خانواده و 7 سال زندگی مشترك با سعید دیگه میدونه این زندگی زندگی بشو نیست كه نیست. برای همین بازم به سفارش اطرافیان سعی میكنه دخترش رو فراموش كنه. كه

 مبادا به خاطر بچه دوباره تو دام این خانواده بیفته

ناهید حالا تو یه آموزشگاه رانندگی ثبت نام كرده و میخواد گواهینامه بگیره. در ضمن میخواد اون چند سال دبیرستان رو كه مونده رو هم بخونه و دیپلم بگیره و حتی دانشگاه بره.

اون خوب میدونه كه تمام این آرزو ها با برگشتن به خونه ی سعید بر باد میره.

دوباره بعد از چند وقت دخترش رو میارن پیشش. یه روز دخترش میگه مامان؟ مادرجون(مادرسعید) و عمه اینا میگن، تو چون میخواستی با یكی دیگه ازدواج كنی الان هم بر نمیگردی.

ناهید هم بهش میگه نه مامان جون. این بابات بود كه چون زن گرفته بود من ازش جدا شدم.

ناهید میبینه دارن دخترش رو شستشوی فكری میدن. اما میدونه این كارها برای فشار آوردن به اونه كه بگرده. اون فهمیده كه خانواده شوهرش دارن دست رو نقطه ی حساس اون میذارن. برای همین سعی میكنه با این چیزا احساساتی نشه.

ببینیدحالا تصمیم گیری چه قدر سخته. آیا مهم عاقبت بچه هستش؟ آیا مهم غم و رنجی هست كه بچه احساس میكنه؟ یا آیا مهم عاقبت خودمه؟ عاقبتی كه اگه بد بشه هم دوباره یه جور دیگه بچه غم و رنج احساس میكنه.

در پایان این قسمت هم از آرسو و آنشرلی گرامی به خاطر در اختیار قرار دادن عكسهاشون كمال تشكر رو دارم

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
پنج شنبه 9/7/1388 - 12:43 - 0 تشکر 155519

سلام جناب پارسا

با این تاپیک اشک همه رو در آوردینو چقدر با حوصله و قشنگ همه جزئیات را بیان کردین

امثال ناهیدها زیاده. من فکر میکنم قانون در این مورد باید اصلاح بشه (البته چند سال پیش در برنامه هزار راه نرفته نشون می داد که تعدادی وکیل و حقوق دان و ... در این خصوص فعالیت هایی دارن ) چون واقعا در دادگاهای خانوادگی داره در حق خانومها بی مهری میشه.

البته به قول دوستان، همیشه اونی که مظلومتره حقش پایمال میشه حالا خانوم باشه یا آقا!عنوان خوبی هم انتخاب کردین "آینه عبرت"ادامه بدین منتظریم

شنبه 11/7/1388 - 14:19 - 0 تشکر 156010

سلام

هیییییییییی....

 من بدونم مردم برا چی ازدواج می كنن!!!

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟

غروب پنج فصل سال را در خنده مي گريم خدا قوت دهد اين چشم هاي مهربانم را
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.