• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    • عبارت :
      تعداد درصفحه :
کد سوال : 2891
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : منظور از 12 اسباط چه كساني هستند؟
پاسخ : در قرآن کريم در چند آيه کلمه «اسباط» ذکر شده است. علامه طباطبايي در تفسير آيه 136 سوره بقره مي گويد: در ميان نسل حضرت اسماعيل به مجموعه اي از افراد که به يک پدر و مادر مي رسند قبيله مي گويند و به همه مجموعه ها قبائل گفته مي شود ولي در مورد بني اسرائيل، کلمه قبيله و قبائل به کار نمي رود بلکه به جاي قبيله سبط و به جاي قبائل اسباط مي گويند و بني اسرائيل 12 سبط داشتند. از سوي خداوند به اين اسباط 12 گانه وحي مي شد و اگر مراد از اين اسباط قبائل باشد، معناي وحي شد بر آنها، اين است که در ميان هر سبطي پيامبري بوده است و احتمالي هم هست که مراد از اسباط، 12 شخص از بني اسرائيل باشد و بر هر کدام از آنها وحي مي شده است V} (الميزان، ج 1، ص 312، تفسير آيه 136 بقره).{V در تفسير نمونه، ج 1، در تفسير آيه 136 سوره بقره، ص 345 آمده است: منظور از اسباط تيره ها و قبائل بني اسرائيل و يا فرزنداني است که از اولاد 12 گانه حضرت يعقوب به وجود آمدند. بنابراين منظور از اسباط، قبائل بني اسرائيل يا قبائل فرزندان حضرت يعقوب است که پيامبراني داشته اند نه خود فرزندان يعقوب تا گفته شود که آنها صلاحيت پيامبري نداشتند. مؤلف قاموس قرآن مي گويد: به نظر من مراد از اسباط اشخاص هستند نه قبائل (قاموس قرآن ماده سبط) بنابراين مي توان گفت که اسباط، 12 پيامبر از بني اسرائيل هستند.
کد سوال : 2892
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : براي من توجيه كنيد كه فرق بين زنا و ازدواج موقت چيست آيا فقط به اينكه يك جمله را ذكر كنيد زن ومرد به يكديگر حلال مي شوند؟
پاسخ : متعه (صيغه ) با زنا فرق دارد. چون در زنا نه عده اي وجود دارد و نه از نظر شرعي طرفين حقي بر گردن هم دارند و نيز اگر فرزندي از زنا متولد شد حرام زاده است و ارث نيز نمي برد. ولي متعه در حقيقت يك نوع ازدواج محدود است و داراي ضوابط و حقوق مشخص شده براي زوجين است . هم چنين در زمان عقد و يا عده , زن حق هيچ گونه مباشرتي يا ازدواج با شخص ديگر ندارد. پس ازدواج موقت مانند ازدواج دائم داراي عده - تعيين مهريه - اجراي عقد و صيغه - اذن پدر در صورت باکره بودن و بسياري از شرايط ديگر است و حکم فرزندان متولد از اين ازدواج نيز کاملا مشخص است فقط در زمان محدود مي باشد. در مورد اجراي صيغه عقد; با قصد انشائ و توجه به معاني كلمات عقد, طرفين مي توانند صيغه عقد را اجرا نمايند. در مورد سؤال دوم شما که آيا با يک جمله زن و مرد با هم حلال مي شوند در جواب مي گوييم. بلي، در صورتي که شرايط موجود باشد و با قصد ازدواج موقت صيغه آن خوانده شود با هم حلال مي شوند و اين حکم تعبدي است که از طرف شارع مقدس اين حليت حاصل مي شود. در ساير نظام های حقوقی نيز همين اعتبارات که در قالب عقود و ایقاعات و قرادادها صورت می پذیرد منشا اثر است.
کد سوال : 2893
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : چند وقتي است نسبت به اعتقادات و اصول دچار شك و ترديد شده ام مانند اينكه چرا خدا را مي پرستيم و نماز مي خوانيم و بسياري مسائل ديگر دليل اين شك و ترديد ها چست. و راه حل آن كدام است؟
پاسخ : مهم‏ترين محورهاى مطرح شده در نامه شما، عبارت است از: 1ـ شك و ترديد در همه چيز: توحيد و... ، 2ـ دلتنگى و اضطراب و اندوه مداوم، قبل از پرداختن به موضوعات، لازم است اين نكته را يادآور شويم كه «شك و ترديد مقدمه‏اى براى رشد و كمال فكرى است». بنابراين از بروز آن نبايد نگران بود. شك و ترديد انگيزه‏اى است كه موجب تلاش فكرى مى‏شود و آدمى را از نقاط تاريك، به وادى نور و روشنايى سوق مى‏دهد. پس بايد از اين انگيزه استقبال كرد و در جست و جوى راه كارهاى مناسب جهت حل مشكلات بود. البته اگر آدمى تسليم ترديدها بشود و براى رسيدن به حقيقت تلاش نكند، بديهى است كه در گرداب اوهام و ترديدهاى خويش غرق خواهد شد. بنابراين از بروز اين حالت ـ كه تقريبا مسأله‏اى متناسب با سن شماست ـ نگران نباشيد و با برنامه‏اى منظم و حساب شده، به رفع ترديدها و كشف حقيقت بپردازيد. ريشه اضطراب و دلتنگى شما را نيز در همين حيطه بايد جست و جو كرد. مى‏دانيد كه فطرت آدمى حقيقت طلب است و تا آن را نيابد، آرام نمى‏گيرد. به گفته مولوى : P}كز نيستان تا مرا ببريده‏اند{E}از نفيرم مرد و زن ناليده‏اند{P P}سينه خواهم شرحه شرحه از فراق{E}تا بگويم شرح درد اشتياق{P P}هر كسى كو دور ماند از اصل خويش{E}باز جويد روزگار وصل خويش{P آدمى آن روز آرام مى‏گيرد كه جرعه‏اى از زلال حقيقت بچشد و حلاوت آن را در دل خويش احساس كند. حال چگونه بايد حركت كرد تا اين ترديدها برطرف شده و جاى خود را به اطمينان بدهد. به گفته بزرگان براى كشف حقيقت و وصول به آن، دو كار لازم است: 1ـ سير فكرى و عقلانى، 2ـ تهذيب نفس و صفاى باطن. در مقوله اول بايد به تفكر منظم و مطالعه مناسب روى آورد. شما بهتر است دفترى را به مجموعه عقايد خود اختصاص داده و هر فصل را پس از تحقيق و تأمل و نتيجه‏گيرى، به اتمام رسانده و به فصل ديگر بپردازيد. از هر كجا كه مى‏خواهيد شروع كنيد، ولى بهترين شروع از خداست. آيا مى‏توان درباره قدرتى بزرگ و شعورى لايزال ـ كه جهان بر محور آن در حركت است ـ ترديد نمود؟ و اگر خدايى هست چرا يكى باشد؟ آيا نظم و هماهنگى شگفت‏انگيز هستى ترديدى در يگانگى طراح و خلاق اين عالم باقى مى‏گذارد؟ اين مختصر گنجايش بيان همه آنچه كه در باب خداشناسى است را ندارد لذا توصيه مى‏كنيم در اين زمينه با تعمّق و تفكّر منظم، به مطالعه كتاب‏هاى زير بپردازيد: 1ـ اثبات وجود خدا احمد آرام 2ـ بهترين راه شناخت خدا محمدى رى شهرى 3ـ اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 5 شهيد مطهرى 4ـ خدا در قرآن شهيد بهشتى 5ـ آفريدگار و آفريده ناصر مكارم 6ـ راه خداشناسى جعفر سبحانى مطالعه دقيق و منظم اين كتاب‏ها و بيش از همه تفكر درباره هستى و پديده‏هاى آن، شما را به اين نتيجه خواهد رساند كه جهان خدا دارد و اگر دارد يكى بيش نيست. البته نبايد انتظار داشته باشيد كه پس از اين مرحله، يقين كامل براى شما حاصل شود؛ زيرا تحصيل يقين راهى دشوار در پيش دارد كه پس از طى آن، مى‏توان به درجاتى از آن نائل آمد؛ ولى در اين مرحله «اطمينان» قابل حصول است. پس از اين مرحله، بايد قلب و دل را صفا داد تا نور حق در آن تجلى يابد. تخلق به اخلاق كريمه، پرهيز از رذايل و مراقبت از نفس، زمينه را براى اشراق نور حق فراهم خواهد ساخت. ايمان و اطمينانى كه از اين طريق به دست مى‏آيد، به مراتب بالاتر از آن حدى است كه در سير عقلانى و فكرى حاصل مى‏گردد. براى اثبات تلازم فطرى بودن و صدق يك چيز راههاى مختلفى وجود دارد يكى از آن روشها كه برهان زيست شناختى ناميده مى‏شود اين است كه گرايشات درونى و ذاتى انسان ربط دهنده درون و عواطف انسان با جهان خارج و واقعيات عينى است يعنى اگر مثلا كسى احساس تشنگى و اشتياق به آب مى‏كند در متن واقع آبى وجود دارد كه شبيه جذبه مغناطيسى از درون انسان را به سمت خود فرا مى‏خواند از اين طريق مى‏توان قياسى اين چنين ترتيب داد: 1 ) خداشناسى و خداجويى فطرى و طبيعى است. 2 ) در برابر هر امر ذاتى طبيعى واقعيتى در خارج هست. 3 ) خدايى واقعى وجود دارد. شبيه چنين استدلالى از نظر فلسفى نيز وجود دارد زيرا گرايش و كشش از امور تعلقى و ذات اضافه طرفينى است و حقايق اضافى و نسبى تقومشان به طرفين نسبت و تعلق است و بدون آنها امكان وجود ندارند. در عرفان نيز استدلال مشابهى وجود دارد و گويند « عشق فعلى بدون معشوق فعلى محال است » سير اين استدلال همان ماهيت امور اضافى است كه بدون وجود عاشق و معشوق محال است. براى آگاهى بيشتر ر. ك: 1- خدا در فلسفه (ترجمه الهيات دايرة‏المعارف فلسفى پل‏ادواردز)، بهاءالدين خرمشاهى 2- دروس كلام جديد، مصطفى ملكيان همين احساس دورى از خداوند خود از الطاف آن رب مهربان است و حكايت مى‏كند كه رشته ارتباط بين بنده و پروردگارش بريده نشده و هنوز شعاعى از انوار الهى در آينه دل مى‏تابد و اين خود بشارتى است: P}گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوند{E}نگاه دار سر رشته تا نگه دارد{P قلب انسان آينه انوار الهى است و گاهى در اثر غفلت‏ها و غرق شدن در روزمره‏گى و اشتغال بيش از حد نياز به امور دنيا اين آينه خداى نما زنگار مى‏گيرد و آن ارتباط مستحكم و ازلى سستى و نقصان مى‏پذيرد و در چنين حالى طبيبان روحانى و غمگساران دلسوز و الهى يعنى انبيا و اوليا(ع) راه معالجه و داروى اين بيمارى را در توبه و ذكر حق و اقبال به درگاه خداوندى دانسته تا در سايه اين ذكر و توجه و استغفار از خطاها و تقصيرها زنگار دل پاك گردد و انوار الهى در قلب انسان بتابد و بين بنده و خالقش صلح و آتشى برقرار گردد. تلاوت آيات نورانى قرآن نماز با حضور قلب دعاى با توجه و از سر اخلاص و همنشينى با دوستان شايسته و صالحى كه ديدنشان خداوند را به ياد انسان آورد و مطالعه زندگى مردان خدا و پاكان درگاه اله براى ايجاد ارتباط و كم كردن فاصله بين بنده و خدايش اثرى به سزا دارند. - در اين باره دو جهاد علمى و عملى لازم است؛ يعنى تلاش پيوسته در جهت معرفت هر چه بيشتر نسبت به خدا. و در عمل نيز ايجاد ارتباط و انس دائمى با او و تطبيق رفتار با خواست و رضاى خدا. مى‏بايست انسان عزم خود را جزم كرده و تصميم قاطع بگيرد هميشه تابع خواست خداوند بوده و همواره در صدد انجام تكاليف الهى باشد. چه در امورى عبادى و چه در امور اجتماعى و ديگر ابعاد زندگى. هر قدمى كه بر مى‏دارد و هر سخنى كه مى‏گويد و هر برنامه‏اى كه دارد نخست ببيند آيا رضاى خداوند در آن مى‏باشد يا نه والا از آن صرف نظر نمايد. در حديثى آمده است: «كمال در اين است كه انسان خواسته‏هايش را در مسير الهى قرار دهد ونيرويش را در جهت رضايت حضرتش صرف كند. در مرحله اول بايد انسان خود را مقيد به انجام واجبات و ترك محرمات نمايد و پس از مدتى كه بدين كار عادت كرد و انجام آن برايش آسان شده خود را مقيد به انجام مستحبات و ترك مكروهات نمايد و گرنه چنين تقيدى در قدم‏هاى اوليه آثار سوئى به دنبال خواهد داشت. به هر حال رعايت تقوا و انجام تكاليف الهى در هر مرحله‏اى خود زمينه ساز درك بيشتر و توفيق افزون‏تر و توجه و تقرب والاترى به ذات بارى تعالى خواهد بود. چنانكه در سوره «انفال آيه 29» آمده است: «يا ايها الذين آمنوا ان تتقوالله يجعل لكم فرقانا و يكفر عنكم سيئاتكم و يغفر لكم و الله ذوالفضل العظيم؛ اى اهل ايمان! اگر پرهيزگار بوده و تقواى الهى پيشه كنيد خداوند براى شما نيروى تشخيص حق از باطل قرار داده و بدى‏هاى شما را پوشانده و شما را بيامرزد و خداوند داراى فضل و رحمت بزرگ است». آرى اگر قدم‏هاى اوليه برداشته شود زمينه‏اى براى دريافت برنامه ادامه مسير فراهم مى‏شود. به قول شاعر: P}گر مرد رهى ميان خون بايد رفت {E}از پاى فتاده سرنگون بايد رفت{P P}تو پاى در راه نه و هيچ مترس{E}خود راه بگويدت كه چون بايد رفت{P و به تعبير خداوند تبارك و تعالى در قرآن كريم: «والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا؛ كسانى كه در راه ما تلاش نمايند ما ايشان را به راه‏هاى خويش هدايت مى‏كنيم». براى تقويت اين حركت و رشد آن توجه به چند نكته لازم است: 1- پرهيز از مجالست و همنشينى با اهل دنيا و دور از معنويت. چه آنكه از رسول اكرم(ص) نقل شده است كه فرمود: «به خاطر برخورد با اهل دنيا قلبم زنگار گرفته و مكدر مى‏شود و براى جبران آن روزى هفتاد مرتبه استغفار مى‏كنم». خداوند نيز در سوره «نجم آيه 29» مى‏فرمايد: «فاعرض عن من تولى عن ذكرنا ولم يردالا الحيوه الدنيا . پس از كسانى كه از ياد ما روى گرداندند و جز زندگى دنيا را نخواستند اعراض كن و روى بگردان». 2- محاسبه نفس كه هر شب يا هر هفته و يا لااقل هر ماه گذشته خود را بررسى نمايد و به تعبيرى به خود نمره بدهد. اگر كار شايسته‏اى انجام داده سپاسگزار بوده و از خداوند ادامه توفيق را بخواهد و اگر مرتكب خلافى شده استغفار نموده و تصميم بر ترك آن بگيرد. 3- بهره‏گيرى از ثقل اكبر و قرآن كريم و انس با آن. چه اين كه هم تلاوت و حفظ قرآن به انسان نورانيت بخشيده و معنويت مى‏دهد و هم آشنايى با معارف آن (هركسى در حد خودش حتى در حد ترجمه) موجب رشد روحى مى‏باشد. زيرا معارف قرآن و آياتش نسخه‏هايى است براى درمان دردها و مشكلات. گرچه در برداشت از آيات متشابه بايد جانب احتياط را پيشه كرد و آن را به اهلش واگذار نمود و گرنه ممكن است خود آن موجب گرفتارى گردد. بهره‏گيرى از ثقل اصغر و ائمه هدى(ع) و توسل به ايشان در اين باره بسيار مهم است. بايد توجه داشت كه توسل به حضرات معصومين(ع) هم خود توجه به حق تعالى و عالم ملكوت است و هم زمينه‏ساز بهره‏گيرى بيشتر از فيض ربوبى و كسب توفيقات بيشتر. بنابراين نمى‏توان چنين پنداشت كه به ائمه(ع) توسل داشته‏ايم ولى جوابى نگرفته‏ايم. زيرا همان توفيق توسل خود توجه به حق بوده است و مايه دورى از غفلت. پس خود جواب بوده است و چه بسا كه همين روحيه كمال خواهى و به دنبال معنويت بودن از آثار و بركات همان توسلات باشد كه بايد ادامه يابد. چه بسيارند كسانى كه از غفلت خود نيز غافلند و يا پس از توجه در صدد درمان بر نمى‏آيند. از اين رو بايد سپاسگزار نعمت‏ها و معنويات به دست آمده بود و درخواست استمرار و افزايش آن را از خداوند داشت. نيز تقويت ايمان و اعتقاد قلبى و عشق الهى بر آيند تقوا و پرهيزگارى است. هم چنان كه در بهاران نهال ناخشكيده شكوفه مى‏زند تقواى الهى انجام واجبات ترك محرمات و تهذيب نفس نيز بوستان دل را خرم و سرسبز نگه مى‏دارد و جوانه عشق الهى را در آن شكوفا مى‏سازد. بنابراين درگام اول بايد بر انجام واجبات و ترك گناهان استوارى نمود و در گام دوم به پالودن نفس از رذايل و آراستن به فضايل پرداخت و حب دنيا و تعلقات دنيوى را از ژرفاى ضمير بيرون راند آن گاه دل كانون عشق خدا مى‏شود و با اخراج شيطان نفسانيت و دنيا پرستى كه خانه دل را غصب نموده صاحب خانه در آن لانه مى‏گزيند. ناگفته نماند براى بسيارى از جوانان كه داراى جولان فكرى هستند و پيگير حالات معنوى خود مى‏باشند و به سالم‏سازى فضاى فكرى خود مى‏انديشند. اين‏گونه فراز و نشيب‏هاى روحى پيش مى‏آيد. اوج اين شك و ترديدها و هجوم «چرا»ها و «چگونه»ها در سال‏هاى نوجوانى و جوانى رخ مى‏نماياند. زيرا كه جوانى از يك سو هنگامه «نگاه نو» به سنت‏هاى گذشته و عادت‏هاى بزرگان است و از سوى ديگر هنگام پى‏ريزى بنيان فكرى و ترسيم آينده زندگى است. از جهت روحى و عاطفى نيز، از يك سو «وابستگى» به خانه پدر و مادر كم مى‏شود و از سوى ديگر هنوز «دلبستگى» به كانون گرم ديگر حاصل نشده است. در ميانه اين خلاء عاطفى هجوم افكار فزونى مى‏يابد. اما بايد دانست ديرى نمى‏پايد كه كشتى در ميانه امواج دريا به ساحت نجات لنگر مى‏اندازد و اگر در هنگامه طوفان آدمى به ياد خداوند دل خويش را آرام سازد و خود را در سفينه نجات اهل‏بيت قرار دهد به طور يقين، بحران‏ها به آرامش مى‏رسد و شك‏ها به يقين تبديل مى‏گردد. اين كه ما انسانها با خود مى انديشيم كه خداوند چگونه ماهيتي دارد به خاطر آن است كه ما در دنياى خود همواره با ماهيات سر و كار داريم. از همين‏رو ذهنمان عادت كرده است كه هر چيز را در قالب ماهيتى بنگريم و چون سخن از خدا به ميان مى‏آيد بلافاصله به دنبال قالبى ماهوى مى‏گرديم تا خدا را بدان سان و در آن شكل و قالب تصور نماييم. البته اين ويژگى ذهن ناورزيده و نا آشنا به حقايق فلسفى و وجود شناختى است ولى خرد ورزى فلسفى بر اين رهبرد خط بطلان مى‏كشد و اعلام مى‏دارد كه اين گونه خداانگارى از اساس نادرست است. زيرا خداوند وجود و هستىمحض و مطلق است و داراى ماهيت و چيستى نيست تا از چگونگى او سؤال شود. بنا براين خداوند وجود صرف و داراى جمله كمالات وجودى است. عين بلكه آنهاست و چند و چونى برايش متصور نيست. فكر و انديشه بشر, به ذات غيبي او راه ندارد و به جز تحير و سرگرداني يا انحراف و ضلال , بهره ديگري نخواهد داشت . ذات حق كه از آن به «هويت غيبيه»، «غيب ذات»، «مقام ذات»، «مرتبه ذات» و گاهي هم به الفاظ ديگر (مانند «عنقاء» و «غيب الغيوب») تعبير مي شود, وجود صرف است ; هيچ گونه حدي ندارد; از جميع تعينات - چه مفهومي , و چه مصداقي - مبراست ; نه نامي دارد و نه نشاني ; نه اسمي دارد, و نه رسم و صفتي ; نه با اسم يا صفتي مقيد است و نه با عدم آن اسم يا صفت ; نه با تعين خاصي متعين است و نه با عدم همان تعين . حتي با «اطلاق» و «عدم تعين» هم مقيد نيست ; زيرا «اطلاق» و «عدم تعين» نيز به جاي خود, نوعي تعين و قيد است و مقام ذات از آن هم منزه و مبرا است . اما تعينات اسمي و وصفي (اسما و صفات حق ) همه از مقام ذات متأثر بوده و در مقام تجلي به ظهور مي رسند. از اين رو به مقام ذات خداوند راهي نيست ; نه فكر بدان مقام راه دارد و نه عقل و نه وهم و كشف ارباب شهود. همهء اينها از اين مقام قاصر و در اين ميدان كاملا" عاجزاند. اگر قدم پيش بگذارند, حيران مي گردند و يا به راه ضلالت و خطا مي روند, علاوه بر نرسيدن , از آن دورتر هم مي شوند: «يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لا يحيطون به علما», (طه, آيه 110). ادراك بشر, به آنچه متعين است راه دارد; نه به ذاتي كه از همهء تعين ها بالاتر است و تعين ها همه متأخر از آن , بعد از آن و مخلوق آن هستند. اشاره نيز بدان مقام راه ندارد; چه اشارهء حسي باشد و چه اشاره ذهني, عقلي و وهمي . چگونه مي توان به ذاتي كه تعين ندارد, اشاره نمود؟ به همين جهت از فكر در «ذات حق» نهي شده است . امام علي بن موسي الرضا(ع) مي فرمايد: «... فليس الله عرف من عرف بالتشبيه ذاته , و لا اياه و حد من اكتنهه , و لا حقيقته اصاب من مثله , و لابه صدق من نهاه , و لا صمد صمده من اشار اليه ; پس , خداي را نشناخته , آن كس كه ذات او را به چيزي تشبيه كرده است و به توحيد او نايل نگشته , آن كس كه خواسته است به كنه ذات او برسد, و به حقيقت او نرسيده , آن كس كه ذات او را تصوير ذهني نموده است و به او تصديق نكرده است آن كس كه ذات او را حدي قائل شده و به جانب او روي نياورده است ; آن كس كه به ذات او اشاره نموده است ...», (كتاب التوحيد صدوق , باب التوحيد و نفي التشبيه , ص 34). حتي اگر عقل و عشق همگام باشند و با بلند پروازي هاي خود بخواهند, به سوي مقام ذات اوج بگيرند, راه به جايي نبرده، به حيرت خواهند افتاد، و بر عجز و قصور خود در اين ميدان با كمال شرمساري اعتراف خواهند كرد. ناگفته نماند براي قانع ساختن ذهن درباره حقايقي که فراتر از حس و قالب مادي هستند مي توان از روش مقايسه اي و فرض عکس و برهان عقلي محض استفاده کرد. مثلا وقتي مي گوييم خداوند از چه به وجود آمده، باز سؤال را نسبت به آن چيز قبلي ادامه بدهيم، تا آنجا که از نظر برهان عقلي به اين نتيجه مي رسيم که تسلسل باطل است و بايد به سرچشمه هستي معتقد شد و به تسلسل سؤال ها پايان داد و يا از فرض عکس استفاده کنيم که بر فرض که نتوانيم تصوري از خدا داشته باشيم آيا مي توانيم نبود خدا را اثبات کنيم؟ آيا حتي از نظر مادي ما به تمام منظومه ها و کهکشان ها دسترسي پيدا کرده ايم؟ و آيا از نظر عقلي اگر سرچشمه هستي فراتر از ماده نباشد آيا مي شود که ماده خود به خود به وجود آيد؟ و يا ازطريق مقايسه اي مي توانيم خودمان را قانع کنيم که حقيقت بسياري از واقعيت ها را به طور کامل درک نمي کنيم اما مطمئن هستيم وجود دارند. به طور مثال آيا حقيقت روح و گستره فعاليت هاي آن براي انسان به طور کامل آشکار است؟ اما با وجود کم اطلاعي ما نسبت به روح، وجود آن را به عنوان يک واقعيت مي پذيريم و برخي آثار آن براي ما مشهود است. نسبت به خداوند نيز بهترين روش تفکر در آثار و آيات اوست و روش روشن تر، رابطه محبتي و کشف شهودي با خداست که در حديث قدسي آمده است «قلب المؤمن عرش الرحمن» V}(مجلسي، محمد باقر، بحار، ج 55، ص 39).{V براي آگاهي به صفات خدا و قانع ساختن ذهن خود مي توانيم تصوري از صفات خدا در ذهن داشته باشيم و سپس «او» را از هر آنچه که در محدوده آمده منزه و پاک بدانيم تا به توحيد ناب دست بيابيم. براي آگاهي بيشتر ر.ک: مطهري، مرتضي، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 5، ص 138.
کد سوال : 2894
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : فردي در دانشگاه به بنده پيشنهاد ازدواج داده است و من به ايشان گفتم كه قصد ازدواج ندارم و اصرار ايشان باعث شده كه من در دانشگاه احساس امنيت ندارم و هم آبرويم در خطر است اين موضوع را فقط مادرم و دوستم در جريان هستند مرا راهنمايي كنيد جز اينكه به دانشگاه نروم چه راهي دارم؟
پاسخ : پيشنهاد ازدواج امري عادي است و گاهي اوقات اصرار ورزيدن نيز امري طبيعي است زيرا طرف مقابل (پسر) به هر دليلي فردي (دختري) را پسنديده است و دوست دارد با او ازدواج کند لذا تلاش مي کند، اصرار مي ورزد، از واسطه استفاده مي کند تا به هدف خودش برسد و اين امر نبايد موجب نگراني دختر شود چه اين که پيشنهاد ازدواج به يک دختر در واقع بيانگر ويژگي هاي مورد پسنديد او از نگاه ديگران است افرادي بايد نگران باشند که خواستگاري به سراغ آنها نمي آيد اما کساني که خواستگار دارند بايد خدا را شکر کنند که ويژگي هايي را در آنها قرار داده که از نظر ظاهري يا شخصيتي مطلوب ديگران هستند بر فرض هم که اين فرد با جواب رد شما بعد از مدتي منصرف شود فرد ديگري ممکن است به خواستگاري شما بيايد و چه بسا به طور همزمان افراد متعددي از شما خواستگاري کنند. بنابراين شما نبايد از خواستگاري ديگران و اصرار ورزيدن آنها نگران باشيد حق انتخاب همسر با شماست، مي توانيد انتخاب کنيد و جواب مثبت دهيد يا رد کنيد. اما اين که فرموديد احساس امنيت نداريد و آبرويم در خطر است منظور شما خيلي روشن نيست. مگر شما مورد تهديد قرار گرفته ايد که مي ترسيد و آبروي خود را در خطر مي بينيد اگر در خواستگاري آن فرد در حد يک تقاضاست و بر اين تقاضا و درخواست اصرار نيز مي ورزد طبعا شما نيز در صورت عدم تمايل جواب رد دهيد و به پافشاري او نيز هيچ توجهي نکنيد. اما اگر شما را تهديد مي کند به راهکارهاي زير عمل نماييد: 1. به او هرگز نگاه نکنيدو با بي اعتنايي و تکبر با او برخورد کنيد. 2. هيچگونه ارتباط کلامي، تلفني يا نامه نگاري با او نداشته باشيد. 3. تا آنجايي که امکان دارد از قرار گرفتن در معرض ديد او اجتناب کنيد. 4. حجاب خود را در مقابل او و ديگران بيش از پيش مراعات کنيد. 5. اگر در يک دانشگاه هستيد تا آنجايي که امکان دارد ساعات درسي خود را به گونه اي تنظيم کنيد که در يک کلاس با او قرار نگيريد و ساعات رفت و آمد شما با رفت و آمد او کمتر تلاقي داشته باشد. 6. در صورت امکان به دانشگاه ديگري به عنوان دانشجوي ميهمان منتقل شويد. 7. اگر مزاحمت هاي او آزار دهنده است و امکان انتقال از دانشگاه نيز ميسر نيست مي توانيد يک ترم مرخصي بگيريد. 8. در صورت امکان اگر خواستگاري مناسب و مطابق با معيارهاي مورد پسند شما و خانواده از شما خواستگاري کرد هر چه زودتر ازدواج کنيد و او را براي هميشه از خودتان مأيوس کنيد. توجه داشته باشيد تأخير انداختن ازدواج يا سخت گيري در انتخاب همسر درس خواندن در دانشگاه هاي مختلط و کلاس هاي مختلط که دختر و پسر در کنار يکديگر هستند و رواج فرهنگ ابتذال در جامعه چنين عوارضي را نيز دارد و اجتناب از همه اين عوارض اجتناب ناپذير است به نظر مي رسد به کارگيري راه کارهاي فوق و رعايت موازين شرعي و ازدواج به موقع نقش بسيار مهمي در جلوگيري از مزاحمت ها و پيشگيري از انحرافات دارد.
کد سوال : 2895
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : شيطان مرد است يا زن؟
پاسخ : 1. از آيات قرآن، تنها اين نکته به دست مي آيد که شيطان از گروه جنيان بوده و به دليل سرکشي در برابر دستور الهي از جايگاه والايي که در اين گروه از موجودات داشت رانده شد: «و اذ قلنا للملائکه اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس کان من الجن ففسق عن امر ربه؛ به ياد آوريدزماني را که به فرشتگان گفتيم براي آدم سجده کنيد. آنها همگي سجده کردند، جز ابليس - که از جن بود - و از فرمان پروردگارش بيرون شد» V}(کهف، آيه 50). {V در اين آيه شريفه و آيات مشابه ديگر، از نظر مؤنث و مذکر بودن جنس شيطان مشخص نشده است. 2. از آنجا که با توجه به آيه ششم سوره جن که در آن به «رجال من الجن» تعبير شده فهميده مي شود، طايفه جن نيز داراي مرد و زن مي باشند و از طرفي، همه صفات و اسماء نسبت داده شده به شيطان در آيات و روايات مذکر است، و نيز با توجه به اين قاعده زبان عربي که صفت و موصوف از جهات بسياري از جمله در مذکر و مؤنث، لازم است برابر باشند، از اين رو مي توان استنباط کرد که شيطان از جنس مذکر مي باشد. از جمله صفات منسوب به شيطان در قرآن کريم «خناس» و در روايات حارث مي باشد V} (تفسير نمونه، آيت الله مکارم، ج 7، ص 53، دارالکتب الاسلاميه).{V 3. به نظر مي رسد از مجموعه آگاهي هاي ضروري ما درباره شيطان، دليل پناهندگي انسان از او به خدا، دليل خناس بودن وي، نقشه ها، گام ها، دام ها، وسايل گوناگون وسوسه گري او، موانع نفوذ شيطان در انسان و از اين دست موضوعات بوده، از اين رو شايد بهتر باشد موارد ياد شده را در اولويت مبحث شيطان قرار دهيم. انشاءالله خداوند بزرگ ما را از دام هاي پنهان اين پديده خطرناک برهاند.
کد سوال : 2896
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : آيت‏الله بهاءالديني و بهلول چگونه شخصيت‏هايي بوده و هستند؟
پاسخ : آيت‏الله بهاءالديني از علماي بزرگ معاصر بودند و جزو ابرار به حساب مي آمدند. نام او سيد رضا بوده و در سال 1287 شمسي، نهم فروردين به دنيا آمد. پدرش سيد صفي الدين از خدمتگزاران آستانه مقدسه حضرت فاطمه معصومه(س) بودند. نسب آيت الله بهاء الديني به حضرت امام سجاد(ع) مي رسد. مادرش فاطمه سلطان است و از نوادگان ملاصدرا است. آيت الله بهاءالديني درباره کودکي خود مي گويد: «يک ساله بودم که افراد پاک طينت رادوست مي داشتم و خير و شر را مي فهميدم و بين آدم هاي خوب و بد فرق مي گذاشتم». آيت الله بهاءالديني دو ساله بود که به مکتب خانه رفت و حمد و سوره و اذان و اقامه و قرائت قرآن را ياد گرفت و پس از آن خواندن و نوشتن آموخت. در شش سالگي دوره مکتب خانه را به پايان رساند و به مکتب خانه ديگر رفت. آيت الله بهاءالديني از همان دوران بچگي نسبت به پول و امثال آن بي علاقه شد و با تمام وجود به درس خواندن پرداخت. آيت الله بهاءالديني بيش از دوازده سال نداشت که آمادگي خود را براي امتحان نزد آيت الله شيخ عبدالکريم حائري يزدي اعلام کرد و اين، نشان مي دهد که پيشرفت علمي اين نوجوان فوق العاده بود. پس از آن ايشان به تدريس شروع کردند و همه دروس حوزوي تا درس خارج را تدريس مي کردند. آيت الله بهاءالديني مراتب کمال و تهذيب نفس را قدم به قدم طي کردند و در پايان به توفيق الهي به مقامات والاي الهي نائل شدند. براي نمونه به برخي از نکته هاي جالب اشاره مي کنيم: آيت الله بهاءالديني شاگردي داشت که از نظر استعداد در مرتبه پايين بود ولي فردي متقي و زاهد بود. اين شاگرد کم استعداد وفات کرد. روزي در خدمت آيت الله بهاءالديني از آن شاگرد سخن به ميان آمد. آيت الله بهاءالديني گفتند: «اين آقا در عالم برزخ چنان رشد علمي کرده که حرفهايي مي زند که اگر در حياتش به او مي گفتند نمي فهميد. او درباره موضوعي در طهارت با ما بحث کرد و نظر ما را تغيير داد». اين مي رساند که آيت الله بهاءالديني چشم برزخيش باز بود و با برزخيان ارتباط داشته است. يکي از طلبه ها پس از بازگشت از سفر تبليغي با يکي از دوستان روحانيش روبرو مي شود واو را غمگين مي يابد. مي پرسد: چرا غمگين هستي؟ آن روحاني مشکل خود را بازگو مي کند. اين طلبه هر چه پول در جيبش داشت به او هديه مي دهد و پس از آن براي زيارت آيت الله بهاءالديني نزد او مي رود. وقتي که مي خواست بيرون بيايد آيت الله بهاءالديني مي گويد: صبر کن. طلبه صبر مي کند. آيت الله بهاءالديني به اتاق ديگري مي رود و برمي گردد و به آن طلبه مي گويد: تو امروز کار بسيار پسنديده اي کردي. آيت الله بهاءالديني مقداري پول به آن طلبه مي دهد. آن طلبه پس از خروج از بيت آيت الله بهاءالديني پول ها را مي شمرد و مي بيند درست به آن اندازه است که به آن روحاني کمک کرده بود. اين حادثه مي رساند که آيت الله بهاءالديني صاحب کرامت بودند. يکي از خصوصيات آيت الله بهاءالديني عبادت شبانه بود و هيچ وقت آن را ترک نمي کرد. ايشان مي گويد: يک شب در سال 1365 از شدت بيماري تصميم گرفتم نماز شب را نخوانم. نزديک صبح حضرت امام خميني را در خواب ديدم که مي گفت: بلند شو و مشغول تهجد باش. آيت الله بهاءالديني از نظر مراتب معنوي به جايي رسيده بود که حتي حيوانات هم با ايشان ارتباط خاص مي يافتند. روزي ايشان در روستايي ميهمان کسي مي شوند. وقتي نزديک خانه مي رسند، صاحب خانه گوسفندي را مي آورد و مي خواهد زير پاي آيت الله بهاءالديني سر ببرد. گوسفند از دست آن مرد فرار مي کند و به آيت الله بهاءالديني پناه مي آورد. آيت الله بهاءالديني به صاحب خانه مي گويد: اين گوسفند را نکش. آن مرد پنهاني آن گوسفند را مي کشد و به آقاي بهاءالديني خبر نمي دهد. وقتي که ناهار را آوردند، آقاي بهاءالديني از آن گوشت چيزي نخوردند. وقتي که از خانه آن مرد بيرون آمدند به همراهانش گفتند: امروز به ما سخت گذشت آن حيوان از من خواست او را نجات بدهم و نگذارم او را بکشند ولي از دست من کاري بر نيامد. براي مطالعه حالات و زندگي ايشان ر.ک: کتاب گلشن ابرار (حالات و زندگي ايشان) چاپ سازمان تبليغات اسلامي، ج2 نردبان آسمان (سخنراني هاي ايشان) حجت الاسلام والمسلمين جناب آقاي بهلول خراساني از واعظان بسيار قديمي ايران است. ايشان قبل از انقلاب، هر سال در قم ده روز سخنراني مي کردند و سخنراني ايشان بسيار جالب بود. آقاي بهلول هم اکنون در حدود يکصد سال دارند و در زمان رضاشاه پس از آن که رضاشاه دستور داد چادر را از سر زنان مسلمان بردارند، با رضاشاه مبارزه کرد و روزي در مسجد گوهرشاد در کنار حرم امام رضا(ع) بالاي منبر بر ضد رضاشاه و در مخالفت با کشف حجاب سخنراني مي کردند. مأموران رضاشاه مردم را در مسجد به رگبار گلوله بستند و بسياري از شرکت کننده ها را کشتند ولي به بهلول تير اصابت نکرد و زنده ماند. براي آگاهي بيشتر ر.ک: بهلول اعجوبه عصر
کد سوال : 2897
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا يك زنا زاده كه در تولدش نقشي نداشته است محكوم به جهنم است اگر آري پس نقش اختيار تفويضي و عدالت خدا كجا اجرا مي شود؟
پاسخ : درباره فرزند نامشروع (ولدالزنا) از دو ديدگاه سخن مى‏توان گفت: T}1- ديدگاه كلامى:{T در اين ديدگاه به اين گونه مسائل پرداخته مى‏شود: الف) آيا ولدالزنا مى‏تواند مانند ديگران مراتب كمال انسانى را طى كند؟ يا اصلاً نمى‏تواند؟ و با طى مراتب كمال براى او ممكن ولى مشكل‏تراست؟ مشهور متكلمين وجه سوم را پاسخ مثبت مى‏دهند. ب ) آيا اين نقصان براى فرزند نامشروع ظلم از ناحيه خداوند به او نيست؟ پاسخ متكلمين مركب از دو جزء است: اولاً: ظلمى اگر هست از ناحيه زناكار است نه خداوند. ثانيا: ترازوى عدالت الهى براى هر كس به حسب افعال اختيارى او و استعدادهاى ذاتى او است و عمل نيك از او (كه طى مراحل كمال براى اومشكل‏تر است) چه بسا بيش از همان عمل از ديگران پذيرفته شود و گناه او نيز به همان دليل كمتر از ديگران عذاب داشته يا زودتر بخشيده مى‏شود. تولد از زنا درست مانند تولد ناقص‏الخلقه است. چگونه اگر فرزند با دست فلج متولد شود امكانات جسمى او كمتر از ديگران است ولى به هرحال مى‏تواند راه تكامل را طى كند و در فعاليت‏هاى مادى و معنوى به درجات قابل توجهى برسد كه حتى برخى از افراد سالم به دليل تنبلى ياسستى به آن نمى‏رسند، فرزند نامشروع نيز مى‏تواند با تلاش و پشتكار و امداد از خداوند متعال به كمال مادى و معنوى برسد. T}2- ديدگاه حقوقى و احكام شرعى:{T در اين ديدگاه كه محل سؤال شماست، حقوق فرزند نامشروع بررسىمى‏شود. در اسلام مناصبى كه ولدالزنا از آن محروم است عبارتند از: 1- امامت جماعت، 2- شهادت در امور مهم، 3- قضاوت،4- افتاء (مرجع تقليد)، 5- ولايت‏فقيه. از مجموع مرجعيت، رهبرى و زعامت آنچه در اين باره وارد شده است مى‏توان دو نكته را برداشت كرد: 1- آن كه به طور معمول زمينه‏هاى لغزش و امكان خطا از چنين افرادى بيشتر است. 2- در چنين مناصبى (به جز مسأله شهادت در امور مهم كه فقط نكته اول را دارد) نوعى رهبرى و الگو قرار گرفتن نهفته است و رهبرى كسى كه نامشروع بودن ولادت او معلوم است هم مورد نفرت عرفى است و هم موجب اشاعه فحشا. ولدالزنا مى‏تواند عادل باشد و يا مجتهد شود و حتى اعلم از ديگران باشد اما شارع به همين نكته او را مرجع تقليدديگران يا ولى حكومت مسلمانان يا امام جماعت آنان نمى‏كند. قضاوت نيز در اسلام از شؤون حكومت است. قانون‏گذار اجتماعى كه بايد همواره مصالح عامه را لحاظ كند به دليل اين دو نكته اين مناصب را به فرزند نامشروع نسپرده است. در شهادت در امور مهم نكته اول دخيل است. در امور مهم كه بايد با شهادت شاهد يك تصميم‏گيرى مهم بشودشارع كه مصالح عامه را مد نظر دارد شرايط سخت‏ترى براى شاهد قرار مى‏دهد تا هر چه بيشتر قضاوت صحيح‏ترصورت گيرد. گرچه ممكن است در چند مورد حقى پايمال شود اما در مجموع قضاوت‏هاى امور مهم در طول تاريخ اين سخت ديگرى باعث صحت بيشتر قضاوت خواهد شد. در منصب قضاوت نيز شايد بتوان گفت هر دو نكته به صورت تقريبا يكسان دخيل‏اند. در امام جماعت و نيز افتاء وولايت گرچه نكته اول هم موجود است اما نكته دوم پررنگ‏تر است. براى مطالعه روايات پيرامون فرزند نامشروع مى‏توانيد رجوع كنيد: 1- وسائل‏الشيعه، ج 18، ص 275، باب 31 از ابواب الشهادات، حديث 1 و 3 2- وسائل‏الشيعه، ج 5، ص 397، باب 14 از ابواب صلاة الجماعة 3- وسائل‏الشيعه، ج 1، ص 165، باب 3 از ابواب الأسأر و ص 159، باب 11 از ابواب ماءالمضاف 4- وسائل‏الشيعه، ج 19، ص 164، باب 15 از ابواب ديات النفس 5- وسائل‏الشيعه، ج 15، ص 184، باب 75 از ابواب احكام الاولاد 6- بحارالانوار، ج 5، ص 281، باب 12 7- معارف اسلامى از ديدگاه دو مذهب، ترجمه دكتر جليل تجليل، نشر راى‏زن (ترجمه كتاب معالم‏المدرستين، علامه سيد مرتضى عسگرى). مقصود از عدل قراردادن هر چيز در جاي مناسب آن است , چنان كه اميرمؤمنان فرموده است : »العدل يضع الامور مواضعها; عدالت امور را در جاي خود قرار مي دهد«, (نهج البلاغه , حكمت 437). براساس اين تعريف , عدل الهي يعني آن كه خداوند متعال به اقتضاي حكمت خود جهان را به گونه اي بيافريند كه بيشترين خير و كمال , بر آن مترتب گردد و موجودات مختلف را كه اجزاء همبسته آن را تشكيل مي دهند به گونه اي بيافريند كه متناسب با آن هدف نهايي باشد. از سوي ديگر به دليل مفاد عدل الهي , عوالم هستي به گونه اي خلق شده اند كه هر يك با مرتبه وجودي خود متناسب بوده و به دليل وضعيت هر يك از عوالم , قوانين و سنن متناسب با آن وجود دارد. در اين ميان عالم مادي يا ناسوت يا عالمي كه ما در آن زندگي مي كنيم به گونه اي آفريده شده كه متناسب با مرتبه وجودي آن بوده و ازاين رو نظام خاصي بر آن حاكم است اختلافات , تغيير و تحول , حركت اثرگذاري و اثرپذيري و... از خواص لاينفك اين عالم به شمار مي رود. يكي از سنن اين عالم اثرگذاري و اثرپذيري موجودات در يكديگر است ; يعني , علل و عواملي در شكل گيري يك موجود اثر گذاشته و آن موجود از آن علل و عوامل تأثير مي پذيرد. مانند آن كه گياه شدن يك دانه بر اثر خاك , نور و آب بوده و بسته به كيفيت و چگونگي اين سه عامل گياه نيز متغير مي گردد. مثلا" ويژگي هاي فيزيولوژيك يا بيولوژيك در وضعيت جسماني يك نوزاد اثر مستقيم دارد, چنان كه ويژگي هاي روحي و رواني والدين در جنين تأثير قابل توجهي دارد مانند همين مثالي كه شما ذكر كرديد به دليل وضعيت خاص انعقاد نطفه يك جنين از راه غيرمشروع و همچنين روحيه حاكم بر مادر نسبت به پديد آمدن چنين فرزندي , نوزاد متولد شده از راه گناه , گرايش هاي قوي تري نسبت به گناه دارد و اين به دليل سنن و قوانين متناسب بر عالم مادي است كه يك سلسله علل و عوامل در موجودي اثر گذاشته و آن موجود نيز از اين سلسله علل و عوامل اثر مي پذيرد. اما در عين حال , در ميان موجودات خاكي , انسان از ساختار و ويژگي خاصي برخوردار است و آن نيز به دليل تركيب حقيقت انساني است كه معجوني از اين سو جسم و آن سو يعني روح مي باشد. مكانيزم وجود آدمي به صورتي تعبيه شده است كه مي تواند در مقابل يك سلسله علل و عوامل در اين دنيا مقاومت كرده و از آنها متأثر نگردد بلكه جلوي روند تأثيرگذاري آنها را بگيرد. به دليل وجود آگاهي , انتخاب , آزادي و اراده در آدمي , وي مي تواند علي رغم قرار گرفتن در يك فشار مستقيم از علل و عوامل مادي و فرامادي , مقاومت كرده و روند اثرگذاري آنها را خنثي نمايد. يك فرد زنازاده مي تواند با تعميق آگاهي و انتخاب راه درست و عمل بر طبق آن برخلاف جرياني حركت نمايد كه والدين او, براي او به وجود آورده اند, بلكه مقابله با اين جريان طبيعي مقاومت زيادي مي خواهد و سختي هاي فراواني را فراروي انسان قرار مي دهد ولي خداوند متعال به دليل همين فشارها, اجر كسي را كه برخلاف روند عمومي خويش به سوي صلاح و اصلاح تغيير داده دوچندان خواهد كرد. اگر فرد زنازاده به دليل اثرگذاري گناه آلود والدين خويش جبرا" به سوي گناه فرومي غلطيد آيا مجازات او معني داشت ؟ كيفر الهي در جايي مطرح است كه در مقابل انسان راه خوب و بد وجود داشته و او توانايي بر انتخاب و عمل به يكي از دو طرف را داشته باشد تا بتواند مورد مؤاخذه قرار گيرد. پس همين كه نسبت به فرزند زنازاده بحث جزا و كيفر مطرح مي شود, دليل است بر اين حقيقت كه وي داراي اراده و اختيار بوده و مي توانسته مسير خويش را تغيير دهد. بنابراين , تولد نوزاد از راه غيرمشروع خلاف نظام عالم مادي نبوده و از اين رو برخلاف عدل الهي نيست , وجود آزادي و اراده و آگاهي در فرد زنازاده اي به اقتضاي سنن حاكم بر وجود آدمي است و اين خود از عدل الهي به شمار مي رود, كيفر فرد زناكاري كه علي رغم وجود اختيار و آگاهي مي توانسته راه خود را تغيير دهد و نداده است نيز در چارچوب عدل الهي است .
کد سوال : 2898
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چرا پيامبر اسلام فرمودند لعنت خدا بر حكم بن عاص و هر كه از صلب او خارج شود (مروان بن حكم)چگونه ممكن است ما سرنوشتي محتوم براي كسي كه هنوز پا به دنيا نگذاشته است قائل شويم. مگر دوران طفوليت دوران معصوميت نيست پس چرا ايشان در دوران كودكي او را به شكل وزغ ديدند آيا اين گونه قضايا با عدل خدا و اختيار تفويضي تنافر دارد؟
پاسخ : 1. لعن و تشبيه مطرح شده در پرسش، در منابع گوناگون از جمله در کتاب شريف «الغدير» آمده است: «... لعن علي ابيه و علي من يخرج من صلبه؛ پيامبر(ص) بر پدر مروان؛ يعني حکم بن عاص و بر کسي که از صلب او خارج شود؛ يعني مروان بن حکم، لعنت کرده است» V} (الغدير، احمد الاميني، ج 8، ص 367، مرکز الغدير للدراسات الاسلاميه).{V نيز درباره تشبيه ياد شده آمده است: «... کان لا يولد لاحد بالمدينه ولد الا اتي به الي النبي(ص) [فدعاله] فادخل عليه مروان بن حکم فقال: هو الوزغ ابن الوزغ، الملعون ابن الملعون؛ هيچ بچه اي در مدينه به دنيا نمي آمد، مگر آن که نزد پيامبر(ص) آورده مي شد و آن حضرت هم براي او دعا مي کرد، زماني که مروان را نزد او آوردند فرمود: او، وزغ، فرزند وزغ، ملعون، فرزند ملعون است» V} (همان، ص 368).{V 2. درباره اين عبارت پيامبر(ص)، نکاتي قابل تأمل است: الف) حضرت رسول و نيز ائمه(ع) داراي علم لدني بوده و از گذشته، حال و آينده با خبرند V} (اصول کافي، ج 1، ص 388).{V ب ) حضرت رسول(ص) به دليل علم لدني خويش، آينده مروان بن حکم را مي دانست و نظر او در خصوص طينت مروان مرتبط با دوران پس از بلوغ او بوده است نه دوران طفوليت وي. ج ) آگاهي پيامبر(ص) بر رويدادهاي آينده دنيا که در باور ما مسلمانان، امر مسلمي است، هيچ گاه به معناي سلب اختيار از کساني نخواهد بود که آن حوادث، از آنها سر مي زند. او به دليل علم خداداديش، تا بي کران هستي را نظاره مي کند، ولي چنين امري، چه ارتباطي به سلب اختيار از انسان ها دارد. او به دليل ذکر شده، مي داند که مثلا مروان بن حکم، با اختيار آزاد، و به دور از هر عامل کنترل قهري، راه سرکوب مسلمين خالص را در پيش خواهد گرفت و جامعه اسلامي را از روند تکاملي خود باز خواهد داشت. نيز براي دست يابي به قدرت حکومت و سلطه نا به حق بر جامعه، حمام خون به راه خواهد انداخت و... آيا مشاهده افق آينده سرنوشت يک انسان به وسيله پيامبر(ص) که سينه مالامال از علوم الهي او بر مي خيزد، راه را بر حرکت اختياري وي مي بندد؟ د ) لعنت اشاره شده در سخن پيامبر(ص) نيز متوجه چنين مجموعه انسان هاي متوحشي است که براي دستيابي به سلطه بي منطق خود بر آحاد جامعه از هيچ رفتار غير انساني، خودداري نمي کردند،
کد سوال : 2899
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : انسان مسلما در زندگي خود با افراد زيادي اشنا و دوست مي شود و ممكن است بعضي از اين افراد را دوست بدارد. گاهي اين علاقه و دوستي شدت مي يابد تا حدي كه انسان كاملا خود را وابسته به ديگري مي داند منظور حتي مرد ديگري است. به علت برخورد زياد گاهي اين علاقه به گونه اي مي شود كه تمام افكار شخص را آن طرف مي گيرد و عشق به وجود مي آيد. طوري كه انسان خاطر خواه او مي شود حال مي خواستم بپرسم بين اين علاقه بسيار زياد و عشق به خدا تناقضي وجود دارد؟در حالي كه فكر مي كنم كه خدا را بيشتر از ديگري دوست دارم ولي عشق به ديگران را به گونه اي محسوس تر احساس مي كنم و مي ترسم اين عشق باعث دوري از خدا شود ضمنا مي خواستم بدانم اين عشق به همنوع در اسلام مورد مذمت است يا نه؟در حالي كه احساس مي كنم شايد اين عشق حجاب شود گاهي هم عشق خود را سالم احساس مي كنم در كل نظر اسلام راجع به اين گونه عشقها چيست . اين عشق به حدي است كه اگر چند روزي آن طرف را نبينم احساس دلتنگي مي كنم البته اين موضوع من را نگران كرده است. كه در راه غير مستقم باشم.مرا راهنمايي كنيد؟
پاسخ : علاقه و عشق محصول توجه به كمال است. آدمى زمانى كه در چيزى و يا كسى كمالى را مى‏بيند، به آن علاقه‏مند مى‏گردد و اگر كشش به هر دليل قوى باشد، اين علاقه (اصطلاحاً) به عشق منجر مى‏گردد. آنچه كه در اين وادى فراگير است، همان يكسونگرى و مبهوت شدن به يك جهت و جنبه است. ممكن است صرفاً كسى به جهت صدا و يا رنگ و يا حتى حركتى به كسى يا چيزى علاقه‏مند شود و به جانب او گرايش پيدا نمايد. در حالى كه صدها عيب در آن وجود دارد. به گفته حكيمان: «حب الشى‏ء يعمى و يصم ؛ دوست داشتن چيزى، آدمى را كر و لال مى‏كند». تقريباً در تمامى به اصطلاح عشق‏هاى مجازى اين ضعف وجود دارد كه مجذوب شدن به خصلتى، آدمى را از جنبه‏هاى ديگر باز مى‏دارد. از همين‏رو است كه گفته‏اند: عاشق خيال معشوق خويش را بيشتر از خود معشوق مى‏خواهد. ريشه اين مطلب آن است كه حقيقت عشق متعلق به عالم ماده نيست؛ بلكه مربوط به كمال مطلق است كه هيچ نقص و عيبى در او راه ندارد. انسان بالفطره عاشق خدا و طالب او است و اصولاً زمينه عشق در انسان براى عشق الهى و رسيدن به محبوب مطلق است. موجودى مى‏تواند معشوق حقيقى انسان قرار گيرد كه هر چه از او مشاهده مى‏كند، زيبايى و كمال باشد و هيچ نقص، عيب و بدى در او وجود نداشته باشد و چنين موجودى جز خداوند متعال نيست. با توجه به اين موضوع، عشق انسان به موجودات مادى، عشق حقيقى نيست، بلكه عشق مجازى است؛ زيرا جز خدا هيچ موجودى قابليت معشوق بودن را ندارد وانسان عاشق، خود به اين مطلب واقف است كه معشوق مجازى او، عيب‏هاى فراوانى دارد كه مانع عشق ورزيدن به او مى‏شود و در مى‏يابد كه اين معشوق مجازى، لياقت و قابليت عشق‏ورزى را ندارد؛ اما از طرفى بعضى از كمالات و زيبايى‏ها را در او مى‏بيند كه در حقيقت برگرفته از جمال و كمال محبوب حقيقى است و به عشق ورزيدن هم نياز دارد. اين جا است كه به معشوق خيالى رو مى‏كند و به او عشق مى‏ورزد؛ زيرا مى‏بيند معشوق مجازى او قابليت اين عشق را ندارد و مانند مجنون وقتى به ليلى مى‏رسد، عشقش خاموش مى‏شود؛ زيرا آنچه او به آن عشق مى‏ورزيد ليلى نبود؛ بلكه خيال ليلى بود كه از هر نقص و عيبى مبرا بود و هر جمال و كمالى را داشت. از اين رو فقط در عشق به خداى متعال است كه انسان پس از وصول و مشاهده، نه تنها عشقش فروكش نمى‏كند، بلكه بيشتر مى‏شود؛ زيرا هر چقدر انسان به خدا نزديك‏تر مى‏شود، كمال و جمال بيشترى مشاهده مى‏كند. با توجه به اين حقيقت و انديشيدن كامل درباره آن، اميد است بتوانيد راه حل مشكلى را كه مطرح نموده‏ايد دريافته و مجاز را پلى براى رسيدن به حقيقت قرار دهيد؛ چراكه عشق ورزيدن جز به او، همه‏اش خسارت است و تباهى. بنابر اين چشمان خويش را باز كرده و به دنبال اين گونه عشق‏ها نرويد. P} عشق‏ها كز پى رنگى بُود {E} عشق نَبود عاقبت ننگى بُود {P گرچه نمي توان زمينه سازي عشق مجازي براي عشق حقيقي را منكر شد; اما اين بحث اگر به درستي برداشت نشود, ممكن است بدآموزي هايي داشته باشد. سخن بعضي از عرفا در اين مورد به معناي اين است كه اگر كسي در عمر خود يك بار گرفتار عشق مجازي شد و احيانا" همين شخص بعدا" در مسير سلوك معنوي قرار گرفت , به جهت آشنايي با پديده ي عشق , زودتر از ديگران مي تواند عشق به خداوند متعال حاصل كند. اين مطلب گرچه نكته هايي دارد اما مورد قبول همه عارفان نيست و در روايات نيز چنين مطلبي ديده نمي شود. نكته ديگر آنكه اگر كسي فرضا" بخواهد از اين راه عشق را تجربه كند لازم نيست به سمت حرام برود مي تواند با عشق به پدر و مادر و يا محارم ديگر اين مسير را طي نمايد. ب ) آدمي موجودي است شيفته محبت كردن و محبت ديدن . البته به مقتضاي سن , روزي به سينه مادر عشق مي ورزد و روزي به اسباب بازي و روز ديگر به هنر و ... در حقيقت به هر مقدار كه رشد عقلاني و رواني فرد كامل گردد, عشق ورزي او نيز متحول شده و به فراز بالاتري صعود خواهد كرد. اين تمايل در همه افراد يكسان نيست ; برخي در همان سطح ابتدايي باقي مي مانند و برخي نيز صعود را ادامه مي دهند. جاذبه ها و كشش هاي مختلف حيات جملگي براي به حركت درآوردن آدمي است تا او وارد صحنه عمل شود و در اين سير از »بودن « به »شدن « برسد. گرچه برخي در همين جاذبه ها مي مانند و حركتي به جانب بالا نمي كنند; ولي برخي نيز خسته دل در تمناي محبتي عميقند و تا آن را در نيابند آرام نمي شوند. آري: «المجاز قنطره الحقيقه ; مجاز پل حقيقت است». دل باختگي هاي گذراي زندگي , پلي است تا آدمي ظرفيت دل باختن به حقيقت هستي را دريابد و آن گاه است كه آرام خواهد گرفت : »الا بذكر الله تطمئن القلوب «. نظامي گنجوي در پايان ماجراي ليلي و مجنون سخن حكيمانه اي را آورده كه در واقع تمام داستان را براي همين نكته سروده است . گويد: وقتي ليلي در بستر مرگ افتاد وصيتي براي مجنون به مادر خود كرد و گفت : به او بگو عاشق چيزي باش كه جاودان و ماندگار است , نه شيفته و دلباخته كسي چون من كه هيچ چيزش در اختيار خود نمي باشد و همواره در معرض مرگ و زوال و دستخوش تحول و بي قراري است . به گفته اقبال لاهورى: P}نعره زد عشق كه خونين جگرى پيدا شد {E}حسن لرزيد كه صاحب نظرى پيدا شد{P و به گفته حافظ : P}يك قصه بيش نيست غم عشق وين عجب {E}كز هر زبان كه مى‏شنوم نامكررست{P P}عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده {E}به جز از عشق تو باقى همه فانى دانست{P P}سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد {E}تا روى در اين منزل ويرانه نهاديم{P P}اى دل مباش يكدم خالى زعشق و مستى{E}وانگه برو كه رستى از نيستى و هستى{P و بالاخره : P}با مدعى مگوييد اسرار عشق و مستى{E}تا بى‏خبر بميرد در درد خودپرستى{P P}عاشق شو ارنه روزى كار جهان سرآيد{E}ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستى{P P}قلم را آن زبان نبود كه سرّ عشق گويد باز {E}وراى حد تقريرست شرح آرزومندى{P عشق داراي حكم تكليفي نيست , ليكن هر عشق و گرايشي انسان را به نوعي كنش و عمل مي كشاند. بنابراين عشق الهي به انسان مسير الهي مي بخشد و عشق شيطاني فرد را در سبيل شيطان قرار مي دهد. منظور از عشق الهي فقط دوست داشتن خدا نيست , بلكه دوستي خدا و هر كس و هر چيز كه خدا دوست دارد. در مثل آمده است كه مؤمن فرزند خود را دوست مي دارد, ولي اين علاقه بايد براي خدا و در مسير او باشد. لذا مؤمن از هر عشقي كه در مقابل عشق به خدا قرار گيرد, نه در طول آن , مي پرهيزد. مگر در نماز نمي خوانيد: »الحمدلله رب العالمين ; همه ستايش ها از آن خداوندي است كه پرورش دهنده جهانيان است «. يعني , هر چيز قابل ستايشي و هر زيبايي از اوست . پس بايد او را شناخت و به او عشق ورزيد. براي شناخت خداوند, قرآن را خوب بخوانيد; مخصوصا" آياتي كه در آن آدمي را به تدبر در طبيعت و در زيبايي ها و ظرافت هاي خلقت دعوت مي كند. در درخشش خورشيد, در آسمان آبي , شب هاي پر ستاره و ... مي توان جلوه هايي از هنر, عظمت , زيبايي و ... را ببينيد. حال آيا كسي جز او براي عشق ورزي سزاوار است؟ عشق به خدا, گوهري بي بديل است كه به آساني به كف نمي آيد. متاعي ارزشمند است كه بر سر هر كوچه و بازار نمي فروشند. قلبي صاف , روحي آماده و تفكري عميق مي خواهد تا آدمي را بر ساحل عشق به خدا نشاند, تا آن جا كه بگويد: »خدايا! تو را نه به خاطر ترس از دوزخ و نه به طمع بهشت ; بلكه به خاطر آن كه براي عبادت سزاواري , پرستش مي كنم «, (حضرت اميرالمؤمنين علي »ع «) ج ) مسلما" ماندن در اين حالت گردابي خطرناك است . اما نحوه درمان نسبت به افراد و شرايط متفاوت است و نمي توان با يك نسخه كلي مسأله را حل كرد. در عين حال شخص با يك اراده قوي مي تواند نسبت به اين مسأله بي تفاوت شود و آن را از خود دور سازد, به ويژه آن كه غالب اين گونه عشقها مانند رگبار بهاري است كه بسيار تند و رعد آسا و در عين حال زودگذر و مقطعي است . عامل اساسي ديگري كه عشق الهي را افزون و عشق هاي پوچ و مجازي را از بين مي برد »معرفت خدا« است . غايت اين خلقت معرفت خداست ; و معرفت يك راه و دو راه ندارد. حكما گفته اند: »الطرق الي الله بعدد انفاس الخلايق ; راه ها به سوي خدا به اندازه نفس هاي آفريده ها است «. گرچه مجموعه راه هاي وصول به معرفت الله را در يك تقسيم بندي كلي سه راه دانسته اند : 1- راه عقل و برهان هاي فلسفي , 2- راه دل و فطرت , 3- راه طبيعت . اينها همه راه هاي معرفت خدا هستند; بدين معنا كه عقل و دل به وجود او گواهي مي دهند. اما شهود و وصول به خداوند راهي بس دشوار و سنگين است , و حاصل آن نيز به اندازه ي همه هستي ارزشمند است . براي رسيدن به شهود حقيقت بايد منازل و مقاماتي را طي كرد كه گفته اند: »ان بين العبد والحق الف مقام من نور و ظلمه ; بين بنده و حق هزار مقام از نور و ظلمت است «. توكل بر خداوند, حةسن ظن به او, استعانت از خداوند و توسل به اهل بيت (ع ), پالايش نفس از رذائل , همراهي با استادي وارسته , التزام به احكام شريعت , مطالعه ي كتبي كه راجع به خداشناسي و صفات او نوشته شده و مطالعه ي حالات و زندگي نامه ي عرفا در اين امر بسيار مؤثر است . د ) درست است كه كلمه «عشق» در قرآن نيامده ; اما قرآن مي فرمايد: »والذين آمنوا اشد حبا" لله; كساني كه ايمان آوردند حب و محبت و علاقه شديدتري به خدا دارند«, (بقره , ايه 165). و يا مي فرمايد: »يحبهم و يحبونه ; [خدا] آنان را دوست دارد و آنان خدا را دوست دارند«, (مائده , آيه 54). نجواهاي عاشقانه نيز در قرآن زياد است مانند: »يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لاتقنطوا من رحمه الله«, (زمر, آيه 5). »يا عبادي الذين آمنوا ان ارضي واسعه فاياي فاعبدون «, (عنكبوت , آيه 56). »واذا سالك عبادي عني فاني قريب اجيب دعوه داع اذا دعان «, (بقره , آيه 186). »نبي عبادي اني انا الغفور الرحيم «, (حجر, آيه 49). البته در روايات واژه ي عشق به دو گونه مطرح شده است . 1- نكوهش از عشق هاي مبتذل : امام صادق (ع ) در پاسخ به سؤالي درباره عشق فرمود: »قلوب حلت عن ذكر الله فاذاقها الله حب غيره ; دل هايي كه از ياد خدا خالي گردد خدا محبت غيرخود را به آنها مي چشاند«, (ميزان الحكمه , ج 8, ص 3788). »من عشق فكتم وعف و مات مات شهيدا"; هر كه عاشق شود پس آن را پنهان دارد و عفت بورزد و بميرد شهيد مرده است «, (ميزان الحكمه , ج 8, ص 3788). P}عشق هايي كز پي رنگي بود{E}عشق نبود عاقبت ننگي بود{P 2- تجليل از عشق هاي متعالي : الف ) »افضل العباد من عشق العباده و عانقها; برترين بندگان خدا كسي است كه به عبادت حق تعالي عشق بورزد و در عشق ورزي عبادت را در آغوش بگيرد و خود را به آغوش عبادت بسپارد«. ب ) »ان ههنا لمصارع العشاق ; اين جا (سرزمين كربلا) جايي است كه عاشقان الهي در آن بر زمين فرود مي آيند«, (سفينه البحار, ج 2, حرف »عين «). اساس آفرينش جهان , عشق حق به جمال و جلوه ي خويش است ; زيرا, حب ذات يكي از اسباب عشق است . خداوند نيز به عنوان برترين موجود, به دليل عشق به ذات و جلوه ي جمالش , جهان را پديد آورد: »كنت كنزا" مخفيا" فأحببت أن أعرف فخلقت الخلق لكي أعرف ; گنج پنهاني بودم كه دوست داشتم شناخته شوم , پس آفريدگان را آفريدم تا شناخته شوم «, (سخاوي , مقاصد الحسنه , چاپ هند, ص 153). P}گنج مخفي بد ز پرتي چاك كرد{E}خاك را روشن تر از افلاك كرد{P بنابراين نخستين كسي كه عشق ورزيد, خداي تعالي بود, (ابوالحسن ديلمي ; عطف الألف المألوف علي اللام المعطوف , تحقيق و مقدمه , ج . ك . قاديه , مطبعه المعهد العلمي الفرنسي للاذثار الشرقيه , قاهره , 1962 م , ص 28). خداوند متعال بر اساس همين عشق به خويش است كه مخلوقاتش را نيز دوست مي دارد, (ر.ك : علامه طباطبائي , الميزان , جلد 1, ص 411). عارف واصل عين القضات همداني مي گويد: »دريغا به جان مصطفي , اي شنونده ي اين كلمات ! كه خلق پنداشته اند كه انعام و محبت او با خلق از براي خلق است , نه از براي خلق نيست ; بلكه از براي خود مي كند كه عاشق , چون عطايي دهد به معشوق و با وي لطفي كند. آن لطف نه به معشوق مي كند كه آن با عشق خود مي كند. دريغا از دست اين كلمه ! تو پنداري كه محبت خدا با مصطفي , از براي مصطفي است ؟ اين محبت او از بهر خود است «, (تمهيدات , به تصحيح عفيف عيران , تهران , انتشارات منوچهري , ص 217). چنان كه مبدأ عالم خداوند متعال است , مبدأ عشق نيز اوست . عشق مانند وجود, از ذات حق به عالم سرايت كرده است . عشق انسان زاييده ي عشق خداست . P} توبه كردم و عشق همچون اژدها{E}توبه وصف خلق و آن وصف خدا{P P}عشق ز اوصاف خداي بي نياز{E}عاشقي بر غير او باشد مجاز{P (مثنوي , دفتر 6, ابيات 970 - 971) در پايان ذكر چند نكته را مفيد مي دانيم : 1. نشانه هاي عشق حقيقي : از مجموع آيات و روايات و سخن عارفان و اصل , مي توان نشانه هاي عشق حقيقي دريافت . دانستن اين علايم انسان را قادر مي سازد تا عشق خود را ارزيابي كند. ما به اين نشانه ها در دو قسمت عشق انسان به خدا, و عشق و محبت خداوند به انسان به صورت كلي و اجمالي اشاره مي كنيم : 1- نشانه هاي عشق انسان به خداوند: - خدا را بر همه ي محبوب هاي خود ترجيح دهد; - در باطن و ظاهر مطيع خدا باشد; - در همه ي امور موافق او باشد; - اولياي خدا را به خاطر او دوست بدارد; - لقاي خدا را بر بقاي خود ترجيح دهد; - هر چيزي را در برابر عشق به خداوند حقير شمارد; - همه ي اوقات , مستغرق ذكر خدا باشد; - آسايش و آرامشش در قرب او باشد; - از حضرت حق راضي و خشنود باشد; - به كلام محبوب (قرآن ) عشق ورزد; - با مال و جان در راه محبوب مجاهده كند; - بر خلوت و مناجات با محبوب , حريص باشد; - عبادت براي او آسان باشد; - همه ي بندگان مطيع وي را دوست بدارد و بر همه رحيم و مشفق باشد و همه ي كافران و عاصيان را دشمن بدارد. براي آشنايي تفصيلي ر.ك : محمدرضا كاشفي , آيين مهرورزي , قم , مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي , چاپ سوم , 1378 ش , ص 85 - 98. 2- علايم عشق حق به بنده : - وجود نشانه هاي عشق انسان به خداوند; - محبوب دوستانش مي شود; - توفيق طاعت پيدا مي كند; - سنگيني خدمت از دوشش برداشته مي شود; - به قدر نياز به او عطا مي كند; - بلاي بنده را بسيار مي كند; - معايب بنده را مخفي مي كند و ظاهر نمي سازد; - به بنده قلب سليم عطا فرموده , اخلاق او را نيك مي گرداند; - دنيا را مبغوض بنده اش مي سازد; - او را به حلم و آرامش مزين مي كند; - صدق و راستي را به او الهام مي كند; - دانش و علم را بر ذهنش خطور مي دهد; - عبادت نيكو را به او ارزاني مي دارد; - امانت را محبوب بنده مي سازد. (ر.ك : آيين مهرورزي , همان , ص 102 - 103 و عطف الالف , همان , ص 89 - 94 و احياء علوم الدين , همان , ج 4, ص 304 و محمدي ري شهري , ميزان الحكمه , قم , مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي , چاپ اول , 1403 ق - 1405 ق , ج 2, ص 222 - 224). P} يا رب ز شراب عشق سرمستم كن{E}و ز عشق خودت نيست كن و هستم كن{P P}از هر چه ز عشق خود تهي دستم كن{E}يكباره به بند عشق پابستم كن{P (باباطاهر) حقيقت عشق مجازي جز طغيان شهوت نيست . عشقي كه از مبادي جنسي و حيواني سرچشمه مي گيرد, به همان هم خاتمه مي يابد و افزايش و كاهش آن بيش تر به فعاليت هاي فيزيولوژيكي دستگاه تناسلي بستگي دارد كه قهرا" در سنين جواني بيش تر بروز مي كند و با پا گذاشتن به سن , از يك طرف , و اشباع آن از سوي ديگر, كاهش مي يابد و منتفي مي شود. اين گونه عشق ها به سرعت مي آيد و به سرعت مي رود و خطرناك و فضيلت كش است . انسان آن گاه كه تحت تأثير شهوات خويش است , خود را مي پرستد. شخص مورد علاقه را براي خود مي خواهد و در اين انديشه است كه از وصال او بهره مند شود و حداكثر تمتع را از او ببرد, بديهي است كه چنين عشقي نمي تواند مكمل و مربي روح انسان باشد و آن را تهذيب نمايد, (ر.ك : شهيد مطهري : اخلاق جنسي در اسلام و جهان غرب , صدرا, بي تا, صص 83 - 94). اين نوع عشق , منشأ خشونت , جنايت , زبون كننده و ناپايدار است و همان است كه وصالش مدفنش به شمار مي آيد. حكيم عشق , صدراي شيرازي مي گويد: »كساني كه شيئي از اشياي دنيايي را دوست دارند و فقط به ظاهر آن دل خوش كرده اند, وقتي به وصال محبوب رسيدند, بعد از مدت اندكي همان محبوب , براي آن ها وبال شده , موجب زحمتشان مي گردد; لذا حلاوتي را كه در حالت عشق و حب داشتند, از دست مي دهند, (اسفار, جلد 7, ص 186). P}عشق , آينه ي بلند نور است {E}شهوت ز حساب عشق برون است {P P}سعديا! عشق نياميزد و شهوت با هم{E}پيش تسبيح ملايك نرود ديو رجيم{P (سعدي ) امام صادق (ع ) مي فرمايد: »من وضع حبه في غير موضعه فقد تعرض للقطيعه ; هر كس محبتش را در غير جاي خويش قرار دهد (به جاي رابطه و پيوند) خود را در معرض جدايي قرار داده است «, (بحارالانوار, ج 74, ص 183). دوست عزيز! عشق چون آينه است كه در آن , حالات و درجات استعداد هر عاشقي نمودار مي گردد دوام عشق , به دوام و پايداري معشوق وابسته است . عشق آب و رنگ و حس صوري چون ثبات ندارند, پايدار نمي مانند. اين عشق ها نوعي هوسراني و بازي خيالي است كه فرجامي جز ننگ و رسوايي ندارند. 2. بازشناسي عشق از توهم : با توجه به مطالب پيش گفته كه به اجمال بيان شد - مي توان عشق حقيقي را از عشق مجازي , خصوصا" عشق دروغين باز شناخت ; ولي در عين حال ملاحظه امور ذيل ما را در اين شناسايي مدد مي رساند: 1. عاشق بايد با بررسي مبداء عشق خويش , آن را شناسايي كند كه آيا مبدأ عشق او حس است يا خيال , عقل است يا دل , شهوت است يا امور انساني. 2. آيا عشق دائما" برايش آرام بخش , نشاطآور, طرب انگيز, تحرك آفرين است يا عاقبتش اضطراب , خمودي , بي حركتي , سستي و در خود فرورفتگي مي باشد؟ 3. آيا با وصال معشوق , عشق اوليه اش شكوفاتر, پايا و پوياتر مي گردد, يا پژمرده ايستا و خموش ؟ براي آگاهي بيشتر ر.ك : محمدمحمدي اشتهاردي , داستان هاي مثنوي , تهران , پيام آزادي , چاپ دوم , ج 2, ص 90 - 91.
کد سوال : 2900
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : اگر شهوت راني، شرب خمر و استماع غنا باعث ركود و از بين رفتن قواي عقلي مي شود چرا غربي ها از اين موضوع مستثناء هستند؟
پاسخ : آنچه که در پاسخ اجمالي مي توان گفت اين است که: اولا، تمدن مطلوب و پيشرفت هاي جوامع گوناگون بشري، محصول افکار مشروبي و مغزهاي الکلي و يا بي بند و باري هاي لجام گسيخته جنسي نيست، بلکه نتيجه علم و دانش دانشمندان و انديشوران است و نوعا دانشمندان از مفاسد اخلاقي دور بوده اند. به عنوان نمونه پاستور را مي توان مثال زد که وي حتي در روزهاي تعطيلي از تحقيق و تلاش فکري باز نايستاد و حتي خود گفته بود: بهترين کار در عصر روز يکشنبه (روز تعطيل مسيحيان) حضور در آزمايشگاه و يا استفاده از استادان به نام است V} (زندگينامه پاستور، ج 1، ص 39).{V و يا راسل (دانشمند معروف غربي) زندگاني قانوني زناشويي را فراتر از غريزه جنسي دانسته و آن را عشق خوانده است V} (زندگينامه راسل، ص 129، ترجمه: احمد بيرشک، انتشارات خوارزمي).{V ثانيا، آثار زيانبار شراب و ميگساري و غنا و موسيقي شهوت انگيز و مانند آن در کشورهاي غربي و به تبع آن در کشورهاي غير اروپايي بر کسي پوشيده نيست؛ از هم پاشيدگي خانوادگي، تولد فرزندان نامشروع، قتل و جنايت، همه اينها نوعا از آثار شراب و غنا و قمار به شمار مي روند V} (يادرآوري مي شود که به تازگي (13/10/82) در خبرها آمده است که سازمان ملل طي آماري اعلام کرد که آمريکا با 51درصد و کره جنوبي با 50درصد رشد سالانه طلاق، درصدد کشورهاي جهان قرار دارند).{V و به عبارت ديگر مواد مخدر عامل اصلي رکود عقلي، انحطاط اخلاقي و بيماري هاي مختلف رواني است که به اعتراف بزرگان علمي و سياسي غرب جامعه غرب را به بحران کشانده است. ثالثا، رکود و پيشرفت عقل نياز به تعريف دارد. آيا منظور از پيشرفت عقل، توسعه تک بعدي و ابزاري اجتماع است. يا منظور از آن توسعه همه جانبه (روحي، اخلاقي، ابزاري و صنعتي) است. آري، غرب از نظر صنعت، ماشين، تکنولوژي و جز اين ها، توسعه هاي شگفت آوري داشته است که همه اينها عقلانيت ابزاري است و عقل واقعي نمي باشد. غرب براساس تفکرات فلسفي اومانيستي، ليبراليستي و... با آزادي دادن به افراد جامعه، آنان را با پيامدهايي چون: اضطراب هاي روز افزون، پوچي گري، نهيليسم و بحران هويت و پناه بردن به مخدرات و مارلي جوانا و مسکرات ديگر مواجه کرده، تا در خمار و مستي و اعتياد نفهمند چه بر سرشان آمده است تا از اين راه لحظه اي دور از آلام جسمي و روحي باشند و اين دور شدن از هدف آفرينش خود غفلتي ديگر و فاجعه اي بس اسفناک است V}(سيد ابراهيم حسيني، کتاب نقد، شماره 17، زمستان 79، ص 161). {V چگونه کسي که همه سرمايه هاي حيات خود را فداي هيچ و پوچ مي کند مي توان عاقل دانست؟ آيا کسي که بهترين و با ارزش ترين سرمايه خود را (انسانيت) به تاراج مي گذارد مي توان عاقل دانست؟ آيا اين رکود عقل نيست؟ رابعا، آثار تخريبي بي بند و باري جنسي، ميگساري و موسيقي و غناي شهوت انگيز، افزون بر تأکيد ديني بر آن، مورد تأييد و قبول علوم دانشمندان گرفته است. براي آگاهي بيشتر ر.ک: تفسير نمونه، ج 17، ص 20 و 27، ج 2، ص 74 تأثير موسيقي بر اعصاب و روان، حسين عبداللهي خروش