به نام خدا
سلام
لطفاً اینو بخونید...
می تونید بذاریدش به حساب یه نصیحت خواهرانه... شایدم یه جور درد دل... نمی دونم...
دوستان، ما خیلی توی این انجمن توی تاپیک های مختلف، به انحاء مختلف و از زوایای مختلف به مسئله ی ازدواج پرداختیم و احتمالاً خواهیم پرداخت... خیلی در این مورد حرف زدیم... ته همه ی صحبت هامون هم به این رسیدیم که باید خوووب فکر کنیم، خوووووب تحقیق کنیم، خووووووووب با طرفمون حرف بزنیم، خووووب به حرفش و رفتارش دقت کنیم، به یه شناخت کامل و خوووووب برسیم تا بتونیم یه تصمیم درست و خوب بگیریم...
اما گاهی آدم می مونه که...
آدما توی عمرشون توی جاهای مختلف دوستای زیادی پیدا می کنن، اما همیشه دو سه تا از این دوست ها خیلی خاص می شن برای آدم، جوری که حس می کنی وجودت باهاشون یکی شده... جوری که غم و شادی شون می شه غم و شادی خودت... غصه شون دیوونه ت می کنه...
حالا یکی از همین دوست های خیلی نزدیک من با مشکل بدی مواجه شده... خیلی بد...
...
سه ماه و خورده ای پیش، اواخر تعطیلات عید، دوستی که برای من مثل خواهر می مونه، بلکه نزدیک تر، این دوست عزیزم عقد کرد.
دوستم آدمی نبود که هر کسی رو همین طوری قبول کنه...
تحقیق کردن...
صحبت کردن...
فکر کرد...
خیلی فکر کرد...
شرط هاش رو گفت...
بازم فکر کرد...
تازه خانواده شون رو هم می شناختن، خیلی هم خوب. فامیل هستن مثلاً!
اما این دلیل نمی شد که همین طوری جواب بله بده...
همین طوری جواب نداد...
فکر کرد و صحبت کرد و به شناختی که فکر می کرد لازمه رسید
به نتیجه رسید
و..
بله...
...
بعد از یه مدت کوتاه مشکلاتی پیش اومد...
توی دوره ی عقد که همه می خندن دوستم اشک ریخت...
فهمید به یه اخلاق هایی از اون آقا پسر و اون خانواده پی نبرده بوده...
یه چیزایی که...
اوایل خیلی سعی کردم کمکش کنم؛ تشویقش کردم به حل مشکل، به فکر کردن، پیدا کردن راه حل...
می گفت فایده نداره...
می گفت اگه یه درصد امید داشتم به آدم شدنش ادامه می دادم...
می گفت حتی دیگه پدر مادرم هم ازش قطع امید کردن...
بازم سعی کردم کمکش کنم.. به حرفاش گوش کردم، باهاش حرف زدم...
می گفت نمی تونم ادامه بدم...
این آدم به درد من نمی خوره...
برام قابل درک نبود... برام قابل قبول نبود...
تا این که یه روز تمااااااااام جزئیات رو بهم گفت...
منی که تا چند لحظه قبلش تمام تلاشم این بود که دوستم، عزیز دلم به زندگیش امیدوار بشه، با شنیدن جرئیات دیگه دهنم بسته شد...
باور نمی کردم اون آدم، اون خانواده این طور باشن...
باور نمی کردم...
باور نمی کردم یکی از عزیزترین آدم های زندگیم این قدر مشکلش حاد باشه...
به خداااااااااا قسم نه به خاطر این که دوستمه اینو بگم... نه... اما واقعاً اون آدم، اون اسماً مرد!! اون نامرد... دوستم رو دق داد توی این سه ماه...
دیگه نتونستم تشویقش کنم به ادامه ی زندگی...
بی تعارف بگم، زندگی با اون آدم بدبختی ه...
دوستم گفت تا زیر یه سقف نرفتیم باید خودم رو از دستش خلاص کنم...
به دوستم گفتم:
آخه اینا فامیلتون بودن، این قدر با هم رابطه داشتین، این قدر می شناختیدشون، آخه چه طور نفهمیدی همچین اخلاق هایی دارن؟!!!
گفت:
این چیزها توی رفتارشون معلوم نبود...
این چیزا رو توی مراحل خواستگاری و صحبت هام باهاش و... هم نفهمیدم!
همه ی حرفاشم دروغ بود!
گفت:
اینا یه چیزایی بودن که تا وارد زندگیشون نشدم، تا عروسشون نشدم نفهمیدم!
...
دوست من، عزیز دلم، دوست مثل ِ خواهرم، کسی که نمی تونم ببینم یه تار مو از سرش کم بشه...
این عزیز دلم هفته ی پیش جلسه ی دادگاهش بود...
و توافق به جدایی...
به خدا همین الآن هم نوشتن این کلمه تنم رو لرزوند...
جدایی...
به خاطر یه سری کارای اداری قضیه موکول شد به این هفته...
درست نمی دونم چه روزی...
ازش نپرسیدم...
ازش نمی پرسم...
چه فرقی می کنه؟ این هفته یا هفته ی دیگه...
تهش یه چیزه...
جدایی...
جدایی ای که دوستم انتظارش رو می کشه...
رهایی ای که عزیزم منتظرشه، با این که می دونه خیلی براش گرون تموم می شه...
...
عزیز دل من می گه دیگه هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم...
می گه...
خیلی نا امیده...
خیلی داغونه...
خیلی...
خیلی...
بچه ها براش دعا کنید...
بچه ها برام دعا کنید...
من نزدیک ترین دوستشم...
من تنها کسی هستم که همه چی رو بهم می گه... ازم کمک می خواد...
من الآن باید کمکش کنم...
بعد از جدایی مطمئناً حالش خیلی بدتر هم می شه...
دعا کنید بتونم روحیه م رو حفظ کنم تا بتونم کمکش کنم؛ امیدوارش کنم به زندگی...
خودم الآن خیلی داغونم...
فکرش برام عذابه...
دعاش کنید...
دعام کنید...
همه ی جوون ها رو دعا کنید...
...
دوستان، نمی گم ازدواج نکنید؛ اتفاقاً می گم حتماً ازدواج بکنید
لازمه؛ سنت پیغمبره.
اما خیلی دقت کنید...
خیلی...
خیلی...
خیلی...
دوست من دقت کرد و...
شما ولی بیشتر دقت کنید...
بیشتر...
ببشتر...
بیشتر...