قبل از اینکه انشاء بگم به این مطالب دقت کنید:
1-اسامی کاملا غیر واقعی است
2- آقا معلمم اصلا منظورم پارسا نیست
3-یه چند تا نکته ی اموزنده داره ببینم کسی میتونه بگه
موضوع انشاء: «تروریست را توصیف كنید!»
خانه عمویم اینا مهمان بودیم و مکس هی می گفت بیا با هم بازی كنیم، اما از آنجا كه من دانش آموز زرنگ و حرف گوش كنی هستم به جای بازی كردن با مکس، كنار مامانم كه داشت با زن عمویم صحبت می كرد نشستم و گوشه مانتویش را كشیدم و گفتم:
مامان تا فردا صبح باید یك انشاء در مورد تروریست بنویسم،
مامان هم گفت:
ذلیل مرده! همش باید وایستی آخر شب مشقاتو بنویسی؟ از صبح تا حالا داشتی دم در تیله بازی می كردی، خوبه به آقا معلمت بگم؟!،
و من هم الكی گریه كردم و از مامانم خواستم به شما نگوید كه من تیله بازی می كردم چون شما گفته اید اگر تیله بازی بكنیم انضباطمان را صفر می دهید.
مامان كمی فكر كرد و گفت:
خب، فردا بگو دفترت را فراموش كردی بیاری و منهم خندیدم و گفتم:
آخه آقا معلم كه گول نمی خورد، زحمت خودت زیاد می شود، چون اگر انشاء نبرم فردا میگوید با اولیاء بیایین مدرسه.
مامان هم كه می دانستم حال و حوصله پر حرفی های شما را ندارد به طرف عمو ناصر و پدرم كه داشتند میوه می خوردند اشاره كرد و گفت:
پس معطل چی هستی؟ برو از فرصت استفاده كن؛
من هم از آنجا كه شما گفته بودید به حرف مادرتان گوش كنید خیلی سریع به سمت ظرف میوه ای كه كنار آنها بود یورش بردم، هنوز چهار پنج تا بیشتر گلابی نخورده بودم كه مادرم آمد و گوشم را كشید و گفت:
ذلیل مرده منظورم این نبود مثل تروریست های آمریكایی كه به ذخایر نفتی عراق حمله كردند بیایی و به میوه های خونه عمویت رحم نكنی! منظورم این بود بروی از عمو و پدرت در مورد تروریست بپرسی!
وقتی پدر فهمید باز هم می خواهم برای انشاء كمك بگیرم گفت:
من از این موضوع های انشاء كه آقا معلمتان به شما می دهد سر در نمی آورم و رفت خوابید، برای عمو ناصر توضیح دادم كه موضوع انشای این هفته مان این است كه تروریست را توصیف كنید، خندید و گفت:
آقا معلمتان خیلی خنگ است 
كه موضوع به این سختی را برای بچه كلاس اول ابتدایی انتخاب كرده است، آخه بچه دوم ابتدایی چه می فهمد تروریست چیست؟
البته من به عمو ناصر توضیح دادم كه شما خنگ نیستید چون شونزده بار تقلب كردم و شما دو بارش را فهمیدید!
عمو ناصر گفت:
تروریست ها كارهای بد می كنند و من یكم فكر كردم و گفتم:
یعنی نازنین تروریست است؟
عمو ناصر اخم كرد و گفت:
آخه دختر كوچولوی دو ساله من مگر كار بد می كند؟!
كه من هم گفتم:
بله، خودم دیدم چند شب پیش جایش را خیس كرده بود!
عمو ناصر سری تكان داد و گفت:
نه منظورم این نبوده است، تروریست ها خرابكاری می كنند،
هر چند باز هم می خواستم نازنین را مثال بزنم اما گفتم:
مثل نازی؟
عمو باز هم اخم كرد و گفت:
آخه آی كیو! گربه كوچولوی ناز نازی ما چه طوری می تواند خرابكاری بكند؟
منهم جواب دادم:
خودم دیدم چند بار گوشه فرش خرابكاری كرده بود و زن عمو هی به نازی فحش می داد!
عمو كمی سر كچلش را خاراند و فكر كرد و گفت:
منظورم این نوع كارای بد و خرابكاری كه تو فكر می كنی نیست، تروریست ها مكان ها را خراب می كنن ...
و من سریع وسط حرف عمویم پریدم و گفتم:
مثل مکس؟!
عمو كمی كفری شد و گفت:
آخه مکس توی مدرسه شماست، چرا این حرف را می زنی؟!
و من هم برای عمو ناصر توضیح دادم مکس با دوستانش توی كلاس ها روی میز و صندلی ها راه می روند، و تا حالا دو تا میز را شكسته اند و بعضی موقع ها هم مکس با لگد به در كلاس ها می زند و وقتی جای پایش روی در می ماند خوشحال می شود و می گوید مهر زدم!
عمو به هوشنگ كه جلوی تلویزون داشت میكرو بازی می كرد نگاه كرد و سری تكان داد و گفت:
تو كه نمی گذاری من حرفم تمام بشود، تروریست ها آدم می كشند!
من هم كمی ذوق زده شدم و به عمو گفتم:
آخ جان! بالاخره فهمیدم، زن عمو تروریست است!
عمو دستش را روی بینی اش گذاشت و گفت:
هیس! دیگر این حرف را تكرار نكن، اگر زن عمویت بشنود فكر می كند من این حرف را یادت داده ام آن وقت من را می كشد!
گفتم:
دیدی عمو! خودت هم گفتی،
عمو با تعجب پرسید:
من چی گفتم؟!
من هم سریع جواب دادم:
همین كه زن عمو شما را هی می كشد! آن روز هم سوار ماشین شما بودم، چند دفعه زن عمو به شما گفت كمربند ایمنی را ببندید و شما عصبانی شدید و گفتید: تو كه منو كشتی، باشه بستم!
نمی دانم چرا با شنیدن صحبت های من، عمو چند باری سرش رو به دیوار كوباند و بعد از كمی فكر كردن گفت:
تروریست ها اون آدمهایی هستند كه كارهای بد را یواشكی انجام میدهند، من هم چشمهایم گرد شد و گفتم:
یعنی عمو شما تروریست هستی؟!
عمو پرسید:
من كدام كار بد را یواشكی انجام دادم؟!
و منهم گفتم:
جمعه هفته پیش كه زن عمو خانه نبود و شما فكر می كردی من و هوشنگ توی اتاق خوابیدیم، آمده بودم آشپزخانه آب بخورم كه دیدم شما گاز را روشن كردین و با سیخ ...
به اینجای حرف كه رسیدم عمو وسط حرفم پرید و گفت:
امان از دست این سریال های تلویزیون، چشم و گوش بچه ها را هم باز كرده اند و بعد یك هزار تومانی به من داد و گفت برو برای خودت و مکس بستنی بخر، انشاء نمی خواد بنویسی.
من هزار تومانی را گرفتم و به عمویم گفتم باید انشاء را بنویسم، و عمو گفت:
اصلا تروریست یعنی تو و آقا معلمت!
منهم پرسیدم چرا؟!
و عمو گفت:
تروریست ها مثل تو در كار آدم ها فضولی می كنند و بعد مثل تو از آدمها پول می گیرند تا هیچی نگویند!
و من پرسیدم:
خب آقا معلممان چرا تروریست است؟!
عمو جواب داد:
چون شما تروریست كوچولوها را این شب جمعه ای به جون ما آدم بزرگ ها انداخته و آسایش ما را به هم زده است.
الان كه انشایم را وجب كردم دیدم دو وجب شده است و چون هفته پیش عبدالله دو وجب انشاء نوشت و نمره اش بیست شد منهم همین جا انشایم را تمام می كنم، با تشكر از عمو ناصر كه در نوشتن انشاء به من كمك كرد.
پایان
منم بیستم دیگه؟؟؟؟؟؟؟