• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
کد سوال :
جستجو :
کد سوال : 2291
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : منظور از سدره المنتهي چيست؟
پاسخ : در قرآن کريم در سوره نجم به «سدره المنتهي» اشاره شده و اين که يکي از تجليات جبرئيل براي پيامبر در سدره المنتهي بوده و پيامبر جبرئيل را در آنجا به صورت واقعي و حقيقي او ديده است و مکان آن در جنه المأوي مي باشد. همچنين به اجمال در قرآن اشاره شده است به اين که چيزي سدره المنتهي را پوشانده است. به حسب آنچه در برخي روايات از ائمه معصومين(ع) روايت شده است سدره المنتهي در آسمان هفتم است و اعمال بني آدم تا سدره المنتهي بالا مي رود و منتهاي صعود اعمال آنجا مي باشد و به همين جهت به آن سدره المنتهي گفته شده. در برخي از اين روايات نيز آمده است که پيامبر و جبرئيل در شب معراج تا اين مکان صعود کردند، وقتي به اين مکان رسيدند، جبرئيل بالاتر از آن ديگر نمي توانست برود و در همان مکان توقف کرد V} (تفسير برهان، ج 4، ص 246 - 249).{V
کد سوال : 2292
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : هدف كلي خداوند از آفرينش من انسان نوعي چيست. البته سخنان كتابها قانع ام نكرده اند امكان نداره خدا ما را براي عبادت آفريده باشد چون نيازي ندارد. براي كامل شدن صفات خودش و چون خودش كمال مطلق هست آفريده باشد و ... به نظر من هدف كلي وجود دارد كه هيچ كس نمي داند از اين نظر مطمئنم مثل بهشتي كه خداوند در قرآن فقط توصيفات ظاهري را بيان كرده و گفته اند چون انسان درك كامل ندارد. از شما خواهش مي كنم جواب سؤالم را بدهيد چون هر چه فكر مي كنم بيشتر به پوچي مي رسم واقعا هدف چيست چرا نبايد امامي داشته باشيم چرا بايد امام داشته باشيم و او را نبينيم چرا سوالي كه مربوط به خدا هست و خدا بايد جواب بدهد جواب نمي دهد و بايد از ديگران بپرسيم چرا و هزاران چراي ديگر. فكر مي كنم كمي با تفكرات من آشنا شديد؟
پاسخ : سؤال شما از جمله پرسش‏هايى است كه طرح و پى‏گيرى دغدغه‏مندانه آن، در روشن ساختن افق زندگى و ايجاد اميد و نشاط، امرى اساسى به شمار مى‏رود. بزرگان فرموده‏اند - حق نيز چنين است - غرض خداوندى از خلقت انسان و كل نظام آفرينش، هرگز سود شخصى نبوده، بلكه منظور جود بر ديگران و بندگان بوده است1. اگر خدا خدا باشد، خدايى خدا اقتضا مى‏كند كه همواره، بر ديگران جود داشته باشد. اگر جودى از ناحيه خداوند صورت نمى‏گرفت، مقام خداوندى قابل شك و ترديد مى‏بود. البته اين جودى كه خداوند ما را به خاطر آن آفريده، نه يك جود مادى، بلكه جودى خدايى و بلكه خود خدا است؛ يعنى خداى متعال انسان را آفريد تا خود را با تمام كمالاتى كه دارد، به انسان ارزانى بدارد. اين كه خداى متعال فرمود: «كسى كه مرا بطلبد، مى‏يابد و كسى كه مرا يافت، در نهايت عاشقم مى‏شود و كسى كه عاشق من شد، من نيز به او عشق مى‏ورزم و كسى كه من عاشق او شدم او را مى‏كُشم و بالاخره كسى كه من او را كشتم، ديه او بر گردن من است، كسى هم كه ديه او برگردن من باشد، من خود ديه‏اش خواهم بود»2. نشان از همين رابطه عشقى ميان خدا و آفرينش هستى و خلقت انسان دارد. بر اين اساس، بايد گفت كه سهم ما از هستى، همه هستى(خداى لايتناهى) است. استاد مطهرى در اين باره كه هدف از خلقت خود خدا است، چنين نوشته است: «ما هرگز در قرآن به اين منطق برخورد نمى‏كنيم كه انسان آفريده شده است كه هر چه بيش‏تر بداند و هر چه بيش‏تر بتواند، تا اين كه انسان وقتى دانست و توانست، خلقت به هدف خود رسيده باشد. بلكه انسان آفريده شده است كه خدا را پرستش كند و پرستش خدا، خود هدف است. اگر انسان بداند و هر چه بيش‏تر بداند و بتواند و هر چه بيش‏تر بتواند، ولى مسأله شناخت خدا كه مقدمه پرستش است، و عبادت خداوند در ميان نباشد، به سوى هدف خلقت گام برنداشته است. و از نظر قرآن سعادتمند نيست. طبعاً به اين معنا در منطق اسلام هدف اصلى از زندگى، جز معبود چيز ديگرى نمى‏تواند باشد. يعنى قرآن مى‏خواهد انسان را بسازد و مى‏خواهد به او هدف و آرمان بدهد، و هدف و آرمانى كه اسلام مى‏خواهد بدهد فقط خدا است و بس، و هر چيز ديگر جنبه مقدمى دارد نه جنبه اصالت و استقلال و هدف اصلي»3. ولى نكته مهمى را بايد متذكر شد و آن اين كه اولاً جودى كه از ناحيه خداوند به ما مى‏رسد قابل سنجش با سنجش‏هاى دنيوى و مادى صرف نخواهد بود. هر چند بخشى از جود و فيض الاهى شامل همين نعمت سلامتى براى برخى، نعمت رفاه براى برخى ديگر، نعمت علم براى ديگران و نعمت‏هاى ديگرى كه براساس حكمت الاهى توزيع شده است، نيز مى‏شود. اگر ما هدف از آفرينش را خود خداوند به عنوان سرچشمه و غايت همه كمالات (علم، توانايى، زيبايى‏و...) بدانيم، آنگاه سنجه‏هايى كه براى ارزيابى نعمت‏هاى الاهى بايد به كار ببريم، بايد در همين راستا و با همين منطق بوده باشد. نكته بعدى كه بايد در سنجش جود الاهى و فهم هدف آفرينش مورد توجه قرار بگيرد، تلاش و استفاده از نيروى اراده و عزمى است كه خداوند در نهاد هر فردى گذاشته است؛ يعنى بدون آن كه ما انسان‏ها از اين نيروى الاهى استفاده كنيم، نمى‏توانيم در مورد جود الاهى بر ما و ثمره آفرينش خود، قضاوت كنيم. ابتدا بايد تلاش لازم را به انجام رساند و از عجايب و توانايى‏هايى انسان آنگاه تا بتوان هدف از آفرينش را مورد سؤال قرار داده، در آن مورد به قضاوت نشست. غرض از آفرينش الاهى هرگز اين نبوده است كه آدمى بدون هيچ تلاش و كوششى به هدف و غايت هستى خود برسد. مراد از آفرينش اين بوده كه انسان در بسترى قرار گيرد كه با تلاش و كوشش خود، افق زندگى خود را روشن‏تر ساخته، خودش را به غايت كمال شخصيتى خود برساند. كسى كه در زندگى به دنبال راهى هموار مى‏گردد، بايد اطمينان داشته باشد هرگز چنين راه هموارى يافت نمى‏شود و به فرض يافت شدن، انسان را به كمال نمى‏رساند. فردى كه در امر خود شكوفايى دچار سستى و كاهلى است، به موجب ناكامى‏هاى فراوان در زندگى، همواره حياتى تيره و تار خواهد داشت و چه بسا به نوعى اندوه روحى گرفتار خواهد شد. غالباً اين گونه از افراد به جاى آن كه درصدد رفع نقاط كور زندگى خود برآيند، با جزع و بى‏قرارى، زندگى را پيچيده‏تر و دشوارتر ساخته، اصل حيات و هستى را مورد ترديد و انكار قرار مى‏دهند. مردانى مى‏توانند زندگى را باور كنند، كه عشق به حيات را حس كرده، فلسفه زنده بودن را درك كنند كه همواره از كارزار در زندگى خاطرى آسوده نداشته باشند و پيوسته در كشاكش روزگار و دشوارى‏هاى زندگى، در حال كشف گوهرِ نابِ انسانى‏شان هستند: P} زندگى در صدف خويش گهر ساختن است{E} در دل شعله فرورفتن نگداختن است{P بنابراين، ميان تلاش، عمل، عرق ريختن در زندگى از يك سو و شناخت گوهر نفس انسانى ارتباطى مستقيم وجود دارد و بدون تلاش عملى با قناعت به تفكر و بعضاً خيالات آشفته، نمى‏توان هدف خلقت را درك و باور كرد. بنابراين، جودى كه خداوند در اين نظام هستى گذاشته، گنجى آماده و سهل الوصول نيست كه با ديدن آن، معماى زندگى، براى ما آسان شود؛ بلكه گنجى پنهان است، كه اولاً بايد آن را شناخت و آنگاه با تلاشى طولانى، در صدد كسب آن برآمد. با توجه به همين بحث، مى‏توان نتيجه گرفت كه نبايد ميان مشكلات و مصيبت‏هاى زندگى و هدف كمالى انسان، رابطه معكوس وجود داشته باشد. بايد باور كرد هدف كمالى انسان، وقتى تحقق پيدا مى‏كند كه انسان در درون سختى‏ها غور كرده، تضادهاى زندگى را آزموده باشد تا بتواند خود را شكوفا ساخته و توانايى‏هايى لازم را براى سير سفر زندگى كسب كند. فيلسوف آلمانى هگل چنين گفته است: »نزاع و شر، امور منفى ناشى از خيال نيستند؛ بلكه امور كاملاً واقعى هستند و در نظر حكمت، پله‏هاى خير و تكامل مى‏باشند. تنازع، قانون پيشرفت است. صفات و سجايا در معركه هرج و مرج و اغتشاش عالم، تكميل و تكوين مى‏شوند و شخص فقط از راه رنج و مسؤوليت و اضطرار به اوج علو خود مى‏رسد»4. استاد مطهرى در مورد نقش تضادها و سختى‏ها در زندگى چنين نوشته است: «اين خصوصيت، مربوط به موجودات زنده، بالاخص انسان است كه سختى‏ها و گرفتارى‏ها مقدمه كمال‏ها و پيشرفت‏ها است. ضربه‏ها جمادات رانابود مى‏سازد و از قدرت آن‏ها مى‏كاهد ولى موجودات زنده را تحريك مى‏كند و نيرومند مى‏سازد... آدمى بايد مشقت‏ها تحمل كند و سختى‏ها بكشد تا هستى لايق خود را بيابد. تضاد و كشمكش، شلاق تكامل است. موجودات زنده با اين شلاق راه خود را به سوى كمال مى‏پيمايند. اين قانون، در جهان نباتات، حيوانات و بالاخص انسان صادق است... . سختى و گرفتارى هم تربيت كننده فرد و هم بيدار كننده ملت‏ها است. سختى، بيدار سازنده و هوشيار كننده انسان‏هاى خفته و تحريك كننده عزم‏ها و اراده‏ها است. شدائد همچون صيقلى كه به آهن و فولاد مى‏دهند. هر چه بيش‏تر با روان آدمى تماس گيرد او را مصمم‏تر و فعال‏تر و برنده‏تر مى‏كند؛ زيرا خاصيت حيات اين است كه در برابر سختى مقاومت كند و به طور خودآگاه و يا ناخودآگاه آماده مقابله با آن گردد. سختى همچون كيميا، خاصيت قلب ماهيت كردن دارد جان و روان آدمى را عوض مى‏كند. اكسير حيات دو چيز است: عشق و آن ديگر بلا. اين دو نبوغ مى‏آفرينند و از موارد افسرده و بى‏فروغ گوهرهايى تابناك و درخشان به وجود مى‏آورند»5. چه بسا در انتها اين پرسش به ذهن دانشجوى محترم بيايد كه شايد كسى اساساً نمى‏خواهد به سعادت و نيك بختى برسد، آنگاه آيا اين نوعى جبر نخواهد بود كه خداى متعال او را - با آن كه خود از خلقت خودناراضى است - آفريده و او را در مسير پردردسر زندگى قرار داده است. به نظر مى‏آيد چنين اعتراضى پرسشى غيرطبيعى و به خاطر آميخته بودن ذات انسانى به كمال‏طلبى و سعادت، اعتراضى خطا و بى‏تناسب با وجود فطرى انسان است و نشان از نبود آگاهى و معرفت كامل به خداى متعال به عنوان كمال مطلق دارد. محال است كسى اللّه را »اللّه« شناخته باشد، در عين حال نخواهد خود را به آن سرچشمه فيض و هستى نزديك گرداند و نيستى را بر هستى ترجيح دهد.6 اگر هدف کلي آفرينش انسان روشن شود، در اين راستا لزوم وجود امام روشن مي گردد. امام واسطه فيض الهي است که همه فيوضات آفرينش - که بايست به انسان برسد - از جانب او و به واسطه او مي رسد و در اين جهت بين امام غايب و حاضر تفاوتي نيست. در پايان يادآور مي شويم که پاسخ به همه دغدغه هاي شما از کتاب و پرسش و پاسخ بر نمي آيد. بلکه راه بهتري نيز وجود دارد آن عبادت و درخواست از خداوند است که اگر عبادت خالصانه و از روي يقين باشد. درهاي معارف بر روي قلب انسان باز مي شود. بنابراين شما را توصيه مي کنيم که در کنار مطالعه و پرسش و پاسخ، وقت بيشتري به عبادت، به ويژه نماز و نماز شب، از روي يقين بگذاريد. آنگاه نتيجه آن را مي يابيد. ------------------- پى‏نوشت: V} 1. ر.ك: فرازهايى از اسلام، علامه طباطبايى، ص194-192. 2. حديث قدسى. 3. تكامل اجتماعى انسان، مرتضى مطهرى، ص76. 4. عدل الاهى، استاد مطهرى، ص150. 5. همان، ص156 - 152. 6. تكامل اجتماعى انسان، مرتضى مطهرى، ص154.{V
کد سوال : 2293
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : سؤال ديگري دارم كه خيلي ها به من گفته اند به آن فكر نكن به ذات خدا فكر نكن و رسيدن به جواب اين سؤالت چه دردي را درمان مي كند اما به نظر من اگر خداوند مي خواست به سؤالات نظير اين ها فكر نكنم حتما انگيزه و سؤال ان را در ذهنم ايجاد نمي كرد مثلا اينكه اول اول كه هيچ چيز نبود خدا كجا بود؟ و چه چيزي را آفريد. اصلا وقتي هيچي نبود چه چيزي بود؟ اولين چيزي كه ساخته شد چه چيزي بود. احساس مي كنم كه چيزي بوده كه خدا آن را به وجود نياورده؟(خواهشا مرا به خاطر اين سؤال سرزنش نكنيد.) مرا راهنمايي كنيد؟
پاسخ : پرسش کردن نه تنها سرزنش ندارد، بلکه جاي تمجيد دارد. منتها بشر محدود است و فكر و انديشه او به ذات غيبى حضرت حق راه ندارد و جز تحير و سرگردانى يا انحراف و ضلال، بهره ديگرى نخواهد داشت. P}در آلا فكر كردن شرط راه است{E}ولى در ذات حق محض گناه است{P P}بود در ذات حق انديشه باطل{E}محال محض دان تحصيل حاصل‏1{P به عبارت ديگر بشر محدود، نمي تواند در منطقه نامحدود ذات الهي قدم بگذارد و عقل و فکر و شعور او در اين منطقه کارآيي ندارد، زيرا ذات حق كه از آن به «هويت غيبيه»، «غيب ذات»، «مقام ذات»، «مرتبه ذات» و گاهى هم به الفاظ ديگر مانند «عنقاء» و «غيب الغيوب» تعبير مى‏شود، وجود صرف است؛ هيچ گونه حدى ندارد؛ از جميع تعيّنات - چه مفهومى و چه مصداقى - مبرّا است؛ نه نامى دارد و نه نشانى؛ نه اسمى دارد و نه رسم و صفتى؛ نه با اسم يا صفتى مقيد است و نه با عدم آن اسم يا صفت؛ نه با تعين خاصى متعين است و نه با عدم همان تعين. حتى با «اطلاق» و «عدم تعين» هم مقيّد نيست؛ زيرا «اطلاق» و «عدم تعين» نيز به جاى خود، نوعى تعيّن و قيد است و مقام ذات از آن هم منزّه است. اما تعيّنات اسمى و وصفى (اسما و صفات حق) همه از مقام ذات متأثر بوده، در مقام تجلّى به ظهور مى‏رسند. از اين رو، به مقام ذات خداوند راهى نيست؛ نه فكر بدان مقام راه دارد و نه عقل و نه وهم و كشف ارباب شهود. همه اين‏ها از اين مقام قاصر و در اين ميدان كاملاً عاجزند. اگر قدم پيش بگذارند، حيران مى‏گردند يا به راه ضلالت و خطا مى‏روند و علاوه بر نرسيدن، از آن دور مى‏شوند: «A}يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لا يحيطون به علما».2 {A ادراك بشر، به آنچه متعين است راه دارد نه به ذاتى كه از همه تعين‏ها بالاتر است وتعين‏ها همه متأخر از آن، بعد از آن و مخلوق آن هستند. اشاره نيز بدان مقام راه ندارد؛ چه اشاره حسى باشد و چه اشاره ذهنى، عقلى و وهمى. چگونه مى‏توان به ذاتى كه تعيّن ندارد، اشاره كرد؟ به همين جهت، از فكر در «ذات حق» نهى شده است. امام على بن موسى الرضا(ع) مى‏فرمايد: «H}...فليس اللَّه عرف من عرف بالتشبيه ذاته و لا اياه و حدّ من اكتنهه و لا حقيقته اصاب من مثّله و لا به صدّق من نّهاه و لا صمد صمده من اشار اليه؛{H پس، خداى را نشناخته، آن كس كه ذات او را به چيزى تشبيه كرده است و به توحيد او نائل نگشته، آن كس كه خواسته است به كنه ذات او برسد و به حقيقت او نرسيده، آن كس كه ذات او را تصوير ذهنى نموده است و به او تصديق نكرده، آن كس كه ذات او را حدّى قائل شده است و به جانب او روى نياورده، آن كس كه به ذات او اشاره كرده است...».3 حتى اگر عقل و عشق همگام باشند و با بلند پروزاى‏هاى خود بخواهند به سوى مقام ذات اوج بگيرند، راه به جايى نبرده، به حيرت خواهند افتاد و بر عجز و قصور خود در اين ميدان با كمال شرمسارى اعتراف خواهند كرد. P}سحر گاهان كه مخمور شبانه{E}گرفتم باده با چنگ و چغانه‏{P P}نهادم عقل را ره توشه از مى‏{E}به شهر هستى‏اش كردم روانه‏ {P P}نگار مى‏فروشم عشوه‏اى داد{E}كه ايمن گشتم از مكر زمانه‏ {P P}ز ساقىّ كمان ابرو شنيدم{E}كه‏اى تير ملامت را نشانه‏ {P P}نبندى ز آن ميان طرفى كمر وار{E}اگر خود را ببينى در ميانه‏ {P P}برو اين دام بر مرغ دگر نه{E}كه عنقارا بلند است آشيانه‏{P4 اهل دعا در مقام دعا، اهل عبادت در مقام عبادت، اهل ذكر در مقام ذكر، ارباب سلوك در مقام سلوك و... به ذات عينى حق در مظاهر اسماى او روى مى‏آورند و از طريق اسما و صفات او، به ذات او متوجه مى‏شوند؛ به عبارتى ذات حق را با اسما مى‏خوانند؛ زيرا به مقام ذات راه نيست.5 P}عنقا شكار كس نشود دام بازچين{E}كاين جا هميشه باد به دست است دام را{P6 قرآن كريم كه جامع‏ترين، دقيق‏ترين و رساترين تعريف‏ها را درباره خداوند متعال مطرح مى‏كند، خداوند سبحان را تنها از طريق اسما و صفات باز مى‏شناساند. قرآن كريم در پى آن است كه در حد توان، خداوند را به كامل‏ترين وجه از طريق اسما و صفاتش به انسان بشناساند. از ديدگاه قرآن، خداوند گشايش بخش و دانا7 سريع‏ترين حسابگران، زنده و پاينده،8 والا، بزرگ و داراى حقيقت،9 صاحب شكوه و ارجمندى‏10 و بى‏نياز است.11 آP}ن كه دولت آفريد و دو سرا{E}ملك دولت‏ها چه كار آيد ورا12{P از نظر قرآن، خداوند متعال است، 13 يعنى، از هر چه در وهم ما ايد، بالاتر است و هرگز ما نمى‏توانيم حقيقت او و جمال و جلال او را - آن گونه كه هست - در يابيم.14 P}اى برون از وهم و قال و قيل من{E}خاك بر فرق من و تمثيل من‏{P15 خداوند، يكى است و جز او خدايى نيست.16 او يكتا و يگانه است‏17و هيچ چيز مثل و مانند او نيست.18 او پادشاه راستين جهان هستى، پاك از هر عيب، سلامت بخش، مراقب بر همه چيز، عزيز، اصلاحگر، ترميم كننده و شايسته بزرگى است‏19 و بر همه چيز قادر و توانا است.20 P}گفت صوفى قادر است آن مستعان{E}كه كند سوداى ما را بى‏زيان‏ {P P}آن كه آتش را كند ورد و شجر{E}هم تواند كرد اين را بى‏ضرر {P P}آن كه گل آرد برون از عين خار{E}هم تواند كرد اين دى را بهار {P P}آن كه زو هر سرو آزادى كند{E}قادر است از غصه را شادى كند{P21 او خدايى است بخشنده و مهربان و اين دو صفت چنان در او متجلّى است كه تمام سوره‏هاى قرآن را با آن آغاز كرده است. A}(بسم الله الرحمن الرحيم{A) آن چنان خدايى است كه مهربانى و بخشايش را بر خود فرض كرده است.22 خداوند، در غايت عظمت است؛ اما به انسان از رگ گردن نزديك‏تر است و حتى وسوسه‏هاى نفس او را نيز مى‏داند.23 P}آنچه حق است اقرب از حبل الوريد{E}تو فكنده تير فكرت را بعيد {P P}اى كمان و تيرها برساخته{E}صيد نزديك و تو دور انداخته‏24 {P او خدايى است آمرزنده و نيرومند،25 توبه‏پذير،26 دوستدار،27 داراى نعمت،28 داراى رحمت،29 بسيار توبه‏پذير،30 و داراى فضل بزرگ،31. P}وزراو و صد وزير و صد هزار{E}نيست گرداند خدا از يك شرار {P P}پرورد در آتش ابراهيم را{E}ايمنى روح سازد بيم را {P P}از سبب سوزيش من سودايى‏ام{E}در خيالاتش چون سوفسطايى‏ام‏32 {P M}خداوند، آفريننده جهان هستى و آسمان‏ها و زمين{M،33 M}صاحب اختيار، مالك و مدبّر همه شؤون و پروردگار همه عالميان،34 است{M. M}او هيچ شريكى ندارد نه در آفرينش و سلطنت و نه در ربوبيّت و نه در هيچ كمال ديگر{M.35 غير از خداوند، هر كس نصيب و بهره‏اى از كمال دارد، از خدا وام گرفته است.36 P}اى همايى كه همايان فرخى‏{E}از تو دارند و سخاوت هر سخى‏ {P P}از كريمى كه كرم‏هاى جهان‏{E}محو گردد پيش ايثارت نهان‏ {P P}اى لطيفى كه گل سرخت بديد{E}از خجالت پيرهن را بردريد{P37 دست رحمت و قدرت الاهى گشوده است و هر گوه كه بخواهد مى‏بخشد و روزى مى‏دهد.38 هر جا باشيم، او با ما است و به آنچه مى‏كنيم،39 دانا است. در واقع به هر جا روى كنيم، خدا آن جا است.40 P}گر به جهل آييم، آن زندان اوست‏{E}ور به علم آييم، آن ايوان اوست‏ {P P}ور به خواب آييم، مستان وييم{E}ور به بيدارى به دستان وييم‏ {P P}ور بگرييم، ابر پرزرق وييم{E}ور بخنديم، آن زمان برق وييم‏ {P P}ور به خشم و جنگ عكس قهر اوست{E}ور به صلح و عذر، عكس مهر اوست‏41 {P او خدايى است كه دعاها را مى‏شنود و اجابت مى‏كند.42 P}اى دهنده عقل‏ها فريادرس‏{E}تا نخواهى تو نخواهد هيچ كس‏ {P P}هم طلب از توست و هم آن نيكويى{E}ما كدايم؟ اول تويى، آخر تويى‏ {P P}هم بگو تو، هم تو بشنو، هم تو باش‏{E}ما همه لاشه‏ايم با چندين تراش‏43 {P نکته آخر اين که پرسش از اين که اول که هيچ نبود خدا کجا بود، غلط است. زيرا «اول» «هيچ» «کجا بودن» همگي مفاهيمي است که پس از آفرينش و حتي آفرينش مادي پيدا مي شود. بله، خداوند متعال آفريننده علي الاطلاق است و در اين شکي نيست و جودش اقتضاء آفرينش دارد و اولين آفريده او «عقل اول» است. توجه داشته باشيد هيچ و عدم و نيستي در مقايسه با وجود و هستي، چيز پيدا مي شود يعني اگر چيزي نباشد، معناي هيچ را درک نمي کنيم. يا اگر هستي نباشد، معناي نيستي را درک نمي کنيم. اجمالا عرض مي کنيم که خدا هست و بوده و خواهد بود و وقتي خدا باشد، همه چيز هست. ---------------- V}پى‏نوشت: 1. گلشن راز ،شبسترى. 2. طه(20): 110. 3. كتاب التوحيد صدوق، ص‏34. 4. ديوان حافظ. 5. ر.ك: مقالات، محمد شجاعى، ج‏3، ص‏191-187. 6. ديوان حافظ. 7. بقره(2): 115. 8. انعام(6):62؛ طه(20):111. 9. لقمان(31):30. 10. الرحمن(55):27. 11. اخلاص(112):2. 12. مثنوى، دفتر اول. 13. طه(20):114. 14. انعام(6):100. 15. مثنوى، دفتر 5. 16. آل عمران(3):18. 17. اخلاص (112):1؛ نحل(16):15. 18. شورى(42):11. 19. حشر(59):23. 20. بقره(2):284. 21. مثنوى، دفتر 6. 22. انعام(6):12. 23. ق(50):16. 24. مثنوى، دفتر6. 25. غافر(40):3؛ انفال(8):8. 26. آل عمران(3):8. 27. بروج(85):14. 28. غافر(40):3. 29. انعام(6):123. 30. بقره(2):37. 31. آل عمران(3):74. 32. مثنوى، دفتر اول. 33. حشر(59):24؛ انعام(6):14. 34. فاتحه(1):2. 35. انعام(6):162، 164، 57. 36. فاطر(35):15. 37. مثنوى، دفتر 5. 38. مائده(5): 64. 39. حديد(57):4. 40. بقره(2): 115. 41. مثنوى، دفتر اول. 42. غافر(40):60. 43. مثنوى، دفتر 6. {V
کد سوال : 2294
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : در كمال تشكر استدعا دارم نشاني آنكه: عالم‏ترين و عارف‏ترين و عادل‏ترين و عابدترين و زاهد ترين و آگاه‏ترين و اعلم‏ترين و بهترين فرد از بندگان صالح و مومن خدا كه بتواند در عين شجاعت و شايستگي و با قاطعيت تام و صراحت بيان به تبع از حضرت مهدي امام زمان عجل الله فرجه الشريف. پاسخ گوي سؤالات فوق العاده مشكل و پيچيده عرفاني و توحيدي و آگاه به عوالم خاص روحي و معنوي و دانا به احكام و معارف حقه قرآني و واقف بر احكام و مسائل بسيار مهم ديني و امور شرعيه و مطلع از اسرار خلقت جهان و آفرينش انسان و آگاه از فلسفه ايجاد حيات معنوي و چگونگي بقاء و اجراي ديگر مراحل نهايي آن در جهان باقي به معناي وسيع كلمه تا الي آخر ... باشد معرفي فرماييد. اجر همگي با خداوند متعال در خاتمه بسيار ممنونم؟
پاسخ : بندگان خاص خداوند همگي مشهور و معروف نيستند تا همه آنها را بشناسند، چنان چه در حديث قدسي خداوند مي فرمايد: «اوليائي تحت قبائي لايعرفهم غيري؛ بندگان خاص و دوستان من زير لباس و قباي عظمت من مخفي و پنهان هستند و جز من کسي آنها را نمي شناسد». به همين خاطر يافتن بنده اي با ويژگي هاي مورد نظر شما کار ساده اي نمي باشد. علاوه بر اين، ملاک گزينش و انتخاب چنين فردي در نزد همه يکسان نمي باشد. ممکن است فردي در نزد کسي و با معيار وي اين ويژگي ها را دارا باشد و ممکن است در نزد ديگري فاقد اين ويژگي ها و خصوصيات باشد. حال به فرض که چنين فردي يافت شود و به شما معرفي گردد، آيا آمادگي لازم در شما جهت ديدار و استفاده کافي از چنين فردي وجود دارد؟ بزرگان گفته اند علاوه بر آن که بايد فاعل در فاعليت کامل باشد، قابل نيز بايد در قابليت کامل و در حد اعلا باشد وگرنه اگر بوعلي سينا و فارابي و ملاصدرا به مدرسه ابتدايي بروند هيچ استفاده اي از آنها نخواهد شد پس به جاي جستجوي چنين فردي بايد در خود تشنگي و عطش معرفت و شناخت ايجاد کرد: P}آب کم جو تشنگي آور به دست{E}تا بجوشد آبت از بالا و پست {P اگر انساني غير آماده وغير مهيا باشد و مقدمات لازم را طي نکرده باشد و شرايط لازم را به دست نياورده باشد، حتي اگر با پيامبر(ص) هم همنشين باشد بهره کافي و شايسته نخواهد برد و کم نبودند کساني که شبانه روز با پيامبر بودند ولي پيام او و مرام او و روش و منش او را نشناختند و چون زمينه لازم را نداشتند در اثر هواپرستي و خودبيني با حضرت دشمني ورزيدند و با ايشان جنگيدند و به ايشان آزارها رساندند. در هر صورت ما چنين شخصي با اين خصوصيات نمي شناسيم ولي اطمينان داريم از بزرگان و شاگردان اين مکتب مثل امام خميني، علامه طباطبايي، آيت الله بهاءالديني، آيت الله بهجت و ... از سخنان و رهنمودها و کتابهايشان در راه رسيدن به کمال و سعادت و کسب خشنودي ولي عصر(عج) استفاده شاياني مي توان کرد.
کد سوال : 2295
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : ديگر علائم ظهور نورهايي كه در شهرهاي شمال غربي يعني اردبيل ،تبريز كه نوري در آسمان مشاهده شده است چگونه مي باشد؟
پاسخ : 1. در يک چشم انداز کوتاه، نشانه هاي ظهور ولي عصر(عج) را مي توان در رديف هاي زير جاي داد: الف) برخي از رويدادهاي اجتماعي، همچون کشته شدن نفس زکيه (از نوادگان امام حسن(ع«، ظهور سفياني و مانند آن. ب) دامن گستر شدن فسادها و نابه ساماني هاي اجتماعي، همچون فرمان روايي حاکمان جور، رباخواري هاي آشکار و فسادهايي از اين دست. ج ) برخي از رويدادهاي طبيعي مانند خسوف، بانگ جبرئيل بر مردم در ماه رمضان و مواردي از اين دست. 2. در روايتي از امام باقر(ع) آمده است: «اذا رأيتم نارا من [قبل] المشرق شبه الهروي العظيم تطلع ثلاثه ايام او سبعه فتوقعوا فرج آل محمد(ص) انشاءالله عز وجل، ان الله عزيز حکيم...؛ آنگاه که آتشي از [جانب] خاور ديديد که همچون (هروي: رنگ زرد و سرخ) سهمناک مي باشد که سه يا هفت روز سر مي کشد، به انتظار فرج آل محمد(ص) باشيد انشاءالله، که خداوند عزيز و حکيم است» V} (محمد النعماني، کتاب الغيبه، ص 253، مکتبه الصدوق، ترجمه کتاب، ص 297، دارالکتب الاسلاميه).{V 3. شيء نوراني ديده شده در بخش هايي از آسمان ايران، با ويژگي هاي برشمرده شده در روايت مزبور، سازگار نيست زيرا از يک سو اين شيئي نوراني، آن گونه که در حديث آمده، سهمگين و فوق العاده بزرگ نبود؛ وانگهي از جانب مشرق کره عالم سر بر نياورده بود و بالاخره، مدت زمان آن بيش از سه يا هفت روز به طول انجاميد. 4. در سال 1355، مشابه همين شيء نوراني در آسمان ايران مشاهده و از آن به نام بشقاب پرنده تعبير شد. روزنامه هاي آن زمان نوشتند که برخي، در فرودگاه مهرآباد تا صبح به مشاهده آن مشغول بودند. البته آن زمان هر کس گمانه زني هايي درباره آن بيان مي داشت. 5. به نظر مي رسد براي پي بردن دقيق تر از چيستي شيء نوراني مزبور از اساتيد فيزيک و مانند آن ها درباره آن پرسش شود.
کد سوال : 2296
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : برخورد من با همسرم چگونه باشد كه اين علاقه به موسيقي از وجود او بيرون رود؟
پاسخ : موسيقي انواع مختلفي دارد و بايد از آن نوعي که فقها و علماء دين حرام مي دانند، اجتناب کرد. پس به جاي اين که او را از اين علاقه منصرف کنيد او را به موسيقي نوع حلال آن تشويق کنيد تا به تدريج گرفتار گناه و خطا و ورود به عرصه و محدوده نوع حرام آن نشود. بنابراين اگر محدوده اين دو نوع موسيقي برايتان روشن شود و با گفتگوي دوستانه و صميمانه و در يک فضاي عاطفي وي را به اين سمت هدايت کنيد خواهيد توانست به يک توافق دست يابيد و بگو و مگوهاي بين شما و همسرتان کاسته خواهد شد. در اين مسير مناسب است به نکات راهبردي زير توجه فرمايند: 1. هرگز وي را سرزنش نکنيد و از طريق نکوهش و سرزنش نخواسته باشيد افکار و انديشه هاي خود را به وي منتقل و يا تحميل کنيد. 2. در فضاي عاطفي و دوستانه به بحث علمي بپردازيد و از مطالبي که برايتان ارسال شده يا منابعي که معرفي شده است کمک بگيريد و در صورت لزوم به کارشناس مورد اعتمادتان به شکل حضوري مراجعه کنيد. لازم به ذکر است نخواسته باشيد او را در بحث و گفتگو محکوم کنيد بلکه به قصد روشن شدن مسأله به گفتگو بپردازيد و هر زمان که احساس کرديد تا حدودي قانع شد و يا ساکت شد، بحث را تمام شده تلقي کنيد ولي تصريح نشود که پس حق با من است و يا از اين نتيجه گيري هاي صريح که طرف مقابل احساس ضعف کنيد و خداي نکرده به گونه اي به لجبازي منتهي نشود. 3. بيش از آن که او را طرد کنيد و نقطه نظراتش را رد کنيد وي را تأييد کنيد و به تدريج در اين گفتگوها و مباحثات، نقطه نظرات خود را مطرح نماييد. نه آن که از همان ابتدا موضع کاملا مخالف بگيريد. 4. از برخي موسييقي هاي مجاز (که واقعا مجاز است و هيچ گونه شبهه اي ندارد و مطابق نظر مرجع تقليدتان هست) استفاده کنيد. 5. گاهي مي توان از روش بي توجهي استفاده کنيد يعني براي مدت زمان خاصي مثلا يکي دو ماه اصلا در اين باره با وي مشاجره و حتي گفتگو نکنيد و نسبت به آن بي تفاوت باشيد. شايد حساسيت زياد شما باعث اظهار تمايل و علاقه وي به اين موضوع است (البته بايد اين مطلب ريشه يابي شود و امتحان کنيد که اگر روش موفقي است و شما را به نتيجه مي رساند از آن استفاده کنيد).
کد سوال : 2297
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : تفاوت مشيت تشريعي و تكويني چيست؟
پاسخ : تمام دانشمندان اسلامي اتفاق دارند كه خداي سبحان دو نوع اراده دارد: يكي اراده تكويني و ديگري اراده تشريعي . اراده تكويني الهي كه تخلف ناپذير و حتمي و به طور حتم و يقين انجام خواهد شد, درباره انسان و افعال و كردار و رفتار و اقوالش به اين است كه انسان اختيار و آزادي عمل داشته باشد. به عبارت ديگر خداي سبحان به انسان اختيار و اراده و آزادي داد و بر اساس آزادي او را مكلف كرد و مورد خطاب خود و دستورات خود قرار داد. اما در مقابل اين اراده , اراده و كراهت تشريعي قرار دارد, (الميزان , ج 5 ص 123) انسان در تكوين آزاد آفريده شده است و از طرف ديگر از درون مجهز به عقل و فطرت و نفس ملهمه و از بيرون به هدايت انبياء و اولياء الهي آراسته شده است و همجنين شيطان و نفس اماره او را به بدي و عصيان سوق مي دهند. چنين انساني از جانب خداي سبحان مكلف به دستوراتي شده و از كارهايي منع گرديده است . و اين معناي اراده تشريعي الهي است. به عبارت ديگر خداي سبحان از انسان آزاد و مختار مي خواهد كه يكسري كارها را انجام بدهد و يكسري كارها را انجام ندهد. و اگر اين انسان به دستورات الهي با حسن اختيار خود گردن نهاد, پاداش الهي را خواهد چشيد و اگر با سوء اختيار خود, از دستورات الهي سرپيچي كرد, كيفر خواهد شد. بنابر اين خداوند متعال اراده كرده است كه انسان به اختيار خود به سمت خوبيها برود و از بديها پرهيز كند.و اين اراده تشريعي الهي است كه به معناي رضايت و كراهت الهي است . و راه درست را نيز به او از درون و بيرون نشان داده است . اما به انسان اختيار و اراده و آزادي داده است كه به حسن اختيار خود يا سوء اختيار خود راه درست يا غلط را برود: »انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا«, (الانسان , آيه 3) و اين معناي اراده تكويني الهي است . پس براي فهم اراده الهي لازم است كه حتما تفاوت اراده تكويني و اراده تشريعي روشن شود, (سيد مرتضي , رسائل , ج 2, ص 231 - 229 ; تفسير الميزان , ج 5, ص 123 و ج 9, ص 43 و ج 17, ص 94 ; حماسه حسيني , ج 1 ص 317 و 318 ; عدل الهي , ص 312 - 314). بنابراين اراده تكويني الهي بر اساس قرارداد نيست , بلكه بر اساس نظام علي و معلولي در جهان جريان دارد و اختيار و اراده آدمي به عنوان يكي از سلسله علل در جهان جاري است و به همين دليل هم مسئول است و اگر او مجبور به عملي باشد, هر چند آن عمل خوب باشد, تشويق او بي معني است و هر چه عمل زشت باشد, رد و انكار او باز هم بي معني است . زيرا تنها عمل از روي اختيار و اراده موجب تشويق و تنبيه و پاداش و كيفر است . قرآن كريم در آيات متعددى تعبير به «كن فيكون» دارد. [بقره، 117 - آل عمران، 47 و 59 - انعام، 73 - مريم، 35 - غافر، 18 - يس، 82 - نحل، 40] «كن» اشاره به اراده تكوينى الهى دارد و معناى اين آيات اين است كه هنگامى كه خداوند اراده آفرينش موجودى را كرد، آن موجود حتما ايجاد مى‏شود. اما معناى اين آيات اين نيست كه خداوند هر موجودى را كه اراده كرد، آن موجود بلافاصله موجود مى‏شود، بلكه هر موجودى را هرگونه كه اراده فرمود، همان‏گونه آن موجود تحقق مى‏يابد. اگر موجودى را به صورت جسمانى اراده فرمود كه به تدريج و در مدت معينى خلق مى‏شود. آن شى‏ء به اين صورت آفريده مى‏شود. مثلاً اراده فرموده كه انسان در مدت 9 ماه در رحم مادر تكون يابد و لاجرم چنين مى‏شود و اين مستلزم آن نيست كه خداوند هم از نوع انسان - جسم - باشد. مثال بارز آن نسبت شما با صورت‏هاى خيالى خودتان است. مثلاً شما اراده مى‏كنيد كه در قوه خيال خود موجودى با بدن ماهى، پاهاى فيل، دستانى همانند پرندگان و سر انسان ايجاد كنيد. آيا خود شما هم از نوع آن خواهيد شد؟ مسلما چنين نيست. براى آگاهى بيشتر ر.ك: 1- تفسير نمونه، ج 1، ص 298 - ج 18، ص 480 2- تفسير الميزان، ج 17، صص 175 - 170
کد سوال : 2298
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : شيث كيست؟
پاسخ : شيث پسر حضرت آدم و حواء است. حضرت آدم او را وصي و جانشين خود ساخت. شيث به علاوه جانشيني پدرش حضرت آدم، خودش پيامبر هم بود. شيث را حضرت آدم هبه الله مي خواند چون خداوند او را پس از به قتل رسيدن هابيل به حضرت آدم عطا کرده بود. نام همسر جناب شيث ناعمه بود. همين شيث حضرت آدم را پس از وفاتش غسل داد، کفن کرد و بر او نماز خواند V}(بحارالانوار، ج 11، چاپ بيروت، ص 225 تا 265 -در اين صفحات روايات زيادي درباره شيث آمده است). {V در مجمع البحرين در ماده شيث آمده است: شيث وصي حضرت آدم است. او را هبه الله بن آدم مي گويند. پنج سال پس از کشته شدن هابيل به دنيا آمد. از ميان فرزندان حضرت آدم فقط شيث صاحب اولاد گرديد و فرزندان ديگر صاحب اولاد نشدند و نسل همه مردم به شيث مي رسد V} (مجمع البحرين، چاپ رحلي يک جلدي، چاپ سنگي، چاپ حاجي ابراهيم).{V
کد سوال : 2299
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : دانشجوي پرستار هستم مي خواهم براي كارشناسي ارشد رشته ديگري را انتخاب كنم از غير پزشكي.لطفا مرا راهنمايي كنيد.(جامعه شناسي -سياست -علوم اجتماعي -اديان شناسي) .... آيا اين تغيير رشته با وجود اطلاعات كم من در اين زمينه ها مناسب است يا نه؟
پاسخ : از اينكه مسائل خود را با ما در ميان گذارديد خرسنديم اميدواريم پاسخهاي ما مفيد واقع گردد. تغيير رشته تحصيلي دلائل متعددي مي تواند داشته باشد 1. گاهي اوقات علاقه نداشتن به رشته تحصيلي فعلي موجب مي شود كه فرد تصميم بگيرد رشته تحصيلي خود را تغيير دهد . 2. گاهي اوقات انگيزه هاي خاص ديگري كفه علاقه به رشته هاي ديگر را سنگين تر مي كند. عليرغم اينكه نسبت به رشته فعلي نيز علاقه دارد اما رشته هاي ديگر بر او جذاب ر است. در نتيجه مي خواهد تغيير رشته بدهد. و گاهي اوقات نيز تحت تأثير جو قرار مي گيرد و يا از آينده شغلي خود نگران است. آنچه مهم است اينست كه اولا چنين تصميم گيري بايد پشتوانه عقلي، عملي و منطقي داشته باشد كه هم وجدان خود انسان از چنين كاري راضي باشد و هم در آينده با اين رشته جديد دچار مشكل نشود. تصميم صحيح در چنين مواقعي مبتني بر چند امر است كه اگر اين امور با هم جمع شود تغيير رشته مفيد است والا مجددا ممكن است پشيمان شويد و دچار يك بحران روحي و سردرگمي و بالاخره شكست شويد. امر اول علاقه است به اين معنا كه به رشته جديد خيلي علاقه داريد و به رشته تحصيلي فعلي علاقه نداريد و اين بي علاقگي انگيزه شما را براي ادامه تحصيل بشدت كاهش داده است و از آن طرف ديگر رشته مورد نظر شما بسيار براي شما مطلوبيت دارد و علاقه شديدي به آن داريد. امر دوم داشتن توانايي و استعداد لازم به اين معنا كه شما علاوه بر علاقه شديد از توانايي نسبتا بالايي برخوردار باشيد به گونه اي كه بتوانيد رشته جديد را با پيش نيازهايش بگذرانيد . زيرا تغيير رشته در سطح كارشناسي ارشد نيازمند به كار مضاعف است يعني هم بايد همه دروس پيش نياز را بگذرانيد و هم واحدهاي كارشناسي ارشد را و انجام چنين كاري هم به توان بالا و هم به وقت بيشتري نياز دارد و علاوه بر اين تلاش فوق العاده را مي طلبد و الا براي موفقيت در رشته جديد با مشكل مواجهه مي شويد و در صورت موفقيت ظاهري، احتمالا پايه هاي علمي شما ضعيف خواهد بود بنابراين صرف داشتن علاقه كافي نيست توانايي و تلاش مضاعف نيز لازم است. «شرايط لازم براي موفقيت در رشته جديد = علاقه زياد + توانايي + صرف وقت بيشتر + پشتكار» نكته ديگري كه بايد به آن توجه كنيد اين است كه دوران كارشناسي بسيار مهم است زيرا پايه و اساس تخصص علمي يك فرد را تشكيل مي دهد شما بايد دقت كنيد پايه هاي علمي شما در زمينه مباحث علوم پزشكي و پرستاري است و علوم سياسي يا جامعه شناسي از نظر علمي هيچگونه سنخيتي با رشته فعلي شما ندارد (از نظر علمي) بنابراين اگر شما بخواهيد وارد اين رشته ها شويد بايد دوره مباحث دوره كارشناسي مربوط به اين رشته ها را بخوانيد و اگر اينكار را نكنيد كارشناسي ارشد در رشته هاي جديد از پايه هاي محكم علمي برخوردار نيست و درست مثل اينست كه شما مي خواهيد طبقه دوم ساختماني را بسازيد كه اين طبقه دوم هم از نظر شكل صوري و هم از نظر ماهيت كاملا با طبقه اول ناهماهنگ است و انجام چنين كاري از نظري علمي و فني كار صحيحي نيست نتيجه اينكه اگر همه فاكتورهايي كه در فرمول بالا براي تغيير رشته بيان شد را در خودتان مي بينيد تغيير رشته آري، ولي اگر به هر دليلي آن فاكتورهاي در شما وجود ندارد ولو يك مورد از آنها تغيير رشته كار معقول و منطقي و توأم با موفقيت نخواهد بود. اميدواريم كه با تدبر، مطالعه و مشورت با اساتيد مجرب كه چنين تجربه هايي را با خودشان دارند يا در ديگران سراغ داريد ، تصميم نهايي را بگيريد . موفق باشيد.
کد سوال : 2300
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : در صورت امكان سند حديث قدسي : من طلبني وجدني و من وجدني عرفني ... را ذكر كنيد؟
پاسخ : حديث قدسي را با اين ترکيب «من طلبني وجدني و من وجدني عرفني» نيافتيم. ممکن است در برخي کتب عرفاي متأخر بدون ذکر مآخذ آمده باشد. بخش اول آن يعني جمله «من طلبني وجدني» در ضمن حديث قدسي که مخاطب آن حضرت داود مي باشد آمده است که ذيلا اين حديث قدسي را مي آوريم. «يا داود بلغ اهل الارض اني حبيب من احبني و جليس من جالسني و مونس لمن انس بذکري و صاحب لمن صاحبني و مختار لمن اختارني و مطيع لمن اطاعني و ما احبني احد من خلقي عرفت ذلک من قلبه الا احببته حبا لايتقدمه احد من خلقي من طلبني بالحق وجدني و من طلبه غيري لم يجدني فارفضوا يا اهل الارض ما انتم عليه من غرورها و هلموا الي کرامتي و مصاحبتي و مجالستي و مؤانستي و آنسوا بي أو انسکم و اسارع الي محبتکم؛ خداوند به حضرت داود مي فرمايد: اي داود من دوست کسي هستم که مرا دوست بدارد، همنشين کسي هستم که با من همنشيني کند، مونس کسي هستم که با ذکر من مأنوس باشد، همراه کسي هستم که با من همراهي کند، برگزيده کسي هستم که مرا برگزيند، مطيع کسي هستم که از من اطاعت کند و دوست نمي دارد مرا هيچ کس از بندگانم که من اين دوستي را از قلب او بدانم مگر اين که او را دوست مي دارم دوست داشتني که هيچ کس از خلق من قبلا او را دوست نداشته هر کس به راستي مرا طلب کند خواهد يافت و هر کس غير مرا جستجو کند مرا نخواهد يافت. پس اي اهل زمين دور بيندازيد از خودتان آنچه را بر آن هستيد از غرور دنيايي و بشتابيد به سوي کرامت من و همراهي و همنشيني و انس با من و با من مأنوس شويد تا با شما انس بگيرم و بشتابم به سوي محبت شما» V}(الجواهر السنيه، ص 94 - بحارالانوار، ج 67، ص 25). {V