• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
کد سوال :
جستجو :
کد سوال : 2271
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : چرا انسان از مرگ مي ترسد؟
پاسخ : ترس از مرگ در فرهنگ قرآنى و روايى از جهت تفاوت انسان‏ها، علت‏هاى گوناگون دارد. در يك منظر كلى مى‏توان انسان‏ها را از اين جهت به تعبير حضرت امام(ره) به سه گروه - ناقصان، متوسطان و كاملان - تقسيم كرد. دليل وحشت از مرگ در انسان‏هاى ناقص، اين نكته است كه انسان به حكم فطرت خود، حب به بقا و ميل به جاودانگى دارد و از فنا، زوال و نيستى متنفر است، ازاين رو به عالمى كه عالم حيات تلقى مى‏شود، عشق ورزيده و از عالمى كه به پندار خود عالم نيستى است، تنفر دارد. بنابراين چنين افرادى به دليل آنكه ايمان به عالم آخرت ندارند و قلوب‏شان به حيات ازلى و بقاى سرمدى اطمينان نيافته است، به اين دنيا علاقه‏مند از مرگ هراسان و گريزان‏اند. خداوند متعال عقيده اين گروه از انسان‏ها را چنين بيان مى‏كند: (ان هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما نحن بمبعوثين»؛ «جز اين زندگانى دنياى ما چيزى نيست، مى‏ميريم و زندگى مى‏كنيم و ديگر برانگيخته نخواهيم شد». ===(مومنون (23)، آيه 37.)++ عامل ترس از مرگ در انسان‏هاى متوسط چيز ديگرى است. متوسطان - كه ايمانشان به عالم آخرت و حيات قيامت كامل نيست - به دليل غفلت از آخرت و عالم برتر و بالاتر و توجّه به امور دنيوى و تلاش در آبادانى آنها، از مرگ مى‏ترسند. امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «روزى مردى به سوى ابوذر آمده و پرسيد: چرا ما از مرگ كراهت داريم؟ ابوذر در پاسخ گفت: به دليل آنكه شما دنيا را تعمير كرديد و آخرت را خراب، پس كراهت و ترس داريد كه از آبادانى به سوى خرابى انتقال يابيد» ===(بحارالانوار، ج 6، ص 137، ح 42.)++. ريشه اين غفلت هم يا متابعت از خواسته‏هاى نفسانى و مخالفت با حضرت حق بر مى‏گردد، يا به آرزوهاى دراز. امير مؤمنان(ع) در كلام گران سنگى مى‏فرمايند: «... آيا كسى نيست كه از گناه توبه كند پيش از آن كه مرگش سررسد؟... بدانيد كه شما در روزهايى به سر مى‏بريد كه فرصت ساختن مرگ است و از پس اين، روزهاى مرگ است... شما را فرموده‏اند كه بار بربنديد و توشه برگيريد. من بر شما از دو چيز بيشتر مى‏ترسم: دنبال هواى نفس رفتن و آرزوى دراز در سرپروردن». ===(نهج البلاغه، خطبه 28، ص 29.)++ به فرموده خداوند متعال: اين گروه، از زندگى دنيا، ظاهرى مى‏شناسند و حال آنكه از آخرت غافل‏اند (يعلمون ظاهراً من الحيوه الدنيا و هم عن الاخره هم غافلون». ===(روم (30)، آيه 7.)++ P}استن اين عالم اين جان غفلت است‏ }E{ هوشيارى اين جهان را آفت است‏{P P}هوشيارى زان جهان است و چوآن‏}E{ غالب آيد پست گردد اين جهان{P ===(مثنوى، دفتر اول، ابيات 2066 - 2067.)++ اين متوسطان و غافلان، به حدى از مرگ غافل‏اند كه به تعبير حضرت على(ع) «گويا مرگ را در دنيا به غير ما نوشته‏اند و گويا حق را در آن بر عهده جز ما هشته‏اند و گويى آنچه از مردگان مى‏بينيم، مسافران‏اند كه به زودى نزد ما باز مى‏آيند و آنان را در گورهاى‏شان جاى مى‏دهيم و ميراث‏شان را مى‏خوريم، پندارى ما پس از آنان جاودان به سر مى‏بريم». ===(نهج البلاغه، كلمات قصار 122، ص 382)++ اما گروه سوم - انسان‏هاى كامل و مومنان مطمئن - از مرگ كراهت ندارند؛ ولى از آن وحشت و خوف دارند. ترس آنان يك ترس مثبت و ارزشى است. در حقيقت آنان از عظمت خداوند متعال مى‏ترسند، ترس آنان همانند وحشت ما وابستگان به دنياى مادى و دل دادگان به تعلقات آن نيست. حضرت حق در قلب اولياى الهى، تجلى كرده و موجب هيبت مشوب به شوق شده است. بنابراين تجلّى الهى و عظمت ادراك و شهود آنان، آنها را به هيبت و خوف مبتلا كرده است. درست مانند زمانى كه عاشق دل‏داده پس از سال‏ها دورى و رنج، اجازه ملاقات با معشوق را پيدا مى‏كند؛ تمام وجود او ترس و اضطراب است كه نكند پس از سال‏ها هجران، عملى از او سر بزند و او از ديدار محبوب خود محروم شود. دل عاشقان خداوند متعال در هنگام ملاقات با حضرت حق - كه با مرگ سرفصلى از آن آغاز مى‏شود - مى‏تپد و وحشتناك و ترسناك مى‏شود، ولى اين خوف غير از ترس‏هاى معمولى است. ===(امام خمينى، روح الله، چهل حديث، صص 303 - 307، مركز نشر فرهنگى رجاء، چاپ اول، تابستان 1368.)++ ترس انسان‏هاى آن سويى، از طول سفر، توشه كم و بزرگى و عظمت مقصد است. ===(نهج البلاغه، كلمات قصار 77، ص 372.)++ ايشان، به تبع قرآن كريم، مرگ را چون زندگى امتحان بزرگ الهى مى‏دانند. ===(ملك (67)، آيه 2.)++ و مى‏ترسند كه از اين آزمون سربلند بيرون نيايند و حقيقتاً آزمون انسان‏هاى كامل بسيار سخت است كه حتى درك آنها نيز براى ما مشكل مى‏نمايد. P}هيچ مرده نيست پرحسرت زمرگ‏ }E{ حسرتش آن است كش كم بود برگ‏ {P P}ورنه از چاهى به صحرا اوفتاد}E{در ميان دولت و عيش و گشاد{P P}زين مقام ماتم و تنگين مناخ‏}E{نقل افتادش به صحراى فراخ{P P}مقعد صدقى نه ايوان دروغ‏}E{باده ى خاصى نه مستيى زدوغ{P P}مقعد صدق و جليسش حق شده}E{رسته زين آب و گل آتشكده{P‏ P}ورنكردى زندگانيى منير}E{يك دو دم ماندست مردانه بمير{P ===(مثنوى، دفتر پنجم، ابيات، 1771 - 1766.)++ با اين توضيحات اجمالى و مختصر، روشن مى‏شود كه اولاً هر ترس و وحشتى از مرگ، بد و منفى و هر خوفى از آن هم خوب و مثبت نيست. اگر ترس از مرگ بر اثر غفلت و محدوديت نظر و انديشه به دنياى مادى باشد، وحشتى منفى و نابخردانه است كه بايد عامل آن (دنيا دوستى) را از بين برد. اما اگر وحشت از مرگ، براساس خوف از عظمت حق تعالى و ترس از چگونگى رويارويى با خداوند باشد، ترسى مثبت و از سر شوق و عشق است. ثانياً با تفاوت انسان‏ها و نوع نگرش‏ها، عوامل ترس از مرگ، متفاوت و گوناگون خواهد بود. گاهى، عده‏اى از مرگ نمى‏هراسند و اين عدم ترس، از سر شوق به ديدار يار است؛ حالتى كه انسان كامل دارد. انسان‏هاى كامل در دو طرف خوف و رجا حركت مى‏كنند و چون مرگ را مقدمه سعادت ابدى ديدار محبوب مى‏دانند، از آن هراسى ندارند. اما چون خود را در برابر محبوب جهانيان كوچك و حقير مى‏بينند و شايسته انعام و اكرام او نمى بينند، از عظمت او بيمناك‏اند. اما اگر كسى ادعا داشته باشد كه از مرگ هراسى ندارد و نترسيدن او هم از سر عشق به لقاى خداوند متعال نيست، ادعايى بدون دليل و دور از حقيقت است، زيرا هرگاه انسانى در خلوتگاه خود، به نسبت خود و مرگ بينديشد، خالى از سه نوع ترس پيش گفته، نخواهد بود. اگر چنين فردى - كه مدعى عدم وحشت از مرگ است - در معرض خطر جدى قرار گيرد، به صورتى كه در شرف مرگ باشد، قطعاً از خود عكس‏العمل نشان خواهد داد و اين نيست مگر به دليل هراس از مرگ پس هر چند وى در گفتار انكار مى‏كند؛ اما در عمل و درون خود بدان اعتراف دارد. اين نكته نيز نبايد مورد غفلت قرار گيرد كه توضيحات فوق درباره ترس از مرگ و نيز تفاوت روى آوردن چهره مرگ به مومنان و كافران، نشانگر آن است كه از ديدگاه معارف قرآنى و روايى، انسان و اعمال، افكار، كردار و اوصافش نقش به سزايى در اين مسأله مهم دارد؛ به نحوى كه سعادت و شقاوت بشر از درون او مى‏جوشد و در واقع آدمى، بايد از خود و كرده‏هايش هراسان باشد. آموزه‏هاى دينى نيز با ارائه حقيقت مرگ و توصيف ابعاد آن، مى‏خواهد نگرش انسان را به خود تغيير داده و تصحيح كند؛ يعنى، به او ياد دهد كه در عين زندگى در جهان مادى و كوشش براى برطرف ساختن نيازهاى خود، دلبستگى و وابستگى به آنها نداشته باشد. ازاين رو ترس از مرگ در اين حد و چارچوب، امرى ارزشى و مثبت خواهد بود. پس هر كس طبيب خويش است و با نوع نگرش و عملكرد خود، مى‏تواند ترس از مرگ را - كه بر اثر غفلت و تنگ‏نظرى و محدودنگرى به عالم مادى در او پديدار شده - به ترس از مرگى كه راه را طولانى ديده و رويارويى با خداوند متعال را سخت مى‏بيند، مبدل سازد. ترس اول اگر بر جان آدمى سيطره پيدا كند، همين زندگى دنيوى را براى آدمى تيره و تار مى‏سازد. اما ترس دوم موجب تقويت و تهذيب نفس شده و انسان را به انجام دادن اعمال نيك و صالح - كه از ديدگاه شريعت اسلامى گستره‏اى بس عظيم دارد - سوق مى‏دهد. پس چه خوب است دوباره در اين حديث شريف تأمل كنيم كه امام صادق(ع) به مردى فرمود: «همانا تو، طبيب نفس خويشى، براى تو درد بيان شده و نشانه صحت و سلامتى معرفى و به دوا و درمان راهنمايى شده‏اى. پس بنگر كه چگونه در اصلاح نفس خود قيام مى‏كنى». ===(كافى، ج 2، كتاب ايمان و كفر، باب محاسبه عمل، ح 6 به نقل از: چهل حديث، ص 306.)++
کد سوال : 2272
موضوع : اطلاعات عمومي
پرسش : نظر شما در باره مراسم ختم و فاتحه خواني چيست؟ آيا با گريه بلند گريستن بر مرده حرام است اگر حرام است چر در روز عاشورا اينكار را مي كنند ؟
پاسخ : با از دنيا رفتن يك شخص، افراد بسيارى كه با او مأنوس بوده‏اند عزادار مى‏شوند. فرد متوفى براى بازماندگان عزيز بوده؛ آنان عزيزى را به خاك سپرده‏اند و به قول معروف «چغندر كه خاك نكرده‏اند»، لذا بر خود لازم مى‏دانند تا ياد آن عزيز از دست رفته را گرامى داشته و از دوستان و آشنايان انتظار دارند با حضور در مراسم يادبود آن عزيز، برشكوه مجلس بيفزاييد. ديگران نيز با حضور در اين مجالس ضمن عرض تسليت به بازماندگان، براى متوفى طلب مغفرت مى‏كنند. به نظر مى‏رسد اين مقدار حداقل مورد قبول تمامى مكاتب اله يباشد. آيين اسلام با توجه به اهداف ذيل تجهيز متوفى را براى خاك‏سپارى واجب كفايى و شركت در تشييع جنازه و مراسم ترحيم را مستحب مى‏داند. 1- تكريم و احترام مؤمن متوفى: شارع مقدس از تمامى مكلفين مى‏خواهد كه به پاس ايمان متوفى به اسلام، با غسل دادن، معطر ساختن، پوشاندن جامه سفيد، نمازگزاردن و خاكسپارى او، جسم بى‏جان مؤمن را محترم شمرده و از هتك حرمت به جسم او ممانعت به عمل آيد. 2- انجام خيرات، مبررات، قرائت فاتحه و طلب آمرزش براى متوفى: اگر چه توشه اصلى اين راه پرخطر اعتقاد صحيح و عمل خالص اوست اما هداياى معنوى مؤمنان نيز بى‏تأثير نيست. 3- اعلام تسليت و تعزيت به وابستگان نسبى و سببى متوفى: حضور سايرين در مراسم مختلف باعث تسلى بازماندگان شده، از شدت غم و اندوه آنان كاسته، تحمل فراغ عزيز از دست رفته را آسان‏تر مى‏سازد. 4- عبرت‏آموزى براى زندگان: شركت در خاك‏سپارى و ساير مراسم متوفى مى‏تواند يادآور روزى باشد كه ما مسافران دنيا دير يا زود بايد از پل مرگ عبور كرده و به عالم برزخ وارد شويم. بديهى است انجام هر كارى در اين قبيل مراسم بايد در راستاى تأمين اهداف فوق باشد و از آن جا كه در دين اسلام هدف وسيله را توجيه نمى‏كند، لذا ابزار و وسايل به كار گرفته شده در اين مراسم بايد مباح و بى‏اشكال باشد. از اين منظر، مراسم ترحيمى كه امروز ميان ما مرسوم است اگر چه حائز نقاط قوت بسيارى است اما اشكالات متعددى مى‏توان يافت. لكن نكته حائز اهميت اين است كه ما بايد از اين مراسم آسيب‏شناسى به عمل آورده، نقاط مثبتى كه در راستاى اهداف مذكور است تقويت كرده و در صدد محو نقاط منفى آن باشى. =========== در مورد گريه بر اموات بايد توجه داشته باشيم كه اگر ريشه تأثرات و تألمات ناشى از عوامل مادى و دنيوى است ناپسند و مذموم است ولى اگر از جهت جدايى و قطع محبت و گسست عاطفى است نظير اين كه انسان همسفر، شريك، انيس و محبوبى را از دست بدهد و محزون و غمگين شود و گريه كند اشکالي ندارد. مثلاً مستحب است در مفارقت از مؤمن، براى او بگريند اما اين گريه نبايد به جزع و بى‏قرارى بيانجامد. با بررسى تاريخ اسلام به شواهد درباره گريه كردن اهل‏بيت(ع) در فراق عزيزان خود برخورد مى‏كنيم كه مى‏تواند الگويى مناسب براى هر مسلمان باشد. مثلاً نقل شده كه پيامبر مكرم اسلام در وفات حضرت ابوطالب و نيز همسر خود خديجه كبرى مى‏گريست و بعدها هرگاه به ياد حضرت خديجه مى‏افتاد متأثر مى‏شد و دعا مى‏كرد: خدايا خديجه را بيامرز يا نقل شده حضرت زهرا(س) بر مزار عمويشان حضرت حمزه مى‏رفت و ساعت‏ها در آنجا عزادارى، گريه و ندبه مى‏نمود، همچنين آن حضرت در فراق پدر بزرگوارشان ناله‏ها و گريه سر داد يا مى‏خوانيم كه حضرت على(ع) در هنگام وفات حضرت زهرا به شدت گريست و صورت بر خاك قبر نهاد به طورى كه اشگ ديدگان حضرت با خاك آغشته شد. يا گريه اباعبدالله‏الحسين(ع) در شهادت برادران، فرزندان و اصحاب و نيز گريه حضرت زينب(س) بر كنار نعش به خون غلتيده برادر... تا گريه‏هاى صبح‏گاهى و شامگاهى مولايمان حضرت مهدى(عج) در مصيبت جدشان مشهور است. درباره ساير مردم نكته قابل توجه اين است كه فوت عزيزان عامل تنبه و بيدارى ايشان است و روان شدن اشك و تأثرات روحى سبب مى‏شود پرده‏هاى غفلت دريده شود، هر چقدر تألمات و تأثرات شديدتر باشد، انسان بهتر مى‏تواند به مشاهده و مناظره حقيقت عالم بپردازد. اساتيد اخلاق معتقدند كسانى كه از ياد مرگ غافلند همچون كسانى هستند كه در خانه‏اى با ديوارهاى ضخيم به سر مى‏برند به طورى كه هرگز طرف ديگر ديوار (مرگ) را نمى‏توانند درك كنند و ببينند؛ ياد مرگ، تضرع، گريه و زارى اين ديوارهاى قطور و ضخيم را به شفاف مى‏نمايد تا شخص با وضوح آن طرف حيات خود را ببيند و دل از جهان بركند و متوجه شود كه دير يا زود مى‏بايست رخت بربندد و در نتيجه مهيا شود. و نيز وقتى سرشك غم از ديدگان جارى مى‏شود، اتصال با عالم غيب برقرار مى‏گردد، لذا توصيه شده اگر حالت حالت تأثر و شكستگى دل به شما دست داد، آن حال را غنيمت بشماريد ودعا كنيد كه انشاءالله به اجابت نزديك است. مردم نيز عموما ناخواسته وقتى متأثر مى‏شوند درباره ديگران - حتى در مورد افراد ناشناس - طلب خير مى‏نمايند اين دعا و توجه باطنى مسلما از قوانين و سنن الهى پيروى نموده و سبب بهبود حالات مرده و خود بازمانده مى‏شود و شايد اين مهمترين تأثير اشك و گريه بر مفارقت احبّا، دوستان و ساير مردم باشد. در مجموع هيچ مانعى براى ابراز احساسات وعواطف قلبى و ريختن اشك در فراقت ياران وجود ندارد. براى اين كه درباره موضوع مورد بحث اطلاعات و معارف بيشترى كسب نماييد به احوالات امام سجاد(ع) بعد از شهادت پدر بزرگوارشان توجه نماييد. اما آنچه كه براى مرده ثواب دارد، دعاى خير و طلب آمرزش و عفو از درگاه خداوند است، بنابراين براى شادى روح مرده، احسان وانفاق و هديه مادى و معنوى فرستادن در حق وى بسيار مؤثر است و در كنار اين گريه همراه با رضا به قضاى الهى و حمد و شكر بر قضاى خداى سبحان و گفتن استرجاع «انا لله و انا اليه راجعون» و درخواست صبر بر تحمل مصيبت ثواب دارد. براى آگاهى بيشتر ر.ك: 1- مواعظ، شيخ جعفر شوشترى 2- اشك روان بر امير كاروان، شيخ جعفر شوشتري انسانى كه از دنيا مى‏رود تا هنگامى كه در عالم برزخ است و هنوز قيامت بر پا نشده باشد، كارهاى خيرى كه براى او انجام مى‏دهند به صورت هديه به او مى‏رسد و چه بسا مورد غفران و بخشش نيز واقع شده و يا موجب تعالى و تكامل روح او مى‏شود. در اين باره روايات و احاديث زيادى نقل شده است. به عنوان نمونه چند مورد اشاره مى‏شود. امام صادق(ع) فرموده است: «يدخل على الميت فى قبره الصلاة والصوم والحج والصدقة والبر والدعاء و يكتب اجره للذى يفعله و للميت؛ نماز و روزه و حج و صدقه و نيكى و دعا در قبر ميت داخل مى‏گرددو پاداش آن اعمال علاوه بر اين كه براى كسانى كه آنها را انجام مى‏دهد هست براى ميت نيز خواهد بود»، (المحجة‏البيضاء، ج 3، ص 42). پيامبر اكرم(ص) مى‏فرمايد: «... ليدخل على قبور الاموات من دعاء الاحياء من الانوار مثل الجبال؛ دعاى زندگان به صورت كوه‏هاى نور بر قبرهاى مردگان داخل مى‏گردد»، (المحجة‏البيضاء، ج 3، ص 341). علاوه بر اين اعمالى كه براى او انجام مى‏دهند نتايج و ثمرات اعمال و كارهايى را نيز كه خودش انجام داده بعد از مرگش به او مى‏رسد. امام صادق(ع) فرموده است: «ستّ خصال ينتفع بها المؤمن من بعد موته: ولد صالح يستغفر له و مصحف يقرأ فيه و قليب يحفره و غرس يغرسه و صدقة ماء يجريه و سنة حسنة يؤخذ بها بعده؛ شش چيز است كه بعد از مرگ مؤمن به او سود مى‏رساند. فرزند صالح و شايسته‏اى كه براى او دعا و طلب آمرزش كند. قرآنى كه تلاوت شود. چاهى كه حفر كرده و درختى كه غرس نموده و آبى را كه جارى ساخته و روش و سنت پسنديده‏اى كه پس از او مورد عمل قرار گيرد»، (بحارالانوار، ج 6، ص 293). براى آگاهى بيشتر ر.ك: 1- منازل الاخره، شيخ عباس قمى 2- حيات پس از مرگ، على محمد اسدي
کد سوال : 2273
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا تنها مسلمان‏ها, و از مسلمان‏ها تنها شيعيان به بهشت مي روند پس تكليف پيروان اديان و مذاهب ديگر چه مي شود؟
پاسخ : قرآن و روايات به طور صريح اعلام مى‏دارد كه تنها اسلام و تشيع كه همان حقيقت اسلام ناب است از افراد پذيرفته مى‏شود و اين به معناى آن نيست كه همه شيعيان اسمى وارد بهشت مى‏شوند؛ اما در مورد افراد ديگر اديان و مذاهب بايد گفت: آنان به سه دسته تقسيم مى‏شوند كه هر يك حكمى جداگانه دارند: يك. با اسلام و تشيع آشنا شده؛ ولى به دليل تعصّب يا عناد و لجاجت از پذيرفتن آن سرباز مى‏زنند. چنين افرادى به فرموده قرآن كريم اهل جهنم‏اند. دو. با اسلام و تشيع آشنا نيستند؛ ولى در جهالت خود مقصراند؛ يعنى، از وجود دينى به نام اسلام يا مذهبى به نام تشيع مطلع‏اند؛ ولى با وجود همه امكانات و شرايط لازم براى جست‏وجوى حقيقت اقدامى نمى‏كنند. چنين افرادى در حد تقصير خويش روز قيامت مجازات مى‏شوند. سه. با اسلام آشنا نيستند و در جهالت خود نيز تقصيرى ندارند؛ بلكه يا اصلاً به گوش‏شان نخورده يا آنكه امكان تحقيق و پژوهش براى آنان وجود نداشته است و تنها هر آنچه را به آنها رسيده (مثل مسيحيت و)...قبول كرده و به آن عمل نموده‏اند. چنين افرادى اهل جهنم نيستند و خداوند آنان را مشمول عفو و رحمت خود قرار مى‏دهد و اعمال آنها را با ميزان حقيقت‏خواهى آنان و آنچه فكر مى‏نمودند حق است، مى‏سنجد. مطالب بالا از آيات و روايات استفاده مى‏شود كه درباره آن توضيح مختصرى مى‏دهيم: يكم. مردم بر حسب وضع‏شان در برابر وعده و وعيدهاى خداوند متعال، به شش دسته تقسيم مى‏شوند: مؤمنان، كافران، مستضعفان، مرجون لامر الله. مؤمنان افرادى‏اند كه به خداوند ايمان آورده‏اند و جايگاه‏شان بهشت است. البته اين گروه داراي «درجات» هستند که در آنها به «مخلصين»، «سابقون» و «اصحاب يمين» ياد مي شود. كافران كسانى‏اند كه از روى علم حق را شناخته‏اند؛ ولى به علت عناد و لجاجت از آن سر بر تافته‏اند. اين گروه مقصراند و جايگاه‏شان به طور حتم جهنم است. که اين گروه نيز داراي «درکات» هستند و براساس شدت ستيزه جويي در طبقات جهنم قرار مي گيرند. گروه مستضعف و مرجون الى الله نيز كسانى‏اند كه داراى عذراند؛ يعنى، اگر نتوانسته‏اند به دين حق بپيوندند و بدان عمل بكنند، به لحاظ تقصير يا كوتاهى كردن آنان نبوده است؛ بلكه از جهت يك سلسله عواملى بوده كه از اختيار آنها خارج بوده است. همين عوامل موجب جهل يا غفلت يا عمل نكردن آنان به دستورات دين اسلام شده است. بديهى است كه چون اين صورت، ترك به اختيار آدمى مستند نبوده و معلول عوامل خارج از اختيار او است، براى آدمى نه نفعى خواهند داشت و نه ضررى. مرجع كار چنين كسانى خداوند خواهد بود. خداوند خودش به نحوى كه حكمت و رحمتش ايجاب عمل خواهد كرد. دوم. آيات 96-98 سوره «نساء» بر مطلب ياد شده، دلالت مى‏كند. خداوند در آن آيات عذر افراد را به دليل مستضعف بودن با شرايطى قبول كرده است. در آيه 106 از سوره «توبه» هم كار اين گونه افراد را به خود خداوند احاله كرده است. مراد از «مستضعف» در اينجا فقر اقتصادى نيست؛ بلكه در ضعف قرار داده شدن از جهت دسترسى به منبع هدايت است. اين است كه در آيات سوره «نساء» جمله (لا يستطيعون حيلة و لا يهتدون سبيلا» به عنوان شرط و علت عذر براى مستضعفان ذكر شده است، از اين صفت مى‏توان دريافت كه علت معذور بودن همه جا و به طور عموم راه و چاره نداشتن است كه شامل جاهل غافل غير معاند هم مى‏شود. افزون بر اينها، آيه 286 سوره «بقره» بر همين گفته دلالت دارد؛ زيرا در ذيل آيه فوق اين مطلب آمده كه انسان، هر چه خوبى كرده، به نفع او و هر چه بدى كرده بر ضرر او است. به طور روشن مفهوم سخن فوق اين خواهد بود كه اگر چيزى به اكتساب، يعنى، آنچه مسؤوليتش به عهده خود شخص است، مستند نباشد، گناه و مسؤوليت براى انسان نخواهد داشت. سوم. به عقيده علامه طباطبايى، معناى «مستضعف» علاوه بر اينكه افراد ساكن در سرزمينى را كه بر اثر نبودن دانشمند، راهى براى قرار گرفتن دين اسلام در آنجا نيست، شامل مى‏شود؛. همچنين به فردى هم كه ذهنش به يك مطلب حق منتقل نشده و فكرش به حق راه نيافته، شامل مى‏گردد؛ يعنى، شخصى كه به حق رهبرى نشده و در عين حال از كسانى است كه با حق عناد ندارد؛ بلكه طورى است كه اگر حق برايش واضح گردد، از آن پيروى خواهد كرد؛ ولى به عوامل مختلف حق براى او مخفى مانده است. چنين كسى جزء افراد مستضعف خواهد بود؛ چرا كه آدم غافل قدرت ندارد و با چنان جهالتى هم كه نمى‏شود راهى به حقيقت يافت. براى اطلاع بيشتر ر.ك: ترجمه تفسير الميزان، ج 5، ص 80 اصول كافى، ج 3، باب كفر و ايمان. مطهرى، مرتضى، عدل الهى، ص 352 ===================== و اما در باره محبت امام علي(ع): رواياتي وارد شده كه براي نمونه مي توانيد به كتاب وسائل الشيعه، شيخ حر عاملي جلد اول مراجعه اي داشته باشيد. كه ظاهر اين روايات اين است كه هر كس محب علي(ع) نباشد وارد بهشت نمي شود ودر مقابل هم وارد شده كه با محبت علي هيچ گناهي به انسان ضرر نمي زند. چنانچه در بحار الانوار نقل شده: H}«حب علي ابن ابي طالب حسنه لا تضر معها سيئه»{H يعني محبت علي(ع) حسنه اي است كه با وجود آن هيچ گناهي به آدمي ضرر نمي زند. V}(بحارالانوار، چاپ كيهاني، ج 9، ص 401){V لكن نكته مهم فهم اين روايات و پي بردن به مقصود واقعي از اين روايات است و الا لازمه اخذ به ظاهر اين روايات اين است كه اگر شخصي مسلمان و اهل تسليم و اعمال نيك بود و قلبي سليم داشت و در گوشه قاره آفريقا هيچ خبري از علي(ع) به او نرسيده و هيچ تقصيري هم در اين زمينه ندارد داخل بهشت نشود و در مقابل يك مدعي محبت علي(ع) كه مرتكب معاصي مي شود مهر برائت از آتش بخورد و وارد بهشت شود. پس بايد ديد مقصود واقعي از اين روايات چيست كه براي روشن شدن مفاد روايات تذكر چند نكته لازم است. الف. اينكه در روايات و حتي آيات قرآن كريم تاكيد بر حب علي و اولادش [اهل البيت(ع)] شده بايد ديد جهت اين تأكيد چيست. روشن است كه مهم شخصيت اينها است كه در شخص آنها تجلي يافته. يعني اينكه ما مأمور به حب علي(ع) هستيم چون علي نمونه كامل انسان كامل و عدل محض و آينه تمام نماي تمام خوبيهاست. نه از آن جهت كه نامش علي و فرزند ابوطالب است. ب. محبت واقعي نشانه هايي دارد كه از مهمترين آنها تسليم و تبعيت مطلق محب از محبوب است. قرآن كريم مي فرمايد: H}«قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني»{H «اي پيامبر به اينها بگو اگر خدا را دوست مي داريد مرا پيروي كنيد». V}(آل عمران، آيه 31){V پس اگر شخص ادعاء محبت داشته باشد ولي در عمل پيرو محبوب نباشد در حقيقت محب نيست و دروغ مي گويد. بفرموده امام صادق(ع): P}تعصي الاله و انت تظهر حبه{E}هذا لعمري في النعال يوسع{P P}لو كان حبك صادقا لاطعنه{E}ان المحب لمن يحب مطيع{P خدا را معصيت مي كني در حالي كه مدعي محبت او هستي به جانم قسم كه اين كار در ميان كار ما شگفت آور است. اگر محبت تو راستين مي بود او را اطاعت مي كردي زيرا كه هر دوستي مطيع دوست خويش است. V}(اصول كافي ، جلد 2، ص 60، چاپ اسلاميه){V ج. كساني كه حب علي(ع) را ندارند سه گونه هستند. كه حكم هر كدام متفاوت است. 1. جاحدين، يعني كساني كه با اينكه شخصيت علي(ع) را شناخته اند و مضمون آيات و روايات متواتر را درباره علي ديده اند و با كلمات بلند علي(ع) آشنايي دارند ولي از روي تعصب و عناد و لجاج و يا به تقليد متقدمين خود محب علي نيستند و مقام او را انكار مي كنند. بفرموده قرآن كريم: A}«فلما جائهم ما عرفوا كفروا به»{A ؛ بعد از شناخت به كفر و انكار برخاستند. V}(بقره، آيه 89){V 2. مقصرين؛ كساني كه در شناخت علي(ع) كوتاهي كرده اند و با اينكه امكان و توانايي براي شناخت مذهب تشيع و نمونه كامل انسانيت (علي(ع« داشته اند كوتاهي كرده اند و به تبع چون شخصيت علي(ع) را نشناخته اند محبتي هم از او ندارند چون محبت فرع شناخت است. 3. قاصرين؛ كساني كه امكان و توانايي شناخت براي آنها نبوده و اساسا اين سؤال به ذهن آنها خطور نكرده. لكن اگر سؤال پيش مي آمد و تحقيق مي كردند و شخصيت واقعي علي(ع) را درك مي كردند از محبان او مي شدند. د. نكته آخر اينكه چه كسي وارد بهشت مي شود يا نمي شود، تحت اراده و قدرت خداوند است و ما فقط با استفاده از آيات و روايات بيان قواعد كلي و مقتضيات در اين زمينه را مي نمايم و الا ممكن است خداوند متعال به فضل و كرمش همه را داخل بهشت نمايد و هيچ حكم قطعي در اين زمينه نمي توان صادر كرد چنانچه نقل شده وقتي پيامبر اكرم(ص) عثمان ابن مظعون را كه يكي از بهترين يارانش بود دفن مي كرد خود را روي جنازه او انداختند و بوسيدند زني از انصار بنام ام علاء گفت هنيئا لك الجنه، بهشت بر تو گوارا باد. حضرت با نگاهي غضب آلود فرمودند از كجا مي داني؟ مگر بتو وحي شده است مگر تو از حساب خلق خدا آگاهي و ... V}(مجموعه آثار، استاد مطهري، جلد 1، ص 273، نقل از اسد القابه، عثمان بن مظعون){V بعد از اين نكات معلوم مي شود كه به صورت مطلق مي توان گفت هر كسي محب علي(ع) نيست وارد بهشت نمي شود و نه هر كس محب علي است وارد بهشت مي شود. بلكه بايد ملاحظه كرد كه شخصي كه محبت علي(ع) را ندارد از كداميك از اقسام سه گانه است. اگر از قسم اول است كه با اينكه به مقام و شخصيت علي(ع) پي برده به انكار پرداخته طبق قاعده اين شخص وارد بهشت نمي شود و چون از حقيقت خصومت با حق و عدالت و اوصاف كمال دارد و بفرموده قرآن A}«فلما جائهم ما عرفوا كفروا به فلعنه الله علي الكافرين»{A ؛ V}(بقره، آيه 89){V اما گروه دوم كه مقصرين باشند اينها بخاطر اين كه كوتاهي و تقصيرشان مورد مؤاخذه قرار مي گيرند و از اين جهت مورد عذاب واقع مي شوند و بعد از ديدن اين عذاب ممكن است وارد بهشت شوند. اما گروه سوم يعني قاصرين، بهشت و جهنم رفتن اينها تابع بقيه اعمال آنها است. اما كساني هم كه داراي محبت علي(ع) هستند نمي توان گفت بصورت مطلق وارد بهشت مي شوند و معناي روايت نقل شده از بحار هم اين نيست كه هر كسي گفت من محب علي(ع) هستم وارد بهشت شود. بلكه در صورتي است كه صادق در محبت باشد كه گفتيم از نشانه هاي صدق در محبت تبعيت مطلق از محبوب است. چنانچه استاد مطهري از آيت الله وحيد بهبهاني معناي اين حديث را اينگونه نقل مي فرمايند: كه اگر محبت علي(ع) كه نمونه كامل انسانيت و طاعت و عبوديت و اخلاق است از روي صدق باشد مانع ارتكاب گناه مي گردد و محبت پيشوايي مانند علي كه مجسمه عمل و تقوا و پرهيزگاري است آدمي را شيفته رفتار علي مي كند فكر گناه را از سر او بدر مي كند البته به شرطي كه محبتش صادقانه باشد. فرمانبرداري از محبوب لازمه محبت صادق است. V}(مجموعه آثار، ج 1، ص 331){V و لازمه فرمانبرداري مطلق از معصوم يعني داخل بهشت شدن. انشاء الله خداوند به همه ما معرفت و محبت صادقانه اهل بيت(ع) عنايت فرمايد. در اين زمينه آثار فراواني است لكن از همه مناسبتر براي شما دانشجوي گرامي، مجموعه آثار استاد مطهري، جلد 1، و يا كتاب عدل الهي مي باشد.
کد سوال : 2274
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا در جامعه اسلامي ايران پيرو ولايت فقيه (پيرو) ائمه معصومين هستند؟
پاسخ : به طور خلاصه در پاسخ اين سؤال چند نكته بيان مى‏نماييم: الف) حدود اطاعت از ولى فقيه تا جايى است كه اولاً شرايط لازم براى رهبرى (مانند فقاهت، عدالت، تدبير و...) را همچنان داشته باشد. ثانياً از چارچوب ضروريات دين مبين اسلام و مصالح جامعه‏ى اسلامى فراتر نرود. مرجع تشخيص چنين مسأله مهمى مجلس خبرگان رهبرى است كه به صورت مستمر بر شرايط رهبرى و اعمال او نظارت دقيق دارد. ب) در مورد اشتباه ولى فقيه بايد گفت كه: اولاً، رهبر معصوم پيراسته از هر خطايى است؛ ولى انتظار عدم وقوع خطا از غير معصوم(ع)، انتظارى نابجا است. در عين حال اسلام، شرايطى را براى حاكم اسلامى در عصر غيبت قرار داده است. علم و تقوا از جمله آنها است كه عامل مهمى در تقليل خطاها مى‏باشد. اين شرايط در بردارنده دو نوع كنترل است: 1. كنترل عقلانى، 2. كنترل اخلاقى. افزون بر آن، دستوراتى چون لزوم مشورت و خوددارى از استبداد به رأى و ديگر عوامل كنترل‏كننده در كاهش ضريب احتمال خطا و نزديك كردن آن به صفر، بسيار مؤثر است. از طرف ديگر شروط ياد شده و ديگر شرايط لازم (چون زمان‏شناسى و توانايى مديريت كلان اجتماعى) فقط حدوثى نيستند؛ يعنى، چنان نيست كه تنها در زمان به دست گرفتن قدرت، لازم بوده و پس از آن اعتبار نداشته باشند؛ بلكه شرايطى حدوثى و بقايى هستند. بنابراين از آغاز رهبرى تا پايان آن، وجود اين شرايط الزامى است و هرگاه ولى‏امر يكى از آنها را از دست داد، از سمت خود معزول است . 3. امربه معروف و نهى از منكر يا اصل «نظارت عمومى» نيز يكى از راه‏هايى است كه اسلام بر آن تأكيد كرده است. بر اين اساس هر مسلمانى، موظف است با دقت و ژرف‏نگرى، عملكرد مسؤولان نظام اسلامى را زير نظر گيرد و در صورت مشاهده خطا و انحراف، به گونه‏اى خيرخواهانه و مفيد به حال جامعه، خطاها را تذكر دهد و رهنمود و يا پيشنهادى براى بهبود وضع جامعه، ارائه كند. ثانيا، نكته ديگر كه اشتباه به دو گونه قابل تصور است: صورت اول) اشتباهات و خطاهاى كارشناختى؛ مقصود از خطاهاى كارشناختى، آن است كه در پاره‏اى از مسائل، متخصصان و كارشناسان داراى ديدگاه‏ها و نظرات مختلفى‏اند كه اين نظرات، گاهى معارض يكديگرند و در ميان آنها، تنها يك رأى بر صواب و بقيه نادرست است. طبيعى است رأى حاكم و يا كارگزاران حكومتِ اسلامى نيز يكى از آن آرا است و در صورت حاكميت غيرمعصوم، احتمال دارد رأى پذيرفته شده برصواب يا بر خطا باشد. اين گونه خطاهاى احتمالى، كاملاً طبيعى است و چندان گريزى از آن نيست. در هر جامعه‏اى اين گونه امور وجود دارد و به جهت لزوم وحدت رويه در حكومت و سياست، چاره‏اى جز پذيرش قانونى يك جانب وجود ندارد؛ هر چند در صورت تكافؤ ادله، احتمال صحت رأى مخالف نيز به همان اندازه احتمال صحت رأى موافق است. اين گونه امور به هيچ وجه نشانگر ضعف حاكم نيست و در صورت خطا بودن رأى نيز هر چند فاقد آثار منفى نيست؛ ولى چه بسا آثار آن چندان زياد نباشد؛ زيرا داراى توجيه خردپذير و مورد حمايت بخش مهمى از آگاهان و كارشناسان است. صورت دوم) خطاهاى فاحش و ناشى از ضعف؛ پاره‏اى از خطاها، برخاسته از مبانى نظرى و كارشناختى نيست، بلكه ناشى از ناآگاهى و ضعف و ناتوانى در درك نيازمندى‏هاى اجتماعى و يافتن پاسخ شايسته آن، از منابع دينى است. چنين خطاهايى به خوبى از سوى خبرگان و متخصصان دين‏شناس و آشنا به مسائل اجتماعى، تشخيص‏پذير است و ناتوانى شخص را در مديريت اجتماعى برملا مى‏سازد. مسلما اين گونه امور زيان‏ها و آثار منفى بيشترى دارد و به عزل صاحب منصب نيز مى‏انجامد. ج) اين موضوع بستگى به نوع نگاه ما دارد. اگر منظور از اين نگاه، ديدگاهى شخصى باشد به نحوى كه در اطاعت ما از قوانين اجتماعى و اوامر حكومتى ولى فقيه، هيچ گونه تأثيرى به وجود نياورد و به مخالفت عملى و تضعيف نظام ولايت فقيه نيانجامد، از لحاظ شرعى و قانونى تبعات منفى بر اين نوع نگاه مترتّب نيست. اما اگر اين نگاه، همراه با مخالفت عملى، و عدم اطاعت از قوانين اجتماعى و اوامر حكومتى ولى فقيه باشد، مسلماً هم شرعاً و هم قانوناً ممنوع بوده و ترويج چنين نگاهى به كارآمدى و تضعيف نظام ولايت فقيه مى‏انجامد. زيرا محدود كردن اختيارات و مسؤوليت‏هاى ولى فقيه در حدّ مراجع (يعنى در حوزه احوال شخصى و عبادى مكلفين) و رها گذاشتن حوزه‏ى عمومى و مسائل جامعه اسلامى، مخالفت صريح با دستورات صريح دين مبين اسلام در زمينه‏ى ضرورت تشكيل حكومت به وسيله ولى فقيه در عصر غيبت و وجوب اطاعت از او است. ========== در مورد وجوب اطاعت از ولى‏فقيه نيز بايد گفت كه براساس ادله عقل و نقل (آيات و روايات) متعددى كه در زمينه وجوب تشكيل حكومت، اثبات ولايت‏فقيه و گستره اختيارات او وجود دارد، در مسائل اجتماعى مربوط به اداره و رهبرى جامعه و احكام حكومتى؛ اطاعت از احكام و فرامين ولى‏فقيه، همانند دستورات پيامبر اسلام(ص) و امامان معصوم(ع) واجب‏الاتباع مى‏باشد. توضيح و تبيين هر كدام از اين دلايل خارج از ظرفيت نامه بوده، لذا به صورت مختصر به بررسى يكى از آنها مى‏پردازيم: در مقبوله عمر بن حنظله امام صادق(ع) مى‏فرمايد: H}من كان منكم قد روى حديثنا و نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فليرضوا به حكما فانى قد جعلته عليكم حاكما، فاذا حكم بحكمنا فلم يقبل منه فانما استخف بحكمنا و علينا رد والراد علينا كالراد على الله و هو على حد الشرك باللّه‏M}{Hهر كس از شما كه راوى حديث ما باشد و در حلال و حرام ما بنگرد و صاحب نظر باشد و احكام ما را بشناسد، او را به داورى بپذيريد. من او را بر شما حاكم قرار دادم. پس هر گاه حكمى كرد واز او قبول نكردند، حكم ما را سبك شمرده‏اند و ما را رد كرده‏اند و آن كس كه ما را رد كند خدا را رد كرده است و رد كردن خدا در حد شرك به خداى متعال است{M(V}اصول كافى، ج 1، ص 67 - وسائل‏الشيعه، ج 18، ص 98{V). مقصود از شخص آگاه به حلال و حرام، همان فقيه است به هنگام دسترس نداشتن به معصوم، فقيه حاكم مردم است و اين حاكميت از طرف معصوم(ع) به او رسيده است. بديهى است اما شخص معينى را به حاكميت نصب نكرده بلكه به صورت عام نصب نموده است. حاكمى كه به نصب عام از جانب معصوم نصب شده است، اطاعتش واجب است و عدم پذيرش حكم وى به مثابه عدم پذيرش حكم معصوم است. از ديدگاه عقل هم وجوب اطاعت از ولى‏فقيه امرى لازم و ضرورى است زيرا معنا ندارد فردى از جانب خداوند و ائمه معصومين(ع) مأمور به تشكيل حكومت در زمان غيبت باشد و براى اداره و رهبرى جامعه اختيارات گسترده‏اى را نيز براى او قرار داده باشند، ولى مردم را موظف به اطاعت از فرامين چنين فردى نكرده باشند، زيرا در غير اين صورت وجوب تشكيل حكومت امرى لغو و بى‏فايده مى‏باشد و حاكميت الهى و حكومت اسلامى تحقق نمى‏يابد. بر اين اساس همچنان كه در حديث فوق مشاهده نموديم منصوب نمودن فردى به عنوان حاكم اسلامى ملازم با وجوب اطاعت مردم از او مى‏باشد. براى آگاهى بيشتر در اين زمينه ر.ك: 1- كاظم قاضى زاده، انديشه‏هاى فقهى ـ سياسى امام خمينى(ره)، ص 190. 2- جوادى آملى، ولايت فقيه. 3- محمدجوادى نوروزى، نظام سياسى اسلام، ص 221. 4- نبى‏الله ابراهيم زاده آملى، حاكميت دينى، ص 153. 5- ولايت فقيه و جهاد اكبر امام خمينى 6- ولايت فقيه از ديدگاه فقها و مراجع على عطايى 7- ولايت فقيه به زبان ساده شفيعى 8- حدود ولايت حاكم اسلامى احمد نراقى 9- حكومت الهى و ولايت و زعامت مصطفى آيت اللهى 10- ولايت فقيه و حاكميت ملت طاهرى خرم‏آبادى 11- ولايت فقيه شهيد هاشمى‏نژاد 12- مجله حوزه شماره 85 - 86 بحثى درباره ولايت فقيه، نجابت 13- ولايت فقيه يا حكومت اسلامى در عصر غيبت محمد يزدى 14- ولايت فقيه آيت‏الله معرفت 15- عباس كعبى، تبيين مفهوم ولايت مطلقه فقيه، انتشارات ظفر، 1380، اين كتاب به ضميمه‏ى نامه ارسال مى‏گردد. 16- امام خمينى و حكومت اسلامى، مجموعه آثار، ج 5، محمد جواد ارسطا، حدود اختيارات ولى فقيه، ص 55. 17- محمدمهدى نادرى قمى، نگاهى گذرا به ولايت فقيه، انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره). 18- سيد محمد هاشمى، حقوق اساسى جمهورى اسلامى ايران، ج 2، ص 56، نشر دادگستر، 1380.
کد سوال : 2275
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مي گويند که در زمان ظهور امام زمان چيزهاي زيادي مي باشند که تکامل مي يابند از جمله علم به حد اعلاي خودش مي رسد و بعضي ها مي گويند که و همچنين در کتابها نوشته شده که امام زمان با شمشير قيام مي کند، سؤال من اين است که با وجود پيشرفت علم و با وجود سلاحهاي مدرن آيا جنگ امام زمان باز هم با سلاحهاي سرد خواهد بود؟
پاسخ : در اين راستا نكاتى است كه بايد در نظر گرفت: 1) كلمه «سيف» كه در روايات آمده، كنايه از مطلق سلاح مى باشد. چنان‏كه در بسيارى موارد چنين كاربردى دارد. 2) آنچه مسلم است سلاح‏هاى موجود دنيا به گونه‏اى است كه نابود كننده هر كسى است كه در برد مؤثر آن باشد در حالى كه سلاح امام زمان «عج» و يارانش تنها انسان هاى تبهكار و فاسد و بى‏ايمان را از بين مى‏برد و خوبان از گزند آن در امانند. اما اين كه اين ويژگى چگونه به دست مى‏آيد بر ما پوشيده است مى‏توان احتمال داد كه آن حضرت به سلاح فوق مدرنى دست مى يابند كه چنين كاربردى دارد و سلاح‏هاى ديگران در برابر آن ناتوان است و كارايى چندانى ندارد و نيز ممكن است سلاح جديدى توسط آن حضرت به كار گرفته نشود و با سلاح هايى ابتدايى به نبرد برخيزند و اراده الهى بر از كار افتادن ديگر سلاح‏ها تعلق گيرد. سؤالاتي كه درباره ابزار دفاعي آن حضرت قابل طرح است عبارتند از: 1- آيا ابزار دفاعي آن حضرت سلاح سردي چون شمشير خواهد بود يا نه ؟ 2- مفاد روايات اسلامي كدام نظريه را تأييد مي كند؟ 3- آيا تكامل صنعتي و ماشيني در آن روزگار از بين خواهد رفت يا نه ؟ مي گوييم براي يافتن پاسخ اين سؤالات هم از منابع حديث و هم از دلايل عقلي مي توان كمك گرفت اما به نظر عقل : هيچ دليلي وجود ندارد كه با جهش جامعه انساني به سوي حق و عدالت ترقي جامعه متوقف گردد. افزون بر آن يكي از پايه هاي استقرار حكومت واحد جهاني به هم پيوستگي دنيا از نظر وسايل ارتباطي است و اين موضوع بدون تكامل صنعتي ممكن نيست . پس بعيد نيست بگوييم همان گونه كه قلم كنايه از علم و فرهنگ است. شمشير هم كنايه از قدرت و نيروي نظامي مي باشد. از همين جا مي توانيم به اين سخن اعتراف كنيم كه نمي توانيم نوع اين سلاح را نه از نظر مادي يا رواني بودن و نه از جهات ديگر تعيين كنيم . همين اندازه اجمالا مي توانيم بگوييم يك سلاح برتر خواهد بود. هم چنان كه مي دانيم آن سلاح سلاحي نيست كه گناهكار و بي گناه را با هم نابود كند. و اما به نظر احاديث : احاديثي كه نقل شده , به نوبه خود هر كدام تكامل علوم را در ابعادي مختلف براي انسان گوشزد مي كنند. از باب نمونه در كتاب منتخب الاثر عناوين ذيل را مشاهده مي كنيم كه همگي بر پيشرفت و رشد علوم آن روزگار دلالت مي كنند: 1- باب سوم در اين كه زمين , كنوز و معادن خود را اظهار مي كند. در اين باره ده حديث است . از باب نمونه : موسي بن جعفر(ع ) فرمود: براي آن حضرت گنجينه هاي زمين ظاهر مي شود و هر امر دوري، براي ايشان نزديك مي گردد. 2- باب چهارم : در اين كه بركات سماوي و ارضي و غير اين دو ظاهر مي شوند و در آن 12 حديث است . از باب مثال : پيامبر(ص ) فرمود: در زمان آخر امتم مهدي خروج مي كند و حال آن كه باران او را سيراب و زمين نباتاتش را بر وي عرضه مي كند. 3- باب يازدهم در اين كه زمين در دولت وي عمران مي يابد. در اين زمينه 5 حديث وارد شده است . از آن جمله : حضرت فرمود: روي زمين خرابي باقي نمي ماند مگر اين كه مهدي آن را آباد مي كند. 4- باب دوازدهم در اين كه امور در عصر ايشان تسهيل پيدا كرده و عقول مردم هم تكامل پيدا مي كند و در آن 7 حديث نقل شده است . از باب نمونه امام صادق (ع ) فرمود: در زمان قائم آل محمد(ص ) مؤمني كه در مشرق است برادر خود را كه در مغرب است مي بيند. همين طور مؤمني كه در مغرب است برادر خود را كه در مشرق است , مشاهده مي كند.
کد سوال : 2276
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : ما در حديث داريم كه امام مهدي (عج) مي فرمايد هر كس بگويد كه مرا ديده است دروغ گفته است در حالي كه در آن طرف ديگر مي بينيم كه بسياري از شخصيت هاي بزرگ معتقدند كه امام زمان را ديده اند تناقض را توجيه بفرماييد؟
پاسخ : با توجه به اين كه اين توقيع شريف هنگام فوت آخرين نايب امام زمان صادر شده و قرائنى كه در خود توقيع است مراد از دروغ‏گو بودن مدعى مشاهده بعد از صدور توقيع. ادعاى ارتباط و نيابت داشتن از جانب حضرت است به عبارت ديگر امام در اين توقيع مى‏فرمايد با ازدنيا رفتن تو اى على بن محمد سمرى نيابت خاصه تمام شد و غيبت كبرى آغاز شد وديگر بعد از اين اگر كسى بگويد من حضرت را مى‏بينم و با او مرتبط هستم و نيابت خاصه از جانب حضرت دارم دروغ‏گو است. به متن توقيع و قرائن آن دقت كنيد: «بسم الله الرحمن الرحيم، اى على بن محمد سمرى خداوند به برادران دينى تو در مصيبت به تو اجر دهد تو تا شش روز ديگر از دنيا خواهى رفت به كارهايت رسيدگى كن و به كسى بعد از خودت [جهت نيابت] وصيت نكن چرا كه غيبت طولانى آغاز شد و ظهور نخواهد بود مگر بعد از اذن خداوند... و به زودى خواهد آمد كسى كه مدعى مشاهده من باشد ولى آگاه باش كسى كه مدعى مشاهده باشد قبل از خروج سفانى و صيحه دروغ‏گو خواهد بود»، V}(بحارالانوار، ج 51، ص360).{V گويا حضرت با دادن اين توقيع راه را بر مدعيان دروغين ادعاى نيابت بسته‏اند و اين جمله كه مدعى مشاهده دروغ‏گو است به اين معنى نيست كه در غيبت كبرى ديگر كسى حضرت را نخواهد ديد. بسيارى از صالحين و بزرگان شيعه در طول تاريخ غيبت حضرت را ديده‏اند و قطعا اكثريت آنها اهل دروغ نبوده‏اند و حداقل يك مورد آن هم كه راست باشد بايد حديث به گونه‏اى دقيق معنا شود. مسأله ادبى روايت: امام(ع) در اين حديث به دو نكته اشاره مى‏كنند. يكى اخبار از آينده كه پس از من عده‏اى پيدا مى‏شوند و مشاهده و ارتباط با من را ادعا مى‏كنند و دوم مسأله دروغ‏گو بودن مدعى است. امام(ع) در حديث دو تعبير دارد: 1- ادعا، 2- مشاهده. و كسى را كه ادعاى مشاهده نمايد كاذب معرفى كرده است. مشاهده به معناى ديدن امام(ع) و ارتباط با او است و ادعا به معناى اعلان و انتشار آن و با خبر كردن مردم از مسأله است، ممكن است كسى با امام(ع) ملاقات داشته باشد همان‏گونه كه براى برخى علماء و غير آنان نقل مى‏كنند ولى آن را ميان مردم بازگو نكرده و در سينه خودپنهان كرده باشد و اطرافيان از قراين و يا در زمان‏هاى بعد متوجه ارتباط او با امام زمان(عج) شوند. چنين كسانى مشمول حديث نخواهد بود چون او مدعى نيست، بنابراين بين مضمون حديث با داستان ملاقات برخى صالحان با امام زمان(عج) هيچ تعارض و ناسازگارى وجود ندارد.
کد سوال : 2277
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا تعداد 313 نفر ياران امام زمان(عج) مشخص است؟ توضيح دهيد؟
پاسخ : در مورد تعداد ياران حضرت مهدي (عج ): سه دسته روايات وجود دارد. دسته اول : روايات متعدد (مستفيض ) از ائمه (ع ) به ما رسيده است كه ياران حضرت مهدي 313 نفر به تعداد ياران پيامبر در جنگ بدر هستند, (منتخب الاثر, صافي گلپايگاني , الفصل السابع , الباب الخامس , بيست و پنج روايت را با اين مضمون گردآوري كرده است ) و در منابع روايي اهل سنت نيز همين تعداد به عنوان ياران حضرت مهدي بيان شده است , (مجمع الزوائد و منبع الفوائد, نور الدين هيثمي , ص 119; الحاوي للفتاوي السيوطي , ج 2, ص 150, هر دو كتاب در الموسوعه الامام المهدي , به نقل از »چشم به راه مهدي «, جمعي از نويسندگان , دفتر تبليغات اسلامي حوزه , ص 365). دسته دوم : رواياتي كه ياران ايشان را ده هزار نفر ذكر مي كند, (الغيبه , نعماني , ص 307; بحارالانوار, ج 52, ص 306 و 326). دسته سوم : رواياتي كه مي گويد تمام شيعيان در گرد حضرت جمع مي شوند يا مي گويد اهل شرق و غرب زمين با نهضت او همراه مي شوند, (منتخب الاثر, صافي گلپايگاني , الفصل السابع , الباب السادس , ص 597). نتيجه ي جمع اين روايات , با توجه به قرائن و شواهدي كه از خود همين روايات استفاده مي شود اين است كه ياران خاص حضرت كه الف ) ياران خاص حضرت كه هسته اصلي نيروها را تشكيل مي دهند و فرماندهان و كارگزاران حضرت مهدي (عج هستند, سيصد و سيزده نفر به تعداد اهل بدر مي باشند: »امام صادق (ع ): گويا مي نگرم به قائم (عج ) بر فراز منبر كوفه , در حالي كه يارانش پيرامون او حلقه زده اند. آنان پرچمداران و كارگزاران امام بر روي زمين هستند«, (كمال الدين , ص 673). از ياران خاص يعني 313 نفر, در روايات تعبير به »نقبائ« و »خواص « نيز شده است , (بحارالانوار, ج 53, ص 7). اين عده , كساني هستند كه خداوند آنان را از قبل از ظهور حضرت مهدي (عج ), به سبب قابليت و لياقتشان برگزيده است , (همان مصدر). ياران خاص (313 نفر) نخستين كساني هستند كه گرد حضرت جمع مي آيند و دعوت جهاني امام مهدي با آنان شروع مي شود پس از آشكار شدن دعوت حضرت , تعداد ده هزار نفر, كساني هستند كه به امام (ع ) مي پيوندند و به عنوان هسته اوليه نيروهاي حضرت , تحت فرماندهي همان 313 نفر, قيام جهاني امام زمان با اين عده آغاز مي شود: »امام جواد(ع ): زماني كه سيصد و سيزده نفر از ياران خاص امام قائم به خدمت آن بزرگوار رسيدند حضرت , دعوتش را به جهانيان آشكار مي كند و وقتي اين تعداد به ده هزار نفر رسيد, به اذن خداوند متعال قيام مسلحانه مي كند«, (بحارالانوار, ج 52, ص 283, حديث 10). و در ادامه ي نهضت , توده هاي انبوه مردم از سراسر جهان كه در انتظار منجي بشريت به سر مي برند و از ظلم و ستم به ستوه آمده اند, به ايشان مي پيوندند, (منتخب الاثر, الفصل السابع , الباب السادس , ص 597; الملاحم و الفتن , سيد ابن طاووس , ص 65). 2. اين كه آيا ياران خاص يعني 313 نفر, تاكنون تكميل شده اند يا نه ؟ مانند بسياري از امور ديگر براي ما معلوم نيست چون در مورد اين نفرات , تنها جز شمردن صفاتي از آنان , در روايات نام آنان به خصوص ذكر نشده جز برخي افراد مثل اصحاب كهف , سلمان , مالك اشتر, (رجعت , علامه مجلسي , كانون پژوهش , اصفهان , چاپ اول , ص 45). 3. نكته اي كه بايد به آن توجه داشت , اينكه در مورد زمان ظهور حضرت - كه خداوند به آن عالم است - در روايات اموري به عنوان علائم و زمينه ها و شرايط ظهور حضرت ذكر شده است , كه يكي از آنها تكميل ياران خاص يعني 313 نفر است اما اين تنها شرط نيست تا با تكميل اين عده , حضرت ظهور كنند بلكه علاوه بر اين حصول شرايط ديگري نيز لازم است .
کد سوال : 2278
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا اين عقيده درست است كه وقتي امام زمان از غيبت بيرون آمده و ظهور كنند تمام امامان از اول تا يازدهم زنده شده و به حكومت مي رسند و سالهاي زيادي حكومت مي كنند مثلا مي گويند امام حسين تا زماني حكومت مي كند كه مي ابروي ايشان از بلندي جلوي چشمان ايشان را مي گيرد و ايشان با دست ابروها را بالا گرفته و به هر طرف نظر مي كنند؟
پاسخ : يكي از اعتقادات ويژه‌اي كه شيعه دوازده امامي آن را باور دارد، عقيده به رجعت است. رجعت در لغت به معناي بازگشت است. معني اصطلاحي رجعت از ديدگاه شيعه اين است كه خداوند (هم زمان با ظهور حضرت مهدي(عج« شماري از امت محمد(ص) را پس از مرگشان و پيش از قيامت بر مي انگيزاند واين باور از ويژگيهاي مذهب آل محمد(ص) مي باشد كه قرآن نيز بر درستي آن گواهي مي دهد.(1) دانشمند بزرگ شيعه، مرحوم سيد مرتضي علم الهدي نيز عقيده بر رجعت از ديدگاه اماميه را چنين توضيح مي دهد، باور شيعه اماميه اين است كه خداوند متعال به هنگام ظهور امام زمان (عج) گروهي از شيعيان راكه پيش از ظهور آن حضرت از دنيا رفته اندبه اين جهان باز مي گرداند تا آنان به پاداش ياوري و همراهي و درك حكومت آن وجود مقدس نايل گردند. همچنين خداوند برخي از دشمنان آن حضرت را زنده مي كند تا از آنان انتقام گيرد، بدين صورت كه آشكار شدن حق و بلندي مرتبت پيروان حق را بنگرند و اندوهگين شوند.(2) از ديدگاه دانشمندان شيعه، هيچ گونه ترديدي در اصل «رجعت» وجود ندارد و همه عالمان بزرگ شيعي اعتقاد به رجعت را از ويژگي هاي پيروان اهل بيت بر شمرده اند. مرحوم علامه مجلسي در كتاب گرانسنگ بحار الانوار مي فرمايد: عقيده به رجعت، در تمام دوران ها مورد اتفاق مذهب شيعه بوده و اين سخن چندان آشكار است كه كسي نمي تواند به انكار آن برخيزد.(3) شيخ مفيد و سيد مرتضي نيز اعتقاد به رجعت را نزد شيعه اجماعي شمرده‌اند.(4) مرحوم شيخ حر عاملي مي فرمايد: فراواني شمار نويسندگاني از شيعه كه روايات مربوط به رجعت را در كتاب هاي خويش گرد آورده اند- كه تعداد آن از هفتاد كتاب بيشتر است - دليل بر قطعي بودن اعتقاد به رجعت از ديدگاه شيعه است.(5) شيخ صدوق نيز اعتقاد به رجعت را از ويژگي هاي پيروان تشيع دانسته است.(6) دانشمندان شيعه براي اثبات رجعت به دلايل قرآني، روايي و اجماع تمسك جسته اند كه ما تنها به نقل نمونه هايي از اين استدلال ها بسنده مي كنيم: گواه روشن تحقق رجعت، پيش از هر چيز قرآن كريم است كه در آيه 84 سوره نمل مي فرمايد:(و يوم نحشر من كل امة افواجاً ممن يكذب بآياتنا فهم يوزعون)؛ روزي كه از هر ملتي، گروهي از آنان را كه آيات ما را تكذيب مي كردند، زنده مي گردانيم. در اين آيه شريفه كه براي اثبات رجعت مورد استناد ائمه(ع) (7) و دانشمندان شيعه قرار گرفته است، سخن از روزي است كه تنها گروهي (و نه همه مردم) برانگيخته مي شوند، در حالي كه در قيامت بنا به تصريح قرآن كريم همه انسان ها برانگيخته مي گردند، آنجا كه مي فرمايد:(و يوم ينفخ في الصور ففرغ من في السموات و من في الارض الا من شاء الله و كل اتوه آخرين)؛ روزي كه در صور دميده شود، همه كساني كه در آسمان ها و زمين هستند، مگر آن كس كه خدا را خواهد، به شدت مي ترساند و همگان با ذلت نزد او حاضر مي گردند.(8) از مقايسه اين دو آيه شريفه چنين به دست مي آيد كه آيه نخست مربوط به روزي غير از قيامت است و آن همان روزي است كه در روايات اهل بيت به نام «رجعت» معروف گرديده است. اما دليل اصلي اثبات رجعت روايات بي شماري است كه بر وقوع آن صحه مي گذارد. مرحوم علامه مجلسي نام بيش از پنجاه تن از عالمان و محدثان شيعه را ذكر مي كند كه روايات رجعت را در كتاب هاي خويش آورده اند كه اسامي برخي از آنها بدين قرار است: سليم بن قيس هلالي، حسن بن صفار، علي بن ابراهيم قمي، ثقة الاسلام كليني، عياشي، كشي، شيخ صدوق، شيخ مفيد، سيد مرتضي، ابوالفتح كراجكي، نجاشي، شيخ طوسي، ابن طاووس و ... . مرحوم علامه مجلسي در باره روايات رجعت مي فرمايد: كسي كه به حقاينت ائمه اطهار(ع) ايمان دارد چگونه مي تواند درباره مسأله متواتري كه از آنان نقل شده و نزديك به دويست روايت صريح در اين زمينه رسيده و بيش از چهل تن از ثقات و عالمان شيعه آنها را در كتاب هاي خود آورده اند، ترديد كند؟ به راستي اگر مسأله‌اي مثل رجعت را نتوان از امور متواتر دانست، پس در كدامين موضوع مي توان ادعاي تواتر نمود؟(9) شيخ حر عاملي نيز روايات رجعت را فزون از شمار دانسته و در باره آن قائل به تواتر معنوي شده است.(10) ما در اين مقام تنها به نقل دو روايت از روايات بي شمار رجعت مي پرازيم: 1. از امام صادق(ع) درباره آيه: (ربنا امتنا اثنتين و احييتنا اثنتين) پرسش شد، حضرت در پاسخ فرمود: ذلك في الرجعة؛ اين آيه در مورد رجعت است.(11) 2. همچنين آن حضرت فرمود: ليس منا من لم يؤمن بكرمنا، هر كس به رجعت ما ايمان نداشته باشد، از ما نيست.(12) افزون بر قرآن و روايات، شمار فراواني ازعالمان شيعه، عقيده به رجعت را در نزد اماميه اجماعي دانسته اند.(13) حال با توجه به ادله قطعي اي كه رجعت را به مثابه يك عقيده درست ثابت مي كند، بايستي ديد هدف از رجعت چيست؟ آيا رجعت از جمله معجزات پيامبر اكرم(ص) است؟ آيا رجعت از نشانه هاي ظهور مهدي(عج) و يا معجزات آن حضرت است؟ و يا اصلاً رجعت مسأله‌اي ديگر و يا هدفي ديگر در نظام آفرينش طرح ريزي شده است؟ گر چه ممكن است به جهت محدوديت علم و ادراك ما نتوان به طور قاطع غرض و هدف اصلي از رجعت را ذكر كرد، اما با توجه به مجموع احاديثي كه در مورد رجعت به ما رسيده است شايد بتوان اهداف ذيل را از جمله مواردي دانست كه لزوم تحقق رجعت را توجيه مي كند: 1. رجعت با هدف نشان دادن عزت اسلام و ذلت كفر و شرك از سوي خداوند صورت مي گيرد، بدين معنا كه بازگشت به دنيا در زماني به وقوع مي پيوندد كه دين خدا بر سراسر جهان حاكم شده، زمين و آنچه در آن است، يكسره در اختيار مؤمنان و خدا جويان قرار گرفته و كافران و ستم پيشگان خوار و ذليل خواهند گشت. بديهي است كه چنين حادثه اي هر انسان دينداري را شادمان و خرسند و تبهكاران و كافران را به رنج و اندوه فرو خواهد برد. از اين رو خداوند مهربان و حكيم، گروهي از مؤمنان راستين و شماري از كافران سرسخت را در آن روز به جهان باز مي گرداند، تا آنان از ديدن شكوه و عظمت اسلام و حاكميت مؤمنان به وجد آيند و كافران نيز بر اثر مشاهده شوكت و قدرت پيروان دين خدا خشمگين و اندوهناك گردند و همگان در يابند كه وعده الهي تخلف ناپذير است. 2. گذشته از اين كه ممكن است افراد با ايمان در اين بازگشت به مقاماتي دست يابند كه تنها در هنگام سيطره كامل اسلام مي توانند به آن مقامات برسند، مي توان گفت: از آن جا كه طبق روايات، كافراني كه رجعت مي كنند از جمله افرادي هستند كه بسيار در كفر خود سرسخت و لجوج بوده اند، رجعت آنان ممكن است با اين هدف انجام گيرد كه دست كم مقداري هر چند اندك، از جزاي اعمال ننگين خود را در دنيا بچشند و تا حدودي پاسخگوي پاره اي از ظلم و ستم هاي بي حد خود باشند، هر چند مجازات اصلي در سراي آخرت به آنان خواهد رسيد. با توجه به مطالب پيش گفته بايستي اين نكته را هم يادآور شد كه نه در روايات مربوط به رجعت و نه در گفتار بزرگان شيعه هيچ گونه ملازمه اي ميان رجعت و معجزه بودن آن براي پيامبر اكرم(ص) نيامده است، مرحوم امين الاسلام طبرسي، ضمن اشاره به اين سخن ملازمه ميان رجعت و صحت نبوت پيامبر(ص) آن را باطل دانسته و فرموده است: نزد ما(شيعيان) بلكه اكثر امت اسلامي، ظهور معجزه به دست ائمه و اوليا نيز رواست.(14) بنابراين به هنگام تحقق رجعت، مي توان آن را از جمله معجزات حضرت ولي عصر(عج) به شمار آورد. پي‌نوشت: 1. المسائل السرويه، شيخ مفيد، ص 32، المطبعة مهر، ناشر: المؤتمر العالمي. 2. رسائل الشريف المرتضي، ج 1، ص 125،تحقيق سيد مهدي رجايي، ناشر: دار القرآن، 1405 هـ . ق، مطبعة السيد الشهداء. 3. بحار الانوار، ج 53، ص 144 - 122، الطبعة الاولي، 1405 هـ . ق، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات بيروت. 4. همان، ص 136-139. 5. به نقل از همان، ص 121. 6. الايقاظ من الهجعه، باب دوم. 7. بحار، ج 53، ص 53. 8. سوره نحل، آيه 87. 9. بحار، ج53، ص 144 - 122. 10. الايقاظ من الهجعة، باب دوم، دليل سوم. 11. بحار، ج 53، ص 56. 12. همان، ج 53، ص 92. 13. همان، ج 53، ص 139 - 136. 14. مجمع البيان، ج 1، ص 223.
کد سوال : 2279
موضوع : كلام و دين پژوهي>تاريخ و سيره
پرسش : درباره اهل سنت برايمان بيشتر توضيح دهيد و چگونه فرقه هاي اهل سنت شکل گرفت؟
پاسخ : منشأ اختلاف در دين اسلام و پديد آمدن فرقه‏هاى مختلف - كه فرقه‏هاى شيعه و سنى بزرگ‏ترين آنها است - مى‏تواند دلايل گوناگونى داشته باشد؛ از جمله: الف) انديشه‏هاى كلامى: بى‏شك نظرات متفاوت درباره مسائل كلامى موجب انشعاب در دين اسلام گرديده است، چنان كه مسيحيت نيز در اثر اين عامل، به فرقه‏هاى كاتوليك، پروتستان و ارتدوكس منشعب گرديده است. موضوعاتى همچون: نيل به مفاهيم قرآن با لحاظ فهم و درك ائمه(ع)، معنا و مفهوم حسن و قبح ذاتى و عصمت و مصونيت از خطا در ائمه اطهار(ع) باعث اختلاف شيعه و سنى شده است. ب ) انديشه‏هاى سياسى: مهم‏ترين نقطه جدايى ميان شيعه و سنى در طول تاريخ، اين مسأله بوده است. شيعه معتقد است كه جانشين رسول الله(ص) در امر حكومت، تنها ائمه مى‏باشند؛ اما اهل تسنن بر خلاف آن قائلند. ج ) انديشه‏هاى فقهى و حديثى: فقه شيعه مبتنى بر منابع چهارگانه؛ كتاب، سنت، عقل و اجماع است، اما منابع اهل سنت متكى بر كتاب، سنت، قياس و استحسان است. در نظر شيعه، تمامى احاديث منقول از صحابه و تابعين را نمى‏توان يكجا پذيرفت؛ زيرا برخى از آنهاساختگى‏اند و برخى از اصحاب فاقد عدالت گرديده‏اند؛ اهل تسنن بر اين باور است كه بايد سخنان تمامى صحابى پيامبر(ص) را پذيرفت. اين عوامل دست به دست هم داده و باعث اختلاف مسائل شرعى - كه كارهاى روزمره جامعه مسلمانان را تشكيل مى‏دهد - گرديده است؛ مانندآداب وضو، نماز، روزه و... بى‏ترديد جمود بر احاديث ساختگى و قياس و استحسان و غفلت از مفاد صحيح آيات قرآنى و احاديث معتبر، به اختلافات فوق دامن زده است. فلسفه ي پديداري فرقه هاي مختلف: تمامي اديان در درون خود فرقه ها و شاخه ها و گرايش هاي گوناگون و بعضا" متفاوتي دارند, طرح تفصيلي اين موضوع در دو دين بزرگ يهودي و مسيحي در اينجا امكان نداشته و تنها به ذكر علل پديداري فرقه هاي مختلف در اسلام اشاره مي شود; اما قبل از آن تذكر دو نكته ضروري است: اولا، اين علل گاهي در پيدايش يك جريان با يكديگر تداخل مي كنندو برخي اوقات هر علتي موجب پديد آمدن گروه خاصي گشته و در مواقعي علتي در مؤسس آن جريان نقش چشمگير داشته و علت ديگري در پيرو و پذيرنده ي آن مؤثر بوده است . ثانيا، دو مسأله شاخص و ريشه اي منشأ بسترسازي براي پديد آمدن فرق گوناگون در اسلام گشته است . يكي در نخستين زمان فوت رسول اكرم (ص ) و مربوط به مسأله ي خلافت و امامت است و ديگري مرتبط با ماجراي حكميت در جريان جنگ صفين V}(نگا: في علم الكلام , احمد محمود صبحي , بيروت دار النهضه , چاپ اول , 1405 ق , ج 1, صص 32 - 34).{V اما علل : 1. ضعف فكري و فرهنگي : اصولا" محدوديت قواي ادراكي انسان و عدم توانايي او براي حل قطعي همه مسائل اعتقادي , از جمله مهم ترين علل اختلاف انسان هاست , در مواردي كه مسأله به روشني قابل حل نيست هر كس به حدس و گمان مي رسد كه ممكن است با حدس و گمان ديگران متفاوت باشد. در اين صورت است كه اختلاف نظرها آشكار مي شود. حضرت رسول (ص ) در مدت كوتاه رسالتش فرصت بيان همه مطالب را براي مردم نيافت ; از اين رو, لازم بود از سوي رسول خدا(ص ) جانشيني همچون او كه معصوم باشد كار را به عنوان امامت مسلمين و تبيين معارف قرآن و سنت نبوي ادامه دهند ولي چنين نشد. يكي از علل پيدايش غلات را در همين امر مي توان جست , (نگا: بحارالانوار, محمدباقر مجلسي , بيروت مؤسسه الوفاء, چاپ دوم , 1983 م , ج 25, ص 288, روايت 44). 2. تعصبات قبيله اي : پس از وفات پيامبر(ص ), مردم به جاي اين كه در مراسم خاكسپاري شركت كنند, هر گروهي مدعي شد كه حق خلافت از آن اوست . بنابر شواهد تاريخي هيچ يك از انصار و مهاجران در تعيين جانشين پيامبر(ص ) از قرآن و سنت رسول خدا(ص ) يا از مصلحت امت سخن نگفت , بلكه سخن در اين بود كه جانشيني پيامبر حق گروه انصار است يا مهاجر و چون در ميان انصار دو قبيله ي اوس و خزرج بود اين دو نيز به رقابت برخاستند و به دليل همين مخالفت مهاجران غالب شدند, (نگا: جانشيني حضرت محمد(ص ), ويلفردمادولونگ , ترجمه ي احمد نمايي , جواد قاسمي و... مشهد, بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي , چاپ اول , 1377 ش , صص 47 - 65 و قيام حسين (ع ), دكتر سيد جعفر شهيدي , تهران , دفتر نشر فرهنگ اسلامي , بهمن 1359, صص 26 - 36). 3. مادي : از منابع تاريخي و روايي معلوم مي شود گروهي بوده و هستند كه مثلا" با جعل مطالب و اخبار غلوآميز و انتشار آن , توجه عده اي را به خود جلب كرده و از مواهب و فضل و بخششهاي مادي آنان بهره مند شوند; مانند مغيره بن سعيد كه در تمام عمر خود در تلاش بود تا مرام جديدي احداث كرده و گروهي متشكل پديد آورد تا به اهداف مادي و دنيايي خود برسد, (نگا: ابن ابي الحديد, شرح نهج البلاغه , تحقيق : محمد ابوالفضل ابراهيم بيروت , دار احياء الكتب العربيه , چاپ دوم , 1385 ق , ج 8, ص 21 و شهرستاني ابوالفتح , الملل و النحل , بيروت , دار المعرفه للطباعه و النشر, چاپ دوم , بي تا, ص 83). يا برخي براي آن كه مي خواستند در محيط اسلامي راهي براي مباح كردن گناهان و ترك واجبات و فراهم ساختن بساط عيش و عشرت توأم با توجيه شرعي پيدا كنند تا توده هاي ناآگاه مسلمان به آن ايمان آورده آنگاه به كمك همين توده هاي ناآگاه تشكيلاتي به وجود آورده و به اهداف خود كه همان بسط اباحه گري بوده دست يابند. برخي از مورخان ملل و نحل يكي از علل پيدايش فرقه ي غلات را همين امر دانسته اند, (نگا: الاشعري , سعد بن عبدالله ابن خلف , المقالات و الفرق , تصحيح محمدجواد مشكور, تهران , مركز انتشارات علمي و فرهنگي , چاپ دوم , 1360 ش , صص 51 - 52). 4. سياسي : سياست بازاني كه بيشتر به اهداف غلط خود مي انديشند براي نيل به مقصود خود از حربه هاي گوناگوني استفاده مي كنند و يكي از اين حربه هاي قوي و كارآمد ايجاد فرق و نحله هاي گوناگون مذهبي است . اينان با به وجود آوردن چنين فرقه هايي يك سلسله مسائل و آموزه هاي دور از ذهن و عقل را وارد جريان مخالف خود مي كردند تا به آن آسيب وارد كرده و آن را در مقابل چشم ديگران ناميمون جلوه دهند. مانند برخي از اخبار در مورد ائمه (ع ) كه به دور از حقيقت و واقعيت است , (نگا: الذهبي , ابي عبدالله محمد بن احمد بن عثمان , ميزان الاعتدال في نقد الرجال , تحقيق علي محمد البجاوي , دار احياء الكتب العربيه , چاپ اول , 1382 ق , ج 2, ص 45). يا پديداري فرقه ي كيسانيه كه پيروان مختار بن ابي عبيده ثقفي تلقي شده اند براي تضعيف ديدگاه و حركت مختار از سوي مخالفانش پديدار شد, (نگا: صفري فروشاني , نعمت الله , غاليان , مشهد, بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي , چاپ اول , 1378 ش , صص 83 - 89). 5. گسترش حوزه جغرافيايي اسلام با فتوحات مسلمانان , به تدريج پيروان اديان و عقايد ديگر وارد حوزه حكومت اسلامي شدند. گروهي از اين افراد كه مسلمان شده بودند به طرح مسائل و مشكلات خود براي مسلمانها پرداختند و آنها كه بر دين خود باقي مانده بودند در اين مسائل با مسلمانان مجادله مي كردند اين مسأله در اواخر حكومت بني اميه و اوائل حكومت عباسيان به دليل ترجمه ي فلسفه ي يونان شدت بيشتري گرفت و باعث پديداري برخي از فرقه ها شد. بر اساس گزارش دكتر حسين عطوان , قدريه ديدگاههاي خود را از تأثيرپذيري يهوديان و مسيحيان مسلمان شده ي شامي صورت مي دادند, (نگا: فرقه هاي اسلامي در سرزمين شام در عصر اموي , دكتر حسين عطوان , ترجمه ي حميدرضا شيخي , مشهد, بنياد پژوهش هاي اسلامي آستان قدس رضوي , چاپ اول , 1371 ش , صص 31 - 33 و نيز نگا: تاريخ الجدل , محمد ابو زهره , قاهره , دار الفكر العربي , صص 76 - 81 و نيز الميزان , علامه سيد محمدحسين طباطبايي (ره ), موسسه الاعلمي للمطبوعات , ج 5, ص 276). 6. منع حديث , يكي ديگر از عوامل پديداري فرقه هاي گوناگون اسلام گشت , زيرا با جلوگيري از ضبط و تدوين حديث كه در واقع ترجمان اصلي و مفسر حقيقي وحي به شمار مي رفت , اسرائيلياتي وارد آموزه هاي ديني گشت و موجب پديداري هرج و مرج در اعتقادات اعمال , اخلاق و آداب و حتي جوهره و كنه دين وارد كرد و اين خود موجب پيدايش بدعت هاي يهودي و مسيحي در آموزه هاي اسلام گرديد, (نگا: معالم المدرستين , علامه سيد مرتضي عسگري , قم , لكنه اصول الدين و المجمع العلمي الاسلامي , چاپ ششم , 1416 ق (1996 م ), ج 2, ص 57) اين موضوع را به خوبي مي توان در تفاسير قرآن رهيابي كرد, (در اين باب نگا: پژوهشي در باب اسرائيليات در تفاسير قرآن , دكتر محمدتقي دياري , تهران , دفتر پژوهش و نشر سهروردي , چاپ اول , 1379 ش , مجموع كتاب ). اين موارد بخشي از علل پيدايش فرقه ها در اسلام بود.
کد سوال : 2280
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : شيعه رافضي را توضيح دهيد؟
پاسخ : واژه‏هايى مانند رافضى كه گاه به معناى شيعه استعمال مى‏شود، چه تفاوتى با مفهوم شيعه دارد؟ واژه شيعه مفهومى عام است كه طبق تعريف پذيرفته شده همه فرقه‏ها و گروههاى شيعى، مانند زيديه و كيسانيه و اسماعيليه و... راشامل مى‏شود ؛ اما در اين ميان واژه‏هاى ديگرى نيز وجود دارد كه با اين مفهوم عام تفاوت هايى دارد برخى از اين واژه‏ها عبارت است از: 1. رافضى رفض به معناى رد كردن و ترك و و اگذاشتن كارى است. مخالفان شيعه اين واژه را معمولاً براى مذمّت و بد گويى به كار مى‏برند.12 درباره اين واژه گفته شده است: از آن جا كه شيعيان خلافت دو خليفه اول را رد كردند رافضى خوانده مى‏شوند.13 برخى نيز گفته‏اند. رافضى به شيعيانى گفته مى‏شود كه به جهت موضع نسبتاً ملايم زيد درباره دو خليفه اول در هنگام قيام خود، اردوى وى را ترك كردند.14 هر يك از دو معنا را كه بپذيريم واژه رافضى با شيعه در مفهوم عامش مترادف نيست ؛ زيرا اين كلمه گروه هايى از زيديه را در بر نمى‏گيرد.