به نام خدا
سلام
این اولین باری هست که دارم جوابی به این تاپیک میدم
تقریباً از همون اول ایجاد این تاپیک من هم فهمیدم. اما حتی یه بار هم وسوسه نشدم ببینم توش چی میگین.
دیروز وسوسه شدم. اولش رو دیدم شبیه دعوا بود. اما آخرش دیگه همه احساسات بود.
امروز هم من احساساتی پیدا کردم که مصمم شدم بیام و بگم.
صبح که رفتم بیرون بارون داشت میومد، اما غمی نبود. پاییزی حس نکردم. رفتم دانشگاه تا ظهر شد. وسط نماز یه دفه یاد مشکلات غم هام افتادم. یاد بدبختیهام...
بغضی گلوم رو گرفت و داشت غده اشک رو فشار میداد. ولی خجالت کشیدم کسی اشکم رو ببینه،پس بغضم شد یه عقده بزرگ.
اومدم بیرون داشت بارون میومد اون وقت بود که غم پاییز رو احساس کردم. دوست داشتم از ته دل داد بزنم:
ای ی ی ی ی خدا ا ا ا ا ا ا
اما بازم آدمای اطرافم باعث شدن منصرف بشم.
ولی غمش امید داشت احساس خوبی بود فکر کردم احساسم رو که تو اشکم جمع شده بود فرستادم به اوج اون ابرها و اونا دارن به جای من میگریند و احساس من رو بر سر همه میبارند.
تا شاید اون دل منتظری که باید تکون بخوره، تکون بخوره