• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن اجتماعي > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
اجتماعي (بازدید: 14619)
يکشنبه 17/9/1387 - 9:53 -0 تشکر 75833
طنزهای اجتماعی

سلام

اولش می خواستم این تاپیک رو در انجمن طنز ثبت کنم ولی بعد فکر کردم هیچ جا برا ی این کار بهتر از انجمن اجتماعی نیست.بیایید در قالب شعر،نثر و...از نوع طنزش با استفاده از مطالب دیگران یا ذهنیات خودمون نگاهی نو به مسائل اجتماعی داشته باشیم.چراغ اول رو من روشن می کنم

الا ای نفت! روز خوش نبینی

گل عیش از حیات خود نچینی

نشد چون بچّه ی آدم بیایی

دمی هم بر سر سفره نشینی!

 

تو را، گفتم بپردازند خشکه

سر سفره بیایی بشکه بشکه

لب ما تر نشد از خشکه ی تو

الهی که بری زیر درشکه!!

 

قلمکــــــاری و زربفتی نگردی

از این وضع هشلهفتی، نگردی

جناب وعده در حال عبور است

بپا ای سفره جان نفتی نگردی!

به دنیا کسب و کارت روبراه است

طلا هستی ولی رنگت سیاه است

سر سفره چگونه آرمت چون

طنابم پاره و دلوم به چاه است!

منبع:وبلاگ بوالفضول

                          این نیز بگذرد.....
چهارشنبه 23/11/1387 - 12:35 - 0 تشکر 89485

انشای یک دبستانی 

موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید. من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند! اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان! البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! این بود انشای من

نویسنده:پانیذ..سایت همتبار

                          این نیز بگذرد.....
چهارشنبه 23/11/1387 - 14:20 - 0 تشکر 89525

سلام به برزخ عزیزو دوست مهربانم

هر چیز گـران شود دهد سود کــــــلان

جـز نـفـت، کـه ارزانـی آن ســود دهــد

چون نفت گران گشت و دلار ارزان شد

این هــر دو سبـیـل بـنــده را دود دهــد

                               **********         

یــا رب مددی کـه نفت ارزان بشود

زین بـیش مـباد، تـا فــراوان بـشــود

ارزان چو شود به نفع ما خواهـد شد

زیــرا کــه تــورمش نمایان نـشــود

در وفای تو چنانم که اگر خاک شوم / آید از تربت من بوی وفاداری تو . . .

منتظر شما در وبلاگ دل شکسته
چهارشنبه 30/11/1387 - 8:50 - 0 تشکر 91529

چطور مهمونی بریم...چطور مهمونی بدیم...

. پیش از رفتن به مهمانی خودتان را تر و تمیز کنید. اگر به فکر آبروی خودتان نیستید به فکر آنها باشید که قرار است با شما روبوسی کنند.
2. اگر می خواهید پیش از رفتن به مهمانی دوش بگیرید، برای این کار از عطر و ادوکلن استفاده نکنید. باور کنید آب مناسب تر است.
3. برای میزبانتان گل ببرید؛ اما اگر وسعتان نمیرسد که از گل فروشی گل بخرید، از گلهای داخل پارک استفاده نکنید؛ چون ممکن است بلبل عاشق از بی کسی دق کند.
4. قبل از وارد به خانه ی میزبانتان یا ا... بگویید. شاید آنها در خانه شان سر بریده داشته باشند.
5. هنگام ورود به همه سلام کنید و با همه دست بدهید،مگر اینکه خانه ی میزبان در استادیوم آزادی باشد.
6. به اتاق های خانه ی میزبان سرک نکشید. اینجا هم همان بحث سر بریده مطرح می شود.
7. اگر سینی چای را جلویتان گرفتند، به صورت کسی که سینی را در دست دارد خیره نشوید. این عمل مربوط به مجالس خواستگاری است. آن هم تنها در سریالهای تلویزیونی.
8. اگر پایتان بوی بد می دهد، فقط در مهمانی های دست جمعی شرکت کنید. این طوری کسی نمی فهمد که تولید کننده ی بوی باتلاق شما هستید.
9. وقتی تلفن خانه ی میزبان زنگ می زند، شما گوشی را بر ندارید.
10. تلفن های خارج کشورتان را در مهمانی نزنید. امروز روز تکنولوژی پیشرفت کرده است و یک پرینت از مخابرات مایه ی آبروریزی آدمهای آویزن می شود.
11. اگر احیاناً در خانه ی میزبان سر بریده دیدید، به روی خودتان نیاورید.
12. هنگام خوردن غذا، صدای خفه کن دهانتان را روشن کنید.
13. اگر شک دارید که درآمد میزبانتان از راه حلال به دست آمده است یا نه، بنا را بر حلال بگذارید .
14. اگر یقین دارید که درآمد میزبانتان از راه حرام به دست آمده است، تا وقتی که در خانه ی او هستید چیزی نخورید؛ حتی اگر چیز اساسی و توپی باشد. مثال چیز اساسی و توپ: خوراک میگو، شکلات خارجی، پسته ی فرد اعلا و...
15. اگر در غذایتان مو پیدا کردید، آن را نبینید.
16. اگر میزبان فراموش کرده بود سر سفره آب بگذارد، وانمود نکنید که لقمه در گلویتان گیر کرده است و دارید خفه می شوید. مثل آدم از او بخواهید که کمی آب سر سفره بگذارد. قرار است آدم باشید دیگر.
17. اگر در مجلس ختم شرکت کرده اید، قیافه ای محزون به خود بگیرید و به چیزهای غم انگیزی مثل شب امتحان، وبا، کاندولیزا رایس فکر کنید.
18. اگر در مجلس عروسی شرکت کرده اید، چیزهای خوب را در ذهنتان مجسم کنید و به سریال طنز شبانه ی دیشب فکر نکنید.
19. اگر قرار است مهمان به خانه تان بیاید... خدا صبرتان بدهد.
20. اگر مهمان هایتان بیشتر از تعداد پیش بینی شده بودند، آنها را گزینش نکنید. خدا بزرگ است، بالاخره یه طوری می شود.
21. هنگام مهمانی رفتن، کسانی را که دعوت نیستند با خودتان همراه نکنید. درست است خدا بزرگ است؛ اما حیای شما کجا رفته؟
22. لقمه هایی را که مهمانانتان بر می دارند در ذهنتان شمارش نکنید. مگر مغز شما کامپیوتر است؟ یک نفر را مسئول کنید که با ماشین حساب، کل لقمه ها را جمع بزند و بعد تقسیم بر تعداد کند. این طوری معقول تر است، نه؟!
23. اگر مهمانتان از شهر دیگری آمده است، پس از صرف شام در باره ی راحتی و امکانات مناسب هتل های شهرتان حرف نزنید. مردم خر که نیستند، متوجه منظورتان می شوند.
24. زبانمان مو در آورد، شما را به جان عزیزانتان آدم باشید.

منبع:ایران هادی

                          این نیز بگذرد.....
چهارشنبه 14/12/1387 - 15:51 - 0 تشکر 95372

دویدم ودویدم / تا به دنیا رسیدم
ملوس ونازی بودم /عاشق بازی بودم
نبود کارم تو خونه / جز گریه وبهونه
جز شیر خوردن وبازی / نمی زدم من سازی
این یکی بوسم می کرد /اون یکی لوسم می کرد
وقت بازی سراومد/ دنیایی دیگر اومد
دویدم ودویدم / به مدرسه رسیدم
بابا به من کتاب داد / مامان به من کباب داد
کبابو تا ته خوردم / کتابمو جر دادم
ناظم وآقا مدیر / سختگیریهای دبیر
شش و پنج وجارو سه / زنگ جبر وهندسه
سه وچارو پنج وشش / زنگ تفریح وورزش
مشق شب ودرس روز / توی ذهنمه هنوز
دوازده سال سر اومد / دنیایی دیگر اومد
دویدم ودویدم / به دانشگاه رسیدم
دانشگاه دنیایی بود / دنیای زیبایی بود
پسرهای کله شق / دخترا اجق مجق
مشروطی ومردودی / تیپ وعینک دودی
منت کشی استاد/عشق من تیر ومرداد
بودیم حیرون وویرون / رپ بودیم وچشم چرون
روی تمام بدن / ژل بودورنگ روغن
دانشگاه هم سر اومد/ دنیای دیگر اومد
دویدم ودویدم / به پادگان رسیدم
هر چی که خورده بودم /اونجا بالا اوردم
عیش خوش روزگار/ به جونم شد زهر مار
هر کس به من زور می گفت/ یا حرف ناجور می گفت
یکی به من تفنگ داد / یکی به من فشنگ داد
پاس می دادم تو گرما / توگرماوتوسرما
فرماندهء دسته مون / می کرد کلی خسته مون
احترام نظامی / سرباز صفروتمامی
رژه و واکس پوتین / خبردارو خبر چین
آنکاردونظم وترتیب / سختگیریهای عجیب
دوری وشهر غربت / فکر فراروغیبت
بهر رفع بیکاری / می کشیدیم سیگاری
رفیق بچه گی مون / مامان بود وبابامون
اما دوستان ناباب / ما رو می کردن خراب
ریخته شد پشم وپتم/ تا تموم شد خدمتم
دویدم ودویدم / تابه خونه رسیدم
گفتم مامان وبابا/ازجا بلندشین یالا
من جوونم زن می خوام/ یه وصله تن می خوام
رفتیم به خواستگاری / با صد آبروداری
چای غلیظ و پررنگ /عروس ناز وقشنگ
پدر زن چار شونه /مادر زن پرچونه
خوب دیگه شد نیمه شب / بریم به اصل مطلب
... آقا زاده چه کارست؟ /...هیچی ایشون بیکار است
..بی حرفه وبی پیشه؟ /آخه اینجور نمی شه
یه شغلی دست و پا کن / بعدش مارو صداکن
دویدم ودویدم/ به هر طرف پریدم
تا با صد رنج وزحمت / به یک شغلی رسیدم
شغلم کمی سخت بود / ولی فکرم تخت بود
باز رفتیم خواستگاری/ با هزار بی قراری
بزرگترا خودشون/ بالشگروباقشون
خریدن فروختن / بریدن دوختن
زبون چرب اوردیم/ دخترشون رو بردیم
20 سال بعد...
دویدم ودویدم /هزار منت کشیدم
تا با صد قرض وقوله / یه خونه ای خریدم
بگو کپر نه خونه / بگو اصلا یه لونه
دویدم ودویدم / تا یه ماشین خریدم
بگولگن نه ماشین /غارغارکه سوار شین
کار می کنم شب وروز / کارمند جزءم هنوز
ندارم هیچ پس انداز / با حقوق چندر غاز
با پنج تا بچه بد / با پنج تا قد ونیم قد
دعوا دارم همیشه /هیچی درست نمی شه


یکی پول دانشگاه / اون یکی پول باشگاه
می گم آخه ندارم / در اوردین دمارم
می گن اگه نداری / چرا بچه می آری
دخترم دم بخته / کارم رو کرده تخته
جهیزیه ء سنگین / با سفره های رنگین
کمتر از این نمی شه / تازه از اینها بیشه
اون پسرم بیکاره / یه بیکار بی عاره
شده قوز بالا قوز / دردو عم جگر سوز
صدتا طلبکاردارم / در اومده دمارم
شب که می آم به خونه / زن می گیره بهونه
کجا بودی تا دیر وخت / دِ یالا بگو بدبخت
ازپی کیف وعشرت ؟/ خاک تو سرت بی غیرت
می گم به جون هستی / نه عیش بودو نه مستی
می بردم تو خیابون / مسافر در بستی
20 سال بعد...
دویدم ودویدم / به درمونگاه رسیدم
قندو چربی وفشار / کار منو کرده زار
اینا نه از سیریه /از جوش واز پیریه
یه روز سونوگرافی / یه روز برگ خلافی
قرص ودوا وآمپول / فقیر وجیب کم پول
عصا ودست لرزون / فکر وذهن نامیزون
قصه ما سر اومد / دیگه جونم در اومد
قصه زندگیه/ جور واجورورنگیه
در کودکی شور وشر / درجوانی زور وزر
حالا این دم آخر / زار و پیروکوروکر

                          این نیز بگذرد.....
شنبه 17/12/1387 - 13:51 - 0 تشکر 96111

 یک انشای طنز

پدرم همیشه می‌گوید " این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.
تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید "در خارج
آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند"
مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد
...
البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند
مدیر بشود.
خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را
تا کجا پرت کرده‌اند
.
ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای
نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند که به ضعم بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود
.
در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این "بیل گیتس"با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع
می‌کند
.
پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم
.
من شنیده‌ام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگر اینجا هم دموکراسی می‌شد چقدر خوب می‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعیس جمهور می‌شد و "مهناز
افشار " هم معاون اولش می‌شد. شاید "آمیتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت می‌کردیم تا وزیر بشوند. خیلی خوب می‌‌شد. ولی سد افصوث و دریق که
نمی‌شود.
از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید
اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است
.
ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید
"تو به خر گفته‌ای زکی
".
ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا
متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل  I lav u  بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.

                          این نیز بگذرد.....
سه شنبه 27/12/1387 - 13:36 - 0 تشکر 99597

به نام خدایی که عید افرید

خدایی که عید سعید افرید

خدایی که با عشق ماهی پلو

درون دل ما امید افرید

خدایی که ازاد و بی بودجه

هر آن چیز فکرش رسید افرید

نه تکراری و کشکی وابکی

که همواره مدّ جدید افرید

نویسندگان را خدا دوست داشت

لذا هی رقیب و عتید افرید

برای جهان یک عدد لامپ زد

ولی بی فیوز و کلید افرید

خدایی که تقدیر طنزیم کرد

در این راستا سر رسید افرید

در اغاز،شکل بشر را چنان

که انگشت خود می مکید افرید

ودر فصل دیگر بشر را چنان

که دنبال نان می دوید افرید

خدایی که در دام بازارها

زنان را برای خرید افرید

خدایی که مردان در خانه را

بسی زی ذی و زن شهید افرید!

خدایی که در این همه ، همهمه

به دنیا مراد و مرید افرید

برای خروی لجوج و سیاه

بسی مرغ چاق و سفید افرید

برای پز چهره ی گربه ها

به مقدار لازم شوید افرید

خدایی که بین دو تا دربدر

دل اتش زد ،عشق شدید افرید

واز شعله اش گرچه مجنون بسوخت

ولی عشقها را مفید افرید

برای حمیده که بیمار بود

برای تبرک ،حمید افرید

برای مریلا و افسانه جان

امیر ارسلان و مجید افرید

برای فریبا و فیروزه هم

فریبرز خان و فرید افرید

برای مجرد ندانم چه کرد

گمانم کمی برگ بید افرید !

!

                          این نیز بگذرد.....
دوشنبه 24/1/1388 - 11:26 - 0 تشکر 105628

سلام

بسوزه پدر عاشقی!!!(چاپ شده در ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد)

سیزده به در٬ آخرین مراسم عید نوروز ٬ در دل خود آدابی دارد که سبزه گره زدن به قصد گشودگی بخت٬به ویژه توسط دخترخانم های دم بخت٬یکی از همین رسومات است.در این روز دخترها با آب کردن مقادیری قند در دل شان آرزو می کنند که یک پسر که مغز سرش توسط حیوان دراز گوشی گاز گرفته شده سوار بر پرادوی سفید آرزوها بیاید و ایشن را بگیرد و به خانه بخت ببرد!! البته انجام این عمل گاها توسط عناصر ذکور هم دیده شده است که می بایست آن را از علایم و نشانه های آخرالزمان به شمار آورد.البته پیش بینی می شود با بالارفتن سن ازدواج٬  احتمالا از این به بعد شاهد گره زدن سبزه زار٬چمنزار٬علفزار٬درخت و چه بسا جنگل نیز باشیم.
با همه این تفاسیر٬ بنده برای این مشکل راه حل بهتری سراغ دارم که حاضرم محض رضای خدا بطور مجانی آن را در اختیار خوانندگان «بچه مشد» قرار دهم: کافی است دختر یا پسر دم بخت٬پس از انتخاب کیس(case) ایده آل خود٬وی را چیز خور نماید!
صبر کنید...دست نگه دارید! حالا من گفتم چیز خور! شما یک دفعه شال و کلاه کرده اید که بروید پیش دعا نویس سر کوچه !؟ دندان روی جگر بگذارید! علم و تکنولوژی پیشرفت کرده است.ملاحظه بفرمایید:

قرص عاشقی هم ساخته شد.(آفتاب یزد)

خب...پس فقط کافی است قرص را دور از چشم شخص مورد علاقه تان در شربت٬چای یا هر نوشیدنی دیگری حل کرده به خورد او بدهید! با خوردن این قرص٬ایشان قطعا عاشق خواهند شد. حال که مصدوم آماده است بایستی سریعا مثل سیندرلا تا تنور داغ است بچسبانید زیرا غفلت موجب پشیمانی است و معلوم نیست اثر قرص چقدر طول بکشد!
پس از ازدواج و بادا بادا مبارک بادا و این حرف ها٬  قطعا یک زندگی رمانتیک٬عاشقانه٬شاعرانه و  توام با شمع ٬گل و پروانه خواهید داشت چون دایما می توانید به بهانه نوشیدنی های مختلف٬ قرص عاشقی را بارها و بارها به خورد زوج نگون بخت یا زوجه نگون بخته ! بدهید تا ایشا عاشق ابدی شما باقی بماند.

حالا فهمیدید این قرص چه مزایایی دارد ؟تازه علاوع بر مزایای فوق می توان فواید زیر را هم برای این قرص بر شمرد:

الف) با وجود این قرص ٬ مشکل ازدواج به کلی مرتفع گردیده جوانانی سربراه ٬ سربزیر ٬ رام ٬ آرام٬خانواده دوست٬اصیل٬نجبی و ... خواهیم داشت و دیگر کسی از این آمارها اعلام نمی کند که :«بیش از یک چهارم جوانان٬رابطه نامشروع دارند!» 
به علاوه این قرص باعث خواهد شد که آمار تکذیب های مسئولین کاهش پیدا کند و به عنوان مثال سازمان ملی جوانان مجبور نخواهد شد آمار بالا را که یکی از معاونین خود این سازمان اعلام کرده تکذیب کند!
ب) با رواج زندگی عشقولانه٬ آمار طلاق هم کاهش خواهد یافت و در خبرگزاری ها نخواهیم خواند که « یک سوم زنان مطلقه تهرانی ۹ماه پس از جدایی به خاطر موارد اخلاقی در دادگاه ارشاد دارای پرونده می شوند!»

پس دیدیم که  با رواج این قرص ها دنیا گلستان خواهد شد ! گرچه متاسفانه قرص های مذکور هنوز در مرحله آزمایش است و به تولید انبوه نرسیده است اما مطمئنا پس از  ورود به بازار مانند کوچک کننده های بینی و کمربند لاغری و بزرگ کننده آرنج!! و ... ممنوع خواهند شد ! چرا !؟ چون شما در این میان از یک نکته غافل شده اید و آن این است که هیچ الزامی وجود ندارد که پس از خوراندن این قرص به کیس مذکور٬وی عاشق  و دل باخته و شیفته و کشته و مرده شما بشود! چون این قرص ها فقط باعث عاشق شدن شخص می شود اما عاشق چه کسی !؟ الله اعلم ...
اصلا چه کاری است !؟ شاید یک نفر دوزار!عقل توی کله داشت و نخواست در روزگاری که عشق و ازدواج مثل بستن جارو به دم موش و ایضا بستن دستمال به سر بی درد است٬ پی عشق و عاشقی برود ! آنوقت ما بیاییم و به او قرص بدهیم که بیاندازیمش تو هچل ؟!
اصلا بهتر است جوانان ما کلا دور این قرص ها را خط بکشند و بروند همان سبزه شان را گره بزنند !

                          این نیز بگذرد.....
چهارشنبه 26/1/1388 - 9:10 - 0 تشکر 106058

سلام

دوستان عزیز این بحث یکطرفه شده وفقط خودم مطلب ثبت می کنم .منم دارم انگیزه ام رو از دست میدم.کمک کنید

                          این نیز بگذرد.....
چهارشنبه 26/1/1388 - 9:24 - 0 تشکر 106073

با سلام

جناب برزخ عزیز شما خسته شدید که بحث شما یک طرفه شده حالا یه نگاه به انجمن دانلود بندازید که تمام مباحثش یک طرفه هست حالا تصمیم بگیرید و فکر کنید که مدیر و مدیران اون انجمن چه کشیدند!!!

با تشکر آنلاکر

گر مرد رهی ، غم مخور از دوری و دیری / دانی که رسیدن هنر گام زمانست
يکشنبه 27/2/1388 - 10:3 - 0 تشکر 113488

سلام

اندر حكایت شغل كاذب:

یكی بود، یكی نبود ، غیر از خدا هیچ كس نبود.

روزی روزگاری ، تصمیم گرفتند برخی از مشاغل را كه ریشه و بنیان درست و حسابی نداشتند و تكلیفشان مشخص نبود ، از چرخة اقتصادی ولایت غربت حذف كنند . برای این كار ، یك مسؤولی مشخص شد كه از طرف حكومت، مشاغل كاذب را كه صرفه ای برای مملكت ندارند ، معلوم كند.

تحقیقات شروع شد و پس از مدتی، مسؤول تشخیص مشاغل كاذب را معلوم كرد و احضارشان كرد كه بیایند برگة انتقالشان به ولایت جابلقا را بگیرند.

باری ، صاحبان مشاغل آمدند و با چشم گریان و دل بریان نشستند پیش روی مسؤول تشخیص .

مسؤول تشخیص ، رو كرد به صاحب شغل اول و گفت : « طبق قرائن ، حضرت عالی بازاری هستی ودر مملكتی كه مردمش با عرق جبین و كد یمین ارتزاق می كنند ، این شغل حضرت عالی قدری زائد به نظرمی رسد . لذا شما بایستی بساطت را جمع كنی ، بروی در ولایت جابلقا .»

بازاری ، گردنش را كج گرفت و گفت : « من كه گرون می كنم برات ، مردم رو حیرون می كنم برات ، بگذارم برم؟ »

مسوول تشخیص ، قدری پس كله اش را خاراند و با خودش فكر كرد كه : راست می گوید طفلكی؛ لذا گفت : « نه شما بمان . »

نوبت به نفر دوم رسید كه یك برج ساز بساز بفروش بینوایی بود .

برج ساز گفت : « من كه ساختمون می سازم برات ، به خلق خدا میندازم برات ، بگذارم برم ؟ »

مسؤول تشخیص كه دید این بینوا هم دلایل محكمه پسند دارد . لذا گفت : « نه شما هم بمان ! »

نفر سوم دلال بود كه دلایل كافی برای فرستادنش به ولایت جابلقا داشتند . دلال اشك توی چشم هایش حلقه زد و با بغض
گفت : « من كه دلالی می كنم برات ، جیب ها رو خالی می كنم برات ، بگذارم برم ؟ »

مسؤول با یك حساب دو دو تا چهار تا به این نتیجه رسید كه بندة خدا كارش موجب عاقبت به خیری مردم است، چراكه پول موجب فساد است و پاكسازی از جیب مردم ، لابد یك كار مفیدی است . این شد كه به دلال هم گفت بماند .

نفر چهارم یك قلندر بزن بهادری بود كه با صدای لرزان و چشم نمناك گفت : بنده كه چك می زنم برات ، مردم رو كتك می زنم برات ، بگذارم برم ؟ » به او هم گفتند بماند .

نفر پنجم یك اختلاس كننده بود . او هم با وضعی مشابه بقیه گفت : « من كه اختلاس می كنم برات ، نصف اخبار داغ روز رو تامین می كنم برات، بگذارم برم ؟» گفتند «نه تو هم بمان . اگر نباشی ، مردم سرشان به چی گرم باشد ؟ » …

حكم نهایی :
پس از بررسی وضعیت دهها شغل مظنون به بی فایدگی ، در نهایت شغل نویسندگی در مطبو عات بنا به دلایل مطروحة ذیل، مضر به حال اجتماع تشخیص داده شده و از چرخة كاری مملكت غربت حذف می شود.

1ـ نویسندگی مطبوعات بنا به تایید مراجع ذیصلاح از مشاغل سخت و زیان آور بوده ، پدر نویسنده را درمی آورد.
2-نویسندگان مطبو عات گاهی اوقات چیز هایی می نویسند كه اصلا خوبیت نداشته ، موجب فتنه می شود.
3- اصلا به آنها چه ؟
4- همین !
امضاء مسؤول تشخیص

ما از این حكایت نتیجه می گیریم كه دم مسوول تشخیص ، گرم !
قصة ما به سر رسید ، غلاغه به خونه ش نرسید !

منبع:سايت سخن(زروئي نصرآباد)

                          این نیز بگذرد.....
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.