• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
کد سوال :
جستجو :
کد سوال : 1851
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : در مورد نحوه نزول قرآن توضيح دهيد و آيا سوره ها به صورت کامل نازل شدند يا آيات را به طور جداگانه جمع نموده و يک سوره تشکيل مي دادند؟
پاسخ : درباره نزول قرآن در شب قدر چند قول وجود دارد: 1. آغاز نزول قرآن شب قدر بوده است. اين نظريه از سوي شعبى (از مفسران اهل سنت) و آيت الله معرفت تأييد شده است 2. همه قرآن در شب قدر به آسمان دنيا نازل شده و سپس به تدريج در طى 23 سال بر پيامبر(ص) نازل شده است. اين نظريه ابن عباس است V} (فخر رازى، تفسير الكبير، ج 32، ص 27 (دفتر تبليغات حوزه علميه قم، بى تا، چاپ سوم).{V مقاتل از مفسران صدر اسلام نيز تقريباً بر اين ديدگاه است. V}(طبرسى، امين الاسلام، تفسير مجمع البيان، ج 5، ص 518، مكتبة آية الله العظمى المرعشى النجفى، 1356، قم).{V 3. قرآن دوبار نازل شده است: يكى نزول دفعى كه همه قرآن به يكباره بر قلب پيامبر اكرم(ص) نازل شده كه اين امر در شب قدر رخ داده است و به اين دليل بر نزول قرآن در ماه رمضان و شب قدر تأكيد شده است V}(بقره (2)، آيه 186.) {V دوم نزول تدريجى است كه در 23 سال به مرور زمان بر قلب پيامبر(ص) نازل شده است. علامه طباطبائى، امام خميني و استاد جوادي نيز بر اين ديدگاه هستند. در حقيقت در شب قدر همه معارف قرآن - كه در مخزن الهى بوده - بر قلب مبارك پيامبر اكرم(ص) نازل شده و ايشان از همه آن معارف مطلع گرديده است كه از آن به «نزول دفعى» قرآن تعبير مى‏شود. اين نزول جمعى و دفعى قرآن است و در آنجا سخن از تفصيل و كثرت و سوره و آيه نيست. اما از طرف ديگر قرآن به مدت 23 سال، تدريجاً نازل شد تا در دنيا - كه خانه تكليف است - مردم به تدريج با معارف قرآن آشنا شوند و آن هم نزول تدريجى قرآن است . برخي از سوره ها به صورت کامل نازل شده اند مانند سوره حمد و سوره نصر ولي اکثر سوره ها در چند نوبت نازل شده و از زماني که «بسم الله» وحي مي شد تا نزول «بسم الله» بعدي همه آيات نازل شده جزء همان سوره به شمار مي آمدند. ترتيب آيات و تدوين سوره رها به دستور پيامبر(ص) و در زمان حيات ايشان انجام گرفته است. اما تدوين قرآن به صورت فعلي بنا بر نظر اکثر دانشمندان علوم قرآني پس از رحلت پيامبر(ص) انجام گرفته است.
کد سوال : 1852
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : مرز آزادي انديشه چيست؟
پاسخ : اين مقاله سه مورد براى آزادى انديشه مطرح مى كند: 1 ـ انتخاب انديشه 2ـ كتمان انديشه 3 ـ اظهار و تبليغ انديشه. و در بحث از مورد سوم, انديشه دينى, ضددينى و غيردينى را مورد بررسى قرار مى دهد. براى انديشه ضددينى, چهار مورد ذكر مى كند: 1 ـ اظهار كفر 2 ـ افترا به خدا و رهبران دينى 3 ـ اظهار ارتداد 4 ـ اضلال. براى ممنوع بودن اضلال, هفت دليل عقلى و هشت دليل نقلى نقل مى كند و به بررسى آن ها مى پردازد, و با يك تذكار در مورد راه هاى جلوگيرى از اضلال, اين بحث را تمام مى كند, و انديشه غير دينى را مورد بحث قرار مى دهد. پايان اين مقاله سخنى در باب اظهارات ممنوع است كه به سه مورد انديشه مذل, مضلّ و مخلّ اشاره مى كند. آزادى, اساسى ترين حق بشر است و در ميان انواع آزادى ها, (آزادى فردى), و در بين آزادى هاى فردى آزادى انديشه براى دست يابى به كمالِ انسانى, ضرورى ترين وسيله است. (آزادى انديشه) به معناى آزادى در انتخاب و داشتن هر نوع انديشه است اما كتمان و اظهار آن نيز به طور معمول در همين بحث مطرح مى شود.1 به نظر برخى, آزادى انديشه از فرهنگِ اروپا و غرب گرفته شده است.2 و منشأ افراط اروپاييان در اين مسئله دو چيز است: (1ـ برخورد كليسا با عقايد مردم در محاكم تفتيش عقايد. 2 ـ نظر بعضى از فلاسفه غرب در مورد مذهب كه معتقدند مذهب يك سرگرمى لازم براى بشر است و براى آن حقيقتى قائل نيستند و به همين دليل مى گويند انسان هر عقيده اى را برگزيند آزاد است.)3 همان گونه كه آزادى مطلق, عملى نيست; آزادى هر انديشه نيز, در عمل, به سلب خود مى انجامد. از اين رو هر جامعه اى آزادى انديشه را به گونه اى محدود كرده است. به نظر مى رسد اسلام به آزادى فردى قائل است و بنابر (اصل آزادى)4, انسان در عقيده, گفتار و رفتار خود آزاد است و نمى توان كسى را ملزم كرد كه عقيده اى را بپذيرد يا انديشه اش را اظهار كند و يا مخفى بدارد. اين اصل بدون شك در مواردى قيد خورده است و در اين مقاله پس از بيان گستره موارد آزادى انديشه به قيود آن نيز اشاره مى شود. T}موارد آزادى انديشه{T يک ـ انتخاب انديشه: اسلام, مثل هر دين ديگر ـ به نظر پيروانش ـ خود را بهترين دين مى داند ولى به آزادى مردم در انتخاب يا عدم انتخاب آن احترام مى گذارد و كسى را به پذيرش اسلام مجبور نمى كند. آيه (لااكراه فى الدين)5 دليل بر اين سخن است و اگر اِخبارى باشد حاكى از اين است كه پذيرش عقيده دينى قابل اجبار نيست. (عقيده عمل اختيارى نيست تا اين كه منع يا تجويز به آن تعلق بگيرد.)6 و اگر اِخبار در مقام انشا باشد به معناى عدم جواز تحميل آن بر مردم است. (لااكراه فى الدين يك حقيقت تشريعى است كه متكى به حقيقت تكوينى است و از قبيل احكام ارشادى است; يعنى كسى را مجبور به پذيرفتن دين حق نكنيد چه اين كه ممكن نيست از راه اجبار به مقصود رسيد.)7 البته هر كس بايد تلاش كند كه دين حق را بشناسد و آن را انتخاب نمايد و (هركس دينى جز اسلام اختيار كند از او پذيرفته نمى شود.)8 ولى اين, به معناى مجبور كردن مردم به پذيرش آن نيست. خدا مردم را آزاد گذاشته است كه هر دينى بخواهند انتخاب كنند ولى او تنها دينِ حق را مى پذيرد. البته اكثر كفار نيز در قيامت از رحمت الهى برخوردارند. (اينان چون به صحّت مذهب خود و بطلان ساير مذاهب قطع دارند معذورند و گناه كار و عصيان گر نمى باشند, حتى اكثر علماى آنان نيز چون در محيط كفر بزرگ شده اند, به مذاهب باطلشان اعتقاد يقينى پيدا كرده اند و هر دليل عليه انديشه خود را رد مى كنند. اما آنان كه احتمال مى دهند مذهبشان باطل است و از روى لجاجت, از مطالعه ادله اديان ديگر سر باز مى زنند, مقصّر هستند و مستحق عذاب الهى مى باشند.)9 بعضى, آزادى عقيده به معناى آزادى فكر كردن, را مجاز دانسته اند و گفته اند: (اعتقادهايى كه كوچك ترين ريشه فكرى ندارد و فقط با يك انعقاد و يك انجماد روحى است كه از نسلى به نسلى آمده است, عين اسارت است و جنگيدن براى از بين بردن اين عقيده ها جنگ در راه آزادى بشر است نه جنگ عليه آزادى بشر)10 و (عقايدى كه بر مبناهاى وراثتى و تقليدى و از روى جهالت به خاطر فكر نكردن و تسليم شدن در مقابل عوامل ضد فكر در انسان پيدا شده است, اين ها را هرگز اسلام به نام آزادى عقيده نمى پذيرد.)11و (اگر عقيده اى از مبناى صحيح و منطقى به دور باشد اجبار بر ترك آن جايز است.)12 بعضى ديگر گفته اند: (توحيد حق انسانى است… و براى برقرارى آن اگر به زور هم متوسل شديم نه تنها اشكال ندارد كه لازم نيز هست.)13 و (جنگى كه آيات جهاد از آن سخن مى گويد براى ميراندن شرك است… دفاع از حق فطرى انسانيت موجب مى شود كه آنان به پذيرش دين حق مجبور شوند.)14 به نظر مى رسد: 1 ـ درست است كه عقيده اى كه منشأ خرافى دارد و از مبناى صحيح و منطقى برخوردار نيست, از نظر اسلام عقيده موجّه نيست, اما چگونه مى توان در بحث هاى نظرى, مبانى صحيح و منطقى را از غير آن تميز داد؟ هر صاحب نظرى به گونه اى استدلال مى كند و به نتيجه اى مى رسد و آن را مبتنى بر بديهيات مى داند. اگر كسى در مقام بحث و مطالعه به اشتباه بودن اعتقاد خود پى بَرد مى تواند از آن دست بردارد اما چگونه مى توان با زور يقين او را از بين برد؟ اعتقاد امر قلبى است و زمانى از بين مى رود كه مردم آن عقيده را نخواهند. توسل به اجبار در صورتى لازم است كه مؤثر باشد اما اعتقاد به توحيد در فضاى باز و هدايت گر حاصل مى شود نه در جوّ زور. عقيده چون ايمان و محبّت15 غيرقابل تحميل است. 2 ـ توحيد حق انسانى است, اما به چه دليل مردم را مى توان مجبور كرد كه از حق طبيعى خود بهره مند شوند؟ و از طرف ديگر, آزادى در انتخاب عقيده نيز از اوّلى ترين حقوقِ اساسيِ انسانى است. علاوه بر آن, عدم اعتقاد به توحيد ظلم به نفس است و به حكم عقل بايد از آن جلوگيرى كرد اما نه از راه اجبار. 3 ـ ميراندن شرك, مطلوب دين توحيدى است اما راه آن ارائه برهان و جدال احسن است نه جنگ. آيات و روايات جهاد در مقام بيانِ دفاع در مقابل كافران جنگ جو و فتنه گر و ظالم و پيمان شكن و متجاوز است16, نه جنگ عليه عقيده. (بديهى است اگر منظور اسلام از جنگ, تحميل عقيده بود معنا نداشت جهاد تنها در مورد جنگ جويان متجاوز تجويز شود و از جنگ با رهبانان و زنان و اطفال و افرادى كه قادر به جنگ نيستند و يا سلاح با خود همراه نداشته اند و يا پشت به مسلمين نموده اند نهى گردد…. از آن جا كه براى انتشار دعوت اسلام در ميان ملّت ها, تأمين امنيّت و آزادى فكرى ضرورى بود, لذا مسلمانان مجبور بودند براى تأمين اين منظور حكومت هايى را كه مانع از ارتباط مستقيم مسلمين با توده هاى مردم بودند از ميان بردارند… روى همين اصل بود كه مسلمانان به شهادت تاريخ و گواهى بيگانگان در تمامى اين فتوحات پس از برچيدن دستگاه ظلم حكم رانان, مردم را به حال خود وا مى گذاشتند تا آن چه را كه در محيط امن و آزاد به عقل و فهم خود درك مى نمودند اختيار كنند… پس از فتح سرزمين هاى شامات و روم و ايران و نقاط مجاور ديگر توده هاى وسيعى از مردمان آن به همان آيين سابق خود باقى ماندند و نيز قسمت عمده آن هايى كه به اسلام گرويدند با مرور زمان به طور تدريج مسلمان شدند.)17 بنابراين غير مسلمان هيچ گاه مجبور نمى شود كه از عقيده اش دست بردارد و اسلام را بپذيرد. ولى به حكم خرد موظف است براى انتخاب دين بهتر تلاش كند. جمود و لجاجت در آيين شريعت نيز مجاز نيست. مسلمان نيز مجاز نيست كفر اختيار كند و مرتد شود ولى اين انتخاب او تا به مرحله اظهار نرسيده و آثار سوء به بار نياورده است مؤاخذه و مجازاتى در پى ندارد. هر چند كه اگر در محيطى قرار دارد و يا به كتابى دست رسى دارد كه, با اطمينان او را از دين منحرف مى كند بايد او را از حضور در آن محيط و يا مطالعه آن كتاب منع كرد. در اين مبحث آن چه مهم است انتخاب كفر و يا دينى غير از اسلام است كه مورد بحث قرار گرفت. امّا انتخاب عقايد غيردينى (فلسفى, علمى و…) به طور مطلق مجاز است و مادام كه با عقايد ضرورى اسلامى اصطكاك نداشته باشد و موجب ارتداد نشود, دليلى بر ممنوعيت آن ها وجود ندارد. دو ـ كتمان انديشه: اگر كسى مجبور شود انديشه خود را اظهار كند به همان اندازه از او سلب آزادى شده است كه اجازه اظهار انديشه به او داده نشود. تجسّس و تفتيش به دلالت قرآن18 و روايات19 به طور مطلق حرام است و لازمه اين حرمت, آزادى مردم در كتمان هرگونه انديشه دينى, فلسفى, علمى, سياسى و… است. قرآن براى نهى از تجسّس, مؤمنان را مخاطب و مكلف قرار داده و تجسّس از يكديگر را براى آنان حرام دانسته است ولى از آن جا كه كفارى كه در پناه حكومت اسلامى هستند در اين گونه حقوق فردى و اجتماعى با مسلمين برابرند, تجسّس مسلمين از آنان نيز جايز نيست. علاوه بر آن, تفتيش عقيده تجاوز به حقوق مردم است و به منظور هدايت آنان نيز نمى توان به درونشان راه يافت. حتى اگر كسى, به يقين, نفاق ديگرى را مى داند نمى تواند او را مجبور كند كه به اعتقاد كفر آميزش اعتراف كند. افراد را به اداى شهادت هم نمى توان مجبور كرد.20 متهمان يا مجرمان را نيز نمى توان به اعتراف وادار كرد. (و ظاهراً زدن و تعزير متهم براى كشف احتمالى يك خبر ظلم به حق اوست و با حكم وجدان و تسلّط مردم بر خود و اصل برائت از اتّهام ها مخالف است.)21 و (اگر در بعضى از موارد حاكم مى داند كه فردى اطلاعات مهمى دارد كه حفظ جامعه مسلمين به اظهار آن ها وابسته است مى تواند از باب تزاحم واجب اهم با حرام مهم فرد را با تعزير وادار به اعتراف كند, اما از اين اعتراف ها فقط مى تواند استفاده اطلاعاتى كند نه اين كه در قضاوت عليه فرد به آن ها استناد نمايد.)22 و (تشخيص موارد وجوب اخبار و اعلام, به گونه اى كه تعزير را مجاز مى شمارد, از امور دقيقى است كه جز به كسى كه واجد شرايط و اهل تشخيص است نمى توان سپرد وگرنه طغيان و تجاوز بروز مى كند و در نهايت براى دولت و ملّت فاجعه مى آفريند.)23 حاكم اسلامى نه تنها نبايد مفتّش عقايد و اعمال مردم باشد بلكه بايد عيوب آنان را بپوشاند. حضرت امير(ع) مالك اشتر را چنين راهنمايى مى كند: (كسانى كه بيش از ديگران در جست وجويِ عيوب مردم اند بايد دورترين مردم از تو و پست ترين آنان نزد تو باشند. به راستى مردم عيوبى دارند كه حاكم در پوشيدن آن ها از همه سزاوارتر است.)24 در باب نصيحت, رواياتى وارد شده است كه ابتدا ممكن است به ذهن برسد كه براى نصيحت كردن مردم, تجسّس و آگاه شدن از عيوب آنان جايز است. از جمله: (هركس عيب تو از تو بپوشاند دشمن توست)25 و (هركس عيب تو را به تو بنماياند تو را نصيحت كرده است.)26 روشن است كه با توجه به حرمت تجسّس, اين روايات شامل عيوب مخفى و يا احتمالى فرد نمى شود. دوست آن است كه عيوب علنى فرد را برايش توجيه نكند بلكه او را نسبت به آن بينا سازد, و در حضور ديگران نيز به نصيحت او نپردازد.27 سه ـ اظهار و تبليغ انديشه: اگر انديشه را در رابطه با دين بسنجيم, يا دينى و ضددينى است و يا غير دينى: 1 ـ انديشه دينى: منظور از اظهار انديشه دينى, بيان نظريه هاى مختلف عقيدتى, اخلاقى و فقهى است كه مى تواند به عنوان نظريه اسلامى مطرح شود و ممكن است با معارف و احكام واقعى اسلام مطابق باشد. هر كس آزاد است در اين دايره وسيع سخن بگويد و در رساندن آن به ديگران بكوشد. بخش كوچكى از معتقدات دينى از بداهت عقلانى, صراحت قرآنى و يا تواتر روايى برخوردار است و بخش اعظم آن مستند به ظواهر ظنى الدلاله قرآنى و يا اخبار ظنى الصدور است. در طول تاريخ اسلام در اين دايره وسيع, مردم نظرهاى موافق و مخالف, متضاد و متناقض ابراز كرده اند, كه بدون شك در بين آن ها, به دليل محال بودن ارتفاع نقيضين, رأى صحيح و مطابق با واقع وجود دارد اما به روشنى نمى توان آن را نشان داد. باب اجتهاد و تلاش علمى باز است تا هركس در اين دايره بزرگ به فراخور توان خود نظر دهد و بى هيچ دغدغه آن را به صحنه تبليغ و تعليم بياورد. اين كار نه سر از تشريع در مى آورد و نه بدعت است. امروزه مردم به خوبى با آراى مختلف صاحب نظران دينى, به ويژه فقيهان, آشنا شده اند و بيش از پيش مى دانند كه هر نظريه دينى از مقدار فهم صاحب آن نظر از قرآن و سنّت خبر مى دهد, نه اين كه به يقين سخن دين باشد. البته مراجع تقليد تا به صحّت نظريه اى اطمينان نداشته باشند نمى توانند به آن فتوا دهند, چون فتواى آنان دستورالعمل به مردم است و نبايد مردم را در عمل به دنبال شك و ظن غير معتبر خود بكشانند, اما خودشان مى دانند كه اغلب آرائشان مى تواند در معرض تجديد نظر قرار بگيرد و فهم آنان وحى مُنزَل نيست. به هر حال اظهار نظر در مسائلِ دينى در انحصار مراجع و مجتهدان در اصول و فروع دينى نيست. هر نظريه اى كه مخالف با ضروريات دين نباشد و سر از كفر و تبليغ الحاد و اضلال مؤمنان در نياورد, مى تواند اظهار, تبليغ و تعليم شود. و نظريه هاى دينى, چون ممكن است مطابق با واقع باشد, نه ضلال است و نه مُضل و صاحبش را نمى توان لعنت و يا تكفير كرد. از حضرت امير(ع) نقل شده است كه (هرگاه حديثى مى نويسيد اسنادش را نيز ذكر كنيد. اگر سخن حقى است شما در اجر آن شريك هستيد و اگر باطل باشد گناه آن براى ناقل اولى است.)28[كه حديث را به دروغ به ما نسبت داده است.] گروهى از اهل سنت نيز معتقدند كه (هيچ مسلمانى با گفتن سخنى در اعتقاد يا فتوا به كفر و فسق كشانده نمى شود و هر كه در اين زمينه اجتهادى كند و نظر خود را حق بداند به هر حال مأجور خواهد بود. اين سخن ابن ابى ليلى و ابوحنيفه و شافعى و سفيان ثورى و داوود بن على و سخن همه صحابه اى است كه دانسته ايم در اين زمينه نظرى دارند و به هيچ روى در ميان آن ها اختلافى ديده نمى شود.)29 البته تفسير قرآن به رأى مذموم است; به عبارت ديگر, تفسير قرآن با قياس و استحسان و ترجيح ظنى و ميل نفس به هوا و هوس30, جايز نيست و بايد جلو آن گرفته شود اما چگونه مى توان اثبات كرد كه مفسّرى, به رأيِ مذموم خود تفسير مى كند؟ هركس كه نظرش را به قرآن مستند مى كند, به صحّت احتمالى تفسير خود معتقد است و نمى توان او را از آن بازداشت مگر اين كه ضروريات دين را رد كند و يا به اشتباه بودن نظرش معتقد شود و اعتراف نمايد ولى باز از تكرار آن ابا نكند. غير از ضروريات دين را نبايد به طور قطع به خدا استناد داد, اما به صورت احتمال جايز است. با توجه به اين دو روايت: (آن چه نمى دانى نگو, هر چند آن چه مى دانى كم باشد.)31 و (اظهار نظر را درباره آن چه نمى دانى رها كن)32 ممكن است گفته شود جز سخن يقينى نبايد بر زبان جارى ساخت ولى به نظر مى رسد منظور اين است كه سخن ظنى را به صورت يقينى نبايد مطرح كرد: آن چه نمى دانى يقينى است به عنوان سخن يقينى نگو, و اظهار نظر قطعى در مورد آن چه قطع ندارى رها كن. مردم سخنان ظنى خود را با درصدى از احتمال خطا بيان مى كنند و اين دو روايت نمى تواند رادع اين سيره باشد. رادع, با قوت سيره بايد متناسب باشد33 وگرنه بايد بين آن دو جمع كرد. در يك جامعه اسلامى كه افراد از مذاهب مختلف اسلامى زندگى مى كنند, نه تنها همه در بيان عقايد مذهب خود براى پيروان آن مذهب آزادند بلكه حكومت شيعى نيز در بيان آن ها به آنان كمك مى كند. امام صادق(ع) به ابان بن تغلب, كه به دستور امام در مسجد مدينه فتوا صادر مى كرد, مى فرمايد: (به آن چه از نظر آنان [مذاهب گوناگون] آگاهى دارى به ايشان خبر بده) و امام صادق(ع) به مسلم بن معاذ هروى فرمود: به من خبر رسيده كه تو در مسجد مى نشينى و براى مردم فتوا صادر مى كنى. وى عرض كرد: آرى و مى خواستم به شما عرض كنم كه گاهى فردى به من مراجعه مى كند و من براساس نظر شما براى او فتوا صادر مى كنم و گاهى فردى نزد من مى آيد و مى بينم كه جز مذهب شما را دارد لذا براساس مذهب خودش براى او فتوا صادر مى كنم. گاهى نيز شخصى به من مراجعه مى كند كه از مذهبش آگاهى ندارم, لذا اقوال ائمه, از جمله اقوال شما, را براى او باز مى گويم. در اين هنگام چهره امام جعفرصادق(ع) درخشيد و فرمود: (آفرين, آفرين, من نيز چنين مى كنم.)34 2 ـ انديشه ضددينى: انديشه ضد دينى به گونه هاى زير اظهار مى شود: الف ـ اظهار كفر اظهار كفر توسط كافران و مشركانى كه تابع نظام اسلامى اند آزاد است. اهل كتاب حتى مى توانند در محل كار يا سكونت خود با نصب علامتى اعلام دارند كه جزء اقليت هاى دينى جامعه اسلامى اند, و يا اين كه لباس هم گون و هم رنگ بپوشند. بيان استدلال هاى كفار و مشركان نيز اگر همراه با نقد و ردّ باشد و يا به گونه اى باشد كه موجب تضعيف دين مردم نشود و به ضلالت آنان منجر نگردد آزاد است. ب ـ افترا به خدا, دين و رهبران دينى دروغ بستن به خدا35, پيامبر(ص) و ائمه حرام است. و امر غيردينى را, آگاهانه, جزء دين معرفى كردن (:بدعت و تشريع) نيز جايز نيست: (بدعت كارى است كه فردى بدون دليل و مدرك شرعى آن را براى ديگران به عنوان يك عمل شرعى قلمداد كند, نظير آن چه خلفاى جور از پيش خود در دين داخل مى كردند مثل اذان سوم در روز جمعه .)36 در بعضى از روايات, بدعت در مقابل سنت بكار رفته است. سنت يعنى عملى كه پيامبر(ص) بر آن مواظبت مى كرده و آن را بنيان گذاشته است, و بدعت طريقه اى است كه غير شارع آن را به نام دين رواج دهد. بعضى تشريع را نيز مترادف با بدعت دانسته و گفته اند: (تشريع يعنى وارد كردن چيزى كه جزء دين نيست در دين, يا از سوى عالم به عدم مشروعيت آن يا از جانب جاهل غيرمعذور.)37 و بعضى در فرق بين اين دو گفته اند: (تشريع عملى است كه شارع آن را اراده نكرده است و بدعت عملى است كه شارع عدمِ آن را اراده كرده است, بدعت حرمت ذاتى دارد.)38 بنابراين افترا به خدا و معصومان(ع) و دين جايز نيست. مسئولان رسانه ها نيز موظّف اند از نشر افترا خوددارى كنند. و اگر كسى, ناآگاهانه, به تحريف قرآن, سخنان ائمه يا ضروريات دينى پرداخت و پس از انتشار سخنانش, به طور مثال در روزنامه, از كذب آن ها آگاه شد, بايد ردّ آن ها را نيز در همان سطح منتشر نمايد و توزيع كنندگان و فروشندگان آن اگر به اين دروغ يقين پيدا كردند بايد به مشتريان آن روزنامه اعلام نمايند وگرنه فروش آن ها نيز, به ظاهر, در حكم نقل كذب است و جايز نيست هر چند كه معامله صحيح است. اهانت به مقدسات مذهبى و دشنام دادن به معصومان(ع) نيز همين حكم را دارد. ج ـ اظهار ارتداد حكومت اسلامى بايد زمينه دين دارى را به گونه اى فراهم آورد كه مردم مشتاقانه به اسلام روى آورند و مسلمانان صادقانه در حفظ و تعالى دين خود بكوشند, ولى حكومت نمى تواند مردم را به حفظ دين خود مجبور كند, زيرا عقيده مستمر, مثل اعتقاد ابتدايى, قابل اكراه و تحميل نيست و اگر دين آورى منافقانه بدتر از كفر است, دين دارى دو رويانه بهتر از كفر نيست. حكومت اسلامى مسئول حفظ آزادى كافران و مسلمانان در عقيده خودشان است. و اگر مسلمانى به دليل شرايط اجتماعى و شخصى, در يك بحران روحى و فكرى قرار گرفت و در مقابل شبهه هاى دينى توان پاسخ گويى نداشت و برترى اسلام را بر اديان ديگر و يا بر بى دينى مشكوك دانست و در حوزه بحث و تحقيق نيز راه به جايى نبرد و مرتد شد, نمى توان او را به دين دارى مجبور كرد. اجبار او به دين دارى و اظهار آن, چيزى جز انداختن او در وادى نفاق نيست و مجازات اش نيز جز بر ارتدادش نمى افزايد. او جاهل قاصر است و تنها راه خدمت به وى ارائه پاسخ مناسب به شبهات اش مى باشد. اما اگر مسلمانى, بدون استناد به شبهه, براى تضعيف دين دارى مردم و تضييع حقوق آنان از دين برگشت و يا باعث اضلال ديگران شد مستحق مجازات است; همانند گروهى از اهل كتاب كه مى گفتند (در آغاز روز به آن چه بر آنان كه ايمان آوردند فرو فرستاده شد ايمان آوريد و در پايان روز بدان كافر شويد, شايد آنان برگردند.)39 به نظر مى رسد حرمت اظهار ارتداد از باب حرمت اعانت به انحراف عقيدتى است و مجازات آن از باب قلع ماده فساد است. د ـ اضلال ضلالت در مقابل هدايت است.40 قرآن نيز در چند مورد اين مقابله را بيان كرده است.41 ضلالت در قرآن , بيش تر, در مورد انحراف عقيدتى به كار رفته است42,ولى معصيت خدا و رسول نيز ضلالت به حساب آمده است.43 قرآن در مواردى به معرفى مضلان نيز پرداخته است و هواى نفس, مفتريان بر خدا, مشركان, شيطان, كفار و گروهى از اهل كتاب را گمراه كننده دانسته است.44 به نظر مى رسد ضلالت اعم از انحراف عقيدتى است و گمراهى در اخلاق و عمل را نيز در بر مى گيرد. هرگونه عقيده, خصلت و يا عملى كه به روشنى مخالف مسلمات دينى است باطل و ضلالت است. در فقه براى اثبات حرمت نگه دارى, اظهار و نشر سخن ضلال به اين دلايل عقلى ونقلى تمسك شده است: الف. دلايل عقلى 1 ـ حسن قطع ماده فساد: به نظر مى رسد حسن قطع ماده فساد به معناى حسن از بين بردن هر چيز مفسد است و بيان ضلالت در صورتى كه مضلّ باشد مفسد است و به گونه اى بايد جلو آن را گرفت. 2 ـ وهن حق و احياء باطل: وهن حق و احياى باطل نيز در صورتى محقق مى شود كه افرادى از دين منحرف و يا مرتكب معصيت شوند. 3 ـ مفسده ضلالت: مفسده ضلالت در جايى مترتب مى شود كه ضلالت تحقق يابد. هرجا, به يقين يا اطمينان, با سخنى يا كارى مردم در وادى ضلالت مى افتند بايد جلو آن گرفته شود. 4 ـ دفع ضرر محتمل: اگر كسى احتمال عقلايى مى دهد كه با انجام كارى زمينه وقوع در ضرر اخروى (يعنى معصيت يا انحراف عقيدتى) براى او فراهم مى شود و از ارتكاب حرام گريزى نخواهد داشت نبايد انجام دهد. و اگر فرد ديگرى درباره او چنين احتمالى مى دهد نيز بايد جلوش را بگيرد. البته اين حكم عقل,به فرض اثبات, در مورد مقدمه هاى بعيد نيست و بيش از مقدمه هايى كه قدر متيقن است شامل نمى شود. احتمال عقلايى, مقدمه بى واسطه انجام گناه را در بر مى گيرد ولى صدق حكم عقل در موارد ديگر مشكوك است. 5 ـ حسن دفع منكر: نهى از منكر, به نظر اكثر متكلمان حسن عقلى ندارد اما بسيارى از فقها آن را يك حكم عقلى مى دانند و بعضى از آنان بين رفع و دفع منكر فرقى قائل نيستند, زيرا لازمه قبح ظلم لزوم جلوگيرى از وقوع آن است كه با جلوگيرى از استمرار آن نيز تحقق مى يابد. پس نهى از منكر يعنى دفع و رفع آن. اگر علم داشتيم كه كسى اراده ايجاد حرام دارد و به آن همّت گماشته و به انجام مقدماتش مشغول شده, واجب است او را نهى كنيم. عقل بين وجود اراده معصيت به طور بالفعل و بين تجدد آن و بين اين كه انگيزه فرد, به گناه كشاندن ديگران يا گناه كردن خودش باشد فرقى نمى گذارد.45 بنابراين اگر علم داريم كسى اكنون مرتكب معصيت مى شود بايد او را نهى كنيم و اگر او را مشغول انجام دادن مقدمه اى مى بينيم كه سبب ارتكاب گناه است و بعد از آن, گناه, بدون واسطه انجام مى شود, نهى كردن او از انجام آن مقدمه واجب است. اما اگر كسى را مشغول مقدمات با واسطه و غير سببى مى بينيم نهى كردن او از انجام آن مقدمات جايز نيست. البته اگر مى دانيم قصد انجام گناه دارد و يا در او پديد خواهد آمد نصيحت و نهى كردن او از ارتكاب گناه واجب است ولى حق نداريم او را چنان محدود و مقيد كنيم كه از ارتكاب گناه عاجز, و از او سلب اختيار شود. 6 ـ القاء غير در حرام: اگر فرد با انجام كارى سبب وقوع غير در حرام شود و آن فرد قصد اين القا را داشته باشد و يا به سببيّت كارش بر اين القا علم داشته باشد قطعاً مرتكب حرام شده است. 7 ـ قبح كمك به گناه و انحراف عقيدتى: كمك به كسى در انجام گناه به نظر بسيارى قبح عقلى دارد, ولى در مورد چگونگى تحقق آن اختلاف نظر زيادى وجود دارد. هر نظريه يك يا چند تا از اين شرايط را لازمه تحقق اعانت دانسته و به گونه اى آن را تعريف كرده است: 1 ـ انجام مقدمه اى از مقدمات حرام توسط كمك كننده 2 ـ قصد ياريِ كمك كننده به كمك شونده در انجام گناه 3 ـ وقوع گناه توسط كمك شونده 4 ـ صدق عرفى كمك به كمك شونده در انجام گناه 5 ـ ايجاد بعضى از مقدمه هاى نزديك گناه براى كمك شونده 6 ـ علم يا ظن كمك كننده به تحقق گناه توسط كمك شونده 7 ـ علم يا ظن كمك كننده به دخالت و تأثير كار او در تحقق گناه توسط كمك شونده 8 ـ قصد كمك شونده به انجام گناه و علم كمك كننده به وجود آن قصد 9 ـ علم كمك كننده به پيدايش قصد ارتكاب گناه در كمك شونده 10 ـ تخيّل كمك كننده به وجود كنونيِ قصد گناه در كمك شونده يا پيدايش بعدى آن 11ـ انجام مقدمه بى واسطه گناه كمك شونده توسط كمك كننده 12ـ انجام مقدمه اى كه در انحراف عقيدتى كمك شونده مؤثر باشد 13 ـ علم اجمالى كمك كننده به دخالت و تأثير كار او در تحقق گناه از فرد يا افرادى نامعين در ميان يك جمع محدود 14 ـ انجام مقدمه اى كه با ترك آن, كمك شونده نتواند مرتكب گناه شود. به نظر مى رسد شرايط 1 و 2 و 3 و 6 براى تحقق كمك به حرام لازم است, چون اولاً: بدون انجام مقدمه اى از مقدمات حرام توسط كمك كننده, كارى صورت نگرفته است تا حكم حرمت, به آن تعلّق بگيرد. ثانياً: قصد كمك كننده به ارتكاب گناه توسط كمك شونده و يا علم او به آن نيز شرط كمك حرام است, زيرا اطاعت و عصيان, بر قصد و علم افراد مترتب مى شود و در بعضى از موارد با وجود علم, قصد نيز به طور قهرى حاصل مى شود. ثالثاً: با كمك به انجام مقدمات گناه, بدون تحقق آن در خارج, عنوان (اعانت به گناه) محقق نمى شود; هر چند انجام آن مقدمات با قصد تحقق گناه همراه باشد. علاوه بر آن با توجه به تعريف هاى مختلفى كه براى كمك به حرام شده است, به نظر مى رسد بتوان گفت مفهوم (كمك) مجمل است و تا به حصول آن يقين حاصل نشود موضوع حكم حرمت قرار نمى گيرد. بنابراين بعيد نيست بعضى از شرايط ديگر نيز در تحقق كمك به حرام سهيم و لازم باشد, از جمله: علم يا ظن كمك كننده به دخالت و تأثير كار او در تحقق گناه توسط كمك شونده, قصد كمك شونده به انجام گناه و علم كمك كننده به وجود فعلى و يا پيدايش بعدى آن قصد, انجام مقدمه بى واسطه گناه توسط كمك شونده, علم اجمالى كمك كننده به دخالت و تأثير كار او در تحقق گناه از فرد يا افرادى نامعين در ميان يك جمع محدود, انجام مقدمه اى كه با ترك آن, فرد نتواند مرتكب گناه بشود. قبحِ كمك به گناه, حكم عقل است, و حرمت آن, حكم شرع و مخصّص اصل اباحه است, و در صورت مجمل بودنِ مفهوم آن, با توجه به دَوَران آن بين اقل و اكثر, اجمالش به عامِ (كل شىء لك حلال) سرايت نمى كند و در مواردى كه كمك به حرام مشكوك است, مى توان به عام تمسك نمود. ب ـ دلايل نقلى 1 ـ حرمت كمك به گناه: بعضى در توضيح آيه (لاتعاونوا على الاثم والعدوان), (تعاون) را با (اعانه) به يك معنا گرفته اند و به مناسبت حكم و موضوع و قرينه بودن عدوان, اين آيه را دال بر حرمت اعانه به گناه دانسته اند. بعضى ديگر نهى در آيه را تنزيهى دانسته اند, و برخى بين اعانه و تعاون فرق قائل شده اند و آيه را دال بر حرمت مشاركت دو يا چند نفر در انجام معصيت دانسته اند و نه حرمت كمك به انجام معصيت. به نظر مى رسد هيئتِ باب تفاعل براى مشاركت طرفينى و اجتماع آنان بر انجام كار به طور حقيقى به كار مى رود و در آيه قرينه كافى بر استعمال آن به معناى باب افعال وجود ندارد و نمى توان اثبات كرد كه خدا معناى لاتعينوا را در قالب لاتعاونوا بيان كرده است. و به فرض دلالت آيه بر حرمت شرعيِ كمك به حرام, اين آيه ارشاد به حكم عقل است, چون قبح كمك به گناه يك حكم عقلى است. در اين صورت, طبق اين آيه, هر جا موضوع اعانه محقق شد حكم حرمت شامل آن مى شود و در مورد شناخت مفهوم اعانه, همان اختلاف نظرها به ميان مى آيد. بعضى از روايات نيز مردم را به طور كلى از كمك به قتل و ظلم نهى كرده است.46 اين روايات مطابق حكم عقل به قبح كمك به گناه است و منظور آن ها كمك به ديگرى در ارتكاب قتل يا ظلم است به گونه اى كه همه شرايط كمك به گناه را دربرداشته باشد و موضوع اعانه محرز باشد. هم چنين ممكن است اين روايات بيان گرِ وجوب نهى از منكر باشد. روايات متعددى, بعضى از مقدمات كار حرامِ غير را نام برده و آن ها را جايز شمرده است, از جمله: فروش انگور47 يا خرما48 به كسى كه مى دانيم از آن شراب مى سازد49, فروش آب انگور به كسى كه مى خواهد از آن شراب بسازد50 و فروش چوب به كسى كه از آن آلات لهو مى سازد.51 به نظر مى رسد اين روايات بيان گر مواردى است كه موضوعِ كمك به گناهِ كمك شونده محقق نشده است. به طور مثال فروش انگور يا آب انگور, به قصد كمك به شراب سازى صورت نگرفته, و چون مقدمه بى واسطه ارتكاب گناه نبوده است علم به ارتكاب گناه به وسيله آن, قصد قهرى به دنبال نداشته است. در مقابل اين رواياتِ مستفيض, سه روايت قرار گرفته است: يك روايت, ده طايفه دست اندركار شراب را مورد لعنت قرارداده52 و دو روايت, از فروش چوب به كسى كه صليب يا بت درست مى كند نهى كرده است.53 درباره جمع بين اين دو دسته رواياتِ مجوّز و مانع وجوه ارزنده اى بيان شده است.54 به نظر مى رسد اين سه روايت, به فرض اين كه حرمت را برساند, براى از بين بردن ماده فساد است و در يك موقعيت استثنايى, كه از رواج شراب خوارى و صليب سازى براى جامعه مسلمين احساس خطر مى شده, بيان شده است. بنابراين در وضعيت عادى, فروش انگور و آب انگور و خرما به كسى كه شراب مى سازد و فروش چوب به كسى كه صليب يا بت مى سازد كمك به گناه نيست و حرمت ندارد, ولى اگر در جامعه اسلامى يك معصيت و يا انحراف عقيدتى چنان گسترش يابد كه هيچ راهى جز بستن همه راه هاى وقوع آن وجود نداشته باشد بايد از انجام مقدمات بعيد آن نيز جلوگيرى كرد. حكومت ها گاه به صلاح مردم مى بينند كه براى ريشه كن كردن يك منكر در جامعه از اين شيوه استفاده كنند. پيامبر(ص) موقع نزول آيه حرمت شراب, دستور داد مردم ظرف هاى شراب را بياورند و آن ها را شكست. روايت لعنت به ده طايفه دست اندركار شراب نيز از پيامبر(ص) است و شايد در همان موقعيّت بيان شده باشد. طبق اين نظر, سه روايتِ مانع, بيان گر حكم مصلحتى است. اگر اين وجه را نپذيريم به نظر مى رسد (بهترين وجه جمع اين است كه, به شهادت صحيحه ابن اذينه, بين فروش چوب به كسى كه صليب يا بت مى سازد و فروش انگور به كسى كه شراب مى سازد فرق بگذاريم و اگر بتوانيم ملاك اين حرمت و حليّت را به دست آوريم بگوييم هرگونه كمك به انحراف عقيدتيِ افراد حرام است, چون از امور مهمّ است و مفسده اش قوى است, اما كمك به افراد در ارتكاب معاصى اگر همه شرايط كمك به گناه را نداشته باشد جايز است.)55 البته با پذيرش اين نظريه مشكل روايت لعنت به ده طايفه دست اندركار شراب هم چنان باقى مى ماند مگر اين كه لعنت پيامبر(ص) را دالّ بر حرمت ندانيم. از آن چه گذشت مى توا ن نتيجه گرفت كه: 1 ـ اظهار انديشه اى كه به واسطه آن انحراف عقيدتى و يا ارتكاب معصيت صورت نگيرد, هر چند با قصد اضلال و يا تخيّل به تحقق آن اظهار شود, به دليل عدم حرمت تجرّى جايز است. 2 ـ اگر كسى با قصد ايجاد انحراف عقيدتى يا ارتكاب معصيت به وسيله ديگرى, با او صحبت كند و يا او را به خواندن كتابى ضددينى و يا در وصف معاصى وادارد و بداند يا اطمينان داشته باشد و يا احتمال بدهد كه در او انگيزه ارتكاب معصيت و يا احتمال بطلان انديشه دينى اش پيدا مى شود و ممكن است بعد مرتكب معصيت شود و يا منحرف گردد,كار او كمك به انجام گناه است و جايز نيست. و اگر بدون قصد چنين كند, باز هم ممكن است كارش مصداق كمك به گناه باشد. 3 ـ اگر كسى انگيزه ارتكاب گناه دارد و به دنبال شناخت راهِ آن است, و ديگرى با علم به آن انگيزه, او را بدان راه نمايى كند, به گونه اى كه اگر او را راه نمايى نكند او نمى تواند مرتكب گناه شود, و يا به گونه اى او را كمك كند كه كمكِ او مقدمه بى واسطه ارتكاب گناه باشد, اين راه نمايى و كمك, اگر چه بدون قصد اضلال باشد, كمك به گناه است و جايز نيست. زيرا در اين مورد, قصد به طور قهرى حاصل مى شود. 4 ـ اگر كسى به قصد اضلال ديگران بر ضد عقايد دينى و يا در وصف معاصى كتابى منتشر نمود و يا سخن رانى كرد و علم يا اطمينان داشت و يا احتمال داد كه در ميان مخاطبان اش بعضى از افراد گمراه مى شوند و يا انگيزه انجام گناه در آنان پديد مى آيد و مرتكب آن مى شوند, مخاطبان اش محدود باشند يا نامحدود, نوشتن و نشر اين كتاب و يا ايراد سخن رانى, مصداقِ كمك به گناه است و جايز نيست. و اگر بدون قصد اضلال چنين كرد و علم او به گونه اى نبود كه به طور قهرى در او قصد اضلال پيدا شود, شايد كمك به گناه بر آن صادق نباشد. اظهار بعضى از انديشه هاى دينى و يا غير دينى مفيد, در ميان جمعى كه به علّت قصور فهم منجر به گمراهى شان مى شود, نيز جايز نيست; اما به صرف اين كه بعضى از مردم, اين سخن درست و حق را نمى توانند بفهمند و يا از آن سوء استفاده خواهند كرد نمى توان از نشر آن در جامعه جلوگيرى كرد و عموم مردم را از حقّ مسلّمشان بازداشت, هر چند كه آن افراد موظف اند در استفاده از انديشه ها, وضعيّت علمى و روحى خود را در نظر گيرند. 5 ـ در فرض هاى بالا, نوشتن كتاب, چاپ و انتشار آن, سخن رانى, ضبط و تكثير و پخش آن, نوشتن فيلم نامه, اجرا و به نمايش درآوردن آن و… يك حكم دارد. 2 ـ وجوب جهاد با اهل ضلال و تضعيف آنان به هر وسيله ممكن: در توضيح اين دليل گفته شده است: (روشن است كه وجوب جهاد با آنان به خاطر از بين بردن مذهب آنان است به وسيله از بين بردن خودشان, پس آن چه باعث قوّت آنان مى شود به طريق اولي§ بايد از بين برده شود.)56 چنين بر مى آيد كه جهاد با كفار, در ابتدا, براى برطرف كردن موانع تبليغ اسلام و يا رفع ظلم است نه از بين بردن مذهب آنان; هر چند, در نهايت, براى گسترش اسلام در همه جا كمك مى كند. در هر صورت, اگر اظهار انديشه اى باعث تقويت كفار شود و شرايط كمك به تقويت كفر آنان را دارا باشد جايز نيست. 3 ـ وجوب اجتناب از سخن زور, به دليل سخن خدا: (… و از سخن زور بپرهيزيد.)57 به نظر مى رسد سخن زور مصداقى از سخن منهيّ عنه است58 نه اين كه بيان گر حرامى در كنار محرمات ديگر باشد و عنوان تازه اى بر محرمات قولى بيفزايد. بنابراين دلالتى بر حرمت سخن ضلال ندارد. 4 ـ وجوب اجتناب از سخن لهو, به دليل سخن خدا: (و از ميان آدميان كسى هست كه داستان بيهوده را مى خرد تا بدون اين كه دانشى داشته باشد مردم را از راه خدا بلغزاند و آيات خدا را به مسخره گيرد, اين ها هستند كه عذابى خواركننده دارند.)59 به نظر مى رسد طبق اين آيه در صورتى اشتراى سخن لهو حرام است كه براى گمراه كردن ديگران از راه خدا باشد. بدين معنا كه يا به قصد اضلالِ مردم صورت گيرد و يا منجر به اضلال شود. و چون مراد از حرف لام در (ليضل) به درستى روشن نيست كه كدام يك از اين دو احتمال مى باشد: تعليل و يا غايت, حكم حرمت در مورد قدر متيقن جارى است و با تحقق يك شرط, در تحقق موضوع حرمت شك مى شود و جاى اجراى اصل برائت مى باشد. در مورد لزوم تحقق اضلال در خارج مى توان به عدم حرمت تجرى نيز استدلال نمود. البته ممكن است گفته شود اصلِ در معناى لام, تعليل است و در صورت ترديد بين تعليل و غايت, معناى تعليل مقدم است. بنابراين معناى آيه چنين مى شود: اشتراى سخن لهو كه به انگيزه اضلال مردم صورت گيرد حرام است. 5 ـ روايت عبدالملك: (به امام صادق(ع) گفتم: من به نگاه كردن به ستارگان مبتلا شده ام. امام گفت: آيا قضاوت مى كنى؟ گفتم: بله. گفت: كتاب هايت را بسوزان.)60 استفسار امام از عبدالملك دلالت بر اين دارد كه نگه دارى كتاب باطل حرام نيست بلكه ملاك حرمت, ايجاد ضلالت در افراد است. اگر كتاب هاى نجوم موجب انحراف كسى نشود و شرك آور نباشد, از بين بردنش واجب نيست.ممكن است سؤال امام به اين معنا باشد كه (آيا اين كتاب ها براى تو به اندازه اى اطمينان مى آورد كه اگر بخواهى, بتوانى بر طبق آنها قضاوت كنى؟) در اين صورت اين كتاب ها, چون باعث پيدايش يك عقيده باطل مى شود, هر چند بر طبق آن قضاوت هم نكند, براى او مطالعه اش حرام و از بين بردن اش واجب است. 6 ـ امر به القاى تورات: (روزى حضرت على(ع) به طرف مسجد رفت و در دست عمر قسمتى از تورات بود. حضرت به او امر كرد كه آن را بيندازد, و گفت: اگر موسى و عيسى زنده بودند هر آينه جز به پيروى از من مجاز نبودند.)61 ذيل روايت حاكى از اين است كه تورات و انجيل اگر موجب عدم تبعيّت از آن حضرت بشود منحرف كننده است و بايد كنار گذارده شود. در غير اين صورت دليلى بر جلوگيرى از پخش آن وجود ندارد. 7 ـ روايت حذاء: (هركس بابى از گمراهى تعليم دهد همانند گناه كسى كه به آن عمل مى كند براى او نيز هست.)62 در اين روايت سخن از تعليم ضلال به ميان آمده اما به دنبالش عمل به آن مطرح شده است, بنابراين مطلق بيان ضلالت و باطل را حرام نمى داند بلكه اظهار سخنى كه اضلال مردم را در پى دارد جايز نيست. 8 ـ دو روايت از تحف العقول: (… هر چه كه از آن نهى شده است, كه به وسيله آن به سوى غيرخدا تقرب جسته مى شود يا به وسيله آن كفر و شرك تقويت مى شود, از همه وجوه معاصى, يا بابى كه حق به وسيله آن خوار مى شود, حرام است; خريد, فروش, نگه دارى, تملك, بخشيدن, عاريه دادن و هرگونه تبديل در آن حرام است مگر آن كه ضرورت, آن را ايجاب كند.) و (خدا, تنها صناعتى را حرام كرده است كه همه اش حرام است و از آنان فقط فساد به بار مى آيد مثل بربط ها و مزمارها و شطرنج و هر چه ابزار لهو است… و هر چه از آن, تنها فساد حاصل مى شود و در آن فقط فساد است, و از آن هيچ گونه صلاحى بر نمى خيزد و در آن هيچ گونه صلاحى نيست.) در اين دو روايت (اظهار آن چه موجب تقويت كفر و شرك و تضعيف حق مى شود) و (فعل مُفسد), حرام شمرده شده است. بنابراين بيان مُضل و مفسد, يعنى آن چه كه از آن ضلالت و فساد تحقق مى يابد, حرام است نه مطلق اظهار سخن ضال و فاسد. راه هاى جلوگيرى از اضلال بر طبق آن چه گذشت, انديشه اى كه اظهار شده و براى اضلال جمعى معيّن و يا اكثر مردم سببيّت دارد و در حكم القاى در ضلالت است و يا مقدمه بى واسطه تحقق ضلالت آنان به حساب مى آيد, به حكم نهى از منكر, به معناى رفع آن, بايد جلو ادامه اضلالش را گرفت. و اگر انديشه اى هنوز اظهار نشده ولى عرف و مراجع صالح براى تشخيص مصالح مردم علم يا اطمينان دارند كه اگر اظهار بشود همان اثر را خواهد داشت به حكم نهى از منكر, به معناى دفع آن, بايد از اظهارش جلوگيرى كرد. اكنون سخن درباره راه هاى ممكن براى اين نهى از منكر است: 1 ـ جلوگيرى از تأليف, اظهار, نگه دارى, نشر و فروش بيان مضلّ, كه به معناى بريدن زبان و شكستن قلم فرد و از بين بردن آثار او است. 2 ـ جلوگيرى از خريد, قرائت, استماع و رؤيت آن, كه به معناى بستن چشم و گوش مردم است. 3 ـ برگرداندن توجه مردم به چيزى غير از آن بيان مضل, كه با ايجاد راه هاى سرگرمى و… ميسّر است. 4 ـ تقويت بعد دين شناسى و دين دارى مردم. بعضى از مورخان متأخر كه كتاب سوزاندن را به مسلمانان نسبت داده اند نقل كرده اند كه (سعد وقاص به عمر نامه نوشت و اجازه خواست كتاب هاى ايرانيان را به مسلمانان انتقال دهد. عمر در پاسخ نوشت: همه آن كتاب ها را در آب بريزيد, چه اگر در آن رستگارى هست خدا ما را به بهتر از آن راه نمايى فرموده و اگر گمراهى در آن بوده خدا ما را از آن گمراهى رهايى داده است.) و هم چنين عمر در پاسخ به سعد وقاص نوشت: (اگر مطالب آن كتاب ها موافق مطالب كتاب خداست كه به آن محتاج نيستيم و اگر مخالف آن است كه بازهم به آن محتاج نيستيم پس در هر صورت كتاب ها را نابود كن.)63 گفته اند احمد حنبل نيز در مخالفت با عقايد معتزله حتى از بيان موضع متكلمان و بحث عقلى با ايشان خوددارى مى كرده است.64 روايت عبدالملك و روايتى كه در مورد تورات بود نيز به راه اول و دوم اشاره دارد.روشن است كه در اين دو روايت, دو تعبير (سوزاندن) و (كنار گذاردن) خصوصيتى ندارد و هر دو, مصداق خارج كردن كتاب از صحنه اضلال است. آن چه واجب است همين كلى است كه در موارد مختلف به گونه هاى متفاوت تحقق پيدا مى كند. اين دو روايت بر اين دلالت دارد كه اين دو راه نيز مى تواند مصداق اين كلى قرار بگيرد و در مواردى جايز باشد. اين دو روايت بر انحصار مواردِ ذكر شده دلالت ندارد. واضح است كه اگر كتب مضل را خمير هم بكنند باز به اين روايات عمل شده است. به علاوه, اين دو راه ارائه شده, امروزه در مورد بسيارى از بيان هاى مضل قابل اعمال نيست به اين دليل كه اولاً: وضعيّت جديد تبليغات به گونه اى است كه حتى حكومت هاى مقتدر هم نمى توانند آن را به كنترل خود درآورند. سابق, به خاطر محدوديت كتاب ها, از بين بردن آن ها مؤونه زيادى نمى برده است اما اكنون نه مى شود جلو پخش صدا و تصوير راديو, تلويزيون, ويديو, كامپيوتر و … را گرفت و نه مى توان چشم و گوش مردم را بست. ثانياً : در بعضى از موارد, اِعمال شيوه اول و دوم باعث ضلالت عده اى از مردم مى شود. چنين نيست كه هميشه فقط با نشر بيان مُضلّ, ضلالت ايجاد شود بلكه ممكن است باجلوگيرى از اظهار و استماع آن نيز اضلال تحقق يابد. طبق روايتى از حضرت امير(ع): (تواناييِ سلطانِ حجّت, بيش از تواناييِ سلطان قدرت است.)65 بنابراين براى جلوگيرى از اضلال, ابتدا نبايد سراغ شيوه اول و دوم رفت براى برنامه ريزى درازمدت بايد به سراغ راه چهارم رفت, كه از همه راه ها قوى تر است, و در برنامه ريزى كوتاه مدت بايد از راه سوم استفاده برد. البته ممكن است مواردى نيز پيش آيد كه بايد به ناچار از آن دو راه اول كمك گرفت, كه تشخيص آن به عهده عرف آگاه و متخصص است; چون هم توانايى آن دو راه در جلوگيرى از تحقق ضلالت بايد مورد بررسى قرار گيرد و هم انحصار علاج به آن. سخن بزرگ حضرت امير(ع) بيان گر اين است كه اولاً: دين اسلام ـ كه حق است ـ حجّت ها و برهان هاى قوى دارد كه هيچ عاقلى نمى تواند در برابرش زانوى تسليم به زمين نزند, ثانياً: مردم نيز عاقل اند و قدرت فهم براهين حق را دارند و در انتخاب نيز راه هدايت را بر مى گزينند. بايد آنان را آزاد گذاشت و از ضلالت اجبارى آنان نهراسيد, چون همان طور كه هدايت تحميلى ممكن نيست ضلالت اجبارى نيز امكان ندارد. البته بايد در نحوه بيان حجّت هاى حق, به سطح آگاهى و احساسات مخاطبان توجه داشت و سخن حق را در موقعيت م ناسب و در قالب شايسته بيان كرد. روايتِ (با مردم به اندازه عقل آنان صحبت كن.)66بيان گر همين نكته است. علاوه بر روايتِ حضرت امير(ع) كه قدرت سلطان حجت را بيش از قدرت سلطان زور مى داند, اين دو روايت نيز مى نماياند كه راه مبارزه با انحراف, تقويت بُعد دين شناسى مردم است: 1 ـ (خدا لعنت كند بنى اميه را كه مردم را براى آموزش دادن دين آزاد گذاشتند. اما براى شناساندن كفر آزاد نگذاشتند.) 2 ـ (حذيفه گفت مردم از پيامبر(ص) درباره توحيد مى پرسيدند و من از شرك مى پرسيدم.) علاوه بر آن, تأكيد اسلام بر فراگيرى دانش و ارج نهادن به دانش مندان, بر همه روشن است; و در روايتى حياتِ علم وابسته به نقد و ردّ دانسته شده است. حيات علم, يعنى پويايى و بالندگى آن, به اين نيست كه فقط سخن حق مطرح شود بلكه در تضارب آرا است كه سخن حق شناخته و امتيازش بر باطل روشن مى گردد. و در روايت ديگر, حضرت عيسى(ع) مردم را توصيه مى كند كه نقّاد سخنان باشند.67 قرآن نيز در دو آيه همين روش را براى جلوگيرى از اضلال, و گسترش شعاع هدايت ارائه مى دهد: (پس بندگان مرا كه به سخن گوش مى دهند, آن گاه بهترينش را پيروى مى كنند مژده بده. اينان هستند آن كسانى كه خدا آنان را هدايت كرد و اينان همان خردمندانند.)68 اين آيه به طور معمول براى اثبات آزادى بيان مورد استدلال قرار مى گيرد. ولى به نظر مى رسد فقط مجوّز استماع اقوال حق و باطل, هادى و ضال است و البته اين استماع را بر كسانى روا مى دارد و مورد تشويق قرار مى دهد كه در خود توانايى شناخت و تبعيت از بهترين سخن را مى يابند. هر چند در كل جامعه بايد افكار مختلف بتواند خودنمايى كند و امكان عرضه بر همگان را داشته باشد و نظام اسلامى بايد مدافع اين حق مشروع مردم باشد, اما بر هركس در هر موقعيت سنّى و فكرى روا نيست كه به هر سخنى گوش بسپارد و به هر كتابى چشم بدوزد. حضرت امير(ع) در وصف متقين مى گويد: (گوش هاى شان را بر علمى كه برايشان نافع است وقف كرده اند.)69 اين سخن بيان گر ظرفيّت هاى مختلف افراد است. قرآن, سخن و منطق مؤمن آل فرعون را در برابر فرعون قرار مى دهد و شيوه آن مؤمن را تمجيد مى كند. وقتى فرعون گفت: (بگذاريد موسى را بكشم, مى ترسم دين شما را عوض كند يا اين كه فسادى به بار آورد, موسى گفت: من از هر متكبرى كه به روز قيامت ايمان ندارد به پروردگار خودم و شما پناه مى برم.) مؤمن آل فرعون گفت: (آيا كسى را به صرف اين كه مى گويد اللّه پروردگار من است و شاهد هم مى آورد مى خواهيد بكشيد؟ اگر دروغ گو باشد كه گناهش بر خودش است و اگر راست گو است, بعضى از وعده هايش به شما خواهد رسيد. فرعون گفت: جز رأى خودم را به صلاح شما نمى دانم.)70 پس به نظر مى رسد راه چهارم بهترين راه جلوگيرى از اضلال مردم است و راه سوم راه كوتاه مدت است و به ضرورت مى توان از راه هاى اول و دوم استفاده كرد. 3 ـ انديشه غيردينى و موضوع هاى احكام دينى اسلام از نظريه هاى مختلف علمى كه در جهت اداره بهتر زندگى مردم ارائه مى شود استقبال مى كند و به صاحبان آن به ديده احترام مى نگرد71 و مسلمانان را به فراگيرى آن هر چند در دورترين نقاط بر مى انگيزد.72 اظهار نظر در موضوعات احكام فقهى و اخلاقى نيز مجاز است و ارشاد جاهلان به موضوع همانند تبليغ دين به جاهلان به احكام, گاهى واجب است. تنها در مواردى كه اسلام نخواسته است مردم به خاطر آن ها در سختى قرار گيرند و بنا را بر مسامحه گذاشته است, از قبيل طهارت و نجاست, آگاه كردن ديگران به چيزى كه موضوع حكم شرعى قرار مى گيرد و فرد را به زحمت مى اندازد رجحان ندارد, اما آن جا كه به مردم نفعى مى رسد بيان موضوع, راجح است و در مورد جان و ناموس و مال, ارشاد جاهلان واجب است. وجوب حضور مسلمانان در صحنه هاى سياسى, اقتصادى, فرهنگى و لزوم اظهار نظر آنان به همين خاطر است. اظهار نظر درمورد حقوق عمومى و شخصى افراد و دفاع از آن ها براى همه ساكنان جامعه اسلامى آزاد است و هيبت هيچ كس نبايد مانع شود كه مردم حقى را كه ديدند يا شنيدند اظهار كنند.73 و در دفاع از حقوق خود نيز نبايد از كسى بهراسند, (عربى صحرانشين به تندى بر پيامبر(ص) وارد شد, در حالى كه پيامبر(ص) در ميان يارانش بود:عرب به پيامبر گفت: به من عطا كن, اين مال نه از آن توست و نه از مال پدرت. پيامبر(ص) لب خندى زد و گفت: راست گفتى, اين, مالِ خداست. عمربن الخط اب بر آشفت و تلاش كرد تا عرب را به شدّت براند, پيامبر(ص) با نرمى او را بازگرداند در حالى كه لب خند بر لبانش نقش بسته بود و مى گفت: عمر او را واگذار, به راستى صاحب حق سخنى دارد.)74 اظهارات ممنوع با نگاهى به محرمات شرعى چنين بر مى آيد كه تنها موردى كه آزادى انديشه محدود مى شود جايى است كه حقى تضييع گردد, آزادى انديشه حق مسلّم يك فرد است امّا فقط حق او نيست و در تزاحم با حقوق ديگر, بايد ديد كدام اولي§ است. احكام اسلام مبتنى بر مصالح و مفاسد واقعى است. در تعبديات, آن مصالح, به روشنى, براى ما معلوم نيست, جز آن كه خود شرع بيان كرده باشد, اما در توصليات به طور عمده روشن است. از اين رو هرجا آزادى انديشه محدود مى شود بى شك پاى مفسده اى شخصى و يا اجتماعى در كار است و غير از آن به سختى مى توان به حرامى ملتزم شد و به آسانى سلب آزادى نمود. خدا بيان و عمل مردم را آزاد گذاشته است مگر اين كه حق شخصى و يا عمومى مردم پايمال شود. آن چه به خدا و دين مربوط مى شود نيز در همين دايره قرار مى گيرد, چون دين براى مردم است و تضعيف و تعالى آن چيزى جز تحقير و تعظيم دين داران نيست. علاوه بر حرمت اظهار انديشه اى كه سبب القاى ديگران در حرام باشد و يا مصداق كمك به گناه قرار مى گيرد, اظهار انديشه اى كه مذلّ, مضرّ و يا مخلّ به نظام اجتماعى مردم باشد نيز حرام است. 1 ـ انديشه مذلّ الف . حرمت اذلال خود (سزاوار نيست كه مؤمن خودش را ذليل كند.)75 و (چقدر زشت است كه مؤمن ميل و رغبتى داشته باشد كه باعث ذلّت او شود.)76 بنابراين اظهار نظر و يا عملى كه موجب خرد شدن شخصيت فرد و از بين رفتن استقلال او مى شود جايز نيست. حضرت امير(ع) نيز مردم را از چاپلوسى و تملق گويى و تعظيم بى مورد به اميران خود نهى كرد.77 و مردم شهر انبار را از انجام حركاتى كه باعث تحقير وتوهين به خودشان بود بازداشت.78 و اصحابش را از پياده رفتن به دنبال خود, در حالى كه او سوار بود, برحذر داشت.79 البته حاكمان از دو جهت بايد جلو آن حركات و پياده رفتن ها را بگيرند: يكى از اين جهت كه باعث ذلت و تحقير مردم است و ديگرى, چون زمينه ساز فساد آنان است. حاكمان غيرمعصوم هميشه در معرض خطر بزرگ قدرت طلبى قرار دارند و به سخن معروف, ديكتاتورها به تدريج ساخته مى شوند. ب. حرمت اذلال ديگران ذليل كردن و تحقير ديگران, تضييع حقوق روحى و معنوى آنان است و طبق روايتى از حضرت عيسى(ع) ناشى از كبر و خودخواهى انسان است. در جامعه اسلامى, همه مردم بايد از جهت روحى و معنوى امنيّت داشته باشند. بعضى از روايات , مردم را از تحقير و اهانت به مؤمنان برحذر داشته است: هر كس بنده مؤمن مرا به ذلت بخواند با من اعلان جنگ داده است.80 هر كس بنده مؤمن مرا به ذلت بكشاند با من مخالفت كرده و از روى دشمنى از من جدا شده است. 81 هر كس يكى از اولياى مرا ذليل كند مرا به جنگ خود وا داشته است.82 هر كس مؤمنى را به خاطر تنگ دستى اش به ذلت بكشاند و تحقير كند, خدا روز قيامت او را در جمع مخلوقات نمايان مى كند.83 در روايات متعدد ذليل كردن مؤمن به وضوح مورد نهى قرار گرفته است.84 غيبت كردن مؤمن, تهمت زدن و فحش دادن به او, تفسيق, تكفير, قذف, تشبيب, عدم رعايت امانت در مجالس, دروغ, اشاعه فحشا و افشاى اسرار شخصى مردم نيز از جهتى جزء حق الناس است و مى تواند مواردى از حرمت اذلال قلمداد شود. تهمت زدن و نسبت ناروا دادن به شهروندان غيرمؤمن جامعه اسلامى نيز حرام است. طبق رواياتى اذلال و اهانت به مطلق مردم مورد نهى قرار گرفته و مذمت شده است.85 در مورد نحوه جزيه گرفتن از كفار بعضى معتقدند صاغر بودنِ آنان ملازم با ذلت وتحقير نيست. شيخ طوسى (حتى يعطوا الجزيه) را به معناى التزام آنان به پرداخت جزيه حمل كرده است و (هم صاغرون) را به معناى التزام به احكام اسلام دانسته است.86 جزيه به انگيزه عقوبت و اهانت و ذليل كردن كفار وضع و واجب نشده است.87 در قلمرو حكومت اسلامى حتى گناه كاران نبايد مورد اهانت قرار بگيرند. هر چند طبق روايتى از حضرت عيسى(ع) قرب به خدا در بغض به اهل معاصى است,88 اما كينه داشتن به گناه گار مجوّز اهانت به او نيست. در دل بايد از گناه كار رنجيد تا عصيان او در انسان تأثير سوء نگذارد و قلب را به معصيت مايل نكند اما با او نيز بايد رحيمانه و دل سوزانه رفتار كرد و همواره كوشيد تا از گناه دست بكشد. 2 ـ انديشه مضلّ اظهار انديشه اى كه باعث القاى ديگران در گناه و يا انحراف عقيدتى بشود و يا عنوانِ (كمك به گناه) بر آن صدق كند. هم چنين اظهار انديشه اى كه براى وارد كردن ضرر حرام به ديگران سببيّت دارد و يا مصداق كمك به غير در اضرار به خود است, حرام مى باشد.89 3 ـ انديشه مخلّ به جامعه اسلامى جامعه اسلامى مجموعه اى متشكل از مردم و دولت است كه براى حفظ اصول و ارزش هاى اسلامى تلاش مى كنند. و آزادى انديشه از بهترين اصول و ارزش هاى اسلامى است كه دولت و ملت بايد براى حفظ و گسترش آن بكوشند. آزادى اصل تغييرناپذير قانون اساسى ايران نيز هست90 و اگر در جامعه وضع فوق العاده اى به وجود آمد و براى محدود كردن آن قانون لازم بود, به نظر نايب رئيس مجلس خبرگان قانون اساسى, مجلس شورا نيز نمى تواند براى آن قانون تصويب كند, بلكه با رفراندم و مراجعه به آراى عمومى مى توان چنين كرد.91 آزادى انديشه به نفع جامعه اسلامى است اما اگر انديشه اى فتنه آفريند و براى ايجاد تفرقه بين مردم و بروز هرج ومرج سببيّت داشته باشد و يا بسيارى از مردم را به بى قانونى و اعمال حرام وادارد مخلّ جامعه است و بايد جلو آن گرفته شود. از اين رو آزادى بايد قانون مند باشد تا آزادى همه مردم حفظ شود; اظهارنظرها و انتقادها در موقعيت مناسبى صورت گيرد كه نظم عمومى به هم نخورد و هر كس مسئوليت اظهارات خود را به عهده بگيرد. البته تشخيص جرائمى كه از آزادى انديشه بر مى خيزد كار آسانى نيست و بايد گروهى از متخصصان عادل به آن اقدام كنند. فى لم, رمان, طنز و… زبان خاص خود دارد و به سادگى نمى توان به عنوان توهين به افراد و يا كمك به اختلال نظام جلو آن را گرفت, بلكه بايد آن ها را در ظرف خود و با فرهنگ ويژه اش مورد نقد و بررسى قرار داد. ----------------------- پى نوشت ها: V}- سه مقاله (زندگى و آزادى), (آزادى سياسى) و (آزادى انديشه) حاصل تحقيقى است كه سال 1374 در معاونت انديشه اسلامى مركز تحقيقات استراتژيك انجام گرفته و با مقدارى اصلاح و اضافه در شماره هاى 2و3و7 اين مجله چاپ شده است. 1. ر.ك به:جان استوارت ميل, رساله درباره آزادى, ص54; (آزادى بيان و نشر عقايد ممكن است در وهله اول مشمول اصل ديگرى به نظر برسد چون كه گفتن و پخش كردن عقيده متعلق به آن قسمت از رفتار فرد است كه به ديگران مربوط مى شود, اما از آن جايى كه بيان و نشر انديشه تقريباً به همان اندازه مهم است كه خود آن انديشه و تا حدّ زيادى روى همان دلايلى استوار است كه آزادى انديشه, درعمل نمى توان آن را از بحث انديشه جدا كرد.) نيز, ابوالفضل قاضى, حقوق اساسى و نهادهاى سياسى, ج1, ص660; مجله حوزه, ش33, ص100. 2. مجله حوزه, ش31, ص117. 3. مرتضى مطهرى, پيرامون جمهورى اسلامى, ص104. 4 . ر.ك به: مقاله (زندگى و آزادى), مجله حكومت اسلامى, ش2, ص157 ـ 161. 5 . بقره (2) آيه 256. 6 . علامه طباطبائى, الميزان, ج4, ص117. 7 . علامه طباطبائى, بررسيهاى اسلامى, ص51. 8 . آل عمران(3) آيه 85: (ومن يبتغ غيرالاسلام ديناً فلن يقبل منه وهو فى الآخرة من الخاسرين.) 9 . امام خمينى, المكاسب المحرمه, ج1, ص133. 10 . مرتضى مطهرى, جهاد, ص55. 11 . مرتضى مطهرى, پيرامون جمهورى اسلامى, ص103. 12 . مجله حوزه, ش33, ص102. 13 . مجله حوزه, ش33, ص103. 14 . علامه طباطبايى, الميزان, ج2, ص66. 15 . مرتضى مطهرى, پيرامون جمهورى اسلامى, ص117. 16 . ر.ك: مقاله (زندگى و آزادى), مجله حكومت اسلامى, ش2, ص154 ـ 157. 17 . عميد زنجانى, اسلام و همزيستى مسالمت آميز, ص200. 18 . حجرات (49) آيه 12: (يا ايها الذين آمنوا اجتنبوا كثيراً من الظنّ ان بعض الظنّ اثم و لاتجسّسوا ولايغتب بعضكم بعضاً…) 19 . ر.ك به: ولاية الفقيه, ج2, ص541 ـ 546. 20 . ر.ك به: مذاكرات مجلس خبرگان قانون اساسى, ج1, ص779 و ماده 38 قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران. 21 . ولاية الفقيه, ج2, ص375. 22 . همان, ص377 و 381. 23 . همان, ص585. 24 . حضرت امير(ع), نهج البلاغه, نامه 53: (وليكن ابعد رعيّتك منك واشنأهم عندك اطلبهم لمعايب الناس, فان فى الناس عيوباً الوالى احقّ من سترها). 25 . حضرت امير(ع), غررالحكم, ج5, ص253: (من ساترك عيبك. فهو عدوّك). 26 . همان, ص157: (من بصّرك عيبك فقد نصحك). 27 . همان, ج6, ص172: (نصحك بين الملأ تقريع). 28 . كنزالعمال, ج10, ص129 . 29 . حسن الصفار, چندگونگى و آزادى در اسلام, ترجمه حميد رضا آژير, ص23 . 30 . ر.ك به: محمد على ايازى, المفسرون حياتهم و منهجهم, ص11. 31 . حضرت امير(ع), نهج البلاغه, صبحى صالح, نامه 31: (ولاتقُل مالا تعلم وان قلّ ماتعلم). 32 . همان: (دع القول فى ما لاتعرف). 33 . ر.ك به: امام خمينى, تهذيب الاصول, ج2, ص200; الرسائل, ج2, ص123; شهيد سيد محمد باقر صدر, مباحث الاصول, ج2, ص126; بحوث فى علم الاصول, ج4, ص244. 34 . حسن الصّفار, چندگونگى و آزادى در اسلام, ترجمه حميد رضا آژير, ص214. 35 . طه (20) آيه 61: (قال لهم موسى ويلكم لاتفتروا على اللّه كذباً فيسحتكم بعذاب وقد خاب من افترى.) 36 . احمد نراقى, عوائدالايام, ص110. 37 . محمد حسن نجفى, جواهر الكلام, ج2, ص279. 38 . ميرزاى نائينى, كتاب الصلاة, ص318. 39 . آل عمران(3) آيه 72: (وقالت طائفة من اهل الكتاب آمنوا بالذى انزل على الذين آمنوا وجه النهار واكفروا آخره لعلّهم يرجعون.) 40 . ر.ك به: صحاح اللغه, قاموس, مفردات. 41 . ر.ك به: سبأ (34 ) آيه 8; نمل (27) آيه 81; روم (30) آيه 29; طه (20) آيه 79; بقره (2) آيه 16; اعراف (7) آيه 30; انعام(6) آيه 56, يونس (10) آيه 32. 42 . ر.ك به: بقره (2) آيه 108: تبديل ايمان به كفر; نساء (4) آيه 116: شرك به خدا; نساء (4) آيه 136: كفر به خدا; سبأ (34) آيه 8: عقيده نداشتن به آخرت; زمر ( 39) آيه 22: قساوت قلب; غافر (40) آيه 25: كيد كافران; غافر (40) آيه 50: دعاء كافران; شورى (42) آيه 18: مراء در مورد روز قيامت; ملك ( 67) آيه 9: تكذيب رسالت پيامبر(ص). 43 . ر.ك به: احزاب (33) آيه 36: (وما كان لمؤمن ولامؤمنة اذا قضى الله ورسوله امراً ان يكون لهم الخيرة من امرهم و من يعص اللّه ورسوله فقد ضلّ ضلالاً مبينا). 44 . به ترتيب ر.ك به: ص(38) آيه 26; انعام (6) آيه 144; ابراهيم (14) آيه 30; نساء (4) آيه 60; نوح (71) آيه 27; آل عمران (3) آيه 69. 45 . ر.ك به: امام خمينى, المكاسب المحرمه, ج1, ص136. 46 . وسائل الشيعه, ج12, ص128 و 130. 47 . همان, ج12, ص169. 48 . همان, ج12, ص169, حديث6 و ص170, حديث 8. 49 . همان, ج12, ص169, حديث 1 و 4. ج12, ص170, حديث 7 و 8 و 9 و 10. 50 . همان, ج12, ص169, حديث2. 51 . همان, ج12,ص 127, حديث1. 52 . همان, ج12, ص165,حديث4 و 5: (لعن رسول اللّه فى الخمر عشرة, غارسها و حارسها و عاصرها و شاربها و ساقيها و حاملها والمحمولة اليه وبايعها و مشتريها و آكل ثمنها). 53 . همان, ج12, ص127: (عن ابن اذينه قال كتبت الى ابى عبداللّه(ع) اسأله عن رجل له خشب فباعه ممّن يتّخذه برابط. فقال: لابأس به. وعن رجل له خشب فباعه ممّن يتّخذه صلبانا. قال: لا.) 54 . امام خمينى, المكاسب المحرمه, ج2, ص293ـ297. 55 . همان, ج2, ص295 . 56 . محمد حسن نجفى, جواهر الكلام, ج22, ص57. 57 .حج (22) آيه 30: (ذلك ومن يعظّم حرمات اللّه فهو خير له عند ربّه واحلّت لكم الانعام الاّ مايُتلى عليكم فاجتنبوا الرجس من الاوثان واجتنبوا قول الزور). 58 . مفسران در مورد (قول زور) چند وجه ذكر كرده اند: 1ـ افترا به شريعت و از پيش خود چيزى را حلال يا حرام اعلام كردن 2ـ شرك به خدا 3 ـ دروغ و تهمت 4 ـ تلبيه مردم در دوران جاهليت: لبيك لاشريك لك الا شريك هو لك بملكه و ما ملك. (تفسير الفخر الرازى, ج12, ص33). 59 . لقمان (31) آيه 6: (ومن الناس من يشترى لهو الحديث ليضلّ عن سبيل اللّه بغير علم و يتّخذها هزواً اولئك لهم عذاب مهين.) 60 . وسائل الشيعه, ج8, ص268: (عبدالملك بن اعين قال: قلت لابى عبداللّه(ع): انى قد ابتليت بهذا العلم فاريد الحاجة, فاذا نظرت الى الطالع ورأيت الطالع الشّر جلست ولم اذهب فيها واذا رأيت طالع الخير ذهبت فى الحاجة. فقال لى, تقضى؟ قلت: نعم. قال: احرق كتبك.) 61 . علامه حلّى, نهاية الاحكام فى معرفة الاحكام, ج2, ص471: (وخرج على يوماً الى المسجد و فى يد عمر شىء من التوراة فامره بالقائها وقال: لوكان موسى و عيسى عليهما السلام حيّين لما وسعهما الاّ اتّباعى). 62 . نراقى, مستند الشيعه, (2 جلدى), ج2, ص346: (من علّم باب ضلال كان عليه مثل وزر من عمل به). 63 . جرجى زيدان, تاريخ تمدن اسلام, ج3,ص 61 و 63. 64 . نصراللّه پورجوادى, نشر دانش, سال 10, ش3. 65 . غررالحكم و درر الكلم, ج4, ص508: (قوّة سلطان الحجّة اعظم من قوّة سلطان القدرة). 66 . مجلة الفكر الجديد, سال 2, ش8, ص351. 67 . بحارالانوار, ج2, ص96: (قال المسيح(ع): خذوا الحق من اهل الباطل ولاتأخذوا الباطل من اهل الحق كونوا نقاد الكلام. فكم من ضلالة زخرفت بآية من كتاب الله كما زخرف الدرهم من نحاس بالفضّة المموهة, النظر الى ذلك سواء والبصراء به خبراء). 68 . زمر (39) آيات 17 ـ 18: (والذين اجتنبوا الطاغوت ان يعبدوها و انابوا الى اللّه لهم البشرى فبشّر عباد. الذين يستمعون القول فيتّبعون احسنه اولئك الذين هديهم الله واولئك هم اولوا الالباب). 69 . نهج البلاغه, خطبه 193. (وقفوا اسماعهم على العلم النافع لهم.) 70 . غافر (40) آيات26 ـ 28: (وقال فرعون ذرونى اقتل موسى وليدعُ ربّه انى اخاف ان يبدّل دينكم او ان يظهر فى الارض الفساد. وقال موسى انى عذتُ بربّى وربّكم من كل متكبر لايؤمن بيوم الحساب. وقال رجل مؤمن من آل فرعون يكتم ايمانه أتقتلون رجلاً ان يقول ربّى اللّه وقد جاءكم بالبيّنات من ربّكم و ان يك كاذباً فعليه كذبه و ان يك صادقاً يصبكم بعض الذى يعدكم ان الله لايهدى من هو مسرف كذاب). 71 . از همين قبيل است احترام مرحوم سيد رضى به (صابى). 72 . علامه مجلسى, بحارالانوار, ج1, ص180,حديث 65: (قال النّبى (ص): اطلبوا العلم ولو بالصّين فان طلب العلم فريضة على كل مسلم). 73 . ابو الحسين ورام, مجموعه ورام, ج1, ص3: (لايمنعنّ احدكم هيبة الناس ان يقول فى حق اذا رآه او سمعه). 74 . خالد محمد خالد, بين يدى عمر, ص114. اين روايت را بخارى چنين نقل كرده است: (اتى النّبى(ص) رجلٌ يتقاضاه فاغلظ له فهمّ به اصحابه. فقال دعوه فانّ لصاحب الحق مقالا). صحيح البخارى (بيروت, دار الجيل), ج3, ص155. 75 . كافى, ج5, ص64. 76 . همان, ج2, ص320. 77 . نهج البلاغه, خطبه 216: (و ربّما استحلى الناس الثناء بعد البلاء فلاتثنوا عليّ بجميل ثناء لاخراجى نفسى الى الله سبحانه واليكم من التّقية فى حقوق لم اَفرغ من ادائها و فرائض لابدّ من امضائها فلا تكلّمونى بما تكلّم به الجبابره ولاتتحفّظوا منى بما يتحفّظ به عند اهل البادرة ولاتخالطونى بالمصانعة). 78 . بحارالانوار, ج41, ص55, حديث3: (وترجّل دهاقين الانبار له واسندوا بين يديه. فقال(ع): ماهذا الذى صنعتموه؟ قالوا: خلق منا نعظّم به امراءنا. فقال: واللّه ماينتفع بهذا امراؤكم وانّكم لتشقّون به على انفسكم وتشقّون به فى آخرتكم وما اخسر المشقّة وراءها العقاب وما اربح الراحة معها الامان من النار). 79 . همان, روايت 2: (عن ابى عبداللّه(ع) قال: خرج اميرالمؤمنين على اصحابه وهو راكب, فمشوا خلفه فالتفت اليهم فقال: لكم حاجة؟ فقالوا: لا يا اميرالمؤمنين ولكنّا نحبّ ان نمشى معك فقال لهم: انصرفوا فانّ مشى الماشى مع الراكب مفسدة للراكب ومذلّة للماشى. قال وركب مرة اخرى فمشوا خلفه. فقال: انصرفوا فانّ خفق النعال خلف اعقاب الرجال مفسدة لقلوب النوكى). 80 . كافى, ج2, ص337. 81 . همان, ص352. 82 . همان, ص353. 83 . همان. 84 . همان, ج3, ص564; فقيه, ج2, ص13; تهذيب, ج4, ص103. 85 . كافى, ج8, ص44; فقيه, ج4, ص394 و ج1, ص337. 86 . ولاية الفقيه, ج3, ص468. 87 . همان, ص471. 88 . بحارالانوار, ج14, ص330, حديث 65: (يا معشر الحواريين تحبّبوا الى اللّه ببغض اهل المعاصى و تقرّبوا الى اللّه بالتباعد منهم والتمسوا رضاه بسخطهم). 89 . درباره محدوده موارد حرمت اضرار به خود نظريه هاى مختلف وجود دارد, كه پرداختن به آن مقاله مستقلى مى طلبد. 90 . قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران, اصل177. 91 . مشروح مذاكرات مجلس خبرگان قانون اساسى, ج1, ص429.(سخن نايب رييس مجلس خبرگان).{V برگرفته از:(آزادى انديشه, مهدى منتظر قائم,به نقل از فصلنامه حكومت اسلامى شماره 7 به نقل از سايت شبکه شارح)
کد سوال : 1853
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : فرقه هاي دين مسيحيت را نام ببريد. و تفاوت هاي اصولي آنها را با يکديگر بيان کنيد.
پاسخ : مسيحيت به فرقه هاي مختلفي تقسيم شده است و هم اکنون حدود 50 فرقه شناخته و فعال مسيحي در جهان معاصر وجود دارد. اما از اين ميان سه فرقه بزرگ، داراي پيرواني و معروفيت بيشتري هستند که عبارتند از: «کاتوليک، ارتدوکس و پروتستان». T}يک - مذهب کاتوليک: {T پيروان کليساي دوم هستند که تحت رياست عاليه پاپ - واقع در واتيکان - اداره مي شود. اساس کليساي کاتوليک «عموميت، خدمت، الفت و اتحاد» است. کليساي کاتوليک خود را نماينده حقيقي عيسي مسيح مي داند و به اين دليل براي خود عموميت و اتحاد عقيده و آداب مذهبي و خدمت و ولايت و تقدس قائل است. پنج اصل زير را مي توان اساس مذهب کاتوليک - البته پس از اصلاحات متعدد - دانست: 1. اخبار و سنن کاتوليک برابر و هم وزن کتب مقدس است و منبع حقيقت و سرچشمه اختيارات روحاني مي باشد. 2. کتاب مقدس معتبر همان نسخه لاتيني آن است. 3. ترجمه کتاب مقدس از زبان لاتيني، حق انحصاري کليساي کاتوليک است. 4. مقدسات سبعه (تعميد، قرباني، توبه، اعتراف، تناول، ازدواج، مسح بيماران در حال مرگ) همان است که کليسا در قرون وسطي رسما پذيرفته است. 5. نجات و رستگاري تنها بستگي به ايمان دارد ولي ايمان عامل حصول آن نيست و اعمال صالحي مستوجب عفو و غفران الهي نيست. T}دو - مذهب ارتدوکس:{T پس از تجزيه امپراتوري روم به روم شرقي و غربي، در کليساي کاتوليک انشعابي حاصل شد و کليساي شرقي به نام ارتدوکس نام گرفت و از کليساي کاتوليک جدا شد. پيروان ارتدوکس در مخالفت با کليساي کاتوليک، مفاهيم، برزخ، بي آلايش، برائت از گمراهي و عدم امکان اشتباه پاپ را قبول ندارند. کشيشان آنان نيز به خلاف کشيشان مذهب کاتوليک ازدواج مي کنند و مراسم عبادي را به زبان محلي مي خوانند نه زبان لاتين. حتي شکل کليساهاي ارتدوکس با کليساهاي کاتوليک متفاوت است. اصول فرائض اين مذهب در «تعميد، اداي شهادت، مسح روغن مقدس، تناول، توبه، مسح بيماران و ازدواج» خلاصه مي شود. T}سه - مذهب پروتستان:{T دومين و بزرگترين انشعاب در درون مذهب کاتوليک است که در برابر سخت گيري ها و انحرافات فراواني اين مذهب انجام شد. مخالفت با قدرت الهي پاپ اصلي ترين نقطه مقابل پروتستانيزم با مذهب کاتوليک است. ازدواج کشيشان، عدم نياز بر وجود روحاني در ارتباط با خدا، عدم اجبار در اعتراف به گناه، عدم نياز به کليسا و روحانيت در فهم اصول عقايد از ديگر اصول اين مذهب است. اين مذهب داراي فرقه هاي متعددي است. اصول شعائر و مراسم مذهبي پروتستان عبارت است از: «تعميد، اعتراف غير اجباري، تناول و افطار، تلاوت کتاب مقدس، حضور در کليسا و قرائت ادعيه لوتر و ازدواج» است. براي اطلاع بيشتر نگا: - مبلغي آباداني، تاريخ اديان و مذاهب جهان، ج 2، ص 815 - 784 ، انتشارات حر، تهران - جان ناس، تاريخ جامع اديان از آغاز تا امروز، ترجمه علي اصغر حکمت، ص 473 - 406
کد سوال : 1854
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا اديسون که برق را اختراع کرد و خدمت عظيمي به بشر کرده است جايگاه او در آخرت در کجا مي تواند باشد با توجه به اينکه غير مسلمان بوده است؟
پاسخ : در اين باره بايد به اقسام كافران و چگونگى محاكمه آنها در قيامت توجه شود: 1) كفارى كه جاهل قاصرند و نتوانسته‏اند راه حقيقت و ايمان را - آن چنان كه بايد - دريابند و از همين رو در كفر خود فرومانده‏اند. اين گروه در قرآن «مرجون لامر الله» معرفى شده‏اند و بعيد نيست نسبت به اعمال صالح خود - در صورتى كه با انگيزه‏هاى خائنانه همراه نباشد و مثلا بر اساس عواطف پاك انسانى و نوع دوستى باشد - به گونه‏اى متناسب حالشان پاداش داده شوند. و در صورتي که حق پذير و داراي قلب سليم باشند ولي در دنيا به حق دسترسي نداشته اند؛ در صحنه قيامت حق بر آنها عرضه مي شود و پس از اعتراف به اين که آنچه به دنبالش بودند همين است چه بسا قابليت راهيابي به بهشت را نيز پيدا مي کند. 2) دسته ديگر معاندان و متكبران حق ستيزند. يعنى كسانى كه راه حق برايشان آشكار بوده يا مى‏توانستند به خوبى آن را باز شناسند و ايمان آورند ولى در برابر راه خدا از روى عمد و علم به مبارزه و پيكار برخاسته و بر گمراهى خود تعصب و لجاجت ورزيده‏اند. اين گروه به كلى حسن فاعلى را از دست داده‏اند و گرفتار چنان ظلم عظيمى گشته‏اند كه هيچ عمل نيكى برايشان سودمند نيست. از اين رو قرآن مجيد درباره آنان مى‏فرمايد: «فلانقيم لهم يوم القيامة وزنا؛ در قيامت براى آنان ميزان سنجش كردار قرار نمى‏دهيم» كهف، آيه 105). زيرا وضع آنان بدتر از آن است كه اين اعمال جزئى برايشان سودمند افتد.
کد سوال : 1855
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : با وجود حمايت گسترده استکبار از فرقه هاي بهائيت و حتي اعطاي جايزه نوبل به مدافع آنها ما به عنوان يک حکومت شيعه چه اقداماتي در مخالفت با آنها کرده ايم. اصلا آيا حکومت خود را ملزم به برخورد با آنها مي داند يا اينکه بهائي‏ها هم در ابراز عقايد گمراه کننده خود آزادند؟
پاسخ : در پاسخ به اين سؤال توجه به نکات ذيل حائز اهميت است: يکم - براساس آموزه هاي دين مبين اسلام و اصول قانون اساسي، فرقه بهائيت ضاله شناخته شده و رسميت ندارد از اين رو در انجام امور مربوط به مذهب و مرام خويش و يا تبليغ عقايد و اعتقادات خود آزادي ندارد و بسياري از حقوق و امتيازاتي که در مورد ساير اديان رسمي وجود دارد در مورد اين فرقه وجود ندارد؛ به عنوان نمونه نمي توانند دفاتر ازدواج و طلاق براساس تعاليم خودشان داشته باشند يا قواعد ارثي را غير از قواعد رسمي کشور اجرا کنند يا مدارس بهايي تأسيس نمايند و همچنين براساس ماده 14 قانون استخدام کشوري، از استخدام افراد اين فرقه و امثال آن در دستگاه هاي دولتي جلوگيري مي شود. حال آن که در اين قبيل امور و احوال شخصيه و در تعلميات ديني، اديان رسمي آزاد هستند V} (حقوق اساسي جمهوري اسلامي ايران، سيد محمد هاشمي، نشر دادگستر، 1378، صص 193 - 183).{V دوم - براساس اصول اسلامي، انساني و قانون اساسي، افراد اين قبيل فرقه ها، علي رغم فساد عقيده و رسميت نداشتن از يکسري حقوق مانند حق حيات، تأمين امنيت، شغل، مسکن، آموزش و پرورش رايگان، تأمين اجتماعي، دادخواهي، حق انتخاب وکيل و نظاير آن، برخوردارند V}(همان). {V و تا زماني که مرتکب جرايم قانوني و اخلال در نظم و امنيت جامعه نشده اند و يا دست به توطئه چيني بر عليه مذهب و نظام اسلامي نشده اند، از حقوق فوق برخوردار مي باشند. سوم - در مواردي که اعضاي اين فرقه اقدامات غير قانوني بر عليه نظام و جامعه اسلامي مرتکب شوند، دستگاه هاي اطلاعاتي و امنيتي و محاکم قضايي رسيدگي و با متخلفان برخورد مي نمايند. چهارم - اصل پيروزي شکوهمند انقلاب اسلامي ايران و ثبات و تداوم آن بزرگترين ضربه به اين فرقه ضاله و مدافعان داخلي و خارجي آن بود و توانست جامعه مسلمان ايران را از عقايد انحرافي و گمراه کننده و نقشه هاي شوم اين فرقه وحامیان خارجی آن رهايي بخشيده و اقدامات فکري و فرهنگي بسيار ارزشمندي در جهت مقابله با آن به شيعيان و جهان اسلام عرضه نمايد.
کد سوال : 1856
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : راجع به زندگي شهيد بهشتي خصوصا رابطه ايشان با آيت الله خامنه اي توضيح دهيد؟
پاسخ : T}الف _زندگى نامه آيت الله شهيد دكتر بهشتى {T آيت الله دكتر سيد محمد حسينى بهشتى در دوم آبان سال 1307 در محله لومبان اصفهان به دنيا آمد. شهيد بهشتى تحصيلات خود را تا پايان سال دوم دبيرستان در آن شهر گذارند. به خاطر علاقه شديدى كه به علوم اسلامىداشت به حوزه علميه اصفهان وارد شد. دروس علمى را تا اواخر سطوح عاليه در همان حوزه خواند و در سال 1325 راهى حوزه علميه قم گرديد. ايشان پس از طى يك سلسله آموزش ها و استفاده از محضر اساتيد و مراجع ، به خصوص حضرت آيت الله خمينى با عده اى از فضلاى حوزه ، درس اصول و فقه آيت الله داماد را كه مورد علاقه طلاب جوان بود بنيانگذارى كرد. همچنين به همراه دوستان ديگر چون آيت الله شهيد مطهرى و فقهاى ديگردر درس خارج امام خمينى »ره « حاضر شدند. شهيد بهشتى پس از اخذ دپيلم در سال 1330 دوره ليسانس دانشكده الهيات و معارف اسلامى و همچنين در سال 1338 دوره دكتراى اين دانشكده را به پايان رسانيد. وى از سال 1330 تدريس در دبيرستانها قم را آغاز كرد، و در سال 1333 دبيرستان دين و دانش قم را تاءسيس نمود . از جمله خدمات فرهنگى ارزنده شهيد بهشتى ، مى توان از ايجاد آموزش زبان و علوم روز را براى فضلاى حوزه علميه قم نام برد. در همين رابطه كانون اسلامى دانش آموزان و فرهنگيان قم را پايه گذارى كرد. شهيد بهشتى در سال 1342 مدرسه علميه حقانى را تأسيس كرد و به كمك جمعى از فضلاى حوزه علميه اقدام به تشكيل گروه تحقيقانى پيرامون حكومت در اسلام نمود. در همان اوقات توسط سازمان امنيت »ساواك « از قم به تهران انتقال يافت و در سال 1343 در تهيه برنامه جديد تعليمات دينى مدارس شركت كرد و يك سال بعد يعنى در سال 1344 به آلمان عزيمت كرد. در آنجا علاوه بر يك سلسله آموزشها و حركتها به طور طبيعى ناشى از اصالت فكرى و عمق مغز ايدئولوژيك وى به بنيانگذارى گروه فارسى زبان در انجمنهاى اسلامى دانشجويان در اروپا اقدام كرد. كنفرانسهاى آموزشى و آگاهى دهنده اى را كه از سال 44 تا 49 در مجامع دانشگاهى و كليسايى آلمان برگزار مى كرد، از جمله اصيل ترين فعاليتهاى اسلامى وى به حساب مى آيد. شهيد بهشتى در سال 1349 به تهران بازگشت و جلسات تفسير قرآن ايجاد كرد. در همين رابطه با همكارى شهيد دكتر باهنر و ديگران در آموزش و پرورش مشغول تهيه كتاب تعليمات دينى مدارس شدند. در آذرماه 1357 ضمن تلاش گسترده اى جهت ايجاد روحانيت مبارز تهران به اتفاق شهيد آيت الله استاد مطهرى و شهيد آيت الله دكتر محمد مفتح و آيات عظام مهدوى كنى و امامى كاشانى كوشيد و جمعى ديگر از علماى مبارز در سراسر ايران به عنوان يك هسته اساسى از آن حمايت كردند. و حضرات آيات عظام سيد على خامنه اى (مقام معظم رهبرى )، مشكينى ، ربانى املشى ، طبسى و شهيد هاشمى نژاد نيز به آن پيوستند. قابل ذكر است كه هسته مبارزانى روحانيت متعهد پس از انقلاب در شكل »حزب جمهورى اسلامى « تيلور يافت . شهيد آيت الله بهشتى علاوه بر تسلط به زبانهاى آلمانى و انگليسى بر ادبيات فارسى ، عربى ، منطق ، فلسفه و تفسير با بهره گيرى از درس خارج فقه و اصول مرحوم آيت الله العظمى بروجردى و امام خمينى »ره « و مرحوم و آيت الله داماد در اين دو رشته صاحب نظر شد و اهل نظر، او يكى از والاترين اسلام شناسان معاصر مى دانند. زندگى دكتر بهشتى سرشار از مبارز عليه دشمنان اسلام بود. به طور مثال هنگامى كه حزب توده با تشكيلات قوى در صحنه سياست كشور حضور داشت ، شهيد بهشتى علاوه بر فعاليتهاى ايدئولوژيك ، در بالا بردن سطح روحيه جوانان سخنرانهاى بسيار كرد و در برابر ايادى حزب توده قد علم كرد و با افكار انحرافى آنها به مبارز پرداخت . طى سالهاى 1329 تا 1332 در دفاع از حكومت ملى دكتر محمد مصدق به همراه روحانيت مبارزه از چهره هاى فعال و كارسازى بود كه در به راه انداختن تظاهرات ضد رژيم در اصفهان نقش مهمى داشت . مبارزات آيت الله دكتر بهشتى به دور از هر گونه جنجال و تبليغات انجام مى گرفت .بهشتى تنها مرد علم و بيان و قلم نبود بلكه در ميدان مبارزه نيز مردانه جنگيد. بويژه از آغاز قيام امام خمينى »ره « در سال 1341 به همكارى با جمعيت هاى موتلفه اسلامى برخاست و به عضويت شوراى روحانيت آن انتخاب گرديد. جمعيت هاى موتلفه اسلامى سازمانى بود كه از درون مبارزات انجمهاى ايالتى و ولايتى برخاست و مديريت مبارزه را تا سال 1350 به عهده داشت . او در برگزارى راه پيمانى هاى عظيم چهارم شوال و تاسوعا و عاشورا و 28 صفر نقشى موثر داشت . سخنراني هاى پرشور آيت الله بهشتى مخصوصا در روز 16 شهريور در مسجد صاحب الزمان »عج « تحرك فراوانى به مردم داد. هنگامى كه امام در پاريس بودند براى تبادل نظر با امام »ره « به آنجا رفت و سپس به فرمان امام »ره « به عضويت شوراى انقلاب اسلامى ايران برگزيده شد. نقش موثر و رهبرى كننده ايشان در آن زمان كاملا محسوس بود. شهيد آيت الله بهشتى هنگام شهادت علاوه بر رهبريت حزب جمهورى اسلامى و عضويت شوراى انقلاب ، رئيس ديوان عالى كشور نيز بود. T}ب _آثار و تاليفات شهيد مظلوم دكتر بهشتى :{T 1- خدا از ديدگاه قرآن .2 - نماز چيست ؟.3 - بانكدارى و قوانين مالى اسلام. 4 - يك قشر جديد در جامعه. 5 - روحانيت در اسلام و در ميان مسلمين. 6 - مبارزه پيروز. 7 - شناخت دين. 8 - نقش ايمان در زندگى انسان. 9- كدام مسلك . 10 - شناخت . 11 - مالكيت T}ج _شخصيت و ابعاد سياسى - اجتماعى شهيد آيت الله دكتر بهشتى :{T شخصيت بارز و ابعاد مبارزاتى شهيد مظلوم آيت الله دكتر بهشتى را نمى توان در يك يا چند مقاله و كتاب بيان كرد. ليكن مى توان گفت : دكتر بهشتى از چهره هاى درخشان فكرى و سياسى بود كه انقلاب اسلامى به تاريخ اسلام هديه كرده است . عظمت وى در اين است كه از يكسو همواره بر لزوم تشكيلات تاكيد ورزيده و در جهت تحقق آن كوشيده است ، چرا كه از قرنها پيش نيروهاى اسلامى فاقد تشكيلات منسجم بودند و از همين ناحيه ضربه هاى خوفناك و مهلكى را متحمل شدند، و از سوى ديگر انقلاب را از انحراف و توقف مصون نگهداشت . بينش سياسى نيرومند او موانع را تشخيص مى داد و براى رفع آن اقدامات لازم را به عمل مى آورد. آگاهى سياسى او عظيم و گسترده بود. او انگيزه هاى محورى و اصلى آن سوى موضع گيرى هاى نفاق آميز گروهك ها را به سرعت تشخيص مى داد و براى خنثى ساختن آنها مبادرت مى ورزيد. در يك كلام مى توان گفت : دكتر بهشتى مرد عمل بود و نه فقط مرد گفتار، سخنران بود اما به مرز سخن بسنده نمى كرد. منطق او استوار بود و به كنه مسائل آگاه بود و مسائل را تحليل مى كرد و به طور مستدل راه هاى حل را به ياران پيشنهاد مى كرد. تدبير و تدبر يكى از ويژگيهاى ديگر او بود، مى دانست كه در كدام موقع كدام سخن يا اقدام مناسب است و سخن را چگونه بايد گفت و كار را تحت چه عنوانى بايد به انجام رساند كه هم وصول به هدف سهل باشد و هم بهانه اى به دست مخالفان داده نشود. شهيد بهشتى در به راه انداختن جريانهاى اصيل اسلامى پيشتاز بود. تا پيروزى انقلاب او در تحقق خواستهاى امام و خنثى ساختن مانورهاى سازشگرانه ليبرالها نقش اصلى را ايفا مى كرد. وى خطاب به روشنفكران وابسته و ليبرالها نهيب مى زد كه : »انقلاب اسلامى ما متوليانى اين چنين نياز ندارد« شهيد مظلوم نقش مهمى در تاسيس مجلس خبرگان و حفظ اصالت آن داشت . او شديدا اصرار مى ورزيد كه بايد ملت به كسانى راى دهند كه سوابق آنها نشان داده باشد كه معتقد به اسلام انقلابى اند. در تحقق اين هدف او سهم بسزايى در ايجاد ائتلاف سازمانهاى اصيل اسلامى در جهت معرفى نمايندگان مجلس خبرگان و تدوين قانون اساسى اسلامى بويژه اصول مربوط به ولايت فقيه داشت . و سرانجام بهشتى بود كه خطر ناكترين آفت انقلاب يعنى خط ليبراليسم و نفاق را رسوا كرد و پرچمداران آن را مفتضح ساخت . انديشه سياسى و اجتماعى شهيد مظلوم بهشتى ناشى از ايدئولوژى اسلامى و نحوه برداشت او از تعاليم اسلام بود، او را بايد يك عالم اسلام شناس و يك مصلح روحانى دانست كه به شيوه صد درصد اسلامى بدون دنباله روى از غرب يا التقاط ميان اسلام و شيوه هاى غربى ، طالب اصلاح جامعه بود. او مى انديشيد كه اسلام هم دين است و هم دولت ، هم ايدئولوژى است و هم نظام حكومتى . بنابراين او عالمى بود ربانى از تبار ابوذر و عمار كه آرزو داشت اسلام در همه ابعادش از جمله بعد سياسى اش ، مجددا در جامعه اسلامى و در جهان پياده شود و خود واحدى مستقل از گرايشهاى شرقى و غربى و نيرويى منفرد در قبال دو ابر قدرت و اقمارشان در عرصه جهانى حضور داشته باشد. پس از قيام شكوهمند روحانيت به رهبرى امام خمينى »ره « مبارزات عقيدتى و سياسى شهيد بهشتى به طور رسمى و به صورت سازمان يافته با تكيه بر رهبرى امام كه بهشتى تربيت يافته مكتب او بود در ابعاد گوناگون آغاز شد. مبارزات عقيدتى وى بر اين اساس بود كه در مجامع روشنفكران راجع به مسائل اسلامى ، آرا و نظرات نوينى اظهار مى كرد كه با طرز تفكر قشريون سنتى وفق نمى داد و لهذا برخى از آنان با وى به نزاع مى پرداختند و بيش از همه ياران امام و انقلاب او را هدف تيرهاى تهمت و افترا قرار مى دادند، و از سوى ديگر آماج تيرهاى سهمگين وابستگان به شرق و التقاطيون ماترياليست و منافقان چندين چهره قرار گرفت كه سرانجام در 7 تير به صورت انفجار عقده ها و احقاد جاهلى درآمد. شهيد بهشتى بسيار خونسرد و بردبار بود، از تهمتها باكى نداشت و همواره در قبال اين بى حرمتيها مردانه مى ايستاد و خم به ابرو نمى آورد. او گاهى چنان از طرف مخالفان با اتهامات ساختگى در فشار قرار مى گرفت كه حوزه واكنش در برابر آنها برايش تنگنا مى آفريد. بهشتى يك مصلح واقعى بود كه با اخلاق خويش و سكوت على وارش ‍ درس وارستگى و تهذيب را القاء مى كرد. او در تاسيس و سازمان دادن و هماهنگ كردن و تاكيد بر لزوم تشكيلات مجامع اسلامى مهارت شگرفى داشت ، اما نقش عمده وى جهت دادن و توجيه اين مجامع به اسلام راستين انقلابى و هدايت آنها در كانال واقعى و صراط مستقيم و جلوگيرى از انحرافات و برداشتهاى غلط، و غربگرايى و شرق زدگى قشر روشنفكر بود. رابطه و سابقه او با امام خمينى »ره « و اعتماد كامل امام »ره « به وى ، شهيد بهشتى را در سالهاى مبارزه به صورت يكى از صاحبان سر امام و راز دار انقلاب در آورده بود و نقش خود را در اين رهگذر به خوبى ايفا مى كرد. دكتر بهشتى مردى بسيار تيز هوش و كاردان و مدبر بود و در كارهاى انقلابى مانند اعتصابها، راه پيماييها، نوشتن اعلاميه ها، جبهه گيريها و برخوردها صاحبنظر و قطب ارشاد و مرجع رجوع و تصميم گيرنده بود. وى در انجام كارهاى حساس همواره از دوستان نزديك و با وفاى خويش مدد مى گرفت . به اين جهات عديده ، دشمنان انقلاب اسلامى به يارى نابخردان داخلى دفتر مركزى حزب جمهورى اسلامى را در سرچشمه تهران مورد هدف قرار دادند، چرا كه اولين هدفشان از ميان برداشتن رهبر حزب يعنى شهيد آيت الله دكتر بهشتى بود. (به نقل از سايت : www.ghadeer.org ) T}د - رابطه آن شهيد با آيت الله العظمي خامنه اي:{T شهيد بهشتي و مقام معظم رهبري از مدتها قبل از پيروزي انقلاب اسلامي تا حادثه هفتم تير و شهادت دکتر بهشتي رابطه بسيار صميمي با يکديگر داشتند. عامل مهمي که به نزديکي اين روابط کمک مي کرد، علاوه بر پيروي از خط امام در مبارزه با رژيم پهلوي و تلاش براي تشکيل حکومت اسلامي، وحدت ديدگاه ها در مورد مسايل سياسي، اجتماعي و اقتصادي و روش هاي مبارزاتي و بالاخره ماهيت و محتواي حکومت اسلامي بود. از آنجا که پرداختن به تمامي زواياي اين موضوع از گنجايش يک نامه خارج مي باشد، از اين رو در جهت اثبات آن به ذکر چند نمونه بارز اکتفا مي نماييم: 1. همکاري و همفکري بسيار نزديک اين دو بزرگوار در شوراي انقلاب، حزب جمهوري اسلامي و ساير برنامه ريزي هاي انقلابي (ر.ک: تشکل فراگير، عبدالله جاسبي، تهران، دانشگاه آزاد اسلامي، 1379، ج 1). 2. تلاش هاي مقام معظم رهبري به همراه آيت الله هاشمي رفسنجاني، در جهت موافقت حضرت امام با نامزدي آيت الله بهشتي از طرف حزب جمهوري اسلامي براي انتخابات اولين رياست جمهوري V}(ر.ک: تاريخ انقلاب به روايت هاشمي، گفت و گوي روزنامه کيهان با هاشمي رفسنجاني، بهمن و اسفند 1382). {V 3. حادثه ناگوار انفجار دفتر مرکزي حزب جمهوري اسلامي و شهادت آيت الله بهشتي و چگونگي خبردار شدن آيت الله خامنه اي که به دليل حادثه ترور در بيمارستان بودند، به خوبي بيانگر عمق پيوند عاطفي فکري و سياسي اين دو بزرگوار مي باشد V} (ر.ک: حکايت نامه سلاله زهرا(ص)، حسن صدري مازندراني، قم، انتشارات مشهور، 1381).{V
کد سوال : 1857
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : چگونگي شکل گيري حزب جمهوري و وضعيت کنوني اين حزب برايم بنويسيد؟
پاسخ : حزب جمهورى اسلامى : ايـن حـزب در 1360 ه‍ .ش . بـا اجـازه امـام (ره ) تـاءسـيـس شـد. اعضاى هياءت مؤ سس آن ، شهيد بـهـشتى ، شهيد باهنر، مقام معظم رهبرى ، هاشمى رفسنجانى و موسوى اردبيلى بودند. هدف از تـاءسـيـس حـزب ، پـاسـدارى از دسـتاوردهاى انقلاب اسلامى ، مبارزه با ضد انقلاب ، گسترش آگـاهـى هاى انقلابى ، تربيت كادرهاى فعال براى اداره كشور و... اعلام گرديد. حزب از همان سـال تـاءسـيـس ، در سـازمان دهى و آموزش ، دچار ضعف ، و از اختلاف اعضا درباره مسائلى چون انطباق يا عدم انطباق اصلاحات ارضى و قانون كار با اسلام ، و نيز دامنه اختيارات ولى فقيه در رنـج بـود. اوج ايـن اختلاف در زمينه امور اقتصادى بروز كرد كه بر اساس آن ، برخى به اقـتـصاد بسته و دولتى و برخى به اقتصاد بازار آزاد اعتقاد داشتند. به هر روى ، اين اختلاف نـظـرهـا از يـك سـو زمـيـنـه هـاى انـحلال حزب در 1366 ه‍ .ش . و از سوى ديگر، بسترهاى آغاز شكل گيرى جناح چپ و راست را فراهم آورد V}(به نقل از: جريان شناسي و غرب شناسي,مرکز تحقيقات سپاه ).{V از اين رو در سال 1366 آيات عظام آقايان خامنه اى و هاشمى رفسنجانى به رهبر كبير انقلاب امام خمينى »ره « پيشنهاد مى كنند كه فعاليتهاى حزب جمهورى اسلامى را در صورت موافقت معظم له تعطيل نمايند. امام »ره « نيز در پيامى به شرح زير به اين پيشنهاد پاسخ مثبت دادند: بسمه تعالى جنابان حجج اسلام آقاى خامنه اى و آقاى هاشمى دام توفيقهما موافقت مى شود. لازم است تذكر دهم كه حضرات آقايان موسسين محترم حزب ، مورد علاقه اين جانب مى باشند. اميدوارم همگى در اين موقع حساس با اتفاق و اتحاد در پيشبرد مقاصد عاليه اسلام و جمهورى اسلامى كوشا باشيد. ضمنا تذكر مى دهم كه اهانت به هر مسلمانى چه عضو حزب باشد يا نه ، بر خلاف اسلام و تفرقه اندازى در اين موقع از بزرگترين گناهان است . والسلام عليكم و رحمة الله - روح الله الموسوى الخمينى (به نقل از سايت Www.ghadeer.org ) جهت مطالعه بيشتر ر.ک: - تشکل فراگير، مروري بر يک دهه فعاليت حزب جمهوري اسلامي، عبدالله جاسبي، تهران، دانشگاه آزاد اسلامي، مرکز انتشارات علمي، 1379 - جريانات سياسي و مواضع ما، داريوش جهان بين، نشر سياست، 1380 - تاريخ انقلاب به روايت هاشمي، گفت و گوي روزنامه کيهان با هاشمي رفسنجاني، بهمن و اسفند 1382
کد سوال : 1858
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : من دانشجوي سال دوم هستم حدود يک سال است که از يکي از پسرهاي داروسازي خوشم مي آيد يعني واقعا دوستش دارم باور کنيد همه زندگي من شده حتي يک لحظه هم از فکرم بيرون نمي ره ولي من دو مشکل بزرگ دارم که مطمئن هستم جز معجزه چيز ديگري مشکل منو حل نمي کند اون بچه مشهد و من بزرگ شده غرب تهران هستم اون از وضع اقتصادي و مالي خيلي بالا و فرهنگ بالا و من از يك خانواده متوسط پايين هستم اون دانشجوي داروسازي و من پيراپزشكي هستم و بدتر از همه اين كه من اون را دوست دارم و متاسفانه ايشون هيچ اطلاعي از اين ماجرا ندارند يا به روي خودش نمي آورد در حالي كه يك سال است كه خواب و خوراك را از من گرفته حتي ديگر حاضر به نفس كشيدن هم نيستم شايد تمام اين حرفها براي شما خنده آور باشد اما باور كنيد تمام اين ها مسائلي هستند كه زندگي را به كام من تلخ كرده است . در ضمن من جرأت اين را ندارم كه حداقل خودم پا پيش بگذارم و به ايشان بگويم كه از صميم قلب و صادقانه و خالصانه دوستش دارم خواهش مي كنم كه شما من را راهنمايي كنيد و از اين كابوس وحشتناك نجاتم دهيد؟
پاسخ : دانشجوي گرامي؛ گرچه تمايل و علاقه نسبت به جنس مخالف در اين سنين امري طبيعي است و اين تمايل در واقع زمينه ساز ازدواج و زندگي مشترک است اما در صورتي که جنبه افراطي پيدا کند و روي يک فرد خاصي متمرکز شود مشکل ساز مي گردد و باعث گرفتاري مي شود به گونه اي که خواب و خوراک را از انسان مي گيرد و او را از هر کاري باز مي دارد مضافا بر اين که قدرت فکر کردن و انتخاب صحيح را نيز از انسان سلب مي کند و فردي که در چنين حالتي قرار بگيرد در معرض آسيب هاي جدي روحي قرار مي گيرد دچار افت عملکرد در هر کار ديگري که مشغول است مي شود بنابراين مقابله با اين حالت و تعديل کردن آن امري ضروري است. همانطور که اين علاقه ها امري طبيعي است ولي بايد با رعايت نکات زير مهار گردد تا در زمان مناسب و با انتخاب صحيح در ازدواج و زندگي آينده انسان هزينه شود. رعايت راهکارهاي زير مي تواند به کنترل اين حالتي که شما پيدا کرده ايد کمک کند. 1. نگاه هاي خود را کنترل کنيد زيرا هر نگاهي مي تواند شعله هاي اين عشق کاذب را بيشتر کند و شما را با مشکل جدي مواجه نمايد از اين رو خداوند متعال زنان و مردان مؤمن را از نگاه به نامحرم منع کرده است (سوره نور، آيات 30 و 31). 2. سعي کنيد به هيچ وجه به بدن، به ويژه صورت و چشمان او نگاه نکنيد. اين نگاه ها حتي اگر در آغاز به قصد لذت نباشد مقدمه آن را فراهم مي کند و تکرار آن مشکل ساز مي شود. 3. از حرف زدن با جنس مخالف جز در مواقع ضروري به ويژه با فرد مذکور جدا اجتناب کنيد و در صورت ضرورت نکات 1 و 2 را رعايت کنيد. 4. علاوه بر کنترل نگاه، دل خود را کنترل کنيد و از فکر کردن به او خودداري کنيدو هرگونه آثاري که شما را به ياد او مي اندازد از قبيل نوشته، جزوه، کتاب، عکس و... را از خود دور کنيد. 5. از هرگونه تماس تلفني يا مکاتبه اي با او خودداري کنيد. 6. برنامه کاري و درسي خود را به گونه اي تنظيم کنيد که کم با او برخورد داشته باشيد و او کمتر در تيررس ديد شما باشد. 7. تا آنجا که امکان دارد کمتر در تنهايي قرار بگيريد زيرا هنگام تنهايي آن فرد بيشتر در ذهن شما مجسم مي شود و ذهن و دل شما را به خود مشغول مي کند. 8. به خود تلقين کنيد که «من نبايد به فردي که از تمايل او بي خبرم و چه بسا به فرد ديگري تمايل داشته باشد، علاقه داشته باشم». 9. به خود تلقين کنيد که چرا من بايد علاقه و انرژي عاطفي خودم را روي فردي هزينه کنم که معلوم نيست با من ازدواج کند، من بايد اين علاقه ها و عواطف را براي زندگي آينده خود حفظ کنم». 10. با توجه و تمرکز روي مسائل معنوي به ويژه نماز و شرکت در مراسم مذهبي به خود آرامش دهيد. 11. در اولين فرصت اگر فرد مناسبي از شما خواستگاري کرد ازدواج کنيد و عواطف و علاقه خود را در جهت صحيح هزينه کنيد. 12. اگر عليرغم بکارگيري همه راهکارهاي فوق باز هم فکر او شما را رها نمي کند از طريق واسطه (فردي مورد اطمينان) نظر او را در مورد خودتان جويا شويد اگر نظر مثبتي داشت و تمايل به ازدواج با شما را داشت باز هم از طريق واسطه اي مطمئن و امين او را تشويق به خواستگاري از شما کند به گونه اي که وي از اين موضوع مطلع و آگاه نشود و گمان کند به عنوان خيرخواهي و از جانب خودش شما را به وي معرفي مي کند. طبيعي است که اگر فرد واسطه متأهل باشد بهتر خواهد بود. مثلا يکي از خواهران دانشجوي متأهل و از طريق شوهر وي اين امر واسطه گري را انجام دهد. 13. اگر نظر او منفي بود مجددا راهکارهايي که ارائه شد به ويژه راهکار 8 و 9 و 10 را مورد توجه قرار داده به آنها عمل کنيد و فکر او را از ذهن خود خارج کنيد و راهکار 11 را حتما عملي سازيد. در پايان توصيه مي کنيم که با مطالعه درباره خداوند و اولياي الهي محبت به خداوند و اوليائش را در خود تقويت کنيد زيرا کمال واقعي انسان با عشق به خداوند و کمالات معنوي تأمين مي شود و عشق ورزيدن به امور ديگر همه زودگذر و موقتي است. P}عشق ها کز پي رنگي بود{E}عشق نبود عاقبت ننگي بود{P همواره از خداوند بخواهيد که آنچه موجب خوشبختي و سعادت شماست نصيب و روزي شما کند و آنچه که خداوند براي شما مقدر فرمود به آن راضي باشيد که سعادت شما در همان نهفته است و خير و صلاح شما در آن قرار دارد چه اين که بسياري از چيزهايي که ما دوست مي داريم و خيال مي کنيم خير ما در آنها نهفته است جز شر بدبختي چيز ديگري ندارد و بسياري از چيزها که ما فکر مي کنيم شر و نامطلوب است براي ما خداوند خير ما در آنها قرار داده است در هر صورت از خداوند متعال خوشبختي شما را مسألت مي کنيم.
کد سوال : 1859
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : در مورد ازدواج دچار مشکل شده ام چند سالي که به طلبه ها چه زن و چه مرد خيلي علاقه مند شده ام و خيلي برايشان احترام قائلم و اين علاقه به حدي کشيده شده است که شرط اصلي ازدواج را طلبه بودن طرف مقابل قرار داده ام.و هر فرد غير طلبه اي که به خواستگاري ام آمده را رد کردم. مي خواستم بدانم آيا اين ملاک صحيحي است. هر چه کرده ام نتوانستم ذهن خود را از اين شرط پاک کنم و فکر مي کنم اگر با فرد غير طلبه اي ازدواج کنم تا آخر عمر رنج خواهم کشيد و حسرت خواهم برد. و مسأله اين است که فرد طلبه مناسبي هم به خواستگاري ام نيامده و اطرافيان همه اصرار دارند که اين ملاک، ملاک خيلي غلطي است و شايد هرگز طلبه مناسبي به خواستگاري ات نيايد و تو بايد قبل از اينکه سنت بالا رود ازدواج کني حال نمي دانم چه کنم. هنوز هم اميدوارم فرد طلبه مناسبي به خواستگاري ام بيايد ولي اطرافيان به من فشار مي آورند ازدواج کنم آيا با وجود اين که تمام ذهن و فکرم مشغول فرد طلبه است با يک فرد غير طلبه ازدواج کنم آيا ممکن است با اين وجود من در زندگي خوشبخت شوم خواهشمندم کمکم کنيد؟
پاسخ : اهتمام شما به مسائل ارزشي و توجه به معيارهاي انتخاب همسر قابل تقدير و ستايش است و اميدواريم با دقت و تيزبيني و مشورت با افراد مجرب و دلسوز همسر مناسب خودتان را انتخاب کنيد و با آغاز زندگي مشترک هر چه زودتر مسير کمال و تعالي را بيش از پيش طي کنيد. آنچه مهم است احراز ملاک و معيارها در فرد مورد نظر مي باشد و مهم نيست که اين فرد چه کسي باشد بلکه مهم آن است که داراي آن شرايط لازم براي ازدواج باشد. مهمترين معيار براي انتخاب همسر توجه به ايمان و اعتقادات و باورهاي مذهبي است. بعد از مسأله ايمان، ويژگي هاي شخصيتي و خانوادگي، سلامت جسماني و رواني او و همچنين موقعيت اجتماعي اقتصادي و بالاخره شرايط سني و قيافه ظاهري او بايد مد نظر قرار گيرد اگر فردي اين شرايط را داشت ولو اين که طلبه هم نباشد شما مي توانيد با اطمينان او را انتخاب کنيد و اگر شرايط فوق در او نبود ولو اين که آن فرد طلبه هم باشد انتخاب شما غلط خواهد بود. بنابراين خودتان را محدود در فرد خاصي يا طبقه خاصي نکنيد. البته شما دنبال يک فرد ايده آل هستيد و دوست داريد همسرتان همه شرايط فوق را داشته باشد و در عين حال طلبه نيز باشد اين فکر خوبي است ولي خودتان را محدود به يک قشر خاص نکنيد زيرا از دو جهت ممکن است دچار مشکل شويد؛ يکي اين که صرفا توجه به طلبه بودن باعث شود شما از ويژگي هاي ديگري که همسرتان بايد داشته باشد غفلت کنيد و بعد از اين که عقد بستيد و کم کم با هم آشنا شديد و زندگي مشترک را آغاز کرديد يکباره متوجه شويد که اين فرد اصلا کفو و همتاي شما نيست و از نظر فکري، خانوادگي و اخلاقي با هم فاصله زيادي داريد و با مشکلات عديده اي مواجه خواهيد شد. جهت دوم اين که شما خودتان رامحدود و محصور مي کنيدو قدرت انتخاب همسر مناسب را از خودتان سلب مي کنيد. چه اين که شايد تعداد افرادي که در صنف روحانيت اند و طلبه اند بسيار کم هستند و شايد فقط يک الي دو درصد افراد جامعه را شامل مي شوند واين معقول نيست که شما در انتخاب همسر خودتان را اين قدر محدود کنيد. راه معقول تر اين است که شما معيارهاي صحيح انتخاب همسر را در نظر بگيريد و هر کدام از خواستگاران که اين ويژگي ها را به طور نسبي بيشتر از بقيه دارا بودند همان فرد را به عنوان همسر آينده خود انتخاب کنيد. در اينجا لازم مي دانيم که معيارهاي انتخاب همسر را به طور اختصار خدمتتان عرض کنيم. معيارها و ملاک هايي که در انتخاب همسر مهم هستند به دو دسته تقسيم مي شوند. دسته اول آنهايي که رکن و اساس اند براي يک زندگي سعادتمندانه و دسته دوم معيارهايي که شرط کمال هستند و بودن آنها باعث بهتر و کاملتر شدن زندگي مي شود و بيشتر به سليقه و موقعيت افراد بستگي دارد. معيارهاي اصلي: 1- ايمان والتزام عملي به آموزه هاي ديني اصلي ترين معيار براي انتخاب همسر است. 2- سلامت جسماني و رواني. 3- خانواده: يکي از مهمترين معيارهايي که بعد ايمان و سلامت جسماني و رواني بايد مورد توجه قرار گيرد، خانواده است زيرا اين فرد محصول آن خانواده است و ازدواج شما با آن فرد در واقع پيوند با آن خانواده است. بايد خانواده او هم شأن خانواده شما باشند و خانواده اي مشکل دار نباشند و الا مشکلات او به زندگي مشترک شما نيز سرايت مي کند و مي تواند مسأله ساز باشد. 4- قيافه ظاهري: منظور از قيافه ظاهري اين است که قيافه زوجين بايد به گونه اي باشد که مطلوب يکديگر باشند و همديگر را بپسندند و اين طور نباشد که از همان اول از قيافه همديگر بدشان مي آيد بلکه بايد از همديگر خوششان بيايد. اما معيارهايي که از نظر اهميت در درجه دوم اهميت قرار دارند و اگر لحاظ شوند مناسب است و در واقع شرط کمال ازدواج است. - تحصيلات: هر چه سطح تحصيلات زوجين نزديکتر به هم باشد تفاهم و همفکري و درک متقابل همديگر بيشتر مي شود. - سن: فاصله سني بين دختر و پسر حدودا چهار سال مناسب البته اگر ساير شرايط وجود داشته باشد کمي کمتر از چهار سال يا بيشتر نيز اشکالي ندارد يعني پسر حدودا چهار سال بزرگتر از دختر باشد. - وضعيت اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي نيز هر چه دو خانواده به هم نزديکتر باشند بهتر است.
کد سوال : 1860
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : منظور از جامعه اخلاقي که آقاي سروش مطرح مي کند چيست. شرح اين نظر و ادله و نقد آن را به صورت کاملا مشروح بيان فرماييد؟
پاسخ : اگر منظور از نسبي بودن اخلاق، اين باشد که در جوامع متفاوت، آداب و اصول اخلاقي متفاوت حاکم است، اين سخني تجربي و علمي است و به نظر ايشان جاي ترديد ندارد. يعني پوشيدگي يا عريان بودن زن، ازدواج با محارم، طلاق و مانند آن هر کدام در هر جامعه اي حکمي خاص دارد و محدوديت هايي بر آن حاکم است و ميزان مجاز و غير مجاز بودن آنها متفاوت است و خوب و بد در هر يک مصداقي خاص دارد. در نظر اينان اگر يک ارزش مطلق اخلاقي وجود دارد که بتوان آن را معيار عام براي خوب و بد قرار داد و آن اين است که هر کس هر چه را خودش خوب مي داند اگر بر طبق آن عمل نکند سزاوار ملامت است و هر کس هر چه را بد مي داند اگر بر وفق آن عمل کند نيز سزاوار ملامت است. پس اخلاقي بودن انسان اين است که تمام کارهاي او قابل ارزيابي خوب و بد است. روشن شد که معيار خوبي و بدي طبق نگاه وعلم هر شخص و اصول حا کم بر جامعه مشخص مي شود V} (عبدالکريم سروش، دانش و ارزش، ص 304 - 303).{V بنابراين نسبيت در اخلاق بدين معناست که هيچ يک از ارزش ها و احکام اخلاقي ثابت نيستند و همه گزاره هاي اخلاقي به اختلاف زمان و نظر شخصي خاص و يا توافق جامعه و مانند آن قابل تغييرند و ارزش هاي اخلاقي ثابت و مطلقي وجود ندارد، بلکه به طور کامل به نظر و خواست معتقدين به ارزش هاي اخلاقي وابسته است و نسبت به افراد و جوامع مختلف متفاوت خواهد بود. نظريه مذکور را مي توان از چند جهت مورد نقد قرار داد: اول آن که نظريه نسبيت مبتني بر برخي مستندات و شواهد جزئي است و طبق همان شواهد ادعا مي شود که ارزش هاي مورد قبول افراد و جوامع گوناگون متفاوت است واصول ثابت ارزشي وجود ندارد و اين برداشت درست نيست چون وجود اختلاف نظر در احکام اخلاقي دليل بر عدم وجود اصول ثابت اخلاقي نيست، علاوه آن که وجود اختلاف در اخلاقيات مربوط به تفاوت اصول نيست بلکه به تشخيص مصاديق و نحوه بکارگيري اين اصول در عمل مربوط مي شود. به عنوان مثال عدالت خواهي از ارزشهايي است که همه به لحاظ نظري يا عملي آن را مي پذيرند ولي در تعيين برخي موارد آن اختلاف دارند؛ چه اين که بسياري از فلاسفه وجامعه شناسان گفته اند، همه افراد و جوامع داراي برخي اصول ارزشي عام و مشترک هستند و براساس آن اصول، نظام اخلاقي خود و روابط خود را با افراد و جوامع ديگر سامان مي دهند. يکي از نتايج و لوازم اعتقاد به نسبيت در اخلاق، پذيرفتن اصل تساهل و تسامح در عمل، به عنوان يک اصل و قاعده کلي و لازم الاجرا خواهد بود. در حالي که ارزش مطلق اصل تساهل و تسامح با نسبيت اخلاق تناقض دارد. علاوه آن که براساس قبول اصل تساهل مطلق هيچ کس حق مداخله در کار ديگري و ممانعت او را از کار دلخواهش ندارد و براساس تساهل عملي، جلوگيري از هرگونه فساد و تباهي ممنوع است و آنگاه نابود ساختن افراد، جوامع و تباه ساختن زمين مجاز خواهد بود V} (مصباح يزدي، فلسفه اخلاق، ص 180 - 177).{V قرآن کريم نيز همين ملازمه را اشاره مي فرمايد: «ولولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض» V} (بقره، آيه 251).{V لازمه عدم دفع و منع مردم از تباهي و ضلالت را فساد و تباهي زمين دانسته است.