• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
کد سوال :
جستجو :
کد سوال : 1841
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : کسي که از ترس فقر ازدواج نمي کند به خدا گمان بد برده است شخصي که کاري ندارد حتي پول جيبي خود را از پدرش مي گيرد آيا درست است که ازدواج کند به اميد اين که رزقش زياد شود با توجه به اينکه رسيدن رزق بدون حرکت ميسر نيست ؟
پاسخ : بدون ترديد سنت هاي الهي و وعده هاي خداوند حق است و قابل تحقق و نبايد نسبت به آنها با شک و ترديد نگريست. اگر قرآن جوانان را تشويق به ازدواج مي کند و مي فرمايد خداوند آنان را بي نياز مي کند و از فقر نجات مي دهد و يا پيامبر گرامي اسلام مي فرمايد: به افرادي که بي همسر هستند همسر دهيد زيرا خداوند در پرتو ازدواج اخلاق آنان را نيکو مي گرداند و رزق و توان مالي آنها را وسعت مي بخشد و بر مروت و ارزش هاي انساني آنها مي افزايد. همه اين وعده ها و رهنمودها حکيمانه و حساب شده است زيرا در پرتو ازدواج افق هاي جديدي به روي انسان گشوده مي شود که پيش از ازدواج وجود نداشت. يکي از مهمترين عوامل موفقيت هر انساني وجود انگيزه هاي قوي براي فعاليت و تلاش است. جواني که ازدواج مي کند احساس مسؤوليت بيشتري مي کند و در نتيجه انگيزه کار و فعاليت در او صد چندان مي شود زيرا او خود را مسؤول اداره زندگي جديد و تأمين معاش و حفظ آبروي خود و خانواده مي بيند بنابراين تمام ابتکار و استعدادهاي نهفته خود را به کار مي گيرد مضافا بر اين که با ازدواج بسياري از موانع و مشکلات روحي و فشارهاي رواني ناشي از فشار جنسي، پريشاني و تنهايي از بين مي رود و با قرار گرفتن در کنار همسري مهربان، همدم و دلسوز آرامش روحي به دست مي آورد در نتيجه خودش را آماده فعاليت و تلاش مي کند و با انگيزه فراوان همه توان خود را به کار مي گيرد تا از امکانات موجود براي تأمين زندگي خود بهره مند شود جوانان با ازدواج هويت و شخصيتي جديد پيدا مي کنند و جامعه نيز براي آنها اعتبار ويژه اي قائل مي شود علاوه بر اين از يک سلسله تسهيلات مانند وام ازدواج و مزاياي شغلي نيز برخوردار مي شوند. علاوه بر اين يک سلسله امکانات و وسايل زندگي به صورت جهيزيه از طرف خانواده همسرشان داده مي شود که در واقع بيشتر وسايل يک زندگي مشترک براي ادامه زندگي آنها فراهم مي شود دوستان و فاميل نيز با اهداء کادوهايي، ازدواج آنها را تبريک مي گويند و اين امکانات مادي و معنوي همراه با آرامش رواني در واقع نعمت هاي الهي هستند که با ازدواج سرازير زندگي زوجين مي شود البته يک سلسله مشکلاتي نيز در راه اندازي اين زندگي بايد هم خانواده پسر و هم خانواده دختر متحمل شوند و اين امري طبيعي است بنابراين نسبت به وعده هاي الهي و توصيه هاي رهبران ديني در امر ازدواج هيچگونه شک و ترديدي نداشته باشيد و اگر باور نمي کنيد از همين الان اقدام کنيد و امتحان کنيد تا باور کنيد.
کد سوال : 1842
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : بنده از مرگ تصوير ذهني وحشتناک و بدي دارم و زماني که خبر فوت عزيزي را مي شنوم تحت تاثير قرار مي گيرم و حالت تهوع شديد به من دست مي دهد و شبها از شدت هول و ترس و وحشت به خواب نمي روم به علاوه زندگي روزمره و افکار و ذهنياتم هم تخريب مي شود البته فکر مي کنم به خاطر اين است که ما در مورد ريزترين مسائل بازخواست مي شويم. و برخي اوقات زود است که از وحشت بميرم لطفا مرا راهنمايي کنيد؟
پاسخ : نخست بايد دانست ترس از مرگ براي همگان طبيعي است اما اگر به مقدار وحشت برسد عوامل مختلفي مي تواند داشته باشد: 1. از جهت «روان کاوي» بايد بررسي شود زيرا چه بسا در دوران کودکي سابقه ذهني نامناسبي براي شما پيش آمده باشد و وحشت زده شده باشيد. 2. از جهت روان شناختي تفکر بيش از حد درباره مرگ از نشانه هاي افسردگي است. براي رفع اين دو مشکل بايد سعي کنيد : - تنها نمانيد. - مقداري ورزش کنيد. - اوقات خود را با برنامه ريزي پر کنيد. - با دوستان و آقايان بيشتر تماس داشته باشيد. - در صورت امکان براي ازدواج اقدام کنيد. و اما از جهت اعتقادي و اخلاقي مهم‏ترين علت ترس از مرگ دو امر است: يك. ترس مذموم كه همان دنيا دوستى است. كسى كه وابسته به دنيا شد و دل بدان سپرد، هرگز حاضر نيست از آن جدا شود؛ زيرا جدايى از دنيا و تعلقات آن، موجب جدايش از دوستى عزيز است و چون مرگ موجب جدايى از دنيا و تعلقات آن است، به شدت از آن مى‏ترسد كه اين ترس به اعتبار سببش (دلبستگى به دنيا) مذموم مى‏باشد. امام حسن مجتبى(ع) در روايتى علت ناخوشايند دانستن مرگ را چنين بيان مى‏كنند: «لانّكم أخرَبتُم آخِرَتَكم و عمّرتُم دنياكم، و أنتم تكرهون النّفلة من العُمرانِ الى الخَراب؛ زيرا شما آخرت خود را ويران و دنيايتان را آباد كرده‏ايد و دوست نداريد از آبادانى به ويرانه منتقل شويد» V}(معانى الاخبار، ص 390.) {V دو. ترس ممدوح كه ترس از عقاب و عذاب بعد از مرگ است. آن‏كه داراى گناهانى است كه مستحق عذاب مي باشد، خود را از عذاب الهى و خشم او ايمن نمى‏دارد. اين ترس ممدوح است؛ زيرا هميشه انسان را به ياد مرگ مى‏اندازد و ياد مرگ هم آثار بسيار مفيدى براى روح دارد. حضرت على(ع) مى‏فرمايد: «من صور الموت بين عينيه هان امر الدنيا عليه؛ هركس مرگ را بين دو چشمش تصور كند، امر دنيا بر او سبك مى‏گردد و دنيا را به هيچ مى‏انگارد» V} (غرر الحكم و درر الكلم، ج 5، ص 330.){V بيان اين نكته ضرورى است كه ترس از مرگ، نبايد به حدى باشد كه انسان را از رحمت خداوند متعال، مأيوس سازد؛ زيرا گناه - هر چند بزرگ باشد - رحمت خدا بزرگ‏تر و وسيع‏تر از آن است. انسان مؤمن با دو بال خوف و رجا حركت مى‏كند؛ از سويى به رفتار و كردار و گفتار خود مى‏نگرد و از آنها در پيشگاه خداوند متعال بيمناك مى‏شود و از سوى ديگر به رحمت بيكران و گسترده الهى مى‏نگرد كه به وصف نمى‏آيد و اميدوار به رحمت الهى مى‏شود. اين دو بال عامل حركت او به سوى ايمان و عمل نيكو و حسن عاقبت و بهره‏مندى در آخرت مى‏شود. گفتني است در يك منظر كلى مى‏توان انسان‏ها را از اين جهت به تعبير حضرت امام(ره) به سه گروه - ناقصان، متوسطان و كاملان - تقسيم كرد. دليل وحشت از مرگ در انسان‏هاى ناقص، اين نكته است كه انسان به حكم فطرت خود، حب به بقا و ميل به جاودانگى دارد و از فنا، زوال و نيستى متنفر است، ازاين رو به عالمى كه عالم حيات تلقى مى‏شود، عشق ورزيده و از عالمى كه به پندار خود عالم نيستى است، تنفر دارد. بنابراين چنين افرادى به دليل آنكه ايمان به عالم آخرت ندارند و قلوب‏شان به حيات ازلى و بقاى سرمدى اطمينان نيافته است، به اين دنيا علاقه‏مند از مرگ هراسان و گريزان‏اند. خداوند متعال عقيده اين گروه از انسان‏ها را چنين بيان مى‏كند: «ان هى الاحياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما نحن بمبعوثين ؛ جز اين زندگانى دنياى ما چيزى نيست، مى‏ميريم و زندگى مى‏كنيم و ديگر برانگيخته نخواهيم شد» V}(مومنون (23)، آيه 37.){V عامل ترس از مرگ در انسان‏هاى متوسط چيز ديگرى است. متوسطان - كه ايمانشان به عالم آخرت و حيات قيامت كامل نيست - به دليل غفلت از آخرت و عالم برتر و بالاتر و توجّه به امور دنيوى و تلاش در آبادانى آنها، از مرگ مى‏ترسند. امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «روزى مردى به سوى ابوذر آمده و پرسيد: چرا ما از مرگ كراهت داريم؟ ابوذر در پاسخ گفت: به دليل آنكه شما دنيا را تعمير كرديد و آخرت را خراب، پس كراهت و ترس داريد كه از آبادانى به سوى خرابى انتقال يابيد» V}(بحارالانوار، ج 6، ص 137، ح 42).{V ريشه اين غفلت هم يا متابعت از خواسته‏هاى نفسانى و مخالفت با حضرت حق بر مى‏گردد، يا به آرزوهاى دراز. امير مؤمنان(ع) در كلام گران سنگى مى‏فرمايند: «... آيا كسى نيست كه از گناه توبه كند پيش از آن كه مرگش سررسد؟... بدانيد كه شما در روزهايى به سر مى‏بريد كه فرصت ساختن مرگ است و از پس اين، روزهاى مرگ است... شما را فرموده‏اند كه بار بربنديد و توشه برگيريد. من بر شما از دو چيز بيشتر مى‏ترسم: دنبال هواى نفس رفتن و آرزوى دراز در سرپروردن» V} (نهج البلاغه، خطبه 28، ص 29.){V به فرموده خداوند متعال: اين گروه، از زندگى دنيا، ظاهرى مى‏شناسند و حال آنكه از آخرت غافل‏اند «يعلمون ظاهراً من الحيوه الدنيا و هم عن الاخره هم غافلون» V}(روم (30)، آيه 7.){V P} استن اين عالم اين جان غفلت است‏{E} هوشيارى اين جهان را آفت است‏{P P} هوشيارى زان جهان است و چوآن‏{E} غالب آيد پست گردد اين جهان {P (مثنوى، دفتر اول، ابيات 2066 - 2067) اين متوسطان و غافلان، به حدى از مرگ غافل‏اند كه به تعبير حضرت على(ع) «گويا مرگ را در دنيا به غير ما نوشته‏اند و گويا حق را در آن بر عهده جز ما هشته‏اند و گويى آنچه از مردگان مى‏بينيم، مسافران‏اند كه به زودى نزد ما باز مى‏آيند و آنان را در گورهاى‏شان جاى مى‏دهيم و ميراث‏شان را مى‏خوريم، پندارى ما پس از آنان جاودان به سر مى‏بريم». V}(نهج البلاغه، كلمات قصار 122، ص 382){V اما گروه سوم - انسان‏هاى كامل و مومنان مطمئن - از مرگ كراهت ندارند؛ ولى از آن وحشت و خوف دارند. ترس آنان يك ترس مثبت و ارزشى است. در حقيقت آنان از عظمت خداوند متعال مى‏ترسند، ترس آنان همانند وحشت ما وابستگان به دنياى مادى و دل دادگان به تعلقات آن نيست. حضرت حق در قلب اولياى الهى، تجلى كرده و موجب هيبت مشوب به شوق شده است. بنابراين تجلّى الهى و عظمت ادراك و شهود آنان، آنها را به هيبت و خوف مبتلا كرده است. درست مانند زمانى كه عاشق دل‏داده پس از سال‏ها دورى و رنج، اجازه ملاقات با معشوق را پيدا مى‏كند؛ تمام وجود او ترس و اضطراب است كه نكند پس از سال‏ها هجران، عملى از او سر بزند و او از ديدار محبوب خود محروم شود. دل عاشقان خداوند متعال در هنگام ملاقات با حضرت حق - كه با مرگ سرفصلى از آن آغاز مى‏شود - مى‏تپد و وحشتناك و ترسناك مى‏شود، ولى اين خوف غير از ترس‏هاى معمولى است. V}(امام خمينى، روح الله، چهل حديث، صص 303 - 307، مركز نشر فرهنگى رجاء، چاپ اول، تابستان 1368.){V ترس انسان‏هاى آن سويى، از طول سفر، توشه كم و بزرگى و عظمت مقصد است. V}(نهج البلاغه، كلمات قصار 77، ص 372.){V ايشان، به تبع قرآن كريم، مرگ را چون زندگى امتحان بزرگ الهى مى‏دانند. V}(ملك (67)، آيه 2.){V و مى‏ترسند كه از اين آزمون سربلند بيرون نيايند و حقيقتاً آزمون انسان‏هاى كامل بسيار سخت است كه حتى درك آنها نيز براى ما مشكل مى‏نمايد. P} هيچ مرده نيست پرحسرت زمرگ‏{E}حسرتش آن است كش كم بود برگ‏{P P} ورنه از چاهى به صحرا اوفتاد{E}در ميان دولت و عيش و گشاد{P P} زين مقام ماتم و تنگين مناخ‏{E}نقل افتادش به صحراى فراخ {P P} مقعد صدقى نه ايوان دروغ‏{E}باده ى خاصى نه مستيى زدوغ {P P} مقعد صدق و جليسش حق شده‏{E}رسته زين آب و گل آتشكده‏{P P} ورنكردى زندگانيى منير{E}يك دو دم ماندست مردانه بمير {P (مثنوى، دفتر پنجم، ابيات، 1771 - 1766) با اين توضيحات اجمالى و مختصر، روشن مى‏شود كه اولاً هر ترس و وحشتى از مرگ، بد و منفى و هر خوفى از آن هم خوب و مثبت نيست. اگر ترس از مرگ بر اثر غفلت و محدوديت نظر و انديشه به دنياى مادى باشد، وحشتى منفى و نابخردانه است كه بايد عامل آن (دنيا دوستى) را از بين برد. اما اگر وحشت از مرگ، براساس خوف از عظمت حق تعالى و ترس از چگونگى رويارويى با خداوند باشد، ترسى مثبت و از سر شوق و عشق است. ثانياً با تفاوت انسان‏ها و نوع نگرش‏ها، عوامل ترس از مرگ، متفاوت و گوناگون خواهد بود. گاهى، عده‏اى از مرگ نمى‏هراسند و اين عدم ترس، از سر شوق به ديدار يار است؛ حالتى كه انسان كامل دارد. انسان‏هاى كامل در دو طرف خوف و رجا حركت مى‏كنند و چون مرگ را مقدمه سعادت ابدى ديدار محبوب مى‏دانند، از آن هراسى ندارند. اما چون خود را در برابر محبوب جهانيان كوچك و حقير مى‏بينند و شايسته انعام و اكرام او نمى بينند، از عظمت او بيمناك‏اند. اما اگر كسى ادعا داشته باشد كه از مرگ هراسى ندارد و نترسيدن او هم از سر عشق به لقاى خداوند متعال نيست، ادعايى بدون دليل و دور از حقيقت است، زيرا هرگاه انسانى در خلوتگاه خود، به نسبت خود و مرگ بينديشد، خالى از سه نوع ترس پيش گفته، نخواهد بود. اگر چنين فردى - كه مدعى عدم وحشت از مرگ است - در معرض خطر جدى قرار گيرد، به صورتى كه در شرف مرگ باشد، قطعاً از خود عكس‏العمل نشان خواهد داد و اين نيست مگر به دليل هراس از مرگ پس هر چند وى در گفتار انكار مى‏كند؛ اما در عمل و درون خود بدان اعتراف دارد. اين نكته نيز نبايد مورد غفلت قرار گيرد كه توضيحات فوق درباره ترس از مرگ و نيز تفاوت روى آوردن چهره مرگ به مؤمنان و كافران، نشانگر آن است كه از ديدگاه معارف قرآنى و روايى، انسان و اعمال، افكار، كردار و اوصافش نقش به سزايى در اين مسأله مهم دارد؛ به نحوى كه سعادت و شقاوت بشر از درون او مى‏جوشد و در واقع آدمى، بايد از خود و كرده‏هايش هراسان باشد. آموزه‏هاى دينى نيز با ارائه حقيقت مرگ و توصيف ابعاد آن، مى‏خواهد نگرش انسان را به خود تغيير داده و تصحيح كند؛ يعنى، به او ياد دهد كه در عين زندگى در جهان مادى و كوشش براى برطرف ساختن نيازهاى خود، دلبستگى و وابستگى به آنها نداشته باشد. ازاين رو ترس از مرگ در اين حد و چارچوب، امرى ارزشى و مثبت خواهد بود. پس هر كس طبيب خويش است و با نوع نگرش و عملكرد خود، مى‏تواند ترس از مرگ را - كه بر اثر غفلت و تنگ‏نظرى و محدودنگرى به عالم مادى در او پديدار شده - به ترس از مرگى كه راه را طولانى ديده و رويارويى با خداوند متعال را سخت مى‏بيند، مبدل سازد. ترس اول اگر بر جان آدمى سيطره پيدا كند، همين زندگى دنيوى را براى آدمى تيره و تار مى‏سازد. اما ترس دوم موجب تقويت و تهذيب نفس شده و انسان را به انجام دادن اعمال نيك و صالح - كه از ديدگاه شريعت اسلامى گستره‏اى بس عظيم دارد - سوق مى‏دهد. پس چه خوب است دوباره در اين حديث شريف تأمل كنيم كه امام صادق(ع) به مردى فرمود: «همانا تو، طبيب نفس خويشى، براى تو درد بيان شده و نشانه صحت و سلامتى معرفى و به دوا و درمان راهنمايى شده‏اى. پس بنگر كه چگونه در اصلاح نفس خود قيام مى‏كنى» V}(كافى، ج 2، كتاب ايمان و كفر، باب محاسبه عمل، ح 6 به نقل از: چهل حديث، ص 306.){V
کد سوال : 1843
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چرا ميان صفات خداوند تنها عدل او جز اصول دين شيعه قرار دارد و چرا اهل تسنن عدل را قبول ندارند؟
پاسخ : کليه فرقه هاي اسلامي به توحيد و نبوت پيامبر گرامي اسلام و معاد اعتقاد دارند. البته در فهم برخي از جزئيات اختلافاتي است و آن هم به دليل نزديک بودن يا دور بودن از اصل و منبع علم يعني اهل بيت پيامبر(ص) است. درباره امامت، شيعه معتقد به امامت است و اهل سنت چنين اعتقادي را ندارد. همچنين شيعه به عدل نيز به عنوان يکي از اصول دين اعتقاد دارد. اما در اهل سنت، تنها معتزله به چنين اصلي اعتقاد دارند. و علت اين که جزء اصول دين آمده به خاطر آن است که از گذشته هاي دور و در گفت و گوي با دانشمندان مذاهب، علماي شيعه بر عدالت خداوند تأکيد داشتند به همين جهت از اصول مذهب شيعه شمرده شد. اما برخي از مذاهب اهل سنت مانند اشاعره به دليل اعتقاد به جبر، گفت و گو درباره عدالت خدا را سزاوار نمي دانند و معتقد بودند هر آنچه خداوند انجام مي دهد عدل است اگر چه به نظر ما ظلم باشد. اما شيعيان معتقد بودند خداوند جز عدل کاري انجام نمي دهد، لذا اگر ظلمي در جامعه ديده مي شود از کوتاهي مردم و ظلم حاکمان است. درباره مفهوم عدل توجه شما را به مطالب زير جلب مي کنيم: عدل به معاني از قبيل؛ قصد، ميانه در امور، وضع و قرار دادن هر چيزي در جايگاهش، موزون بودن و تساوي به کار مي رود که در هيچ يک از اين معاني در مقابلش ظلم نيست. معناي ديگر عدل عبارت است از رعايت حقوق افراد و عطا کردن حق هر صاحب حقي به او، اين معناي از عدل گرچه در مقابل ظلم قرار مي گيرد و ظلم در مقابلش عبارت از پايمال کردن حقوق و تجاوز و تصرف در حقوق ديگران، لکن اين معناي از عدل هم به خداوند متعال اطلاق نمي شود و عنوان «عدل الهي» به خود نمي گيرد. استاد مطهري در اين زمينه مي فرمايد اين معني از عدل و ظلم به حکم اين که از يک طرف براساس اولويت ها است و از طرف ديگر از يک خصوصيت ذاتي بشر ناشي مي شود که ناچار است يک سلسله انديشه هاي اعتباري استخدام نمايد و بايدها و نبايدها بسازد و حسن و قبح انتزاع کند از مختصات بشري است و در ساحت کبريايي راه ندارد زيرا... او در هر چه هرگونه تصرف کند در چيزي تصرف کرد که به تمام هستي بر او تعلق دارد و ملک طلق اوست. اما براي عدل به معنايي که بر خداوند متعال اطلاق مي شود «عدل الهي» معاني متعددي ذکر کرده اند: 1. عدل در خداوند يعني دوري آفريدگاري از انجام هر عملي که برخلاف مصلحت و حکمت است. 2. عدل در خداوند يعني همه انسانها در پيشگاه خداوند از هر جهت يکسان و برابرند و هيچ انساني نزد او بر ديگري برتري ندارد مگر به تقوا. 3. قضاوت و يا دانش به حسن: يعني خداوند هيچ عملي را هر چند خيلي ناچيز و کوچک باشد از هيچ کس ضايع نمي کند. 4. يعني اين که خداوند هر پديده و مخلوقي را در جاي خود آفريده و مواد ترکيبي هر موجودي را به اندازه لازم آن معين کرده و تعادل و تناسب در تمام پديده هاي جهان آفرينش وجود دارد. 5. عمل بر مبناي هدف: يعني تمام آفرينش در جهان هستي بر مبناي هدف است و هيچ چيز بيهوده و بي هدف نيست و براي هر يک از اين معاني به آياتي تمسک جسته اند V} (اصول اعتقادات، اصغر قائمي، ص 46- 44).{V لکن همه اين موارد در حقيقت بيان بعضي مصاديق عدل الهي است و جامع ترين تعرف در اين زمينه که شامل همه موارد فوق مي شود تعريف استاد مطهري است که مي فرمايند [عدل الهي به معناي] رعايت استحقاق ها در افاضه وجود و امتناع نکردن از افاضه و رحمت به آنچه امکان وجود يا کمال دارد و در توضيح اين تعريف مي فرمايند هر موجودي در هر مرتبه اي که هست از نظر قابليت استفاضه استحقاقي خاص به خود دارد ذات مقدس حق که کمال مطلق و خير مطلق و فياض علي الاطلاق است به هر موجودي آنچه را که براي او ممکن است از وجود و کمال وجودعطا مي کند و امساک نمي نمايد عدل الهي در نظام تکوين طبق اين نظريه يعني هر موجودي هر درجه از وجود کمال وجود که استحقاق و امکان آن را دارد دريافت مي کند. از نظر حکماي الهي صفت عدل آنچنان که لايق ذات پروردگار است و به عنوان يک صفت کمال براي ذات احديت اثبات مي شود به اين معناست... حکما معتقدند که هيچ موجودي بر خدا حقي پيدا نمي کند که دادن آن حق انجام وظيفه و اداء دين شمرده شود و خداوند از آن جهت عادل شمرده شود که به دقت تمام وظايف خود را در برابر ديگران انجام مي دهد. عدل خداوند عين فضل و عين جود اوست يعني عدل خداوند عبارت است از اين که خداوند فضلش را از هيچ موجودي در حدي که امکان تفضل به آن موجود باشد دريغ نمي دارد V} (مجموعه آثار شهيد مطهري، ج 1، صص 82 - 81).{V براي دقيق تر بودن تعريف با توجه به حوزه هاي اصلي عدالت خداوند مي توان عدل الهي را به اقسام کلي زير تقسيم کرد: 1. عدل تکويني: خداوند به هر موجودي به اندازه شايستگي هاي او از مواهب و نعمت ها عطا مي کند. به بيان ديگر خداوند متعال به هر يک از بندگان خويش به اندازه ظرفيت وجودي و به قدر قابليتشان از کمالات بهرمند مي سازد. 2. عدل تشريعي: خداوند از يک سو در وضع تکاليف و جعل قوانيني که سعادت انسان در گروه آن است فروگذاري نمي کند و از سوي ديگر هيچ انساني را به عملي که بيش از طاقت و استطاعت اوست مکلف نمي سازد. 3. عدل جزائي به خداوند در مقام پاداش و کيفر بندگان خود جزاي هر انساني را متناسب با اعمالش مقرر مي کند. نکته اي که در آخر تذکرش لازم است اين که عدل مانند علم و قدرت يکي از اوصاف خداوند متعال است ولي به دليل اهميت وصف ناپذير آن جايگاه ويژه اي در مباحث اعتقادي و کلامي دارد تا آنجا که از عدل به عنوان يکي از اصول پنجگانه دين يا مذهب ياد مي شود و اين اولا به خاطر نقش اساسي اين اصل در جهان بيني ما. ثانيا، به خاطر اين که از همان سده هاي نخست محل بحث بوده و ثالثا، به خاطر شبهات زيادي که در رابطه يا اين اصل شده و مباحث مفصل درباره اين اصل مطرح شده که جاي تفصيل نيست. در رابطه با اين موضوع منابع زيادي موجود است که مناسبتر از همه کتب ذيل مي باشد: - عدل الهي، استاد مطهري - آموزش کلام اسلامي، محمد سعيدي مهر
کد سوال : 1844
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي
پرسش : در مورد هويت ديني ،اجتماعي و شخصيتي جوانان توضيحاتي دهيد؟
پاسخ : »هويت ملي « مجموعه اي از تاريخ , فرهنگ و تمدن يك ملت است كه در بستر زمان شكل گرفته است . در مورد افتخار كردن به هويت ملي چند نوع ديدگاه وجود دارد: الف ) ديدگاه كساني كه از هويت ملي ايدئولوژي مي سازند و به شكلي »نژاد پرستانه « و يا »سرزمين پرستي « همه چيز را در شعاع آن مي بينند چنين ديدگاهي هويت ملي را مطلق انگاشته و هر چيزي را كه مربوط به آن باشد تقديس مي كند. ب ) ديدگاه ديگر در اين موضوع , نظر كساني است كه »هويت ملي « را مطلق ندانسته و آن را در خور نقد مي دانند. اينان با انتخاب ديدگاه منطقي برتري به مليت مي نگرند و نژاد و خاك را تقديس نمي كنند; بلكه ديدگاهي فراتر داشته و »هويت انساني « را اصل قرار مي دهند. ديدگاه هاي »انترناسيوناليستي « نوعا بر اين منطق استوار است . اسلام نيز به روشني ديدگاه »انترناسيوناليستي « دارد و مردم را در قالب فرزندان خاك و نژاد ملاحظه نمي كند; بلكه سرشت بني آدم را از يك گوهر دانسته و آنان را با هم برابر مي داند. از نظر اسلام پرداختن به هويت ملي تا آن جا كه هويت اسلامي را تحت الشعاع قرار ندهد اشكالي ندارد; ولي اگر بنا باشد به جاي دين بنشيند و ديدگاه هاي خود را بر كرسي بنشاند, طبيعي است كه با روند اصلي بينش دين در تضاد است . پس بايد ديدگاهي نقادانه و هشيارانه در برابر مدعيان »هويت ملي « داشت ; بدين صورت كه عناصر مفيد آن را ارج نهاد و منطقه هاي غير ارزشي و موهوم آن را رها ساخت . براي مطالعه بيشتر ر . ك : 1- سير انديشه ملي گرايي از ديدگاه اسلام مترجم : عقيقي بخشايشي 2- جامعه انساني اسلام مجتهد شبستري 3- ناسيوناليسم و انقلاب رضا داودي 4- سير عقايد و انديشه هاي سياسي خزائلي مسأله بحران هويت و تقليد كوركورانه مظاهر تمدن غرب توسط جوانان پديده‏اى است كه داراى علل متعدد و سابقه طولانى مى‏باشد كه به برخى از مهمترين عوامل اين پديده شوم اشاره مى‏نماييم: نتايج تحقيقاتى كه در اين زمينه انجام شد، نشان مى‏دهد كه هر چه احساس بى‏هويتى اجتماعى جوانان نسبت به نظام اجتماعى و ارزش‏هاى حاكم در جامعه خويش بيشتر شود، احساس هويت اجتماعى آنان نسبت به الگوهاى شناختى و ارزشى، رفتارى و نمادى حاكم بر گروه‏هاى غربى رپ و هوى‏متال و... بيشتر مى‏شود. به عبارت ديگر به اين دليل كه نظام اجتماعى زمينه‏هاى لازم براى كسب هويت اجتماعى جوانان را براساس ارزش‏هاى نظام و انقلاب اسلامى از طريق فرايندهاى اصولى و مبنايى جامعه‏پذيرى، فراهم نكرده است، گرايش‏هاى ارزشى و شناختى، رفتارى و نمادى، جوانان متناسب با اهداف نظام و انقلاب اسلامى نيست، از طرف ديگر به دليل اين كه الگوها و ارزش‏هاى فرهنگ غربى به وفور در دسترس جوانان قرار گرفته و به تناسب نيازهاى آنان توسط نظام‏هاى غربى براى آنها الگوسازى و ترويج شده و نظام اجتماعى خودمان نيز به تبليغ آنها پرداخته است، احساس هويت اجتماعى نوجوانان متناسب با الگوهاى غربى شكل گرفته و ويژگى‏هاى شناختى و ارزشى، رفتارى و نمادى آنها نيز مبتنى بر آنها جلوه‏گر شده است. از جمله عواملى كه زمينه‏هاى اين روند را فراهم نموده و به آن شدت مى‏بخشد عبارتند از: 1- مظاهر زيبا و دلفريب حيات مادى غرب كه از سويى برآيند رشد تكنولوژى است و از ديگر سو محصول غارت و به كارگيرى سرمايه‏هاى كشورهاى عقب‏مانده و ضعيف است. 2- وجود گرايش‏هاى نيرومندى همچون غريزه جنسى كه موجب افتادن در دام هواها و تمايلات نفسانى كه در جهان غرب برآمدنى‏تر و با فرهنگ آن تناسب بيشترى دارد و ناآگاهى بسيارى از جوانان از اهداف و توطئه‏هاى دشمنان و نادانسته پيروى نمودن از آنها. 3- به فراموشى سپردن منابع و ذخاير غنى و ارزشمند فرهنگى، اخلاقى، علمى و مادى خود. 4- ضعف بينش صحيح اسلامى در برخى از عناصر نقش‏آفرين در صحنه تفكر اجتماعى (مانند برخى از روشنفكران غرب‏زده و مطبوعات وابسته به خارج و...). و همچنين سخت گيري ها و تنگ نظري هاي برخي از عناصر فعال در زمينه فرهنگي نسبت به مسائلي مانند مد و آرايش بومي و ملي جوانان که باعث سوق دادن آنها به طرف الگوهاي غربي و بيگانه و در نتيجه بي هويتي شده است. 5- به كار نگرفتن درست و كامل اصول و تعاليم اسلامى در عرصه فرهنگ و بينش اجتماعى. 6- عدم آشنايى بسيارى از خانواده‏ها با اصول تربيت اسلامى. به نظر مى‏رسد از جمله مناسب‏ترين راهها براى مصونيت بخشيدن جوانان از بحران هويت و خارج ساختن آنان از باتلاق «اليناسيون» و از خود بيگانگى، باز گرداندن آنها به ساحل نجات هويت اجتماعى، فرهنگى و دينى است و در اين عرصه، نزديك‏تر شدن گروه‏هاى همسال و جوانان متفكر، متدين و با اخلاق به آنان، گامى مهم در جهت جذب آنان مى‏باشد. به طور كلى، جوانانى كه در محيط خانواده و تحت نظارت والدين خويش بسر مى‏برند و همواره دريافت كننده‏ى محبت‏هاى پدر و مادر خويش مى‏باشند. سعى مى‏كنند هنجارهاى حاكم بر خانواده و محيط خويش را رعايت كنند، اما اكنون كه بهانه‏ى تحصيل يا كار از محيط با صفاى خانه و خانواده جدا شدند، سرمايه‏ى بزرگ توجّه ومحبت اطرافيان را از دست داده‏اند و خود را فراموش شده مى‏بينند و اصولاً هر چيزى كه بتواند باعث توجه ديگران به ايشان شود، اقدام به آن كارها خواهند كرد. امروزه با توجه به الزامات عصر ارتباطات و پرتاب موشك‏هاى تهاجم فرهنگى غرب به جهان سوم و اصابت تركش‏هاى آن به جوانان پاك و بى‏پناه، لازم است با تجديد نظر در ارزيابى‏هايمان نسبت به آنان، چترهاى حمايتى جامعه را گستراند و اين جوانان پيرو مدل‏هاى غربى را به ارزش‏هاى فرهنگى و معنوى جامعه باز گرداند. بسيارى از اين جوانان تشنه‏ى محبت و مهربانى هستند و اين اكسير محبّت را هر كجا بيابند به آن سمت خواهند رفت و چه بسا در اين راه در دام‏هاى مفاسد اخلاقى، اجتماعى، سياسى و فرهنگى (جذب جنس مخالف، اعتياد، قاچاق و...) گرفتار خواهند شد. بهترين و كم هزينه‏ترين راه براى جلوگيرى از چنين انحرافات فرهنگى، عرضه كردن فرهنگ ناب اسلامى در قالب فنون و هنرهاى مختلف، از طريق جوانان خوش فكر، خوش ذوق و خوش برخورد است، مطمئن باشيد اگر جوانان با مكتب حيات بخش اسلام و احكام نورانى آن و سيره‏ى معصومين(ع) آشنا شوند آن را با هيچ چيز عوض نخواهند كرد. بر اين اساس مهم‏ترين راه‏هاى مبارزه با آن عبارتند از: 1- حفظ و تعميق ارزش‏هاى اسلامى و ملى از طريق فرآيند صحيح جامعه‏پذيرى و عوامل آن مانند خانواده، مدرسه، رسانه‏ها و... و آگاه نمودن جوانان با پيشينه‏هاى درخشان تمدن اسلامى و دستاوردهاى مادى و معنوى عظيم انقلاب اسلامى. 2- تحقق حيات طيبه اسلامى و حفظ ارزش‏هاى انقلابى، استقرار عدالت اجتماعى و قسط اسلامى و تأمين رفاه، سعادت، خوشى، صلح و امنيت براى مردم در سايه ايمان به خداوند و حاكميت ارزش‏هاى الهى. 3- هوشيارى و بيدارى در مقابل انحراف معنوى جامعه اسلامى. 4- احياى فريضه مهم امر به معروف و نهى از منكر كه به عنوان يكى از اركان اساسى اسلام و ضامن حفظ و بقاى فرايض و ارزش‏هاى الهى مى‏باشد. 5- تحقق‏باورى عميق، درونى، ريشه‏دار، عقلانى و مبتنى بر نظام ارزش اسلام در مديران جامعه به معنى كسانى كه در دستگاه‏هاى رسمى، تقنينى، اجرايى، قضايى، نظامى، انتظامى، آموزشى، فرهنگى و تبليغى و... نقش ايفا مى‏كند. نسبت به جايگاه و اهميت اساسى اين مجموعه، در جهت‏گيرى فرهنگى و ارزشى جامعه و خارج شدن اين مجموعه از حالت انفعال، يأس و اعتقادات پنهان جبرگرايانه كه روحيه سازش و تسليم در برابر فرهنگ واحد جهانى را به دنبال خواهد داشت. 6- تلاش و تدبير جدى، گسترده و عميق براى لحاظ نظام ارزشى مطلوب در همه فعاليت‏ها و اقدامات، در بخش‏هاى مختلف جامعه و در عرصه‏هاى گوناگون سياسى، اقتصادى، فرهنگى و... 7- تبلور و تجلى اين نظام ارزشى در رفتار حقيقى و حقوقى مديران، ساختار كلان كشور و برنامه‏هاى اجرايى 8- و بالاخره توجه جدي به نيازهاي اساسي جوانان مانند حس زيبايي دوستي، آرايش، مرتب بودن، تنوع طلبي و ... و تلاش براي ارائه پاسخي منطقي و متناسب با اين نيازها بر اساس الگوهاي ديني و ملي، همچنان که مقام معظم رهبري در تيرماه 1383 در اجتماع پر شور جوانان همدان مطرح و مسؤولين و دستگاه هاي فرهنگي را مؤظف به انجام آن نمودند. براى آگاهى بيشتر ر.ك: - فرهنگ و تهاجم فرهنگى، برگرفته از سخنان مقام معظم رهبرى - انقلاب و ارزش‏ها، على ذوعلم - ابوالفضل اشرفى، بحران هويت اجتماعى و آسيب‏شناسى انقلاب (مجموعه مقالات آسيب‏شناسى انقلاب اسلامى) .
کد سوال : 1845
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : فلسفه حجاب در نماز چيست؟
پاسخ : با توجه به اينكه خداوند متعال عليم و حكيم است، پس يكايك احكام حكمت خاصى دارد ولكن پى بردن به آن همه اسرار براى ما ميسر نيست چه اينكه با علم محدود ما از نيازها، استعدادها و نيز راه رفع نيازهاى واقعى و شكوفا كردن استعدادها به نحو صحيح و بدون مخاطرات جسمى و روحى، مادى و معنوى، چگونه مى‏توان چنين ادعايى نمود. علاوه بر اينكه اساس در اين احكام فراخوان بشر به تعبد و اظهار بندگى در مقابل حضرت پروردگار است. البته چه بسا ممكن است آگاهى به اين اسرار و حكمت‏ها حداقل در بعضى افراد موجب تقويت انگيزه آنها در پيروى از آن دستورات شود به همين جهت در صدد كنكاش از اسرار و حكمت‏هاى احكام مى‏كنند. به هر صورت حجاب و پوشش بانوان در نماز، علل و فلسفه‏هاى متعددى دارد؛ از جمله: الف) اين خود نوعى تمرين مستمر و روزانه براى حفظ حجاب مى‏باشد و يكى از عواملى است كه در پاس‏داشت دائمى پوشش اسلامى زن و جلوگيرى از آسيب‏پذيرى آن، نقش مهمى ايفا مى‏كند. ب) داشتن پوشش كامل در پيشگاه خداوند، نوعى ادب و احترام به ساحت قدس ربوبى است. ازاين‏رو براى مرد نيز در بر داشتن عبا و پوشاندن سر در نماز، مستحب است و همين ادب حضور در پيشگاه الهى زمينه ساز حضور معنوى و بار يافتن به محضر حق مى شود. رعايت اين ادب براي زنان اهميت بيشتري دارد زيرا به طور معمول زنان آنگاه که در برابر بزرگي قرار مي گيرند اولين حرکتي که انجام مي دهند حفظ وقار و حجاب خود است. گفتني است؛ حكم پوشش در نماز، با حفظ حجاب در برابر نامحرم تفاوت‏هايى دارد؛ مثلاً پوشاندن روى پا در برابر نامحرم واجب است؛ ولى در نماز - بدون حضور نامحرم - واجب نيست. هم چنين آنچه در نماز واجب است پوشش است هر چند با مانتو و روسري باشد اما از آنجا که پوشش چادر رعايت ادب و حفظ قداست را بيشتر نمايان مي سازد. خانم ها از چادر استفاده مي کنند و حتي گاهي چادر نماز آنها از ديگر چادرهاي آنان جدا مي باشد و اين خود نشانه اي که حس زيبايي دوستي و تنوع خواهي بيشتر زنان است.
کد سوال : 1846
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي
پرسش : چه راه عملي در جهت رشد فرهنگي و توسعه فرهنگی ومبارزه با مفاسد در جامعه پيشنهاد مي کنيد؟
پاسخ : T}الف- مفهوم توسعه فرهنگي:{T مقصود از توسعه فرهنگي، ايجاد شرايط و امکانات مادي و معنوي مناسب براي افراد جامعه به منظور شناخت جايگاه آن و رشد و افزايش علم و دانش و معرفت انسان ها و آمادگي براي تحول و پيشرفت و پذيرش اصول کلي توسعه، نظير قانون پذيري، نظم و انضباط، بهبود روابط اجتماعي و انساني و افزايش توانايي هاي علمي و اخلاقي و معنوي براي همه افراد جامعه مي باشد. توسعه فرهنگي با تأکيد برهويت فرهنگي، بهينه سازي شرايط فرهنگي و رشد کمي و کيفي مسايل مربوط به خود را نويد مي دهد و به اخلاق و آداب و سنن جامعه بهبود مي بخشد و بر رونق بازار فنون و دانش و تکنيک مي افزايد V}(ارزش ها و توسعه، محمد نقي نظرپور، نشر پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، 1378، ص 42). {V عنصر فرهنگ، محور توسعه فرهنگي مي باشد، بر اين اساس فرهنگ، مجموعه پيچيده اي است در بردارنده اطلاعات، باورها، هنرها، اخلاق و دين، قوانين، آداب و رسوم و هرگونه توانايي که آدمي همچون عضوي از جامعه به دست مي آورد و در قبال آن تعهداتي را بر عهده دارد V} (تايلور، به نقل از داريوش آشوري، 1380، ص 47).{V به طور کلي همه فرهنگ ها را در دو نوع مادي و الهي مي توان تقسيم بندي کرد: T}1. فرهنگ مادي:{T اين فرهنگ بر پوچ انگاري ارزش هاي الهي و انساني بنا نهاده شده است. در اين فرهنگ، جنبه انساني انسان به فراموشي سپرده شده است و آدمي تنها به عنوان موجود مادي ارزيابي مي شود. چنين فرهنگي، پيروان خويش را براي به دست آوردن رفاه بيشتر، آزادي و بهره وري افزون تر ازغرايز و سودپرستي به جنبش در مي آورد، در فرهنگ مادي، هدف وسيله را توجيه مي کند، بنابراين براي رسيدن به هدف هاي مادي و بهره مندي هر چه بيشتر از مزاياي زندگي، به هر وسيله اي دست مي يازند و از هر شيوه اي سود مي جويند. در پرتو چنين فرهنگي، بنيادهاي اخلاقي جامعه فرو مي ريزد، ارزش هاي انساني کم رنگ و معضلات و ناهنجاري هاي اجتماعي فزوني مي يابد و جامعه به سوي انحطاط و نابودي پيش مي رود. T}2. فرهنگ الهي:{T اين فرهنگ، انسان را آميزه اي از پيکر و روان آسماني مي داند و فرهنگ اسلامي نشان دهنده کامل اين فرهنگ است که هدف خود را دست يابي به کمال مي داند که در پرتو وحي و آموزه هاي الهي به دست مي آيد. معيار برتري افراد را نيز پاي بندي به اصول ثابت اخلاقي مي داند به فرموده قرآن کريم «ان اکرمکم عندالله اتقيکم» ويژگي هاي فرهنگ اسلامي را مي توان چنين برشمرد: خدامحوري، عدالت خواهي و مساوات، شايسته سالاري، مصلحت گرايي، مسؤوليت فردي و اجتماعي، تقواگرايي، پاسداري از کرامت انسان V}(خط و مشي هاي سياسي نهج البلاغه، محمد مهدي ماندگار، بوستان کتاب قم، 1381، صص 173 - 141).{V بر اين اساس وقتي صحبت از توسعه فرهنگي در جامعه اسلامي ما مي شود؛ در واقع تعقيب فرايندي است که دگرگوني در حوزه هاي ادراکي، شناختي و گرايش هايي را که در ساختار جديد جامعه اسلامي مطلوب است، به دنبال داشته باشد. توسعه فرهنگي به هيچ وجه به معناي گسستن از فرهنگ گذشته نيست، بلکه بهينه سازي و شکوفايي عناصر اصيل فرهنگ اسلامي و ملي در سطوح مختلف جامعه و زدودن عناصر نامطلوب و ناشايست از آن مي باشد. بنابراين هدف توسعه ديگر نمي تواند صرفا اقتصادي و بالا بردن نرخ رشد توليد ناخالص ملي و درآمد سرانه باشد بلکه اهداف کلي توسعه علاوه بر موارد مذکور فقرزدايي، ايجاد رفاه عمومي، عدالت اجتماعي و تعادل منطق ها و تعالي و الهي گونه شدن انسان ها مي باشدV} (توسعه فرهنگي در جامعه ايران، مژگان حق خواه، 1382، باشگاه انديشه جوان).{V T}ب) توسعه فرهنگي در ايران:{T ورود فرهنگ و تعاليم حيات بخش اسلام به ايران که با استقبال و پذيرش گرم ايرانيان همراه بود، تأثيرات بسيار درخشاني در شکوفايي فرهنگ ايراني داشته است تا آنجا که ايران را به عنوان مرکز تمدن درخشان اسلامي تبديل نمود و آثار و نتايج بسزايي در تحول و پيشرفت ساير تمدن ها به جاي گذاشت V} (ر.ک: پويايي فرهنگ و تمدن اسلام و ايران، علي اکبر ولايتي، مرکز اسناد و خدمات پژوهشي 1382 ؛ خدمات متقابل اسلام و ايران، استاد مرتضي مطهري، انتشارات صدرا، 1374).{V اما متأسفانه چند عامل از توسعه و تکامل اين فرهنگ جلوگيري کرد: 1. انحرافات و کج انديشي هايي که در فرهنگ اصيل اسلامي به وجود آمد. 2. رسوبات و بقاياي برخي عناصر فرهنگي غير صحيح و ناسالم قبل از اسلام. 3. عناصر فرهنگي وارداتي از مکاتب مادي غرب و شرق. 4. ساختار مديريتي و سياسي ناسالم و مخالف و يا ناآشنا با فرهنگ اصيل اسلامي و... مجموعه عوامل فوق باعث شد تا فرهنگ اصيل اسلامي نتواند در جامعه ايراني به صورت کامل شکل گرفته و پويايي و بالندگي خود را در حد مطلوب حفظ و استمرار بخشد. متأسفانه دوره قاجار و پهلوي به دليل فساد شديد ساختار سياسي، وابستگي و مرعوب شدن آن در مقابل فرهنگ و تمدن بيگانه، صدمه هاي عمده اي به فرهنگ اصيل اسلامي و ايراني جامعه ما وارد شد و آن را در سراشيبي سقوط قرار داد، هر چند وقوع انقلاب اسلامي و تدابير مسؤولين دلسوز در اين روند وقفه ايجاد کرده و آن را معکوس نمود تا جايي که به حمدالله در بخش هاي زيادي از جامعه شاهد شکوفايي، رشد و پويايي فرهنگ اصيل اسلامي و ايراني مي باشيم و البته باز هم تأکيد مي نماييم تا زماني که رگه هايي از دلايل فوق در جامعه خصوصا بخش هاي اجرايي و تصميم گيرنده نظام وجود داشته باشد و مجموعه ارکان نظام و جامعه به اجماعي واحد پيرامون اهميت و اهتمام شديد به برتري فرهنگ اصيل اسلامي در مقابل ساير فرهنگ ها نرسند، تعميق و پويايي فرهنگ اصيل اسلامي در حد مطلوب در جامعه ممکن نخواهد بود. واقعيت اين است كه تهاجم فرهنگي يك مقوله حقيقي و جدي و برنامه ريزي شده مي باشد و تنها راه مبارزه با آن نيز مصونيت بخشيدن به جوانان و ساير افراد جامعه از راه تمسك به فرهنگ غني اسلامي و ملي اين مرز بوم و استفاده كارآمد از همه امكانات خصوصا" دستگاه هاي فرهنگي و بسيج همه اقشار مردم , براساس برنامه اي دقيق و حساب شده مي باشد. بر اين اساس مهم ترين راه هاي مبارزه با آن عبارتند از: 1- حفظ و تعميق ارزش هاي اسلامي و ملي از طريق فرآيند صحيح جامعه پذيري و عوامل آن مانند خانواده , مدرسه , رسانه ها و... و آگاه نمودن جوانان با پيشينه هاي درخشان تمدن اسلامي و دستاوردهاي مادي و معنوي عظيم انقلاب اسلامي . 2- تحقق حيات طيبه اسلامي و حفظ ارزش هاي انقلابي , استقرار عدالت اجتماعي و قسط اسلامي و تأمين رفاه , سعادت , صلح و امنيت براي مردم در سايه ايمان به خداوند و حاكميت ارزش هاي الهي . 3- هوشياري و بيداري در مقابل انحراف معنوي جامعه اسلامي . 4- احياي فريضه مهم امر به معروف و نهي از منكر كه به عنوان يكي از اركان اساسي اسلام و ضامن حفظ و بقاي فرايض و ارزش هاي الهي مي باشد. 5- ايجاد باوري عميق , دروني , ريشه دار, عقلاني و مبتني بر نظام ارزشي اسلام در مديران جامعه به معني كساني كه در دستگاه هاي رسمي , تقنيني , اجرايي , قضايي , نظامي , انتظامي , آموزشي , فرهنگي و تبليغي و... نقش ايفا مي كنند. 6- تلاش و تدبير جدي , گسترده و عميق براي لحاظ نظام ارزشي مطلوب در همه فعاليت ها و اقدامات , در بخش هاي مختلف جامعه و در عرصه هاي گوناگون سياسي , اقتصادي , فرهنگي و... 7- تبلور و تجلي اين نظام ارزشي در رفتار حقيقي و حقوقي مديران , ساختار كلان كشور و برنامه هاي اجرايي ... به طور كلي براي مصون ماندن از تهاجم فرهنگي بيگانگان و گريز از الگوها و گرايشات غربي دو جهاد عمده لازم است : جهاد علمي و عملي . الف ) در جهاد علمي شخص بايد معرفت خويش را نسبت به ارزش ها و هنجارهاي ديني پيوسته روزافزون سازد و نيك را از بد و سره را از ناسره به خوبي بازشناسد و با شعور و آگاهي همواره در مسير نيكي ها گام بردارد. ب ) جهاد عملي به دو بخش تقسيم مي شود: 1- جهاد عملي فردي ; اين جهاد حركتي دائمي و خستگي ناپذير در برابر هواها و خواسته هاي نفساني است . اين جهاد عزمي استوار و مراقبتي دائمي مي طلبد و بدون ارتباط پيوسته با خدا و جديت در مخالفت با شيطان نفس نمي توان از آن سرافراز بيرون آمد. يكي از راه هاي كاربردي مناسب براي بالا بردن ميزان موفقيت در اين مسير اجراي برنامه مشارطه , مراقبه , محاسبه است كه به ضميمه ارسال مي گردد. در اين مسير شخص بايد ابتدا به انجام واجبات و ترك محرمات همت گمارد, در مرتبه دوم انجام مستحبات و ترك مكروهات را وجهه همت خويش قرار دهد و در مرتبه سوم هر آنچه غير الهي است , حتي برخي از مباحات , را از خود دور سازد و به غير خدا و آنچه مطلوب اوست نپردازد. 2- جهاد عملي اجتماعي ; كوششي جمعي در جهت تغيير و اصلاح جامعه و مبارزه با آلودگي ها و انحرافات و بسط علم , اخلاق , معنويت و فضيلت و تقوي در جامعه است . اين مهم نيز مستلزم برنامه ريزي دقيق و مشورت و همگامي با صاحب نظران و ديگر دوستان همراه و هم رأي است . در پايان ذكر اين نكته لازم است كه مسلما" برخورد فيزيكي و بستن مرزها و... هرگز به عنوان بهترين يا آخرين راه حل نمي باشد و تحقق آن نيز در عصر ارتباطات و پيشرفت تكنولوژي به صورت كامل امكان پذير نيست , اما در مواردي لازم است و از تأثير و نفوذ بيشتر تهاجم فرهنگي جلوگيري به عمل مي آورد. براي آگاهي بيشتر ر.ك : 1- فرهنگ و تهاجم فرهنگي , برگرفته از سخنان مقام معظم رهبري 2- انقلاب و ارزش ها, علي ذوعلم 3- ابوالفضل اشرفي , بحران هويت اجتماعي و آسيب شناسي انقلاب (مجموعه مقالات آسيب شناسي انقلاب اسلامي ) مبارزه با منكرات و مفاسد اجتماعى و ناهنجارى‏هاى موجود در جامعه را مى‏توان در دو بخش انجام داد: 1. تك تك آحاد جامعه موظف‏اند با هر گونه منكر و مفسده‏اى مبارزه كنند و به افرادى كه در صدد شكست حريمهاى ارزشى و احكام اسلامى مى‏باشند، فرصت ندهند. نكته قابل توجه در اين جا اين است كه مبارزه عمومى با فساد و تباهى در جامعه شرايط و ضوابطى دارد؛ ازجمله: اولاً: فردى كه در صدد امر به معروف و نهى از منكر است، به خوبى معروف و منكر را بشناسد. ثانيا، احتمال تأثير امر يا نهى را بدهد. ثالثا، شخصى كه مرتكب منكر يا مفسده‏اى شده، اصرار بر استمرار آن داشته باشد. رابعا، در امر و نهى او مفسده‏اى اعم از ضرر جانى يا آبروئى يا مالى قابل توجه وجود نداشته باشد. علاوه بر لزوم مراعات شرايط ياد شده در مقام امر به معروف و نهى از منكر، مراعات مراتب امر به معروف و نهى از منكر نيز لازم است و در صورت حصول مطلوب در مرتبه پايين‏تر، جايز نيست كه به مرتبه بالاتر تعدّى كند. در مرتبه اوّل ناراحتى قلبى و تنفّر خود را از فعل منكر آشكار سازد (مانند عبوس كردن صورت، روى بر گرداندن و.. از او، ترك رابطه كردن با وى و...) در مرتبه دوم امر و نهى زبانى، موعظه و ارشاد طرف است و در صورت فايده نداشتن، گفتار خود را غليظ كرده در امر و تهديد و ترساندن شدت به خرج دهد. مرتبه سوم، مرحله اقدامات عملى است. اگر دو مرتبه ياد شده اثر نداشت، واجب است از اعمال قدرت استفاده كند، V}(تحريرالوسيله، امام خمينى، ج 2، ص 315){V. البته اين در زمانى است كه حاكميت و اقتدار حكومت اسلامى وجود نداشته باشد. اما اگر حكومت اسلامى وجود داشته باشد (مانند وضعيت فعلى ما) بر مكلّفان واجب است به امر و نهى زبانى اكتفا كنند و در صورت نياز به توسل به زور، موضوع را به مسؤولان ذى‏ربط درنيروى انتظامى و قوه قضائيه ارجاع دهند، V}(استفتاآت آيت‏الله خامنه‏اى، ترجمه فارسى، ج 1، ص 231){V. 2. سازمان‏ها و ارگان‏هاى ويژه (از قبيل نيروى انتظامى، قوه قضائيه، دستگاههاى اطلاعاتى و امنيتى، ستاد احياى امر به معروف و نهى از منكر، ستاد مبارزه با مواد مخدّر و...) موظّف اند بر اساس وظايف و كاركردهاى مشخص شده در قانون، نسبت به انجام مسؤوليت‏هاى خودكوشا باشند و از اقدامات عملى و قهرى دريغ نورزند. در پايان گفتنى است كه هر چند در مبارزه با منكرات و مفاسد اجتماعى استفاده از عوامل فيزيكى و نيروهاى نظامى و... لازم است، ولى تكيه بر اين عامل به تنهايى نمى‏تواند راه حل مناسب و اساسى باشد. راه حل نهايى اين قبيل معضلات، مبتنى بر شناخت و ريشه‏يابى عوامل بروز اين قبيل مفاسد و ارائه راه‏كارهاى منطقى و واقع‏بينانه و مناسب با آن است. راه‏كارهايى از قبيل حل مشكلات اقتصادى، اشتغال، مسكن، ازدواج، تقويت و تثبيت ارزش‏هاى اسلامى، اجرا شدن فريضه امر به معروف و نهى از منكر به صورت گسترده و فراگير، فراهم نمودن امكانات تفريحى و ورزشى سالم براى جوانان و... و در نهايت برخورد قاطع دستگاههاى مربوطه با افراد شرور و مخلّ به نظم و امنيت اجتماعى و ارزش‏هاى اسلامى و تهديد كننده سلامت جامعه، مطلوب است. اما با وجود اين يکي از نکاتي که نبايد مورد غفلت قرار گيرد شناخت دقيق روحيات و ويژگي هاي شخصيتي جوانان، علايق آن، نفرت ها و انزجارهاي آنان از يک طرف و آگاهي به راه هاي ارتباط و نفوذ در آنان با توجه به اصول روان شناسي است.
کد سوال : 1847
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : براي جوان هايي که نه راه ادامه تحصيل و نه راه اشتغال و نه ... در جامعه باز است چه پيشنهاد و راه کاري داريد؟
پاسخ : دوست عزيز ما نيز قبول داريم که امروزه شرايط در جامعه ما به گونه اي است که هم ورود به دانشگاه دشوار است و هر کسي نمي تواند براي ادامه تحصيل وارد دانشگاه شود و مشکل اشتغال وجود دارد. اما اين طور نيست که همه راه ها مسدود باشد و جوانان در يک کوچه اي قرار گرفته اند که هر دو طرف آن بن بست است و هيچ راهي براي عبور مرور وجود ندارد. همين الان که عده اي به بهانه نبودن کار دست روي دست گذاشته اند و منتظرند يک کار آماده اي را به آنها تقديم کنند هزاران بلکه ميليون ها جوان جوياي کار و اميدوار به زندگي مشغول کار هستند و امورات زندگي خود را مي گذرانند. عده اي کارگري مي کنند. عده اي کارهاي خدماتي مي کنند و عده اي در بازار کاري براي خود دست وپا کرده اند وعده اي نيز در کنار دست کار فرمايان و صاحبان حرفه هاي گوناگون مشغول کار هستند. بله با تحصيلات پايين و بلد نبودن هيچ حرفه و هنري نبايد انتظار داشت کارهايي که لازمه انجام آن نياز به تحصيلات بالاست به چنين افرادي بدهند و يا کارهاي حرفه اي در اختيار آنان بگذارند افراد زيادي را ما مي شناسيم که بعد از اخذ ديپلم وقتي نتوانستند ادامه تحصيل دهند بلافاصله رفتند حرفه اي را آموختند. البته چند سالي شاگردي کردند و زحمت کشيدند والان مشغول کار هستند. به قول سعدي: P}نابرده رنج گنج ميسر نمي شود{E}مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد{P در حال حاضر يک دانشجو 4 الي 5 سال بايد درس بخواند تا مدرک کارشناسي بگيرد بعد از فارغ التحصيلي نيز ممکن است کار متناسب با مدرک تحصيلي خود به زودي پيدا نکند اگر فردي که به هر دليلي نمي تواند در دانشگاه ادامه تحصيل دهد همين 4 سال را مشغول يادگيري حرفه اي شود قطعا بعد از چهار سال آن حرفه را مي آموزد و مي تواند به راحتي به عنوان يک استاد، کار کند. مضافا بر اين که در دوران شاگردي نيز از حداقل مزايا برخوردار است و مثل يک دانشجو هزينه تحصيلي لازم ندارد و وابسته به خانواده نيست بلکه با همان مزد شاگردي هزينه هاي روزمره و جزئي او تأمين مي شود. انتخاب چنين مسيري گرچه زحمت دارد و مدتي بايد وقت صرف کند تا حرفه اي را بياموزد ولي کار اساسي است و براي هميشه صاحب کار و حرفه مي شود. راه ديگر که سهل الوصول است اما کار آن در سطح پايين است تن دادن به کارهايي مانند کارگري وکشاورزي و يا کارهاي خدماتي. بنابراين همه راه ها مسدود نيست و مي توان کاري را دست و پا کرد و بيکار نبود و با پشتکار و جديت به تدريج صاحب سرمايه شد و زندگي خود را اداره کرد. يکي از مشکلاتي که امروز نسل جوان به آن مبتلاست اين است که مي خواهد هر چه زودتر در کمترين فرصت صاحب سرمايه هاي کلان شود و همه چيز را در همان اوان زندگي به دست آورد (خانه، ماشين، همسر و درآمد زياد) و در عين حال حاضر نيست تن به کارهاي سخت بدهد و دوست دارد کارهاي راحت که فقط با يک تلفن، ميز و صندلي و نشستن همه چيز را به دست آورد و متأسفانه افرادي هم در جامعه وجود دارند که از طريق دلالي و کلاهبرداري به سرمايه هاي بادآورده رسيده اند وجوانان به اين افراد نگاه مي کنند و مي خواهند آنها را الگو قرار دهند در حالي که اينها الگوهاي ناسالمي هستند که موجب بسياري از ناساماني هاي اقتصادي جامعه شده اند در هر حال راه صحيح براي يک جوان اين است که اولا اميدوار به زندگي و آينده خود باشد و ثانيا دامن همت بالا زده با جديت کار و تلاش کند و ثالثا با پشتکار و صبر و تحمل به تدريج به زندگي اقتصادي خود سر وساماني بدهد و بهتر از همه در همه مراحل زندگي به توانايي هايي که خداوند به او داده اتکا کند و به خداوند توکل نمايد تا موفق شود.
کد سوال : 1848
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : ميزان اعتقاد و اعتماد خود را به خداي کريم چگونه بايد متوجه شويم و چگونه مي توانيم که ادعا کنيم خدا را مي پرستيم؟ خدايي که خالق هستي است؟
پاسخ : بهترين تحليل در باب ايمان به خدا که نشانه اعتماد و اعتماد ما به خدا مي باشد آن است كه با رهيافتى قرآنى و روايى اين موضوع و شعاع‏هاى گوناگون آن را تبيين كنيم. ايمان - كه امرى كاملاً اختيارى است - عبارت است از معرفت توأم با تسليم قلبى و خضوع و خشوع دل به خداوند متعال و رسول او و آموزه‏هايى كه به بشريت ارائه كرده‏اند. ايمان امرى اختيارى است به دليل آن كه در آيات بسيار به آن، امر شده است و روشن است كه امر به چيزى از سوى حكيم مطلق، دلالت بر مقدور بودن و اختيارى بودن آن چيز دارد V}نگا: بقره / 41، 91، 186 - نساء / 136 - آل عمران / 179.{V و در اين آيه به اختيارى بودن آن تصريح شده است: A}«إن هذه تذكرة فمن شاء اتخذ إلى ربه سبيلا»{A ؛ V}مزمل، آيه 19.{V «قطعاً اين [آيات‏] اندرزى است تا هر كه بخواهد به سوى پروردگار خود راهى در پيش گيرد». ايمان در قرآن، گونه‏اى از معرفت وعلم را داراست، ولى تمام هويت آن، از سنخ علم و معرفت نيست؛ بلكه افزون بر آن تسليم و خضوع در برابر حق نيز مى‏باشدV}حجرات / 15 - بقره / 42 - توبه / 110.{V ؛ A}«إنما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله ثم لم‏يرتابوا و جاهدوا بأموالهم و أنفسهم في سبيل الله أولئك هم‏الصادقون»{A ؛ V} حجرات / 15.{V«در حقيقت، مؤمنان كسانى‏اند كه به خدا و پيامبر او گرويده و [ديگر ]شك نياورده و با مال و جانشان در راه خدا جهاد كرده‏اند. اينانند كه راست‏كردارند». پس اهل ايمان كسانى‏اند كه در ايمان به خدا و رسول ترديدى نداشته، به آنها علم و يقين دارند A}«ود كثير من أهل الكتاب لويردونكم من بعد إيمانكم كفارا حسدا من عند أنفسهم من بعد ما تبين لهم الحق فاعفوا و اصفحوا حتى يأتي الله بأمره...»{A ؛ V} بقره / 109.{V «بسيارى از اهل كتاب - پس از اين كه حق بر ايشان آشكار شد - از روى حسدى كه در وجودشان بود، آرزو مى‏كردند كه شما را بعد از ايمانتان، كافر گردانند. پس عفو كنيد و درگذريد، تا خدا فرمان خويش را بياورد». اين آيه، به روشنى حكايتگر اين حقيقت است كه بسيارى از اهل كتاب على‏رغم روشن شدن حق و علم آنها به آن، آرزو دارند تا مؤمنان را هم از روى حسد به گمراهى افكنند. بنابراين، ايمان تنها معرفت و علم نيست؛ بلكه بايد در برابر حق خاضع و خاشع و قلباً تسليم بود. P}كافر و مؤمن خدا گويند ليك‏{E}در ميان هردو فرقى هست نيك‏{P P}آن گدا گويد خدا را بهر نان‏{E}متقى گويد خدا از عين جان‏{P P}گر بدانستى گدا از گفت خويش‏{E}پيش چشم او نه كم ماندى نه بيش‏{P P}سال‏ها گويد خدا آن نان خواه‏{E}همچو خر، مصحف كشد از بهر كاه‏{P P}گر به دل درتافتى گفتِ لبش‏{E}ذره ذره گشته بودى قالبش‏{P P}نام ديوى ره برد در ساحرى‏{E}تو به نام حق پشيزى مى‏برى‏{P V}مثنوى / 2 / 502 - 497.{V از نظرگاه قرآن، عمل جزء ايمان نيست، چرا كه آيات متعددى وجود دارد كه دلالت دارد عمل منفك از ايمان است، V}نگا: عصر / 3 - نساء / 124 و 162 - اعراف / 152 - فاطر / 10.{V اما عمل لازمه ايمان است و در واقع، ثمره و نتيجه آن تلقى گشته است؛ به صورتى كه از ديدگاه قرآن عمل صالح تنها در كنار ايمان، پايدارى و دوام دارد و ايمان نيز تنها با وجود عمل صالح است كه طراوت و نشاط مى‏يابد. V}نگا: نساء / 65 - انفال / 3 و 4 - مجادله / 22 - بقره / 177.{V از منظر قرآن، به هر اندازه كه معرفت آدمى عميقتر و خضوع و خشوع و تسليم قلبى او ژرف‏تر و مستحكم‏تر باشد، ايمان هم افزايش مى‏يابد و هر چه معرفت كم‏تر و سطحى‏تر و خضوع قلبى اندك و كم استقامت باشد، ايمان هم كاهش مى‏يابد. به هر روى، با توجه به درجات دو عنصر اساسى ايمان، يعنى معرفت و تسليم قلبى، ايمان هم امكان كاهش يا افزايش دارد. V}نگا: آل عمران / 173 - انفاق، 2 - نساء / 136.{V P}مؤمنى او، مؤمنى تو بى‏گمان‏{E}در بيان هر دو فرقى بيكران‏{P T}اما فوايد ايمان:{T 1- سرمايه رستگارى. مهم‏ترين ثمره ايمان آن است كه سرمايه رستگارى را براى آدمى به ارمغان مى‏آورد. V}صف / 10 و 11.{V 2- پشتوانه اخلاق. اخلاق بدون ايمان، اساس و پايه درستى ندارد. كرامت، شرافت، تقوا، عفت، امانت، راستى، درستكارى، فداكارى، احسان، صلح،... مبتنى بر اصل ايمان است. به فرموده علامه شهيد مرتضى مطهرى، بشر واقعاً دو راه بيشتر ندارد: يا بايد خودپرست و منفعت‏پرست باشد و به هيچ محروميتى تسليم نشود و يا بايد خداپرست باشد و محروميت‏هايى را كه به عنوان اخلاق متحمل مى‏شود، محروميت نشمارد و لااقل جبران شده بداند. كسى كه تكيه‏گاه اخلاق و شخصيتش غيرخدا باشد، مانند اين است كه در پرتگاه مشرف به سقوطى گام برمى‏دارد و هر لحظه احتمال سقوط دارد، V}سوره‏هاى: توبه / 109 - عنكبوت / 41.{V ارزش‏هاى اخلاقى آنگاه مى‏توانند انگيزه عمل باشند كه شخص به ارزش معنويت پى برده باشد و اين معنويت تنها در گرو ايمان به خدا است. اما آن كه عاطفه دينى و ايمانى را كه مبنا و اساس و پشتوانه و منطق انسانيت است، از دست داده؛ انسانيت، عواطف انسانى و اعمال اخلاقى را از دست داده است. V}مرتضى مطهرى، بيست گفتار، صص 155 - 151.{V 3- استوارى و تعادل روحى. از آن‏جا كه ايمان حالتى روحى است كه در خود نگرشى كامل نسبت به ارزش‏ها و حوادث نهان دارد و چون مؤمن به مبدأ اين حوادث مرتبط است، آرامش و اطمينانى دارد كه غير او از آن بى‏بهره است، V}محمد سيد قطب، فى ضلال القرآن، ج 6، ص 3966. {Vقرآن نيز بدين امر تصريح فرموده است: A}«من آمن بالله و ال يوم الآخر و عمل صالحا فلا خوف عليهم و لا هم‏يح زنون»{A ؛ V} مائده / 69؛ و همچنين نگاه كنيد: فتح / 4، يونس / 62 و 63.{V «هر كس به خدا و روز بازپسين ايمان آورد و كار نيكو كند، پس نه بيمى بر ايشان است و نه اندوهگين خواهند شد». 4- بركات دنيوى. ايمان به خدا، موجب ريزش باران و رحمت دنيوى نيز هست: A}«و لو أن أهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم‏بركات‏من السماء و ال أرض...»{A ؛ V} اعراف / 96.{V«و اگر مردم شهرها ايمان آورده و به تقوا گراييده بودند، قطعاً بركاتى از آسمان و زمين برايشان مى‏گشوديم». 5- عمل صالح زاييده ايمان است. هر چند عمل صالح خود موجب ازدياد ايمان مى‏گردد ولى در هر حال قرآن، عمل صالح را ثمره ايمان دانسته است.V}بقره / 277 - مائده / 9.{V مرحوم علامه طباطبايى مى‏فرمايند: «ايمان زمينه‏ساز عمل و شرط لازم آن است و سهولت يا صعوبت عمل صالح انسان، به شدت و ضعف آن بستگى دارد و متقابلاً عمل صالح و تكرار آن، به تعميق ايمان و ازدياد آن مدد مى‏رساند و اين هر دو به نوبه خود، در به وجود آمدن ملكات اخلاقى كه باعث صدور اعمال صالحه از فرد بدون رويه و تأمل مى‏شود، كمك مى‏كنند». V}فرازهايى از اسلام، ص 238.{V 6- روشن‏بينى. ايمان موجب واقع‏بينى انسان شده و او را از غلطيدن در دام خطاها مى‏رهاند: A}«إن الذين لا يؤمنون بالآخرة زينا لهم‏أعمالهم فهم يعمهون»{A ؛ V} نمل / 4.{V«كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، كردارهايشان را در نظرشان بياراستيم [تا همچنان ]سرگشته بمانند». پس مفهوم اين آيه آن است كه كسانى كه به آخرت ايمان دارند، بر ديدن نيك و بد اعمال خويش توانا هستند. اهل ايمان هدفى دارند تا كارهاى خودرا با آن بسنجند و ازاين‏رو در حيرت و سرگردانى نخواهند بود. برخلاف كسانى كه مؤمن نيستند و در حيرت و سرگردانى فرو رفته‏اند. 7- محبوبيت. خداوند در قرآن وعده داده است كسانى را كه ايمان آورده، عمل نيكو انجام دهند؛ محبوب مردم قرار دهد A}«إن الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا»{A ؛ V} مريم / 96.{V«كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند، به زودى [خداى ]رحمان براى آنان محبتى [در دل‏ها ]قرار مى‏دهد». در باب اين فوايد و فوايد ديگر كه نتوانستيم آنها را شمارش كنيم، نگاه كنيد به: 1- نظريه ايمان، محسن جوادى، صص 257 - 247 2- بيست‏گفتار، مرتضى مطهرى، صص 159 - 149 3- تكاپوگر انديشه‏ها، عبداللّه نصرى، ص 134 مرحوم علامه جعفرى مشخصه‏هاى جالب و جامعى را براى فرد مؤمن برشمرده‏اند كه مسلماً براى ما و شما سودمند است: 1- تمام لحظات حيات خودرا در حالت رؤيت خداوندى سپرى خواهد كرد. 2- اعمالش از روى اخلاص خواهدبود. 3- براى ابديت خود ذخايرى خواهد اندوخت. 4- از گناه، مكروهات و خيالات و اوهام بى‏اساس پرهيز خواهد كرد. 5- حيات خود را بيهوده تلف نخواهد كرد. 6- درخواهد يافت كه هر عملى در اين عالم، عكس‏العملى دارد. 7- از آرزوهاى دور و دراز خود دست برخواهد داشت. 8- در برابر حوادث صبر و شكيبايى پيشه خواهد كرد. P}مؤمن آن باشد كه اندر جزر و مد{E}كافر از ايمان او حسرت خورد{P V}مثنوى / 5 / 3355.{V 9- مى‏كوشد تا در ميان پرتگاه‏ها و خارستان‏هاى راه‏هاى انحرافى، صراط مستقيم را پيشه كند. 10- امكانات و لحظات عمر را غنيمت شمرده، نمى‏گذارد حوادث جبر نماى زندگى، حيات او را مختل سازد. V}نگا: تكاپوگر انديشه‏ها، ص 135.{V 11- در هنگام ياد خدا دلهايشان بترسد و چون آيات او بر آنان خوانده شود، بر ايمانشان بيفزايد. V} انفال / 2.{V 12- در تمامى امور بر خدا توكل مى‏كنند.V} انفال / 2.{V 13- سخنى استوار و ثابت دارند. V} ابراهيم / 27.{V 14- نه ترسى دارند و نه اندوهگين مى‏شوند. V} مائده / 69.{V 15- به آخرت يقين و باور دارند.V} بقره / 4.{V 16- نماز را برپا مى‏دارند و از روزى‏اى كه خدا به آنها عطا فرموده انفاق مى‏كنند. V} انفال / 4.{V از آن‏جا كه ايمان بر دو ركن معرفت و خضوع قلب بنا شده است، تقويت و ازدياد ايمان منوط به آن است كه در حوزه معرفت، آگاهى و علم خود را به حقايق هستى، خداوند متعال، رسول او و آموزه‏هاى دينى افزايش دهيم؛ و در حوزه خشوع قلب، كوشش كنيم تا مطيع اوامر و نواهى خداوند متعال باشيم. حال چه در ساحت مسائل شرعى، چه در ساحت امور اخلاقى؛ چه فردى و چه جمعى. V}الميزان، ج 18، صص 261 - 260.{V ناگفته نماند از آن‏جا كه عمل صالح در افزايش ايمان نقش اساسى دارد، بايد در تحقق آن كوشا بود. عمل صالح، عملى است كه انسان را در راستاى ايمانش به جلو برده و او را كامل كند. حال اين عمل مى‏تواند جوارحى باشد مى‏تواند جوانحى. مثلاً عمل روح هنگامى صالح مى‏شود كه او را وادار سازيم منظم فكر كند، علمى فكر كند. طورى فكر كند كه هميشه انديشه نو و صحيح توليد كند، به صورتى كه مصداق اين سخن رسول خدا(ص) واقع شود كه فرمود: «يك ساعت فكر كردن، از شصت سال عبادت بالاتر است». V}نگا: مرتضى مطهرى، حكمت‏ها واندرزها، صص 50 - 49.{V خداوند ما را از پيروى هوا و هوس بازدار كه اساس زوال و كاهش ايمان است و بر انجام طاعات و ترك محرمات وادار كه اساس تقويت و افزايش ايمان است. P}اى خدا آن كن كه از تو مى‏سزد{E}كه ز هر سوراخ مارم مى‏گزد{P P}جان سنگين دارم و دل آهنين‏{E}ور نه خون گشتى در اين رنج و حنين‏{P P}وقت تنگ آمد مرا و يك نفس‏{E}پادشاهى كن، مرا فريادرس‏{P P}گر مرا اين بار ستّارى كنى‏{E}توبه كردم من ز هر ناكردنى‏{P P}توبه‏ام بپذير اين بار دگر{E}تا ببندم بهر توبه صد كمر{P P}من اگر اين بار تقصيرى كنم‏{E}پس دگر مشنو دعا و گفتنم‏{P V}مثنوى / 5 / 2262 - 2267.{V
کد سوال : 1849
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : رواياتی داريم که به روايات طينت معروفر هستند و سعادت و شقاوت انسان را به طينتن انسانها نسبت می دهند و از آنها جبر فهميده می شود. لطفا درباره آنها توضيح دهيد؟
پاسخ : در آيات و روايات به صراحت که اختيار انسان و تأثير اعمال او در دنيا و آخرت را گوشزد می کنند. مانند «انا هديناه السبيل اما شاکرا و اما کفورا» V} (انسان، آيه 3).{V و حتي گاهي از تأثير اعمال انسان درجلب لطف خدا و يا محروميت از لطف خدا سخن به ميان آمده «ان عدتم عدنا...» از اين رو درباره روايات طينت و سعادت و شقاوت و... لازم است با روشن بيني و جامع نگري قضاوت کرد تا بديهيات مخدوش نشود. از آن جمله اين گونه روايات را براساس اقتضائيت دانست مانند عوامل ژنتيکي و محيطي که به طور معمول اثر خود را خواهند گذاشت. البته انسان توانايي آن را دارد که آثار ژنتيکي و محيطي را به حداقل برساند و يا از راه هاي ديگر آسيب هاي آن را جبران کند. به همين جهت در برابر روايات طينت، روايات بدا و لوح محو و اثبات مطرح مي شود V} (طباطبايي، محمد حسين، پرسش و پاسخ ها در محضر علامه، صص 48 - 58).{V نکته مهم ديگر اين که در تبيين روايات طينت بايد به اين نکته معرفتي توجه کرد که برخي صفات خداوند هم صفات ذات است و هم صفات فعل مانند علم و اراده البته با توجه به مراتب مختلف؛ در مرتبه فعل، مجموعه عوامل از آنجمله اراده و اختيار خود انسان مظهر اراده فعلي خداوند است يعني عوامل مختلف به اضافه اراده خود انسان علت تامه براي تحقق فعلي و سزاواري پاداش و عذاب مي شود. با درک اين نکته دقيق مي توان به روشن بيني رسيد به طوري که هم جايگاه اختيار انسان محفوظ مي ماند و هم تجلي اراده خدا بدون جبر و حلول و اتحاد معنا پيدا مي کنند. براي توضيح بيشتر توجه شما را به مطالب زير جلب مي کنيم: 1. اين ادعا که بهشتيان از ازل براي بهشت و جهنميان براي جهنم آفريده شده اند، با آموزه هاي مسلم ديگر ديني، ناسازگار است که به برخي از آنها اشاره مي شود: الف. قضا و قدر: روشن ترين معناي قضا و قدر که به کارهاي اختياري انسان مربوط مي شود، نظام مند و سيستماتيک بودن جهان هستي است (قضا فعل خداوند و قدر مشکل جريان دستگاه هستي است). بدين توضيح که در دستگاه پهناور هستي، خداوند ميلياردها عوامل و پديده ها را به جريان انداخته، که گاهي براي انسان روشن، و ديگرگاه، تحت محاسبه او قرار نمي گيرند. چنين تفسيري از قضا و قدر، نه تنها انسان را در کارهاي خود مجبور نمي کند، بلکه او را وامي دارد تا در راه افزايش صدمات خود کوشيده، با تحت محاسبه درآوردن آنها در زندگي خود، گستره موفقيت خود را فزوني بخشد؛ وانگهي، اراده و اختيار انسان نيز در ردونه عوامل و پديده هاي مزبور قرار دارد. ب. اختيار انسان: بي ترديد انسان موجودي مختار بوده و در بستر کارهاي اختياري، خود را به سعادت حقيقي و يا نقطه مقابل آن خواهد رساند. افزون بر آن که انسان، اين حقيقت را در باطن و درون خود مي يابد، از منظر استدلال عقلي نيز، مکلف و مسؤول بودن انسان تنها در پرتو اختيار معنا پيدا مي کند؛ وانگهي آيات قرآن نيز بر آن گواهي مي دهند از جمله: «انا هديناه السبيل اما شاکرا و اما کفورا» V(دهر، آيه 3). {V «و ان ليس الانسان الا ما سعي و ان سعيه سوف يري ثم يجزاه الجزاء الاوفي» V} (نجم، آيه 41). {V و آيات مشابه ديگر. پيداست آيات مزبور، تنها در پرتو مختار بودن انسان، توجيه پذير است. نتيجه آن که بهشت و جهنم، ثمره تلاش خود انسان بوده و دست يابي به آن، وامدار اعمال اختياري خود اوست. 2. در کنار آيات اشاره شده آياتي نيز وجود دارند مانند آيه 82 سوره مبارک اسراء که مي فرمايد: «قل کل يعمل علي شاکلته فربکم اعلم بمن هو اهدي سبيلا؛ بگو، هر کس مطابق با روش (و خلق و خوي) خود عمل کرده و پروردگارتان کساني را که راهشان نيکوتر است بهتر مي شناسد» ولي در توضيح آيه شريفه مزبور بايد گفت: گو اين که ميان ملکات نفساني، احوال روح و ويژگي هاي دروني انسان و رفتارهايش، گونه اي پيوستگي وجود دارد، ولي در همان حال، از مرز اقتضاء تجاوز نکرده و اثرش تا بدان جا نيست که انسان را به انجام کارهايي مناسب با آن ويژگي ها مجبور نمايد؛ به طوري که ترک آن کارها را محال نمايد. به ديگر سخن، اثر صفات دروني، علت تامه رفتارهاي انسان نيست. آياتي که دين را امري فطري دانسته که آفرينش تبديل ناپذير انسان از آن خبر مي دهد نيز بر اين حقيقت گواهي مي دهند؛ چرا که معنا ندارد از يک سو فطرت آدمي او را به سوي دين حق و سنت معتدله دعوت کرده، از ديگر سوي، آفرينش او وي را به سوي شر و فساد و انحراف فرا بخواند، آن هم به گونه عليت تامه و تخلف ناپذيرد. 3. سخن آخر آن که خود مرحوم علامه طباطبايي در تفسير آيه 82 سوره مبارکه اسراء، تصريح مي کند: «اين که بعضي گفته اند سعادت و شقاوت، از لوازم ذات بوده و هرگز از آن تخلف نمي پذيرد... و يا اين که گفته اند مسأله سعادت و شقاوت، قضاي ازلي الهي بوده و دعوت پيامبران نيز تنها براي اتمام حجت است، حرف غلطي است، ... زيرا در اين صورت حتي اتمام حجت انجام گرفته در دعوت نيز لغو بوده، بلکه حجت مزبور به نفع مردم و عليه خداوند متعال مي بود؛ چرا که او خود، شقي را شقي، آفريده و يا از ازل شقاوت را برايش نوشته است پس، همين که مي بينيم خداوند متعال عليه خلق، حجت اقامه مي کند، بايد بفهميم که هيچ يک از سعادت و شقاوت، ضروري و لازمه ذات کسي نيست؛ بلکه از آثار اعمال نيک و بد او و اعتقادات حقه و باطله است» V} (علامه محمد حسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج 13، ص 190، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، بيروت 1972).{V براي مطالعه بيشتر ر.ک: 1. جبر و اختيار، مرحوم علامه محمد تقي جعفري 2. جبر و اختيار، استاد جعفر سبحاني 3. الميزان في تفسير القرآن، ج 7، ص 18 به بعد و نيز ج 3، ص 12 به بعد و اما درباره برخي روايات که از طينت و سرشت اوليه انسان سخن به ميان آمده گفتني است: «طينت» بر وزن فعلت از واژه «طين» گرفته شده و آن به معناى گل است؛ زيرا گل ماده آفرينش انسان است: «هو الذى خلقكم من طين؛ او است آن كه شما را از گل آفريد»، (انعام، آيه 2). «طينت» بر وزن فعلت به معناى سرشت اوليه آمده است. بنابراين «طينت» به معناى خميره، سرشت و طبع است. «طين» مبدأ وجود و زندگى مادى انسانى است؛ اما مبدأ زندگى معنوى و روحانى آدمى، روح او است: «نفخت فيه من روحى؛ از روح خود در او دميدم)، (حجر، آيه 29؛ ص، آيه 72). پس انسان دو جنبه دارد: يكى جنبه مادى او كه از آن به «طينت و سرشت» تعبير مى‏شود و ديگرى جنبه معنوى او كه از آن به «فطرت و نفس مستوى» تعبير مى‏شود. در ميان روايات، اخبار بسيارى وجود دارد (كه به روايات «طينت» مشهور است). تفسير اين روايات و فهم و درك آنها، مشكل‏تر از آن است كه در توان هر كس باشد. از اين رو برخى گفته‏اند كه اين روايات، با آيات قرآن مخالف بوده و بايد كنار گذاشته شوند و برخى ديگر بيان داشته‏اند كه اين روايات، موجب جبر است كه آن نيز عقلاً باطل مى‏باشد. عالمان و دانشمندان شيعه، پاسخ‏هاى متعددى به اين اشكالات داده و سعى كرده‏اند كه روايات را با توجه به مضمون آنها و با كمك آيات و روايات ديگر تفسير كنند. شايد بهترين تفسير اين روايات از مرحوم علامه طباطبايى(ره) در تفسير «الميزان» باشد. ايشان مى‏فرمايند: رواياتى كه در باب طينت آمده، پنج دسته است: دسته اول احاديثى است كه اجمالاً دلالت دارند كه خداوند متعال انسان‏ها را در موقع آفرينش، به دو گونه آفريده است: گروهى سعادتمند و گروهى اهل شقاوت. تفسير اين روايات روشن است. اين روايات دلالت دارند كه اجمالاً نوع انسان به قضاى الهى بر دو گونه است: سعيد و شقى. اما اين كه چه كسانى سعيد و چه كسانى شقى‏اند، به اختيار خود آنان است. برخى به حسن اختيار خود، راه هدايت و سعادت را طى كرده، سعادتمند مى‏شوند و برخى به سوء اختيار خود راه ضلالت و شقاوت را طى مى‏كنند و شقى مى‏شوند. درست مثل اين كه مى‏گوييم: دانش‏آموزان اين مدرسه، دو گونه هستند: برخى درسخوان‏اند و قبول مى‏شوند و برخى تنبل‏اند و مردود مى‏شوند. دسته دوم: رواياتى كه به تفصيل دلالت دارند بر اين كه برخى از انسان‏ها، از گل بهشت خلق شده و سرانجام به بهشت مى‏روند و برخى از گل جهنم خلق شده و به آن جا باز مى‏گردند. دسته سوم: رواياتى كه خلقت انسان را به آب گوارا يا آب تلخ و شور منتسب مى‏كنند. دسته چهارم: رواياتى كه برگشت اختلاف در آفرينش انسان‏ها را به اختلاف در نور و ظلمت مى‏دانند. روايات اين سه دسته بسيار است و مرحوم علامه طباطبايى در تفسير شريف الميزان (ج 8)، نمونه‏هايى از آنها را ذكر كرده است. اما تفسير صحيح اين روايات چيست؟ 1. شايد بگوييم منظور سعادت و شقاوت ذاتى انسان‏ها است؛ يعنى، برخى ذاتا و حقيقتا از بدو آفرينش و در رحم مادر، سعادتمند و برخى ذاتا و حقيقتا، از بدو آفرينش و در رحم مادر، اهل شقاوت‏اند. مسلما معناى روايات چنين نيست؛ زيرا اين معنا با مالكيت و قدرت مطلقه الهى سازگار نيست و ذاتى به اين معنا كه خداوند تعالى نيز نتواند آن را تغيير دهد، درست نمى‏باشد. 2. شايد منظور از ذاتى، معنايى باشد كه در گزاره «زوجيت ذاتى چهار است» مورد نظر است. توضيح اين كه در بحث رياضيات مى‏گويند: عدد چهار زوج است. و زوجيت ذاتى عدد چهار است. منظور اين است كه هرگاه چهار موجود شد، به واسطه آن، زوجيت هم مى‏آيد. اما اگر چهار معدوم بود، زوجيت هم معدوم مى‏شود. به عبارت ديگر اگر عدد چهار نباشد، اصلاً زوج و فرد هم مطرح نيست؛ زيرا زوجيت، وصف چهار است و وقتى خود موصوف نباشد، وصفش هم نيست. مثال ديگر اين كه وقتى آتش آمد، حرارت هم با آن مى‏آيد. فلاسفه اسلامى مى‏گويند كه خداوند متعال، آتش را موجود مى‏كند و براى ايجاد حرارت نياز به جعل جديد نيست؛ يعنى، همين كه خداوند آتش را موجود كرد، حرارت نيز با آن مى‏آيد؛ زيرا حرارت ذاتى آتش است. پس حرارت و زوجيت لازمه آتش و چهار است. و اگر آتش و عدد چهار نبودند، حرارت و زوجيت هم موجود نمى‏شوند و به محض اين كه آنها موجود شدند، وصفشان هم كه لازمه آنها است، موجود مى‏شوند (بدون اين كه نياز به جعل جداگانه داشته باشند اين را مجعول مع الواسطه مى‏گويند). اما آيا سعادت و شقاوت به اين معنا ذاتى انسان‏ها است، يعنى، برخى از انسان‏ها به محض اين كه در رحم مادر موجود و از طرف حضرت حق آفريده مى‏شوند، سعادتمند و برخى ديگر اهل شقاوت مى‏شوند؟ به عبارت ديگر سعادت و شقاوت، لازمه موجود شدن اين انسان‏ها است؟ پاسخ اين سؤال نيز منفى است و دلايل متعدد براى نفى اين معنا وجود دارد. گفتنى است كه بهترين راه تفسير آيات قرآن، مراجعه به خود آيات قرآن است. و بهترين راه تفسير روايات، مراجعه به خود روايات است. در آيات و روايات، موارد متعددى وجود دارد كه نشان مى‏دهد كه در معناى اين روايات، چنين تصورى نيست: اول: تفسير روايات به اين كه «سعادت و شقاوت لازمه انسان‏ها است»، با تعاليم پيامبران سازگار نيست و با اصل هدايت - كه هدف آنان است - نمى‏سازد، زيرا اگر برخى از انسان‏ها ذاتا سعادتمند و برخى ذاتا اهل شقاوت باشند، و ذاتى هم اختلاف‏پذير و تخلف‏پذير نيست، در نتيجه بعثت پيامبران لغو مى‏شود؛ زيرا گفتارهاى آنان بر سندان كوبيدن است. هم عقل و هم نقل، صريحا با اين سخن كه مردم ذاتا چنين هستند، مخالف است. دوم: در زندگى خود و تاريخ، ديده‏ايم و خوانده‏ايم كه افراد بسيارى در ابتدا صالح بودند و بعد فاسد شدند. بسيارى ديگر نيز از ابتدا فاسد بودند و بعد صالح شدند. سوم: اگر سعادت و شقاوت ذاتى انسان‏ها باشد، توبه بى معنا مى‏شود؛ زيرا در اين صورت راه تغيير باز نيست. اما دعوت فراوان آيات و روايات به توبه، نشان مى‏دهد كه سعادت و شقاوت ذاتى نيست و تغيير در انسان‏ها امكان‏پذير است. چهارم: اگر كسى بالذات سعيد يا شقى بود، اصل تعليم و تربيت و تأثيرپذيرى آن بى معنا خواهد بود و اين همه تأكيد و كوشش انسان‏ها در امر تعليم و تربيت بيهوده مى‏باشد. پنجم: خداوند متعال كسى را «بد» نيافريده است؛ چنان كه قرآن مى‏فرمايد: «فطرة الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله؛ فطرتى كه خداوند، انسان‏ها را بر آن آفريده، دگرگونى در آفرينش الهى نيست»، (روم، آيه 30). اين كه مى‏فرمايد: «دگرگونى در آفرينش الهى نيست؛ يعنى، خداوند متعال هيچ كس را بدون فطرت نيافريده است. هم چنين در قرآن آمده است: «و نفس و ما سوّيها فالهمها فجورها و تقويها؛ قسم به نفس آدمى و آن كه آن را منظم ساخته سپس فجور (گناهان) و تقوا (خير) را به او الهام كرده است»، (شمس، آيه 7 و 8). پس چنين نيست كه عده‏اى ذاتا به بدى و گناه تمايل داشته باشند و با شقاوت خلق شوند و گروهى نيز ذاتا به خوبى و تقوا تمايل داشته باشند و با سعادت آفريده شده باشند؛ زيرا هر كس داراى فطرت و نفس ملهمه است كه كارهاى خوب و بد را به او الهام مى‏كرد و او را به سمت خوبى‏ها و پاكى‏ها سوق مى‏دهد. پس روشن شد كه معناى اين دسته از روايات، اين نيست كه برخى ذاتا اهل شقاوت و گروهى ذاتا اهل سعادت‏اند و طينت علت تامه براى رفتار و اعمال انسانى است. اگر روايات «طينت» را بررسى كنيم، متوجه خواهيم شد كه همگى به جنبه مادى آفرينش انسان (آب و هوا، خاك، وراثت، محيط خانوادگى و اجتماعى) توجّه دارند. حتى رواياتى كه اشاره دارند كه برخى از انسان‏ها از طينت بهشتى يا عليين و برخى از طينت جهنم يا سجين آفريده شده‏اند، منظور بهشت و جهنمى نيست كه در قيامت ظهور مى‏كند؛ زيرا بهشت و جهنم آخرتى اصولاً از سنخ ماده و جهان مادى نيست؛ بلكه احتمال دارد معناى اين دسته از روايات، اين باشد كه برخى از ماده پاك زمينى و عده‏اى از ماده ناپاك زمينى آفريده شده‏اند. گروهى نيز مركّب از طينت پاك و ناپاك‏اند. پس پيام روايات طينت، اين است كه آب و هوا، خاك، وراثت و محيط خانوادگى و اجتماعى، زمينه‏ساز سعادت و شقاوت‏اند؛ يعنى، آب و هوا و فضاى خوب، محيط خانوادگى و اجتماعى خوب و تربيت خوب به منزله مواد اوليه خوب است و سعادت انسان با اين مواد اوليه ارتباط دارد. همچنين محيط مناسب، آب و هوا و خاك نامناسب و... به منزله مواد اوليه ناپاك مى‏باشد و شقاوت انسان با اين مواد اوليه ارتباط دارد. به عبارت ديگر مواد اوليه زمينه است، نه علت تامه؛ زيرا از هر دو طرف موارد متعدد نقض مشاهده مى‏شود؛ مثلاً در يك خانواده، دو برادر كه از جهت تمام مواد اوليه يكسان هستند، يكى امام معصوم مى‏شود، (امام حسن عسكرى(ع« و ديگر جعفر كذاب از كار در مى‏آيد؛ يكى كميل بن زياد نخعى از اصحاب خاص امام على(ع) و ديگرى حارث بن زياد نخعى، قاتل فرزندان حضرت مسلم مى‏شود؛ يكى عالم و دانشمندى مهذب و ديگرى جاهلى بى تقوا در مى‏آيد. در اين موارد شرايط يكى است، زمينه‏ها و مواد اوليه، يكى است؛ اما افراد مختلف‏اند. پس احاديث «طينت»، بيان كننده شرايط و زمينه‏هاى سعادت و شقاوت‏اند؛ نه بيشتر. اين اصل در علوم تربيتى به اثبات رسيده است كه خانواده، شرايط پيش از ولادت، محيط خانوادگى، تربيتى و اجتماعى و آب و هوا (مثل مناطق معتدل يا مناطق استوايى و قطبى)، در شكل‏گيرى شخصيت افراد نقش اساسى دارند. اما آيا اين شرايط، عنصر محورى در شكل‏گيرى انسانيت انسان هستند؟ گفته شد كه انسان از دو جنبه مادى و معنوى تشكيل شده است. عنصر محورى و انسانيت او، به جنبه معنوى و روحانى او است كه تحت عنوان «فطرت و نفس» از آن ياد شده است. به عبارت ديگر هر انسان، حداقل معيار و شاخص انسانيت را دارد و اين معيار، موجب تكليف مى‏شود. البته هر كس امكانات و شرايط بيشترى داشته باشد، مسؤوليتش هم بيشتر است. پس با توجه به فطرت و نفس ملهمه، هر كس حداقل نصاب انسانيت را كه موجب تكليف و تحصيل سعادت و نجات از جهنم است، دارد. تفاوت در مراتب بالاتر است، آن كه نعمت بيشترى دارد، مسؤوليت بيشترى نيز دارد. خلاصه تمام مطالب گذشته اين كه هيچ كدام از عوامل مذكور، به عنوان سبب و علت تامه يا به معناى ذاتى نيستند؛ بلكه شرايط، زمينه‏ها و مواد اوليه سعادت و شقاوت‏اند؛ يعنى، آنهايى كه در آب و هواى بهتر تربيت شده‏اند، استعداد بيشترى براى خوب شدن دارند اما، در هر حال هيچ كس فاقد معيار اصلى و اولى سعادت نيست و اين نصاب، به صورت فطرت و نفس ملهمه در همه وجود دارد و به همه انسان‏ها اعطا شده است. از طرفى، افراد مختلف‏اند و هر كس استعداد بيشترى دارد، نعمتش بيشتر است و مسؤوليت او نيز سنگين‏تر است. پس نه جبر است و نه كسى مى‏تواند از زيربار مسؤوليت شانه خالى كند. «ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم؛ پس در آن روز (قيامت) از نعمت‏هايى كه داشته‏ايد، بازپرسى خواهيد شد»، (تكاثر، آيه 8). بنابراين روايات باب طينت، با آيات قرآن و احاديث ديگر منافات ندارد. اما آيا اين روايات مستلزم جبر است؟ پاسخ اين سؤال نيز از مطالب گذشته روشن مى‏شود. بين افعال اختيارى و اضطرارى تفاوت است؛ كسى كه كارى را از روى اضطرار انجام مى‏دهد و در عمل هيچ اختيارى از خود ندارد، آن كار نه خوب است و نه بد. اما فعل اختيارى متصف به حسن و قبح (خوب و بد) مى‏شود؛ يعنى، كسى كه كارش را از روى اختيار درست انجام مى‏دهد، متّصف به مدح مى‏شود و آنكه با سوء اختيار كار بدى مى‏كند، متّصف به ذم مى‏شود. ثواب و عقاب نيز مربوط به فعل اختيارى است؛ چنان كه تكليف در جايى است كه انسان اختيار داشته باشد و از آن جا كه روايات طينت در حد شرايط و زمينه هستند، منافاتى با اختيار انسان ندارند. گذشته از آن، تفسير روايات با توجه به احاديث ديگر، اصل اوليه فهم درست سخنان اهل بيت عصمت و طهارت(ع) است. روايات بسيارى از اهل بيت وارد شده كه در آنها «جبر»، نفى شده و شديدا با انديشه جبر مقابله شده است. مرحوم علامه طباطبايى تفسير ديگرى براى روايات طينت بيان كرده‏اند كه بسيار دقيق است و نياز به توجه بيشترى دارد. به عنوان مقدمه ذكر چند مطلب لازم است: 1. اصل انسان، روح او است و روح نيز مجرد مى‏باشد، هر چند در دنيا و نشئه طبيعت، با ابزار مادى زمان‏دار و مكان‏مند كار مى‏كند؛ اما خود روح منزه از ماده است و تجرّد دارد. مثال بارز آن انديشه انسان است. انديشه آدمى، زمان‏دار و زمان‏مند نيست، قوانين رياضى، عقلى و فلسفى هيچ كدام، متصف به زمان و مكان خاصى نيستند؛ مثلاً گذاره «4=2×2» در همه مكان‏ها و همه زمان‏ها صحيح است و هر موجود مجرّدى نيز، اين گونه است. انديشه انسانى وصف «نفس و روح» انسان است و وقتى انديشه مجرد باشد، روحى هم كه آنها را درك مى‏كند، مجرّد خواهد بود. البته مقدمات و پايه‏هاى ادراك و انديشه، زمان‏مند و مكان‏مند است، مثلاً ما در زمان خاص و مكان خاص، مطالعه مى‏كنيم؛ اما فهم و درك ما منزّه از زمان و مكان است. تمامى ملكات نفسانى نيز اين گونه است؛ مثلاً در ملكه عدالت، عده‏اى با تمرين و ممارست به آن مى‏رسند. اين تمرين‏ها زمانى و مكانى است؛ اما خود عدالت، وصفى ثابت و راسخ است كه از زمان و مكان منزه مى‏باشد. 2. وقتى امرى ثابت شد، آن را مى‏توان هم به گذشته اسناد داد و هم به آينده؛ زيرا هم در گذشته بوده است و هم در آينده موجود خواهد بود. اگر اشكال شود كه انديشه ما در طول زمان تغيير مى‏كند، پس امر ثابتى نيست؛ پاسخش اين است كه انديشه تغييرى نمى‏كند؛ بلكه رابطه ما با انديشه عوض مى‏شود؛ زيرا انسان، هم اكنون يادش است كه ده سال پيش، فلان انديشه را داشته است و اكنون انديشه ديگرى دارد، مثلاً بين اين كه دماى آب عوض شده، گاهى يخ مى‏زند و گاهى جوش مى‏آيد، تفاوت آشكار است. در اين جا دماى آب واقعا عوض شده است. اما هيچ انديشه‏اى با انديشه ديگر عوض نمى‏شود. نه انديشه باطل حق مى‏شود و نه انديشه حق باطل مى‏گردد. اين انديشمند است كه رابطه‏اش، با علوم عوض مى‏شود؛ مثلاً ما قبلاً معتقد به هندسه اقليدسى بوديم و اكنون به هندسه نااقليدسى اعتقاد داريم؛ در اين جا رابطه ما با علوم عوض مى‏شود. يا مثلاً يادمان مى‏آيد در سن ده سالگى به فلان مطلب اعتقاد داشتيم و در پانزده سالگى اعتقاد پيدا كرديم كه اين نظر اشتباه بوده است و... با توجه به اين مقدمات، روايات باب طينت به شكل زير قابل تفسير است: 1. سعادت و شقاوت به جان انسان باز مى‏گردد و اين دو وصف نفس و روح آدمى است؛ 2. جان آدمى (روح و نفس او) مجرد است و طبيعتا سعادت و شقاوت هم - كه وصف جان آدمى است - مجرد مى‏باشد. 3. هر موجود مجردى، ثابت (برخوردار از تجرّد) است منزه از زمان و مكان مى‏باشد. 4. هر موجودى كه ثابت باشد، مى‏توان آن را، هم به گذشته نسبت داد و هم به حال و آينده. پس مى‏توان گفت: جان آدمى، قبلاً اهل سعادت بوده، الان هم همين طور است و بعدا نيز همين طور خواهد بود. منتها اين قبليت، معيت و بعديت زمانى نيست. مقدمه اين افعال زمانى مى‏باشد؛ مثل مقدمه انديشه و ادراك كه آنها هم زمانى بودند؛ اما اينها مقدمه و شرايط است، نه بيشتر. قانون و انديشه هميشه بوده است، منتها ما آن را اكنون درك كرده‏ايم. سعادت و شقاوت نيز هميشه بوده است؛ اما انسان به واسطه كار خود آن را اكنون درك كرده است. و گرنه آن دو ملكه ثابتى براى نفس است؛ چنان كه مى‏فرمايد: «كما بدأكم تودون فريقا هدى و فريقا حق عليهم الضلالة». بنابراين خداوند متعال، همه افراد را با فطرت الهى و نفس «ملهمه» آفريده است و هر كس هم طبق روش و خلق خود (طينت) عمل مى‏كند: «قل كل يعمل على شاكلته؛ بگو: هر كس طبق روش [و خلق و خوى] خود عمل مى‏كند»، (اسراء، آيه 84). شاكله و خلق وخوى آدمى، در درجه اول فطرت الهى او است. بر اساس فطرت خود عمل كند، راه او مستقيم خواهد بود؛ ولى اگر در «جهاد اكبر» كوتاهى نمايد، فطرت را آلوده كرده است. در اين صورت، اعمال او روى شالكه و خلق و خوى او نيست؛ بلكه بر او تحميل مى‏شود. از اين رو او با فشار گناه مى‏كند؛ بعد هم پشيمان مى‏شود و كم كم وقتى در مصاف جهاد اكبر، فطرت الهى او زير خروارها خاك اغراض و هواى نفسانى دفن شد و خانه نفس اماره روى آن بنا گرديد، مجارى ادراكى انسان بسته مى‏شود: در «بل ران على قلوبهم ما كانو يكذبون؛ بلكه اعمالشان چون زنگارى بر دلهايشان نشسته است»، (مطففين، آيه 14). آن گاه خداوند آنان را به حال خودشان رها مى‏كند و روش و شاكله (خلق و خوى) ثانوى آنها اين مى‏شود كه به سوى بدى و شقاوت و بيراهه حركت مى‏كنند. چنين است كه نشئه قيامت، عكس العمل دنيا است و هر چه انسان در دنيا انجام مى‏دهد، در قيامت ظهور مى‏كند. با روايات باب «طينت» راه جبر باز نمى‏شود كه برخى افراد بخواهند از آن سوء استفاده كنند. البته چنانچه عرض شد درك آنها بسيار مشكل است و تفسير مرحوم علامه طباطبايى نيز داراى چنين ويژگى‏اى است، و فهم آن دقت بسيار مى‏طلبد. دسته پنجم روايات باب «طينت»، رواياتى است كه مى‏فرمايد: خداوند روز قيامت خوبى‏هاى بدان را از آنها مى‏گيرد و به خوبان مى‏دهد و بدى‏هاى خوبان را از آنان مى‏گيرد و به بدان مى‏دهد، يعنى، شخص كافر، اگر خوبى هم داشته باشد، از او گرفته و به مؤمن داده مى‏شود. علامه طباطبايى(ره) درباره اين روايات مى‏گويد: خوبى‏ها و بدى‏ها، امور اعتبارى نيست، بلكه ريشه در تكوين و ريشه در سنت‏هاى الهى دارد؛ يعنى، اطاعت و فرمانبردارى در حقيقت شهد و معصيت و گناه در واقع سم است. به عبارت ديگر خوبى‏ها و بدى‏ها حقيقى است و اين حقيقت به صورت دستورات و احكام اعتبارى (بايد و نبايد) در آمده است. بنابراين بايد سنخيتى بين فرد و عمل او باشد. حال كه چنين است، همه حسنات و خوبى‏ها به مؤمن باز مى‏گردد، زيرا خداوند اصل همه خيرها است و مؤمن حقيقى، ايمان به خدا دارد. تمام بدى‏ها نيز به كافر باز مى‏گردد؛ زيرا دورى و انكار خداوند منشأ تمام تبهكارى‏ها و بدى‏ها است. كافر به آخرت معتقد نيست و براى آخرت كار نمى‏كند. او براى دنيا و حداكثر مردم كار مى‏كند و خداوند - تبارك و تعالى - نيز كار خوب او را در همين دنيا تلافى مى‏كند؛ مثلاً نام او را در دنيا بلند مى‏كند، مراكز و مؤسسات به نام او مى‏شود و... و اما او با آخرت ارتباط ندارد. بنابراين در قيامت (يوم تبلى السرائر)، كافر بى ارج و قرب است: «اولئك الذين كفروا بايات ربهم و لقائه فحبطت اعمالهم فلا نقيم لهم يوم القيامة وزنا؛ آنان كسى‏اند كه به آيات پروردگارشان و ديدار او كافر شدند، به همين جهت، اعمالشان حبط و نابود است، از اين رو روز قيامت، ميزانى براى آنها بر پا نخواهيم كرد»، (كهف، آيه 105). در اين جا توصيه مى‏شود آيات 103 و 104 (معرفى چهره اين گروه) و آيه 106 (بيان عاقبت آنها را) در اين سوره با دقت تلاوت فرماييد. همچنين آيه 23 سوره «فرقان» (اعمال آنان همچون ذرات غبار پراكنده در هوا است) را مطالعه فرماييد. آرى كافر هر كار خيرى انجام دهد، بى ثمر و بدون فايده است و بهره اخروى ندارد؛ زيرا قيامت ظرف ظهور حقايق است و اين حقايق و امور خيريه به صاحبان اصلى آنها - كه مؤمنان و در رأس آن پيامبران و اوليا هستند - باز مى‏گردد با توجه به تاريخ بشر، به دست مى‏آيد كه هر كار خوبى كه در عالم واقع مى‏شود، به بركت خوبان به ويژه انبيا و اولياى الهى - است. پس بايد در قيامت هم به آنان برگردد و هر كار بدى هم كه در عالم واقع مى‏شود، به دليل سنت‏هاى غلطى است كه بدان و كافران بر پا كرده‏اند، و در قيامت اين بدى‏ها، به ايشان باز مى‏گردد. بنابراين: اولاً بدى و خوبى امور حقيقى است؛ ثانيا قيامت ظرف ظهور حقايق است؛ ثالثا حقيقت كافران بدى و دورى از خدا است و حقيقت مؤمنان خوبى و نزديكى به خداست است؛ رابعا، تمام خوبى‏ها به مؤمنان و تمام بدى‏ها به كافران باز مى‏گردد. آنچه بيان شد، تبيين نظريه و تفسير مرحوم علامه طباطبايى، از روايات باب طينت است كه با استفاده از درس تفسير استاد بزرگوار آيت‏الله جوادى آملى به رشته تحرير در آمد. در پايان گفتنى است كه اين سخن، بدين معنا نيست كه مؤمنان از عمل صالح دست بكشند؛ زيرا شرط ايمان دو چيز است: اول ايمان به خدا و دوم عمل صالح و كردار نيك. قرآن مى‏فرمايد: «الا الذين امنوا و عملوا الصالحات؛ ايمان به زبان فايده‏اى ندارد»، (عصر، آيه 3). هم چنين مى‏فرمايد: «و من الناس من يعبد الله على حرف؛ برخى از مردم، خدا را تنها با زبان مى‏پرستند»، (حج، آيه 11). آرى مؤمنى كه قلبا ايمان دارد و در عمل نيز صاحب كردار نيك است، مشمول روايات دسته پنج مى‏شود. شايد اين سؤال نيز پيدا شود كه چرا خداوند كافران را آفريد؟ خداوند كه از ابتدا مى‏دانست آنها بد رفتار مى‏كنند و اهل شقاوت‏اند؛ چرا آنها را آفريد؟ پاسخش اين است كه اولاً خداوند مى‏دانست آنها با سوء اختيار خود به اين راه كشيده مى‏شوند. و نفس آفرينش موجوداتى مختار كه به اختيار خود بر اساس تكليف رفتار كنند و به اعمال خير روى بياورند يا به سوء اختيار خود از تكليف و مسؤوليت انسانيت روى بردارند و اهل شقاوت شوند؛ داراى حكمت و مصلحت است. و اگر اين گروه خلق نمى‏شوند، اصلاً تكليف معنا نداشت. ثانيا اين فرد، فرزند و يا پدر و مادر بسيار كسان است. و اگر او آفريده نمى‏شد، پس بايد پدران، مادران و فرزندان او نيز آفريده نمى‏شدند. و لازم نيست كه والدين يا فرزندان او نيز اهل شقاوت باشند. منابع: 1. تفسير الميزان، ج 8، ص 95 به بعد، ج 8، ص 119 به بعد (ترجمه فارسى آن)، بحث روايى مختلط بغيره. 2. اصول كافى، ج 2، كتاب ايمان و كفر، بابهاى «طينة المؤمن و الكافر»، «فى ان الصبغة هى الاسلام»، صص 3 - 14 (متن عربى با توضيحات مرحوم علامه طباطبايى در ذيل صفحه 3 و 4). 3. اصول كافى، ج 1، ص 150، (متن عربى با توضيحات مرحوم علامه طباطبايى، ذيل روايات باب المشيئة و الارادة). 4. التحقيق فى كلمات القرآن، ج 7، ص 158 و 159. 5. درس تفسير استاد علامه آيت‏الله جوادى آملى.
کد سوال : 1850
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : لطفا قاعده لطف را توضيح دهيد به چه بخشي از عقايد ما مربوط مي شود؟
پاسخ : قاعده لطف، قاعده اي کلامي است در اثبات امامت به اين معني که «لطف الهي» بر اين تعلق دارد که راه هدايت بسته نباشد زيرا دين مجموعه و دستگاه فني و به هم پيوسته اي است که لاجرم براي فهم و درک و عمل به دستورات آن کارشناس آن نيز همراه آن بايد باشد. اسلام دين الهي است که توسط پيامبر اکرم(ص) به مردم عرضه شد و پس از ايشان بايد کساني از جانب خداوند معين شوند تا دين را به مردم معرفي کنند و ترويج نمايند. امام کارشناس حقيقي دين است که اسلام را به خوبي مي شناسد و به بهترين نحو به مردم مي شناساند. پس لطف الهي ايجاب مي کند که عنايت او همواره براي هدايت بشر، ساري و جاري باشد. چنانکه با فرستادن پيامبر اکرم(ص) و انزال قرآن، راه هدايت را براي انسان ها باز کرد. با تعيين ا مامان معصوم، اين هدايت را تمام مي کند و دين را تکميل مي کند V}(استاد مطهري، امامت و رهبري، ص 95 - 92). {V