به نام او
سلام
ساعت حدود 9 بود... ندا از استاد اجازه گرفت و رفت چند لحظه بیرون، وقتی برگشت با بغض حرف میزد....
آقای پویان فوت کرده.......
همه برگشتیم ببینیم چه خبره... باورمون نمیشد...گفتیم شوخی میکنن...
دروغ گفتن...شایعه است... دوشنبه کلاس داشت...سرحال مثل همیشه.....
کلاس تموم شد جمع کردیم که سریع بریم ساختمون شماره ی یک دانشگاه اولین باری بود که من و tarane21و _MEMOL_ با هم راه میرفتیم و صدای خندمون کل خیابون رو برنداشته بود...هیچ کس حرفی نمیزد...سکوت کره بودیم و فقط دعا میکردیم زودتر برسیم و نفس راحتی بکشیم و آقای پویان رو ببینیم
جلوتر از همه میرفتم و رسیدم به دانشگاه پیچیدم که برم تو که .....
به معنای واقعی فهمیدم "آه از نهاد برخاستن" یعنی چی....
وا رفتم.... وا رفتیم....
بهمون تسلیت گفته بودن... استاد پویانمون رفت.... به همین راحتی....
گریه ها شروع شد... کل دانشگاه شده بود غم خونه... هر کی وارد میشد با شوکی که بهش وارد میشد همون جا دم در میموند و صدای گریش بلند میشد....
استاد پویان یه مرد مهربون بود که پدر همه ی ما بود... دانشجو ها عاشقش بودن....
یه مرد به معنای واقعی انسان... هیچ وقت ناراحت و عصبانی نبود به جز زمانی که حرص میخورد از کار کسایی که یا از اینور بوم میفتادن یا از اونور....
استاد معارف بود....
کلاس هایی که کمترین طرفدار رو داره برای دانشجو ها آنچنان جذاب و شیرین میکرد که همه برای گرفتن کلاس آقای پویان شده تا ترم آخر هم صبر میکردن
خوش اخلاق و دوست داشتنی....
اولین کسی که به من و tarane21 گفت دوقلو....
امروز من، tarane21 و _MEMOL_ بدترین لحظات با هم بودنمون رو گذروندیم...تلخ...تلخ...تلخ
یادش بخیر وقتی بهمون گفت شما سه تا اگه امتحان هم ندید تا 18 رو گرفتید...
تا به حال تجربه ی بهشت زهرا و ... رو نداشتم... خدا رو شکر میکنم که تشییع پیکرشون رو نرسیدیم و ندیدم...
خیلی دردناک بود..
صورت ماه و خندون و دوست داشتنش از جلو چشم کنار نمیره
اونایی که ایشون رو خوب نمیشناختن از اینکه دانشجوهاش با اون وضع گریه میکردن و از غم از دست دادنش ناراحت بودن تعجب میکردن
دوستان میخوام برای پدر خوب ما دعا کنید... دعا کنید که روحش شاد و آروم باشه...که هست
مطمئنم که هست
هیچ وقت یادمون نره استاد پویان رو
خدا بیامرزتتون آقای پویان.... اون دانشگاه دیگه بی حضور شما هیچ لطفی نداره............................