• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن خانواده > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
خانواده (بازدید: 34173)
دوشنبه 27/8/1387 - 20:9 -0 تشکر 71401
اینجا آلاچیق ه

به نام او....... تو هر چه میخواهی بخوانش

 

سلام

همراهان گرامی انجمن،مثل خیلی از انجمن های دیگه و مطابق با شیوه ی کار من وجود این تاپیک رو ضروری دیدم... خوشبختانه یا متاسفانه!

من با کاربرهای انجمن زیاد صحبت میکنم و خیلی از صحبت ها رو ترجیح میدم به جای اینکه خصوصی بهشون بگم در انجمن بگم...گاهی دوستان هم

نکاتی رو لازم میبینن تذکر بدن به من که برای سهولت یا دلایلی مثل دلیل خودم در محیط انجمن ها بیانش میکنن...

چند روزی ه میبینم که همه یا از تاپیک قول و قرارهای خانوادگی استفاده میکنیم یا تو

بحث های دیگه و میون صحبت هامون....

که این نظم انجمن رو بهم میریزه....

گاهی هم لازمه که همه با هم تصمیم بگیریم در مورد مسائلی در انجمن

فکر میکنم با توجه به سوابق! کاملا متوجه صحبت هام شده باشید

متشکرم از همراهی ه همیشگیتون...

بیقرارش باشید...

بگذار سرنوشت هر راهي که ميخواهد برود،راه ه من جداست
بگذار اين ابرها تا ميتوانند ببارند.... چتر من خداست
 

----------------------------------------------------------------
مسئول انجمن خانواده و صندلي داغ
 
دوشنبه 14/2/1388 - 13:11 - 0 تشکر 110356

به نام خدا

سلام

خشانت کدومه جناب سعیدان؟!

قیافه ی جدیدتون هم مبارک.

همیشه شاکرش باشیم...

 

بخشيدن يعني آزاد کردن يک زنداني...

و کشف اين که آن زنداني خودت هستي!

 

چهارشنبه 16/2/1388 - 18:30 - 0 تشکر 110877

به نام خدا

سلام

هورااااااا.... !!

برای من اینکه من زودتر از ترانه رسیدم

1- بارون و تگرگ رو دیدید؟ عجججججب زیبا بود... ولی به محض اینکه من از اتوبوس پیاده شدم بند اومد :( منم فقط یه ذره خیس شدم

:(

2- به شدت یاد جناب "بابا لنگ دراز" افتادم ... واقعا آقایی رو ندیدم که اینقدر شیفته ی بارون بوده باشند... دعا میکنم هر جا هستند موفق و موید باشند

و مطمئنم ایشون هم مثل من هر جا بودن خیس نشدن...کلا این شانس ما دو نفر بود :(

3- اگه دیگه منو ندید حلال کنید... :(

متاسفانه اتفاقات عجیب غریبی داره برام میفته :( ... به شدت رو پوستم اتفاقای خشن افتاده ( در کمتر از نیم ساعت)...همچنین دور لبم :(

سرطان گرفتم؟؟؟؟؟ :D

4- و اما میرسیم سر اصل مطلب! ترانه کوبون

امروز جاتون خالی سر کلاس سیر و...؟ اووم... سیر و؟ متاسفانه اسم درس یادم نیست!!! آخه ما همیشه میگیم سیر خالی (SEIR ) ها، نه (SIR)

این ترانه خانوم ما درس نخونده بود....فقط دوست داشتم میدید چطوری بود.... جوری میلرزید و پاهاشو عصبی تکون میداد که من و صندلیم با هم میلرزیدیم...

اصلا من تمام مدت چشم اینجوری بود 00

بعدش رفت کنفرانسشو داد... واقعا خوب بود... اصلا فکر نمیکردم اینی که هیچی نخونده اینجوری خوب کنفرانس بده

ولی نکته ی جالبتر این بود که جوری دستش میلرزید که من هی میگفتم الهی بمیرم ببین چجوری دستاش میلرزه

و عذاب وجدان گرفتم که نذاشتم درس بخونه!

کنفرانسش واقعا خوب بود ولی خودش نمیفهمه... از توضیح بعدش میگذرم( یه ترانه که بیشتر نداریم....) 

این وسط من هیچ گناهی مرتکب نشدم و هر آنچه از زبان ترانه خواهید شندید دروغ محض است!!!!

(زشته ترانه... تو تکتم نشو!!! )

5- یه برنامه دارم در حد تیم ملی توووووووپ... ما داریم فامیل میشیییییییییییییییییم!!

فعلا یا حق

بگذار سرنوشت هر راهي که ميخواهد برود،راه ه من جداست
بگذار اين ابرها تا ميتوانند ببارند.... چتر من خداست
 

----------------------------------------------------------------
مسئول انجمن خانواده و صندلي داغ
 
چهارشنبه 16/2/1388 - 18:50 - 0 تشکر 110883

سلام

نخیر من زودتر رسیدم........فقط 10 بار تا الان قطع ووصل شدم ..این هم از شانس تو بود تا خشم من بخوابه !!!!!!!!!!!!!! واقعا روت شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

احتمالا اون حال خرابت هم دعای خیر !!!! من بوده

در ضمن دلت شددددددددددددددددددددییییییییییییییییییییییییییدددد بسوزه که من کل راه رو زیر بارون بودم خیلی خیلی حال داد.........

الان برمیگردم..........!!!!!!!!!!!!!!!

واییییییییی عجب تگرگی داره میاد ...........مثل گوله سنگه ...الان سقف میاد رو سرم!!!

غروب پنج فصل سال را در خنده مي گريم خدا قوت دهد اين چشم هاي مهربانم را
چهارشنبه 16/2/1388 - 19:37 - 0 تشکر 110903

ترانه کوبون ؟؟؟؟؟

جدا روت شد این کلمات رو با انگشتانت به رشته ی تحریر در آوری ؟

مطمئنم حتی کیبوردت هم از نوشتن این جملات شرمگین ه!

فعلا طرف حساب من تو نیستی ....! ببخشید.. شما!!!!

آااای تبیان من حرفم رو به کی بگم؟؟!!!

اگه تا دو دقیقه دیگه تبیان باز نمیشد رسما این بغض به سلاطون تبدیل میشد....اونوقت آنشرلی تو جواب مامان بابای منو میدادی؟؟؟؟؟؟؟

وای عجب روزگار بی وفایی ه!!! رفیق آدم که اینجوری باشه دیگه چه انتظاری از بقیه داشته باشم....خدااااااااا

موضوع از این قرار بود:

امروز این ترانه ی بیچاره ی فلک زده کنفرانس داشت اونم برای اصلی ترین درسش همون سیر که اوشون بهش اشاره کردند...

این دختر بیچاره از اونجایی که می خواست همه درس هاش رو بخونه و تریپ آنشرلی در بیا ره  که همیشه درسخون و اماده است در نتیجه تو یک روز وقتی که داشت همه درس هاش رو یک دور خوند (در نظر داشته باشید که یک دور برای همچین درسی =با هیچی نخوندن) در نتیجه کنفرانسش رو هم یک دور خوند و نکات مهمش رو گذاشت بین کلاس هاش -حدود 3 ساعت -بخونه...

حالا اگه شما باشید در موقعیتی که این کنفرانس ها بخش مهمی از نمره پایان ترم رو داره با دوستتون چه رفتاری میکردید؟    خدایی کمکش نمی کردین؟؟؟

فکر میکنید آنشرلی جان چه جوری به دوستش کمک کرد؟

با تمام لطف و مهربونی ای که همه شما هم باهاش آشنایی دارید .....خب میدونید که ایشون خیلی مهربون هستند دیگه....هرچی بگم کم گفتم...   

ایشون لطفشون رو شامل حال من بدبخت هم کرد!!!!!(آنه فکر کنم بدونی الان با چه حسی دارم می نویسم)

نه تنها خودش بلکه با همدستی یکی دیگر از عوامل به هر گوشه ای از دانشگاه که پناه می بردم ...مثل هوخشتره وارد میشد و اسایش رو ازم می گرفت ....ماشالله من نمیدونم ما اگه 4شنبه ها رو نداشتیم کی با هم حرف میزدیم!!!

خلاصه برای اینکه مانع درس خوندن من که فقط در حد یه مرور روی خلاصه نویسی های کنفرانسم بود از هیچ چیز دریغ نکردند و هر کاری که از دستشون بر میومد انجام دادند....

آنشرلی شغل ممیزی هم برات مناسبه!!!! اینطوری که تو نوشتی آدم ندونه میگه تو یه فرشته بودی  کنار ترانه که داشتی بهش دلداری می دادی!!

حالا کنفرانس رو که به افتضاحی تمام دادم...ولی کاش می تونستم از طومارهایی که بعدش به دستم رسید براتون عکس بزارم ...همین جوری نامه بود که این ور و اونور بهم میرسید چه بد و بیرا هایی که به بنده نسبت نداده بودند!!!!

امیدوارم هیچوقت لطفش شمل حالتون نشه!!!!

حالا ادم حق نداره از این بی وفایی های های گریه کنه ؟؟؟....

غروب پنج فصل سال را در خنده مي گريم خدا قوت دهد اين چشم هاي مهربانم را
چهارشنبه 16/2/1388 - 19:51 - 0 تشکر 110911

به نام خدا
سلام


ایییییی اییییییییییی ترانه؟
لااقل همشو بگو نامرد!!


مگه بقیه روزا کارت داشتم؟
ما امروز سه نفری تصمیم گرفتیم درس نخونیم

یعنی دوستم نخوند( چی بگم والله...اونو نخوندن؟؟؟؟؟؟)
منم گمراه شدم گفتم نمیخونم
ترانه هم یه خط در میون میگفت من حس خوندم نیست
برم بگم کنفرانس ندم
منم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم
:D

تازه میگفت من برم اون کلاس هم نمیتونم درس بخونم
هی میگفت حسش نیست

بله عزیزم

تازشم من بهت دلداری ندادم؟
من جون ه کیو قسم خوردم؟

من اگه داداش کوشولوم نباشه "عدم" میشم
توجه کن....عدم...نمیمیرم... چون وقتی میمیری هستی...من عدم میشم

جون داداش بزرگه ای رو قسم خوردم که وقتی دستش لای در موند به بدترین شکل ممکن
وقتی قیافش میرفت تو هم از درد
من تا دوساعت بعدش داشتم زار زار گریه میکردم


ببینید ای اهل تبیان!
من جون ه اینا رو قسم میخوردم که خوب بود کنفرانس
که این خانوم آروم بشه
این همه از حس شوخ طبعیم! استفاده کردم که بخندی

حالا میگه تو به من دلداری ندادی

ای بشکنه این دست که نمک نداره
ای کور نشه اون چشمی که ندید نزدیک بود منم گریه ام بگیره


* چرا همیشه شوخی های من تبدیل به گریه میشه؟
یاد یه خاطره بد افتادم
نامردی ای که از نزدیک ترین دوستم دیدم
امیدوارم همیشه دوستی ها واقعا دوستی بمونه


( این روزها من به تنهایی داغدار تحمل یه دوست خوبم...به هیچ کسم نگفتم
حتی خودش...)
(ترانه اونی که تو فکر میکنی نه...)


دیگه حوصله ادامه ندارم

یا حق

بگذار سرنوشت هر راهي که ميخواهد برود،راه ه من جداست
بگذار اين ابرها تا ميتوانند ببارند.... چتر من خداست
 

----------------------------------------------------------------
مسئول انجمن خانواده و صندلي داغ
 
چهارشنبه 16/2/1388 - 20:39 - 0 تشکر 110929

ِِِِِِِِِِِِاِ ااااااااااااااااااااااا........!!!آنه، حالا مگه میدونی من به چی فکر میکنم؟؟!!شاید درست فکر کرده باشم..چون در ان واحد سه نفر اومد تو ذهنم!!

خیلی دوست داشتم جناب وحت ملی هم میخوندن، اونوقت نظرشون رو راجع به شخصیت مهربان این مدیر می پرسیدیم.... :)

بعد هم آنه دستت درد نکنه ولی من از دلداری خیلی بدم میاد ...اصلا اسمش روش ه دیگه ...وقتی یه اتفاق بدی برات میافته دلداریت میدن که اون گندی که زدی رو فراموش کنی....برای همین هم هر وقت یکی دلداریم میده مطمئن میشم که یه جای کارم رو خراب کردم و همین هم داغم رو تازه می کنه...تو کلاس که شاهد بودی...این جور مواقع چون خودم هم فوران ه احساساتم فقط کافیه یکی یه چیزی بهم بگه اونوقت زار زار بزنم زیر گریه....گاهی اوقات شاید خیلی هم بی دلیل باشه یا دلیلش ارزش گریه کردن نداشته باشه اما به علت همون فوران احساسته میزنم زیر گریه!

مثلا در حالت عادی من ادمی نیستم که بخاطر نمره گریه کنم!!!!!! ولی اگه شرایطش پیش بیاد ممکنه

غروب پنج فصل سال را در خنده مي گريم خدا قوت دهد اين چشم هاي مهربانم را
چهارشنبه 16/2/1388 - 20:55 - 0 تشکر 110933

به نام او

سلام

میدونی مشکلت چیه ترانه جان؟ فک میکنی ما باهات تعارف داریم... وقتی با اون حال میای میشینی روی میز و صورتت رنگ آلبالو شده

و اشک تو چشات جمع شده انتظار داری چی بگم؟ همون حرفای هدیه رو؟

وقتی بهت میگم خوبی یعنی خوبی.... به جاش و به وقتش بهت منفی ها رو هم میگم...مثل همونایی که گفتم

واقعا از تو انتظار نداشتم دقیقا.... 

حتی نپرسیدی چطور بود...خودت با یه ذهن منفی دوختی و بریدی و پوشیدی و دیدی بهت نمیاد در آوردی و....

اون زمان که ناله میکردی و هق هق گریه سر در داده بودی...یه نگاه به چشای 00 هدیه مینداختی... واقعا امروز به عمق فاجعه ی منفی بودنت

پی بردم... 

صد رحمتتتتتتت به خودم... 

هنوزم که میگم...هزار سال دیگه هم میگم...اصلا مشخص نبود نخوندی.... تمام مدت به این فکر میکردم که من اگه ده دور هم بخونم

با اضطراب ذاتیم این جوری نمیتونم بگم....

اینو دارم صادقانه میگم...تو هر جوری دوست داری حساب کن.... اینم میذارم به حساب غرورت

 ترانه ی مغروووووووووور

یا حق

بگذار سرنوشت هر راهي که ميخواهد برود،راه ه من جداست
بگذار اين ابرها تا ميتوانند ببارند.... چتر من خداست
 

----------------------------------------------------------------
مسئول انجمن خانواده و صندلي داغ
 
شنبه 19/2/1388 - 19:41 - 0 تشکر 111553

به نام خدا

سلام

دوستان اصلا قشنگ نیست که همه زوم میکنیم روی یه تاپیک...یه مقدار اون هست

بعد گیر میدیم به یکی دیگه

چرا بقیه تاپیک ها اصلا فعال نیستن ؟

هوم؟

یا حق

بگذار سرنوشت هر راهي که ميخواهد برود،راه ه من جداست
بگذار اين ابرها تا ميتوانند ببارند.... چتر من خداست
 

----------------------------------------------------------------
مسئول انجمن خانواده و صندلي داغ
 
شنبه 19/2/1388 - 23:59 - 0 تشکر 111591

به نام خدا

سلام

بابا جناب مدییییییییییییییییییییییییر عجب ابهتی !!!!!!! ما شاکد شدیم امشب ...  نزدیک بود قلبم بگیره!!!! عجب همه رو متحول کردین!!!!

غروب پنج فصل سال را در خنده مي گريم خدا قوت دهد اين چشم هاي مهربانم را
دوشنبه 21/2/1388 - 20:51 - 0 تشکر 112061

سلام 

چقدر این الاچیق سوت و کور ه...آدم دلش میگیره میاد اینجا..!خلوت ......ساکت.......نه شیطنتی نه زیر اب زنی ای! نه برو بیایی.......هیییییییییییییییییی....!

غروب پنج فصل سال را در خنده مي گريم خدا قوت دهد اين چشم هاي مهربانم را
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.