• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 20818)
چهارشنبه 18/5/1391 - 0:33 -0 تشکر 496763
حکیم ابوالقاسم فردوسی و متن كامل شاهنامه

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی (زادهٔ ۳۱۹ خورشیدی، ۳۲۹ هجری قمری - درگذشتهٔ پیش از ۳۹۷ خورشیدی، ۴۱۱ هجری قمری در توس خراسان)، سخن‌سرای نامی ایران و سرایندهٔ شاهنامه حماسهٔ ملی ایرانیان است. فردوسی را بزرگ‌ترین سرایندهٔ پارسی‌گو دانسته‌اند.

     
آرامگاه فردوسی در توس خراسان.

يکشنبه 19/6/1391 - 18:20 - 0 تشکر 553917

بخش ۱۰



فردوسی





گرازان بدرگاه شاه آمدند




گشاده دل و نیک خواه آمدند






چو رفتند و بردند پیشش نماز




برآشفت و پاسخ نداد ایچ باز






یکی بانگ بر زد به گیو از نخست




پس آنگاه شرم از دو دیده بشست






که رستم که باشد فرمان من




کند پست و پیچد ز پیمان من






بگیر و ببر زنده بردارکن




وزو نیز با من مگردان سخن






ز گفتار او گیو را دل بخست




که بردی برستم بران‌گونه دست






برآشفت با گیو و با پیلتن




فرو ماند خیره همه انجمن






بفرمود پس طوس را شهریار




که رو هردو را زنده برکن به دار






خود از جای برخاست کاووس کی




برافروخت برسان آتش ز نی






بشد طوس و دست تهمتن گرفت




بدو مانده پرخاش جویان شگفت






که از پیش کاووس بیرون برد




مگر کاندر آن تیزی افسون برد






تهمتن برآشفت با شهریار




که چندین مدار آتش اندر کنار






همه کارت از یکدگر بدترست




ترا شهریاری نه اندرخورست






تو سهراب را زنده بر دار کن




پرآشوب و بدخواه را خوار کن






بزد تند یک دست بر دست طوس




تو گفتی ز پیل ژیان یافت کوس






ز بالا نگون اندرآمد به سر




برو کرد رستم به تندی گذر






به در شد به خشم اندرآمد به رخش




منم گفت شیراوژن و تاج‌بخش






چو خشم آورم شاه کاووس کیست




چرا دست یازد به من طوس کیست






زمین بنده و رخش گاه من‌ست




نگین گرز و مغفر کلاه من‌ست






شب تیره از تیغ رخشان کنم




به آورد گه بر سرافشان کنم






سر نیزه و تیغ یار من‌اند




دو بازو و دل شهریار من‌اند






چه آزاردم او نه من بنده‌ام




یکی بندهٔ آفریننده‌ام






به ایران ار ایدون که سهراب گرد




بیاید نماند بزرگ و نه خرد






شما هر کسی چارهٔ جان کنید




خرد را بدین کار پیچان کنید






به ایران نبینید ازین پس مرا




شما را زمین پر کرگس مرا






غمی شد دل نامداران همه




که رستم شبان بود و ایشان رمه






به گودرز گفتند کاین کار تست




شکسته بدست تو گردد درست






سپهبد جز از تو سخن نشنود




همی بخت تو زین سخن نغنود






به نزدیک این شاه دیوانه رو




وزین در سخن یاد کن نو به نو






سخنهای چرب و دراز آوری




مگر بخت گم بوده بازآوری






سپهدار گودرز کشواد رفت




به نزدیک خسرو خرامید تفت






به کاووس کی گفت رستم چه کرد




کز ایران برآوردی امروز گرد






فراموش کردی ز هاماوران




وزان کار دیوان مازندران






که گویی ورا زنده بر دار کن




ز شاهان نباید گزافه سخن






چو او رفت و آمد سپاهی بزرگ




یکی پهلوانی به کردار گرگ






که داری که با او به دشت نبرد




شود برفشاند برو تیره گرد






یلان ترا سر به سر گژدهم




شنیدست و دیدست از بیش و کم






همی گوید آن روز هرگز مباد




که با او سواری کند رزم یاد






کسی را که جنگی چو رستم بود




بیازارد او را خرد کم بود






چو بشنید گفتار گودرز شاه




بدانست کاو دارد آیین و راه






پشیمان بشد زان کجا گفته بود




بیهودگی مغزش آشفته بود






به گودرز گفت این سخن درخورست




لب پیر با پند نیکوترست






خردمند باید دل پادشا




که تیزی و تندی نیارد بها






شما را بباید بر او شدن




به خوبی بسی داستانها زدن






سرش کردن از تیزی من تهی




نمودن بدو روزگار بهی






چو گودرز برخاست از پیش اوی




پس پهلوان تیز بنهاد روی






برفتند با او سران سپاه




پس رستم اندر گرفتند راه






چو دیدند گرد گو پیلتن




همه نامداران شدند انجمن






ستایش گرفتند بر پهلوان




که جاوید بادی و روشن‌روان






جهان سر به سر زیر پای تو باد




همیشه سر تخت جای تو باد






تو دانی که کاووس را مغز نیست




به تیزی سخن گفتنش نغز نیست






بجوشد همانگه پشیمان شود




به خوبی ز سر باز پیمان شود






تهمتن گر آزرده گردد ز شاه




هم ایرانیان را نباشد گناه






هم او زان سخنها پشیمان شدست




ز تندی بخاید همی پشت دست






تهمتن چنین پاسخ آورد باز




که هستم ز کاووس کی بی‌نیاز






مرا تخت زین باشد و تاج ترگ




قبا جوشن و دل نهاده به مرگ






چرا دارم از خشم کاووس باک




چه کاووس پیشم چه یک مشت خاک






سرم گشت سیر و دلم کرد بس




جز از پاک یزدان نترسم ز کس






ز گفتار چون سیر گشت انجمن




چنین گفت گودرز با پیلتن






که شهر و دلیران و لشکر گمان




به دیگر سخنها برند این زمان






کزین ترک ترسنده شد سرفراز




همی رفت زین گونه چندی به راز






که چونان که گژدهم داد آگهی




همه بوم و بر کرد باید تهی






چو رستم همی زو بترسد به جنگ




مرا و ترا نیست جای درنگ






از آشفتن شاه و پیگار اوی




بدیدم بدرگاه بر گفت‌وگوی






ز سهراب یل رفت یکسر سخن




چنین پشت بر شاه ایران مکن






چنین بر شده نامت اندر جهان




بدین بازگشتن مگردان نهان






و دیگر که تنگ اندرآمد سپاه




مکن تیره بر خیره این تاج و گاه






به رستم بر این داستانها بخواند




تهمتن چو بشنید خیره بماند






بدو گفت اگر بیم دارد دلم




نخواهم که باشد ز تن بگسلم






ازین ننگ برگشت و آمد به راه




گرازان و پویان به نزدیک شاه






چو در شد ز در شاه بر پای خاست




بسی پوزش اندر گذشته بخواست






که تندی مرا گوهرست و سرشت




چنان زیست باید که یزدان بکشت






وزین ناسگالیده بدخواه نو




دلم گشت باریک چون ماه نو






بدین چاره جستن ترا خواستم




چو دیر آمدی تندی آراستم






چو آزرده گشتی تو ای پیلتن




پشیمان شدم خاکم اندر دهن






بدو گفت رستم که گیهان تراست




همه کهترانیم و فرمان تراست






کنون آمدم تا چه فرمان دهی




روانت ز دانش مبادا تهی






بدو گفت کاووس کامروز بزم




گزینیم و فردا بسازیم رزم






بیاراست رامشگهی شاهوار




شد ایوان به کردار باغ بهار






ز آواز ابریشم و بانگ نای




سمن عارضان پیش خسرو به پای






همی باده خوردند تا نیم شب




ز خنیاگران برگشاده دولب



يکشنبه 19/6/1391 - 18:20 - 0 تشکر 553918

بخش ۱۱



فردوسی





دگر روز فرمود تا گیو و طوس




ببستند شبگیر بر پیل کوس






در گنج بگشاد و روزی بداد




سپه برنشاند و بنه برنهاد






سپردار و جوشنوران صد هزار




شمرده به لشکر گه آمد سوار






یکی لشکر آمد ز پهلو به دشت




که از گرد ایشان هوا تیره گشت






سراپرده و خیمه زد بر دو میل




بپوشید گیتی به نعل و به پیل






هوا نیلگون گشت و کوه آبنوس




بجوشید دریا ز آواز کوس






همی رفت منزل به منزل جهان




شده چون شب و روز گشته نهان






درخشیدن خشت و ژوپین ز گرد




چو آتش پس پردهٔ لاجورد






ز بس گونه‌گونه سنان و درفش




سپرهای زرین و زرینه کفش






تو گفتی که ابری به رنگ آبنوس




برآمد ببارید زو سندروس






جهان را شب و روز پیدا نبود




تو گفتی سپهر و ثریا نبود






ازینسان بشد تا در دژ رسید




بشد خاک و سنگ از جهان ناپدید






خروشی بلند آمد از دیدگاه




به سهراب گفتند کامد سپاه






چو سهراب زان دیده آوا شنید




به باره بیامد سپه بنگرید






به انگشت لشکر به هومان نمود




سپاهی که آن را کرانه نبود






چو هومان ز دور آن سپه را بدید




دلش گشت پربیم و دم درکشید






به هومان چنین گفت سهراب گرد




که اندیشه از دل بباید سترد






نبینی تو زین لشکر بیکران




یکی مرد جنگی و گرزی گران






که پیش من آید به آوردگاه




گر ایدون که یاری دهد هور و ماه






سلیح‌ست بسیار و مردم بسی




سرافراز نامی ندانم کسی






کنون من به بخت رد افراسیاب




کنم دشت را همچو دریای آب






به تنگی نداد ایچ سهراب دل




فرود آمد از باره شاداب دل






یکی جام می‌خواست از می‌گسار




نکرد ایچ رنجه دل از کارزار






وزانسو سراپردهٔ شهریار




کشیدند بر دشت پیش حصار






ز بس خیمه و مرد و پرده‌سرای




نماند ایچ بر دشت و بر کوه جای



يکشنبه 19/6/1391 - 18:21 - 0 تشکر 553919

بخش ۱۲



فردوسی





چو خورشید گشت از جهان ناپدید




شب تیره بر دشت لشکر کشید






تهمتن بیامد به نزدیک شاه




میان بستهٔ جنگ و دل کینه خواه






که دستور باشد مرا تاجور




از ایدر شوم بی‌کلاه و کمر






ببینم که این نو جهاندار کیست




بزرگان کدامند و سالار کیست






بدو گفت کاووس کین کار تست




که بیدار دل بادی و تن درست






تهمتن یکی جامهٔ ترکوار




بپوشید و آمد دوان تا حصار






بیامد چو نزدیکی دژ رسید




خروشیدن نوش ترکان شنید






بران دژ درون رفت مرد دلیر




چنان چون سوی آهوان نره شیر






چو سهراب را دید بر تخت بزم




نشسته به یک دست او ژنده‌رزم






به دیگر چو هومان سوار دلیر




دگر بارمان نام‌بردار شیر






تو گفتی همه تخت سهراب بود




بسان یکی سرو شاداب بود






دو بازو به کردار ران هیون




برش چون بر پیل و چهره چو خون






ز ترکان بگرد اندرش صد دلیر




جوان و سرافراز چون نره شیر






پرستار پنجاه با دست بند




به پیش دل افروز تخت بلند






همی یک به یک خواندند آفرین




بران برز و بالا و تیغ و نگین






همی دید رستم مر او را ز دور




نشست و نگه کرد مردان سور






به شایسته کاری برون رفت ژند




گوی دید برسان سرو بلند






بدان لشکر اندر چنو کس نبود




بر رستم آمد بپرسید زود






چه مردی بدو گفت با من بگوی




سوی روشنی آی و بنمای روی






تهمتن یکی مشت بر گردنش




بزد تیز و برشد روان از تنش






بدان جایگه خشک شد ژنده رزم




نشد ژنده رزم آنگهی سوی بزم






زمانی همی بود سهراب دیر




نیامد به نزدیک او ژند شیر






بپرسید سهراب تا ژنده‌رزم




کجا شد که جایش تهی شد ز بزم






برفتند و دیدنش افگنده خوار




برآسوده از بزم و از کارزار






خروشان ازان درد بازآمدند




شگفتی فرو مانده از کار ژند






به سهراب گفتند شد ژنده‌رزم




سرآمد برو روز پیگار و بزم






چو بشنید سهراب برجست زود




بیامد بر ژنده برسان دود






ابا چاکر و شمع و خیناگران




بیامد ورا دید مرده چنان






شگفت آمدش سخت و خیره بماند




دلیران و گردنکشان را بخواند






چنین گفت کامشب نباید غنود




همه شب همی نیزه باید بسود






که گرگ اندر آمد میان رمه




سگ و مرد را آزمودش همه






اگر یار باشد جهان آفرین




چو نعل سمندم بساید زمین






ز فتراک زین برگشایم کمند




بخواهم از ایرانیان کین ژند






بیامد نشست از بر گاه خویش




گرانمایگان را همه خواند پیش






که گر کم شد از تخت من ژنده‌رزم




نیامد همی سیر جانم ز بزم






چو برگشت رستم بر شهریار




از ایران سپه گیو بد پاسدار






به ره بر گو پیلتن را بدید




بزد دست و گرز از میان برکشید






یکی بر خروشید چون پیل مست




سپر بر سر آورد و بنمود دست






بدانست رستم کز ایران سپاه




به شب گیو باشد طلایه به راه






بخندید و زان پس فغان برکشید




طلایه چو آواز رستم شنید






بیامد پیاده به نزدیک اوی




چنین گفت کای مهتر جنگجوی






پیاده کجا بوده‌ای تیره شب




تهمتن به گفتار بگشاد لب






بگفتش به گیو آن کجا کرده بود




چنان شیرمردی که آزرده بود






وزان جایگه رفت نزدیک شاه




ز ترکان سخن گفت وز بزم‌گاه






ز سهراب و از برز و بالای اوی




ز بازوی و کتف دلارای اوی






که هرگز ز ترکان چنین کس نخاست




بکردار سروست بالاش راست






به توران و ایران نماند به کس




تو گویی که سام سوارست و بس






وزان مشت بر گردن ژنده‌رزم




کزان پس نیامد به رزم و به بزم






بگفتند و پس رود و می خواستند




همه شب همی لشکر آراستند




يکشنبه 19/6/1391 - 18:21 - 0 تشکر 553920

بخش ۱۳



فردوسی





چو افگند خور سوی بالا کمند




زبانه برآمد ز چرخ بلند






بپوشید سهراب خفتان جنگ




نشست از بر چرمهٔ سنگ رنگ






یکی تیغ هندی به چنگ اندرش




یکی مغفر خسروی بر سرش






کمندی به فتراک بر شست خم




خم اندر خم و روی کرده دژم






بیامد یکی برز بالا گزید




به جایی که ایرانیان را بدید






بفرمود تا رفت پیشش هجیر




بدو گفت کژی نیاید ز تیر






نشانه نباید که خم آورد




چو پیچان شود زخم کم آورد






به هر کار در پیشه کن راستی




چو خواهی که نگزایدت کاستی






سخن هرچه پرسم همه راست گوی




متاب از ره راستی هیچ روی






چو خواهی که یابی رهایی ز من




سرافراز باشی به هر انجمن






از ایران هر آنچت بپرسم بگوی




متاب از ره راستی هیچ روی






سپارم به تو گنج آراسته




بیابی بسی خلعت و خواسته






ور ایدون که کژی بود رای تو




همان بند و زندان بود جای تو






هجیرش چنین داد پاسخ که شاه




سخن هرچه پرسد ز ایران سپاه






بگویم همه آنچ دانم بدوی




به کژی چرا بایدم گفت‌وگوی






بدو گفت کز تو بپرسم همه




ز گردنکشان و ز شاه و رمه






همه نامداران آن مرز را




چو طوس و چو کاووس و گودرز را






ز بهرام و از رستم نامدار




ز هر کت بپرسم به من برشمار






بگو کان سراپردهٔ هفت رنگ




بدو اندرون خیمه‌های پلنگ






به پیش اندرون بسته صد ژنده‌پیل




یکی مهد پیروزه برسان نیل






یکی برز خورشید پیکر درفش




سرش ماه زرین غلافش بنفش






به قلب سپاه اندرون جای کیست




ز گردان ایران ورا نام چیست






بدو گفت کان شاه ایران بود




بدرگاه او پیل و شیران بود






وزان پس بدو گفت بر میمنه




سواران بسیار و پیل و بنه






سراپرده‌ای بر کشیده سیاه




زده گردش اندر ز هر سو سپاه






به گرد اندرش خیمه ز اندازه بیش




پس پشت پیلان و بالاش پیش






زده پیش او پیل پیکر درفش




به در بر سواران زرینه کفش






چنین گفت کان طوس نوذر بود




درفشش کجاپیل‌پیکر بود






دگر گفت کان سرخ پرده‌سرای




سواران بسی گردش اندر به پای






یکی شیر پیکر درفشی به زر




درفشان یکی در میانش گهر






چنین گفت کان فر آزادگان




جهانگیر گودرز کشوادگان






بپرسید کان سبز پرده‌سرای




یکی لشکری گشن پیشش به پای






یکی تخت پرمایه اندر میان




زده پیش او اختر کاویان






برو بر نشسته یکی پهلوان




ابا فر و با سفت و یال گوان






ز هر کس که بر پای پیشش براست




نشسته به یک رش سرش برتر است






یکی باره پیشش به بالای اوی




کمندی فرو هشته تا پای اوی






برو هر زمان برخروشد همی




تو گویی که در زین بجوشد همی






بسی پیل برگستوان‌دار پیش




همی جوشد آن مرد بر جای خویش






نه مردست از ایران به بالای اوی




نه بینم همی اسپ همتای اوی






درفشی بدید اژدها پیکرست




بران نیزه بر شیر زرین سرست






چنین گفت کز چین یکی نامدار




بنوی بیامد بر شهریار






بپرسید نامش ز فرخ هجیر




بدو گفت نامش ندارم بویر






بدین دژ بدم من بدان روزگار




کجا او بیامد بر شهریار






غمی گشت سهراب را دل ازان




که جایی ز رستم نیامد نشان






نشان داده بود از پدر مادرش




همی دید و دیده نبد باورش






همی نام جست از زبان هجیر




مگر کان سخنها شود دلپذیر






نبشته به سر بر دگرگونه بود




ز فرمان نکاهد نخواهد فزود






ازان پس بپرسید زان مهتران




کشیده سراپرده بد برکران






سواران بسیار و پیلان به پای




برآید همی نالهٔ کرنای






یکی گرگ پیکر درفش از برش




برآورده از پرده زرین سرش






بدو گفت کان پور گودرز گیو




که خوانند گردان وراگیو نیو






ز گودرزیان مهتر و بهترست




به ایرانیان بر دو بهره سرست






بدو گفت زان سوی تابنده شید




برآید یکی پرده بینم سپید






ز دیبای رومی به پیشش سوار




رده برکشیده فزون از هزار






پیاده سپردار و نیزه‌وران




شده انجمن لشکری بی‌کران






نشسته سپهدار بر تخت عاج




نهاده بران عاج کرسی ساج






ز هودج فرو هشته دیبا جلیل




غلام ایستاده رده خیل خیل






بر خیمه نزدیک پرده‌سرای




به دهلیز چندی پیاده به پای






بدو گفت کاو را فریبرز خوان




که فرزند شاهست و تاج گوان






بپرسید کان سرخ پرده‌سرای




به دهلیز چندی پیاده به پای






به گرد اندرش سرخ و زرد و بنفش




ز هرگونه‌ای برکشیده درفش






درفشی پس پشت پیکرگراز




سرش ماه زرین و بالا دراز






چنین گفت کاو را گرازست نام




که در چنگ شیران ندارد لگام






هشیوار و ز تخمهٔ گیوگان




که بر دردر و سختی نگردد ژگان






نشان پدر جست و با او نگفت




همی داشت آن راستی در نهفت






تو گیتی چه سازی که خود ساخت‌ست




جهاندار ازین کار پرداخت‌ست






زمانه نبشته دگرگونه داشت




چنان کاو گذارد بباید گذاشت






دگر باره پرسید ازان سرفراز




ازان کش به دیدار او بد نیاز






ازان پردهٔ سبز و مرد بلند




وزان اسپ و آن تاب داده کمند






ازان پس هجیر سپهبدش گفت




که از تو سخن را چه باید نهفت






گر از نام چینی بمانم همی




ازان است کاو را ندانم همی






بدو گفت سهراب کاین نیست داد




ز رستم نکردی سخن هیچ یاد






کسی کاو بود پهلوان جهان




میان سپه در نماند نهان






تو گفتی که بر لشکر او مهترست




نگهبان هر مرز و هر کشورست






چنین داد پاسخ مر او را هجیر




که شاید بدن کان گو شیرگیر






کنون رفته باشد به زابلستان




که هنگام بزمست در گلستان






بدو گفت سهراب کاین خود مگوی




که دارد سپهبد سوی جنگ روی






به رامش نشیند جهان پهلوان




برو بر بخندند پیر و جوان






مرا با تو امروز پیمان یکیست




بگوییم و گفتار ما اندکیست






اگر پهلوان را نمایی به من




سرافراز باشی به هر انجمن






ترا بی‌نیازی دهم در جهان




گشاده کنم گنجهای نهان






ور ایدون که این راز داری ز من




گشاده بپوشی به من بر سخن






سرت را نخواهد همی تن به جای




نگر تا کدامین به آیدت رای






نبینی که موبد به خسرو چه گفت




بدانگه که بگشاد راز از نهفت






سخن گفت ناگفته چون گوهرست




کجا نابسوده به سنگ اندرست






چو از بند و پیوند یابد رها




درخشنده مهری بود بی‌بها






چنین داد پاسخ هجیرش که شاه




چو سیر آید از مهر وز تاج و گاه






نبرد کسی جویداندر جهان




که او ژنده پیل اندر آرد ز جان






کسی را که رستم بود هم نبرد




سرش ز آسمان اندر آید به گرد






تنش زور دارد به صد زورمند




سرش برترست از درخت بلند






چنو خشم گیرد به روز نبرد




چه هم رزم او ژنده پیل و چه مرد






هم‌آورد او بر زمین پیل نیست




چو گرد پی رخش او نیل نیست






بدو گفت سهراب از آزادگان




سیه بخت گودرز کشوادگان






چرا چون ترا خواند باید پسر




بدین زور و این دانش و این هنر






تو مردان جنگی کجا دیده‌ای




که بانگ پی اسپ نشنیده‌ای






که چندین ز رستم سخن بایدت




زبان بر ستودنش بگشایدت






از آتش ترا بیم چندان بود




که دریا به آرام خندان بود






چو دریای سبز اندر آید ز جای




ندارد دم آتش تیزپای






سر تیرگی اندر آید به خواب




چو تیغ از میان برکشد آفتاب






به دل گفت پس کاردیده هجیر




که گر من نشان گو شیرگیر






بگویم بدین ترک با زور دست




چنین یال و این خسروانی نشست






ز لشکر کند جنگ او ز انجمن




برانگیزد این بارهٔ پیلتن






برین زور و این کتف و این یال اوی




شود کشته رستم به چنگال اوی






از ایران نیاید کسی کینه خواه




بگیرد سر تخت کاووس شاه






چنین گفت موبد که مردن به نام




به از زنده دشمن بدو شادکام






اگر من شوم کشته بر دست اوی




نگردد سیه روز چون آب جوی






چو گودرز و هفتاد پور گزین




همه پهلوانان با آفرین






نباشد به ایران تن من مباد




چنین دارم از موبد پاک یاد






که چون برکشد از چمن بیخ سرو




سزد گر گیا را نبوید تذرو






به سهراب گفت این چه آشفتنست




همه با من از رستمت گفتنست






نباید ترا جست با او نبرد




برآرد به آوردگاه از تو گرد






همی پیلتن را نخواهی شکست




همانا که آسان نیاید به دست




يکشنبه 19/6/1391 - 18:22 - 0 تشکر 553921

بخش ۱۴



فردوسی





چو بشنید این گفتهای درشت




نهان کرد ازو روی و بنمود پشت






ز بالا زدش تند یک پشت دست




بیفگند و آمد به جای نشست






بپوشید خفتان و بر سر نهاد




یکی خود چینی به کردار باد






ز تندی به جوش آمدش خون برگ




نشست از بر بارهٔ تیزتگ






خروشید و بگرفت نیزه به دست




به آوردگه رفت چون پیل مست






کس از نامداران ایران سپاه




نیارست کردن بدو در نگاه






ز پای و رکیب و ز دست و عنان




ز بازوی وز آب داده سنان






ازان پس دلیران شدند انجمن




بگفتند کاینت گو پیلتن






نشاید نگه کردن اسان بدوی




که یارد شدن پیش او جنگجوی






ازان پس خروشید سهراب گرد




همی شاه کاووس را بر شمرد






چنین گفت با شاه آزاد مرد




که چون است کارت به دشت نبرد






چرا کرده‌ای نام کاووس کی




که در جنگ نه تاو داری نه پی






تنت را برین نیزه بریان کنم




ستاره بدین کار گریان کنم






یکی سخت سوگند خوردم به بزم




بدان شب کجا کشته شد ژنده‌رزم






کز ایران نمانم یکی نیزه‌دار




کنم زنده کاووس کی را به دار






که داری از ایرانیان تیز چنگ




که پیش من آید به هنگام جنگ






همی گفت و می بود جوشان بسی




از ایران ندادند پاسخ کسی






خروشان بیامد به پرده‌سرای




به نیزه درآورد بالا ز جای






خم آورد زان پس سنان کرد سیخ




بزد نیزه برکند هفتاد میخ






سراپرده یک بهره آمد ز پای




ز هر سو برآمد دم کرنای






رمید آن دلاور سپاه دلیر




به کردار گوران ز چنگال شیر






غمی گشت کاووس و آواز داد




کزین نامداران فرخ نژاد






یکی نزد رستم برید آگهی




کزین ترک شد مغز گردان تهی






ندارم سواری ورا هم نبرد




از ایران نیارد کس این کار کرد






بشد طوس و پیغام کاووس برد




شنیده سخن پیش او برشمرد






بدو گفت رستم که هر شهریار




که کردی مرا ناگهان خواستار






گهی گنج بودی گهی ساز بزم




ندیدم ز کاووس جز رنج رزم






بفرمود تا رخش را زین کنند




سواران بروها پر از چین کنند






ز خیمه نگه کرد رستم بدشت




ز ره گیو را دید کاندر گذشت






نهاد از بر رخش رخشنده زین




همی گفت گرگین که بشتاب هین






همی بست بر باره رهام تنگ




به برگستوان بر زده طوس چنگ






همی این بدان آن بدین گفت زود




تهمتن چو از خیمه آوا شنود






به دل گفت کین کار آهرمنست




نه این رستخیز از پی یک تنست






بزد دست و پوشید ببر بیان




ببست آن کیانی کمر بر میان






نشست از بر رخش و بگرفت راه




زواره نگهبان گاه و سپاه






درفشش ببردند با او بهم




همی رفت پرخاشجوی و دژم






چو سهراب را دید با یال و شاخ




برش چون بر سام جنگی فراخ






بدو گفت از ایدر به یکسو شویم




به آوردگه هر دو همرو شویم






بمالید سهراب کف را به کف




به آوردگه رفت از پیش صف






به رستم چنین گفت کاندر گذشت




ز من جنگ و پیکار سوی تو گشت






از ایران نخواهی دگر یار کس




چو من با تو باشم بورد بس






به آوردگه بر ترا جای نیست




ترا خود به یک مشت من پای نیست






به بالا بلندی و با کتف و یال




ستم یافت بالت ز بسیار سال






نگه کرد رستم بدان سرافراز




بدان چنگ و یال و رکیب دراز






بدو گفت نرم ای جوان‌مرد گرم




زمین سرد و خشک و سخن گرم و نرم






به پیری بسی دیدم آوردگاه




بسی بر زمین پست کردم سپاه






تپه شد بسی دیو در جنگ من




ندیدم بدان سو که بودم شکن






نگه کن مرا گر ببینی به جنگ




اگر زنده مانی مترس از نهنگ






مرا دید در جنگ دریا و کوه




که با نامداران توران گروه






چه کردم ستاره گوای منست




به مردی جهان زیر پای منست






بدو گفت کز تو بپرسم سخن




همه راستی باید افگند بن






من ایدون گمانم که تو رستمی




گر از تخمهٔ نامور نیرمی






چنین داد پاسخ که رستم نیم




هم از تخمهٔ سام نیرم نیم






که او پهلوانست و من کهترم




نه با تخت و گاهم نه با افسرم






از امید سهراب شد ناامید




برو تیره شد روی روز سپید



يکشنبه 19/6/1391 - 18:22 - 0 تشکر 553923

بخش ۱۵



فردوسی





به آوردگه رفت نیزه بکفت




همی ماند از گفت مادر شگفت






یکی تنگ میدان فرو ساختند




به کوتاه نیزه همی بافتند






نماند ایچ بر نیزه بند و سنان




به چپ باز بردند هر دو عنان






به شمشیر هندی برآویختند




همی ز آهن آتش فرو ریختند






به زخم اندرون تیغ شد ریز ریز




چه زخمی که پیدا کند رستخیز






گرفتند زان پس عمود گران




غمی گشت بازوی کندآوران






ز نیرو عمود اندر آورد خم




دمان باد پایان و گردان دژم






ز اسپان فرو ریخت بر گستوان




زره پاره شد بر میان گوان






فرو ماند اسپ و دلاور ز کار




یکی را نبد چنگ و بازو به کار






تن از خوی پر آب و همه کام خاک




زبان گشته از تشنگی چاک چاک






یک از یکدگر ایستادند دور




پر از درد باب و پر از رنج پور






جهانا شگفتی ز کردار تست




هم از تو شکسته هم از تو درست






ازین دو یکی را نجنبید مهر




خرد دور بد مهر ننمود چهر






همی بچه را باز داند ستور




چه ماهی به دریا چه در دشت گور






نداند همی مردم از رنج و آز




یکی دشمنی را ز فرزند باز






همی گفت رستم که هرگز نهنگ




ندیدم که آید بدین سان به جنگ






مرا خوار شد جنگ دیو سپید




ز مردی شد امروز دل ناامید






جوانی چنین ناسپرده جهان




نه گردی نه نام‌آوری از مهان






به سیری رسانیدم از روزگار




دو لشکر نظاره بدین کارزار






چو آسوده شد بارهٔ هر دو مرد




ز آورد و ز بند و ننگ و نبرد






به زه بر نهادند هر دو کمان




جوانه همان سالخورده همان






زره بود و خفتان و ببر بیان




ز کلک و ز پیکانش نامد زیان






غمی شد دل هر دو از یکدگر




گرفتند هر دو دوال کمر






تهمتن که گر دست بردی به سنگ




بکندی ز کوه سیه روز جنگ






کمربند سهراب را چاره کرد




که بر زین بجنباند اندر نبرد






میان جوان را نبود آگهی




بماند از هنر دست رستم تهی






دو شیراوژن از جنگ سیر آمدند




همه خسته و گشته دیر آمدند






دگر باره سهراب گرز گران




ز زین برکشید و بیفشارد ران






بزد گرز و آورد کتفش به درد




بپیچید و درد از دلیری بخورد






بخندید سهراب و گفت ای سوار




به زخم دلیران نه‌ای پایدار






به رزم اندرون رخش گویی خرست




دو دست سوار از همه بترست






اگرچه گوی سرو بالا بود




جوانی کند پیر کانا بود






به سستی رسید این ازان آن ازین




چنان تنگ شد بر دلیران زمین






که از یکدگر روی برگاشتند




دل و جان به اندوه بگذاشتند






تهمتن به توران سپه شد به جنگ




بدانسان که نخچیر بیند پلنگ






میان سپاه اندر آمد چو گرگ




پراگنده گشت آن سپاه بزرگ






عنان را بپچید سهراب گرد




به ایرانیان بر یکی حمله برد






بزد خویشتن را به ایران سپاه




ز گرزش بسی نامور شد تباه






دل رستم اندیشه‌ای کرد بد




که کاووس را بی‌گمان بد رسد






ازین پرهنر ترک نوخاسته




بخفتان بر و بازو آراسته






به لشکرگه خویش تازید زود




که اندیشهٔ دل بدان گونه بود






میان سپه دید سهراب را




چو می لعل کرده به خون آب را






غمی گشت رستم چو او را بدید




خروشی چو شیر ژیان برکشید






بدو گفت کای ترک خونخواره مرد




از ایران سپه جنگ با تو که کرد






چرا دست یازی به سوی همه




چو گرگ آمدی در میان رمه






بدو گفت سهراب توران سپاه




ازین رزم بودند بر بی‌گناه






تو آهنگ کردی بدیشان نخست




کسی با تو پیگار و کینه نجست






بدو گفت رستم که شد تیره‌روز




چه پیدا کند تیغ گیتی فروز






برین دشت هم دار و هم منبرست




که روشن جهان زیر تیغ‌اندرست






گر ایدون که شمشیر با بوی شیر




چنین آشنا شد تو هرگز ممیر






بگردیم شبگیر با تیغ کین




برو تا چه خواهد جهان آفرین



يکشنبه 19/6/1391 - 18:23 - 0 تشکر 553925

بخش ۱

فردوسی

کنون ای سخن گوی بیدار مغز

یکی داستانی بیرای نغز

سخن چون برابر شود با خرد

روان سراینده رامش برد

کسی را که اندیشه ناخوش بود

بدان ناخوشی رای اوگش بود

همی خویشتن را چلیپا کند

به پیش خردمند رسوا کند

ولیکن نبیند کس آهوی خویش

ترا روشن آید همه خوی خویش

اگر داد باید که ماند بجای

بیرای ازین پس بدانا نمای

چو دانا پسندد پسندیده گشت

به جوی تو در آب چون دیده گشت

زگفتار دهقان کنون داستان

تو برخوان و برگوی با راستان

کهن گشته این داستانها ز من

همی نو شود بر سر انجمن

اگر زندگانی بود دیریاز

برین وین خرم بمانم دراز

یکی میوه‌داری بماند ز من

که نازد همی بار او بر چمن

ازان پس که بنمود پنچاه و هشت

بسر بر فراوان شگفتی گذشت

همی آز کمتر نگردد بسال

همی روز جوید بتقویم و فال

چه گفتست آن موبد پیش رو

که هرگز نگردد کهن گشته نو

تو چندان که گویی سخن گوی باش

خردمند باش و جهانجوی باش

چو رفتی سر و کار با ایزدست

اگر نیک باشدت جای ار بدست

نگر تا چه کاری همان بدروی

سخن هرچه گویی همان بشنوی

درشتی ز کس نشنود نرم گوی

به جز نیکویی در زمانه مجوی

به گفتار دهقان کنون بازگرد

نگر تا چه گوید سراینده مرد

دوشنبه 20/6/1391 - 14:14 - 0 تشکر 556472

بخش ۲



فردوسی





چنین گفت موبد که یک روز طوس




بدانگه که برخاست بانگ خروس






خود و گیو گودرز و چندی سوار




برفتند شاد از در شهریار






به نخچیر گوران به دشت دغوی




ابا باز و یوزان نخچیر جوی






فراوان گرفتند و انداختند




علوفه چهل روزه را ساختند






بدان جایگه ترک نزدیک بود




زمینش ز خرگاه تاریک بود






یکی بیشه پیش اندر آمد ز دور




به نزدیک مرز سواران تور






همی راند در پیش با طوس گیو




پس اندر پرستنده‌ای چند نیو






بران بیشه رفتند هر دو سوار




بگشتند بر گرد آن مرغزار






به بیشه یکی خوب رخ یافتند




پر از خنده لب هر دو بشتافتند






به دیدار او در زمانه نبود




برو بر ز خوبی بهانه نبود






بدو گفت گیوای فریبنده ماه




ترا سوی این بیشه چون بود راه






چنین داد پاسخ که ما را پدر




بزد دوش بگذاشتم بوم و بر






شب تیره مست آمد از دشت سور




همان چون مرا دید جوشان ز دور






یکی خنجری آبگون برکشید




همان خواست از تن سرم را برید






بپرسید زو پهلوان از نژاد




برو سروبن یک به یک کرد یاد






بدو گفت من خویش گرسیوزم




به شاه آفریدون کشد پروزم






پیاده بدو گفت چون آمدی




که بی‌باره و رهنمون آمدی






چنین داد پاسخ که اسپم بماند




ز سستی مرا بر زمین برنشاند






بی‌اندازه زر و گهر داشتم




به سر بر یکی تاج زر داشتم






بران روی بالا ز من بستدند




نیام یکی تیغ بر من زدند






چو هشیار گردد پدر بی‌گمان




سواری فرستد پس من دمان






بیید همی تازیان مادرم




نخواهد کزین بوم و بر بگذرم






دل پهلوانان بدو نرم گشت




سر طوس نوذر بی‌آزرم گشت






شه نوذری گفت من یافتم




از ایرا چنین تیز بشتافتم






بدو گفت گیو ای سپهدار شاه




نه با من برابر بدی بی‌سپاه






همان طوس نوذر بدان بستهید




کجا پیش اسپ من اینجا رسید






بدو گیو گفت این سخن خودمگوی




که من تاختم پیش نخچیرجوی






ز بهر پرستنده‌ای گرمگوی




نگردد جوانمرد پرخاشجوی






سخن‌شان به تندی بجایی رسید




که این ماه را سر بباید برید






میانشان چو آن داوری شد دراز




میانجی برآمد یکی سرفراز






که این را بر شاه ایران برید




بدان کاو دهد هر دو فرمان برید






نگشتند هر دو ز گفتار اوی




بر شاه ایران نهادند روی






چو کاووس روی کنیزک بدید




بخندید و لب را به دندان گزید






بهر دو سپهبد چنین گفت شاه




که کوتاه شد بر شما رنج راه






برین داستان بگذارنیم روز




که خورشید گیرند گردان بیوز






گوزنست اگر آهوی دلبرست




شکاری چنین از در مهترست






بدو گفت خسرو نژاد تو چیست




که چهرت همانند چهر پریست






ورا گفت از مام خاتونیم




ز سوی پدر بر فریدونیم






نیایم سپهدار گرسیوزست




بران مرز خرگاه او مرکزست






بدو گفت کاین روی و موی و نژاد




همی خواستی داد هر سه به باد






به مشکوی زرین کنم شایدت




سر ماه رویان کنم بایدت






چنین داد پاسخ که دیدم ترا




ز گردنکشان برگزیدم ترا






بت اندر شبستان فرستاد شاه




بفرمود تا برنشیند به گاه






بیراستندش به دیبای زرد




به یاقوت و پیروزه و لاجورد






دگر ایزدی هر چه بایست بود




یکی سرخ یاقوت بد نابسود



دوشنبه 20/6/1391 - 14:15 - 0 تشکر 556482

 بخش 3

فردوسی





بسی برنیمد برین روزگار




که رنگ اندر آمد به خرم بهار






جدا گشت زو کودکی چون پری




به چهره بسان بت آزری






بگفتند با شاه کاووس کی




که برخوردی از ماه فرخنده‌پی






یکی بچهٔ فرخ آمد پدید




کنون تخت بر ابر باید کشید






جهان گشت ازان خوب پر گفت و گوی




کزان گونه نشنید کس موی و روی






جهاندار نامش سیاوخش کرد




برو چرخ گردنده را بخش کرد






ازان کاو شمارد سپهر بلند




بدانست نیک و بد و چون و چند






ستاره بران بچه آشفته دید




غمی گشت چون بخت او خفته دید






بدید از بد و نیک آزار او




به یزدان پناهید از کار او






چنین تا برآمد برین روزگار




تهمتن بیامد بر شهریار






چنین گفت کاین کودک شیرفش




مرا پرورانید باید به کش






چو دارندگان ترا مایه نیست




مر او را بگیتی چو من دایه نیست






بسی مهتر اندیشه کرد اندر آن




نیمد همی بر دلش برگران






به رستم سپردش دل و دیده را




جهانجوی گرد پسندیده را






تهمتن ببردش به زابلستان




نشستن‌گهش ساخت در گلستان






سواری و تیر و کمان و کمند




عنان و رکیب و چه و چون و چند






نشستن‌گه مجلس و میگسار




همان باز و شاهین و کار شکار






ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه




سخن گفتن ززم و راندن سپاه






هنرها بیاموختش سر به سر




بسی رنج برداشت و آمد به بر






سیاوش چنان شد که اندر جهان




به مانند او کس نبود از مهان






چو یک چند بگذشت و او شد بلند




سوی گردن شیر شد با کمند






چنین گفت با رستم سرفراز




که آمد به دیدار شاهم نیاز






بسی رنج بردی و دل سوختی




هنرهای شاهانم آموختی






پدر باید اکنون که بیند ز من




هنرهای آموزش پیلتن






گو شیردل کار او را بساخت




فرستادگان را ز هر سو بتاخت






ز اسپ و پرستنده و سیم و زر




ز مهر و ز تخت و کلاه و کمر






ز پوشیدنی هم ز گستردنی




ز هر سو بیورد آوردنی






ازین هر چه در گنج رستم نبود




ز گیتی فرستاد و آورد زود






گسی کرد ازان گونه او را به راه




که شد بر سیاوش نظاره سپاه






همی رفت با او تهمتن به هم




بدان تا نباشد سپهبد دژم






جهانی به آیین بیراستند




چو خشنودی نامور خواستند






همه زر به عنبر برآمیختند




ز گنبد به سر بر همی ریختند






جهان گشته پر شادی و خواسته




در و بام هر برزن آراسته






به زیر پی تازی اسپان درم




به ایران نبودند یک تن دژم






همه یال اسپ از کران تا کران




براندوه مشک و می و زعفران






چو آمد به کاووس شاه آگهی




که آمد سیاووش با فرهی






بفرمود تا با سپه گیو و طوس




برفتند با نای رویین و کوس






همه نامداران شدند انجمن




چو گرگین و خراد لشکرشکن






پذیره برفتند یکسر ز جای




به نزد سیاووش فرخنده رای






چو دیدند گردان گو پور شاه




خروش آمد و برگشادند راه






پرستار با مجمر و بوی خوش




نظاره برو دست کرده به کش






بهر کنج در سیصد استاده بود




میان در سیاووش آزاده بود






بسی زر و گوهر برافشاندند




سراسر همه آفرین خواندند






چو کاووس را دید بر تخت عاج




ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج






نخست آفرین کرد و بردش نماز




زمانی همی گفت با خاک راز






وزان پس بیمد بر شهریار




سپهبد گرفتش سر اندر کنار






شگفتی ز دیدار او خیره ماند




بروبر همی نام یزدان بخواند






بدان اندکی سال و چندان خرد




که گفتی روانش خرد پرورد






بسی آفرین بر جهان آفرین




بخواند و بمالید رخ بر زمین






همی گفت کای کردگار سپهر




خداوند هوش و خداوند مهر






همه نیکویها به گیتی ز تست




نیایش ز فرزند گیرم نخست






ز رستم بپرسید و بنواختش




بران تخت پیروزه بنشاختش






بزرگان ایران همه با نثار




برفتند شادان بر شهریار






ز فر سیاوش فرو ماندند




بدادار برآفرین خواندند






بفرمود تا پیشش ایرانیان




ببستند گردان لشکر میان






به کاخ و به باغ و به میدان اوی




جهانی به شادی نهادند روی






به هر جای جشنی بیراستند




می و رود و رامشگران خواستند






یکی سور فرمود کاندر جهان




کسی پیش از وی نکرد از مهان






به یک هفته زان گونه بودند شاد




به هشتم در گنجها برگشاد






ز هر چیز گنجی بفرمود شاه




ز مهر و ز تیع و ز تخت و کلاه






از اسپان تازی به زین پلنگ




ز بر گستوان و ز خفتان جنگ






ز دینار و از بدره‌های درم




ز دیبای و از گوهر بیش و کم






جز افسر که هنگام افسر نبود




بدان کودکی تاج در خور نبود






سیاووش را داد و کردش نوید




ز خوبی بدادش فراوان امید






چنین هفت سالش همی آزمود




به هر کار جز پاک زاده نبود






بهشتم بفرمود تا تاج زر




ز گوهر درافشان کلاه و کمر






نبشتند منشور بر پرنیان




به رسم بزرگان و فر کیان






زمین کهستان ورا داد شاه




که بود او سزای بزرگی و گاه






چنین خواندندش همی پیشتر




که خوانی ورا ماوراء النهر بر






برآمد برین نیز یک روزگار




چنان بد که سودابهٔ پرنگار






ز ناگاه روی سیاوش بدید




پراندیشه گشت و دلش بردمید






چنان شد که گفتی طراز نخ است




وگر پیش آتش نهاده یخ است






کسی را فرستاد نزدیک اوی




که پنهان سیاووش را این بگوی






که اندر شبستان شاه جهان




نباشد شگفت ار شوی ناگهان






فرستاده رفت و بدادش پیام




برآشفت زان کار او نیکنام






بدو گفت مرد شبستان نیم




مجویم که بابند و دستان نیم






دگر روز شبگیر سودابه رفت




بر شاه ایران خرامید تفت






بدو گفت کای شهریار سپاه




که چون تو ندیدست خورشید و ماه






نه اندر زمین کس چو فرزند تو




جهان شاد بادا به پیوند تو






فرستش به سوی شبستان خویش




بر خواهران و فغستان خویش






همه روی پوشیدگان را ز مهر




پر ازخون دلست و پر از آب چهر






نمازش برند و نثار آورند




درخت پرستش به بار آورند






بدو گفت شاه این سخن در خورست




برو بر ترا مهر صد مادرست






سپهبد سیاووش را خواند و گفت




که خون و رگ و مهر نتوان نهفت






پس پردهٔ من ترا خواهرست




چو سودابه خود مهربان مادرست






ترا پاک یزدان چنان آفرید




که مهر آورد بر تو هرکت بدید






به ویژه که پیوستهٔ خون بود




چو از دور بیند ترا چون بود






پس پرده پوشیدگان را ببین




زمانی بمان تا کنند آفرین






سیاوش چو بشنید گفتار شاه




همی کرد خیره بدو در نگاه






زمانی همی با دل اندیشه کرد




بکوشید تا دل بشوید ز گرد






گمانی چنان برد کاو را پدر




پژوهد همی تا چه دارد به سر






که بسیاردان است و چیره زبان




هشیوار و بینادل و بدگمان






بپیچید و بر خویشتن راز کرد




از انجام آهنگ آغاز کرد






که گر من شوم در شبستان اوی




ز سودابه یابم بسی گفت و گوی






سیاوش چنین داد پاسخ که شاه




مرا داد فرمان و تخت و کلاه






کز آنجایگه کآفتاب بلند




برآید کند خاک را ارجمند






چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه




به خوبی و دانش به آیین و راه






مرا موبدان ساز با بخردان




بزرگان و کارآزموده ردان






دگر نیزه و گرز و تیر و کمان




که چون پیچم اندر صف بدگمان






دگرگاه شاهان و آیین بار




دگر بزم و رزم و می و میگسار






چه آموزم اندر شبستان شاه




بدانش زنان کی نمایند راه






گر ایدونک فرمان شاه این بود




ورا پیش من رفتن آیین بود






بدو گفت شاه ای پسر شاد باش




همیشه خرد را تو بنیاد باش






سخن کم شنیدم بدین نیکوی




فزاید همی مغز کاین بشنوی






مدار ایچ اندیشهٔ بد به دل




همه شادی آرای و غم برگسل






ببین پردگی کودکان را یکی




مگر شادمانه شوند اندکی






پس پرده اندر ترا خواهرست




پر از مهر و سودابه چون مادرست






سیاوش چنین گفت کز بامداد




بییم کنم هر چه او کرد یاد






یکی مرد بد نام او هیربد




زدوده دل و مغز و رایش ز بد






که بتخانه را هیچ نگذاشتی




کلید در پرده او داشتی






سپهدار ایران به فرزانه گفت




که چون برکشد تیغ هور از نهفت






به پیش سیاوش همی رو بهوش




نگر تا چه فرماید آن دار گوش






به سودابه فرمود تا پیش اوی




نثار آورد گوهر و مشک و بوی






پرستندگان نیز با خواهران




زبرجد فشانند بر زعفران






چو خورشید برزد سر از کوهسار




سیاوش برآمد بر شهریار






برو آفرین کرد و بردش نماز




سخن گفت با او سپهد به راز






چو پردخته شد هیربد را بخواند




سخنهای شایسته چندی براند






سیاووش را گفت با او برو




بیرای دل را به دیدار نو






برفتند هر دو به یک جا به هم




روان شادمان و تهی دل ز غم






چو برداشت پرده ز در هیربد




سیاوش همی بود ترسان ز بد






شبستان همه پیشباز آمدند




پر از شادی و بزم ساز آمدند






همه جام بود از کران تا کران




پر از مشک و دینار و پر زعفران






درم زیر پایش همی ریختند




عقیق و زبرجد برآمیختند






زمین بود در زیر دیبای چین




پر از در خوشاب روی زمین






می و رود و آوای رامشگران




همه بر سران افسران گران






شبستان بهشتی شد آراسته




پر از خوبرویان و پرخواسته






سیاوش چو نزدیک ایوان رسید




یکی تخت زرین درفشنده دید






برو بر ز پیروزه کرده نگار




به دیبا بیراسته شاهوار






بران تخت سودابه ماه روی




بسان بهشتی پر از رنگ و بوی






نشسته چو تابان سهیل یمن




سر جعد زلفش سراسر شکن






یکی تاج بر سر نهاده بلند




فرو هشته تا پای مشکین کمند






پرستار نعلین زرین بدست




به پای ایستاده سرافگنده پست






سیاوش چو از پیش پرده برفت




فرود آمد از تخت سودابه تفت






بیمد خرامان و بردش نماز




به بر در گرفتش زمانی دراز






همی چشم و رویش ببوسید دیر




نیمد ز دیدار آن شاه سیر






همی گفت صد ره ز یزدان سپاس




نیایش کنم روز و شب بر سه پاس






که کس را بسان تو فرزند نیست




همان شاه را نیز پیوند نیست






سیاوش بدانست کان مهر چیست




چنان دوستی نز ره ایزدیست






به نزدیک خواهر خرامید زود




که آن جایگه کار ناساز بود






برو خواهران آفرین خواندند




به کرسی زرینش بنشاندند






بر خواهران بد زمانی دراز




خرامان بیمد سوی تخت باز






شبستان همه شد پر از گفت‌وگوی




که اینت سر و تاج فرهنگ جوی






تو گویی به مردم نماند همی




روانش خرد برفشاند همی






سیاوش به پیش پدر شد بگفت




که دیدم به پرده سرای نهفت






همه نیکویی در جهان بهر تست




ز یزدان بهانه نبایدت جست






ز جم و فریدون و هوشنگ شاه




فزونی به گنج و به شمشیر و گاه






ز گفتار او شاد شد شهریار




بیراست ایوان چو خرم بهار






می و بربط و نای برساختند




دل از بودنیها بپرداختند






چو شب گذشت پیدا و شد روز تار




شد اندر شبستان شه نامدار






پژوهنده سودابه را شاه گفت




که این رازت از من نباید نهفت






ز فرهنگ و رای سیاوش بگوی




ز بالا و دیدار و گفتار اوی






پسند تو آمد خردمند هست




از آواز به گر ز دیدن بهست






بدو گفت سودابه همتای شاه




ندیدست بر گاه خورشید و ماه






چو فرزند تو کیست اندر جهان




چرا گفت باید سخن در نهان






بدو گفت شاه ار به مردی رسد




نباید که بیند ورا چشم بد






بدو گفت سودابه گر گفت من




پذیره شود رای را جفت من






هم از تخم خویشش یکی زن دهم




نه از نامداران برزن دهم






که فرزند آرد ورا در جهان




به دیدار او در میان مهان






مرا دخترانند مانند تو




ز تخم تو و پاک پیوند تو






گر از تخم کی آرش و کی پشین




بخواهد به شادی کند آفرین






بدو گفت این خود بکام منست




بزرگی به فرجام نام منست






سیاوش به شبگیر شد نزد شاه




همی آفرین خواند بر تاج و گاه






پدر با پسر راز گفتن گرفت




ز بیگانه مردم نهفتن گرفت






همی گفت کز کردگار جهان




یکی آرزو دارم اندر نهان






که ماند ز تو نام من یادگار




ز تخم تو آید یکی شهریار






چنان کز تو من گشته‌ام تازه روی




تو دل برگشایی به دیدار اوی






چنین یافتم اخترت را نشان




ز گفت ستاره شمر موبدان






که از پشت تو شهریاری بود




که اندر جهان یادگاری بود






کنون از بزرگان یکی برگزین




نگه کن پس پردهٔ کی پشین






به خان کی آرش همان نیز هست




ز هر سو بیرای و بپساو دست






بدو گفت من شاه را بنده‌ام




به فرمان و رایش سرافگنده‌ام






هرآن کس که او برگزیند رواست




جهاندار بربندگان پادشاست






نباید که سودابه این بشنود




دگرگونه گوید بدین نگرود






به سودابه زین‌گونه گفتار نیست




مرا در شبستان او کار نیست






ز گفت سیاوش بخندید شاه




نه آگاه بد ز آب در زیرکاه






گزین تو باید بدو گفت زن




ازو هیچ مندیش وز انجمن






که گفتار او مهربانی بود




به جان تو بر پاسبانی بود






سیاوش ز گفتار او شاد شد




نهانش ز اندیشه آزاد شد






به شاه جهان بر ستایش گرفت




نوان پیش تختش نیایش گرفت






نهانی ز سودابهٔ چاره‌گر




همی بود پیچان و خسته جگر






بدانست کان نیز گفتار اوست




همی زو بدرید بر تنش پوست




دوشنبه 20/6/1391 - 14:16 - 0 تشکر 556488

بخش ۴



فردوسی





بدین داستان نیز شب برگذشت




سپهر از بر کوه تیره بگشت






نشست از بر تخت سودابه شاد




ز یاقوت و زر افسری برنهاد






همه دختران را بر خویش خواند




بیراست و بر تخت زرین نشاند






چنین گفت با هیربد ماه‌روی




کز ایدر برو با سیاوش بگوی






که باید که رنجه کنی پای خویش




نمایی مرا سرو بالای خویش






بشد هیربد با سیاووش گفت




برآورد پوشیده راز از نهفت






خرامان بیمد سیاوش برش




بدید آن نشست و سر و افسرش






به پیشش بتان نوآیین به پای




تو گفتی بهشت‌ست کاخ و سرای






فرود آمد از تخت و شد پیش اوی




به گوهر بیاراسته روی و موی






سیاوش بر تخت زرین نشست




ز پیشش بکش کرده سودابه دست






بتان را به شاه نوآیین نمود




که بودند چون گوهر نابسود






بدو گفت بنگر بدین تخت و گاه




پرستنده چندین بزرین کلاه






همه نارسیده بتان طراز




که بسرشتشان ایزد از شرم و ناز






کسی کت خوش آید ازیشان بگوی




نگه کن بدیدار و بالای اوی






سیاوش چو چشم اندکی برگماشت




ازیشان یکی چشم ازو برنداشت






همه یک به دیگر بگفتند ماه




نیارد بدین شاه کردن نگاه






برفتند هر یک سوی تخت خویش




ژکان و شمارنده بر بخت خویش






چو ایشان برفتند سودابه گفت




که چندین چه داری سخن در نهفت






نگویی مرا تا مراد تو چیست




که بر چهر تو فر چهر پریست






هر آن کس که از دور بیند ترا




شود بیهش و برگزیند ترا






ازین خوب رویان بچشم خرد




نگه کن که با تو که اندر خورد






سیاوش فرو ماند و پاسخ نداد




چنین آمدش بر دل پاک یاد






که من بر دل پاک شیون کنم




به آید که از دشمنان زن کنم






شنیدستم از نامور مهتران




همه داستانهای هاماوران






که از پیش با شاه ایران چه کرد




ز گردان ایران برآورد گرد






پر از بند سودابه کاو دخت اوست




نخواهد همی دوده را مغز و پوست






به پاسخ سیاوش چو بگشاد لب




پری چهره برداشت از رخ قصب






بدو گفت خورشید با ماه نو




گر ایدون که بینند بر گاه نو






نباشد شگفت ار شود ماه خوار




تو خورشید داری خود اندر کنار






کسی کاو چو من دید بر تخت عاج




ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج






نباشد شگفت ار به مه ننگرد




کسی را به خوبی به کس نشمرد






اگر با من اکنون تو پیمان کنی




نپیچی و اندیشه آسان کنی






یکی دختری نارسیده بجای




کنم چون پرستار پیشت به پای






به سوگند پیمان کن اکنون یکی




ز گفتار من سر مپیچ اندکی






چو بیرون شود زین جهان شهریار




تو خواهی بدن زو مرا یادگار






نمانی که آید به من بر گزند




بداری مرا همچو او ارجمند






من اینک به پیش تو استاده‌ام




تن و جان شیرین ترا داده‌ام






ز من هرچ خواهی همه کام تو




برآرم نپیچم سر از دام تو






سرش تنگ بگرفت و یک پوشه چاک




بداد و نبود آگه از شرم و باک






رخان سیاوش چو گل شد ز شرم




بیاراست مژگان به خوناب گرم






چنین گفت با دل که از کار دیو




مرا دور داراد گیهان خدیو






نه من با پدر بیوفایی کنم




نه با اهرمن آشنایی کنم






وگر سرد گویم بدین شوخ چشم




بجوشد دلش گرم گردد ز خشم






یکی جادوی سازد اندر نهان




بدو بگرود شهریار جهان






همان به که با او به آواز نرم




سخن گویم و دارمش چرب و گرم






سیاوش ازان پس به سودابه گفت




که اندر جهان خود تراکیست جفت






نمانی مگر نیمهٔ ماه را




نشایی به گیتی بجز شاه را






کنون دخترت بس که باشد مرا




نشاید بجز او که باشد مرا






برین باش و با شاه ایران بگوی




نگه کن که پاسخ چه یابی ازوی






بخواهم من او را و پیمان کنم




زبان را به نزدت گروگان کنم






که تا او نگردد به بالای من




نیید به دیگر کسی رای من






و دیگر که پرسیدی از چهر من




بیمیخت با جان تو مهر من






مرا آفریننده از فر خویش




چنان آفرید ای نگارین ز پیش






تو این راز مگشای و با کس مگوی




مرا جز نهفتن همان نیست روی






سر بانوانی و هم مهتری




من ایدون گمانم که تو مادری






بگفت این و غمگین برون شد به در




ز گفتار او بود آسیمه سر






چو کاووس کی در شبستان رسید




نگه کرد سودابه او را بدید






بر شاه شد زان سخن مژده داد




ز کار سیاوش بسی کرد یاد






که آمد نگه کرد ایوان همه




بتان سیه چشم کردم رمه






چنان بود ایوان ز بس خوب چهر




که گفتی همی بارد از ماه مهر






جز از دختر من پسندش نبود




ز خوبان کسی ارجمندش نبود






چنان شاد شد زان سخن شهریار




که ماه آمدش گفتی اندر کنار






در گنج بگشاد و چندان گهر




ز دیبای زربفت و زرین کمر






همان یاره و تاج و انگشتری




همان طوق و هم تخت کنداوری






ز هر چیز گنجی بد آراسته




جهانی سراسر پر از خواسته






نگه کرد سودابه خیره بماند




به اندیشه افسون فراوان بخواند






که گر او نیاید به فرمان من




روا دارم ار بگسلد جان من






بد و نیک و هر چاره کاندر جهان




کنند آشکارا و اندر نهان






بسازم گر او سربپیچد ز من




کنم زو فغان بر سر انجمن






نشست از بر تخت باگوشوار




به سر بر نهاد افسری پرنگار






سیاوخش را در بر خویش خواند




ز هر گونه با او سخنها براند






بدو گفت گنجی بیاراست شاه




کزان سان ندیدست کس تاج و گاه






ز هر چیز چندان که اندازه نیست




اگر بر نهی پیل باید دویست






به تو داد خواهد همی دخترم




نگه کن بروی و سر و افسرم






بهانه چه داری تو از مهر من




بپیچی ز بالا و از چهر من






که تا من ترا دیده‌ام برده‌ام




خروشان و جوشان و آزرده‌ام






همی روز روشن نبینم ز درد




برآنم که خورشید شد لاجورد






کنون هفت سال‌ست تا مهر من




همی خون چکاند بدین چهر من






یکی شاد کن در نهانی مرا




ببخشای روز جوانی مرا






فزون زان که دادت جهاندار شاه




بیارایمت یاره و تاج و گاه






و گر سر بپیچی ز فرمان من




نیاید دلت سوی پیمان من






کنم بر تو بر پادشاهی تباه




شود تیره بر روی تو چشم شاه






سیاوش بدو گفت هرگز مباد




که از بهر دل سر دهم من به باد






چنین با پدر بی‌وفایی کنم




ز مردی و دانش جدایی کنم






تو بانوی شاهی و خورشید گاه




سزد کز تو ناید بدینسان گناه






وزان تخت برخاست با خشم و جنگ




بدو اندر آویخت سودابه چنگ






بدو گفت من راز دل پیش تو




بگفتم نهان از بداندیش تو






مرا خیره خواهی که رسوا کنی




به پیش خردمند رعنا کنی






بزد دست و جامه بدرید پاک




به ناخن دو رخ را همی کرد چاک






برآمد خروش از شبستان اوی




فغانش ز ایوان برآمد به کوی






یکی غلغل از باغ و ایوان بخاست




که گفتی شب رستخیزست راست






به گوش سپهبد رسید آگهی




فرود آمد از تخت شاهنشهی






پراندیشه از تخت زرین برفت




به سوی شبستان خرامید تفت






بیامد چو سودابه را دید روی




خراشیده و کاخ پر گفت و گوی






ز هر کس بپرسید و شد تنگ‌دل




ندانست کردار آن سنگ دل






خروشید سودابه در پیش اوی




همی ریخت آب و همی کند موی






چنین گفت کامد سیاوش به تخت




برآراست چنگ و برآویخت سخت






که جز تو نخواهم کسی را ز بن




جز اینت همی راند باید سخن






که از تست جان و دلم پر ز مهر




چه پرهیزی از من تو ای خوب چهر






بینداخت افسر ز مشکین سرم




چنین چاک شد جامه اندر برم






پراندیشه شد زان سخن شهریار




سخن کرد هرگونه را خواستار






به دل گفت ار این راست گوید همی




وزین‌گونه زشتی نجوید همی






سیاووش را سر بباید برید




بدینسان بودبند بد را کلید






خردمند مردم چه گوید کنون




خوی شرم ازین داستان گشت خون






کسی را که اندر شبستان بدند




هشیوار و مهترپرستان بدند






گسی کرد و بر گاه تنها بماند




سیاووش و سودابه را پیش خواند






به هوش و خرد با سیاووش گفت




که این راز بر من نشاید نهفت






نکردی تو این بد که من کرده‌ام




ز گفتار بیهوده آزرده‌ام






چرا خواندم در شبستان ترا




کنون غم مرا بود و دستان ترا






کنون راستی جوی و با من بگوی




سخن بر چه سانست بنمای روی






سیاووش گفت آن کجا رفته بود




وزان در که سودابه آشفته بود






چنین گفت سودابه کاین نیست راست




که او از بتان جز تن من نخواست






بگفتم همه هرچ شاه جهان




بدو داد خواست آشکار و نهان






ز فرزند و ز تاج وز خواسته




ز دینار وز گنج آراسته






بگفتم که چندین برین بر نهم




همه نیکویها به دختر دهم






مرا گفت با خواسته کار نیست




به دختر مرا راه دیدار نیست






ترا بایدم زین میان گفت بس




نه گنجم به کارست بی تو نه کس






مرا خواست کارد به کاری به چنگ




دو دست اندر آویخت چون سنگ تنگ






نکردمش فرمان همی موی من




بکند و خراشیده شد روی من






یکی کودکی دارم اندر نهان




ز پشت تو ای شهریار جهان






ز بس رنج کشتنش نزدیک بود




جهان پیش من تنگ و تاریک بود






چنین گفت با خویشتن شهریار




که گفتار هر دو نیاید به کار






برین کار بر نیست جای شتاب




که تنگی دل آرد خرد را به خواب






نگه کرد باید بدین در نخست




گواهی دهد دل چو گردد درست






ببینم کزین دو گنهکار کیست




ببادافرهٔ بد سزاوار کیست






بدان بازجستن همی چاره جست




ببویید دست سیاوش نخست






بر و بازو و سرو بالای او




سراسر ببویید هرجای او






ز سودابه بوی می و مشک ناب




همی یافت کاووس بوی گلاب






ندید از سیاوش بدان گونه بوی




نشان بسودن نبود اندروی






غمی گشت و سودابه را خوار کرد




دل خویشتن را پرآزار کرد






به دل گفت کاین را به شمشیر تیز




بباید کنون کردنش ریز ریز






ز هاماوران زان پس اندیشه کرد




که آشوب خیزد پرآواز و درد






و دیگر بدانگه که در بند بود




بر او نه خویش و نه پیوند بود






پرستار سودابه بد روز و شب




که پیچید ازان درد و نگشاد لب






سه دیگر که یک دل پر از مهر داشت




ببایست زو هر بد اندر گذاشت






چهارم کزو کودکان داشت خرد




غم خرد را خوار نتوان شمرد






سیاوش ازان کار بد بی‌گناه




خردمندی وی بدانست شاه






بدو گفت ازین خود میندیش هیچ




هشیواری و رای و دانش بسیچ






مکن یاد این هیچ و با کس مگوی




نباید که گیرد سخن رنگ و بوی






چو دانست سودابه کاو گشت خوار




همان سرد شد بر دل شهریار






یکی چاره جست اندر آن کار زشت




ز کینه درختی بنوی بکشت






زنی بود با او سپرده درون




پر از جادوی بود و رنگ و فسون






گران بود اندر شکم بچه داشت




همی از گرانی به سختی گذاشت






بدو راز بگشاد و زو چاره جست




کز آغاز پیمانت خواهم نخست






چو پیمان ستد چیز بسیار داد




سخن گفت ازین در مکن هیچ یاد






یکی دارویی ساز کاین بفگنی




تهی مانی و راز من نشکنی






مگر کاین همه بند و چندین دروغ




بدین بچگان تو باشد فروغ






به کاووس گویم که این از منند




چنین کشته بر دست اهریمنند






مگر کین شود بر سیاوش درست




کنون چارهٔ این ببایدت جست






گرین نشنوی آب من نزد شاه




شود تیره و دور مانم ز گاه






بدو گفت زن من ترا بنده‌ام




بفرمان و رایت سرافگنده‌ام






چو شب تیره شد داوری خورد زن




که بفتاد زو بچهٔ اهرمن






دو بچه چنان چون بود دیوزاد




چه گونه بود بچه جادو نژاد






نهان کرد زن را و او خود بخفت




فغانش برآمد ز کاخ نهفت






در ایوان پرستار چندانک بود




به نزدیک سودابه رفتند زود






یکی طشت زرین بیارید پیش




بگفت آن سخن با پرستار خویش






نهاد اندران بچهٔ اهرمن




خروشید و بفگند بر جامه تن






دو کودک بدیدند مرده به طشت




از ایوان به کیوان فغان برگذشت






چو بشنید کاووس از ایوان خروش




بلرزید در خواب و بگشاد گوش






بپرسید و گفتند با شهریار




که چون گشت بر ماه‌رخ روزگار






غمی گشت آن شب نزد هیچ دم




به شبگیر برخاست و آمد دژم






برانگونه سودابه را خفته دید




سراسر شبستان برآشفته دید






دو کودک بران گونه بر طشت زر




فگنده به خواری و خسته جگر






ببارید سودابه از دیده آب




بدو گفت روشن ببین آفتاب






همی گفت بنگر چه کرد از بدی




به گفتار او خیره ایمن شدی






دل شاه کاووس شد بدگمان




برفت و در اندیشه شد یک زمان






همی گفت کاین را چه درمان کنم




نشاید که این بر دل آسان کنم






ازان پس نگه کرد کاووس شاه




کسی را که کردی به اختر نگاه






بجست و ز ایشان بر خویش خواند




بپرسید و بر تخت زرین نشاند






ز سودابه و رزم هاماوران




سخن گفت هرگونه با مهتران






بدان تا شوند آگه از کار اوی




بدانش بدانند کردار اوی






وزان کودکان نیز بسیار گفت




همی داشت پوشیده اندر نهفت






همه زیج و صرلاب برداشتند




بران کار یک هفته بگذاشتند






سرانجام گفتند کاین کی بود




به جامی که زهر افگنی می بود






دو کودک ز پشت کسی دیگرند




نه از پشت شاه و نه زین مادرند






گر از گوهر شهریاران بدی




ازین زیجها جستن آسان بدی






نه پیداست رازش درین آسمان




نه اندر زمین این شگفتی بدان






نشان بداندیش ناپاک زن




بگفتند با شاه در انجمن






نهان داشت کاووس و باکس نگفت




همی داشت پوشیده اندر نهفت






برین کار بگذشت یک هفته نیز




ز جادو جهان را برآمد قفیز






بنالید سودابه و داد خواست




ز شاه جهاندار فریاد خواست






همی گفت همداستانم ز شاه




به زخم و به افگندن از تخت و گاه






ز فرزند کشته بپیچد دلم




زمان تا زمان سر ز تن بگسلم






بدو گفت ای زن تو آرام گیر




چه گویی سخنهای نادلپذیر






همه روزبانان درگاه شاه




بفرمود تا برگرفتند راه






همه شهر و برزن به پای آورند




زن بدکنش را بجای آورند






به نزدیکی اندر نشان یافتند




جهان دیدگان نیز بشتافتند






کشیدند بدبخت زن را ز راه




به خواری ببردند نزدیک شاه






به خوبی بپرسید و کردش امید




بسی روز را داد نیزش نوید






وزان پس به خواری و زخم و به بند




به پردخت از او شهریار بلند






نبد هیچ خستو بدان داستان




نبد شاه پرمایه همداستان






بفرمود کز پیش بیرون برند




بسی چاره جویند و افسون برند






چو خستو نیاید میانش به ار




ببرید و این دانم آیین و فر






ببردند زن را ز درگاه شاه




ز شمشیر گفتند وز دار و چاه






چنین گفت جادو که من بی‌گناه




چه گویم بدین نامور پیشگاه






بگفتند باشاه کاین زن چه گفت




جهان آفرین داند اندر نهفت






به سودابه فرمود تا رفت پیش




ستاره شمر گفت گفتار خویش






که این هر دو کودک ز جادو زنند




پدیدند کز پشت اهریمنند






چنین پاسخ آورد سودابه باز




که نزدیک ایشان جز اینست راز






فزونستشان زین سخن در نهفت




ز بهر سیاوش نیارند گفت






ز بیم سپهبد گو پیلتن




بلرزد همی شیر در انجمن






کجا زور دارد به هشتاد پیل




ببندد چو خواهد ره آب نیل






همان لشکر نامور صدهزار




گریزند ازو در صف کارزار






مرا نیز پایاب او چون بود




مگر دیده همواره پرخون بود






جزان کاو بفرماید اخترشناس




چه گوید سخن وز که دارد سپاس






تراگر غم خرد فرزند نیست




مرا هم فزون از تو پیوند نیست






سخن گر گرفتی چنین سرسری




بدان گیتی افگندم این داوری






ز دیده فزون زان ببارید آب




که بردارد از رود نیل آفتاب






سپهبد ز گفتار او شد دژم




همی زار بگریست با او بهم






گسی کرد سودابه را خسته دل




بران کار بنهاد پیوسته دل






چنین گفت کاندر نهان این سخن




پژوهیم تا خود چه آید به بن






ز پهلو همه موبدان را بخواند




ز سودابه چندی سخنها براند






چنین گفت موبد به شاه جهان




که درد سپهبد نماند نهان






چو خواهی که پیدا کنی گفت‌وگوی




بباید زدن سنگ را بر سبوی






که هر چند فرزند هست ارجمند




دل شاه از اندیشه یابد گزند






وزین دختر شاه هاماوران




پر اندیشه گشتی به دیگر کران






ز هر در سخن چون بدین گونه گشت




بر آتش یکی را بباید گذشت






چنین است سوگند چرخ بلند




که بر بیگناهان نیاید گزند






جهاندار سودابه را پیش خواند




همی با سیاوش بگفتن نشاند






سرانجام گفت ایمن از هر دوان




نگردد مرا دل نه روشن روان






مگر کاتش تیز پیدا کند




گنه کرده را زود رسوا کند






چنین پاسخ آورد سودابه پیش




که من راست گویم به گفتار خویش






فگنده دو کودک نمودم بشاه




ازین بیشتر کس نبیند گناه






سیاووش را کرد باید درست




که این بد بکرد و تباهی بجست






به پور جوان گفت شاه زمین




که رایت چه بیند کنون اندرین






سیاوش چنین گفت کای شهریار




که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار






اگر کوه آتش بود بسپرم




ازین تنگ خوارست اگر بگذرم






پراندیشه شد جان کاووس کی




ز فرزند و سودابهٔ نیک‌پی






کزین دو یکی گر شود نابکار




ازان پس که خواند مرا شهریار






چو فرزند و زن باشدم خون و مغز




کرا بیش بیرون شود کار نغز






همان به کزین زشت کردار دل




بشویم کنم چارهٔ دلگسل






چه گفت آن سپهدار نیکوسخن




که با بددلی شهریاری مکن






به دستور فرمود تا ساروان




هیون آرد از دشت صد کاروان






هیونان به هیزم کشیدن شدند




همه شهر ایران به دیدن شدند






به صد کاروان اشتر سرخ موی




همی هیزم آورد پرخاشجوی






نهادند هیزم دو کوه بلند




شمارش گذر کرد بر چون و چند






ز دور از دو فرسنگ هرکش بدید




چنین جست و جوی بلا را کلید






همی خواست دیدن در راستی




ز کار زن آید همه کاستی






چو این داستان سر به سر بشنوی




به آید ترا گر بدین بگروی






نهادند بر دشت هیزم دو کوه




جهانی نظاره شده هم گروه






گذر بود چندان که گویی سوار




میانه برفتی به تنگی چهار






بدانگاه سوگند پرمایه شاه




چنین بود آیین و این بود راه






وزان پس به موبد بفرمود شاه




که بر چوب ریزند نفط سیاه






بیمد دو صد مرد آتش فروز




دمیدند گفتی شب آمد به روز






نخستین دمیدن سیه شد ز دود




زبانه برآمد پس از دود زود






زمین گشت روشنتر از آسمان




جهانی خروشان و آتش دمان






سراسر همه دشت بریان شدند




بران چهر خندانش گریان شدند






سیاوش بیامد به پیش پدر




یکی خود زرین نهاده به سر






هشیوار و با جامهای سپید




لبی پر ز خنده دلی پرامید






یکی تازیی بر نشسته سیاه




همی خاک نعلش برآمد به ماه






پراگنده کافور بر خویشتن




چنان چون بود رسم و ساز کفن






بدانگه که شد پیش کاووس باز




فرود آمد از باره بردش نماز






رخ شاه کاووس پر شرم دید




سخن گفتنش با پسر نرم دید






سیاوش بدو گفت انده مدار




کزین سان بود گردش روزگار






سر پر ز شرم و بهایی مراست




اگر بیگناهم رهایی مراست






ور ایدونک زین کار هستم گناه




جهان آفرینم ندارد نگاه






به نیروی یزدان نیکی دهش




کزین کوه آتش نیابم تپش






خروشی برآمد ز دشت و ز شهر




غم آمد جهان را ازان کار بهر






چو از دشت سودابه آوا شنید




برآمد به ایوان و آتش بدید






همی خواست کاو را بد آید بروی




همی بود جوشان پر از گفت و گوی






جهانی نهاده به کاووس چشم




زبان پر ز دشنام و دل پر ز خشم






سیاوش سیه را به تندی بتاخت




نشد تنگدل جنگ آتش بساخت






ز هر سو زبانه همی برکشید




کسی خود و اسپ سیاوش ندید






یکی دشت با دیدگان پر ز خون




که تا او کی آید ز آتش برون






چو او را بدیدند برخاست غو




که آمد ز آتش برون شاه نو






اگر آب بودی مگر تر شدی




ز تری همه جامه بی‌بر شدی






چنان آمد اسپ و قبای سوار




که گفتی سمن داشت اندر کنار






چو بخشایش پاک یزدان بود




دم آتش و آب یکسان بود






چو از کوه آتش به هامون گذشت




خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت






سواران لشکر برانگیختند




همه دشت پیشش درم ریختند






یکی شادمانی بد اندر جهان




میان کهان و میان مهان






همی داد مژده یکی را دگر




که بخشود بر بیگنه دادگر






همی کند سودابه از خشم موی




همی ریخت آب و همی خست روی






چو پیش پدر شد سیاووش پاک




نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک






فرود آمد از اسپ کاووس شاه




پیاده سپهبد پیاده سپاه






سیاووش را تنگ در برگرفت




ز کردار بد پوزش اندر گرفت






سیاوش به پیش جهاندار پاک




بیامد بمالید رخ را به خاک






که از تف آن کوه آتش برست




همه کامهٔ دشمنان گشت پست






بدو گفت شاه ای دلیر جوان




که پاکیزه تخمی و روشن روان






چنانی که از مادر پارسا




بزاید شود در جهان پادشا






به ایوان خرامید و بنشست شاد




کلاه کیانی به سر برنهاد






می آورد و رامشگران را بخواند




همه کامها با سیاوش براند






سه روز اندر آن سور می در کشید




نبد بر در گنج بند و کلید






چهارم به تخت کیی برنشست




یکی گرزهٔ گاو پیکر به دست






برآشفت و سودابه را پیش خواند




گذشت سخنها برو بر براند






که بی‌شرمی و بد بسی کرده‌ای




فراوان دل من بیازرده‌ای






یکی بد نمودی به فرجام کار




که بر جان فرزند من زینهار






بخوردی و در آتش انداختی




برین گونه بر جادویی ساختی






نیاید ترا پوزش اکنون به کار




بپرداز جای و برآرای کار






نشاید که باشی تو اندر زمین




جز آویختن نیست پاداش این






بدو گفت سودابه کای شهریار




تو آتش بدین تارک من ببار






مرا گر همی سر بباید برید




مکافات این بد که بر من رسید






بفرمای و من دل نهادم برین




نبود آتش تیز با او به کین






سیاوش سخن راست گوید همی




دل شاه از غم بشوید همی






همه جادوی زال کرد اندرین




نخواهم که داری دل از من بکین






بدو گفت نیرنگ داری هنوز




نگردد همی پشت شوخیت کوز






به ایرانیان گفت شاه جهان




کزین بد که این ساخت اندر نهان






چه سازم چه باشد مکافات این




همه شاه را خواندند آفرین






که پاداش این آنکه بیجان شود




ز بد کردن خویش پیچان شود






به دژخیم فرمود کاین را به کوی




ز دار اندر آویز و برتاب روی






چو سودابه را روی برگاشتند




شبستان همه بانگ برداشتند






دل شاه کاووس پردرد شد




نهان داشت رنگ رخش زرد شد






سیاوش چنین گفت با شهریار




که دل را بدین کار رنجه مدار






به من بخش سودابه را زین گناه




پذیرد مگر پند و آید به راه






همی گفت با دل که بر دست شاه




گر ایدون که سودابه گردد تباه






به فرجام کار او پشیمان شود




ز من بیند او غم چو پیچان شود






بهانه همی جست زان کار شاه




بدان تا ببخشد گذشته گناه






سیاووش را گفت بخشیدمش




ازان پس که خون ریختن دیدمش






سیاوش ببوسید تخت پدر




وزان تخت برخاست و آمد بدر






شبستان همه پیش سودابه باز




دویدند و بردند او را نماز






برین گونه بگذشت یک روزگار




برو گرمتر شد دل شهریار






چنان شد دلش باز از مهر اوی




که دیده نه برداشت از چهر اوی






دگر باره با شهریار جهان




همی جادوی ساخت اندر نهان






بدان تا شود با سیاووش بد




بدانسان که از گوهر او سزد






ز گفتار او شاه شد در گمان




نکرد ایچ بر کس پدید از مهان






بجایی که کاری چنین اوفتاد




خرد باید و دانش و دین و داد






چنان چون بود مردم ترسکار




برآید به کام دل مرد کار






بجایی که زهر آگند روزگار




ازو نوش خیره مکن خواستار






تو با آفرینش بسنده نه‌ای




مشو تیز گر پرورنده نه‌ای






چنین‌ست کردار گردان سپهر




نخواهد گشادن همی بر تو چهر






برین داستان زد یکی رهنمون




که مهری فزون نیست از مهر خون






چو فرزند شایسته آمد پدید




ز مهر زنان دل بباید برید



برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.