کد سوال : 1521
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : از برخي شنيده ام كه اگر ما بخواهيم افسانه سازى كنيم و يك موجود غيبى هزار ساله را امام زمان بدانيم راهى مخالف بـا عـقل و وحى هر دو پيموده ايم زيرا وحى مى گويد : اثر امام هدايت و راهنمائى اوست پس اگر امـام خـود نـاپـديد شد و كتاب و اثرى از او نماند تا مشكلات روز را جواب گويد چنين امامى امام قرآن نيست يعنى آن امام نيست كه قرآن او را وصف نموده و پيروان قرآن بايد وجود او را بپذيرند . در سوره شريفه انبياء آنجا كـه درباره پيشوايان خدائى مى فرمايد : و جعلناهم ائمه يهدون بامرنا ( آنها را امامان قرار داديم كه بامر ما هدايت مى كردند ) و آنچه قرآن مى گويد تنها مربوط بگذشته نيست بلكه براى اهل قرآن مـسـلمانان نيز هست چرا كه مردم گذشته گذشتند و اگر مطالب قرآن اختصاص به آنها داشت براى اين امت بازگوكردن آن مطالب چه سود داشت؟ اين مطاب را نقد نموده و جوابش را بفرماييد؟
پاسخ : هدايت به دو معنا است:
نخست: ارائه طريق و نشان دادن راه؛ دوم: ايصال به مقصد و رساندن به هدف.
تفاوت اين دو، در اين است كه در هدايت به معناي نخست، هادي، تنها راه را به فرد نشان ميدهد اما در هدايت به معنال دوم، نه تنها راه را به او نشان ميدهد، بلكه دستِ او را ميگيرد و به مقصد ميرساند.
پس طبق دو تعريف، اثر هدايت نيز دو گونه است؛ نخست: ممكن بودن رسيدن فرد به مقصد؛ دوم: رسيدن حتمي فرد به مقصد.
توضيح: طبق تعريف نخست از هدايت، فرد ممكن است به هدف برسد و ممكن است به هدف نرسد؛ اما طبق تعريف دوم اثر هدايت، رسيدن قطعي به هدف است (البته اگر فرد همه شرايط را رعايت كند) از اين رو همه پيامبران، داراي هدايت به معني نخست ـ ارائه طريق ـ ميباشند. انبيا، هاديان و حاملان وحي هستند. زيرا:
1. «إنّك لاتهدي من اَحببتَ ولكنّ الله يهدي من يشاء؛ همانا تو ـ پيامبر ـ هر كه را دوست داشته باشي نميتواني به مقصد برساني بلكه خدا هر كه را بخواهد به مقصد ميرساند.»V}( سوره قصص، آيه 56.){V كه اشاره به مقام نبوت پيامبر دارد.
2. «فَبَعثُ اللهُ النبيّينَ مُبشّرين ومنذرين؛ پس خدا پيامبران را برانگيخت (به عنوان) بشارت دهندگان و بيم دهندگان».V}( سوره بقره، آيه 213.){V در اينجا، وظيفه پيامبران تنها بشارت دادن و بيم دادن است؛ خواه مردمان بپذيرند و به هدف برسند و خواه نپذيرند و در گمراهي باقي بمانند، همان گونه كه اكثر مردم در گمراهي ماندند.
اما برخي از پيامبران علاوه بر هدايت به معني نخست، داراي منصب هدايت به معني دوم ـ رساندن به هدف ـ نيز ميشوند. زيرا:
1. «وجعلنا منهم أئئةً يهدون بأمرنا؛ قرار داديم برخي از ايشان ـ پيامبران ـ را اماماني كه به امر ما ـ مردم را ـ ميرسانند».V}( سوره سجده، آيه 24.){V
2. «وجعلناهم أئمةً يهدون بأمرنا؛ و قرار داديم آنان ـ برخي از انبيا ـ را اماماني كه به امر ما ـ مردم را ـ ميرسانند».V}(سوره انبياء، آيه 73.){V
3. «إذ إبتلي ابراهيم ربّه بكلماتٍ فأتمهنّ قال إنّي جاعلك للناس إماماً؛ و به ياد آر هنگامي كه پروردگار ابراهيم را با كلمههايي آزمود، پس ابراهيم آنها را تمام كرد ـ گذراند و درست انجام داد ـ فرمود: همانا من تو را براي مردم امام قرار دادم».V}(سوره بقره، آيه 124.){V ابراهيم پيامبر با يافتن سمت امامت (هدايت به معناي دوم) ارتقاي مقام پيدا كرد. وي كه پيش از آن تنها راه را به مردم نشان ميداد، حالا پس از امتحانات الهي، به مقام امامت و رساندن به مقصد ميرسد. قطعاً خدا بايد مقام تازهاي به او عطا كرده باشد؛ زيرا او مقام ارائه طريق را دارا بود و مقام جديد بايد بالاتر باشد.
امامان معصوم دوازدهگانه داراي مقام هدايت به معني دوم هستند، يعني مردم را به سوي خدا ميرسانند.
اين هدايتگري در دنيا و آخرتV}(از جمله هدايتهايي كه امام براي شيعيان انجام ميدهد، حضور نزد محتضر، حضور در شب اول قبر، عندالمسئله و شفاعت روز قيامت و توزيع نامه اعمال و... ميباشد.){V وجود دارد و براي انجام دادن آن نيازي به حضور جسماني در جامعه نيست؛ بلكه تنها وجود امام روي زمين كافي است. پس غيبت و حضور در آن، يكسان است.
حاصل آنكه وجود امام غايب كه بيش از هزار سال سن داشته باشد نه مخالف عقل استV}(زيرا مستلزم هيچ محال عقلي نيست، چه اين كه با اراده خدا اين امر ممكن، شدني است.){V و نه مخالف وحي است. و طبق مقدمههاي پيش گفته، امام، هادي است و اثر هدايتش، فعليت رسيدن هدايت شوندگان به هدف است. خالي نماندن زمين از حجت، آزمايش مردم و به تبع آن رشد خوبان، بيعت نكردن با ستمكاران و طاغوتها و... نيز از آثار وجود امام غايب است.
1- غيبت در مقابل ظهور است نه حضور. امام زمان(عج) غايبند به اين معنى كه در ميان مردم آشكار و شناختنى نيست نه اين كه حاضر نيستند. امام(ع) در دوران غيبت در ميان مردم حاضرند و مردم از ثمرات وجودى ايشان بهرهمند و منتفع هستند اما ايشان را نمىشناسند. به تعبير روايات «مردم در زمان غيبت از امام بهرهمند مىشوند همانند بهره بردن از خورشيد آن هنگامى كه در پس ابرها نهان است»، V}(بحارالانوار، ج 53، ص 181){V.
2- غيبت و عدم ظهور ايشان در عين حال که فلسفه و حكمتى در آن است، منشأ و سبب محروم شدن ما از بسيارى از آثار و نعمتهايى است كه در صورت ظهور حضرت، از آن بهرهمند مىشديم. يعنى مردم در دوران غيبت از آن دسته آثار حضرت كه متوقف بر ظهور ايشان است، محرومند. مانند بهرهمند شدن از حكومت عدالتگستر جهانى، و ايجاد مدينه فاضلهاى كه علم و فضيلت و كرامتهاى انسانى در آن به اوج شكوفايى مىرسد.
3- نتيجه دو مطلب فوق اين است كه: در دوران غيبت، انتفاع مردم از امام و ثمرات وجودى ايشان تا حدى است كه با غيبت ايشان منافاتى نداشته باشد. خورشيد پنهان در پشت ابرها، هر چند ظلمت شب را مىدرد و آثار وجودى زيادى مىگذارد، اما به هر حال در پس ابرها نهان و برخى ديگر از آثار وجودىاش به عرصه ظهور نمىرسد. امام(ع) در عصر غيبت منشأ آثار زيادى هستند اما آثارى كه در عين غايب بودن ممكن است صادر شود آثارى كه منافات با غايب بودن ايشان و متوقف بر ظهور باشد، مترتب نمىگردد.
کد سوال : 1522
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : درباره اين كه مي گويند از نشانه هاي ظهور موعود طلوع خورشيد از مغرب است يعني چه؟ آيا اوضاع گردش زمين دور خورشيد تغيير مي كند؟
پاسخ : به اين پرسش چند گونه ميتوان پاسخ داد: ابتدا بايد دانست كه به طريق عادي و حساب قوانين طبيعي گردش اجرام آسماني، دانشمندان نوعي حركت در اجرام آسماني به نام «حركت عكسي» يافتهاند كه سياره امكان تغيير مسير گردش خود را دارد و عدهاي بر اين باورند مريخ پيش از اين بر خلاف جهت فعلي به دور خود ميچرخيده و بواسطه قانون حركت عكسي ( Retrogade motion ) به نقطهاي رسيده كه خلاف جهت شروع به گردش كرده است. در صورت صحت چنين ديدگاهي، زمين نيز امكان تغيير گردش حركت چرخشي به دور خود را دارد، كه در اين صورت خورشيد از غرب طلوع خواهد كرد!
گذشته از اين، در ديدگاه شيعه خداي متعال قادر به انجام هر كار ممكني ميباشد و امور خارقالعاده به اراده او انجامپذير است. به طريق عادي امكان طلوع خورشيد از غرب وجود ندارد ولي به اراده خدا اين كار شدني است. همان خدايي كه هنگام آفرينش خورشيد و منظومه شمسي و كيهان ارادهاش به اين تعلق گرفت كه خورشيد به اين نظم در گردش زمين به دور آن از شرق طلوع كند، ميتواند ارادهاش به اين تعلق گيرد كه در بامداد روز ظهور يا هر هنگام ديگري خورشيد از غرب بالا بيايد و هيچ نيازي به تصديق آگاهان به علم جديد و مادي و تأييد آن ندارد.
از اين گذشته ميتوان وجود مبارك امام زمان(عج) را مانند خورشيد دانست كه تاريكيها را روشن مينمايد «وأشرقت الارض بنور ربّها» او با نوري كه از پروردگار عالم كسب نموده زمين و آنچه در آن است روشن ميكند در پارهاي روايات اشاره شده كه امام زمان(عج) از مغرب ميآيد. روشن است كه با ظهور ايشان روشنايي و نور غرب را فرا ميگيرد و شرق را نيز فرا ميگيرد.
در خطبهاي كه اميرمؤمنان(ع) درباره ظهور امام عصر(عج) و پيشامدهاي آخرالزمان سخن ميگويند. همين عبارت طلوع خورشيد از غرب را به كار ميبرند. اين روايت را صعصعه از قول امام علي(ع) نقل كرده است. نزال بن سبره كه روايت را از صعصعة بن صوحان ميشنود با تعجب معني اين كلام را ميپرسد. صعصعه چنين پاسخ ميدهد: H}«يابن سبرة، إن الذي يصلّي خلفه عيسي بن مريم هوالثاني عشر من العترة، التاسع من وُلد الحسين بن علي وهو الشمس الطالعة من مغربها يظهر عندالركن والمقام يُطهّر الأرض؛{H اي پسر سبره همانا كسي كه عيسي پسر مريم پشت او نماز ميگذارد، دوازدهمين از خاندان پيامبر(ص) است كه نهمين فرزند حسين پسر علي عليهماالسلام است و او همان خورشيدي است كه از مغرب زمين طلوع ميكند، ميان ركن و مقام ظهور ميكند، زمين را پاك ميسازد.»V}(علامه محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، ج 52، ص 195.){V
از اين كه فهم صعصه از عبارت، شخص امام مهدي(عج) است، شايد استفاده شود مؤيد يا قرينهاي در كار بوده است كه وي چنين تفسير كرده است.
کد سوال : 1523
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : من هنوز معيار مشخصي براي ازدواج ندارم فقط ايمان . ايا ممكن شخصي با ايمان متوسط بعد از ازدواج كمي بيشتر با ايمان شود مثلا نماز بخواند؟
پاسخ : ازدواج يكى از مهمترين پديدههاى زندگى انسان است و در پيشرفت، كمال و سعادتمندى انسان نقش اساسى دارد و طبيعى است كه هر جوانى كه در آستانه ازدواج قرار دارد، همواره به فكر اين مسأله مهم و شريك زندگى خود يعنى همسر آيندهاش مىباشد. خوشبختانه درمتون دينى و سفارشات بزرگان دين ما نيز مسأله ازدواج و شرايط انتخاب همسر نكات بسيار جالب و مهمى بيان شده است كه مهمترين آنها عبارتند از:
1- ايمان و به عبارتى ديگر ديندار بودن يكى از مهمترين شرايط همسر مىباشد. البته ايمان مراتب زيادى دارد ما نبايد خيلى پرتوقع باشيم و ايمان كامل و بالاترين درجه آن را مد نظر قرار دهيم بلكه منظور اين است كه مسائل دينى مثل نماز، محبت به اهل بيت، شعائر دينى،رعايت حلال و حرام براى او مهم باشد و در رعايت آنها اهتمام بورزد. ولي كسي كه نماز نمي خواند ازدواج با او صلاح نيست و نبايد اميد داشت كه انشاء الله بعد از ازدواج نماز خوان مي شود.
2- اصالت خانوادگى؛ يعنى از خانوادهاى متدين، آبرومند، اجتماعى و اهل معاشرت، مردمدار و خوشنام و در عين حال از نظر جسمانى و روانى سالم باشند.
3- اخلاق نيك داشته باشد. البته اين مورد نيز امرى نسبى است و توقع بالا نبايد داشت.
4- تمايل قلبى به ازدواج.
5- عدم حماقت، از فهم و شعور لازم حداقل در حد متوسط برخوردار باشد.
6- از نظر ظاهرى، قيافه و اندام او به گونهاى باشد كه خوشايند همسرش باشد. اين مورد نيز امرى نسبى است و بيشتر به نظر طرفين بستگى دارد. به عبارت ديگر قيافه زوجين بايد مطلوب يكديگر باشد.
7- همسطح بودن (كفو)؛ يعنى هم خانواده او و هم شخص او از ابعاد گوناگون اجتماعى،
اقتصادى، تحصيلى و اعتقادات دينى و حتى سياسى نزديك به هم باشند چه اين كه دختر و پسر هر چه از نظر سطح تدين، فرهنگ خانوادگى، قيافه، تحصيلات و امكانات مالى به هم نزديك باشند بهتر مىتوانند يكديگر را درك كنند و فضاى زندگى آنها در آينده از توافق و تعادلبيشترى برخوردار خواهد بود. البته روشن است كه تفاوتهاى مختصرى اگر وجود داشته باشد اشكالى ندارد.
مواردى كه بيان شد هر كدام نياز به شرح و توضيح بيشترى دارد كه فرصت بيان آن نيست و از آن جا كه شما اهل فضل و كمال هستيد به نظر مىآيد با مطالعه كتاب «انتخاب همسر» ابراهيم امينى يا «جوانان و انتخاب همسر» از علىاكبر مظاهرى، انتشارات دفتر تبليغات وسازمان تبليغات اسلامى اطلاعات بيشترى به دست خواهيد آورد.
کد سوال : 1524
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : در مورد ساده زيستی مقام معظم رهبری توضيح دهيد؟
پاسخ : در پاسخ به اين سؤال بايد گفت:
كسانى كه از نزديك با زندگى معظم له ارتباط و رفت و آمد دارند ساده زيستى ايشان را حتى در سطح پايينترين اقشار جامعه تأييد مىنمايند به گونهاى كه حتى در ميان مخالفين منصف نظام هم هيچ گونه ابهام و شايعه خلافى در اين زمينه وجود ندارد. مقام معظم رهبرى هم شديداً خود به مسأله ساده زيستى پاى بندند و هم ساير مسئولين را به رعايت اين امر مهم توجيه نموده ومى فرمايند:
«مسئول در جمهورى اسلامى، يك معدود وظايفى را بايد رعايت كند، زندگى، نوع غذا و مصرف او و اعضاى خانوادهاش بايد شبيه ضعفاى مردم باشد و در اين صورت است كه مردم او را از خود و خود را هم راه او مىدانند» V}(روزنامه ايران، 26/12/1375){V و در جاى ديگر در ديدار مسئولان وكارگزاران نظام مىفرمايند: «برادران نمىشود ما در زندگى مادى مثل حيوان بچريم و بغلتيم و بخواهيم مردم به ما به شكل يك اسوه نگاه كنند: مردمى كه خيليشان از اوليات زندگى محرومند... من و شما، همان طلبه يا معلم پيش از انقلابيم» اما حالا مثل عروسى اشراف عروسى بگيريم؟ مثل خانه اشراف درست كنيم، مثل حركت اشراف در خيابانها حركت كنيم؟ اشراف مگر چه گونه بودند؟ چون آنها فقط ريششان تراشيده بود، ولى ما ريشمان را گذاشتهايم، همين كافى است؟ نه، ما هم مترفين مىشويم. واله در جامعه اسلامى هم ممكن است مترف به وجود بيايد. از آيه شريفه A}«و اذا اردنا نهلك قريةً امر نام مترفيها ففسقوا فيها»{A ؛ V}(سوره اسراء آيه 16){V، بترسيم. V}(حديث ولايت، ج 7، ص 52){V.
جهت آشنايى با جلوه هايى از ساده زيستى مقام معظم رهبرى مىتوانيد به منابع ذيل مراجعه نمايد:
1. پرتوى از خورشيد، على شيرازى، بوستان كتاب قم، 1382
2. حكايت نامه سلاله زهرا(س)، حسن صدرى مازندرانى، انتشارات مشهور، 1381.
3. زندگينامه مقام معظم رهبرى، مؤسسه فرهنگى قدر ولايت، 1379.
4. در سايه خورشيد، هادى قطبى، مؤسسه فرهنگى خادم الرضا(ع)، 1381
کد سوال : 1525
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : منابع فقه عبارتند از كتاب، سنت، عقل و اجماع نقش امام زمان (عج) در تبيين احكام فقهي چيست؟ در دوره ايشان منابع فوق دگرگوني اي هم دارند؟
پاسخ : ميدانيم هنگام ظهور و استقرار حكومت عالمگير امام مهدي(عج) علوم متكامل ميشود(1. امام صادق(ع): «علم 27 حرف است، تمام آن چه پيامبران آوردهاند دو حرف ـ جزء ـ است ... هنگامي كه قائم بپا خيزد، 25 حرف به آن ميافزايد و ميان مردم آن را رواج ميدهد.»V}(علامه محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 52، ص 336){V عقلهاي مردم كامل و اخلاقشان رشد پيدا خواهد كرد.V}( امام باقر(ع): «هنگامي كه قائم ما بپاخيزد خدا دستش را بر سر بندگان قرار ميدهد پس عقلهاي آنان جمع و اخلاقشان كامل ميشود.»(همان«{V به عبارتي آن مقدار كه بشر امكان بروز استعدادهاي عقلاني خود را وارد در آن زمان به مرحله فعليت و بروز ميرسد. از اين رو اجتهاد و تفقه در دين در آن زمان رشد و پويايي بينظيري پيدا خواهد كرد. نيازهاي بشر كه در قانونگذاري الهي دخيل است، با پيشرفت جامعه دگرگونيهاي چشمگيري پيدا ميكند. پس با ظهور و بروز امام مهدي(عج) فهم مجتهدان از كتاب و سنت حقيقي خواهد بود. زيرا در دوران غيبت با تمسك به اصول در جاهايي كه دليل نقلي و صريح وجود ندارد، احكام بدست ميآيد و احكام، واقعيه نيستند بلكه ظاهريهاند يعني تنها منجزيت دارند.V}(يعني كشف تام و حقيقي از احكام واقعي وجود ندارد، بلكه تنها مكلّفان در مقام امتثال، معذريت و منجزيت دارند كه به تكليف طبق منابع موجود و اصول عمل كردهاند و مستحق عقاب و عذاب نخواهند بود.){V اما با آمدن امام و ظهور ايشان در جامعه، امكان دستيابي به احكام واقعيه پيدا ميشود. از اين رو از امام تأويل به «ماءٍ معين؛ آب گوارا»V}(در احاديث ذيل آيه شريفه «إن أصبح ماءُكم غوراً فمن يأتكم بماءٍ معين»، ماء معين همان امام عصر(عج) دانسته شده است.){V شده است. علي القاعده اجماع كه كاشف از قول معصوم(ع) است با آمدن معصوم(ع) و وجود او كاربردي نخواهد داشت، عقل هم با تكامل و رشدي كه پيدا خواهد كرد امكان كامل دستيابي به ملاكات واقعي احكام را پيدا خواهد كرد. چه اين كه از ويژگيهاي برجسته حكومت امام عصر(عج) حكم به واقعV}(امام صادق(ع): «هنگامي كه قائم خاندان محمد بپا خيزد، ميان مردم به مانند حكم داود، حكم ميكند ـ حكم به واقع ـ و نيازي به شاهد و بيّنه ندارد.»(علامه محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، ج 52، ص 214«{V و زدودن پيرايهها از چهره دين است.V}(امام صادق(ع): «هنگامي كه قائم ما بپا خيزد، مردم را مجدداً به اسلام دعوت ميكند و به امري رهنمون ميشود كه مردم از آن منحرف شدهاند.»(همان، ج 51، ص 30« {V
کد سوال : 1526
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا تعدادي كه به 313 نفر معروفند و از ياران خاص امام مهدي اند/ همه هم عصر زمان ظهور هستند يا افرادي از سابق نيز در آنها هستند؟
پاسخ : از هر دو دسته در ياران خاص امام مهدي(عج) حضور دارند: رجعتكنندگان و همعصران زمان ظهور ، توضيح بيشتر اين كه ياران امام عصر(عج) دو دستهاند: عدهاي افراد هم عصر ظهور و عدهاي رجعتكنندگان. از رجعت كنندگان كه پيش از ظهور در جهان ميزيستهاند و از دنيا رفتهاند و هنگام ظهور امام مهدي(عج) به اذن خدا زنده مي شوند افرادي مانند: سلمان فارسي، ابودجانه انصاري و مقداد و مالك اشتر هستند. اما افرادي كه در زمان ظهور زندگي ميكنند از سرزمينهايي مانند: قم، خراسان، طالقان، ري، شيراز، اصفهان و... خواهند بود. V}(نجمالدين طبسي، چشماندازي از حكومت مهدي(عج)، شركت چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامي، چاپ دوم، 1377.){V
کد سوال : 1527
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا نفس زكيه اي كه در روايات در زمان ظهور مهدي موعود ع حضور دارد همان است كه از اولاد امام حسن مجتبي مي باشد؟
پاسخ : 1. كلمه نفس زكيه نام فرد معيني نيست بلكه اين كلمه صفت است؛ يعني: «جان پاك»؛ «نفس كامله». زكيه از «زَكي» به معني پاكي، رشد و صلاح گرفته شده است. پس ابتدا بايد دانست اين كلمه اسم عَلَم براي فرد خاص نميباشد.
چه اين كه در روايتها گاه به امام سجاد(ع)V}(. علامه محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، ج 41، ص 352، ح 8: «...إنّك أخبرتني أن علي بن الحسين النفس الزكيه».){V، امام كاظم(ع)V}(همان، ج 48، ص 11، ح 7: «الامام موسي بن جعفر كنيته ابوالحسن الاول و... ويعرف بالعبد الصالح والنفس الزكيه». ){V، رسول خدا(ص)V}(عمادالدين طبري، بشارة المصطفي، كتابخانه حيدريه، نجف، 1383 ق، ص 219: «...انطلق ذلك الملك الي قبر رسول الله(ص) فيقول: ايهاالنفس الزكيه...».){V، امام حسن مجتبي(ع)V}( ابن ابيالحديد المعتزلي، شرح نهجالبلاغه، كتابخانه آيت الله مرعشي نجفي، قم، (1404 ق)، ج 3، ص 308: «كان مشهوراً عندهم أن آية قتل النفس الزكيه أن يسيل دم بالمدينة... مكتوب هذا قبر الحسن بن علي بن أبيطالب(ع)».){V و نيز به يكي از نوادگان امام حسن مجتبي(ع) كه اولاد ششم از محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن ميباشدV}(ر.ك: رضيالدين علي بن يوسف حلي، العدد القويه، كتابخانه آيت الله مرعشي نجفي، قم، (1408 ق)، ص 357.){V؛ نفس زكيه گفته شده است.
اما نفس زكيه در روايات ظهور به 3 فرد اطلاق شده است.
1. نفس زكيهاي كه بين ركن و مقام ـ در مكه ـ پيش از قيام كشته ميشود و جواني از خاندان حضرت محمد(ص) است: «وقتل غلامٍ من آل محمد(ص) بين الركن والمقام اسمه محمد بن الحسن النفس الزكية؛ و كشته شدن جواني از خاندان محمد(ص) ميان ركن و مقام اسمش محمد پسر حسن نفس زكيه است.»V}(علامه محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، ج 52، ص 192، ح 78.) {V
او همان كسي است كه بلافاصله پس از كشته شدنش قيام حضرت مهدي(عج) محقق ميشود. زيرا در ادامه عبارت قبلي ميگويد: «فعند ذلك خروج قائمنا؛ پس در همين هنگام قائم ما بپا ميخيزد».V}(همان.){V
2. نفس زكيهاي كه وزير امام مهدي(عج) هنگام ظهور است و از اولاد امام حسين(ع) ميباشد.V}(همان، ص 223.) {V
3. نفس زكيهاي كه در اطراف كوفه به همراه هفتاد نفر كشته ميشود ولي در روايت گفته نشده فرزند چه كسي است.
«وقتل النفس الزكيه بظَهر الكوفة في سبعين؛ و كشته شدن نفس زكيه در پشت كوفه به همراه هفتاد نفر».V}(همان، ص 273.) {V
ريشه اين پرسش كه نفس زكيه را از فرزندان امام حسن ميدانند به فرقه جاروديه يكي از شعبههاي زيديه برميگردد.
گروهي از اين فرقه بر اين باورند كه «محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علي بن ابيطالب(ع)» كه معروف به نفس زكيه بوده است و به روزگار منصور عباسي قيام كرد و در سال 145 ق. كشته شد، زنده است و در حال حكومت بر زمين است و او همان مهدي خواهد بود.V}(حسين كريمشاهي بيدگلي، فرهنگ موعود(عج) (اعلام)، ناصر، قم 1377، چاپ اول، ص 70.){V
کد سوال : 1528
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : لطفا اگر ممكن ، كتاب، مقاله و يا يك سايت به من معرفي كنيد كه راجع به ذكر و اثرات روانشناسي ذكر بر انسان باشد . فقط اگر ممكن زودتر جواب را بدهيد چون براي يك تحقيق بهش نياز دارم و وقت هم كم دارم؟
پاسخ : الف. در مورد ذكر و آثار مختلف آن مي توانيد به تفسير نمونه با توجه به آدرسي كه در ذيل مي آيد مراجعه نماييد:
1. ذكر خدا چيست؟ ج 1، ص 515
2. حقيقت ذكر خدا: ج 15، ص 386
3. خدا را فراوان ياد كنيد: ج 7، ص 194
4. ياد خدا در همه حال: ج 16، ص 61
5. بالاترين اعمال «ذكر الله» است: ج 16، ص 288
6. ياد خدا به انسان بينايي و روشنايي مي بخشد: ج 7، ص 67
7. ياد خدا از روي تضرع و خوف: ج 7، ص 73
8. ياد خدا آرامش بخش دل ها: ج 10، ص 207
9. چگونه دل با ياد خدا آرام مي گيرد؟: ج 10، ص 210
10. ذكر، سرچشمه فكر است: ج 17، ص 358
11. ياد خدا هنگام استفاده از نعمت ها: ج 21، ص 22
12. ياد خدا بهترين پشتوانه صبر و استقامت: ج 22، ص 290
13. راه غلبه بر نگراني ها: ج 24، ص 175
14. قدرت معنوي در پرتو ذكر: ج 25، ص 378
15. مراحلي براي ذكر پروردگار: ج 25، ص 177
16. ذكر قلبي و ذكر زباني: ج 10، ص 215
17. ذكر قلبي و عملي: ج 17، ص 266
18. منظور از ذكر كثير چيست؟: ج 17، 311
19. اذكار خاص قبل از طلوع و غروب آفتاب: ج 13، ص 338
20. ذكرهايي در صبح و شام: ج 19، ص 523
ب. در بخش هاي مختلفي از تفسير ارزنده الميزان نيز بحث «ذكر» مطرح شده كه به بعضي اشاره مي شود:
1. معناي ذكر: ج 2 (الميزان عربي)، ص 252
2. اهل ذكر چه كساني هستند؟ ج 12، ص 257
3. چرا نماز ذكر ناميده شده است؟ ج 16، ص 140
4. مراتب ذكر: ج 1، ص 335
5. ذكر زباني از آثار ذكر قلبي است: ج 1، ص 335
6. چرا قرآن گاهي ذكر خدا را موجب اطمينان قلب و گاهي باعث خوف و بيم معرفي مي كند؟ ج 11، ص 356
7. فراموشي ياد و ذكر خدا و پشت كردن به آن موجبي سختي زندگي دنيا و كوري آخرت مي گردد: ج 14، ص 223
8. سختي زندگي و معيشت كه در اثر روگرداني از ياد خدا حاصل مي گردد به چه معنا است؟ ج 14، ص 224
9. معناي كوري در قيامت كه از نتايج بي اعتنايي به ياد خدا است چيست؟ ج 14، ص 225
مي توانيد با پيدا كردن آدرس هاي فوق در الميزان عربي، به ترجمه فارسي آن مراجعه نماييد.
ج . رجوع كنيد به رساله ذكر و ذاكر و مذكور، تأليف استاد حسن زاده آملي(دام ظله)
کد سوال : 1529
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : هرمنوتيك چيست راجع به آن توضيح دهيد ؟
پاسخ : هرمنوتيك (Hermanutic) به علم تأويل يا تفسير متون معنا شده است. بين روش هرمنوتيكى و روش تفسيرى عالمان دينى، تفاوتهايى اساسى وجود دارد. از مهمترين تفاوتها اين است كه تلاش عمده مفسران متون دينى آن است كه مقصود شارع را از نصوص صادره به دست آورند؛ ولى روش هرمنوتيكى، متن را گسسته از گوينده، نويسنده يا نازل كننده آن مورد بررسى قرار مىدهد و به مقصود گوينده كارى ندارد؛ بلكه براى آنمعنايى عصرى در نظر مىگيرد. به تعبير ديگر بر اساس تأويل هرمنوتيكى الفاظ و جملات در هر عصر معناى خاصى مىيابند و اين تاريخ است كه به متن معنا مىدهد.
براى آگاهى بيشتر ر.ك: تحول فهم دين، احمد واعظى.
اصطلاح هرمنوتيك در اصل از واژه يونانى Hermeneuinگرفته شده كه فعل است و به معناى «تفسير كردن» به كار مىرود. اما برخى آن رامأخوذ از نام «هرمس»(Hermes) خداى يونانى و پيامآور خدايان مىدانند كه هم آورنده پيام بودو هم تفسير كننده آن. بدينسان هرمنوتيك نيز، عملى هرمسى است و مفسر، كارى هرمسى مىكند و مىكوشد تا به كشف معناى سخن و تفسير پيام بپردازد.
اما در اصطلاح، از هرمنوتيك تعريفهاى مختلفى ارائه شده است كه در اين مختصر، مجالى براى طرح آنها وجود ندارد؛ ولى تعريف اصطلاحى رايج آن است كه هرمنوتيك «نظريّه يا فلسفه تفسير معنى» و نوعى روش پژوهشى است كه ويژه علوم انسانى و علوم اجتماعى مىباشد. مطابق اين تعريف، بحث اصلى هرمنوتيك عبارت است از اين كه جريان «فهميدن» چگونه صورت مىگيرد؟ معنى چگونه از عالم شخصى به عالم شخص ديگر منتقل مىشود و به دنبال اينگونه پرسشهاست كه مباحثى درباره معرفت عينى، نسبيت معرفت يا فهم، زبانمندى فهم، تاريخ مندى زبان و فهم، تجربه زيست يا جهانزيست، فهم قبلى، امتزاج افقها، پيشساخت معنايى و نقش پيشفرضها در فهم، بهتر فهميدن و فهم كامل، تكامل و رشد معرفت، نقادى متن، نيت مؤلف و دهها مسأله ديگر در اين علم مورد طرح و بررسى قرار مىگيرد.
ناگفته نماند كه نظريههاى هرمنوتيكى متفاوتى وجود دارند مثل هرمنوتيك زبانشناختى، هستىشناختى، معرفتشناختى، تاريخگرايانه، دينى، فلسفى، جامعهشناختى، روانشناختى و... كه نبايد از وجود تمايز و تفاوت آنها غفلت كرد. علاوه بر آن كه بايد دانست به دليل آن كه هرمنوتيك با نشانهها، پيام و متن سر و كار دارد، به قلمرو الهيات، فلسفه، هنر، زيبايىشناسى، نقد ادبى، نقادى متون، شناخت و تفسير كتابهاى مقدس دينى، روششناسى علوم و معرفتشناسى نيز گسترش مىيابد.(1)
«گادامر» فيلسوف معاصر آلمانى كه از شاگردان خصوصى «مارتين هايدگر» و تحت تأثير انديشههاى اوست، بنيانگذار مكتب جديد هرمنوتيك و مطالبش محور تمام مباحث هرمنوتيكى تلقى مىشود، اطلاع از ديدگاههاى وى و نقد آنها مىتواند تا اندازهاى شما را به اين موضوع و مبانى آن آشنا سازد. او مىخواهد با توجه به مجموعه تحقيقات پيشگامان هرمنوتيك همچون شلايرماخر، ديلتاى و به ويژه هايدگر، مشكل مسائل پيچيده و غامض اين علم را حل كند. مهمترين اثر وى كتاب حقيقت و روش (Truth And Method) است. اساسىترين ديدگاههاى وى را به طور فشرده مىتوان در موارد ذيل خلاصه كرد.(2)
1 - او حقيقت را لايه لايه و ذوبطون مىداند و شناخت يك متن را تنها در سايه قرار گرفتن در «موقعيت گفتوگو» مىداند. از اين رو به اعتقاد وى در علوم انسانى، ما با آنچه آن را مورد شناسايى قرار مىدهيم، يك نوع مشاركت وداد و ستد داريم. به نظر وى گفت و گو ميان خواننده و متن، فرايندى يك سويه نيست.
2 - ما در گفت و گو با متن، پرسشها و پاسخهايى را رد و بدل مىكنيم. اين پرسشها گاه در ابتدا از سوى ما مطرح مىشود و آن گاه به سراغ متن مىرويم و گاه در برخورد ما با متن پديد مىآيند. اين پرسش و پاسخ، منطق ويژه خود را مىطلبند كه گادامر از آن به «منطق مكالمه» تعبير مىكند. به اعتقاد وى، بايد توجه داشت كه دريافت پاسخ و برداشت ما از متن و در واقع فهمى كه اكنون براى ما حاصل مىشود، فهمى امروزى و برداشتى متناسب با ذهنيت خاص خود ما است.
3 - فهم در اثر پيوند افق معنايى مفسر با افق معنايى متن حاصل مىشود. يعنى پيشفرضها، پيشفهمها، پيشداورىهاى مفسر (افق معنايى) با افق معنايى متن (ديدگاه تاريخى متن) همخوان مىشود و مجموعهاى از معانى را كه بار امروزى دارند و مناسب با فهم امروز است، در اختيار مفسر قرار مىدهند. بنابراين، به اعتقاد وى ميان تفسير متن و شناخت آن تمايزى وجود ندارد.
4 - «چشمانداز فهم» با «سنت» مرتبط است و چون به اعتقاد گادامر اين سنت ثابت نيست و دائم در جريان است، لاجرم تفسير و شناخت نيز ثابت نخواهد بود.
5 - به اعتقاد و نظر گادامر «معناشناسى» كاوش در پوسته زبان و «هرمنوتيك» سرايت به باطن و متن زبان است.
6 - ما از يك سو در حصار «سنت» قرار داريم و از سوى ديگر گرفتار «زبان» هستيم. چون فهمها و انديشههاى خود را در قالب زبان بيان مىكنيم، به نظر گادامر ما حتى در انديشيدن نيز در قلمرو زبان مىانديشيم. به همين دليل مىگويد: فهم، زبانگونه است و تسلّط زبان بر ما شرط شناخت ما از جهان است. بنابراين، بار معنايى الفاظ - كه نتيجه سنتى است كه ما در آن متولد مىشويم - فكر و فهم ما را با خود هماهنگ مىكند و هر فهمى وابسته به زبان و گرهخورده با جريان سنت است.
از مهمترين و فشردهترين مبانى ديدگاههاى گادامر، مىتوان اين نتيجه را گرفت - چنان كه خود بدان معتقد است - كه هميشه فهم ما از يك متن، فهمى زمانهاى و وابسته به فضاى خاص عصر و روزگار مفسر است وما نمىتوانيم جزم به معناى يك متن پيدا كنيم؛ يعنى هيچ تفسير و شناخت قطعى، همواره درست و عينى نيست و همانند تجربه در جريان زمان و در حال «شدن» است. به عبارت ديگر، فهم درست و نادرست در مكتب گادامر وجود ندارد. يعنى هر فهمى در موقعيت خاص خود درست و در شرايط ديگر، نادرست است. البته برخى معتقدند كه مقصود گادامر «نسبيت» نيست چرا كه او هر فهمى را به هر شكلى كه باشد، درست نمىداند. گادامر مىگويد: فهم، گفت و گو با متن است به طورى كه معيار شناخت و ضابطه فهم، از يك سو طرحريزى و كاركرد خود متن و از سوى ديگر موقعيت ذهنى شناسنده است؛ و هر فهمى با توجه به ضابطه همخوانى متن با شرايط ويژه ذهن شناسنده، صورت مىپذيرد. البته اين فهم ايستا و مطلق نيست و در جريان سنت قرار دارد،(3) ولى اين فرار از نسبيت نيست، بلكه در واقع ايجاد ضابطه براى آن است.
چنان كه ملاحظه شد، يكى از نتايج آراى گادامر نسبىگرايى فرهنگى است كه منجر به تعدّد و تكثّر فرهنگى مىگردد؛ علاوه بر آن كه در درون يك فرهنگ نيز همواره مفاهيم متحول و بسته به پيشفرضها، پيشداورىها و انتظارات و پرسشهاى مفسر و در يك كلمه جريان پويا و متحول سنت، گوناگون و نسبى است. به عبارت ديگر، «نسبىگرايى فرهنگى» كه از نسبىگرايى مفهومى اتخاذ و بر آن بنا مىشود، منجر به «سيّاليت» يك فرهنگ نيز مىشود. البته اگر اين سياليت به معناى پالايش، تعميق، توسعه و بازنگرى در ويژگىهاى فرهنگ باشد، هيچ ايرادى ندارد؛ اما اگر اين تحول به معناى تغيير در تار و پود يك فرهنگ باشد، جاى تأمل و سخن دارد كه در نقد اين نگرش سخن خواهيم گفت.
بر طبق اين انديشه، مثلاً مفهوم «خداوند» بسته به سنتهاى مختلف، گوناگون تفسير مىشود و نمىتوان گفت كدام درست و كدام نادرست است؛ چرا كه هر كدام براساس يك سلسله سنتها و باورهاى ما به وجود آمده و شكل گرفته است. از اين رو به گفته جان هيك: «يهوه كتاب مقدس عبريان در رابطه متقابل با قوم يهود شكل پذيرفته است. او بخشى از تاريخ آنان و آنان جزيى از او هستند. او را نمىتوان از اين پيوستگى خاص انضمامى تاريخى منتزع و جدا نمود. از سوى ديگر، كريشنا شخصيت الهى كاملاً متفاوتى است كه در ارتباط با جامعه دينى متفاوتى وجوددارد، جامعهاى با آداب دينى متمايز خود. با توجه به اين فرضيه بنيادين در باب واقعيت خداوند، مىتوان گفت كه يهوه و كريشنا (و همينطور شيوا، الله و پدر عيسى مسيح) ذوات متشخص مختلفىاند كه براساس آن واقعيت الهى در متن جريانهاى متفاوت حيات دينى به تجربه درمىآيد و موضوع تفكر قرار مىگيرد. از اين رو، اين ذوات متفاوت تا حدى تجليات واقعيت الهى در آگاهى و وجدان بشرى و تا حدى فرافكنىهاى خود آگاهى و ذهن بشرى آنگونه كه فرهنگهاى تاريخى خاص به آن صورت داده، هستند. از جنبه بشرى، آنها تصاوير خود ما از خداوندند؛ از جنبه الهى آنها تشخصهاى خداوند در ارتباط با سنتهاى بشرى دينى هستند».(4)
اما اين ديدگاه با مشكلات و پرسشهاى جدى مواجه است كه اگر پاسخ معقول و منطقى براى آن فراهم نياورد، تنها به صورت يك فرضيه در كنار فرضيههاى ديگر خودنمايى خواهد كرد. اما نقدهاى اين بينش:
1 - اين ديدگاه ضابطهاى براى شناخت دقيق ارائه نكرده، بلكه اعتبار هر تفسير را تقليل داده يا به كلى از ميان برده است؛ و به بيان ديگر، نوعى نسبىگرايى عام در قالب ضابطه ارائه شده است. اين بينش نتوانسته است چارچوبى براى معرفت يقينى به دست دهد. گادامر، گرچه كوشيده است تا فاصله ميان نومن «شىء فى نفسه» و فنومن «شىء براى ما» را - كه در افكار كانت پديد آمد - با جايگزينى «افق معنايى مفسر» و «افق معنايى متن» كم كند ولى با ادعاى تأثير سنتها، مواريث فرهنگى، پرسشها، انتظارات و پيشفرضها در تفسير مفسران، به نوعى ديگر در «نسبيت عام در فهم» گرفتار آمده است(5) هر چند برخى كوشيدهاند تا بگويند اين نسبىگرايى نيست بلكه زمينهگرايى است؛ يعنى تفسير و شناخت يك متن وابسته به شرايطى است كه در آن تحقق مىيابد و از لحاظ زمينه تفسير - كه چارچوبهاى خاصى را شامل مىشود - نسبى به شمار مىرود. اما اين پاك كردن صورت مسأله است نه حل آن؛ چرا كه در اين صورت هم باز راهى براى تطابق معرفت با واقع ارائه نمىشود؛ بلكه نسبى بودن شرايط به طور غيرمستقيم، فهم ما را از واقع نسبى خواهد كرد.(6)
عدهاى ديگر مدعى شدهاند كه گادامر نمىخواهد بگويد هر فهمى از هر متنى، يا نسبت به هر پديدارى به هر شكلى كه باشد، درست است؛ بلكه او اعتقاد دارد گرچه فهم، محدودههايى دارد و با معيار و ضوابط خاصى سنجيده مىشود، ولى بايد توجه داشت كه اين فهم، ايستا و مطلق نيست، هر فهمى دامنهاى دارد و مىتواند در موقعيتى ديگر فهم ديگرى از متن پيدا كرد. از سوى ديگر، فرايند فهم - چنان كه اشاره شد - در انديشه گادامر يك فرايند يك سويه نيست بلكه دوسويه است.
در پاسخ بايد گفت كه آيا كاركرد متن، موقعيت خاص فاعل فهم، شرايط ذهنى او، مكالمه ميان متن و مفسر، در فهم تأثير دارد، يا خير؟ اگر دارد، بىگمان بسته به شرايط، اين فهم متفاوت و گوناگون خواهد بود و اين، همان «نسبيت عام»است. شما تنها اين نسبيت عام را ضابطهمند ساختهايد و آن را حل نكردهايد. بله، اگر مراد گادامر اين باشد كه هر فهمى به مقدارى از واقعيت مىرسد و فهم ديگرى فراتر از آن فهم به كشف واقعيت دست مىيازد؛ و به عبارت ديگر، مدعى فهم طولى بود نه عرضى، شايد بتوان ادعاهاى او را پذيرفت،(7) ولى با توجه به ديدگاهها و سخنان وى، بسيار بعيد است كه چنين نظرى داشته باشد.
2 - آيا گريزى از يك تفسير خاص هست و مىتوان تفاسير ديگرى داشت يا تفاسير ديگر را نيز فهميد؟ يا اين كه آدمى مجبور است، چنان تفسير كند و بفهمد كه با اطلاعات وى همخوان باشد؟ آيا اين جبر در فهم، معيار درستى و نادرستى است؟ به نظر مىرسد محدوديت شناخت بشر تنها مبيّن وجود تعدد معرفتهاى بشر نسبت به واقعيت است؛ ولى معيار درستى و نادرستى نخواهد بود. مانند آن كه تزاحم منافع و تمايلات بشرى و محدوديت دادههاى طبيعى و دستمايههاى معيشتى، علت بروز اختلاف در جوامع بشرى قلمداد مىشود؛ ولى آيا دليل بر درستى و حق بودن همه طرفهاست؟
بايد توجه داشت كه يك پديده يا يك متن، واقعيت معينى در خود دارد كه اگر انسان به آن دست يابد، به فهم درست رسيده و در غير اين صورت، به راه خطا رفته است. بنابراين، مىتوان گفت هر چند فهمهاى متفاوتى از يك پديده يا متن، در جريان تغيير اطلاعات بيرونى و تحول سنّت به وجود آمده باشد، نمىتوان همه اين فهمها را در موقعيت خاص خويش درست تلقى كرد و همه تفاسير در فهم واقع و كشف حقيقت، در ظرف خاص خود خواند. بلكه بايد اذعان كرد كه همه يا بسيارى از آن فهمها، غلط بوده، به اشتباه نام فهم بر آن گذاشته شده است.(8)
3 - اگر هر فرد محدود و محصور در حصار افق معنايى خود - كه برخاسته از سنت اوست - باشد، راه مفاهمه، گفت و گو و نقد بسته خواهد شد؛ چرا كه لازمه اين نگرش، پذيرش انديشههاى جدا جدا و تكهتكهاى است كه هيچ راهى براى ارتباط با يكديگر ندارند و حال آن كه ما مشاهده مىكنيم كه انتقادهاى فراوانى به تفاسير و فهمهاى متفاوت صورت مىگيرد؛ علاوه بر آن كه نظارهگر گفت و گو ميان انديشمندان مختلف از مكاتب گوناگون با فرهنگهاى مختلف و از جوامع متفاوت بر سر اساسىترين مسائل و اصول حيات بشرى هستيم.
4 - اين نسبيت در فهم، تنها دامنگير فرهنگهاى گوناگون نمىشود؛ بلكه سلايق مختلف و رنگارنگ درون يك فرهنگ را نيز دربر مىگيرد. البته هر چند، فضاى ذهنى و تاريخى يك جامعه كه داراى يك فرهنگ خاص است، تا اندازهاى از همسانى برخوردار است؛ ولى در عين حال ما درون هر جامعه، خردهفرهنگهايى داريم كه فضاى ذهنى خاصى بر انديشههاى آنان حاكم است و بعيد نمىنمايد كه از يك پديده در درون يك فرهنگ، تلقىهاى گوناگونى ارائه شود. در اين صورت، مفاهمه حتى در درون يك جامعه نيز مشكل خواهد بود وحال آن كه چنين نيست.
5 - يكى از اشكالات مهم و عام به نسبى بودن فهم، آن است كه نسبيت فهم، مستلزم شكاكيت ساختارى در معرفت و زوال «يقين» در حوزه علم است. با حفظ نسبيت، اصل حقيقت و واقعيت نيز در قالب ذهنيت انسان به صورت امرى فرضى و مشكوك درمىآيد. علاوه بر آن كه نسبت به اعتبارات ذهنى ديگر انسانها نيز گرفتار ترديد و شك مىشود. اگر مفهوم هر پديدهاى به تناسب جايگاه تاريخى و پيشفرضها و شرايط ذهنى فاعل فهم تعيين شود، هيچ كس به متن واقع، دست نمىيابد؛ حتى هيچكس به متن فهمى كه ديگران از واقع دارند و بالاتر، به متن پيامى كه از ديگران به او القاء مىشود، نمىرسد؛ بلكه همگان در حاشيه متون و پيامهايى نشستهاند كه بر آنها وارد مىشود و كار آنها تنها قرائت متن از حاشيه آن است و اين همان «شك مطلق» درباره همه معارف بشرى است.
شايد در الفاظ بتوان از شك گريخت و از عدم آن سخن راند، ولى دفاع منطقى از عدم پذيرش شك با اتخاذ زبان تحليلى و تبيينى كه سر از نسبيت برمىآورد، هرگز ممكن نيست.(9)
...................) Anotates (.................
1) براى آشنايى بيشتر با اين علم منابع ذيل مفيد و مغتنم است: ساختار و تأويل متن (2 جلد)، بابك احمدى، نشر مركز، چاپ دوم، 1372، كتاب ترديد از همان نويسنده نشر مركز، چاپ اول 1374، حلقه انتقادى، ديويد كورنزهوى، ترجمه مراد فرهادپور، انتشارات گيل با همكارى انتشارات روشنگران، چاپ اول 1371، مبانى كلامى اجتهاد، مهدى هادوى تهرانى، مؤسسه فرهنگى خانه خرد، چاپ اول، 1377 و...
2) براى آشنايى با اين ديدگاهها مراجعه كنيد به منابع گذشته.
3) مبانى كلامى اجتهاد، صص 225 - 226.
4) جان هيك، فلسفه دين، ترجمه: بهرام راد، ص 247، همچنين نگاه كنيد به صفحات 227 - 229.
5) حلقه انتقادى، ص 88 - 25 و ساختار و تأويل متن، ج 2، صص 604 - 605.
6) حلقه انتقادى، ص 72.
7) مبانى كلامى اجتهاد، صص 225 - 226.
8) همان، ص 229.
9) نسبيت فرهنگى، (مبانى و نقدها)، محمد رضا كاشفى (در فصلنامه قبسات، سال چهارم، شماره چهارم. زمستان 78)، صص 84 - 79.
کد سوال : 1530
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : آيا اصلاح كردن صورت خانمها از نظر اسلام اشكال دارد ، چرا؟
پاسخ : برداشتن ابرو, اگر هدف نشان دادن به نامحرم باشد, حرام است و اما اگر چنين قصدي نباشد اشكال ندارد, (استفتاآت , ج 1, سوئال 801).
جذابيت زن براي اطرافيان در محيط كاري يا آموزشي يا به خاطر 1) نظم و انظباط و توانمندي در كار و رتبه درسي مي باشد، 2) به جهت اخلاق ملايم در روابط مناسب مي باشد، 3) به خاطر جاذبه هاي زيبائي صورت و خوش اندامي است.
علاقه اطرافيان به خاطر دو ويژگي اول و دوم، كنترل شده و پسنديده است. اما علاقه به خاطر ويژگي سوم داراي پيامدهائي چه بسا ناخواسته و غير قابل جبران است. از اين رو براي زنان متأهل براي جلوگيري از اختلال عاطفي در نظام خانواده نياز به مراقبت دارد و براي خانم هاي مجرد به خاطر جلوگيري از سوء استفاده ديگران و كنترل احساسات زودگذر و ناپايدار نياز به مراقبت دارد. از اين جهت در فرهنگ اسلام براي رعايت حريم ها راهكارهاي مناسبي ارائه شده است. در مواردي كه احتمال خطر بسيار شديد است از آن به عنوان حرام ياد شده است و در مواردي كه احتمال خطر كمتر است از آن به عنوان مكروه ياد شده. آرايش خانم ها در برابر نامحرم به گونه اي كه جلب توجه كند از مواردي است كه احتمال لغزش در آن بسيار است لذا از آن به عنوان حرام ياد شده است. چنان كه در قرآن مجيد به زنان با ايمان هشدار داده است كه «و لا يبدين زينتهن الا لبعولتهن» و زيورهايشان را جز براي شوهرانشان آشكار نكنند... V}(سوره نور، آيه 31){V