کد سوال : 1451
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : من يك داشجوي مذهبي ورودي 82 هستم تفريحات من هم فقط دعا وقرآن وزيارت و.. بود.چند ماه پيش ناگهاني سر از سايت هاي سكس در آوردم.وبه تماشاي عكسهاي مستهجن پرداختم.شب وقتي به خوابگاه رفتم شديدا پشيمان بودم ويك ساعت گريه كردم و به اصطلاح توبه كردم.براي چند هفته هم خودم را از سايت محروم كردم و به آن عمل هم كردم. اما چندي بعد دوباره به آن سايتها رفتم و طبق معمول شب توبه كردم.تا الان چند بار اين كار انجام شده است .لطفا مرا راهنمائي كنيد.
پاسخ : واقعيت اين است كه به جز پيامبران و امامان معصوم، همهى انسانها در معرض اشتباه و خطا هستند و هيچ انسانى نيست كه ـ و لو سهوا ـ اشتباه نكند؛ وسوسههاى شيطانى و شهوات نفسانى و درونى انسان و نيز دنيا و جلوههاى ظاهرى آن، دائما همراه انسان و در متن زندگى او حضور دارند و در صدد فريب و گمراه كردن او مىباشند. بنابراين خداوند مىداند كه انسان در معرض اين خطرات درونى و بيرونى قرار داد؛ لذا تمهيداتى را براى نجات وى از چنگال آن وسوسههاى درونى و بيرونى در نظر گرفته است. در كنار آن وسوسههاى درونى، خداوند چراغ عقل و فطرت حقيقتطلبى را در درون انسان روشن و شعله ور نگه داشته است و در بيرون نيز پيامبران، امامان معصوم و دين را به عنوان بهترين برنامهى زندگى قرار داده، تا انسان از آن استفاده كند. علاوه بر اين كه خداوند به رغم همهى اين تمهيدات، راه ديگرى را به روى انسان باز گذاشته است كه اگر جنود شيطان بر او پيروز شدند و او را به گناه يا بيراهه كشاندند، دوباره به صراط مستقيم باز گردد و هيچگاه و در هيچ شرايطى، در زندگى نااميد و مستأصل نشود و آن راه «توبه» است. خداوند با هيچ انسانى كينه و دشمنى ندارد و دوست دارد كه همهى انسانها، در مسير حق و هدايت قرار گيرند و از تمام ظرفيت وجودى خود، براى دستيابى به كمالات استفاده كنند؛ مگر اين كه انسان، خودش مانع از اين مهربانى و لطف شود و باعث محروميت خودش گردد. بنابراين راه بازگشت هميشه باز است؛ و لو اين كه انسان بدترين گناهان را نيز مرتكب شده باشد. اگر كسى
به صورت واقعى توبه كند، نه تنها خداوند او را از همهى آلودگىها پاك مىكند و او را دوست مىدارد؛ به ويژه اگر توبه كننده جوان باشد؛ A}ان الله يحبّ التوابين{A. پيامبر اكرم(ص) فرمود: H}انّ الله تعالى يحبّ الشابُّ التائب{H؛خداوند جوان توبهكار را بيشتر از [ساير توبهكنندگان] دوست دارد». بنابراين اگر شما به هر دليلى، تاكنون اشتباهاتى مرتكب شدهايد، نبايد از لطف و رحمت خدا مأيوس باشيد. قطعا راه بازگشت وجود دارد و خداوند نيز وعده داده كه هم توبه كننده را دوست دارد و هم به او كمك مىكند. نكته ديگر اين كه گاهى افراد دچار اين اشتباه مىشوند كه من يا بايد صد در صد خوب باشم يا صد در صد بد؛ يعنى، قانون «همه يا هيچ» بر زندگى آنان حاكم است حال آن كه در زندگى انسان احتمال اشتباه و خطا منتفى نيست و ممكن است اشتباه كرده، مرتكب گناه شود. اگر اشتباه كرد و گناهى انجام داد، نبايد دچار اشتباه بزرگترى شود و بگويد من كه سرم زير آب رفته، چه يك وجب و چه صد متر! پس بگذار دوباره و صد باره اين گناه را انجام دهم! نه اين درست نيست و هر كجا كه جلوى ضرر را بگيريم نفع است. همين كه انسان متوجه اشتباه خود شد، بايد سعى كند ديگر آن اشتباه را مرتكب نشود و باز اگر بعد از مدتى دوباره اشتباه كرد، توجه كند و جبران نمايد. خداوند اين راه بازگشت را به اين دليل باز گذاشته كه انسانها هيچ گاه نااميد نشوند و دنبال قانون «همه يا هيچ»نروند.
با توجه به آنچه بيان شد، شما هرگز از خود نااميد و مأيوس نباشيد. اشتباهات گذشته قابل جبران است و اين طور نيست كه تلاشهاى شما براى ترك گناه بىثمر بوده است. همين كه شما احساس ندامت و نارضايتى از رفتار خود نشانه اين است كه هنوز چراغ فطرت الهى شما، روشن است و تمايل و گرايش به خوبىها داريد. خداوند نيز شما را رها نكرده است و ندامت و پشيماني شما، بزرگترين نعمت الهى و علامت اين است كه خداوند شما را دوست دارد و اگر توبه واقعي كنيد و به اوامر الهى عمل كرده و از نواهى او اجتناب كنيد، قطعا اهل رستگارى و سعادت خواهيد بود. البته بايد توجه داشت كه هم بايد زحمت كشيد و هم توقع و انتظار «معجزه» نداشت. رسيدن به كمالات انسانى، به تدريج و با تلاش مستمر، تحقق مىپذيرد و امكان ندارد يك شبه اين مسير طى شود. حتى پيامبران، بعد از ساليان متمادى تلاش و كوشش، توانستند مراحلى را طى كنند و به مدارجى برسند. پس هم راه توبه باز است و هم خداوند مهربان و توبهپذير است. جبران گذشته نيز امكان دارد و طى اين مسير تدريجى است. بنابراين دليلى ندارد كه ما از رحمت خداوند نااميد شويم؛ بلكه بايد دامن همت بالا زنيم و از خداوند نيز بخواهيم تا ما را در طى اين مسير كمك كند.
چند دستور العمل براى توبه و بازگشت از گناه:
پس از پيدا شدن حالت ندامت از كردههاى ناپسند، چند عمل سزاوار است:
1. سه روز، روزه گرفتن: حضرت صادق(ع) مىفرمايد: توبهى نصوح كه خداوند به آن امر فرموده، روزه گرفتن روز چهارشنبه، پنج شنبه و جمعه است؛
2. غسل توبه، حضرت رضا(ع) به كسى كه مىخواست از گناه استماع غنا توبه كند، فرمود «برخيز و غسل كن» و پيامبر(ص) مىفرمايد: «نيست بندهاى كه گناهى كند و هر اندازه كه باشد، سپس پشيمان شود و توبه كند، مگر اين كه خداوند به مغفرت و آمرزش به او رجوع مىفرمايد. سپس فرمود: برخيز و غسل كن و براى خدا سجده نما».
3. خواندن دو يا چهار ركعت نماز؛
4. استغفار و خواندن دعاى توبه (خصوصا دعاى 31 صحيفهى سجاديه از امام سجاد(ع«؛
5. تكرار توبه و استغفار؛ امام صادق(ع) فرمود: «هرگاه بندهاى زياد آمرزش بطلبد، نامهى عملش بالا مىرود، در حالى كه مىدرخشد»؛
6. اختيار كردن وقت سحر براى استغفار، بسيار نافع و مطلوب است. البته استغفار در هر وقتى خوب است؛ ولى سحر اثر خاصى دارد. لذا قرآن نيز استغفار كننده در سحر را مورد ثناى خود قرار داده است.
P}بانگ برداشته مرغ سحرى{E}كرده بر خفته دلان پردهدرى{P
P}هيچ از جاى نمىخيزى تو؟{E}الله الله چه گران خيزى تو!{P
علاوه بر آنچه گفته شد راهكارهاى زير نيز مؤثر است:
1. همنشينى با افراد مؤمن و با نشاط؛
2. شركت در جلسات مذهبى؛
3. اهتمام به خواندن نماز اول وقت، هرگاه سستى و كوتاهى نسبت به نماز از شما سر زد، سعى كنيد يك جريمهاى براى آن لحاظ كنيد و خود را به جهت آن كوتاهى، جريمه كنيد؛ مثلاً مقدارى پول به صندوق صدقات بيندازيد يا يك روز، روزه بگيريد. اين روش «خود جريمهاى» را مىتوانيد در موارد ديگر نيز مورد استفاده قرار دهيد؛ مثلاً اگر گناهى از شما سر زد، از همين روش استفاده كنيد؛
10. براى ترك گناهانى كه به آنها عادت كردهايد نيز سعى كنيد با يك برنامهريزى زمانبندى شده، به تدريج آن را ترك كنيد؛ مثلاً با خود شرط كنيد امروز مىخواهم آن گناه را انجام ندهم. اگر موفق شديد يك امتياز به خود بدهيد و بلافاصله به جهت آن موفقيت، سجدهى شكر به جاى آوريد و اگر موفق نشديد، از همان روش جريمه استفاده كنيد؛
11. براى تقويت اراده هر روز حتما نيم ساعت در يك وقت معيّنى، ورزش كنيد؛
12. اگر در انجام اين امور گاهى شكست خورديد، سرخورده نشويد و باز هم ادامه دهيد. قطعا استمرار آن توأم با پشتكار، باعث تغيير و دگرگونى در شما خواهد شد.
کد سوال : 1452
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : جرا آشنايى ما از امامان بعد از امام رضا ضعيف است؟ جرا منبريهاى ما در مورد اين امامان عزيز صحبتى نميكنند ؟ منظورم امام جواد و هادى و حسن عسكرى(ع) هست .
پاسخ : نخست بايد دانست، امامان يك حقيقت نوراني باطني دارند و يك ظهور كمالات و آثار اعمال در جامعه دارند. آنچه در جوامع بيشتر موجب بزرگداشت مي شود مربوط به ظهور كمالات و آثار اعمال است. و از آنجاكه برخي امامان عليهم السلام فرصت اينچنين بدست نياوردند مقام ظاهريشان كمتر مطرح شده است به ويژه دو امام عسكري كه علاوه بر عمر كوتاه خويش در محاصره نيز زندگي خود را گذراندند.
براي توضيح بيشتر توجه شما را به مطالب زير جلب مي كنيم:
از منظر اعتقادي شيعه همه امامان معصوم(ع) نور واحد و حقيقت واحدي هستند و هر كدام حلقه اي از سلسله پاك قدس و نورانيت و عظمت و آينه دار جمال و كمال خداوند بزرگ مي باشند و هر كدام در برهه اي از زمان، وظيفه و مسؤوليت سنگين و الهي خود را بي كم و كاست انجام مي دهند. البته برخي از اين بزرگواران داراي ويژگي ها و خصايصي هستند كه باعث گرديده بيشتر مورد توجه و يادآوري قرار گيرند و اين ويژگي توسط خود ائمه هدي(ع) مطرح گرديده و خودشان با سخنان و كلماتشان مردم را به عنايت به اين دو ويژگي ها و خصوصيت ها تشويق و ترغيب كرده اند. مثلا اميرمؤمنان(ع) چون سيدالاوصياء و ابوالائمه و اول ايمان آورنده به پيامبر و محور اصلي در پيشرفت دين و رفع موانع و شكست دشمنان اسلام بوده است، داراي ويژگي خاصي است كه توسط امامان بعد كه فرزندان پاك او مي باشند برجسته و مشخص گرديده است.
توجه به عظمت و ايثار و كمالات سيدالشهداء(ع) در سخنان اولياي الهي كاملا نمودار است. شرايط خاص زماني و حماسه بزرگ كربلا و تجلي همه صفات انساني و الهي در آن سرزمين همگي در ظهور اين ويژگي براي امام حسين(ع) دخالت دارند.
حضرت صادق(ع) به خاطر نشر معارف و تبيين آموزه هاي ريشه دار و معارف اصيل اسلام و تشيع داراي ويژگي ممتازي است. دگرگوني سريع اوضاع و تحولات اجماعي مختلف و شرايط زماني و مكاني در پيدايش اين ويژگي ها نقش داشته اند. البته ما معتقديم كه مطالبي كه در منبرها و يا كتاب ها و مقاله در بيان مقامات و كمالات اولياي الهي بيان مي گردد، حتي در مورد اماماني كه بيشتر مورد توجه مي باشند، در خور و متناسب با عظمت و درجات عالي آنها نمي باشد و بايد بيش از اين ها، حق آن بزرگواران آن هم به اندازه فهم و ظرفيت ما نه عظمت آنها بيان گردد. در مورد تعطيلي براي اين بزرگواران بايد گفت براي امامان عزيزي مثل حضرت سجاد(ع) و حضرت باقر(ع) و حضرت كاظم(ع) نيز تعطيلي رسمي نداريم و حتي روز شهادت ثامن الحجج، امام رضا(ع) نيز در اين سال هاي اخير تعطيلي رسمي اعلام شده است و با توجه به زيادي تعطيلات در كشور ما شايد تعطيل كردن در روز شهادت اين بزرگواران عملا ممكن نباشد هر چند بزرگداشت و تعظيم آنها با تعطيل كردن نمي باشد بلكه با برپا كردن مجالس آنها و بيان فضايل و عظمت و مقام عالي آنها مي باشد. ذكر اين نكته لازم است كه هر كس امامان(ع) تا حضرت رضا(ع) را قبول داشته باشد، قايل به امامت امامان بعد از ايشان نيز مي باشد، يعني بعد از حضرت رضا(ع) انشعاب و تفرقه خاصي در اعتقاد به ائمه هدي(ع) ايجاد نشد و قائلين به امامت امام رضا(ع) همگي دوازده امامي هستند. در هر صورت بايد به همه پيشوايان هدايت(ع) توجه وعنايت داشته باشيم و نام پاك همگي را بر زبان ها جاري كنيم و از فضايل و كمالات و بزرگواري همه سخن بگوييم و اگر جز اين باشد نوعي غفلت و بي توجهي محسوب مي گردد.
کد سوال : 1453
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا علماى اهل سنت به حقيقت پى نبرده اند ؟ پس چرا شيعه نميشوند؟
پاسخ : اين كه گفته شده «حقانيت شيعه ثابت شده» بايد توضيح داده شود اگر مقصود اين است كه حقّانيت شيعه براى مسلمانان سنّى مذهب جهان، ثابت شده، اين صحيح نيست. چون براى همهى مسلمانانِ سنّى مذهب جهان، حقّانيت شيعه ثابت نشده و بيشتر آنان، از اين مسائل بدورند، چون بسيارى اهل تحقيق نيستند و زمينه تحقيق هم ندارند، همان طورى كه بيشتر شيعيان هم اهل تحقيق نيستند و امكان هم ندارد كه بيشتر مردم مسلمان و شيعهى جهان، محقّق باشند. تحقيق در حقانيت يك مذهب، سالها وقت و تلاشهاى علمى بىوقفه مىخواهد و اين، براى همه ميسّر نيست.
و اگر مقصود اين است كه حقانيت شيعه براى همهى علماى اهل سنّت ثابت شده، اين هم صحيح نيست. چون همه علماى اهل سنت اهل تحقيق نيستند، همان طورى كه همهى علماى شيعه اهل تحقيق نيستند. در ميان شيعه و سنى، عدهاى از علماء اهل تحقيق هستند و تشخيص حقانيت يك مذهب و يا بطلان آن، به عهدهى آنهاست و ديگران با اعتماد به تحقيق آنان، مذهبى را اختيار مىكنند.
بنابر اين، سؤال را بايد به شكل ديگرى مطرح كرد. به عنوان مثال مىتوان چنين سؤال كرد: «چرا بيشتر مسلمانان جهان سنّى هستند؟» و مىتوان به اين صورت هم مطرح كرد: «چرا تعداد شيعيان كمتر از سنّىها است؟»
براى روشن شدن پاسخ همهى اين پرسشها به آن چه در زير مىآيد توجه كنيد:
1ـ على(ع) فرمود: H}ايها الناس! لاتَسْتَوحِشُوا فى طريق الهُدى لِقِلَّةِ اَهلِهM}{H اى مردم! در طريق هدايت، از كمى تعدادِ هدايت يافتهها دلتنگ نشويد{M(V}نهج البلاغه دشتى، ص 422، خطبه 201{V).
اين سخن، مىرساند كه كم بودن پيروان حق و هدايت، نشانه باطل و گمراهى نيست و حتى اين سخن مىفهماند كه پيروان حق، هميشه كم هستند.
و نيز آن حضرت در نامهاش به مالك اشتر آورده است: H}والحقُّ كُلُّهُ ثقيلٌ و قد يخفّفه اللّه على اقوام طلبوا العاقبة فصبّروا انفسهم و وَثِقوا بصدقِ موعوداللّه لهمM}{H حق، همهاش سنگين است و خداوند آن را بر كسانى كه آخرت را مىخواهند، نَفس خود را به صبر و شكيبايى وا مىدارند و به وعدههاى پروردگارشان درباره بهشت و جهنم اطمينان دارند، آسان و سبك مىسازد{M(V}نهج البلاغه دشتى، ص 582، بند17، نامه به مالك اشتر، نامه 53{V).
اين جمله از حضرت امير(ع) مىرساند كه زير بار حق رفتن آسان نيست و تا انسان به كمك خدا به مقامات والاى معنوى نرسد، نمىتواند آن را به دوش بكشد.
از اميرمؤمنان على(ع) نقل شده كه فرمود: H}انّ الحق ثقيل مرىءٌ و انّ الباطل خفيف و بىءٌM}{H ظاهر حق سنگين و باطن آن گوارا است و ظاهر باطل سبك و باطن آن كشنده است{M(V}نهج البلاغه دشتى، ص 720، حكمت 376 / نهج البلاغه فيض الاسلام، يك مجلدى، ص 1265، حكمت 368{V).
در غررالحكم و دررالكلم از اميرمؤمنان(ع) آورده است: H}اِصبِرْ عَلى مَرارَةِ الحقّ و اِيّاكَ اَنْ تَنخَدِعَ لحَلاوةِ الباطلM}{H به تلخى حقّ صبر كن و بپرهيز از اين كه فريب شيرينى باطل را بخورى{M(V}شرح غرر و درر، ج 2، ص 237، چاپ دانشگاه تهران، هفت مجلدى{V).
H}لايَصبرُ عَلى مُرِّ الحقّ الاّ من ايقَنَ بحلاوَةِ عاقبتهM}{Hبر تلخى حق صبر نمىكند، مگر آن كس كه به شيرين عاقبت اين صبر، يقين داشته باشد{M(V}شرح درر و غرر، ج 6، ص 423{V).
از اين سخنان به دست مىآيد كه حق، سنگين و تلخ است و براى همين هر كسى نمىتواند زير بار آن برود.
2ـ كثرت پيروان، معيار حقانيت نيست و كم بودن پيرو هم معيار حقانيت نيست. تعداد پيرو، ربطى به حقانيت يا باطل بودن ندارد. همين الآن كه قرن پانزدهم هجرى قمرى است، تعداد غيرمسلمانان بيشتر از تعداد مسلمانان است و حتى تعداد ماركسيستهاى چين، شوروى سابق و بعضى از كشورهاى ديگر، بيشتر از سنّى مذهبها است. آيا مىتوان گفت: غيرمسلمانان حقّاند؟ آن هنگام كه پيامبر اسلام ظهور كرد، يك نفر بود، در حالى كه مخالفان هزاران نفر بودند. آيا پيامبر به خاطر اين كه در اقليت بود، حق نبود؟!
در قرآن آياتى آمده كه اكثريت را محكوم و نكوهش مىكند. برخى از اين آيات چنين است:
A}... و انَّ كثيراً لَيُضلّون باهوائهم بغير علم...{A(،V}انعام، آيهى 120{V).
A}و ما يؤمن اكثرهم باللّه...{A(،V}يوسف، آيهى 106{V).
A}و لاتَجِدُ اكثرهم شاكرين...{A(،V}اعراف، آيهى 17{V).
A}... اِنْ اوليائُهُ الاّ المتقون و لكن اكثرهم لايعلمون{A(V}انفال، آيهى 34{V).
و آياتى در قران هست كه اقليّت را مدح مىكند مانند:
A}... كَم مِنْ فِئةٍ قليلةٍ غَلَبَتْ فئةً كثيرةً باذن الله والله مع الصابرين{A(،V}بقره، آيهى 249{V).
A}و ما آمن معه الاّ قليل{A(،V}هود، آيهى 40{V).
A}و قليل من عبادى الشكور{A(،V}سبأ،آيه 13{V).
A}ما فعلوه الا قليل{A(،V}نساء، آيه 66{V).
A}فشربوا منه الاّ قليلاً منهم{A
(دربارهى اين آيات به «الايضاح» نوشته فضل بن شاذان، ص 125 مراجعه كنيد). اين آيات تصور كسانى را كه كثرت جماعت را علامت حقانيت به حساب مىآورند، باطل مىسازد.
3ـ به خليل بن احمد گفتند: چرا اصحاب پيامبر با همديگر مانند برادران اَبَوينى بودند، ولى على(ع) در ميان آنان مانند نابرادرى بود؟ خليل در جواب گفت: چون على(ع) از همه آنان عالمتر، شريفتر و حليمتر بود و زودتر از آنان اسلام آورد و براى همين اصحاب پيامبر نسبت به او حسد مىورزيدند، زيرا مردم به همفكر و همسليقهى خود مايلترند(V}الشيعة والحاكمون، ص 21، چاپ پنجم، بيروت{V).
واز مسيلمة بن نميل پرسيدند: چرا با اين كه (ع) از همه برتر بود، او راترك كردند؟ در جواب گفت: چون آنان طاقت ديدنِ او را نداشتند(V}الشيعة والحاكمون، ص 21، چاپ پنجم، بيروت{V).
پيامبر اسلام(ص) در غدير خم فرمود: H}مَن كنتُ مولاهُ فهذا علىٌّ مولاهُ{H. اين حديث را همه علماى شيعه و سنى آوردهاند و كمتر حديثى به قوّت اين حديث مىرسد. اين حديث مانند آفتاب ظهر است و هيچكس نمىتواند در آن ترديد كند. از نظر علماى شيعه اين حديث نصّ صريح و روشن براى خلافت بلافصل على(ع) است و از نظر علماى سنى، كلمه «مولا» به معناى دوست داشتن است. اگر فرض كنيم كه اين كلمه به اين معناست، آيا پس از پيامبر با على(ع) دوستى كردند؟ در جواب بايد گفت: نه تنها دوستى نكردند، بلكه دشمنى كردند، آن هم نه دشمنى ساده، بلكه به خانهاش هجوم بردند، هتك حرمت كردند و آن حضرت را با شمشير به بيعت فرا خواندند و پس از آن كه على(ع) به خلافت رسيد و مردم بيعت كردند، باز هم دوستى نكردند، بلكه به جنگ او برخاستند، جنگ جمل را برپا كردند، جنگ صفين را راهانداختند، جنگ نهروان را پيش آوردند و خود او را در مسجد در حال نماز به شهادت رساندند. نه تنها با على(ع) چنين رفتار كردند، فرزندان او را نيز كشتند، فرزندزادههاى او را كشتند و اين كشتار تا به امروز ادامه دارد. براى نمونه به چند مورد اشاره مىكنيم:
امام حسين(ع) به معاويه نوشت: اى معاويه! تو «زياد» را بر عراق حاكم كردى، در حالى كه او دست و پاى مسلمانان را قطع و چشمانشان را كور مىكرد و آنها را بر شاخههاى نخل به دار مىآويخت. تو به او نوشتى كه هر كس بر دين على است او را بكش و او نيز به دستور تو آنها را كشت و به امر تو مثله كرد(V}به تاريخ تشيع در ايران، جعفريان، ص 39 به نقل از طبقات و انساب الاشراف مراجعه شود{V).
امام باقر(ع) فرمود: هميشه ما را تحقير مىكنند، ما مورد ظلم و ستم هستيم، ما را تبعيد مىكنند، از حقوق خودمان محروم مىسازند و مىكشند. ما بر خون خود و دوستانمان تأمين نداريم. شيعيان ما را كشتند، دست و پايشان را قطع كردند، نام هر كس در زمرهى اصحاب ما برده مىشد، زندانى مىگرديد، يا مالش غارت مىشد يا خانهاش را ويران مىساختند. اين بلا همچنان بود تا زمان عبيداللّه بن زياد. پس از او حجاج آمد. حجاج شيعيان بسيارى را كشت، بهتر از اين بود كه او را شيعهى على معرفى كنند(V}به صفحه 40 تاريخ تشيع مراجعه شود{V).
خوارزمى در نامهاى كه به شيعيان نيشابور نوشته، به بهترين شكل اين مظلوميت را ترسيم كرده است. او مىنويسد: هيچ شهرى از شهرهاى كشور اسلامى نيست، مگر آن كه علوى مظلومى به شهادت رسيده و بنىاميه و بنىعباس در قتل او شريكاند و عدنانى و قحطانى بر آن متفقاند. معاويه حجر بن عدى كندى و عمرو بن حمق خزاعى را بعد از آن كه قسمهاى مؤكد و عهدهاى شديد كرده بود، به شهادت رساند. و زياد بن سميه هزاران نفر از شيعيان بصره را اعدام كرده و بيشترين اسير و زندانى را از آنان داشت. او بنىهاشم را به بازى گرفته بنىفاطمه را تهديد مىكرد و شيعيان على را مىكشت و آثار اهل بيت رسولاللّه را محو مىنمود(V}تاريخ تشيع در ايران، ص 41{V).
منصور خليفهى عباسى، محمد بن ابراهيم بن حسن را كه يكى از سادات بود، احضار كرد و به او گفت: تو را به شكلى خواهم كشت كه تاكنون كسى را آن گونه نكشتهام. پس از آن دستور داد محمد را خواباندند و بر بدن او ستونى را ساختتد و محمد در زير آن ستون جان داد(V}الشيعه و الحاكمون، ص 147{V).
حالا شما بينديشيد و بگوئيد كه آيا همه كس مىتواند راه على و خاندان على(ع) را برود؟ آيا هر كسى مىتواند تحمل اين شكنجهها، زندانها و كشتارها را داشته باشد؟ آيا هر كسى مىتواند مانند حسين بن على و يارانش در برابر حكومت باطل يزيد قد علم كند و با آن درافتد؟ به طور طبيعى، روندگان اين راه نمىتوانند، زياد باشند، چون تحمل سختى از هر كسى برنمىآيد.
4ـ پيامبر اسلام(ص) سيزده سال در مكه مردم را به اسلام دعوت كردند و در اين مدت تعداد كمى مسلمان شدند. دشمنان پيامبر تصميم به كشتن آن حضرت گرفتند، پيامبر نتوانستند بيش از آن در مكه بمانند و به مدينه هجرت كردند. دشمنان پس از هجرت نيز از آن حضرت دست برنداشتند و با او مبازره كردند. نيروهاى شمشير زن دشمن، جنگ بدر را به راه انداختند و در آن جنگ با اين كه از نظر نفرات و تداركات، بسيار هم قوى بودند، ولى از مسلمانان شكست خوردند و به مكه برگشتند. پس از آن دوباره با نيروهاى جنگى براى نابودى پيامبر و مسلمانان به مدينه حمله كردند و در اين جنگ كه در منطقه اُحد روى داد، مسلمانان، در ابتدا دشمن را عقب راندند، ولى دشمن با استفاده از فرصت به دست آمده، حملهى ديگرى را تدارك ديد و در اين حمله مسلمانان غافلگير و شكست خوردند. در جنگ احد نيروهاى پيامبر اسلام در هجوم دوبارهى دشمنان معركه را خالى كردند و پيامبر را تنها گذاشتند. جز تنى چند، همه فرار كردند. اسامى آنان كه در جنگ احد فرار كردند و پيامبر را يارى نكردند، در كتابهاى تاريخى آمده است. از اين افراد، همين الآن از نظر برخى از مسلمانان، انسانهاى بزرگ به شمار مىروند، ولى از نظر برخى اين اصحاب جزو انسانهاى بدكار به شمار مىروند.
دشمنان پيامبر، دست از آن حضرت نكشيدند و جنگهاى ديگرى هم بر آن حضرت تحميل كردند و پيامبر اسلام در برابر آنان ايستاد و تسليم نشد.
روزها، ماهها و سالها گذشت تا اين كه سال هشتم هجرت رسيد. پيامبر اسلام با ده هزار نفر نيروى شمشيرزن به مكه حمله و بدون خونريزى مكه را فتح كرد، همه آنان كه تا آن روز با پيامبر اسلام مخالف بودند و 21 سال با آن حضرت مبارزه كرده بودند، ناگهان شكست خوردند و اسير پيامبر اسلام گرديدند و پيامبر هم همهى آنها را آزاد كرد و فرمود: H}انتُمُ الطُّلَقاءM}{Hشما همه آزاديد{M، سردستههاى كفر به ظاهر مسلمان شدند و با پيامبر همراه گرديدند. پس از وفات رسول خدا، همين بنىاميه به تدريج بر سر كار آمدند و در زمان معاويه قدرت بيشترى يافتند و شروع به انتقام از پيامبر گرفتند. پيامبر از بنىهاشم بود و بنىاميه همواره با بنىهاشم دشمنى داشت. بنىاميه همهى شكستهاى خود را از بنىهاشم مىديدند و حال كه قدرت را به دست گرفتهاند، بايد از بنىهاشم انتقام بگيرند. معاويه تا توانست بر بنىهاشم ضربه زد و تا آخرين توان با على(ع) جنگيد. پس از على(ع)، با امام حسن مجتبى(ع) جنگيد. معاويه از دنيا رفت و پسرش يزيد بر سر كار آمد. او هم از همان روزهاى اول خلافت خود با امام حسين(ع) مخالفت كرد و آن حضرت را با همهى فرزندان، فاميلها و يارانش در كربلا به بدترين شكل به قتل رسانيد و پس از يزيد خلفاى اموى ديگر همين رويّه را ادامه دادند. حكومت به دست عباسيان رسيد، آنان نيز با علويان مخالفت كردند، و به نسلكشى پرداختند و هر كجا سيد و علوى يافتند، كشتند.
با توجه به اين مطالب، روشن مىگردد كه چرا على(ع) را پس از پيامبر تنها گذاشتند و با اين كه همهشان مىدانستند كه پيامبر، على(ع) را به امامت و خلافت معرفى كرده است، با اين حال قبول نكردند و كسان ديگرى را بر سر كار آوردند و خلاصه جواب اين سؤال اين است كه آنان با اين كه مىدانستند پيامبر اسلام على(ع) را به خلافت نصب كرده، ولى آنان نسبت به خود پيامبر، ايمان نداشتند و در سال هشتم هجرت، از ترس شمشير اسلام آوردند و پيامبر هم كه نمىتوانست در مدت دو سال، آنان را تربيت كند و به مقامات عالى معنوى برساند. رسول خدا 13 سال در مكه و هشت سال در مدينه تلاش كرد، ولى دشمنان همواره با او درگير مىشدند و از آن حضرت فرصت تربيت اسلامى مسلمانان را مىگرفتند و در دو سال باقىماندهى عمر، نمىتوان عادتهاى هزار سالهى جاهلى را از آنان گرفت. بنابر اين اگر در غدير خم يكصد هزار نفر هم حضور داشته باشند، ولى تربيت اسلامى كامل نداشته باشند، گوش به حرف پيامبر نمىكنند.
در تاريخ اسلامى، موارد فراوانى هست كه صحابه پيامبر، گوش به حرف آن حضرت نكردهاند. براى نمونه يك مورد از آن موارد را كه شيعه و سنى آن را قبول دارند مىآوريم:
ابن عباس مىگويد: «هنگامى كه بيمارى رسول خدا(ص) سخت شد، آن حضرت فرمود: لوازم كتابت بياوريد تا مكتوبى بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد. عمر گفت: درد بر او مستولى شده است، كتاب خدا كافى است. صحابه اختلاف كردند و سر و صدا بالا گرفت. پيامبر فرمود: از من دور شويد، پيش من قيل و قال سزاوار نيست». ابن عباس مىگفت: «سختترين مصيبت آن لحظهاى بود كه بين كتابت و پيامبر حائل شدند»(V}صحيح بخارى، به شرح كرمانى، جز 2-1، ص 126، باب كتابةالعلم، چاپ دوم، بيروت، 1401 هجرى قمرى{V. )
در «صحيح مسلم» به اين صورت آمده است: «روز پنجشنبه، چه روز سختى بود!! در حالى كه اشك از چشمان ابنعباس مىريخت: گفت رسول خدا فرمود: لوازم كتابت بياوريد تا مكتوبى بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد. آنان كه در خدمت پيامبر بودند گفتند: پيامبر هذيان مىگويد(V}صحيح مسلم، به شرح نووى، جزء 12-11، ص 94، طبع بيروت، 1392{V).
در صحيح مسلم، اين روايت به اين صورت هم آمده است: سعيد بن جبير از ابن عباس نقل مىكند كه او گفت: روز پنجشنبه چه روز غمانگيزى بود!! گفت: بيمارى پيامبر سخت شد. پس از آن فرمود: لوازم كتابت بياوريد تا مكتوبى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد. صحابه با هم اختلاف كردند، در حالى كه سزاوار نبود كه در محضر پيامبر سر و صدا به پا كنند و با هم به تنازع برخيزند. آنان كه در خدمت پيامبر بودند، گفتند: پيامبر را چه شده؟! آيا هذيان مىگويد؟! از خودش بپرسيد. پيامبر فرمود: رهايم كنيد، مرگ برايم بهتر است(V}صحيح مسلم، به شرح نووى، جزء 12-11، ص 89، طبع بيروت، 1392{V).
كتاب صحيح بخارى و صحيح مسلم را اهل سنت، بسيار مهم مىدانند. در اين دو كتاب اين حديث به اين صورتها آمده است. و اين حديث به خوبى نشان مىدهد كه گوش به حرف پيامبر نكردند. گرچه ممكن است هر كسى هر جور بخواهد توجيه كند، ولى در هر صورت گوش به حرف پيامبر نكردند و قلم و كاغذ نياوردند. اين حديث در تاريخ طبرى به اين صورت آمده است: پيامبر خدا فرمود: لوازم كتابت بياوريد تا مكتوبى بنويسيم كه پس از آن گمراه نشويد. صحابه با هم به منازعه برخاستند و گفتند: او چه مىگويد؟ آيا هذيان مىگويد؟! از خودش بپرسيد. از پيامبر توضيح خواستند. آن حضرت فرمود: رهايم كنيد، اين حال كه دارم بهتر از آن چيزى است كه مرا به آن مىخوانيد(V}تاريخ طبرى، ج 3، ص 192، ده مجلّدى، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، 1962 ميلادى، چاپ مصر{V).
ابن ابىالحديد مىگويد: از ابنعباس نقل شده كه گفت: عمر بن خطاب از من پرسيد: آيا پسرعمويت على بن ابىطالب باز هم به خلافت مىانديشد؟ گفتم: بله. اى عمر بن خطاب! از پدرم درباره ادعاى پسرعمويم على پرسيدم. پدرم گفت: على در ادعاى خود صادق است. عمر بن خطاب گفت: البته از پيامبر خدا هميشه در مورد خلافت او، تكّه كلامى صادر مىشد كه چيزى را به عنوان حجت ثابت نمىكرد و قاطع عذر نبود و پيامبر سعى داشت درباره خلافت على بن ابى طالب از هر فرصتى استفاده كند و حتى در حال بيمارى خواست به اسم او تصريح كند كه من مانع شدم، زيرا دلم به حال اسلام سوخت. به خداى اين خانه قسم، قريش دور او جمع نمىشوند و اگر او خلافت را به دست بگيرد از هر سو بر او مىشورند...(V}شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 12، ص 21، چاپ بيروت، دار احياءالتراث العربى، تحقيق محمد ابوالفقضل ابراهيم{V).
ابن ابىالحديد از علماى بزرگ اهل سنّت است و در شرح نهجالبلاغه او، بسيارى از حقايق تاريخ صدر اسلام آمده است.
از آنچه گذشت معلوم شد كه انسان گاهى با اين كه حق را مىداند، ولى هواهاى نفسانى و دشمنىهاى ديرينه مانع قبول حق مىگردد و چنين نيست كه اگر كسى حق را دانست عمل بكند.
5ـ در پايان توجه سؤال كننده گرامى را به اين نكته جلب مىكنيم كه تعداد شيعيان، در جهان كم نيستند، بلكه در جهان صدها ميليون نفر شيعه است، گر چه در مقايسه با اهل سنّت كم هستند، همان طورى كه اهل سنت در مقابل با مسيحيان كم هستند(V}به اعيان الشيعه، ج 1، ص 194، البحث الثانى عشر و كتابهاى ديگر مراجعه شود{V).
درباره عرفا و بزرگان اهل سنت نيز توجه شما را به مطالب زير جلب مي كنيم:
نخست بايد دانست عرفاي بزرگ مانند ابن عربي اگر چه از اهل سنت بودند اما به مقامات معنوي امامان اعتقاد داشته اند و قطب عالم امكان را ولي الله و حجت خدا بر روي زمين مي دانستند و معتقد بودند ولايت باطني از شخصيت حقيقي برخاسته است كه ويژه امام علي(ع) بوده است اما خلافت ظاهري از طريق رأي و بيعت ظاهري مردم حاصل مي شود.كه در برخي شرايط ديگران آن را بر عهده گرفته اند.
كساني كه قصد و اراده سير و سلوك به سوي خدا و مبدأ هستي را دارند ، چه مسلمان و چه غير مسلمان وچه شيعه و چه غير آن از دو حال خارج نمي باشند.
اول: آنان كه در نيت شان پاك نيستند و در سير و سلوك راه اخلاص و تقرب را نمي پيمايند ، بلكه با انگيزه هاي نفساني وارد در سلوك مي شوند . اين گروه هرگز به مقصد نمي رسند و در طي راه به كشف و كرامت و يا تقويت نفس و اثر گذاري در كائنات و يا خبر دادن از امور پنهان و باطن افراد قناعت مي ورزند و از اين مرحله بالاتر نمي روند.
دوم: گروهي كه قصدشان تنها وصول و رسيدن به حقيقت است و غرض ديگري را با آن مخلوط نمي كنند. اينها اگر مسلمان و تابع پيامبر (ص) و شيعه و پيرو اميرمؤمنان (ع) باشند در اين راه مي روند و به مقصود مي رسند زيرا كه راه منحصر است و بقيه راهها منفي و مسدود و اگر مسلمان و يا شيعه نباشند ، حتما از مستضعفين خواهند بود و از غل و غش خالي بوده و درباره اسلام و تشيع دستشان در تحقيقشان به جايي نرسيده و گر نه جز گروه اول محسوب مي شوند . خداوند اين گروه را ياري مي كند و از مراتب و درجات از راه همان ولايت تكوينيه كه خودشان هم مطلع نيستند عبور مي دهد و بالاخره درحرم الهي و حريم كربايي وارد مي شودند. و چون حق واحد است و راه مستقيم و شريعت او صحيح است اين افراد مستضعف كه غرض و مرضي ندارند خودشان در بين راه و يا در نهايت آن به حقيقت توحيد واسلام و تشيع مي رسند و در ميابند زيرا وصول به توحيد بدون اسلام محال است و اسلام بدون تشيع مفهومي بيش نيست و حقيقتي ندارد. اينان با نور كشف و شهود در مي يابند كه ولايت متن نبوت است و نبوت و ولايت راه و طريق توحيد است. كسي كه خدا را يافت همه چيز را يافته است. در اين صورت آيا متصور است كه به توحيد برسد و نبوت و ولايت را كه حقيقت و عين آنند، نيابد؟ اين امر معقول نيست. بنابراين همه عرفاي غير اسلام و يا عرفاي مسلمان غير شيعه كه نامشان در تاريخ آمده است يا در باطن مسلمان و شيعه بوده اند ولي به واسطه مساعد نبودن محيط و فشار حكومت هاي جور و قاضي هاي ستمگر و يا از ترس مردم نادان و متعصب از ابراز حقيقت خودداري كرده اند و يا اصلا به مقصد نرسيده اند و تنها ادعاي عرفان و وصول را دارند. محي الدين عربي و عمر ابن فارض و ملا محمد رومي (مولوي) و عطار و امثال اين بزرگان ،بدون شك در ابتداي امر سني مذهب بوده اند، زيرا در حكومتي سني مذهب و شهر و خاندان و محيط و مدرسه و مسجد سني مذهب بزرگ شده اند و اصلا به كتب شيعه دسترسي نداشته اند ولي چون روز به روز در راه سير و تعالي قدم زده اند و با ديده انصاف و قلب پاك به جهان شريعت نگريسته اند . كم كم با شهود حقايق را دريافته و پرده تعصب و جاهليت را كنار زده اند.
براي اطلاع بيشتر رجوع كنيد به: روح مجرد، تأليف : مرحوم آيت الله سيد محمد حسين حسيني طهراني ، قدس الله نفسه الزكيه _ انتشارات علامه طباطبايي .
کد سوال : 1454
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : استفاده از مصلح كل هستي در رسيدن به صلح مبتني بر عدالت چگونه است؟
پاسخ : اسلام بر پايه نياز فطري بشر بر اين باور است كه اگر قرار باشد جامعه بشري به بهترين روش اداره شود و انسان به سعادت دنيايي و آخرتي خود برسد كه يكي از مظاهر سعادت دنيايي تا رسيدن بشر به صلح مبتني بر عدالت است راهش اين است كه همگان تحت حكومت واحد جهاني عدل( كه مبتني بر قوانين آسماني شريعت اسلام است) در آيندV}(ر. ك : سوره فتح، آيه 28: سوره اعراف، آيه 158؛ سوره سبأ، آيه 28، سوره انبياء ، آيه 107 و ...){V پس نخستين كاري كه مصلح كل هستي براي رسيدن به سعادت بشر انجام مي دهد تحقق انديشه جهان شمولي اسلام بوسيله تشكيل حكومت جهاني واحد عدل است. در منطق قرآن ، يكي از راههاي وصول به اين وحدت فراگير، تكيه بر صلح V}(« يا ايّها الذين آمنوا اُدخُلوا في السّلم كافّةً ولا تتّبِعوا خطوات الشيطان؛ اي كساني كه ايمان آورده ايد همگي در صلح و آشتي ( به اطاعت خدا) در آييد و گام هاي شيطان را پيروي نكنيد» ( سوره بقره، آيه 208«{V و عدالتV}(ر. ك: سوره آل عمران، آيه 64.){V ميباشد. چه بسا از آن جا كه امام خميني (ره) حكومت امام عصر(عج) را نمونه آرماني خود مي دانست، در انديشه ايجاد حكومت جهاني اسلام و حمايت از مستضعفان جهان بودV}(ر.ك: صحيفه نور، ج 11، ص 266 و ج 20 ، ص 61 و ج 21، ص 108و...){V.
کد سوال : 1455
موضوع : اطلاعات عمومي
پرسش : آيا مي توان افكار ذهن انسان را بوسيله هيپنوتيزم از بين برد؟
پاسخ : در پاسخ به مسائل مربوط به هيپنوتيزم، ابتدا بايد نگرشى اجمالى به ماهيت آن نمود و سپس رابطه آن را با مسائل دينى روشن ساخت. حقيقت هيپنوتيزم و مانيتيسم: دانشمندان از ديرزمان دريافته بودند كه سياله مغناطيسى خاصى در انسان وجود دارد كه با استفاده از تكنيكهاى خاصى، توسط آن مىتواند در افراد ديگر اثر بگذارد. در آغاز وجود چنين نيرويى در مشرق زمين كشف شده بود. كلدانىها، مصرىها و هندىها به آن پى برده بودند و براى درمان اعصاب و بىاشتهايى، از آن استفاده مىكردند. اما چندان شكل عمومى نداشت تا اينكه يك پزشك اطريشى بنام «مسمر» در اواخر قرن 18 ميلادى (در سال 1775) آن را به عنوان يك كشف علمى مطرح ساخت و گفت: در وجود انسان نيروى سيال مخصوصى وجود دارد كه مىتوان براى درمان بعضى از بيماران، از آن استفاده كرد. تا اين كه «پويسكور» يكى از شاگردان مسمر به روش استاد آشنا شد و براى درمان بيماران از اين نيروى مرموز بدن خود استفاده مىكرد و به اصطلاح اين امواج مغناطيسى مخصوص را به بدن بيمار روانه مىساخت. يك روز هنگامى كه مشغول درمان يك روستايى بود، ناگهان با نهايت تعجب ديد او به خواب فرو رفت. او از اين جريان سخت متوحش و دستپاچه شد و خواست وى را بيدار كند، او را صدا زد برخيز! برخيز!، در اين موقع با صحنه عجيبترى روبرو شد. بيمار در حالى كه هنوز در خواب بود از جا برخاست و شروع به راه رفتن كرد! او با تعجب و وحشت گفت: بايست! ايستاد، كمكم فهميد كه بيمار درحالى شبيه به خواب فرورفته كه با خوابهاى معمولى بسيار فرق دارد، او در اين حال صداى خواب كننده را مىشنود و هر چه به او دستور داده شود انجام مىدهد! بالاخره هر طور بود، او را بيدار و به حال عادى برگرداند و به اين ترتيب موضوع خواب مغناطيسى لااقل درآن محيط كشف شد و معلوم گرديد كه از طريق مانيتيسم (سياله مغناطيسى) مىتوان به هيپنوتيسم (خواب مغناطيسى) دست يافت. با ادامه تحقيقات در اين زمينه، آشكار شد كه نگاههاى طولانى به يك نقطه نيمه روشن، توام با تلقينهاى پىدرپى، به ضميمه استفاده از سياله مزبور، براى خواب كردن افرادى كه آمادگى دارند كافى است وبا اين سه عامل مىتوان افراد را به خواب مغناطيسى فرو برد. مسأله مهم اين جا بود كه «عامل» (خواب وارهگر) مىتوانست جانشين اراده و تصميم «معمول»، (سوژه خواب رونده) گردد، و معمول به تمام معنا تسليم اراده او شود، و هر دستورى به او بدهد بدون چون و چرا انجام دهد. به عبارت ديگر هيپنوتيزم نوعى تحت كنترل قرار گرفتن فردى ضعيف (سوژه) توسط «قدرت ذهنى» فردى قوى به لحاظ تمركز ذهنى (نه حركات و تلفيقات ظاهرى هيپنوتيزور) قلمداد شده است.
براى آگاهى بيشتر ر . ك: حساسيت به هيپنوتيزم، هيلگارد.
آنچه در اين جا مورد نظر مىباشد، اين است كه تأثيرات خواب وارهگر (هيپنوتيزور) بر سوژه اعم از آن كه ناشى از حركات، تلقينات، تكنيكهاى ايدئوموتوديك، ريلاكسيك و ... باشد و يا ناشى از قوت روح و ذهن كه از طريق رياضات و تمرين حاصل شده است، در هر صورت چگونه تأثيرى است؟ آيا صرفا ايجاد يك سرى تصورات و خيالات و تلقينات غير واقعى است و يا آن كه آنچه را كه سوژه ادراك مىكند يا بدون ادراك بر زبان مىآورد و ظاهر مىسازد، واقعيتى ترديد ناپذير است؟ اين مسأله هنوز جاى بحث بسيار دارد، ولى آنچه در حال حاضر مىتوان گفت آن است كه:
اولاً: حركاتى كه از معمول سر مىزند وسخنانى كه برزبان مىراند، چيزى جز تلقينات عامل نيست؛ مثلا اگر به يك زبان خارجى كه قبلا آشنايى نداشته تكلم مىكند، يا اعلام مىدارد در فلان منطقه هستم، يا راه مىرود و ... همه القائات خواب وارهگر است و از حقيقت بهرهاى ندارد. البته اين القائات تنها با حركات و اشارات نمايشى نيست، بلكه از طريق ذهن عامل صورت مىگيرد. بنابراين اگر هيپنوتيزور آن دسته از لغات خارجى را كه سوژه تكلم مىكند، نداشته باشد، چنين حركتى صورت نخواهد پذيرفت.
ثانيا: در برخى موارد - نه به آن داغى كه برخى طرح مىكنند - از اين شيوه براى درمان برخى از بيماران مىتوان استفاده كرد، و حتى دربرخى موارد از آن به جاى داروى بيهوشى نيز استفاده نمود كه اين تأثير چيزى جز آثار تلقين نيست. البته برخى بين مسأله هيپنوتيزم و تجريد روح خلط نموده و آن دو را نيز مشابه يكديگر فرض كردهاند. در حالى كه بين آن دو تفاوت بسيار است و تفصيل آن در اين مختصر نمىگنجد. ولى امروزه برخى با استفاده از تكنيكهاى پيشرفتهتر هيپنوتيزم، دعوى تجريد روح نموده و كالاى خود را به اين نام قالب مىكنند. از آنچه گذشت پاسخ اين پرسش مشخص مىشود كه «آيا بين هيپنوتيزم و قواى درونى بشر رابطهاى وجود دارد؟» واقعيت آن است كه بالاخره نوعى ارتباط در اين جا حاصل مىشود، ولى مهم آن است كه اولا؛ قواى درونى بشر به درستى شناخته شوند و ثانيا؛ حدود اين ارتباط از نظر كمى و كيفى مشخص گردد. يعنى، دقيقا معلوم گردد كه چه نوع هيپنوتيزم، چه رابطهاى، در چه سطح و درچه شرايطى، با كدام يك از قواى بشرى برقرار مىكند و چه تأثيراتى بر چه افرادى مىگذارد. واقعيت آن است كه ديد عمومى نسبت به اين مسأله خيلى بالاتر از حد واقعى آن است.
درباره رابطه دين و هيپنوتيزم گفتنى است كه:
1- آيا از امورى كه به نحوى به هيپنوتيزم مربوط مىشوند مىتوان به دين رسيد؟ اين سؤال ابهامات زيادى دارد ولى مسأله مهم آن است كه دين حقيقى است كه همه ابعاد آن بايد از طرق عادى و با درك و شناخت و بصيرت و اختيار كامل پذيرفته شود و تمام ارزش ديندارى به همين است، وگرنه خداوند متعال از راههاى ديگر مىتوانست همه انسانها را به وادى دين بكشاند «...لويشاء الله يهدى الناس جميعا...» ، (رعد، آيه 31).
2- آيا ادامه هيپنوتيزم ممكن است به حالات روحاني حاصله از دعاها و ... دين منجر بشود؟ به نظر ما بين دعاها و تلقينات هيپنوتيزمي تفاوت هاي اساسي وجود دارد. زيرا:
اولا: اسباب آنها متفاوت است .
ثانيا": دعاها حاوي معارفي عميق و برهاني اند كه عقل و منطق در برابر آنها خاضع و اثباتگر آنهاست , ولي تأثيرات حاصله از هيپنوتيزمي لزوما چنين نيستند.
ثالثا": تأثير هيپنوتيزم بر سوژه , غالبا در حالت خواب يا شبه خواب است ; يعني , در موقعي كه بسياري از قوا به ويژه نيروي عقل و انديشه تعطيل است , در حالي كه تأثير دعا برنفس انسان درحال هشياري كامل و همگام با فعاليت قواي عقلاني و فكري است و بلكه فعاليت آنها را افزون تر نه تعطيل مي سازد.
رابعا": تأثير دعا همراه با فعاليت اختياري شخص است و تأثير هيپنوتيزم در حال انفعال و عدم اختيار.
خامسا": تأثير دعاها ديرپا و ماندني تر از هيپنوتيزم است.
سادسا": تا"ثيرات دعاهاي افراد بر خود يا ديگران ; مانند شفا يافتن مريض از طريق دخالت علل متافيزيكي ممكن است و تلقينات هيپنوتيزمي با استفاده از عوامل طبيعي , تنها تشابهي كه مي توان روي آن انگشت نهاد, صورت ظاهري , خلسه نمايي است كه در حلقه هاي برخي از صوفيه پديدار مي شود و با حالات سوژه در حال هيپنوتيزم تشابهاتي دارد. ولي اين كجا و تا"ثيرات عرفاني دعاها و خلسه هاي عارفان برجسته كجا.
سابعا": دعاهاي مائثوره از خلوص كامل برخوردارند و جز به طريق حق راهبر نيستند, ولي هيپنوتيزم ابزاري تلقيني است كه مطالب ديني يا غير ديني را با آن مي توان القا كرد و ابزاري است ناخالص و غير معصوم.
حكم شرعي هيپنوتيزم : از نظر شرعي عمل هيپنوتيزم حرام است و اين حرمت فلسفه هاي متعددي دارد; از جمله :
1) خارج ساختن مسير زندگي از مجراي عادي و طبيعي.
2) زمينه بسياري از فريبكاري ها و شيادي ها, چنان كه هم اكنون از طريق هيپنوتيزم و اسپريتسم و در گذشته از طريق سحر و جادو و فالگيري مرسوم بوده است.
3) احيانا" موجب كشف و افشاي اسرار ديگران شدن . زيرا يكي از كارهاي خواب واره گر خواندن ذهن سوژه است .
کد سوال : 1456
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : گفته ميشود كه "اگر گناهي با آگاهي وتوجه انجام نشود (مثل خوردن لقمه حرام بدون علم به حرام بودن آن )هر چند اين گناه كيفر ندارد ولي اثر وضعي خود را ميگذارد."مقصود از اثر وضعي چيست؟ اگر تيرگي روح و محروميت از معنويت مورد نظر است اين همان كيفر است وفرقي بين انجام آگاهانه گناه وانجام غير عمد آن نيست؟
پاسخ : مجازات بر سه گونه است:
1. مجازات قراردادي (تنبيه و عبرت)
2. مجازاتي كه با گناه رابطه تكويني و طبيعي دارد (مكافات دنيوي)
3. مجازاتي كه تجسم خود جرم است و چيزي جدا از آن نيست (عذاب اخروي)
نوع اول مجازات همان كيفرها و مقررات جزايي است كه در جوامع بشري به وسيله تقنين الهي يا غيرالهي وضع گرديده است. فايده اين گونه مجازات ها دو چيز است: يكي جلوگيري از تكرار جرم وبه وسيله خود مجرم يا ديگران از طريق رعبي كه كيفر دادن ايجاد مي كند و به همين جهت مي توان اين نوع مجازات را تنبيه ناميد.
فايده ديگر تشفي و تسلي خاطر ستمديده است و اين در مواردي است كه از نوع جنايت و تجاوز به ديگران باشد.
نوع دوم، كيفرهايي است كه رابطه علي و معلولي با جرم دارند، يعني کيفر معلول جرم و نتيجه طبيعي آن است. اين كيفرها را «مكافات عمل» يا «اثر وضعي گناه» مي نامند. بسياري از گناهان اثرات وضعي ناگواري در همين جهان براي گناهكار در پي دارد. مثلا شراب خواري علاوه بر زيان هاي اجتماعي، صدمات زيادي بر روان و جسم شراب خوار وارد مي سازد. شرابخواري موجب اختلال اعصاب و تصلب شرائين و ناراحتي هاي كبدي مي گردد. منظور از اثر وضعي همان اثر ذاتي است كه با جرم و گناه پيوند ناگسستني دارد و از ان جدا نمي گردد. مثلا اثر وضعي و ذاتي نوشيدن سم خطرناك، مردن است و مردن معلول اين علت است و در نظام علت و معلول جهان هر چيزي موقعيت خاصي دارد و ممكن نيست علت واقعي، معلول واقعي را به دنبال خود نياورد. هر چند دنيا محل كشت و آخرت فصل درو است ولي گاهي برخي از اعمال در همين دنيا، نتايج خود را نشان مي دهد. اين دريافت ثمره عمل و درو كردن كشته نوعي جزاي الهي است ولي جزاي كامل نيست چون محاسبه دقيق و مجازات كامل در آخرت انجام مي گيرد. دنيا خانه عمل است و احيانا جزا هم در آن داده مي شود ولي آخرت صددرصد خانه جزا و حساب است، در آنجا مجالي براي عمل نيست.
كارهايي كه مربوط به مخلوق خدا است، خواه نيكي و احسان باشد يا بدي و آزار به مردم، غالبا در همين دنيا پاداش و كيفري دارد بي آن كه چيزي از جزاي اخروي آنها كم گردد. مثلا بدي كردن با پدر و مادر، در همين جهان كيفر دارد به ويژه اگر اين بدي كشتن آنها باشد. حتي اگر پدر و مادر انسان كافر يا فاسق هم باشند باز هم بدي نسبت به آنها بدون عكس العمل نمي ماند. منتصر عباسي پدرش متوكل را كه از پليدترين خلفاي عباسي بود كشت ولي پس از مدت كوتاهي خود نيز كشته شد. با اين كه متوكل در مجالس انس و عيش خود علي(عليه السلام) را مسخره مي كرد و دلقك هاي او تقليد علي(ع) را كرده و مسخرگي مي كردند و در اشعار خويش به او اهانت مي كردند. زماني كه منتصر شنيد پدرش حضرت فاطمه( عليها السلام) را دشنام مي دهد از بزرگي پرسيد مجازاتش چيست؟ او گفت: قتلش واجب است ولي بدان هر كس پدرش را بكشد عمرش كوتاه خواهد شد. منتصر گفت: من باكي ندارم در راه اطاعت خداوند عمرم كوتاه گردد. پدرش را كشت و پس از وي، هفت ماه بيشتر زنده نماند (سفينه البحار، مرحوم شيخ عباس قمي، ماده «وكل»)
مولانا در مورد عمل و عكس العمل مي گويد:
P}اين جهان كوه است و فعل ما ندا {E}باز آيد سوي ما از كه صدا {P
براي آگاهي بيشتر ر.ک : عدل الهي، شهيد مرتضي مطهري.
و شاعر ديگري در اين مورد مي گويد:
P}به چشم خويش ديدم در گذرگاه{E} كه زد بر جان موري مرغكي راه{P
P}هنوز از صيد، منقارش نپرداخت{E} كه مرغ ديگر آمد كار او ساخت{P
P}چو بد كردي مشو ايمن ز آفات {E}كه واجب شد طبيعت را مكافات{P
نوع سوم از مجازات، مجازات هاي جهان ديگر است كه رابطه تكويني قوي تر با گناهان دارند. رابطه عمل و جزا در آخرت نه مانند نوع اول قراردادي است و نه مانند نوع دوم از نوع رابطه علت و معلول است بلكه از آن هم يك درجه بالاتر است. در اينجا رابطه عينيت و اتحاد حكمفرماست. يعني آن چه در آخرت به عنوان پاداش يا كيفر به نيكوكاران و بدكاران داده مي شود تجسم عمل خود آنها است. يعني ان چه به آدمي در آن جهان مي رسد، چه نعمت هاي بهشتي و چه عذاب دوزخي، همان چيزهايي است كه آدمي خودش آماده و مهيا ساخته است. مجازات آخرت، تجسم يافتن عمل است. نعمت و عذاب آن جا همين اعمال نيك و بد است كه وقتي پرده كنار رود تجسم و مثل پيدا مي كند. تلاوت قرآن صورتي زيبا مي شود و در كنار انسان قرار مي گيرد. غيبت و رنجاندن مردم به صورت خورش سگان جهنم در مي آيد.
حال در مورد پرسش شما بايد بدانيد كه عملي كه از روي علم و عمد و توجه نباشد اگر عملي خلاف و ناپسند هم باشدگناه محسوب نمي شود چون معناي گناه جرم و عصيان و پرده دري و سرپيچي از فرمان مولا است و اين در صورتي است كه با علم و عمد و توجه باشد. در مثالي كه آورده ايد يعني خوردن لقمه اي كه در واقع حرام است ولي ما از حرمت آن بي خبريم اين اصطلاحا جرم و عصيان و گناه شمرده نمي شود و در نتيجه كيفر و مجازات نوع اول را كه كيفر قراردادي بود و هدف آن تنبيه فرد مجرم و عبرت گيري خود مجرم و ديگران بود در اين مورد معنا ندارد چون اصلا گناهي نكرده تا مشمول اين نوع كيفر باشد ولي كيفر نوع دوم كه اثر وضعي آن است در اينجا مكن است شامل شود.
در مثالي روشن تر اگر فردي ظرف شرابي بنوشد و علم به شراب بودن و حرام بودن آن نداشته ، بدون شك استحقاق كيفر نوع اول را ندارد چون اصلا گناهي مرتكب نشده است ولي كيفر نوع دوم كه اثر طبيعي شرب خمر و اثر وضعي و ذاتي آن است حتما وجود دارد و مست شدن و بي خبري و بي عقلي و صدمات جسماني و رواني ناشي از نوشيدن شراب متوجه اين فرد خواهد شد هر چند علم و عمدي در كار نبوده است. در همين مثال اگر اين فرد شراب را آگاهانه و عمدا بنوشد، علاوه بر كيفر نوع دوم، مشمول كيفر نوع اول و سوم نيز خواهد بود.
تيرگي روح و معنويت در اثر گناه عمدي و از روي علم حاصل مي گردد كه فرد با عصيان و جرم بين خود و خداوند حجاب و پرده ايجاد مي كند و فطرت خداجوي خود را آلوده مي سازد و لي در عين حال بعضي امور هر چند گناه و عصيان هم نباشد از آثار آن، تيره ساختن روح و روان آدمي است.
مثلا در مورد بعضي بزرگان نقل كرده اند كه غذاي دست پخت زن در حال عادت ماهانه را نمي خورده اند و يا غذايي را كه بدون گفتن بسم الله تهيه مي شده نمي خورده اند و اين تيرگي روح اگر هم كيفر بناميم كيفر نوع اول نمي باشد بلكه اثر وضعي و كيفر نوع دوم است.
رجوع كنيد به:
1. عدل الهي، شهيد مطهري،
2. داستان هاي شگفت، شهيد دستغيب شيرازي.
کد سوال : 1457
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : لطفا" درمورد نزديكي زوجين در زمان عادت ماهانه خانمها بيشتر توضيح دهيد چون دراين ايام خانمها دچار خونريزي ميشوند لذا آقايان از نزديكي بايد خودداري كنند اما در اين که آيا آقايان ميتوانند از راه مقعد با همسر خود نزديكي كنند يا خير و اينكه اصولا" آقايان درصورتي كه همسرشان از هر 2بار درخواست همسر حداكثر يكبار مايل به نزديكي با وي هستند چاره كار براي مرد چيست؟ آيا مردي که از نظر غرايز جنسي نسبت به همسر خود بسيار بيشتر تمايلات جنسي از خود نشان ميدهد بايد حتما" صبر کند و غريزه خود را سرکوب کند؟ آيا راه حل خاصي ميتوانيد پيشنهاد کنيد؟
پاسخ : زن و مردي كه به وسيله عقد ازدواج شرعي و صحيح زن و شوهر شده اند, هرگونه لذت بردن جنسي و رابطه آنان با يكديگر شرعا" صحيح و حلال است . فقط در زماني كه زن در حال عادت زنانگي يا در حال نفاس (يعني خوني كه بعد از متولد شدن يا سقط شدن بچه از زن خارج مي شود و ده روز طول مي كشد) به سر مي برد, نزديكي شوهر با او حرام است و اگر شوهر در اين زمان با زن نزديكي كند, گناه كرده و بايد كفاره بدهد.
نزديكى با همسر از پشت نيز از نظر بسيارى از فقها مكروه است. البته در حالت عادت زنانگى كراهت آن شديدتر است. احتياط اين است كه اگر زن راضى نباشد اين كار ترك شود. ناگفته نماند مقاربت از اين طريق موجب بيمارىهاى مختلف جسمى و روحى براى زن و مرد مىشود.
لذا توصيه مي شود در ايام عادت، از ساير قسمت هاي بدن لذت ببريد و خود را ارضا كنيد و در شرايط عادي نيز لازم است مرد با ايجاد فضاي عاطفي مثبت رضايت همسرش را براي عمل زناشويي جلب كند، بهتر خواهد بود و رابطه زن و مرد در محيط خانواده از سلامت و آرامش بيشتري برخوردار خواهد بود هر چند زن از نظر شرعي موظف است حق همسرش را ضايع نكند و به درخواست مرد پاسخ مثبت دهد تا خداي نكرده مرد به گناه مبتلا نشود ولي اگر مرد بتواند صبر كند و با رضايت باطني همسرش اقدام كند مناسب تر است.
در عين حال مرد هم بهتر است سعي كند همسرش را سرشوق آورد و مقدمات لازم را فراهم كند و از آنجا كه معمولا عوامل رواني و روابط عاطفي، دوستانه و عاشقانه زن و مرد در اين امر نقش مهمي را ايجاد مي كند و حتي تفاهم هاي زن و مرد در زندگي در اين امر مؤثر است و حالات رواني و مشكلات و سختي هاي زندگي مي تواند در پاسخ مثبت يا منفي دادن زن به درخواست مرد تأثير گذارد، بهتر آن است كه مرد با در نظر گرفتن اين نكات، از همسرش درخواست كند.
بنابراين راه حل ما اين است كه:
1. از مشكلات زندگي و خانوادگي تان بكاهيد.
2. فضاي عاطفي خانوادگي را تقويت كنيد.
3. از نظر اخلاقي و رفتاري با همسرتان، دوستانه تر، صميمانه تر برخورد كنيد.
4. از نظر ظاهري به خودتان رسيدگي بيشتر كنيد.
5. از نظر غذايي همسرتان را تقويت كنيد.
کد سوال : 1458
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : كسي كه معرفت نسبت به كاري دارد با آن كسي كه معرفت ندارد در صورتي كه هر دو يك عمل را انجام مي دهند با نيت و شرايط يكسان : پاداش و يا جزاي يكسان دارند؟
پاسخ : معرفت و شناخت در هر كاري شرط لازم براي خوب انجام دادن آن است و انسان در هر كاري نيازمند شناخت و معرفت نسبت بهآن كار است. در حديثي اميرمؤمنان(عليه السلام) به كميل مي فرمايد: اي كميل! هيچ كاري نيست مگر اين كه انسان در مورد آن نيازمند شناخت است. حالاگر اين كار از امور مادي باشد شرط از عهده آن برآمدن و خوب انجام دادن آن مهارت و آشنايي و شناخت نسبت به نحوه انجام و ريزه كاري ها و پيچ و خم آن مي باشد و به ندرت پيش مي آيد فردي در كاري بدون آگاهي و شناخت لازم و كسب مهارت هاي ضروري موفق باشد مگر اين كه كار به طور اتفاقي و تصادفي خوب انجام گيرد.
اميرمؤمنان(عليه السلام) در يكي از حكمت هاي نهج البلاغه مي فرمايد: H}«قيمه كل امري، ما يحسنه»{H ؛ V}(حكمت: 81){V «ارزش هر انساني به اندازه كار خوب و محكم و درستي است كه انجام مي دهد».
اما عمل اگر عملي معنوي و عبادي باشد، جايگاه معرفت بس والاتر و چشمگير تر است. آگاهي از ارزش عملي عبادي و معنوي و شناخت هر چه بيشتر خداوندي كه اين عمل باهدف قرب به او و خشنودي او و ارتقاي انسان به كمالات او انجام مي گيرد، تعيين كننده ارزش آن عمل و پشتوانه محكمي براي آن است.
در روايتي مي خوانيم: H}«افضلكم ايمانا افضلكم معرفه»{H ؛ V}(ميزان الحكمه، ج 6، ص 131، ح 11874){V ؛ «برترين ايمان از آن دارنده برترين آگاهي و معرفت است.» در روايتي ديگر چنين آمده است: گروهي از شما نمازشان و گروهي حجشان و عده اي انفاق كردنشان و برخي روزه شان از ديگران بيشتر است ولي برترين شما، كسي است كه بالاترين شناخت و آگاهي و معرفت را داشته باشد. V}(همان، ص 130، ح 11873){V.
البته شناخت و عمل با يكديگر تعامل دارند، شناخت واقعي انسان را به عمل وا دار مي سازد و اين عمل ميزان بصيرت و عمق شناخت انسان را بيشتر مي كند. در حديثي آمده است: H}«لايقبل عمل الا بمعرفه و المعرفه الا بعمل و من عرف دلته معرفته علي العمل و من لم يعرف فلاعمل له»{H ؛ V}(همان، ح 11876){V «هيچ عملي جز با شناخت و آگاهي پذيرفته نيست و هيچ معرفتي بدون عمل نمي باشد. هر كس آگاهي يابد، اين آگاهي او را به عمل هدايت و راهنمايي مي كند و هر كس آگاهي و شناخت نداشته باشد، عملي ندارد».
حال در مورد پرسش شما، بايد بگوييم، پرسش چندان روشن و واضح نمي باشد و اگر مثال و نمونه اي آورده بوديد، پاسخ به آن روشنتر و جامعتر بود. اگر منظورتان از انجام عمل به طور يكسان پيكره و قالب آن عمل با صرف نظر از محتوا و عمق آن باشد بايد گفت در موارد زيادي اعمالي كه انسان هاي مختلف انجام مي دهند با وجود ديدگاه ها و باور و عقايد مختلف و حتي متضاد ظاهر و پيكرده يكساني دارند. مثلا درس خواندن و تحصيل و نحوه مطالعه و تحقيق چندان تفاوتي در افراد ندارد ولي انگيزه ها و نيت هاي اين افراد تفاوت هاي چشمگيري دارند. حتي كساني كه عقيده يكساني دارند و عمل يكساني انجام مي دهند مثلا هر دو نماز مي خوانند يا قرآن تلاوت مي كنند، تفاوت معرفت آنها باعث مي گردد، نمازي به ملكوت پرواز كند و نمازي ديگر از نوك بيني نمازگزار جلوتر نرود. اصولا فرضي كه شما كرده ايد، فرض نشدني و غيرمعلي است چون تفاوت در معرفت باعث تفاوت در نيت مي گردد و در همين مثال هر چند هر دو نمازگزار قصد نزديكي به خداوند را دارند در اين نيت به ظاهر مشترك و يكسانند ولي ميزان قرب و نزديكي اين دو با هم قابل قياس نمي باشد و بين پاداش اين دو فاصله و تفاوت فراواني است. كارهايي مانند خوردن و تفريح و كمك به ديگران، در بين افراد معمولا ظاهر و قالب يكساني دارد ولي فردي خوردن و تفريحش تنها به خاطر لذت بردن است ولي ديگري با انگيزه نيت قوي شدن و شاداب شدن براي عمل به وظايف الهي و خدمت به مردم است.
مراجعه كنيد به:
1. عدل الهي، شهيد مطهري
2. ميزان الحكمه، محمدي ري شهري، باب المعرفه، ج 6.
کد سوال : 1459
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا تركيب در ذات اقدس الهي راه دارد؟
پاسخ : در پاسخ به پرسش مزبور مي توان گفت:
1. رهيابي به ذات خداوند، اساسا امري شدني نيست. به فرموده امام علي(ع): H}«ليس باله من عرف بنفسه هو الذال بالدليل عليه و المودي بمعرفته اليه»{H ؛ كسي كه ذاتش شناخته شود اله نيست؛ اله پروردگار متعال است كه، به راهنمايي خودش شناخته شده است زيرا، خود ادله اي را كه به وجود او راهنماگرند، دليل قرار داده [=دلالت دليل هم از سوي خود اوست] و اوست كه دستگاه شناخت انسان را به گونه اي پديد آورده كه، في الجمله بتواند به او پيوند خورد. نتيجه آن كه، شناخت خداوند متعال عين توحيد اوست؛ يعني اثبات وجودش عين اثبات وحدت اوست. چنين رويكردي، نافي وحدت عددي خداوند نيز هست؛ زيرا در غير اين صورت، اثبات ذات به خودي خود براي وحدت كافي نبود مگر آن كه سببي خارج از ذات مقتضاي آن باشد. در حقيقت، اثبات باري تعالي همان وجود خارجي اوست چرا كه چيدن برهان كار ذهن است؛ وانگهي او در ذهن و عقل نمي گنجد از اين رو، تصوراتي كه از او در ذهن وارد مي شود، با خارج و واقع او مخالف است زيرا ذهن نمي تواند به او احاطه يابد تا از او عكس برداردي كند. پس، خداوند بزرگ تر از آن است كه، بتوان او را شناخت و زير سلطه فهم و ادراكش قرار داد. بلكهاوست كه معرفت انسان را چنان مي كند كه، به گونه اي مخصوصي به سوي او معطوف شده و آدمي را به او آشنا سازد، چون اوست كه بر هر چيزي احاطه و سلطنت دارد. با اين وجود چگونه ممكن است كسي به ذات او راه يابد تا او را محاط و زير سلطه خود قرار دهد. V}(محمد حسين طباطبايي، ترجمه تفسيرالميزان، ج 6، ص 160_159){V اين است معناي آيه شريفه كه مي فرمايد: A}«ولايحيطون به علما»{A ؛ V}(طه، آيه 11){V ؛ A}«الا انه بكل شيئي محيط»{A ؛ V}(حم سجده، آيه 54){V
2. از محيط و مهيمن بودن ذات باري تعالي كه گويش ديگر از احديت ذات اوست اين نتيجه به دست مي آيد كه، هيچ صفت جدا و ممتاز از ذات، به ذاتش ملحق نمي شود چرا كه لازمه آن، بطلان ازليت و نامحدودي اوست. نيز، صفات كماليه خداوند محدود به حدي نيست؛ به گونه اي كه، كمالات ديگر را در خود راه نداده و يا كمالات زائد از آن حد، در آن نگنجد. به ديگر سخن، علم و دقدرتش هم چون علم و قدرت ما انسان ها نيست كه، مفهوم علم غير از قدرت و مفهوم قدرت غير از علم مي باشد. نيز مصداق علم غير از مصداق قدرت است، بلكه همهء صفات كماليه خداوند عين يكديگر بوده و نيز يك اسم از اسماء حسنايش، عين همه آن اسماء مي باشد.
3. با توجه به اين كه ذات مقدس خداوند حقيقت صرف بوده و بطلان در او راه ندارد، يا به ديگر سخن وجود صرف بوده و عدم و فنا در او راه نمي يابد، براي چنين وجودي ممكن نيست حد محدودي فرض شود زيرا هر محدودي پس از حدش معدوم است. پس، خداوند ذاتي است غير محدود و وجودي است واجب و غيرمتناهي و چون چنين است ممكن نيست صفتي خارج از ذات و مباين با خود او برايش فرض شود. چرا كه لازمه مغايرت ذات او با صفاتش آن است كه ذاتش محدود بوده و در ظرف صفت موجود نباشد و با شرايطي رو به رو شود كه صفت را در خود نيابد. مغايرت صفات با يكديگر نيز سبب محدوديت مي شود، چرا كه هنگامي مثلا غلم غير از قدرت و حيات باشد، بايد علم محدود بوده و در ظرف قدرت و حيات وجود نداشته باشد. پس او در عين اين كه علم است، قدرت و حيات نيز هست.
4. نتيجه همه مقدمات پيش آن است كه، در ذات اقدس الهي تركيب راه نداشته باشد، زيرا سبب محدوديت وجود او شده، و وي را از وجود صرف بودن خارج مي كند.
کد سوال : 1460
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا واجبالوجود را واحد عددي است؟
پاسخ : 1. درباره چگونگي وجود خداوند تبارك و تعالي، هر دو واژه «واحد» و «احد» در قرآن كريم، به كار رفته است كه، اخلاص، آيه 1 و بقره، آيه 163 نمونه هايي از كاربرد مزبور مي باشد.
2. گرچه هر دو واژه «واحد» و «احد» از ريشه وحدت برگرفته شده اند ولي با وجود بر اين، از تفاوت هايي برخوردارند.
3. از جمله تفاوت هاي يادشده، كاربرد واژه هاي مزبور است. بدين توضيح كه، واژه احد درباره چيز يا كسي به كار مي رود كه، نه در خارج و نه در ذهن، تعدد پذير نبوده و اصولا در اعداد داخل نمي شود، بر خلاف كلمه واحد كه، تعدد پذير است؛ يعني هر جا كه از واحد سخن مي رود، چه در خارج و چه در وهم و فرض عقلي، براي آن دوم، سوم و ... تصور شدني است. اين در جايي است كه، اگر هم براي احد، دوم و ... فرض شود، خود آن بوده و چيزي بر آن اضافه نشده است. به عنوان نمونه، آن گاه كه گفته مي شود: احدي از بستگان نزد من نيامده اند؛ در حقيقت، هم آمدن يك نفر نفي شده است، هم دو نفر و هم ...، ولي اگر گفته شود كه واحدي از بستگان نزد ممن نيامده اند؛ در اين صورت تنها آمدن يك نفر نفي شده است، از اين رو، با آمدن چند نفر ديگر ناسازگار نمي باشد. V}(محمد حسين طباطبايي، الميزان في التفسير القرآن، ج 20، ص 387 (عربي) و ص 886 (ترجمه فارسي«{V
4. با توجه به وجود همين معنا در واژه «احد» است كه ، اين كلمه جز درباره خداوند، در هيچ جمله مثبت به كار نمي رود؛ مثلا هيچ گاه گفته نمي شود احدي از بستگان آمدند. دليل به كار رفتن واژه مزبور در ساختار جمله مثبت درباره خداوند آن است كه، غير از خداوند تبارك و تعالي7 هنگامي كه چيزي به صفت وحدت توصيف شود، از كمي و قلت آن حاكي است؛ در حالي كه، يكي بودن خداوند از كمي و اندكي آن، ناشي نمي شود. امام علي(ع) در اين باره مي فرمايند: H}«كل مسمي بالوحده غيره قليل»{H به جز خداوند متعال، هر چيزي كه به ويژگي يگانگي توصيف شود، همين توصيف بر كمي و قلت آن دلالت دارد. V}(همان){V
5. افزون بر تفاوت احد درباره خداوند و غير از او كه، در رديف پيش بدان اشاره شد، كاربرد واژه واحد هم درباره خداوند و سايرين متفاوت است، آن گاه كه موجودي غير از خداوند را با كلمه واحد توصيف مي كنيم بدان معناست كه، صفت موجود در آن شركت پذير نبود و تعدد ندارد؛ بلكه به همان مورد اختصاص دارد. به عنوان نمونه، هنگامي كه مي گوئيم عالم واحد، يعني همين صفت مخصوص اوست. ولي اگر صفت مزبور را در معناي گسترده تري مانند مرد بودن در نظر بگيريم، در اين صورت ميان او و ديگران تقسيم پذير بوده و از اين جهت كثير و متعدد خواهد بود. اين در حالي است كه، وقتي مثلا درباره خداوند گفته مي شود اله واحد، نه بدان معناست كه، تنها از نظر صفت «الوهيت» (معبود بودن) واحد بوده و هيچ كس با او شريك نيست؛ بلكه در ساير صفات هم چون علم، قدرت، حيات و ... نيز واحد مي باشد زيرا، علم او مانند ساير علوم نبوده و قدرت و حيات او نيز به ساير قدرت ها و حيات ها شباهت ندارد. نيز، صفات گوناگوني كه براي او تصور مي شود، تنها از نظر مفهوم با يكديگر اختلاف داشته و در خارج ، هيچ گونه تعدد و كثرتي ندارد. در حقيقت، علم و قدرت و حيات او همه يك چيزند و آن ذات مقدس اوست. او با قدرتش عالم، با حياتش ، قادر و با علمش، حي است. گاهي هم وحدت، صفت ذات مي باشد، به اين معنا كه، براي آن ذات، هيچ گونه كثرت، تعدد و اجزا وجود ندارد. ذاتي است كه به اجزاء يا ذات و اسم، تجزيه شدني نمي باشد. V}(محمدحسين طباطبايي، پيشين (ترجمه فارسي)، ج 1، ص 558){V خلاصه آن كه واحد درباره خداوند؛ يعني بي مثال بودن و شبيه و نظير نداشتن ذات، اما ساير گونه هاي وحدت چنين نيست.
6. نتيجه آن كه، اگر هم خداوند واحد فرض شده، مراد واحد عددي نيست، زيرا چيزي كه دوم ندارد، اصلا در اعداد داخل نمي باشد. نيز به معناي واحد نوعي نيست، يعني نوع معبود شما يكي است، چنان كه گفته مي شود انسان يكي است، يعني يك حقيقت نوعيه را تشكيل مي دهد، اگر چه از نظر افراد تعدد دارد، زيرا چنين چيزي مصداق تشبيه مي باشد و خداوند برتر و والاتر از آن است، بلكه بدان معناست كه شبيه و نظير ندارد. همان كه قرآن كريم فرمود: A}«الهكم اله واحد لا اله الا هو»{A يعني معبود به حق شما، معبود واحدي است. چنين تعبيري، حقيقت توحيد را بيان نموده است. چرا كه اگر مي فرمود و الله اله واحد، بر توحيد دلالت نداشت، زيرا مشركين هم خداوند را يك معبود به حق مي دانند، هم چنان كه هر يك از خدايان و بت هاي خود را يك معبود به حق به حساب مي آورند. نيز اگر مي فرمود و الهكم واحد، باز بر توحيد دلالتي نداشت، زيرا ممكن بود كسي گمان كند منظور از آن اين است كه واحد بالنوع مي باشد؛ يعني نوع معبود شما يكي است و همچنان كه گفته شد، اين تعبير با تعدد افراد ناسازگار نيست.V}(همان، ص 560){V