به نام خدا
گویاااا جونمممم! بچه ها الان داشتم باهاش میچتیدم.. اگه بدونین چه داستان هندی جالبی بینمون پیش اومد و درواقع کشف شد!! گویا جون اگه خواستی خودت بگو.. ماجرای خال دمپایی و رام وشام هم یادت نره. ولی واقعاً جالب بود و تا حدودی رمانتیک..
سلاااااااام آجی ی ی ی ی !!!! خوبی؟!!!
وااایییییییی! بچه ها خبر ندارید! دیشب ما تو مسنجر فیلم هندی داشتیم! من بعد از سال هااااااا خواهرمو پیدا کردم! :D
خب! از اول تعریف می کنم. من یه چند روزی تهران بیدم. منتها مسافرت خانوادگی بود و کلی رفت و آمد فامیلی و اینا، این بود که وقت نشد با برخی دوستان تماس بگیرم. روز آخر برای تیر دراپ عزیز اس ام اس زدم و سلام و خداحافظی رو با هم به جا اوردم! خلاصه دو سه تایی اس ام اس رد و بدل شد تا این که ایشون از من پرسیدن که الآن کجای شهری؟
اما اس ام اس شون کمی دیر رسید و بعدشم من دم آخری کلی کار داشتم و خلاصه دیر جواب دادم. گفتم فلان منطقه هستیم. اس ام اس ها با فاصله بودن، در نتیجه ایشون دیگه فردا صبحش جواب دادن، که من دیگه اون وقت اهواز بودم. گفتن که: اتفاقاً خونه ی مامان من هم توی همون منطقه ست. من جوابشون رو دادم و گفتم که ما خیابون ب..... هستیم.
شب توی مسنجر بودم که ایشون هم آن شدند و شروع کردیم به صحبت. ایشون گفتن که خونه ی مامان منم توی همون خیابونه! (لازم به ذکره که اون خیابون یه خیابون اصلی و طولانی ه و توی اون خیابون بودن لزوماً همسایه بودن نیست، و من فکر کردم حالا اونا یه جای دورش هستن).
تیر دراپ: شما ب.... شرقی هستین یا غربی؟ مامان من چهار راه ه..... هستن!
گویا: اتفاقاً خونه ی ما هم نزدیک نبش ه..... هستش!
تیردراپ: OO
گویا: OO
بازم گویا: پیتزا پ..... می دونید کجاست؟ ما نزدیک اونیم!
تیر دراپ: اون جا که پیش خونه ی مامان من ه!
گویا: ما پیش سوپر د....... هستیم!
تیردراپ: همون که پیش میوه فروشی ه؟
گویا: آرههههههههه!!
تیردراپ: خونه تون چسبیده به سوپریه؟
گویا: بله!
تیردراپ: خونه ی مامی من جفت میوه فروشی ه!!!
گویا: OO
تیردراپ: OO
گویا: ما احیاناً با هم نسبتی نداریم؟!!
تیر دراپ: آجیییییییییییییییی
گویا: آجیییییییییییییییی
و ناگهان اشک در چشمانمان حلقه زد! نه ببخشید، فواره زد!!!
تیر دراپ: گویااااا! من تو رو از روی خال دمپاییت پیدا کردم!
گویا به آرامی اشک می ریزد...
فکر کنید! خونه ی ما و مامان ِ تیر دارپ اینا فقط حدود 200 متر با هم فاصله داشته و ما نمی دونستیم! یعنی فقط یه سوپری و یه میوه فروشی بینمون هست!
تازه گریه دارترش میدونید کجاست؟! این که سفری که اردیبهشت ماه به تهران داشتم و حدود 6 روز اون جا بودم، همون موقع مامان ِ تیر دراپ از مکه برگشته بودن و ایشون هم 5 روز خونه ی مامانشون بوده! یعنی ما چند روز بغل گوش هم بودیم و خبر نداشتیم!
و این شد که من هنوز چهره ی خواهرم رو ندیدم!
من خواهرمو می خوااااااااااام...
گویا: من قبلاً هم به شما گفته بودم که من همین طوری بهتون می گم مامان، وگرنه من بزرگتر از اونی هستم که دخترتون باشم، من مثل خواهر کوچیکترتون می مونم! حالا معلوم شد ما خواهر بودیم و خبر نداشتیم!
تیر دراپ: گریههههههههه
گویا: گریهههههههههه
خلاصه ما دیشب فیلم هندی داشتیم! آجی جونم! گفت فقط چند تا درخت کم داریم که فیلم هندی مون تکمیل شه!
تیر دراپ: ما مثل رام و شام هستیم!
گویا: آره، باید یه اسمی برای خودمون انتخاب کنیم!
و این بود ماجرای ما!
فقط من دیگه نمی دونم کی بتونم برم تهران و ایشون رو ببینم. فکر کنم حالا حالا ها هم که نمی رم دیگه.
هققق هق
........
به اس ام اسی که چند دقیقه پیش به دستم رسید توجه بفرمایید:
تیر دراپ:
سلاااااااااام. آخیییییییی
من الآن خونه ی مامی هستم. رفتم خونه تون رو دیدم. چقدر بوی گویا میومد. دلم بیشتر گرفت وقتی خونه تون رو دیدم :(
گویا: گریههههههههههه
دیگه مامان جان، نه ببخشید، خواهر جان هر موردی رو که من جا انداختم رو اضافه کنن.