به نام خدا
سلام
دیرور بعد از ظهر گیج و پکر روی مبل نشسته بودم. قیافه م تابلو بود که چقدر ناراحتم و دلم گرفته.
یهو دختر خواهرم که چهارده سالشه اومد دستشو انداخت گردنم و گفت (تقریباً کلماتش این بود):
« بابا بی خیال خاله؛ هنوزم می شه عاشق شد، هنوزم حال من خوبه!»
الهی فداش شم! این قده حس خوبی بهم دست دااااد.. یه دل مهربون و با صداقت که می خواست به خاله ش دلداری بده... با این که اصلاً نمی دونست چمه..
حیف که همون دیروز برگشتن تهران..
اما حال امروزم:
گیج و بلاتکلیفم... دلم می خواد از گیجی درم بیارن...
خاله جون کجایی که امروزم سر حالم بیاری؟!
;(
;(