فصل تابستان ودر مردادماه
يوسفي ديگر رسيد از قعر چاه
يازده روزي كه از اين مه برفت
خانه اي را رفع شد ايام سخت
زد مهي در وادي دنيا قدم
نور مي افشاند هرجا دم بدم
آمد وهر قفل غم را باز كرد
شادي اين خانه را آغاز كرد
ماه ما بودي زاصحاب رجال
از همان ايام اهل قيل وقال
بر پدر هم مادرش جانانه شد
گوهر نابي ميان خانه شد
سالها بگذشته تبياني شده
دوسنيش با همه جاني شده
بهر تبياني شدن شاكر بود
نام او در سايت آن لاكر بود
بسكه در هر كار باشد كوششي
ديگران گويند بر او شورشي
اهل شور وشادي واهل عقول
ليك در بعضي موارد هم عجول
حامدا تبريك بر ميلاد تو
شعر برزخ نارود از ياد تو