• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 21005)
پنج شنبه 6/8/1389 - 10:39 -0 تشکر 246245
دشــــمــــن؛ طنز ِ جبهه ایی


اولین عملیاتی بود که شرکت می‌کردم.

بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم.

ساکت و بی‌صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می‌خزید، جلو می‌رفتیم.

جایی نشستیم.

یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس‌نفس می‌زند.

کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است.

تا دست طرف رفت بالا، معطل نکردم.

با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلوش و فرار را بر قرار ترجیح دادم.

لحظاتی بعد عملیات شروع شد.

روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:

«دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست کدام شیر پاک خورده‌ای به پهلوی فرمانده گردان کوبیده که همان اول بسم‌الله دنده‌هایش خرد و روانه عقب شده.»

از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیر پاک خورده من بوده‌ام!


شنبه 28/3/1390 - 15:21 - 0 تشکر 332813

سلام خاطرات خيلي قشنگيه خدا شهدا رو قرين رحمت و جانبازان و آزادگان را حفظ کنه اگه اين عزيزان نبودن معلوم نبود سرنوشت اين کشور چي ميشد از شما بابت اين خاطرات زيبا متشکرم

جمعه 17/4/1390 - 22:0 - 0 تشکر 335863

ببخشید شغل شما؟!

عملیات تمام شده بود و ما هم که قاعدتا شهید نشده بودیم دور هم جمع شده بودیم.


فرمانده گفت:"ما که شهید نشدیم! هر کسی شغل و آدرسش را بگوید تا بعدا بتوانیم سراغ هم را بگیریم."


نفر اول گفت فلان جا لوازم خانگی فروشی دارد.
بعدی آدرس بنگاهش را داد سومی...


همه که گفتند، نوبت فرمانده شد.


حاجی گفت:" پدر من خیاطی دارد ولی اگر می خواهید بروید پیشش باید چهار دست و پا بروید!"


ما هم که کت و شلوار دامادیمان را جور شده دیدیم، گفتیم شما آدرس بده ما سینه خیز خدمت می رسیم.


- مشهد، خیابان...کوچه... پالان دوزی..!

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

دوشنبه 20/4/1390 - 11:29 - 0 تشکر 336653

یکی از شب‌ها، در سنگر اجتماعی نماز جماعت مغرب و عشا برپا بود.

حدود 20 نفر به‌راحتی می‌توانستیم در آن سنگر با هم نماز جماعت بخوانیم.

یکی از برادران جلو رفت و شروع کرد به خواندن نماز. بقیه هم به او اقتدا کردند.

 رکعت دوم را که خواند، نشست تا تشهد بگوید.

 در همین حین یکی از بچه‌های آذربایجانی - که آن لحظه نماز نمی‌خواند و فقط برای اذیت در صف اول پشت سر امام جماعت ایستاده بود - با سوزن و نخ انتهای پیراهن او را به پتوی کف سنگر دوخت و به همان حال، در جای خود نشست.

 بقیه که متوجه کار او شده بودند، به خود فشار ‌آوردند تا جلوی خنده‌شان را بگیرند.

امام جماعت تشهد را که گفت، خواست برای خواندن رکعت سوم بلند شود که احساس کرد لباسش به جایی گیر کرده.

 بریده بریده گفت: بحول ... بحول ... بحول ... ا... ا...
نتوانست بلند شود. ناگهان صدای انفجار خنده در سنگر پیچید.

همه به دنبال او که این کار را کرده بود، دویدند و از سنگر دررفتند.

یادم نیست نوشتیم اینجا یا نه.. اگه تكراری بود دیگه ایرادی نداره.. شاید یادتون رفته بود تجدید خاطرع میشه :D

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

پنج شنبه 6/5/1390 - 20:49 - 0 تشکر 344915

** به جهنم که برادرم شهید بشه

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، آن چه خواهید خواند ، خاطره ایست از برادر محمد میرزایی ، از فرماندهان لشکر 41 ثارالله در سال های دفاع مقدس

در عملیات بدر گردان 410 و 422 همزمان تشکیل شد این دو گردان به عنوان گردان های غواص سازماندهی شده بودند اما آموزش های خاکی هم می دیدند.
فرمانده گردان 410 شهید رضا عباس زاده بود و فرمانده گردان 422 هم شهید حاج احمد امینی بود.
موقعی که من به مقر لشکر رسیدم شهید عباس زاده گفت: « حالا که آمدی در قسمت رزم باید بیایی داخل گردان خودمان» اما حاج قاسم می گفت نمی شود باید بیایی مدیر داخلی را بگردانی.
گفتم: «من یک نفر را پیدا می کنم و خودم می روم» و محمدرضا رمضانی را که از بچه های نوق بود  به عنوان مدیر داخلی معرفی کردم و خودم رفتم داخل گردان 410 و فرمانده گروهان ویژه گردان رضا عباس زاده شدم و از اینجا بود که با شهید حاج علی محمدی آشنا شدم.
برادرم علی هم فرمانده گروهان ویژه گردان 422 که حاج احمد تشکیل داده بود شد.
ما برای عملیات بدر آماده شدیم. قبل از عملیات جلسه ای با حضور آقای علایی فرمانده قرارگاه نوح برگزار شد. در این جلسه فرمانده لشکرهایی که قرار بود در عملیات حضور داشته باشند شرکت داشتند و هر لشکر 2 تا فرمانده گردان خط شکن و هر گردان فرمانده گروهان ویژه اش همراهش بود تا بیایند و درباره محور خود توضیح دهند.
فرمانده لشکرها صحبت خود را کردند. فرمانده گردان ها هم همین طور. نوبت لشکر ثارالله رسید. حاج قاسم محور عملیاتی را توضیح داد و حاج رضا عباس زاده و حاج احمد امینی هم توصیحات لازم را دادند.
من هم بلند شدم و ضمن معرفی خودم و سمتم توضیحاتی را ایراد کردم و سئوالاتی را هم که آقای علایی می پرسید جواب دادم. بعد از من علی برادرم بلند شد و خودش را معرفی کرد.
آقای علایی پرسید: «شما با محمد میرزایی چه کاره هستید؟»
علی گفت: «ما برادریم.»
آقای علایی هم به حاج قاسم ایراد گرفت و گفت: «شما آمده اید دو تا برادر را گذاشتید فرمانده گروهان ویژه فکر نکردید که اگر یکی از برادرها در حین عملیات، اسیر یا شهید شود در روحیه آن یکی برادر تاثیر می گذارد و نمی تواند ماموریتش را درست انجام دهد ... »
هنور حرف آقای علایی تمام نشده که علی برادرم گفت: «ما مثل شما ستادی ها نیستیم ما می رویم جلو، به جهنم که برادرم شهید بشه مگر من برای برادرم آمدم جبهه؟!»
همه زدند زیر خنده. آقای علایی هم رو به حاج قاسم گفت: حرف حقی بود. ما ستادی هستیم و او درست می گوید.

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

سه شنبه 18/5/1390 - 19:36 - 0 تشکر 350299

مکالمه عربی!


توی یکی از عملیات‌ها عراقی‌ها بدجوری مقاومت می‌کردن، تا بالاخره ساعت 7 صبح یکیشون رو اسیر گرفتن. یکی از رزمنده‌ها که دیشب تا صبح مشغول درگیری بود فورا خودش رو به عراقی اسیر شده رساند و برای این‌که متوجه شود این عراقی همانی است که دیشب مقاومت می‌کرد، رو به عراقی کرد و پرسید: «أنت لیلاَ تاخ تاخ؟» عراقی هم فوری گفت: «والله لا تاخ تاخ.» یعنی به خدا من تیراندازی نکردم.

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

چهارشنبه 9/6/1390 - 17:58 - 0 تشکر 360888

سلام
دوست عزیزم مطالب شما بسیار زیبا بود و باعث شد تمامی این مطالب را در کمتر از یک روز بخوانم خدا قوت

شنبه 12/6/1390 - 14:21 - 0 تشکر 362055

reza_aref1990 گفته است :
[quote=reza_aref1990;419508;360888]سلام
دوست عزیزم مطالب شما بسیار زیبا بود و باعث شد تمامی این مطالب را در کمتر از یک روز بخوانم خدا قوت

سلام

چه خوب... خوشحال شدیم.. انشاءالله بازم میذاریم :)

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

شنبه 12/6/1390 - 14:31 - 0 تشکر 362058

****کی سرش به تنش زیادی کرده؟؟؟

آدم رو راستی بود، حاشیه نمی رفت. لب مطلب را صاف می گذاشت كف دست آدم.

فرمانده با این خصوصیات البته كم نداشتیم.

امر مهمی كه پیش می آمد و نیاز به نیروی تازه نفس پیدا می كردند، مثل شرایط عملیاتی و ضربتی، می آمدند به سنگر می گفتند:«خوب، ناگفته معلوم است كه كار ما دوباره گیر كرده و چند نفر بسیجی بی ترمز كه از جان خودشان سیر شده باشند و سرشان به تنشان زیادی كرده باشد می خواهیم!

چراغ اول را كی روشن می كند؟ بجنبید می خواهیم برویم وقت نداریم، بعداً نیایید بگویید پارتی بازی كردید درشت ها و خوشگل ها و مخلص هایش را سوا كردید!»

وبلاگ پلاک شهادت

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

سه شنبه 5/7/1390 - 16:25 - 0 تشکر 370496

آهای کفشامو کجا می بری؟؟؟!

مقر آموزش نظامی بودیم!

ساعت سه نصف شب بود. پاسدارا آهسته و آروم اومدند دم در سالن ایستادند.

همه بیدار بودیم و از زیر پتوها زیر نظرشون داشتیم.

اول، بدون سروصدا یه طناب بستند دم در سالن.

می خواستند ما هنگام فرار بریزیم روی هم.

طنابو بستند و خواستند کفشامونو قایم کنند؛ اما از کفش اثری نبود.

کمی گشتند و رفتند کنار هم.

در گوش هم پچ پچ می کردند که یکی از اونا نوک کفشای نوری رو زیر پتوی بالای سرش دید.

آروم دستشو برد طرف کفشا.

نوری یه دفعه از جاش پرید بالا.

دستشو گرفت و شروع کرد داد و بیداد:" آهای دزد! آهای! کفشامو کجا می بری؟! بچه ها! کفشامو بردند!".

پاسدار گفت:" هیس! هیس! برادر ساکت! ساکت باش، منم"؛

اما نوری جیغ می زد و کمک می خواست.

پاسدارا دیدند کار خیطه؛ خواستند با سرعت از سالن خارج بشند؛ یادشون رفت که طناب، دم دره.

گیر کردند به طناب و ریختند رو هم.

بچه ها هم رو تختا نشسته بودند و قاه قاه می خندیدند.

از وبلاگ "پلاک شهادت"

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

يکشنبه 17/7/1390 - 13:14 - 0 تشکر 373327

**خوب زنده مانده ای

در مهندسی_رزمی جهاد، راننده‌ بلدوزر بود و فرمانده دسته، پسری فوق‌العاده ساده و صمیمی. معمولاً نیروی جدید كه می‌آمد به دسته‌ ما، باید می‌رفت پیش او و نسبت به كار و منطقه جدید توجیه می‌شد. ظاهراً هر كدام از این برادرها كه می‌رفتند با هم صحبت كنند، جهت عادت می‌پرسیدند‌ كه مثلاً شما چقدر در جبهه بودید و چند وقت است منطقه هستید؟ یك‌بار به یكی از این بچه‌ها گفته بود، بیست ماه است كه تو خط هستم، و او بعد از تأملی با تعجب گفته بود،20 ماه؟! خوب زنده مانده‌ای!

و او هم كه حسابی بهش برخورده بود، می‌گفت: خوب زنده موندم كه موندم، حسودیت می‌شه!؟

فرهنگ جبهه (شوخ طبعی ها)، ص116

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.