به نام خدا
سلام
امشب با یه عالمه او حرف دارم...
حرف هایی که بدجوری تو گلوم گیر کردن...
به او بگویید:
امروز دم غروب صدای گریه ت آتیش به جونم زد... به حق اون صدای اذونی که با صدات قاطی شده بود خدارو قسم می دم که خوشبخت بشی... کی می شه دوباره خنده های شادت رو بشنوم...
به یه اوی دیگه بگویید:
(تنها اویی که احتمالاً بخونه)
خیییییییلی دلم برات تنگ شده؛ خیییییییییلی دلم هواتو کرده... دیشب هم برات نوشتم...
دلم برای همه ی اون چیزایی که دیشب گفتم و نگفتم تنگ شده...
مثل سابق.. نه، خیلی بیشتر از سابق خواهرانه دوستت دارم... مهربوووووونم...
به یه اوی دیگه بگویید:
سلامتی روز افزونت آرزومه...
به یه اوی دیگه بگویید:
یادت رفته چه روزایی داشتیم؟ چه ساعت هایی رو با هم گذروندیم؟ و چه لحظه های تلخی رو...
دلم نمی یاد بهت بگم بی معرفت، اما مرامت رو شکر، بابا لا اقل...
اشکال نداره، خوش باشی...
به یه اوی دیگه بگویید:
کاش مشکلت حل شه... دلم پکید..
و به یه اوی بزرگ بگویید:
ممنون که خدای خوب منی... ممنون که تو مثل دیگرون تنهام نذاشتی...
ایاک نعبد و ایاک نستعین...
به یه اوی مهربون و رئوف بگویید:
درسته من بدم، درسته خیلی هم بدم، اما به خوبی خودت منو بطلب...
چه سرّیه که اگه تو نخوای، تمام دنیا هم سعی بکنه بازم نمی شه به دیدنت اومد...
بهش بگید حالا اگه نمی طلبی، دیگه چرا با خداحافظی تک تک دوستانم که می خوان به دیدنت بیان دلم رو آتیش می زنی؟!!
دیشب س..... برام نوشت: یه نفرو تو حرم دیدم، خیلی شبیه خودت بود...
بهش گفتم شاید چون خیلی دوست دارم اون جا باشم...
اینو دیگه از کسی نمی خوام بهت بگه!
خودم از همین راه دور می گم:
السلام علیک یا غریب الغربا...
یا معین الضعفا...
یا ضامن آهو...