• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
کد سوال :
جستجو :
کد سوال : 1211
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : من پسري 21 ساله و دانشجوي رشته عمران كه در اين چند سال اخير و با توجه به محيط دانشگاه از لحاظ جنسي به شدت در فشار هستم و چون شرايط ازدواج را ندارم و خانواده ام نيز با ازدواج من در طول تحصيلم مخالفند لذا از شما به عنوان برادر كوچكتان خواهش مي كنم كه قبل از اينكه آلوده به گناه شوم به من كمك كنيد. و همچنين مراكز و موسساتي را كه افرادي را براي صيغه موقت معرفي مي كنند به من معرفي كنيد تا من با صيغه موقت بتوانم از اين مخمصه نجات پيدا كنم. در ضمن من از لحاظ مالي شرايط اين را ندارم كه كسي را با مهر زياد به عقد موقت در آورم و همچنين نيز براي حفظ آبرو نبايد خانواده ام را در جريان بگذارم زيرا آنها با اين موضوع مخالفند لذا از شما خواهش مي كنم افرادي را كه با مهر كم حاضر به عقد موقت مي باشند را به من معرفي كنيد زيرا ديگر تحمل اين فشار را ندارم؟
پاسخ : دوست گرامى اگر چه ازدواج موقت شرعى بوده و حرام نيست، ليكن در جامعه ما به دلايل فراوانى رواج ندارد. بنابراين نظر کارشناسي ما اين است که سعى كنيد ازدواج دائم داشته باشيد. البته امكان دارد بگوييد شرايط آن را نداريد. ولي تجربه ثابت کرده اگر توقعات را پايين آورديم مي توان شخصى را انتخاب كرد كه شرايط شما را درك كند و چند مدتى به صورت نامزد رسمى و شرعى باشيد و از يكديگر لذت ببريد و بعد كه شرايط مهيا شد رسما زندگى مشترك را آغاز كنيد. به دليل اين كه صيغه در كشور ما جايگاهى ندارد معمولاً افرادى كه اين عمل را انجام دهند به نوعى مورد سرزنش واقع مى‏شوند. بنابراين اگر خودتان در آينده بخواهيد ازدواج دائم داشته باشيد با فردي که قبلا تجربه ازدواج موقت داشته است چه نگرشي خواهيد داشت؟ آيا به عنوان يك نقص براى وي مطرح نمي کنيد! افرادى كه در دوران جواني اقدام به ازدواج موقت مي کنند معمولاً به اميد ازدواج دائم اين كار را انجام مى‏دهند و عمدتا مشكل‏ساز مى‏شوند. مثلاً بعد از ازدواج با شما انتظار دارند مانند ازدواج دائم شما او را رسما به اقوامتان معرفى كنيد يا مى‏خواهند بچه‏دار شوند و... كه اينهاخود مشكلات عديده‏اى به وجود مى‏آورد و افرادي هم که به چنين اميدي نيستند مشکلات ديگري نظير مخفي بودن و دلهره برملا شدن و... را به دنبال دارد. در ضمن همان مقدار پولى كه بايد هزينه ازدواج موقت كنيد مى‏توانيد به عنوان مقدمات اوليه نامزدى استفاده كنيد واز مشكلات بعدى در امان باشيد. باز هم تأكيد مى‏كنم ازدواج موقت از نظر عرف پسنديده نيست ولى در شرع مطرح شده؛ به هر حال موقعيت كنونى جامعه را بايد مد نظر گرفت. البته متعه (صيغه) و نياز شديدى كه جوانان به آن دارند از مسائل بسيار مهمى است كه بايد موانع روانى و اجتماعى آن را شناخت به نظر ما مانع اجراى اين سنت پسنديده در جامعه ما رسوبات فكرى غلط و جاهلانه و هم چنين تبليغات سوء غربى‏ها و عوامل آن در گذشته وحال است. ترديدى نيست كه بايد راه صحيح و معقولى براى ارضاى غريزه سركش جنسى براى جوانانى كه تا مدت‏ها قادر بر ازدواج نيستند وجود داشته باشد. گرچه آحادى از جوانان ممكن است به درجه‏اى از تقوا رسيده باشند كه در سخت ترين شرايط نيز خود را حفظ نمايند ولى اكثرا در چنين وضعيتى نيستند. بنابراين متعه با حفظ شرايط خود آن مي تواند راه مناسبي براى ارضاى سالم اين غريزه تلقي شود. اميدواريم با برنامه‏ريزى هايى كه براى جوانان در كشور صورت مى‏گيرد موانع روانى و اجتماعى اين مساله از سر راه آنها برداشته شده و آنان بتوانند به صورت مشروع غريزه خود را ارضا نمايند. لازم به ذکر است نكاح غير دائم، داراى شرايطى است كه در رساله‏هاى عمليه ذكر گرديده است؛ از جمله آن كه دختر باكره تنها به اذن پدر مى‏تواند نكاح غير دائم انجام دهد. در اينجا تأکيد مي شود از فکر ازدواج موقت در شرايط و موقعيت فرهنگي، اجتماعي جامعه امروزي بيرون بياييد و براي کنترل غريزه جنسي يا با کاهش توقعات و انتظارات در صدد ازدواج دائم باشيد و يا با راهکارهاي عملي، به طور موقت آن را کنترل کنيد و پاکي، عفاف و پاکدامني خود را حفظ کنيد که مطمئنا در اين دوران سخت و مشکل آفرين پاداش و ارزش جواناني نظير شما در حفظ عفت و اجتناب از گناه بيش از هر زمان ديگر است. چنان كه مى‏دانيد غريزه جنسى يكى از غرايزى است كه خداوند در وجود انسان قرار داده است و بايد در زمان مناسب و از طريق صحيح و مشروع به آن پاسخ داده و به ارضاى آن پرداخته شود تا دچار فشارهاى روحى و روانى و جسمى ناشى از عدم تأمين آن نشود. نه بايد آن را كاملاً سركوب كرد و نه مى‏توان آن را رها كرد ازدواج راه طبيعى و مشروع ارضاى غريزه جنسى است با فراهم كردن امكانات و شرايط لازم بايد سعى كرد به آن پاسخى صحيح داد. گر چه مشكلات گوناگون جامعه مانع ازدواج به موقع جوانان عزيز مى‏شود در عين حال با كاهش سطح توقعات و انتظارات پرهيز از تشريفات غير ضرورى كنار گذاشتن بعضى رسومات فرهنگى و اجتماعى منفى، به تأخير انداختن مراسم عروسى در دوران نامزدى و عقد و بعضى تدابير ديگر مى‏توان از مشكلات مادى واقتصادى كه فراروى بسيارى از جوانان مى‏باشد نجات يافت. خداوند در قرآن كريم مى‏فرمايد: «كسانى كه تنگ دست مى‏باشند دلهره فقر و عدم امكانات مادى نداشته باشند كه از ناحيه فضل و رحمت خاص خداوندى در امر نكاح وازدواج كمك خواهد شد». وعده خداوند قطعى است و كسى نمى‏تواند به آن بدبين باشد پيامبر اكرم(ص) نيز مى‏فرمايد: «اگر كسى به اين مطلب اعتقاد نداشته باشد به خداوند سوء ظن دارد آن ظلم و گناه بزرگى است». در درجه اول سعى كنيد با تدابيرى كه در بالا به آن اشاره شد امر ازدواج خود را تسهيل كنيد و موضوع را با والدين خويش مطرح كنيد و از خداوند متعال كمك بخواهيد و دعا كنيد هم اسباب مادى ازدواجتان فراهم شود و هم همسرى قانع و شايسته كه بتوانيد در مشكلات مادى نيز شما را يارى كند به شما عطا نمايد اين از فضل و رحمت خداوند به دور نيست بلكه بسيار سهل و آسان است. نبايد به دليل فقر و عدم امكانات مادى، اخلاق و ارزش‏هاى معنوى را از دست داد با انجام بعضى كارها تمام قواى جسمى، روحى و روانى خود را نابود كرد و دچار عواقب سوء و پيامدهاى جبران‏ناپذير آن شد. در عين حال در صورتى كه به هر دليلى نتوانستيد ازدواج كنيد تا زمان فراهم شدن شرايط و امكانات ازدواج براى كنترل اين غريزه سركش كه اگر رها شود دين و دنياى فرد را تباه مى‏كند راهكارهاى عملى زير را مورد توجه قرار دهيد: 1- هفته‏اى يكى دو روز روزه مستحبى بگيريد. 2- هر روز به منظور تخليه انرژى جسمانى خود به مقدار زياد ورزش كنيد. 3- اوقات فراغت خود را با انجام كارهاى هنرى، فنى، و كمك به هم اطاقى‏ها و... پر كنيد. 4- در خوردن مواد غذايى انرژى‏زا و محرك مثل، خرما، پياز، فلفل، تخم‏مرغ و... به حداقل لازم اكتفا كنيد. 5- از تماشاى رفتارها و برجستگى‏هاى بدن ديگران و صحنه‏هاى تحريك كننده جدا خود دارى كنيد امام صادق(ع) فرمود: «نگاه تيرى از تيرهاى شيطان است و چه بسا نگاهى اندوه‏هاى زيادى در پى داشته باشد». 6- براى تمام اوقات شبانه روز خود برنامه‏اى منظم و تدوين كنيد و هيچ زمانى را بدون برنامه قبلى سپرى نكنيد زيرا براى آن اوقات شيطان برنامه‏ريزى مى‏كند. 7- با شركت در مجالس مذهبى، دعا، خواندن نمازهاى نافله و نافله شب پيوسته در صدد تقويت نيروى ايمان خود باشيد. دوست عزيز طبيعى است براى نجات از اين وضعيت لازم است با عزمى راسخ و اراده‏اى محكم به راه‏كارهاى فوق پاى بند باشيد كه در پرتو عمل به آن نكات و بدون هيچ گونه تنبلى، سستى، اهمال‏كارى موفقيت خود را تضمين خواهيد كرد و گرنه دردى دوا نخواهد شد. لازم است در همين‏جا عشق و محبت شما به رشد و كمال و معنويت را ستايش كنيم و براى حفظ اين روحيه و گسترش آن بين تمام جوانان و دانشجويان از خداوند متعال طلب كمك و يارى كنيم. مسلما حفظ ايمان و ارزش‏هاى آن در محيط نامساعد بسى دشوار است ولى ارزش افزون‏ترى دارد. خداوند در سوره «تحريم» آيه 11 نمونه‏اى را براى اين گونه افراد يادآورى مى‏نمايد. خداوند براى مؤمنان آسيه همسر فرعون را مثال و نمونه مى‏آورد هنگامى كه از شوهرش بيزارى جست و عرضه داشت: خدايا! من از قصر فرعون و زيورهاى دنيوى گذشتم و تو خانه‏اى در بهشت براى من بنا كن و مرا از شر فرعون و كردارش و قوم ستمكار نجات‏بخش. حفظ ارزش‏ها در محيط مناسب و مساعد هنر نيست. هنر آن است كه در تندباد ضد ارزش‏ها ارزش‏ها مطرح شود. بنابراين سعى كنيد با اعتماد به خدا و يقين به درستى راه دين و ايمان خود را حفظ نموده و همواره آن را تقويت كنيد. از مطالعه قرآن و توجه به معانى آن و همچنين كتاب‏هاى سودمند ديگر و شركت در مجالس وعظ و ديگر محافل دينى غفلت نكنيد. بايد بدانيد كه خداوند قدرت و توان مقابله با گناه را در وجود شما قرار داده است، ليكن با عزم و همتى سترگ بايد به مبارزه با گناه برخيزيد و همواره كوشش كنيد كه براى اولين‏بار كه ميل به گناه آمد با جديت تمام در برابر آن مقاومت كنيد، آن گاه به تدريج مبارزه آسان خواهد شد. بنابراين اگر چه انتظارات ما از يك جامعه اسلامى و آنچه افراد مسلمان بايد انجام دهند به وقوع نرسيده است، اما مى‏توانيم حداقل از خودمان شروع كنيم و به عنوان يك دانشجوى مسلمان مسؤوليت‏پذير، با عمل خود الگوى ديگران باشيم و از اين كه تنها هستيم نااميد نشويم، زيرا تمام مصلحان نخست يك تنه اصلاح‏گرى را شروع كردند. در هر صورت تا قبل از ازدواج شايسته است اين غريزه را به طور موقت كنترل نموده و عفت و پاكى و پاكدامنى خود را همچون گذشته حفظ و حراست نمائيد. كنترل اين غريزه به دو صورت ممكن است تحقق پذيرد: 1- كنترل منفى: غالبا وقتى سخن از كنترل غريزه جنسى به ميان مى‏آيد، توجه اشخاص به سمت و سوى نوع منفى آن جلب مى‏شود و آن اين است كه كسى با وجود تحريكات مختلف و مواجهه با عوامل انگيزش اين غريزه، بخواهد با ميل تحريك شده‏اش مبارزه و مقابله كند و به سوى ارتكاب جرم نرود، چنين كارى گرچه قطعا بهتر از آلايش دامن و عمل به جرم است، ولى پيامدهاى سوء و مخرب آن بر كسى پوشيده نيست. اين كار هم به غايت دشوار است و هم زيانبار و بدين جهت هرگاه شخصى به كنترل غريزه سفارش مى‏شود با چنين برداشتى از آن و تصور دشوارى و زيانبارى آن، از پذيرفتن چنين توصيه‏هايى سرباز مى‏زند. 2- كنترل مثبت: غريزه جنسى اگر با ازدواج مهار نگردد، مطلوب‏ترين راه تسلط بر آن، كنترل مثبت است و آن پرهيز از صحنه‏ها و كارهايى است كه به تحريك اين غريزه مى‏انجامد. اين نوع از كنترل، كه در حقيقت جنبه‏ى پيشگيرى دارد هم راحت است و هم بى‏زيان و بلكه مفيد و راحت است، زيرا در اين صورت همچون وسيله نقليه‏اى است با سرعت معمولى و قانونى كه در مواجهه با خطر، مهار آن زحمت چندانى ندارد بى‏زيان است، زيرا با اين حال كنترل غريزه فشارى بر جسم و روان تحميل نمى‏كند تا به آن صدمه‏اى وارد شود و مفيد است چون موجب مى‏شود مغز و اعصاب و قواى بدن در حالت عادى به سر برند و تعادل روانى شخص محفوظ بماند وانرژى و سرمايه‏هاى جسمى و روحى او بيهوده مصرف نشوند. برخلاف ماشينى كه با سرعتى بسيار فراتر از حد شناخته شده و بايسته خود سير مى‏كند كه چه بسا به كلى اختيار آن از دست صاحبش بيرون رفته و مصيبت‏هايى به بار آورد و كنترل آن هم در صورت تحقق، صدها زيان و رنج و زحمت و اضطراب براى وسيله و صاحب آن به همراه دارد. خداوند در قرآن كريم مى‏فرمايد: «بايد كسانى كه قدرت و وضعيت مساعد براى ازدواج ندارند عفت پيشه كنند» V}(نور، آيه 33).{V با تأمل معلوم مى‏شود كه عفت در اين آيه كريمه معنايى عام دارد و عفت در همه اعضا و اندام را شامل است و اكنون طرق كنترل مثبت را به اختصار برمى‏شمريم: 1- پرهيز از فكر و ترسيم صحنه‏هاى محرك در ذهن و خيال. عبدالله بن سنان از امام صادق(ع) نقل مى‏كند كه حضرت(ع) فرمود: H}«ان عيسى قال للحواريين:... ان موسى امركم ان لا تزنوا و انا آمركم ان لاتحدثوا انفسكم بالزنا فضلاً عن ا ن تزنوا فان من حدث نفسه بالزنا كان كمن او قد فى بيت مزوق فافسد التزاويق الدخان و ا ن لم يخرق البيت؛{H عيسى به اصحاب خود گفت:... موسى به شما دستور داد كه زنا نكنيد و من به شما دستور مى‏دهم كه فكر زنا هم در سر نپرورانيد تا چه رسد به اين كه زنا كنيد زيرا كسى كه خيال زنا كند مانند كسى است كه در خانه‏اى نقش و نگار شده دود و آتش به پا كند. چنين كارى گرچه خانه را نمى‏سوزاند ولى زينت و صفاى آن را مكدر كرده و فاسد مى‏كند» V}وسائل‏الشيعه، ج 14، ص 240).{V 2- دورى از نگاه‏هاى مسموم و مناظر تحريك‏آميز. قرآن كريم در دو آيه متوالى دستور به اغماض و نگهدارى چشم از نگاه حرام و هوس‏آلود داده است. در آيه اول مى‏فرمايد: A}«قل للمؤمنين يغضّوا من ابصارهم و يحفظوا فروجهم...؛{A به مؤمنان بگو ديدشان - را از نامحرمان - فرونشانند و نهانگاه‏هاى خود را - از وقوع در حرام - نگه دارند». و در آيه بعدى مى‏فرمايد: A}«و قل للمؤمنات يغضضن من ابصارهن و يحفظن فروجهن...؛{A به زنان مؤمن بگو - چشمهايشان را فرو گيرند و نهانگاه‏هاى خويش را محافظت كنند» V}(نور، آيه 30 - 31).{V جالب اين است كه در هر دو مورد خداوند متعال نخست دستور به مراقبت از نگاه محرك و عفت چشم مى‏دهد و آن گاه به حفاظت از عورت فرمان داده است. رسول اكرم(ص) مى‏فرمايند: H}«النظره سهم مسموم من سهام ابليس فمن تركها خوفا من الله اعطاه الله ايمانا يجد حلاوته فى قلبه؛{H نگاه هوس‏آلود - تيرى است مسموم از تيرهاى شيطان - هر كس آن را به جهت خوف الهى ترك كند، خداوند ايمانى به او مى‏بخشد كه حلاوت آن را در قلب خود احساس مى‏كند» V}(الاخلاق، سيد عبدالله شبر، قم، انتشارات بصيرتى، ص 127).{V 3- گوش ندادن به آوازها و موسيقى‏هاى تحريك‏كننده و مبتذل. در حديثى از حضرت صادق(ع) آمده است: H}«ان رجلا سأله عن سماع الغناء فنهى عنه و تلا قول الله عز وجل: «ان السمع والبصر والفؤاد كل اولئك كان عنه مسؤولاً»{H؛ V}(اسراء، آيه 36).{V H} «و قال يسأل السمع عما سمع والفؤاد عمّا عقد والبصر عما ابصر؛{H مردى از آن حضرت درباره شنيدن آواز محرك پرسيد. حضرت از آن نهى كرده و اين آيه را خواندند: «به يقين گوش و چشم و دل هر يك مورد سؤال خواهند بود» و فرمود: گوش از آنچه شنيده و قلب از آنچه بدان دل بسته و چشم از آنچه ديده است مسؤول بوده و بازخواست خواهند شد» V}(مستدرك‏الوسائل، چاپ قديم، ج 2، ص 459، ابواب يكتسب به، باب 80).{V 4- اجتناب شديد از نشست‏هاى غفلت‏زا و معاشرت با دوستان ناباب و گوش سپردن به سخنان تحريك‏آميز. از حضرت امام باقر(عِ اين‏گونه روايت شده است: H}«من اصغى الى ناطق فقد عبده، فان كان الناطق يؤدى عن الله عزوجل فقد عبدالله و ان كان يؤدى عن الشيطان فقد عبد الشيطان؛{H هر كس به سخن گوينده‏اى گوش فرا دهد او را بندگى كرده است، پس اگر ناطق از خدا بگويد شنونده، خداوند را بنده شده و اگر از شيطان و سخنان شيطانى بر زبانش جارى كند قطعا بندگى شيطان كرده است» V}(وسائل‏الشيعه، چاپ ايران، كتابفروشى اسلاميه، ج 12، ص 236).{V 5- اعتدال در خوردن. بى‏ترديد پرخورى و بى‏نظمى در خوردن در ذخيره‏سازى و انباشتن موادى كه نيازمند تفريغ باشد مؤثر است، ولى در صورت اعتدال و كم‏خورى سهم ناچيزى از آن صرف تهيه آن مواد مى‏شود. در حديثى كه قبلاً از پيامبر گرامى(ص) نقل كرديم، آن حضرت پس از آن كه جوانان را به ازدواج ترغيب مى‏كنند مى‏فرمايند: «هر كس قدرت بر ازدواج ندارد و روزه بگيرد يقينا روزه نيروى غريزه او را تضعيف مى‏كند» V}(مستدرك الوسائل، ج 2، ص 531).{V 6- اشتغال، ورزش و سرگرمى‏هاى مفيد. زيرا با وجود فراغت، هم مواد غذايى در تقويت غريزه به مصرف مى‏رسد و هم‏فكر و خيال مصروف چاره‏سازى در تفريغ آن مى‏شود و لذا در روايات بر اشتغال و كار و پرهيز از فراغت تأكيد بسيار شده است. حضرت امام صادق(ع) در حديث پردامنه «مفضل» مى‏فرمايند: H}«... وهكذا الانسان لو خلا من الشغل لخرج من الاشر والعبث والبطر الى ما يعظم ضرره عليه و على من قرب منه...؛{H ... و همين‏گونه انسان اگر بى‏كار و فارغ باشد، به بيهودگى و سرمستى دچار مى‏شود و بر اثر آن به مسايلى مبتلا مى‏شود كه زيان آن هم بر خود و هم بر نزديكان او سنگينى خواهد كرد...» V}(بحارالانوار، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، ج 3، ص 87).{V 7- تلاوت قرآن. بى‏شك انس با قرآن، تلاوت، تدبر و تفكر در مضامين آن، خود شفاى هر دردى است كه به سرعت كار هر پريشانى را رو به سامان مى‏برد و زخم‏هاى پنهان را التيام مى‏دهد و همت‏ها را تا آسمان‏ها بالا مى‏برد و بشر را از فرو رفتن در عالم حيوانات را نجات مى‏بخشد. اميرمؤمنان(ع) مى‏فرمايند: H}«و تعلّموا القرآن فانه ربيع القلوب واستشفوا بنوره فانه شفاء الصدور و احسنوا تلاوته فانه انفع القصص؛{H قرآن را فرا گيريد زيرا قرآن بهار دلهاست و از نور آن بر مرض‏ها و دردهاى خود مرهم بگذاريد زيرا آن داروى شفابخش سينه‏هاست و آن را نيكو تلاوت كنيد كه به يقين سودمندترين قصه‏هاست» V}(وسائل‏الشيعه، ج 4، ص 825، ابواب قرائه القرآن، باب 1، ح 7).{V خلاصه اين كه: راه حل دين در خصوص نوع مقابله و مواجهه به غريزه جنسى نخست ازدواج و نكاح مشروع است و در صورت عدم امكان، كنترل مثبت با شرحى كه بيان شد و سپس كنترل منفى با وجود همه زيان‏هاى آن، ولى هيچ‏گاه به بى‏بند و بارى و افسارگسيختگى و آلودگى به گناه رضايت نمى‏دهد و زيان آن را به مراتب خسارت‏بارتر و ويرانگرتر از ضرر كنترل منفى مى‏داند. اين نوشتار را با اين جمله به پايان مى‏بريم كه بزرگان گفته‏اند: «نفس را مشغول بدار وگرنه او تو را به خود مشغول خواهد ساخت». در يک نتيجه گيري کلي عرض مي کنيم اگر موضوع را با خانواده محترمتان در ميان گذاريد و نظر کارشناسي ما را به آنها بگوييد چه بسا بتوانند امکانات و وسائل لازم براي ازدواجتان را (آن گونه که در صدر نامه برايتان توضيح داديم) فراهم نمايند. تأکيد مي کنيم لازم نيست در همين ابتداي ازدواج و با صرف خواندن صيغه محرميت با نامزدتان، مراسم مفصلي داشته باشيد که نيازمند هزينه زيادي است. مراسم ازدواج را به تأخير بياندازيد و به خداوند متعال اميدوار باشيد و توکل کنيد، چه بسا شغل و منبع درآمد مناسبي پيدا کنيد. تجربه نيز نشان داده است که به افراد متأهل زودتر شغل و کار مي دهند، بنابراين امکان اشتغالتان پس از ازدواج بسيار بيشتر مي شود. ضمنا خواهيد توانست با آرامش به دست آمده در پرتو ازدواج، ادامه تحصيل دهيد. خداوند نيز به شما کمک خواهد کرد. A}«من يتق الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب و من يتوکل علي الله فهو حسبه»{A (طلاق، آيه 2 و 3).
کد سوال : 1212
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : ديدگاه امام علي (ع) در مورد تحول اداري چه بود؟
پاسخ : هر چند سؤال داراي ابهام بوده و مشخص نيست که منظور از تحول اداري، صرفا ايجاد تغيير در تشکيلات اداري آن زمان است نظير برنامه اي که «تحول دولتي» در سال هاي اخير در وزارتخانه ها و مؤسسات دولتي در حال اجرا بوده و منظور از آن آماده سازي نظام اداري براي تحول و ايجاد بستر مناسب در راستاي تحقق برنامه هاي تحول اداري و بالاخره انجام اصلاحات ضروري به منظور پيراستن نظام اداري از عوامل بازدارنده مي باشد. يا اينکه مراد تغيير و دگرگوني در شيوه هاي اداره جامعه در عرصه هاي مختلف آن است. اما با اين همه از آنجا که رشته تحصيل شما مديريت دولتي است به صورت مفصل مطالبي در هر دو حوزه آورده مي شود: T}الف -معرفي كتاب «نظام ادارى از ديد امام على» {T كتاب «الادارة و النظام الادارى عند الامام على(ع)‘عبدالله امينى» ـ با عنوان: اداره و ساختار ادارى از ديد امام على عليه السلام ـ در 1419 ق./1998 م. توسط مركز پژوهشهاى اسلامى غدير، در بيروت به چاپ رسيده است.اين اثر در پاسخ به يكى ديگر از نيازمنديهاى حياتى امت اسلامى براى دستيابى به پيشرفت و ترقى است، زيرا نقش ساختار ادارى در پيشرفت ملتها از جمله ژاپن و رشد تمدن آن، مورد اذعان همگان است؛ همچنان كه عقب ماندگى از اين نظام، سبب به وجود آمدن ملتهاى جهان سوم و نابرخوردار و محروم شده است. نهج البلاغه از آن رو كه دربردارنده مجموعه خطبه ها و نامه هايى است كه امام على به كارگزاران خويش نگاشته، به اثرى غنى در باره انديشه ها و شيوه ها و قوانين ادارى تبديل شده، به رغم جمله هاى گاه كوتاه، از محتواى ارزنده اى برخوردار است.براى عرصه اين رهنمودها، از نهج البلاغه و نيز سيره رفتارى آن حضرت استفاده شد. جنبه قانونى و فنى و شرعى اين راهكارهاىِ حياتى و ضرورى بيان شده است ـ پيشتر امثال «ماوردى» و «فراء» و «ابن طقطقى» ـ در كتاب خويش «الفخرى فى الآداب السلطانية و الدول الاسلاميه» انديشه هاى ادارى و سياسى نهج البلاغه را ستوده، گفته اند: مردم به اين كتاب، پيوسته مراجعه كرده اند، زيرا اثرى است كه از آن حكمت و موعظه و توحيد و شجاعت و زهد و بلندهمتى، آموخته مى شود.[1] و «حمدى امين عبدالهادى» نويسنده كتاب «الادارة العامة فى الدول العربيه» مى گويد: امام على، با فصاحت و بلاغت، جديدترين شيوه هاى ادارى و حكومتى را در اختيار كارگزاران قرار مى داد و از آن جمله، رهنمودهاى ارزنده اى است كه در عهدنامه مالك اشتر و ديگر سخنان و نوشتارهاى حكمت آميز نهج البلاغه آمده است.[2]در عمل، امام كمتر از 5 سال ـ 35 تا 40 هجرى ـ حكومت كرده و در بدترين اوضاع سياسى ـ كه همراه با جنگها و تنشهاى بسيارى بود ـ نظام ادارى متينى را پايه گذارى كرد. ويژگيهاى اين نظام كه گواه مدعاى نگارنده است، در فصل سوم كتاب آمده است. شيوه پژوهش در كتاب نگارنده مى گويد: قصد ندارم نهج البلاغه را به عنوان كتابى ادارى معرفى كنم، همچنان كه ديگر منابع اسلامى، مانند قرآن و احاديث را نمى توان گفت فقط در اقتصاد يا اداره و يا جامعه شناسى و يا سياست است، چرا كه معتقديم تمامى آموزه هاى دينى براى زندگى شايسته و بايسته اى است، كه در حد نياز و ضرورت، دربردارنده برخى دانشها است. ضمن اينكه براى استنتاج و به دست آوردن علوم و معارف، مى بايست با ذهنى فارغ و بى هيچ گونه پيش ذهنى، به سراغ اين منابع رفت، مبادا افكار و نظريات خود را بر آن تحميل كنيم. در اين اثر كوشش شده است ساختار ادارى مطرح شده در نهج البلاغه و سيره عملى امام، پس از برداشت، با نظريات معاصر شرقى و غربى و انديشه هاى قديم مطابقت داده شود و بى هيچ تأثيرگيرى و انفعال، رأى صواب به دست آيد. اين كتاب داراى چهار فصل است. در فصل اول، معناى اداره و واژههاى به كار گرفته شده توسط حضرت امير عليه السلام در اين باره و نيز ويژگيهاى اداره از ديد امام بررسى شده است. مبحث اول اين فصل، دربردارنده مطالب ذيل است: مفهوم اداره نزد مسلمانان؛ كه «ابى يعلى فرّاء» و «ابن خلدون» و «فارابى» و «ماوردى» از آن تعبير به «تدبير» ـ در مقابل «حكم» به معناى سياست ـ كرده اند و «ابن سينا» كتاب خود را در اين باره، با عنوان «تدابير المنازل او السياسات الأهليه» نگاشته، كه به معرفى قواعد ادارى ـ از اداره خانواده تا اداره مملكت ـ مى پردازد. مفهوم اداره در كلمات امير مؤمنان(ع)؛ واژه هايى همچون: تدبير، اِمْره، قدرت، سيد و سيادت، سياست و راعى توسط نصوص اسلامى به كار گرفته شده است: تدبير: لا فقر مع حُسن التدبير[3]؛ سبب التدمير سوء التدبير[4]؛ حسن التدبير و تجنب التبذير من حُسن السياسه[5]؛ قوام العشير حُسن التقدير و ملاكُه حُسن التدبير.[6] امره: الكريم يعفو مع القدرة و يعدل فى الإمرة[7]؛ جمال السياسة العدل فى الإمرة و العفو مع القدرة[8]؛ العدل نظام الإمرة.[9]قدرت: حُسن السيرة جمالُ القدرة[10]؛ عند كمال القدرة تظهر فضيلة العفو.[11]سيادت و سيد: السيد مَن تحمّل المؤنة و جاد بالمعؤنة[12]؛ السيد لا يُصانع و لا يخادع و لا تغرّه المطامع[13]؛ لا سيادة لمن لا سخاء له.[14]سياست: كه به معناى حِقْن دماء و حفظ اموال و منع شرور و قمع دعّار و مفسدان و منع از نظام منجر به فتنه و اضطراب است[15]، در فرمايش امام، به معنى اداره مردم، و در روايات چنين آمده است:فضيلة الرئاسة حُسن السياسة[16]؛ ملاك السياسة العدل[17]؛ مَن حسنت سياستُه دامت رئاستُه[18]؛ مَن ساس نفسَه ادرك السياسة[19]؛ الإحتمال زين السياسة.[20]راعى: كه به معناى رعايت و حفاظت است و ر كه نَفْس خويش يا ديگرى را راه بَرَد، به او «راعى» گويند.[21]حضرت امير عليه السلام از اين واژه بسيار استفاده كرده است:فاستجيبوا الداعى و اتبعوا الراعى[22]؛ مِن حق الراعى ان يختار لرعيته ما يختاره لنفسه[23]؛ العادل راعٍ ينتظر أحد الجزائين.[24] T}ويژگيهاى اداره از نظر امام على عليه السلام{T اين مبحث، بخش دوم فصل اول است. نگارنده معتقد است: ويژگى انديشه ادارى امام على عليه السلام، قواعد منطقى آن است و در نظر حضرت، مؤسسه ادارى، جامعه كوچكى است كه دربردارنده تمامى مقوّمات اجتماعى است و «اداره» دستگاه منظمى است ـ بدون آشوب و بهم ريختگى ـ كه داراى اهداف عالى حياتى است؛ سازمانى انسانى گروهى و هدفدار. نويسنده در ادامه به توضيح ويژگيهاى برشمرده مى پردازد: ويژگى سازمانى؛ چگونه سازماندهى و سامان بخشى شود؟ سازمان را چه استوار مى كند؟ چگونه سامان دهى و نظم پاشيده مى شود؟ ويژگى انسانى؛ انسان متشكل از عقل و هواى نفس است. عقل و هوى، به نظر امام چيست و منبع فضائل و رذائل كجاست؟ و تقوا چيست و متقيان كيانند و نشانه هاى آنان چيست؟ ويژگى گروهى؛ ضرورت وجود اجتماع، چگونگى شكل گيرى گروه، دسته بندى گروه ها، گروه گرايى، دستيابى به اجتماع شايسته و صالح.ويژگى هدفمند بودن؛ آيا آفرينش، بيهوده است؟ آيا خلقت بشر بى هدف است؟ هدف از آفرينش آدمى چيست؟ دنيا وسيله است، نه هدف؛ بهشت از آنِ كيست؟ مؤمن چه كسى است؟ عقل و حلم و علم به چه معنا است و بهره هاى آن چيست؟ فصل دوم، با عنوان: مدير و صفات و وظايف او، و در سه بخش: صفات مدير، وظايف وى و پيروى و حرف شنوى است. بخش اول: صفات مدير از ديد افلاطون، ارسطو، فارابى، صاحب نظران غربى و حضرت امير(ع)، با بهره گيرى از منابعى، همچون: الجمهورية، السياسة، آراء اهل المدينة الفاضله، ادارة الناس فَنٌّ، غرر الحكم و دُررَالكلم، الحسبة، السياسة الشرعية في اصلاح الراعي و الرعية، مقدمة في الإدارة المحلية، نظام الحكم و الإدارة في الإسلام، مبادئ الإدارة العامة و قضاياها في النظرية و التطبيق، ادارة الأفراد و العلاقات الإنسانية، قوانين الوزارة و سياسة الملك؛ و منابع فارسى: سازمان و مديريت، اصول مديريت علمى، مديريت جديد و مديريت و رهبرى آموزشى.نگارنده معتقد است، از جمله صفات شايسته مدير ـ از نظر امام على ـ ويژگيهاى ذيل است: 1. وقار: جمال الرجال الوقار[25]؛ 2. نرمخويى و سعه صدر: آلة الرئاسة سعة الصدر[26]؛ من لان عودُه كثفت أغصانُه[27]؛ 3. خويشتن دارى و مدارا: الحلم و الأناة توأمان ينتجها علوّ الهمة[28]؛ رأس الحكمة مداراة الناس[29]؛ 4. گذشت: اولى الناس بالعفو أقدرهم على العقوبة[30]؛ 5. همه جانبه نگرى در صدور حكم: مِن الخرق المعاجلة قبل الإمكان و الأناة بعد الفُرصة[31]؛ 6. سخت كوشى: مَن بذل جُهْد طاقته، بلغ كُنه إرادته[32]؛ فهم لا يرضون مِن اعمالهم القليل و لا يستكثرون الكثير[33]؛ قدر الرجل على قدر همته[34]؛7. وقت شناسى: اخرم الناس رأياً من أنجز وعده و لم يؤخّر عَمَل يومِه لِغَده[35]؛ 8. زيركى و آينده نگرى: يومه خيراً مِن أمسه[36]؛ 9. جلب رضايت مردم، با تشويق و احسان: زين الرئاسة الإفضال[37]؛ و عدل و انصاف: و أشعر قلبك الرحمة للرعية و المحبة لهم و اللطف بهم، و لا تكونن سَبُعاً ضارياً تغتنم أكلهم، فانهم صنفان: إمّا اخٌ لك فى الدين أو نظيرٌ لك فى الخَلق ... فَاعْطهم مِن عفوك و صفحك مثل الذى تحبُّ و ترضى ان يعطيك الله مِن عفوه و صَفْحِهِ[38]. در نظر امام على، اين صفات، از جمله ويژگيهاى هر مدير است. امام مى فرمايد: «الولايات مضامير الرجال»؛ اداره و تدبير، مجالى براى پديدار شدن شايستگى ها و توان آدمى است، همچنان كه سواران لايق در ميدان مسابقه شناخته مى شوند. بخش دوم: وظايف مدير؛ براى مدير، وظايفى چند، از جمله: برنامه ريزى، سازماندهى، جهت دهى و نظارت و گاه، شناسايى نيرو و ابزار و هماهنگى برمى شمردند؛ همچنان كه تصميم گيرى از ديگر امور مهم هر مدير است.امير مؤمنان وظايف رييس و مرئوس را برمى شمرد و وظايف ذيل را لازم و مفيد مى داند: انديشه و مشورت، به منظور برنامه ريزى و نتيجه گيرى؛ مراقبت و نظارت و سازماندهى. در شرح محورهاى فوق، نگارنده به بيان مطلب ذيل ـ از ديد امام ـ پرداخته است:اهميت انديشه، فوايد آن، شيوه انديشه، تقويت آن، موانع تفكر و انديشه، خط قرمز در برنامه ريزى و انديشه و رابطه برنامه ريزى و اداره. در محور دوم (مشورت) اين مطالب آمده است: اهميت شورا، فوايد آن، شروط مشورت، پى آمدهاى عدم مشورت يا مخالفت با آن.در ادامه مطالب، سيره عملى امام در مشورت بررسى شده و نمونه هايى از مشورتهاى حضرت در ابقاى حكمرانى موسى اشعرى، عزل قيس بن سعد از ولايت مصر، رفتن به شام، جنگ با خوارج، رويارويى با «خرّيت بن راشد» و نصب «زياد بن ابيه» بر فارس ذكر شده است. مباحث بعدى: تصميم نهايى با كيست؟ تفاوت شورا و دموكراسى، شورا و تدبير است.در محور سوم (برنامه ريزى) مطالب زير را مى خوانيم: آشنايى با شرايط زمان و مكان، اولويتها و تقديم و تأخير، آمادگى براى آينده، تقسيم وقت و زمان بندى. و در محور چهارم (نظارت) مباحث آتى وجود دارد:تعريف نظارت، مراحل آن (مراقبت ذاتى و خارجى و ارزش گذارى) و راههاى مراقبت. بخش سوم: در اطاعت و پيروى و لزوم و نقش آن و انگيزه ها و پيامدها است. فصل سوم، با عنوان «نظم ادارى در زمان امير مؤمنان» و در دو بخش: اداره مركزى و اداره منطقه اى است. بخش اول: اداره مركزى در زمان امام، متشكل از سه مؤلفه: امام و كارگزاران و منشيان است؛ يعنى امام و خليفه چگونه برگزيده مى شود؛ ويژگيهاى امام: دورانديشى، توانمندى، اعتبار نظر او، عدالت، دانايى و آگاهى، اندرز و ارشاد، عدم دلبستگى به دنيا، پاسخگوى امت، تأمين كننده خواسته ها، صلابت و متانت وى، خوش برخوردى، گراميداشت دين باوران، رسيدگى به نيازمندان و خداباوران عبادتگر. در قسمت كارگزاران ـ كه با عنوان «وزرا» آمده است ـ تعريف وزير و مساعد و نياز به كارگزار و كارگزاران و مشاوران پيامبر و امام على عليه السلام ذكر شده است. و در ادامه: منشيان و كُتّاب، نياز به آنان، ويژگى منشيان، وظايف كُتّاب و كاتبان امام آمده است. بخش دوم: اداره منطقه اى و محلى، شامل: كارگزاران و واليان، مسؤول بيت المال (صندوق دار)، قاضيان، محتسبان و عسكريان، دادرسان، منشيان و دفترداران و فرمانده هان ارتش و پيك و نامه رسانان، و در ادامه سير و دگرگونى نظام محلى و شرحى در مورد افراد برشمرده فوق آمده است. فصل چهارم، با عنوان «مقايسه و ارزيابى انديشه ادارى نزد امير مؤمنان و نظريه هاى كلاسيك معاصر» و در سه بخش: نظريات كلاسيكى در سازماندهى، تجارب ادارى معاصر و اصلاح ادارى است. در بخش اول و در دنباله مباحث، از نظريه پردازان غربى و آراى آنان در سازماندهى و ارزيابى اين انديشه ها، شرحى ذكر شده است. نگارنده مى افزايد: امام على عليه السلام در نظام ادارى بر نكات ذيل تأكيد مى ورزيد:عنصر انسانى، آگاهى و دانش، رابطه رييس و مرئوس، رويارويى با جمودگرايى و رقابت آگاهانه. بخش دوم به بيان تجارب ادارى معاصر، از جمله كشور ژاپن مى پردازد و از جمله تجارب، تصميم گيرى شورايى و اشتغال مادام العمر آموزش پيگير ضمن خدمت و تجربه اندوزى برشمرده مى شود. سپس به بيان ديدگاه نهج البلاغه در اين سمت و سو پرداخته و موارد ذيل بيان مى شود: شور و مشورت در تصميم گيرى و حُسن انتخاب مدير و عمل مقرون به علم و پيشگامى در كار ـ از لحاظ وقت شناسى و جزم در كار و روزآمدى و بكارگيرى تجربه ـ و دلسوزى و تفقد پدرانه مدير.مطلب بعدى در باره مركزيت گرايى ادارى و مركزيت زدايى است. مزايا و مشكلات هر يك از اين دو شيوه ـ از جهات سياسى و فرهنگى و جغرافيايى و ادارى و اجتماعى ـ بررسى شده، در ادامه، به بيان توزيع وظايف ميان مركز و مناطق ـ در برنامه ريزى و سازماندهى و بودجه و اجرا و نظارت ـ پرداخته شده است. سپس اين شيوه از نظر امام على(ع) بررسى شده است. نگارنده بيان مى دارد: گويا امام به «مركزيت سياسى و حكومتى» و «غير متمركز بودن اداره» توصيه و عمل مى كرده است، اما اختيارات گسترده اى كه امام به واليان خود مى داده است ـ كه امروزه از آن به «اتحاديه كنفدراسيون» تعبير مى شود ـ نشانگر قدرت ادارى استانداران در تصميم گيرى و تعيين كارگزاران و تشكيل مجالس مشورتى و گردآورى و تجهيز سپاه و ترسيم سياست خارجى در جنگ و صلح و نيز حفظ امنيت داخلى و تشكيل دستگاه قضايى و ادارى و نفقات مالى بوده است؛ به گونه اى كه مى توان گفت حكومت و سياست، غير متمركز بوده است. شرح و ذكر نمونه هايى از محورهاى مختلف برشمرده شده، در دنباله مطالب كتاب آمده است. بخش سوم، «اصلاح ادارى» به وسيله تأمين امنيت شغلى؛ تنظيم ساعات و قانون كار؛ مراقبت و كنترل؛ آموزش ضمن خدمت؛ دورى از پارتى بازى و روآورى به شايسته سالارى؛ صندوق رسيدگى به شكايات؛ بالا بردن معنويات در كاركنان و ... است. بيان صد توصيه ادارى از نظر نهج البلاغه، پايان بخش مباحث كتاب است. از جمله اين سفارشها: لازم است مدير پيشگام در اجراى قوانين باشد: من نصب نفسه للناس إماماً فليبدأ بتعليم نفسه قبل تعليم غيره[39]؛ سخت كوشى، پوشاننده خطا است: عيبك مستورٌ ما أسعدك جِدّك[40]؛هر كس مرهون عمل خويش است: من أبطأ به عمله لم يُسرع به نسبه[41]؛رازنگهدارى: الرأى بتحصين الأسرار[42]؛ واقع نگرى و دورى از آرزوهاى دست نيافتنى: من أطال الأمل أساء العمل[43]؛مهارت و كفايت: قيمة كل امرءٍ ما يحسنه[44]؛ هلك امرؤٌ لم يعرف قدره[45]؛كم كارى موجب پشيمانى است: من قصّر فى العمل ابتلى بالهمّ[46]؛ شكيبايى و بردبارى: لا يعدم الصبور الظفر و إن طال به الزمان[47]؛آزادمنشى: من استبد برأيه هلك و من شاور الرجال شاركها فى عقولها[48]؛هدف، وسيله را توجيه نمى كند: أتأمرونّى أن أطلب النَّصْرَ بالجور[49]؛دورى از زياده روى: ثمرة التفريط الندامة و ثمرة الحزم السلامة[50]؛ برنامه متنوع روزانه: ان للقلوب شهوة و اقبالاً و ادباراً فأتوها من قِبَل شهوتها و إقبالها فانّ القلب اذا كره عمى[51]؛ خويشتن دارى و نرمى: من لان عودهُ كثفت أغصانه[52]؛ يكپارچگى و يكرنگى: الخلاف يهدم الرأى[53]؛نزاكت در برخورد: و اخفص لهم جناحك[54]؛اخذ حقوق به مقدار ضرورت، نه بيشتر از همه: و امسك من المال بقدرِ ضرورتك[55]؛ يكدل و يكزبان: و أمره ألايعمل بشى ءٍ من طاعة الله فيما ظَهَر فيخالف الى غيره فيما أسرَّ[56]؛مساوات با همگان: و آسِ بينهم فى اللحظة و النظرة[57]؛وقت شناسى: و أوقع كلّ أمر موقعه[58]؛كار را به كاردان سپار: فضع كل امرءٍ موضعه[59]؛ تماس و ارتباط مستمر: فلاتطولنّ احتجابك عن رعيتك فانّ احتجاب الولاة عن الرعية شعبةٌ من الضيق و قلة علم بالامور[60]؛كار امروز را به فردا مينداز: و امضى لكلِّ يوم عَمَله[61]؛گاه دخالت مستقيم: ثم امور من امورك لابّد لك من مباشرتها[62]؛ملاقات و ارتباط مستقيم با ارباب رجوع: و اجعل لذوى الحاجات منك قسماً تفرّغ لهم فيه شخصك و تجلس لهم مجلساً عاماً فتتواضع فيه لله الذى خلقك[63]؛نظارت و مراقبت: و ابعث العيون من أهل الصدق و الوفاء عليهم فانّ تعاهدك فى السرِّ لأمورهم حدوة لهم على استعمال الأمانة و الرفق بالرعية[64]. پىنوشت ها: 1 ـ آداب السلطانيه، ص12. 2 ـ الادارة العامة فى الدول العربيه، ص26. 3 ـ غرر الحكم، شرخ خوانسارى، 6/437. 4 ـ همان 4/126. 5 ـ همان، 3/385. 6 ـ همان 4/515. 7 ـ همان، 2/126. 8 ـ همان، 3/375. 9 ـ همان، 1/198. 10 ـ همان، 3/391. 11 ـ همان، 4/324. 12 ـ همان، 2/839. 13 ـ همان، 2/137. 14 ـ همان، 6/403. 15 ـ ابن طقطقى، فخرى فى الآداب السلطانيه، ص20. 16 ـ غررالحكم، 4/423. 17 ـ همان، 6/116. 18 ـ همان، 5/294. 19 ـ همان، 5/209. 20 ـ همان، 1/197. 21 ـ راغب، مفردات، ص198. 22 ـ نهج البلاغه، خطبه 154. 23 ـ غررالحكم، 6/25. 24 ـ همان 2/19. 25 ـ همان، 3/362. 26 ـ نهج البلاغه، كلمات قصار، ش176. 27 ـ همان، ش214. 28 ـ همان، ش460. 29 ـ غررالحكم، 4/52. 30 ـ همان، ش52. 31 ـ نهج البلاغه، كلمات قصار، ش363. 32 ـ غررالحكم، 5/368. 33 ـ نهج البلاغه، خطبه 193. 34 ـ نهج البلاغه، كلمات قصار، ش47. 35 ـ غررالحكم، 2/472. 36 ـ همان 2/50. 37 ـ همان 4/108. 38 ـ نهج البلاغه، نامه ها، ش53. 39 ـ همان، كلمات قصار، ش73. 40 ـ همان، ش51. 41 ـ همان، ش23. 42 ـ همان، ش48. 43 ـ همان، ش36. 44 ـ همان، ش81. 45 ـ همان، ش149. 46 ـ همان، ش127. 47 ـ همان، ش153. 48 ـ همان، ش؟. 49 ـ همان، خطبه 126. 50 ـ همان، كلمات قصار، ش181. 51 ـ همان، ش193. 52 ـ همان، ش214. 53 ـ همان، ش215. 54 ـ همان، نامه 46. 55 ـ همان، 21. 56 ـ همان، 26. 57 ـ همان، 27. 58 ـ همان، 53. 59 ـ همان، 53. 60 ـ همان. 61 ـ همان. 62 ـ همان. 63 ـ همان. 64 ـ همان. ب-T}اصلاح ساختار ادارى در حكومت علوى{T على اكبر ذاكرى، فصلنامه حوزه، شماره 101 و 102 سازمان ادارى هر نظام, آينه تمام نماى آن نظام است. ناهنجارى و ناسالمى هر نظامى را به خوبى مى توان در اين آينه ديد.اگر نظامى, مهم ترين و حساس ترين بنياد و پى آن, كه همانا ساختار ادارى باشد, دچار لرزش و از هم گسيختگى باشد. گرفتار آفت بزرگى است و توان آن را نخواهد داشت كه هدفها و برنامه هاى خود را پياده كند. هر سازمانى, بر چهار ركن استوار است: 1. نيروى انسانى. 2. مديريت. 3. بودجه 4. ساختار ادارى. هريك از اين ركنها و بنيادها, اگر گرفتار آفت شوند, به همان نسبت, تشكيلات از هدفهاى خود باز مى ماند و در نتيجه, به ناخرسندى همگانى مى انجامد.از اين روى, اگر ارگانها و سازمانها, پاسخ گوى خواسته هايى كه براى برآوردن آنها, سامان يافته اند, نباشند, نياز به دگرگونى دارند و سازوار با زمان و هماهنگ با نيازها, بايد اصلاح شوند و دگرگونى در اركان آن رخ دهد. اين اصلاح, بايد هميشگى باشد و پى گيرانه انجام گيرد, تا سازمان ادارى به آفتهاى بنيان برافكن دچار نيايد.در دوران حكومت امام على(ع) و پيش از آن, تشكيلات ادارى ساده اى وجود داشته است. اداره گردآورى زكات, اداره رسيدگى به امور جنگ و چگونگى دفاع و برنامه ريزى دفاعى, اداره رسيدگى به شكوائيه ها و اجراى حدود الهى و پياده كردن عدل و داد و…. سپسها, دگرگونيهايى در سازمان ادارى رخ داده كه آن هم بر اثر برخورد با ديگر تمدنها بوده است. از جمله سازمانهايى كه بر اثر برخوردها و رفت وشدها شكل گرفته, سازمان دريافت خراج است كه در شرق به گونه ايرانيان سامان يافته و در غرب به گونه روميان. اين سازمان ادارى ساده و كم هزينه, كارآيى بالا و نقش آفرينى خوب داشته و در بِه سامانى امور, كارساز بوده است. بر سازمانِ اداره كننده جامعه, اصولى برابر سيره و سيرت نبوى و آموزه هاى اسلامى حاكم بوده و سازوار با زمان, كار مردم را سامان مى داده و به بست و گشادِ كارها مى پرداخته است. كم كم, از اين اوج به فرود آمد و در ساختار ادارى, ناهنجاريهايى پديدار شد. براى اين پديده, علتهاى گوناگونى مى توان ارائه داد كه مجال پرداختن به همه آنها نيست; امّا آنچه كه شايد بشود به عنوان مهم ترين عامل از آن ياد كرد, كم رنگ شدن ارزشهاى دينى است, كه خود پيامدهاى ناگوارى داشت.كم رنگ شدن ارزشها, بين كارگزاران, كه گردانندگان سازمانهاى ادارى بودند, و سيره و سيرت پيامبر, درّه اى ژرف پديد آورد. روشن است وقتى روشنايى از آسمان زندگى رخت بربندد, سياهى و تباهى, جاى آن را مى گيرد كه در روزگار مورد بحث چنين شد و سازمان ادارى كه محور زندگى اجتماعى و در حقيقت گرداننده آن بود, دچار آفت شد.فساد و رشوه و دستبرد به بيت المال و اندوخته گرى كارگزاران, چنان دامن گسترد كه خليفه دوم, ناگزير شد چندين بار دارايى و اندوخته هاى كارگزاران خود را مصادره كند. فساد ادارى در زمان خليفه سوم, به گونه اى دامن گسترد كه مردم را به ستوه آورد و شورشى بزرگ دامن گير جامعه اسلامى شد و خليفه در اين غوغا از پاى درآمد. امام على(ع) در چنين برهه اى زمام خلافت را به دست گرفت. در برابر او, كوهى از مشكلات وجود داشت: سازمان ادارى از هم گسيخته, ناشايسته سالارى, رشوه, برترى دادنهاى ناروا, اختلاس, بيت المال را از آن خود دانستن و…در اين مقال, برآنيم زمينه فساد ادارى را در دوران خليفه سوم, يك به يك, برشمريم و بايستگى اصلاح ادارى را روشن سازيم, آن گاه به روش و شيوه امام على(ع) در اصلاح ناهنجاريها و نابسامانيهاى ادارى بپردازيم و اصولى را كه حضرت براى سالم سازى سازمان ادارى, از آنها بهره گرفت و آنها را حاكم كرد, در كانون توجه قرار دهيم كه براى امروز ما, بى گمان, مفيد و كارساز خواهد بود. اكنون از واژه شناسى مى آغازيم: اصلاح از واژه مخالف خود, بهتر شناخته مى شود. فساد, ضداصلاح است. مبارزه با فساد, زدودن زنگار فساد از هر چيزى و در افتادن با آفت, اصلاح است. اصلاح, يعنى به هنجار آوردن نابهنجاريها و به سامان آوردن نابسامانيها و برچيدن بساط فساد. در معناى اصلاح گفته اند: (صلاح, حالتى است استوار و سودمند. مخالف و ناساز با آن, فساد است; خارج شدن از حالت استوارى و سودمندى.)1 بنابراين, در صلاح, دو نكته نهفته است: 1. استوارى و درستى كار. 2. سودمند و مفيد بودن آن. در برابر صلاح, فساد است كه در معناى آن گفته اند: (فساد, خارج شدن چيزى از اعتدال است, كم, يا زياد.)2 و شمارى گفته اند: (فساد, گرفتن مال است, به ستم و به ناحق.)3 اداره: واژه اداره در فرهنگ سياسى, پيشينه درازى ندارد و از (ادارالشىء) ريشه مى گيرد; يعنى چيزى را دست به دست كردن.4 اين از اين باب است كه در اداره ها, كارها و پرونده ها در گردش است و هر بخش از كار را, بخشى از اداره انجام مى دهد.5 اداره در لغت, به معناى كارگردانى, تنظيم كردن, ولايت راندن, اداره كردن, راه بردن شغلى و … آمده است. اداره در اصطلاح امروز: الف. سازمانى: مجموعه اى از سازمانها كه با دخالت دولت در زندگى روزانه مردم و زير نظر قدرتهاى سياسى كشور عمل مى كنند. اين قدرتها, دربرگيرنده قدرتهاى مركزى, مانند:رهبر, رئيس جمهور, جانشينان وى, وزيران, استانداران, وابستگان سياسى و مشاوران رسمى آنان و قدرتهاى نامتمركز اجتماعى, مانند سازمانهاى عمومى. ب. معناى شغلى: اداره ومديريت, تلاشى است از سوى نامبردگان ياد شده و سبب مى شود, اداره به معناى نخست, به كسان پيوستگى يابد و آنان را از خدمت رسانى كه سازمانهاى عمومى عهده دار آن هستند, بهره مند سازد و در صورت سرپيچى از آيين نامه و قانون, بر كنارمى شود و دستور آن از سوى يكى از هيأتهاى ادارى, صادر مى شود.6 در صدر اسلام, سازمانهاى ادارى به معناى نخست زياد نبوده است و در آن زمان, مديريت جامعه, به عهده كارگزاران بوده كه از سوى خليفه, گمارده مى شده اند. نافرمانى و سرپيچى از قانون, در آنان و پيرامونيان آنان, بروز داشته است. فساد ادارى: استفاده نارواى شخصى و گروهى, از جايگاه اجتماعى است. كارگزارانى كه به تنهايى و با همدستان و همپيالگان, دست به فساد مى آلايند, فساد ادارى را دامن مى زنند و سبب ناهنجارى در اداره جامعه مى شوند كه از جمله نمونه ها و مصداقهاى اين فسادكاريها , در بُعد اجتماعى, عبارتند از: رشوه خوارى, پايمال, يا ناديده انگارى حق مردم, به كارگمارى ناشايستگان, كوتاه كردن دست نيروهاى توان مند از كارها و…. دربُعد سياسى: گماردن كارگزاران و نيروهاى اجرايى, بر اساس گرايشهاى حزبى و جناحى, پشتيبانى از خطاكاران سياسى, كارمندان خطاكار طرفدار خود و….در بُعد اقتصادى: اختلاس, فروش منابع طبيعى, كارخانه ها و…با ثَمَنْ بَخْس به نزديكان خود, رانت خوارى و فروش اطلاعات و در اختيار گروهها و كسان خاص گذاشتن آنها, واگذاردن پروژه ها, به پيمانكارانِ ناشايسته و غير كاردان و ناتوان, امّا هم گروه و هم باند و نزديك به خود و… از همه آنها ويران گرتر, همكارى با باندهاى قاچاق و پخش كنندگان مواد مخدر است.7 اين كه چرا سازمان ادارى جامعه اى ممكن است دچار چنين فساد و ناهنجارى بشود و كارگزاران, به اين فسادها و تباهيها روى آورند, نياز به كالبد شكافى دقيق و بحثهاى همه سويه دارد كه مجال پرداختن به همه زواياى بحث نيست. امّا آنچه مى تواند به بخشى از اين پرسش پاسخ دهد, اين نكته هاست: 1. ناتوانى نيروهاى ادارى. 2. ناكارآمدى ساختار ادارى. 3. برآورده نشدن نيازهاى كارمندان. 4. بى تقوايى و بى ايمانى كارگزاران. 5. دنيا گرايى و ثروت اندوزى و زياده خواهى كارگزاران. و… زمينه هاى اصلاح ادارى در زمان امام على(ع) در هر زمان و دورانى, جامعه نياز به سازمان ادارى ويژه اى دارد كه امور راسامان دهد. از اين روى, اسلام, روى سازمان ادارى ويژه,انگشت نگذارده و تاكيد نورزيده است. بلكه روى اصول تاكيد دارد. اين اصول, بايد در تمامى زواياى سازمان ادارى جامعه مورد نظر آن, حاكم باشد. در زمان خليفگان چهارگانه نخست, استانداران, قاضيان, خراج گزاران و مسؤولان مالى, از سوى خليفه گمارده مى شدند, در مركز و يا در ديگر شهرها, به كار مى پرداختند. و بركنارى آنان هم به دست خليفه بود و خليفه در گماردن و بركنار كردن, اختيار تام داشت وهيچ كس نمى توانست او را به كارى وادارد, يا از كارى باز دارد. خليفه جديد, حق بر كنار كردن گمارده شدگان از سوى خليفه پيشين را از پُستها , يا ماندگار ساختن آنان را در پُستها, داشت.پس از مرگ ابوبكر, عمر, جانشين وى, ابوعبيده را به فرماندهى سپاه اسلام, كه عليه روم مى جنگيد, برگمارد و خالدبن وليد را بر كنار كرد. ابوعبيده, با حضور در بين سپاه, خبر مرگ خليفه و گمارده شدن خود را از سوى خليفه به فرماندهى سپاه اسلام, اعلام كرد.8 اين روش, در دوران عثمان و امام على(ع) نيز ادامه داشت. در زمان امام على(ع), به خاطر اين كه در زمان خليفه پيشين, بسيارى از كارگزاران حكومتى, در باتلاق فساد فرو افتاده بودند و كارها از جاده اعتدال خارج شده بود, امام به گونه گسترده, دست به بركنارى كارگزاران زد و به مصلحت انديشيهاى خلاف ترازها و معيارهاى اسلامى, گوش فرا نداد و تمام نيروهاى دارى فاسد و خائن را از كار بركنار كرد و صالحان و شايستگان را بر جاى گذاشت.9 در هر حال, بسيارى از ناهنجاريها بود كه امام با آنها از آغازين روزهاى حكومت, رودررو بود. برتريهاى ناروا, بيت المال تاراج شده و تاراج گران حاكم, بخششهاى بى شمار و…10 مردمى كه عليه اين نابسامانيها شوريده بودند و يا طعم تلخ تبعيد و شكنجه را چشيده بودند و… اكنون از على(ع) انتظارهايى داشتند.اين, افزون بر آن انگيزه قوى و ژرفى كه خود حضرت درباره اصلاح امور داشت.حضرت از تاراج بيت المال, از برترى دادن ناشايستگان بر ديگران و گماردن آنان بر پُستهاى كليدى و تبعيد و شكنجه مخالفان اين رويه نادرست, مانند عبدالله بن مسعود, عمار ياسر, ابوذر غفارى و زيدبن ارقم,11 به خوبى خبر داشت و اين زخم كهنه و آزار دهنده را بر چهره نظام اسلامى مى ديد; از اين روى, از آغازين روزها, آهنگ زير و زبَر كردن ساختار ادارى را در دستور كار قرار داد كه اكنون براى روشن تر شدن موضوع, به چند نمونه از خلاف كاريها و ناهنجاريهاى ادارى, كه سبب شد حضرت پيش از هر حركتى, به اصلاح ساختار ادارى بپردازد, اشاره مى كنيم: 1. استفاده هاى ناروا از بيت المال: بذل و بخشش و استفاده هاى ناروا از بيت المال و بى قاعدگى و بى قانونى در برداشت از بيت المال, در دوران خليفه پيشين, كم و بيش, به صورت فرهنگ درآمده بود. هيچ قانون و تراز و قاعده اى از دستبرد و غارت بيت المال, باز نمى داشت.در اين دوره, اشعث بن قيس, كارگزار آذربايجان, هر ساله صدهزار درهم از خليفه به عنوان هديه دريافت مى كرد.12 از اين روى, حضرت پس از به دست گيرى خلافت, پيش از بركناركردن اشعث, در نامه اى تهديدآميز به وى, اعلام كرد: كارگزار حكومت بودن, طعمه نيست, بلكه امانتى است بر عهده تو.13 كارگزاران حكومت, از اين كه در هرگونه استفاده از بيت المال, آزاد بودند و دست شان باز, خوشحالى مى كردند. ابن ابى الحديد مى نويسد: (سعيدبن عاص, فرمانرواى كوفه, در مجلسى كه سران و اشراف كوفه در آن گرد آمده بودند, گفت: عراق بوستان اختصاصى قريش و بنى اميه است.مالك اشتر نخعى, از اين سخن برآشفت و گفت: تو مى پندارى, سرزمين عراق كه خداوند آن را با شمشيرهاى ماگشوده و بر مسلمانان ارزانى فرموده است, بوستان اختصاصى براى تو و خويشاوندان توست. سالار نگهبانان سعيد, به اشتر گفت: تو سخن امير را رد مى كنى؟ به اشتر درشتى كرد و گستاخانه با وى سخن گفت. اشتر, به كسان قبيله نخع و اشراف نگريست و گفت: مگر نمى شنويد. آنان, در حضور سعيد برجستند و سالار نگهبانان وى را با زور و تندى به زمين افكندند و پايش را گرفتند و از مجلس بيرون كشاندند.اينان در مجلسهاى خود, در ابتدا عليه سعيد و كم كم عليه عثمان زبان به خرده گيرى گشودند و مردم بر گرد آنان جمع شدند و كارشان بالا گرفت. سعيد, به دستور خليفه اين گروه را به شام تبعيد كرد. در آن جا, عليه معاويه به تكاپو پرداختند و مناظره ها و گفت و گوهاى تندى بين آنان و معاويه رخ داد.معاويه وقتى چنين ديد, به خليفه نامه نوشت و اين گروه را براى حوزه و قلمرو فرمانروايى خود, زيان آور خواند و از خليفه خواست, تا با بيرون راندن آنان از شام موافقت كند. خليفه پيشنهاد معاويه را پذيرفت و آنان به منطقه ديگرى تبعيد شدند.)14 ييعلى بن منيه, كارگزار ديگر خليفه در منطقه جَنَد, دست به غارت بيت المال زد و با ششصدهزار درهم و ششصد شتر, به مكه وارد شد. وقتى ديد مخالفان, پرچم خونخواهى عثمان را عليه على(ع) برافراشتند, اعلام كرد: (هركس به قصد خونخواهى عثمان بيرون رود, فراهم ساختن وسائل او با من است.) واقدى, از سالم بن عبداللّه, از جدش, روايت مى كند كه گفته است: (من خودم يعلى بن منيه را ديدم كه كيسه اى همراه داشت و در آن, ده هزار دينار بود و مى گفت: اين گزيده دارايى من است و با آن, به هركس كه به خونخواهى عثمان برخيزد, كمك مى كنم. و شروع به بخشيدن آن بخش از دارايى خود, به مردم كرد و چهارصدشتر خريد و آنها را در منطقه بطحا, خواباند و مردان را بر آنها سوار مى كرد و اعزام مى داشت.)15 عبداللّه بن ابى ربيعه, كارگزار ديگر خليفه در ولايت يمن بود. وى نيز, با دستبرد به بيت المال, ثروت انبوهى انباشت و با خود به مكه آورد. وقتى ديد عايشه مردم را به خونخواهى عثمان فرا مى خواند, به يارى وى برخاست. عبداللّه سائب مى گويد: (عبداللّه بن ابى ربيعه را روى تختى در مسجد الحرام ديدم كه مردم را به خونخواهى عثمان برمى انگيخت و هركس كه مى آمد, وسائل حركت او را فراهم مى ساخت.)16 چون خبر يعلى بن منيه و عبداللّه بن ابى ربيعه, به امام(ع) رسيد, فرمود: (به خدا سوگند! اگر به آن دو دست يابم, آنچه گرد آورده اند, باز پس گيرم و در راه خدا به مصرف رسانم.) سپس فرمود: (به من خبر رسيده: يعلى, ده هزار دينار براى جنگ با من پرداخته است. از كجا ده هزار دينار داشته است؟ از بيت المال يمن, به ناروا برداشته و آورده كه اگر او را بيابم, نسبت به آنچه اقرار كرده است, او را بازخواست كنم.)17 على(ع) پس از رسيدن به خلافت, بر اين سيره و سيرت بود كه هرگاه به مالى غارت شده از بيت المال, دسترسى مى يافت, بى درنگ به بيت المال, باز پس مى گرداند. از جمله با دارايى خليفه پيش از خود, چنين كرد.18 2. گماردن خويشاوندان ناشايست, بر پُستها: خويشاوند سالارى, از جمله آفتهايى است كه نظام ادارى را به باتلاق فساد و تباهى فرو مى برد و از هم فرو مى پوشاند.هرگاه نظام ادارى به اين آفت گرفتار آيد, بى گمان بر مردم ستم بسيار خواهد رفت; زيرا نزديكان و خويشان حاكم, خود را از هرگونه بازخواستى به دور مى دانند و اين گونه وانمود مى كنند كه صداى هيچ اعتراضى به جايى نمى رسد, بلكه گرفتاريهايى را براى خرده گيران پديد خواهند آورد. حال اگر افزون بر اين نگرشى كه خود نزديكان حاكم دارند و بر مردم برابر همين پندار جفا روا مى دارند, حاكم از آنان پشتيبانى كند و بر خرده گيران روى خوش نشان ندهد و آنان را از خود براند, روشن است كه چه فاجعه بزرگى رخ خواهد داد و بر مردم چه ستمها خواهد رفت. خليفه پيش از امام, چنين شيوه اى را پيشه خويش ساخته بود. خويشان دور و نزديك خود را بدون اين كه از شايستگيهاى لازم برخوردار باشند, بر پُستهاى كليدى گمارده بود: وليدبن عقبه, برادر مادرى خليفه, به ولايت كوفه گمارده شد.19 عبداللّه بن سعد, همو كه آيات قرآن را اشتباه مى نگاشت و پيامبر(ص) به خاطر اين خباثت, خون او را هدر اعلام كرده بود, والى مصر شد و پس از فتح آفريقا, يك پنجم غنيمتهاى جنگ نخست را خليفه بدو بخشيد.20 عبداللّه بن عامر, پسر دايى خليفه, كه بيش از بيست و پنج سال, سن نداشت, به فرمانروايى بصره گمارده شد و دست به غارت بيت المال يازيد و بخشى از آن را در يارى به ناكثان به كار گرفت.21 حكم بن عاص,تبعيدى رسول خدا, به مدينه بازگردانده شد و فرزندان وى, كه داماد خليفه نيز بودند, به پُست مشاورت خليفه گمارده شدند. به حارث بن حكم, از سوى خليفه سيصدهزار درهم بخشيده شد. افزون بر اين, شترهاى زكات و زمينى را كه پيامبر(ص) وقف مسلمانان كرده بود, به وى بخشيد. به مروان, يك بار صدهزار درهم بخشيد, افزون بر اين, دست او را در بسيارى از كارها باز گذاشته بود.22 امام(ع) پس از اين كه روى كار آمد, در نخستين گام اصلاحى خود, به بركنارى و زدودن اين زالوها پرداخت و به خويشاوند سالارى پايان داد و شايسته سالارى را باب كرد.ناشايستگان را بر كار گماردن و كارها را به آنان سپردن, همان رياست طلبى است و مورد نكوهش اسلام. امام صادق(ع) در پاسخ كسى كه مى پنداشت رياست طلبى, به معناى رياست خواهى قلبى است و در نتيجه, بسيارى به آن آلوده اند, فرمود: (ليس حيث تذهب اليه. انّما ذلك أن تنصب رجلاً دون الحجّة فتصدّقه فى كلّ ما قال و تدعو الناس الى قوله.)23 آن گونه كه تو مى انديشى نيست. رياست خواهى, يعنى گماردن فرد ناشايسته, بدون دليل و برهان, بر پُستى و تصديق آنچه كه مى گويد و فراخواندن مردم به شنيدن سخن او. 3. آزادى بى قيد و شرط كارگزاران: بررسى كار كارگزاران, دقت و درنگ در كاركرد و زير نظر داشتن رفتار عمومى و شخصى آنان, جلو بسيارى از فسادها, ناهنجاريها و برترى داشتن شمارى بر شمار ديگر را مى گيرد و نمى گذارد, زمام امور از دست در رود و ناهنجارى و فساد, دامن گسترد. اين برنامه, بايد در تمام زواياى جامعه رخ بنمايد و پياده شود, هم حاكم بايد در كار كارگزاران گمارده شده از سوى خود, دقيق و همه سويه بنگرد و هم كارگزاران, در كار نيروهايى كه فرمان آنان را مى برند و زير مجموعه آنان به شمار مى آيند. رهبر معظم انقلاب, براى نظارت بر كار كارگزاران, كارمندان و… جايگاه ويژه باور دارد و در باب اهميت نظارت مدير بر كار كارمندان مى گويد: (يك مدير خوب, كسى است كه اگر وقت خودش را تقسيم كند, نيمى از آن را در امر نظارت و بقيه را در امور ديگر صرف كند.)24 از جمله كاستيهايى كه حكومت حاكمِ پيش از امام(ع) داشت, آزادى كارگزاران و نبود نظارت بر كار آنان بود. كارگزاران اين دوره,با همه پَستيها و پيشينه هاى بد, آزادِ آزاد و چيره بر مال و جان مسلمانان و اموال عمومى بودند; از اين روى, به زودى فساد دامن گير جامعه شد و بسيارى را به خاك مذلت نشاند, سنتهاى جاهلى زنده شد, كارهاى ناشايست, رايج گرديد, حقوق افراد به هيچ انگاشته شد و…. وليدبن عقبه, حاكم كوفه, به خاطر ميگسارى, نماز صبح را چهارركعت گزارد و در پاسخ مردم كه گفتند: چرا نماز صبح را چهار ركعت گزاردى؟ گفت: اگر مى خواهيد, بيش تر بخوانم! وقتى از عياشيها, ميگساريها و نماز اين گونه وى, به خليفه خبر رسيد و بزه وى ثابت شد و قرار شد بر وى حدّ جارى گردد, كسى حاضر نبود اجراى حدّ كند; زيرا همگان, از فرجام كار در هراس بودند. تا اين كه با تلاش امام و به دستور آن بزرگوار, عبداللّه بن جعفر, بر وى حدّ جارى ساخت.25 اين فسادِ عملى را كه از آزاد بودن كارگزاران و پاسخ گو نبودن آنان و نبود چشمان تيزنگرى كه رفتار و كردار آنان را بنگرد و به خليفه گزارش دهند, سرچشمه مى گرفت, مى توان از گفت وگوهايى كه بين امام و خليفه در گاهِ حضور انقلابيان وناخرسندان از رفتار خليفه و كارگزاران وى در مدينه و محاصره خانه وى رخ داده, به خوبى فهميد. امام, در يكى از اين گفت وگوها, به نمايندگى از انقلابيان و ناخرسندان به خليفه گفت: (…خداى را خداى را درباره خودت; زيرا نه از كورى است كه تورا بينا مى سازم. و نه از خواب نادانى است كه تو را برمى انگيزانم. راه, روشن و هموار است و نمودارهاى دين پايدارند. اى عثمان, بدان كه برترين بندگان خدا, رهبرى دادگر است كه او را به راه راست, رهنمون گردند و او راه يابد و شيوه درستى را بر پاى دارد و كار ناشايست رها شده اى را بميراند. به خدا كه همه اينها روشن و آشكار است. شيوه هاى پيامبر(ص) زنده است و آن را نشانه هاست. كارهاى ناشايست نيز, نمايان است ونمودارهاى خود را دارد. بدترين مردمان در نزد خدا, رهبرى بيدادگر است كه گمراه گردد و گمراه گرداند و شيوه درستى را بميراند و كار ناشايست رها شده اى را زنده سازد. من تورا از فروگرفتنها و خشم و كينه كشيدنهاى خدا بيم همى دهم كه شكنجه او, بسى دردناك است. به تو هشدار مى دهم كه آن رهبر براى دين مردم باشى كه تو را بكشند و تا روز رستاخيز كشت و كشتار در ميان ايشان پايدار گردد و كارهايشان از ايشان پوشيده بماند و پيروانى كور از كار درآيند كه از گزند چيره شدن كژى و كاستى, به راستى و درستى, ره نيابند و در تاريكى, سرگشته بر گرد خود چرخند و آسيمه سر, با يكديگر, گلاويز گردند.عثمان گفت: به خدا سوگند! مى دانم كه اين مردم نيز, همين را مى گويند كه تو مى گويى.به خدا اگر به جاى من بودى, من, به درشتى با تو سخن نمى گفتم و تو را به خود وا نمى گذاشتم و اين را بر تو كاستى نمى گرفتم و بهانه زشتى نمى شمردم كه پيوند خويشاوندى را استوار بدارى و رخنه اى را ببندى و پايمال شده اى را پناه دهى و كسانى مانند آن كسان را بر سر كار آورى كه عمر بر سر كار آورد. اى على! تو را به خدا سوگند مى دهم, آيا مى دانى كه مغيرة بن شعبه در اين جا نيست؟ على گفت: آرى. عثمان گفت: مى دانى كه عمر او را به فرمانروايى برگماشت: على گفت: آرى عثمان گفت: پس چرا اين را مايه كاستى من مى شمارى كه عبداللّه بن عامر را به انگيزه خويشاوندى و بستگى بر خود, به فرماندارى رساندم؟ على گفت: اگر گزارش به گوش عمرمى رسيد كه يكى از كارگزارانش, به كژراهه گام نهاده است, گونه او را با پاى بر خاك مى سود و آن گاه او را به دشوارترين گونه, كيفر مى كرد. ولى تو چنين نمى كنى, سستى پيشه كردى و در برابر كسان و بستگان و خويشاوندانت, زبونى و نرمى نشان دادى. عثمان گفت: اينان, خويشاوندان تو نيز هستند. على گفت: آرى, ولى خوبى در بهره ورى از كسان جز ايشان است, گرچه اينان, پيوند نزديك ترى با من داشته باشند. عثمان گفت: آيا مى دانى كه عمرمعاويه را بر سر كار آورد؟ من نيز همو را بر سر كار آوردم. على گفت: تو را به خدا سوگند مى دهم, آيا نمى دانى كه معاويه, بيش از يَرْفَأ (برده عمر) از عمر مى ترسيد. عثمان گفت: آرى. على گفت: ولى معاويه, بى پرسش از تو, كارها را خودكامانه مى چرخاند و مى گويد كه اين فرموده عثمان است. تو اين را مى دانى و بر او پرخاش نمى گيرى.)26 4. پيرامونيان تبهكار: در پيرامون و دستگاه خليفه و در مركز خلافت و در عالى ترين جاى برنامه ريزى و تصميم گيرى, ناشايستگان راه يافته بودند و گستاخانه و بى پروا عمل مى كردند و از خلافكارى, دغلكارى, ترفند و حيله, دروغ پراكنى و شايعه گسترى و هر حركت ناهنجار و اهريمنانه ديگر, ابايى نداشتند. به جاى خليفه مسلمانان, دستور صادر مى كردند و به جاى خليفه حكم مى دادند 27 و به جاى خليفه تصميم مى گرفتند. از جمله در هنگام حركت و خيزش مردم عليه خليفه و اعتراض خشماگين عليه رفتار خليفه و پيرامونيان وى, چندين بار,امام بين شورشيان و عثمان ميانجى گرى كرد و عثمان قولهايى و وعده هايى داد وامام ضمانت داد آن وعده ها عملى شود; از اين روى آشوب و غوغا فرو خوابيد, امّا چون بارايزنان و مشاوران تبهكارخود به مشاوره مى نشست رأى او را برمى گرداندند و از عمل به وعده اى كه داده بود, سرباز مى زد. تا اين كه على(ع) در بين مردم فرياد زد: (اى بندگان خدا, اى مسلمانان به دادم رسيد. اگر در خانه ام بنشينم, گويد: من و خويشاوندى و حق مرا فرو هشتى. اگر سخن گويم و در او آنچه بايسته است انجام دهد, مروان فراز آيد و او را به بازى مى گيرد و او جانورى دست آموز براى وى گردد كه او را به هر جا بخواهد براند و اين همه, پس از زندگى دراز و همراهى با پيامبر(ص) است.) امام, پس از سخن با مردم, به نزد عثمان مى آيد و به وى مى گويد: (آيا از مروان دست برنداشتى؟ و او از تو دست برنداشت چندان كه تو را از دينت برگرداند و از فرزانگى ات, به كژ راهه كشاند و مانند شترى باركش كرد كه هر جا خواهدت, بكشاند؟ به خدا كه مروان نه در دين خودانديشه اى دارد, نه به خود مى انديشد. به خدا سوگند, او را چنان مى بينم كه تو را به آبشخور برد و هيچ گاه باز نگرداند. پس از اين, ديگر من به نزد تو باز نخواهم گشت. شرف خود را پايمال كردى و آنان بر سراسر هستى تو چيره شدند.) ابن اثير مى افزايد: (چون على بيرون رفت, زنش نايله, دختر فرافصه, به درون آمد و گفت:من گفتار على را با تو شنيدم, ديگر او به نزد تو باز نخواهد گشت و تو دست افزار مروانى كه به هرجا بخواهدت, مى كشاند.عثمان گفت: چه كنم؟ زن گفت: از خدا بترس و از شيوه دو دوستت ابوبكر و عمر, پيروى كن كه اگر فرمانبر مروان گردى, تو را بكشد. مروان را در نزد مردم, نه ارزشى است, نه هراسى و نه مهرى. مردم, از گزند او از گرد تو پراكنده شده اند.)28 در نتيجه, نظام ادارى فاسد, كارگزاران بدپيشينه و ناشايسته و غارتگر بيت المال و پيرامونيان تبهكار, كار را به جايى رساندند كه خليفه پس از چهل روز محاصره, به قتل رسيد. راههاى اصلاح ادارى, در سيره امام(ع) با توجه به آنچه درباره دوره عثمان گفته آمد, روشن شد كه امام(ع) پس از به دست گرفتن زمام امور, براى اصلاح ساختار و بنياد اداره جامعه, با چه دشواريها و گرفتاريهايى روبه روست. او مى بايست در گام نخست, تمام كارگزارانى را كه بدپيشينه بودند و يا رفتار ناهنجارى از آنان سرزده و يا با هدفها و آرمانهاى امام, هماهنگى و همراهى ندارند, از كار بر كنار كند و شايستگان را بر كار بگمارد. كارى بسيار سخت و طاقت فرسا. با اين همه, دست به كار شد و دو راه را براى اين مهم در پيش گرفت: راهى كوتاه مدت و راهى دراز مدت.در كوتاه مدت, نيروهاى ناشايست را بر كنار كرد و شايستگان را بر كار گمارد و براى دراز مدت, طرح نو براى ساختار ادارى, پى افكند. راه كوتاه مدت امام, با حركتى دقيق و مطالعه شده, مردم را از دست كارگزاران اموى رهايى بخشيد. از اين ميان, حذيفة بن يمان, در مداين و حبيب بن منتجب در يمن, از سوى آن حضرت, اجازه يافتند كه بر سر كار خود بمانند.29 رويه چنين بود كه هرگاه امام كارگزارى را به شهر و سرزمينى گسيل مى داشت, اين, به معناى بر كنارى كارگزار پيشين بود. با همين روش, كارگزاران خود را به كوفه و شام گسيل داشت; امّا آن دو شهر از پذيرش كارگزار جديد سرباز زدند.مالك اشتر, از امام خواست, ابوموسى را اجازه فرمايد كه در مقام خود بماند. امام پيشنهاد وى را پذيرفت;30 امّا پس از نافرمانى درگاه جنگ جمل, وى را بركنار كرد و فرمود: (به خدا سوگند, او در نزد من مورد اطمينان و دلسوز نبود. كسانى كه پيش از من بودند, بر دوستى او چيره شده بودند و او را ولايت دادند. من, بر آن بودم او را بر كنار كنم. اشتر از من خواست او را در پُست خود باقى بگذارم, كه با كراهت چنين كردم و او را در پُست خود باقى گذاشتم, كه سپسها بركنارش كنم.)31 امام, دو شيوه را در بركناركردن كارگزاران به كار گرفت: 1. شمارى را با گسيل داشتن كارگزاران جديد, از كار بر كنار مى كرد, همان گونه كه درباره ابوموسى و معاويه رفتار كرد كه ابوموسى به درخواست مالك اشتر دگر بار بر كار گمارده شد; امّا معاويه, پس از نپذيرفتن كارگزار فرستاده شده از سوى امام, پاسخ روشنى نداد. 2. شمارى را كه اميد به اصلاح آنان داشت, نامه اى به آنان مى نگاشت و مى خواست كه ازمردم براى وى بيعت بگيرند و پس از آن به سوى مركز حركت كنند. اين بدان معنى بود كه كارگزار از مقام پيشين خود بركنار شده و به زودى در مقام پُستى ديگر گمارده خواهد شد. امام, با اين روش, درجه فرمانبرى كارگزار را مى آزمود كه اگر از اين آزمون, سربلند بيرون مى آمد, در جاهاى ديگر و در مقام و پستى ديگر از او استفاده مى كرد, آن گونه كه درباره اشعث بن قيس, كارگزار آذربايجان, جرير بن عبداللّه بجلى, كارگزار همدان, رفتار كرد. امام, با اين روش نشان داد كه كارها را برابر انديشه و خرد ومصالح امت اسلامى و احترام به انسانهاى خدمتگزار و پاس جايگاه كسان, سامان مى دهد و هيچ گاه از هيجانهاى زودگذر جوّ و فضاى احساسى اثرنمى پذيرد.او, حتى با معاويه, برخورد بسيار شكوهمند و برابر انديشه وخرد داشت. معاويه, با همه پَستيهايى كه داشت, امام در برخورد با او, از روشهاى دقيق, ترازمند و عادلانه استفاده كرد و از مرز عدالت, گامى فراتر نرفت.امام, با معاويه برابر شيوه دوم, بدين گونه رفتار كرد: الف. به وى نامه نگاشت از مردم شام براى وى بيعت بگيرد وبه همراه شمارى از بزرگان آن ديار به مدينه بيايد. (فبايع من قبلك و اقبل اِلَيَّ فى وَفدٍ من اصحابك.)32 پس , از آنان كه نزد تو به سر مى برند, بيعت گير و با گروهى از ياران خود, نزد من بيا. معاويه, از امام فرمان نبرد و از مردم شام بيعت نگرفت و در پاسخ نامه امام, كارشكنى كرد. نامه در صفر سال 36, به امام نوشت و سفيرى در ربيع الاول همان سال به مدينه گسيل داشت و سفير او, نامه وى را كه به گونه طومارى بود و در آن تنها نوشته شده بود: از معاويه به على, در شهر مى گرداند و خونخواهى عثمان را مطرح مى كرد.33 اين بدان معنى بودكه معاويه امام را به رسميت نمى شناسد و خواهان خون عثمان است! ب. امام بزرگوارانه از كنار رفتار ناشايست معاويه گذشت و پس از جنگ جمل, جريربن عبداللّه را به شام گسيل داشت, تا از معاويه بيعت بگيرد. معاويه, به جرير, پاسخ روشنى نداد. امروز و فردا كرد و مدتى وى را در شام نگه داشت و پس از آن كه به پشتيبانى افراد صاحب نفوذ, اطمينان پيدا كرد, اعلام كرد: ما آماده جنگ هستيم.34 روش برگماردن كارگزاران امام, در برگماردن كارگزاران, روش ويژه اى داشت. به گونه شفاهى, نكته هايى را كه او بايد فرا راه قرار دهد, گوشزد مى كرد و به گونه نوشتارى, عهد حكومت وى را مى نگاشت و در آن, از بايد و نبايدها, از چگونگى رفتار با مردم و چگونگى اداره جامعه و… سخن مى گفت و حدود اختيارهاى وى را روشن مى كرد.همان گونه كه در هنگام گماردن حذيفة بن يمان به ولايت مدائن, 35 قيس بن سعد به ولايت مصر36 و مالك اشتر, 37 مى بينيم. امام, تلاش مى كرد از گماردن خويشاوندان خود بر پُستهاى حساس پرهيز كند. امّا اگر موردى ناگزير بود, چون همتاى او را براى آن پُست نمى يافت و شايستگيهايى در او سراغ داشت كه در ديگران نمى ديد, مردم را به خوبى و روشنى مى آگاهاند كه در گماردن او, شايستگى نقش داشته, نه خويشاوندى, و فرمانبردارى از او, تا وقتى است كه در مسير حق گام برمى دارد. امام, پس از جنگ جمل ابن عباس را به فرمانروايى بصره گمارد و به مردم بصره گفت: (هان اى مردم بصره! اينك عبداللّه بن عباس به جاى خود, بر شما گماردم. سخن او بشنويد و فرمانش بريد. فرمانبردار او باشيد, تا زمانى كه فرمان خدا و رسول را مى برد. هرگاه در بين بدعتى پديد آورد ويا از راه حق, به كژراهه رفت, بدانيد كه من او را از حكومت, بركنار مى كنم. اما اميدوارم او را مردى پاك و پاكيزه و پارسا بيابم. من او را بر شما نگماردم, جز اين كه درباره اش چنين گمان دارم.)38 در روش زمامدارى امام, كه بر مدار عدل مى چرخيد, معيار و تراز و قاعده, شايستگى كسان بود, نه خويشاونديها, دوستيها و… كارگزاران, تا وقتى عزيز بودند و بر سر قدرت, كه حق را پاس دارند و مردم را با رفتار عادلانه خود خرسند.اين معيار و پاى بندى شديد و حاكم مسلمانان على(ع) به آن, دگرگونى ژرفى در همه زواياى اداره جامعه آفريد و سبب شد جامعه به سوى عدالت اجتماعى حركت با شكوه خويش را بياغازد. راه دراز مدت از كار بركنار كردن كارگزاران ناشايست و گماردن كارگزاران شايسته,نخستين گام اصلاح ادارى است. گام بعدى كه ناگزير بايد برداشته شود و گرنه, چه بسا بر كنار كردنها و گماردنها, آن گونه كه بايد و شايد, كارساز نباشد, اصلاح دقيق و برنامه ريزى شده ساختار ادارى و طرح نو در افكندن در ساختار ادارى است. زيرا هر ساختارى اَمدى دارد و زمانى و براى همان زمان و دوره, پاسخ گوست و براى دوره هاى بعد, خير.در اين جا, چند نكته را بايد يادآور شد: 1. كندى كار و فساد ادارى, گاه, برخاسته از سيستم ناكارآمد ادارى است. اگر سيستم غيركارا باشد, هرچند نيروهاى آن كارآمد و متعهد باشند, اداره, رو به فساد و تباهى دارد و كارها آن گونه كه بايد, پيش نمى رود. 2. دگرگونى در ساختار ادارى, هميشه به معناى پديدآوردن اداره نو نيست. بلكه شيوه كار را مى توان در سازمان ادارى به گونه اى دگرگون ساخت كه كارها به نيكوترين وجه, در دوره جديد, پيش روند. 3. اگر از دگرگونى ساختار در دوره امام على(ع) سخن مى گوييم, بدين معنى نيست كه سيستم ادارى كه حضرت پديد آورد, بى كم و كاست, در زمان ما نيز پياده شود. آنچه مهم است اصولى است كه امام هميشه فرا راه داشت: گزينش شايستگان,كنترل, نظارت, به كيفر رساندن كارگزاران گناهكار و… اين اصول اگر از سيستم ادارى امام, برگرفته شود, در هر زمان و مكان درخور پياده شدن هستند. مى توان به خوبى روح آن را بر سيستم ادارى حاكم كرد. 4. براى برقرارى عدالت و برآوردن نيازهاى مردم و گردش كارها به نيكوترين وجه, در هر دوره اى مى بايد سازوار با نيازهاى آن دوره, اداره هاى جديدى را با برنامه و هدفها و وظيفه هاى جديد, بنيان گذارد; همان گونه كه امام على(ع) چنين كرد. اداره هايى را بنيان گذارد كه پيش از دوره ايشان سابقه نداشت. امام, با توجه به اين نكته ها, طرحى نو درافكند و دگرگونى ژرفى را رفته رفته, در ساختار ادارى پديد آورد. براى دستيابى به سيستم ادارى و طرحِ نوى كه امام پى افكند, دو راه در پيش داريم. الف. سخنان. ب. سيره. سخنان: عهدنامه مالك اشتر, تابلوى تمام نماى سازمان و ساختار ادارى حكومتى است كه بنا دارد بر پايه عدل و داد, مردم سالارى دينى, رسيدگى دقيق و برنامه ريزى شده به امور مردم, بست وگشاد كارها, گره گشايى از كارها,و… استوار باشد و ره پويد. در عهدنامه امام به مالك اشتر, شش دسته از كارگزاران نام برده شده است: 1. وزيران و مشاوران. 2. ارتشيان. 3. كارگزاران شهرها. 4. دبيران. 5. قاضيان. 6. گزارش گران ويژه. افزون بر اين وظيفه هايى را بر عهده كارگزاران گذارده كه انجام و اجراى آنها, نياز به نيرو دارد, مانند: گردآورى خراج, هزينه كردن بيت المال, نظارت بر بازار و قيمت گذارى جنسها. در ضمن, به دربان, پاسداران كارگزار و نيروهاى انتظامى, اشاره شده است.39 سيره: با كندوكاو و پژوهش در سيره امام, با چنين ساختار و نيروهايى روبه رو مى شويم: وزيران و مشاوران, ارتشيان, نگهبانان شهر, استانداران و فرمانداران, دبيران, خراج گزاران, كارگزاران زكات و صدقه, خزانه داران, بازرسان, ناظران بازار, دربانان, گزارش گران ويژه; در سرزمين دشمن, در سازمانها و اداره هاى دولت و در ارتش.40 افزون بر اينها, امام براى سامان يابى بهتر كار مردم و گردش كارها به نيكو ترين وجه و مبارزه با بيداد و … دست به كارهايى زد كه طرح نو و حركتى جديد در دگرگونى ساختار ادارى به شمار مى رفت: 1. بنيان گذاردن بيت القصص.اين مركز, ديوان مظالم بود. مردم شكوائيه هاى خود از كارگزاران و يا نياز ومشكل خود را در آن جا مطرح مى كردند و يا مى نوشتند و به آن جامى انداختند. 41 2. ساختن زندان با سقف. بزهكاران, تا پيش از ساختن زندان با سقف, در اذيت بودند و از گزند سرما و گرماى شديد در عذاب, تا اين كه امام, زندان با سقف ساخت و از اذيت و فرار آنان جلوگيرى كرد.42 3. بنيان گذاردن اداره بايگانى اسناد و مدارك.43 اين ساختار ادارى, حكايت از دانش و خرد بالا, آينده نگرى, آشنايى به رمز و رموز كشوردارى و… امام و از همه مهم تر, انديشه آن بزرگ در كار مردم و گره گشايى از كار بسته آنان دارد. وقتى حاكم تمام همّ و توان خود را به كار بندد تا گره از كار بسته مردم بگشايد, ناگزير از همه خردها و تجربه ها استفاده مى كند, تا مردم آسان تر به هدف برسند و كارگزاران, با برنامه و به دور از هرج ومرج, كارها را سامان دهند. از اين ساختار ادارى و نهاد هاى گوناگون برمى آيد, اسلام پايه گذار تمدنى نوين بوده, آن هم در بين قومى كه با تمدن ناآشنا بوده و با حكومت متمركز و داراى فرماندهى يگانه و مركزى, بيگانه. از اين روى, زركلى با شگفتى درباره عهدنامه مالك اشتر مى نويسد: (شگفت آور است كه اين عهدنامه در سال 40 هجرى, يا حدود آن نگاشته شده, در وقتى كه عرب, هيچ گونه پيوستگى و پيوندى با ديگر تمدنها نداشته است. چگونه عقل و هوش عربى, توانا بوده كه معانى را با آراستگى و شيوايى ارائه كرده و امور حكومتى و دولت در جايگاه هاى خود قرار داده, به بهترين گونه كه امروزه در دفترها و قانونها وجود دارد.)44 اصول كلى سياست ادارى امام از سخنان و سيره امام مى توان به اصولى دست يافت. اين اصول, همان گونه كه در بِه سازى و بِه سامانى ادارى حكومت علوى نقش بنيادين را داشته اند, اگر امروز نيز دقيق به كار بسته شوند, در سالم سازى هميشگى ادارى جامعه و نظام كارايى دارند. امام, در اداره كشور, اصولى داشت و اين اصول را هميشه و در همه وقت, به كار مى بست و هيچ گاه از آن اصول دست بر نمى داشت و از اجرا و عمل به آنها سر برنمى تافت و آن اصول, از اين قرارند: 1. شايسته سالارى: امام در كارها, چه بزرگ و چه كوچك, چه حساس و چه غيرحساس, از شايستگان استفاده مى كرد و نسيم شايسته سالارى را در همه زواياى جامعه مى وزاند. امام, به اين اصل بلند, بسيار پاى بندى نشان مى داد. و حكومت او كه ممتاز شد و چشم جهانيان را خيره كرد, بر همين شالوده استوار بود; يعنى شايسته سالارى, يكى از مهم ترين اركان آن را تشكيل مى داد. حال اينان چه ويژگيهايى داشتند كه شايستگى يافتند درحكومت علوى بر سرير فرمانروايى قرار گيرند؟ اين را مى شود ازلابه لاى سخنان امام و مطالعه سيره آن بزرگوار, به درستى و روشنى فهميد. با درنگ در سخنان و سيره,به دست مى آيد كه عهده گيرندگان پُستهاى حكومتى, چه ويژگيهايى بايد داشته باشند و با كدام يك از صفتهاى پسنديده, آراسته, تا زمينه اصلاح نهادها و اداره هاى حكومتى فراهم آيد, بيت المال از دستبرد خيانت پيشگان به دور ماند, حق افراد پايمال نگردد, مردم از امنيت مالى, جانى, حيثيتى و… برخوردار باشند و كرامت و عزت و شرف آنان از هرگزندى مصون ماند, به حلّ گرفتاريها و دشواريهاى خود, اميد داشته باشند, رفتارهاى ناهنجار, با رفتارهاى درست و بهنجار آنان, زمينه رشد نيابد, اخلاق و رفتارها و منشهاى اسلامى و انسانى, روزبه روز, دامن بگستراند و…. امّا ويژگيها: ويژگيهايى كه امام على(ع) براى كارگزاران حكومت اسلامى بايسته مى داند و ضرورى, بسيارند كه پرداختن به همه آنها, كارى است دشوار خارج از گنجايش اين مقال, امّا در اين جا به پاره اى از آنها, اشاره مى كنيم: الف. وزير بدكاران نبودن: كسانى كه در دستگاه گناه بوده اند و همراه و دمساز با آلودگان به ستم و گناه, نمى توانند براى نظامى كه بر پايه حق و عدل, استوار شده و فرمانروايى كه در صدد اجرا و گستراندن عدل و داد است و در تكاپوست ساحَت جامعه و خانواده را و سيستم ادارى جامعه را از گناه, شرك, ستم و هر گونه آلودگى پاك كند, همراه و دمساز باشند و مشاور, كه وجود اين كسان در دستگاه پاكيزه از آلودگى و گناه, هر آن ممكن است زمينه گناه و آلودگى را فراهم سازد و جريان حق را از مسير خود به كژراهه كشاند و بابى شود براى ورود آلودگان و گناهكاران به كانون فرماندهى. از اين روى, امام(ع) به مالك اشتر هشدار مى دهد كه مباد با اينان دمساز شوى و به رايزنى پردازى و از آنان در بست و گشاد كارها, يارى خواهى و اين پليدان را در كانون پاكيزه و پاكيزه پراكن خود راه دهى: (ان شرّ وزرائك من كان للاشرار قبلك وزيراً و من شركهم فى الآثام, فلايكوننّ لك بطانة فانّهم اعوان الأثمة و اخوان الظّلمة.)45 بدترين وزيران تو, كسى است كه پيش از تو وزير بدكاران بوده و آن كه در گناهان آنان شركت نموده, پس مبادا, چنين كسانى, محرم تو باشند كه آنان, ياوران گناهكارانند و ستمكاران را كمك كار. ب. امين بودن: كار كارگزاران, به گونه اى رقم خورده كه با امانت دارى, امين حكومت و امين مردم بودن در آميخته و عجين شده است. كارگزاران در صحنه هاى گوناگونى در لبه پرتگاه خيانت قرار مى گيرند كه اگر افراد و نگهدارنده از لغزشِ خيانت كه همانا ملكه امانت دارى است, با وجود آنان عجين نشده باشد, لغزيدن به باتلاق خيانت, حتمى است. خيانت كارگزار در هر ساحَتْ و عرصه اى از عرصه ها و ساختهاى حكومت كه امانتى است در دست او, گُسلهايى را پديد خواهد آورد كه اصلاح و بازسازى آنها, كارى است بس مشكل و توان رسا و هزينه بَر. اگر باروى امانت دارى اين خوى و خصلت دژگونه و نگهدارنده از هر بدى, در وجود انسانهاى بر كارهاى كليدى گمارده شده كه امانت دارى شرط و ركن آنهاست, در هم فرو ريزد, هيچ كارى سامان نخواهد گرفت, گرچه جريان حق هم حاكم باشد و تمام زمينه هاى بِه سامانى و زندگى سالم, مهيا. اقتصاد شالوده هر جامعه و نظام است. اگر دَستان امين آن را نچر خانند و به گردش درنياورند, بى گمان فرو خواهد ريخت و از مدار خارج خواهد شد. بحران اقتصادى, هر آن امكان دارد همه چيز را, در هم درنوردد و طومار زندگى را در هم پيچد, اگر مردان امين سكاندار نباشند. از اين روى يوسف(ع) به عزيز مصر, پيشنهاد مى كند براى غلبه بر بحران قحطى و از هم فروپاشى اقتصادى او را كه حفيظ است و عليم, بر امور اقتصادى كشور مصر برگمارد. عزيز مصر, خردمندانه چنين مى كند و بر بحران غلبه مى يابد. حضرت امير(ع) به طلحه و زبير كه از وى مى خواهند آنان را بر سرير فرمانروايى ولايتى بگمارد, مى فرمايد: (أرضيا بقسيم اللّه لكما حتّى ارى رأيى واعلما, انّى لااشرك فى امانتى الاّ من ارضى بدينه و امانته من اصحابى.)46 شما به آنچه قسمت الهى است, راضى باشيد, تا من رأى خود را اعلام كنم. بدانيد كه در امانتم [حكومت] كسى را شريك نمى كنم, مگر از اصحابم, آنان كه از دين و امانت شان راضى باشم. ج. آزموده شده: عرصه هاى گوناگون در زندگى فردى و اجتماعى انسانها پيش مى آيد كه گوهر آنان نمايانده مى شود. بسيارند كسانى كه, وقتى به بحرانى گرفتار نيامده اند, نيكو خصال مى نمايند و رفتارى خردمندانه و چهره اى مؤمنانه دارند و ناسازگار با هر بدى و سازگار با هر خوبى جلوه مى كنند و چنين مى نمايانند كه اهل درد و دلسوزى و غمگسارى مردمان, ولى وقتى در بوته آزمون قرار مى گيرند و كارى بر عهده آنان گذاشته مى شود, از پَسِ امتحان بر نمى آيند و كژراهه پيشه مى كنند. از اين روى, حضرت به مالك سفارش مى فرمايد: آن را كه آزموده اى, بر كار گمار. (ثمّ انظر فى امور عمّالك فاستعملهم اختباراً.) پس در كار كارگزاران خود بينديش و پس از آزمودن, به كارشان برگمار. د. اهل تجربه: بسيارى از گرفتاريهاى ادارى مردم, از بى تجربگى كسانى كه عهده دار كارهايند, سرچشمه مى گيرد. بى تجربگى كارگزاران, مسؤولان كارمندان و دست اندركاران, كارها را تباه, مردم را سرگردان و ناراضى مى سازند و سيستم ادارى را در هم مى پيچد و از حركت به سمت و سوى هدفها باز مى دارد و مايه ركود جامعه مى شود و راه را بر هر گونه اصلاحى مى بندد. امام على(ع) براى گرفتار نيامدن جامعه به اين فاجعه, به مالك سفارش مى كند كه از با تجربه گان در اداره جامعه بهره برد: (وتوخّ منهم اهل التجربه.) كارگزارانى اين چنين را در ميان كسانى جو كه تجربت دارند. هـ. با حياء: انسان آزرمگين, به ورطه گناه نمى افتد. هميشه به گونه اى رفتار مى كند كه به سرزنش ديگران گرفتار نيايد. آزرم, انسان را از حسى برخوردار مى سازد كه همه گاه, با كوچك ترين كژراهه روى و انجام گناه, هر چند كوچك, رنج مى برد و به سرزنش خود مى پردازد. خواجه نصير طوسى مى نويسد: (انحصار نفس باشد در وقت استشعار از ارتكاب قبيح به جهت احتراز از استحقاق مذمت.)47 مير سيد شريف جرجانى مى نويسد: (حياء, بردوگونه است: نفسانى و ايمانى. نفسانى, آن حيائى است كه در سرشت و نهاد انسان است و خداوند, آن را در نهاد مردم نهاده است, مثل شرمسارى از عريان شدن و خجلت از آميزش ميان مردم. ايمانى, و آن خويى است كه مؤمن را به سبب ترس از خدا, از انجام دادن كردارهاى گناه آلود باز مى دارد.)48 كارگزار آزرمگين, از نارواها دورى مى گزيند, گرد زشتيها نمى گردد, در عرصه اى كه ممكن است آبرويش به خطر بيفتد, وارد نمى شود. از رشوه, اختلاس, دزدى, خيانت در امانت, پايمال كردن حق ديگران, ناديده انگاشتن حقوق مردمان و… يا از اين كه رسواى عام و خاص بشود مى پرهيزد, يا به درجه اى از ايمان رسيده كه خود را هميشه در محضر حق تعالى مى بيند و از او شرم مى كند, خود را به گناه نمى آلايد. از اين روست كه امام على(ع) به مالك سفارش مى كند: كارگزاران خود را از ميان آزرمگنان برگزين: (وتَوَخّ منهم اهل… والحياء.) و. امام, در گزينش كارگزاران, خانواده و تبار آنان را از نظر دور نمى دارد. اين, از آن روست كه خانواده, بيش ترين نقش را در ساختن شخصيت انسان دارد. شخصيت انسان, چه خوب و چه بد, در خانواده شكل مى گيرد. بيش تر رفتار شايست و ناشايست, ريشه در خانواده دارد. پدران و مادران صالح, پاك و پاكيزه, پرهيزكار, دورى گزيننده از گناه, از خوردن مال حرام, از تن دادن به پستيها و… فرزندان صالح به جامعه تحويل مى دهند. از خانواده هاى ناصالح, گناه آلود, فرزندان ناصالح بر مى خيزد. امام اين مهم را به مالك يادآور مى شود و مى افزايد: از خانواده تازه مسلمان برنخاسته باشد, كه معارف ناب اسلامى, خوى و منش اسلامى هنوز در جان و روح اين گونه كسان, به درستى راه نيافته و پليديها و زشتيهاى جاهليت, از جان و روان آنان به تمام, رخ برنبسته و زدوده نشده اند: (وتوخّ منهم… من اهل البيوتات الصالحه والقَدَم فى الاسلام) كارگزارانى اين چنين را در ميان كسانى جو… كه از خاندانهاى پارسايند و در مسلمانى قدمى پيش تر دارند. البته اين بدان معنى نيست كه از خانواده هاى صالح و از دامن مادران و پدران شايسته, انسانهاى ناشايسته و فاسد, بر نمى خيزند كه بسيار فاسدان و ناشايستگان, در خانواده هاى صالح و در دامن مادران شايسته و پدران مؤمن, رشد و نمو كرده و باليده و آن گاه, وارد عرصه اجتماع شده و تباهيها آفريده اند. از اينان است منذر بن جارود, كارگزار امام على(ع) در استخر فارس كه امام, در نامه اى به وى مى نويسد: (… فانّ صلاح ابيك غَرَّنى منك وظننتُ انّك تتّبع هَديه وتسلكُ سبيله. فاذا انت فيما رُقّيَ اِليّ عنك لاتَدَعُ بهواك انقياداً ولاتبقى لاخرتك عتاداً تعمر دنياك بخراب آخرتك وتصل عشيرتك بقطيعة دينك.)49 پارسايى پدرت, مرا درباره تو فريفت و گمان كردم پيرو پدرت هستى و به راه او مى روى, ليكن آنچه درباره تو به من خبر داده اند, اين است كه از فرمانبردارى هوايت دست بر نمى دارى و ذخيرتى براى آخرتت نمى گذارى. دنياى خود را آبادان مى كنى. با ويران كردن آخرتت و با خويشاوندانت مى پيوندى, به قيمت بريدن از دينت. بايستگى آيين نامه براى كارگزاران امام, به شايسته گزينى بسنده نمى كرد. زيرا شايسته گزينى, با همه نقش و اهميتى كه دارد, نمى تواند به تمام و كمال, خواسته ها را برآورد و سيستم ادارى از همه جهت سالمى را تبلور دهد. انسان صالح و شايسته, مدير و مدبر, در صورتى مى تواند امور را سامان دهد و از آفتها جلوگيرى كند, كه چهارچوبى روشن و تراز و معيارى دقيق را فرا روى داشته باشد و از او خواسته شود كه برابر آن, عمل كند. اين كه به خودش واگذاشته شود و قانون و آيينى روشن به او ارائه نگردد كه رفتار خود را با آنها برابر سازد, يا ارائه گردد; امّا تفسير آن به عهده خود وى گذاشته شود و او هم, برابر ذوق و سليقه خود, آن را تفسير كند رفته رفته, به كژراهه مى افتد, يا ناهماهنگى با ديگر قلمروهاى حكومت و نهادهاى حكومتى رُخ مى دهد, كه هر كدام پديد آيد زمينه فسادهاى بزرگ تر را فراهم مى آورد. از اين روى, امام به اين بُعد مسأله, پس از گزينش شخص شايسته اى براى منطقه اى از سرزمين اسلامى, دقت مى ورزيد و تأكيد داشت و هرگاه كارگزارى را به سويى گسيل مى داشت, بايدها و نبايدهايى را به وى يادآور مى شد, از جمله: 1. پرهيز از گناه و آلوده كردن خود به حرام و انجام نارواها و ترك رواها, چه در پيدا و چه در نهان. 2. نيكى به نيكوكاران و شايستگان جامعه و سخت گيرى بر بدكاران. 3. مدارا و نرمش با مردم. 4. جمع آورى خراج برابر حق و انصاف و درنگذشتن از حد و مرزهاى روشن شده. 5. پخش خراجهاى گردآورى شده بين نيازمندان, به عدالت.50 6. رسيدگى به طبقه فرو دين. 7. ويژه كردن بخشى از وقت براى پاسخ گويى به مردم و رسيدگى به نيازهاى آنان. 8. ويژه كردن بخشى از شب و روز براى نيايش و پرستش و گزاردِ واجبات. 9. گزاردن نماز با مردم, به گونه اى كه نه آنان بِرَمَند و نه بر نماز كاستى وارد آيد. 10. پرهيز از خويشاوندگرايى و بخشش به آنان. 11. رساندن حق به حقدار, نزديك باشد, يا دور. 12. روشنگرى و درآوردن مردم از گمانهاى بد, نسبت به خود. 13. وفاى به پيمان و پرهيز از پيمان شكنى. 14. پرهيز از ريختن خون به ناروا. 15. پرهيز از خودپسندى, خود برتربينى و دوست داشتن ستايش ديگران. 16. پرهيز از منت گذارى به رعيت و بزرگ شمردن كارهاى انجام شده. 17. عمل به وعده ها, كه خلاف وعده, خشم خدا و مردم را برانگيزاند. 18. پرهيز از شتاب در كارهايى كه زمان انجام آنها فرا نرسيده و سستى درانجام كارهايى كه زمان انجام آنها فرا رسيده است. 19. خويشتندارى, به هنگام خشم. 20. پرهيز از تندى, سركشى و تيز زبانى و سخن ناسنجيده. 21. ستايش نيكان پيشين و زنده كردن ياد و خاطره واليان عادل پيشه و گذارندگان سنتهاى نيكو.51 و…. 1 . برآوردن نيازهاى مالى كارگزاران كارگزاران: هر چند پاك و پاكيزه سرشت, گريزان از درافتادن به حرام, دست يازيدن به بيت المال, اگر در تنگنا قرار بگيرند و حقوق ماهيانه آنان چرخهاى زندگى را به درستى و روان نچرخاند, چه بسا به مُرداب گناه گرفتار آيند و به بيت المال دست يازند. بسيارى از قانون شكنيها, نافرمانيها, ناديده انگاريهاى قانون و… ريشه در نيازهاى مادى دارد.براى داشتن اداره ها و نهادها و سازمانهاى سالم, بايد كارگزاران و كاركنانى داشت كه به دور از دغدغه ها, تشويشها و هراس از آينده به كار بپردازد. آنان كه همه گاه نگران زندگى خود هستند كه چسان آن را اداره كنند و تشويش خاطر دارند و از آينده خود در هراس هستند, افزون بر اين كه نمى توانند در بِه سامانى اداره خود نقش بازى كنند, هر آن ممكن است وسوسه شوند و براى سامان دادن به زندگى و پايندانى آينده, دست به خيانت يازند. كاركنان نيازمند, هميشه بيم آن هست كه تن به پستى دهند و نياز زندگى خود را از راه رشوه و كار راه اندازى خلاف قانون مردم, برآورند. امام على(ع) تيزنگرانه در عهدنامه مالك اشتر, به اين نكته ها توجه دارد و براى اصلاح ادارى و سازمانى حكومت خويش, تاكيد مى فرمايد: (اسبغ عليهم الارزاق فانّ ذلك قوّةٌ لهم عَلَى استصلاحِ انفسهم و غنيً لهم عن تناول ما تحت ايديهم وحجّةٌ عليهم ان خالفوا أمرك أو ثلمُوا أمانتك.)روزى اينان را فراخ دار كه فراخى روزى نيروشان دهد, تا در پى اصلاح خود برآيند. و بى نيازشان بُوَد, تا دست به مالى كه در اختيار دارند, نگشايند و حجتى بُوَد بر آنان اگر فرمانت را نپذيرفتند, يا در امانت خيانت ورزيدند.ييا درباره قاضى شايسته و برتر سفارش مى فرمايد:(و افسخ له فى البَذل ما يزيل عِلَّتَه و تقلُّ معه حاجته الى النّاس.)52 در بخشش بدو, گشاده دستى به كار آر, چندانكه نياز وى به مردمان كم افتد.اگر حكومتى بنا دارد قاضيان آن جانب عدل و داد را پاس دارند, حقوق دو سوى دعوا به درستى نگهدارند و در لغزشگاه ها نلغزند واز مسير حق به كژراهه نيفتند و در نتيجه جامعه را با رفتار خود آلوده نسازند, بايد زندگى آنان به گونه اى اداره شود كه چشم به دست ديگران نداشته باشد و با بى نيازى, نزاعها را پايان دهند و حق را به حقدار برسانند. اين قاعده درباره كسانى كه به بيت المال دسترسى دارند و اموال عمومى را در اختيار دارند, بايد بيش تر به كار گرفته شود, تا آب از سرچشمه گل آلود نشود, بسيارى از بحرانها, گل آلودگيها, لرزه ها و پس لرزه هاى شديد اقتصادى, در هم كوفته شدن مردم در زير بار زندگى و… از آن جا ناشى مى شود كه كارگزاران و كاركنان نيازمند و گرفتار در زندگى, بر شريانهاى اقتصادى چيره باشند و به سبب نيازى كه دارند, نگذارند خون از شاهرگها بگذرد و به قلب برسد.از اين روى, اسلام, روى اين نكته دقت داشته و سهمى ويژه براى گردآورندگان زكات قرار داده و امام(ع) برابر اين آموزه اسلام و براى به دور ماندن بيت المال از دستبرد كارگزاران آن, به كارگزار زكات مى فرمايد: مسكنةٍ و ضعفاءَ ذوى فاقة وانّا موفوّك حقّك فوفّهم حقوقهم.)53 تو را در اين زكات, بهرى معيّن است و حقى معلوم و روشن و شريكانى دارى, درويش و ناتوان و پريش. ما حق تو را به تمام مى پردازيم, پس بايد حقوق آنان را به تمام, به آنان برسانى. 2. بازرسى در نظام شايسته سالار, بازرسى و زير نظر داشتن كارها, قاعده است و ركنى از ركنهاى برپادارنده نظام و رهبرى آن.در نظام شايسته سالار, همه چيز در زير نگاه بازرسان تيزنگر قرار دارد; هم تواناييها, شايستگيها, تلاشها, قانون مداريها و … برجسته ديده مى شود و هم كاستيها, كم كاريها, سستيها و خلاف قانونها. اين نگاه و تلاش, هوشمندانه و هميشگى است. چگونگى هزينه شدن بودجه در اختيار, امانت دارى, رفتار با مردم و…زير نظر گرفته مى شود وخوبيها به بهترين وجه نمايانده و بديها و كاستيها, براى هرگونه برخوردى, گزارش مى شوند. بازرسى از زوايه هاى گوناگونى انجام مى شود كه ما در اين جا به چند مورد كه در حكومت شايسته سالار علوى, روى آنها تكيه شده و اهميت بسزايى به آنها داده شده اشاره مى كنيم كه نياز امروز ما نيز هست: الف. حسابرسى مالى: دست يازيدن به بيت المال, اموال زكات,مالياتها و… به اركان نظام ادارى كشور آسيب مى رساند و جامعه را دچار آفت مى كند. امام على(ع) پس از آن كه زمام امور را در دست گرفت, به درمان اين بيمارى مزمن و مسرى برخاست.در دوران حكومت خود, هرگاه گزارشى عليه كارگزارى مى رسيد كه از مسير حق سربرتافته و به بيت المال, بسان مال خود مى نگرد و قلمرو حكومت خود را بوستانى براى خود و خويشان و نزديكان خود مى داند و بسان چهارپايان در آن چراگاه مى چرخد, حضرت خيلى زود بازتاب نشان مى داد و با كارگزار سر از فرمان برتافته, برخورد مى كرد; آن گونه كه با زيادبن ابيه, كارگزار فارس, 55 يزيدبن قيس, كارگزار اصفهان 56 و منذربن جارودعبدى, كارگزار استخر فارس برخورد كرد. به منذربن جارود عبدى نگاشت: (وانّك قد بسطت يدك فى مال اللّه لمن اتاك من اعراب قومك كانّه تراثك عن ابيك وامّك وانّى اُقسم باللّه لئن كان ذلك حقاً, لَجَملِ اهلك و شِسْع نعلك خيرٌ منك… و خيانة المسلمين و تضييع اعمالهم مما يسخط رُبُّك.)57 در مال خدا, براى خويشانت كه به نزد تو مى آيند, گشاده دستى مى كنى و گويا اين مالها را از پدرومادرت به ارث برده اى! به خدا سوگند مى خورم, اگر اين گزارش درباره تو, راست مى باشد, شتر اهل تو و بند كفشت از تو بهترند….زيرا خيانت به مال مسلمانان و از بين بردن دستاورد كاركرد آنان, خشم خداوند را برمى انگيزد. امام(ع) در امور مالى بسيار دقيق بود. براى اداره بهتر و دقيق تر اقتصاد جامعه و بِه سامانى اين ركن, كه استوارى و برپايى ديگر ركنها به آن بستگى دارد و از مدار خارج شدن آن, در همه چيز اثرمى گذارد, بر اين باور بود كه دخل و خرج بيت المال, بايد زير نظر و اشراف حاكم باشد: (ومنها: معرفة مايرد الى بيت المال وما يخرج منه.)58 از آنهاست, شناخت آنچه وارد بيت المال و آنچه از آن خارج مى گردد.امام(ع) از مقدار موجودى بيت المال مى پرسد و از كارگزاران خود مى خواهد مازاد بر مصرف را به مركز بفرستند, تا در راه بينوايان و براى جبران كاستيها, هزينه شود. از آن جمله است, نامه هايى كه حضرت براى سليمان صردخزاعى,59 كارگزار جَبُّلْ, قدامة بن عجلان,60 كارگزار كسكر, نعمان بن عجلان,61 كارگزار بحرين و عبداللّه بن عباس,62 كارگزار بصره, ارسال داشته است.ب. وارسى كاركرد: هر انسان شايسته و نيكومنشى, ممكن است از راه حق و نيك سر برتابد و كژراهه بپيمايد. چنين است كارگزار شايسته. بويژه آن كه مقام وسوسه انگيز است و وسوسه انگيزان بسيار.كارگزار اگر به حال خود رها شود, نخستين زيان بر خود او وارد خواهد آمد و چه بسا ويران گرى كه كار ناشايست پديد مى آورد, در وجود او, بيش از مردم و جامعه باشد. از اين روى, اگر بداند چشمهايى كارهاى او را مى پايند و گام به گام, بسان سايه در پى اويند, كارها را به گونه اى انجام مى دهد كه بتواند پاسخ گو باشد.امام(ع) هم براى هميشه شايسته نگه داشتن كارگزاران خود و هم براى سالم نگه داشتن جامعه, بازرسان و گزارش گران درست كردار و راستگو در سرزمينها و شهرهاى گوناگون قلمرو حكومتى خود برگمارد, تا از لحظه لحظه زندگى و مشى و رفتار كارگزاران, چگونگى برخورد آنان با مردم, جلسه ها و نشستها, ميهمانيها و نشست وبرخاستها, رفت وآمدها و همنشينان و هم سفرگان آنان گزارش دهند.امام(ع) در آن زمان كه ابزار پيك رسانى بسيار ابتدايى, رفت وآمدها دشوار, وسيله در نورديدن بين شهرها, اسب و شتر و قاطر, راهها دشوار گذر و… بود, با اين حال, خيلى زود از جريانهاى شهرهاى دور و نزديك آگاه مى شد, اين حكايت از شبكه خبرگيرى و گزارش دهى و گزارش گرى بسيار دقيق و برنامه ريزى شده مى كند و نشانگر اهميت دادن امام به اين مقوله است. حتى در امروز, نمى توان چنين سازمان دقيقى را نشان داد كه رفتار كارگزاران را چنين دقيق گزارش دهد كه سازمان ساخته و پرداخته امام, گزارش مى داد.گزارش گر امام, گزارش مى دهد: كارگزار حكومت تو, عثمان بن حنيف, بر سر سفره اشراف مى نشيند و با آنان نشست و برخاست دارد.63 اين گزارش مى رساند, امام در دستورالعملى كه به گزارش گران خود داده, نشست و برخاست با اشراف و رفتن به خانه آنان را جزء منطقه هاى ممنوعه اعلام كرده كه نبايد كارگزاران به اين گونه جاها نزديك شوند. چون امام مى داند كه نزديك شدن كارگزار به اين كانونها, پيامدهايى دارد واز جمله آنها, بيرون بردن غمگسارى مردمان از دلِ كارگزار و بازگذاشتن دست ثروت مندان در دست اندازى به شريانهاى اقتصادى و گستراندن دامنه فقر است. وارسى و بازرسى كاركرد و چگونگى رفتار كارگزاران به دو شيوه در دوران حضرت انجام مى پذيرفت: پنهان و آشكار.امام, به مالك اشتر دستور مى دهد: كه بر كارگزاران مأموران مخفى برگمار: (وابعث العيون من اهل الصِّدق والوفاء عليهم فانّ تعاهدك فى السِّرِّ لامورهم حَدوَة لهم على استعمال الامانة و الرّفق بالرّعية.)64 و گزارش گرانى راستگو و وفاپيشه بر ايشان بگمار كه پاييدن و رسيدگى پنهانى تو در كار آنان, وادار كننده آنان است به نگهداشت امانت و مهربانى با مردم. از آن جا كه كار گزارش گران راستگو و وفاپيشه براى نظام بسيار كارايى دارند و تلاش مبارك آنان, جامعه را در اداره ها و نهادهاى حكومتى از هر بدى به دور مى دارد و به رشد و تعالى كمك مى كند, حضرت ابواسود دوئلى را كه گزارش دقيق از دستبرد ابن عباس, كارگزار بصره, به امام مى دهد, مى ستايد و كار او را خيرخواهى براى امام مسلمانان امت اسلامى مى داند: (از آنچه در نامه ات براى من نوشته بودى, آگاه شدم. از كسى مانند تو مى زيبد كه امام مسلمانان و امت اسلامى خير خواهد كند و اداگر امانت باشد و به جانبدارى از حق بپردازد و از ستم, فاصله بگيرد. درباره آنچه نوشتى, به همكارت, نامه نوشتم; ولى به وى نگفتم كه تو درباره او به من نامه نوشته اى. از آنچه در نزد توست مرا آگاه كن و از آگاهاندن من دريغ نورز. اين, از چيزهايى است كه توجه به آن به صلاح امت اسلامى است. تو شايسته اين گونه گزارشها هستى. حق واجبى است از جانب خدا, بر عهده تو.)65 امام, تنها به گزارش گران پنهانى, بسنده نمى كرد, از گزارش گران آشكار نيز استفاده مى كرد. آن حضرت, سعد, غلام خود را به فارس گسيل داشت تا خراج منطقه را بازرسى كند و براى او گزارش دهد.66 حضرت, به مالك بن كعب ارحبى, كارگزار مى نويسد:(بر حوزه فرمانروايى خود كسى را برگمار و با گروهى از كسان خود بيرون رو, تا از سرزمين عراق بگذرى, آن گاه بين دجله و عذيب, از كاركنان من پرس وجو كن و در روش و سيره آنان بنگر… و از آنچه انجام دادى, به راستى مرا آگاه ساز.67 ج. استفاده از گزارشهاى مردمى, با همه دشواريهايى كه دارد, اگر دقيق و با برنامه انجام گيرد, انقلاب شگرفى در جامعه پديد مى آورد. اين كار, هزارها هزار چشم را به پاييدن و نگريستن در كار كارگزاران حكومتى وا مى دارد و اين تلاش سترگ همگانى, نهاد و اداره ها و سازمانهاى دولتى را از هرگزند و بدى به دور مى دارد. امام على(ع) به گونه اى رفتار كرد و چنان به گزارشهاى مردمى بها داد كه گزارش فرهنگ شد. او, با بنيان گذاردن (بيت القصص) جايگاه گزارشهاى مردمى را در حكومت خويش نماياند. امام(ع) شعار نمى داد كه به مردم بها مى دهد و مردم را در جايگاه بالايى قرار مى دهد و همه توان خود را براى آنان به كارمى برد كه عمل مى كرد و گزارشهايى كه آنان از رنج خود از دست كارگزارى از كارگزاران او مى دادند, سخت به تكاپو مى افتاد. مردم قبيله بنى تميم, به امام گزارش مى دهند, كارگزار او, ابن عباس, بر ايشان سخت گرفته است. امام(ع) در نامه اى, ابن عباس را از اين كار باز مى دارد.68 امام(ع) چنين نبود كه به گزارشهاى مسلمانان و يا وفاداران به خود, بها بدهد كه به تمامى گزارشها از مردمانى كه در قلمرو حكومت او مى زيستند و مسؤول آسايش و امنيت آنان او بود, بها مى داد و به ديد احترام مى نگريست. از جمله دهقانان ايرانى از برخوردهاى خشن كارگزار حضرت در منطقه خود, به نام: عمروبن سلمه ارحبى, شكايت كردند, آن حضرت در نامه اى, وى را از برخورد خشونت آميز, با آنان, بازداشت و نكته هايى درباره شيوه برخورد با مردم, به وى يادآورى فرمود.69 اهميتى را كه امام به گزارشهاى مردمى مى داد و جايگاهى را كه براى مردم باور داشت, از اين رخداد كه اكنون به آن اشاره مى كنيم, به خوبى مى توان فهميد. در تاريخ آمده است: سوده,دختر عماره هَمْدانى, به نزد حضرت مى آيد, تا گزارشى از كاركرد كارگزار امام, در شهر خود ارائه دهد. در اين هنگام, امام در حال گزاردن نماز بوده است. نماز را كوتاه مى كند و از سوده مى پرسد, حاجتى دارى؟ سوده گزارش خود را از كارگزار اداره خراج وماليات, ارائه مى دهد. امام(ع) از اين گزارش, بسيار اندوهگين مى شود و چشمانش اشكبار مى گردد. در حال گريه, رو به آسمان مى كند و مى گويد: (اللّهم انت الشّاهد عليّ و عليهم و أنّى لم آمرهم بظلم خلقك.) بار خدا, تو بر من و آنان گواهى. من آنان را بر ستم به آفريده هاى تو فرمان نداده ام. امام, پس از اين فراز, قطعه پوستى را بيرون مى آورد و بر آن, ابتدا اين آيه شريفه را مى نويسد: (قد جاءتكم موعظة من ربّكم)70 و آن گاه مى افزايد: (هرگاه نامه مرا خواندى, از آنچه در دست توست, از جهت كارگزارى ما [زكات و ماليات] نگهدارى كن, تا از سوى ما كسى به نزد تو آيد و آن را بگيرد.)71 3. تشويق پس از گماردن شايستگان بر كارها و بازرسيهاى دقيق و زير نظرگرفتن هرگونه حركتى و آگاهى حاكم از تواناييها و سستيها, نوبت به تشويق كاركنان و اميد دادن به آنان و قدردانى از كار ايشان مى رسد. از اصول كشوردارى, شوق انگيزى و اميد دادن به كاركنان و قدردانى از تلاشهاى مفيد سازنده و راه گشاى آنان است. امام(ع) بر چنين اصلى, پاى بند بود و آن را سرلوحه حركت اصلاحى خود قرار داده بود. شايد پذيرفتن اين سخن بر شمارى دشوار آيد. زيرا اينان بر اين پندارند كه امام(ع) بيش تر به دست و پاى خطاكاران مى پيچيده و گزارش گران او, از سستيها و كاستيها گزارش مى داده و هميشه به نكته ضعفها توجه داشته اند.حال اگر خوبيهايى بوده, يا نمى ديده و يا به آنها كارى نداشته اند كه به باور اينان, خوبى و تلاش براى مردم و خدمت به جامعه, وظيفه آنان است و نيازى به تشويق ندارد. بايد كاستيها گزارش شود و هر كس پديدآوردنده كاستيهاست, بازخواست شود. با نگاهى گذارا به سخنان و سيره حضرت, باطل بودن اين سخن, روشن مى شود.امام, هيچ تلاشى را از نظر دور نمى داشت و كار ديگران را ناديده نمى انگاشت و به كارگزاران خويش سفارش مى فرمود كه چنين باشند و نيكوكاران و كاركنان پرتلاش را احترام بگذارند و بزرگ بدارند كه اگر چنين نكنند و تلاشها را ناديده انگارند, كارگزار پرتلاش, انگيزه اى براى تلاش و كار شايسته و نيك و برابر قانون نخواهد داشت. به مالك مى فرمايد: (ولايكونَنّ المحسن و المسىء عندك بمنزلة سواء فانّ فى ذلك تزهيداً لاهل الاحسان فى الاحسان و تدريباً لاهل الإساءَة على الاساءَة والزم كلاّ منهم ما الزم نفسه.) مبادا نيكوكار و بدكردار در ديده ات برابر آيد, كه آن رغبت نيكوكار را در نيك كم كند و بدكردار را به بدى وادار نمايد و درباره هريك از آنان, آن را عهده دار باش كه بر عهده خود گرفت. از جنگاوران و مردان عرصه هاى نبرد بويژه سخن مى گويد و اميد دادن به آنان و شوق انگيزى در آنان را در كانون توجه قرار مى دهد: (فافسح فى آمالهم وَ واصِل فى حسن الثناء عليهم وتعديد ما أبلى ذوو البلاء منهم فان كثرة الذكر لحسن افعالم تهزّ الشجاع و تُحَرِضُ النّاكل ان شاءاللّه.ثم اعرف لكل امرىء منهم ما ابلى ولاتَضُمَّنَّ بلاءَ امْرِىءٍ الى غيره ولاتقصِّرَنَّ به دون غاية بلائه ولايدعونك شرف امْرِىءٍ الى ان تعظم من بلائه ما كان صغيراً ولاصَعَةُ امرىءٍ الى ان تستصغر من بلائه ماكان عظيما.)72 پس اميدشان را برآر وستودنشان را به نيكى پيوسته دار, و رنج كسانى را كه كوشش كرده اند بر زبان آر, كه فراوان كار نيكوى آنان را ياد كردن, دليران را برانگيزاند و ترسان بد دل را به كوشش مايل گرداند, ان شاءاللّه.نيز مقدار رنج هر يك را در نظر دار و رنج يكى را به حساب ديگرى مگذار و در پاداش او, به اندازه رنجى كه ديده و زحمتى كه كشيده تقصير ميار و مبادا بزرگى كسى موجب شود كه رنجِ اندك او را بزرگ شمارى و فرودى رتبه مردى سبب شود, كوشش سترگ وى را خوار به حساب آرى. امام تاكيد مى ورزد كه مباد گزارش گران سستيها را ببينند. سفارش مى فرمايد كسانى به اين كار گمارده شوند كه راستگو باشند و خدمت و رنج كارگزاران و كاركنان را گزارش دهند.(ثم لا تدع ان يكون عليهم عيون من اهل الامانة و القول بالحق عند النّاس فيثبتون بلاء كلّ ذى بلاء منهم ليثق اولئك بعلمك ببلائهم.)73 بر آنان گزارش گرى امين و حقگو بين مردم, بگمار, تا خدمت و رنج هر يك را ثبت كند. اين از آن روست كه آنان اطمينان يابند كه به نيك خدمتى آنان آگاهى دارى. امام(ع), بر اساس همين سياست شمارى از كاركنان نكوكار و پرتلاش را قدردانى فرموده, از جمله به سعدبن مسعود مى نويسد: (يا سعد! خراج خود را پرداختى, از پروردگار فرمان بردى, رهبر و امام خويش را خشنود ساختى, بسان كار مرد قانون مدار و نكوكار, پرهيزگار و نجيب. خداوند گناهان تو را بيامرزاد, كوشش تو را بپذيرد و سرانجام و فرجام كار تو را نيكو فرمايد.)74 4. تنبيه وقتى كه براى اصلاح كارگزارى كه از فرمان حاكم سربرتافته و كژراهه پيموده, تمام راههاى براى بازگشت او به راه حق, پيموده شد و نتيجه نداد, تنبيه آخرين دواست.با مطالعه سيره امام و درنگ و دقّت در سخنان آن بزرگوار, به اين نتيجه مى رسيم: امام, براى اصلاح كاركنان نافرمان, از تمام راهها استفاده كرده كه آنان را اصلاح كند و به مسير حق برگرداند و از وجودشان و تواناييهايى كه دارند, بهره برد. امّا وقتى راههاى معمول به نتيجه نمى رسد, پند و اندرز, هشدار و فرستادن پيك, راهى نمى گشايد, به ناگزير به تنبيه روى مى آورد كه مواردى از برخورد امام در تاريخ ثبت شده است: * ابن عشبه كارگزار زكات, به اتهام همكارى با دشمن, مورد خشم امام قرار گرفت.75 * منذر بن جارود, به اتهام اختلاس, از حكومت فارس بركنار گرديد و در كوفه از وى بازجويى شد و به خاطر ثابت نشدن بَزَه تبرئه شد; امّا امام از آن پس او را بر كارى نگمارد.76 * يزيد بن حجيه تيمى, كارگزار رى, به اتهام اختلاس دستگير و در كوفه بازداشت شد.77 * على بن اصمع, ناظر بازار بندبار جاه78 بصره يا سَفوان را به خاطر خيانتى كه انجام داده بود, به دستور امام دستش بريده شد.79 * ابن هرمه, كارگزار اهواز, به خاطر خيانتى كه انجام داده بود, خيلى شديد كيفر شد. امام به رفاعة بن شداد, قاضى اهواز نوشت: (زمانى كه نامه ام را خواندى, ابن هرمه را از بازار بر كنار كن, و در برابر مردم, قرارش ده. او را به زندان بيفكن و خيانت وى را اعلام كن…. در روز جمعه, او را از زندان بيرون آور, سى وپنج ضربه شلاق بر او بزن و در بازارها بگردان. هر كسى شاهدى آورد و سوگند ياد كرد كه مالى از او گرفته, از محل درآمد ابن هرمه, برابر آنچه گواهى داده شده, بپرداز. آن گاه او را به زندان بازگردان, در حالى كه سرزنش شده باشد. پايش را به بند كن… و نگذار كسى بر او وارد شود كه به وى دفاع بياموزد و به او اميد نجات بدهد. اگر به تو خبر رسيد كه كسى به او چيزى ياد داده, كه به مسلمانى زيان مى رساند, او را با شلاق بزن و به زندانش بيفكن, تا از كار خود توبه كند… حقوق اين خائن را قطع كن.)80 شمارى از كارگزاران بَزَهكار, از چنگ عدالت گريختند و به معاويه پيوستند, امام دستور داد منزل اينان را خراب كنند.81 اين بود, نگاهى به روش امام على(ع) در اصلاح ساختار ادارى به اميد آن كه كارگشا باشد و به كار امروز كشور ما بيايد و اصلاح واقعى ادارى رخ نمايد. پى نوشتها: 1. (رياض السالكين), سيد على خان شيرازى, تحقيق سيد محسن حسينى, ج291/3, مؤسسه نشر اسلامى, قم. 2. (المفردات), راغب اصفهانى379/, دارالمعرفه, بيروت. 3. (تاج العروس), مرتضى زبيدى, تحقيق على شيرى, ج1640/5, دارالفكر, بيروت. 4. (نظام حكومتى و ادارى در اسلام), باقر شريف القرشى, ترجمه عباسعلى سلطانى445/; (اقرب الموارد), شرتونى, ج357/1 ـ 358, بيروت. 5. (لغت نامه دهخدا), ج1555/1, چاپ دوم. 6. (نظام حكومتى و ادارى در اسلام)425/. 7. (خودمدارى ايرانيان), حسن قاضى مرادى166/, ارمغان, تهران. 8. (الكامل فى التاريخ), ابن اثير, ج427/2, دارصادر, بيروت. 9. (تاريخ الامم والملوك), محمد بن جرير طبرى, ج461/3 ـ 499, مؤسسه اعلمى بيروت. 10. (الغدير), علامه امينى, ج286/8, دارالكتاب العربى, بيروت; (سيماى كارگزاران على بن ابى طالب), على اكبر ذاكرى, ج545/1, دفتر تبليغات اسلامى, قم. 11. (شرح نهج البلاغه), ابن ابى الحديد, ج129/2, دار احياء التراث العربى, بيروت. 12. همان, ج145/3. 13. (نهج البلاغه), صبحى صالح, نامه 5. 14. (جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد), ترجمه و تحشيه دكتر محمود مهدوى دامغانى, ج267/1 ـ 268, نشر نى. 15. (نبرد جمل), شيخ مفيد, ترجمه مهدوى دامغانى140/, نشر نى. 16. همان139/. 17. همان140/. 18. (شرح نهج البلاغه), ابن ابى الحديد, ج270/1. 19. همان. 20. (المغازى), واقدى, ج855/2, نشر دانش اسلامى, قم. 21. (الجمل), شيخ مفيد, تحقيق سيد على ميرشريفى164/, چاپ كنگره شيخ مفيد. 22. (الغدير), ج286/8. 23. (بحارالانوار), علامه مجلسى, ج153/70. 24. روزنامه (كيهان), 17 آذر 1379/. 25. (الكامل فى التاريخ) 8, ج106/3 ـ 107; (سفينة البحار), شيخ عباس قمى, ج594/8, اسوه. 26. همان, ترجمه دكتر سيد محمد حسين روحانى, ج1688/4 ـ 1689, اساطير, تهران. 27. همان1171/; (الفتوح), ابن اعثم كوفى, ترجمه محمد بن احمد مستوفى هروى, تصحيح غلامرضا طباطبايى مجدد364/, علمى و فرهنگى. 28. (الكامل فى التاريخ), ابن اثير, ترجمه روحانى, ج1707/4 ـ 1708. 29 .(بحارالانوار), ج88/28; ج259/42; (سيماى كارگزاران), ج193/1,219 . 30 . (نهج السعاده), ج275/1; (سيماى كارگزاران), ج68/1 . 31. (امالى), شيخ مفيد295/, مؤسسه نشر اسلامى, قم. 32. (نهج البلاغه) ترجمه شهيدى, نامه 75. 33. (الكامل فى التاريخ), ج202/3. 34. همان276/. 35. (بحارالانوار), علامه مجلسى, ج88/28, مؤسسة الوفاء, بيروت. 36. (الغارات), ابراهيم ثقفى, تحقيق عبدالزهراء حسينى127/; (شرح نهج البلاغه), ابن ابى الحديد, ج55/6. 37. (شرح نهج البلاغه), ابن ابى الحديد, ج75/6; (الغارات)170/, دو جلدى, ج266/1. 38. (الجمل)420/. 39. (نهج البلاغه), نامه 53. 40. (سيماى كارگزاران), ج27/1 ـ 29. 41. (صبحى الاعشى), قلقشندى, ج414/1; (شرح نهج البلاغه), ابن ابى الحديد, ج87/17. 42. (تاج العروس, ج273/5. 43. (نظرات سياسى در نهج البلاغه), محمد حسين شايخ فريدنى50/, بنياد نهج البلاغه, تهران. 44. (نظام الحكم فى الشريعة والتاريخ), ظافر قاسمى, ج103/2, دارالنفائس, بيروت. 45. (نهج البلاغه), ترجمه شهيدى, نامه 53. 46. (شرح نهج البلاغه), ابن ابى الحديد, ج231/1. 47. (اخلاق ناصرى), خواجه نصيرالدين طوسى, تصحيح مجتبى مينوى ـ عليرضا حيدرى114/, خوارزمى, تهران. 48. (دائرة المعارف تشيع), ج583/6, ماده حياء; (تعريفات), ميرسيد شريف جرجانى, ترجمه حسن سيّد عرب ـ سيما نوربخش66/, نشر و پژوهش فرزان, تهران. 49. (نهج البلاغه), نامه 47. 50. (بحارالانوار), ج88/28. 51. (نهج البلاغه), نامه 53. 52. همان. 53. همان. 54. همان, نامه 26. 55. همان, نامه 20. 56. (نهج السعاده), محمد باقر محمودى, ج13/5, مؤسسة التضامن الفكرى, بيروت. 57. (النساب الاشراف), ج163/2. 58. (السعادة والاسعاد)285/; (سيماى كارگزاران), ج183/2. 59. (انساب الاشراف), ج166/2; (نهج السعاده), ج351/5; (سيماى كارگزاران), ج318/1. 60. (انساب الاشراف), ج160/2; (نهج السعاده), ج350/5; (سيماى كارگزاران)327/. 61. (تاريخ يعقوبى), ج201/2; (نهج السعادة), ج16/5; (سيماى كارگزاران), ج344/1 ـ 345. 62. (نهج البلاغه), نامه 40. 63. همان, نامه 53. 64. همان. 65. (نهج السعاده), ج324/5, (سيماى كارگزاران), ج468/2. 66. (شرح نهج البلاغه), ج197/16; (سيماى كارگزاران), ج371/1. 67. (تاريخ يعقوبى), ج205/2. 68. (نهج البلاغه), نامه 18. 69. (تاريخ يعقوبى), ج203/2; (نهج السعاده), ج27/5. 70. سوره (يونس), آيه 58. 71. (نهج السعاده), ج144/4. 72. (نهج البلاغه), نامه 53. 73. (تحف العقول)94/. 74. (تاريخ يعقوبى), ج201/2. 75. (الغارات), ابراهيم ثقفى, با مقدمه و تعليقات جلال الدين حسينى ارموى, ج464/2. 76. (تاريخ يعقوبى), ج203/2; (نهج السعاده), ج22/5; (سيماى كارگزاران), ج359/1. 77. (الكامل فى التاريخ), ابن اثير, ج288/3. 78. (الاشتقاق), محمد بن حسن دريد ازدى, تحقيق محمد هارون272/, مكتبة المثنى, بغداد. 79. (وفيات الاعيان), ابن خلكان, تحقيق احسان عباس, ج174/3 ـ 175, دار صادر, بيروت. 80. (نهج السعاده), ج36/5, وزارت ارشاد. 81. (شرح نهج البلاغه), ابن ابى الحديد, ج146/3.
کد سوال : 1213
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا كاربرد لعنت در مورد مخلوقات خداوند صحيح است يا خير؟ در صورت صحت سؤال بالا چه كساني مورد لعنت خدا قرار گرفته اند؟
پاسخ : در مورد لعن، بايد گفت لعن كه به معناى دورى از لطف و رحمت الهى است و آنچه نکوهش شده ناسزاگويي و سب به خدايان مشرکان است A}«لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا بغير علم؛{A... و آنهايي را که جز خدا مي خوانند دشنام مدهيد که آنان از روي دشمني [و] به ناداني خدا را دشنام خواهند داد» V}(انعام، آيه 108). {V اما لعن به معناي طلب دوري از رحمت الهي، نسبت به کافران و ظالمان در قرآن نيز آمده است A}«ان الله لعن الکافرين و اعد لهم سعيرا؛ {A خداوند کافران را لعن مي کند و عذاب را براي آنان آماده کرده است» V}(احزاب، ايه 64). {V و همچنين کساني که پيامبر را آزار داده اند مورد لعن قرار گرفته اند. A} «ان الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله في الدنيا و الاخره؛{A کساني که خداوند و پيامبرش را آزار مي دهند خداوند آنان را در دنيا و آخرت مورد لعن قرار مي دهد» V} (احزاب، آيه 57).{V براى معاندان و محاربان با امام حسين(ع) و ظالمين به اسوه‏ها و الگوهاى هدايت مردم، ابدى است. زيرا ملاك لعن، ابدى است. آنچه كه موجب لعن و نفرين نسبت به ظالمين به حق محمد و آل محمد(ص) شده است، و ملاك لعن است، چون باقى است لعن هم باقى است. علاوه بر اين، حقيقت و روح دين را همين حب و بغض‏ها تشكيل مى‏دهد. حب و عشق نسبت به كسانى كه بندگان مطيع و عارف درگاه الهى بوده‏اند و بغض نسبت به كسانى كه دشمن حق و حقيقت بوده‏اند (تولي و تبري) از نشانه هاي ايمان است. همچنان كه در متون دينى آمده است «هل الدين الاّ الحبّ؟ و هل الايمان الاّ الحبّ و البغض؟ آيا دين و ايمان چيزى غير از حبّ و بغض است؟»، (ميزان الحكمه، ج 2، ص 944) و در حديث قدسى آمده است: «خداوند به موسى(ع) فرمود: آيا هرگز كارى براى من انجام داده‏اى؟ موسى عرض كرد: برايت نماز گزاردم، روزه گرفتم، صدقه دادم و تو را ياد كردم؛ خداوند فرمود: نماز برهان و حجّت براى توست و روزه سپر تو در برابر آتش جهنم است و صدقه، سايه‏ى سرت و ياد من، نورى است براى تو چه كارى براى من كرده‏اى؟ موسى(ع) عرض كرد: مرا به كارى كه براى توست راهنمايى فرما. خداوند فرمود: اى موسى! آيا هرگز براى من با كسى دوستى كرده‏اى و براى من با كسى دشمنى كرده‏اى؟ پس، موسى دانست كه برترين اعمال، حبّ و دوستى به خاطر خدا و بغض و دشمنى به خاطر خداست»، (همان، ص 966). در زمينه حب و بغض بخاطر خدا، نقل متواتر از شيعه و سنى رسيده است. نبى اكرم مى‏فرمايد: «حبّ و بغض به خاطر خداوند، واجب است»، (كنزالعمّال، ح 24688) بنابراين، يكى ديگر از فلسفه‏هاى زيارت عاشورا را همين تحكيم حبّ و بغض به خاطر خدا مى‏توان برشمرد. با توجه به آنچه گفته شد، لعن بر دشمنان و صلوات بر اولياء موجب حفظ و تقويت روحيه ظلم ستيزي با دشمنان و پيوستگي با مؤمنان مي شود. به همين جهت شخصيت وارسته و جامع نگري مانند امام راحل فرموده اند «آنچه ما داريم از محرم و صفر داريم» و «آنچه اسلام را زنده نگه داشته محرم و صفر بوده است». و هم چنين تحليل گران دشمنان به اين نتيجه رسيده اند آنچه موجب حفظ روحيه ظلم ستيزي شيعيان شده، زنده نگهداشتن خط سرخ عاشورا است و آنچه به شيعيان اميد مي دهد، ايمان به خطر سبز انتظار است. اما آنچه مهم است بايد برپايي مجالس عزاداري و لعن و نفرين ها، با معنا و جهت دار باشد به طوري که نفرت از يزيدهاي زمانه را به دنبال داشته باشد و تجديد روحيه ياران باوفاي امام حسين(ع) در ميان مؤمنان امروزه به نمايش در آيد و منظور شهيد مطهري رعايت اين نکته است که از زمان خود غافل نشويم. و شعارهاي ما بر پايه شعور باشد. البته راه هاي ظلم ستيزي متعدد است که خودکفايي و بي نيازي از تکنولوژي دشمن نيز يکي از نمونه هاي آن است. از روايت فهميده مي شود كه لعنت بر چهار قسم است ; لعنت حرام , مكروه , جايز و مستحب. لعنت حرام : لعنت مؤمن و كسي كه مستحق لعنت نيست حرام مي باشد. رسول خدا(ص ) فرمودند: »هرگاه لعنت از دهان لعنت گر خارج شود نگاه مي كند, اگر راهي به سوي آن چيزي كه متوجه آن شده است يافت به طرفش مي رود وگرنه به طرف كسي كه از دهانش خارج شده است برمي گردد«. امام باقر(ع ) فرمودند:» از لعنت كردن مؤمن بپرهيزيد كه به خودتان برمي گردد«. حتي شخصي كسي را كه پيامبر او را حد مي زد لعنت كرد حضرت فرمودند لعنتش مكن او خدا و رسولش را دوست دارد (گرچه گنهكار است ). لعنت مكروه : لعنت حيوانات است كه انسان حيواني را لعن كند. لعنت جايز: لعنت كافرين (احزاب , آيه 64), لعنت ظالمين و كساني كه به خداوند دروغ مي بندند (هود, آيه 18), لعنت مردان زن نما و زنان مردنما, بدعت آورندگان در دين , كسي كه پدر و مادر خويش را لعن كند, رشوه دهنده و رشوه ستان و واسطه ميان آن دو, كسي كه بين مرد و زني سعايت كند تاميان آنها جدايي افكند, كسي كه ميان موئمنان سخن چيني كند, كسي كه تقدير خدا را دروغ بداند, رباخوار و ربادهنده و گواهان بر ربا, كسي كه احترام مسجد را نگه ندارد, زن آوازه خوان و...., (ترجمه ميزان الحكمه , ج 11, ص 5324). لعنت مستحب : لعنت به كساني كه خدا و رسولش را اذيت كنند (احزاب , آيه 57), كساني كه به زنان پاك دامن و مؤمن تهمت زنا مي زنند (نور, آيه 23 - هود, آيه 60 و 99 - قصص , آيه 42), كساني كه دشمن دين و اهل بيت پيامبر هستند كه در اين مسائله دو روايت در وسائل الشيعه , ج 4, كتاب الصلاه, ابواب التعقيب ذكر گشته است.
کد سوال : 1214
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : چرا در فرهنگ شيعه هميشه حزن و اندوه و عزاداري حاكم است؟
پاسخ : يكم. البته در فرهنگ شيعه اعياد بزرگى وجود دارد مانند روزهاي تولد چهارده معصوم، عيد سعيد غدير خم، عيد قربان، عيد فطر، عيدمبعث و ... همه روزهاى شادمانى و سرور است. دوم. اگر ملتزمان به فرهنگ شيعى، سرور و شادمانى خود را به صورت عزادارى علنى نمى‏كنند، اشكال از فرهنگ نيست؛ بلكه پيروان فرهنگ، اين كوتاهى را كرده‏اند. سوّم. در فرهنگ اسلامى، به همان اندازه كه به سوگوارى بر اهل‏بيت(ع) تأكيد شده است، به سرور و شادمانى نيز توصيه شده است و حتى در كلمات و جملات گوناگونى، به شادمان كردن ديگران امر شده است. رسول خدا(ص) به شادمان كردن فرزندان يتيم مؤمن، كودكان و مؤمنان دستور داده‏اند. آن حضرت در حديث زيبايى فرموده‏اند: «كسى كه مؤمنى را شادمان كند، مرا شادمان كرده است و هر كه مرا شادمان كند، خداوند را شاد كرده است»V}نگا: منتخب ميزان‏الحكمه، ص 249.{V. چهارم. يكى از دلايل غالب بودن عزادارى بر سرور و شادمانى در فرهنگ شيعى، ظلمى است كه به اهل‏بيت(ع) رفته است، ظلمى كه نمى‏توان در تاريخ، برابرى براى آن پيدا نمود. ازاين‏رو، بديهى است كه در حد ظلم عظيمى كه بر امامان معصوم رفته است؛ ياد كرد مظلوميت آنان در قالب سوگوارى، مرثيه و روضه‏خوانى گسترده‏تر از شادمانى باشد و در اين ميان از آنجا كه ظلمى كه به سيدالشهدا(ع) شده، از ظلم‏هاى ديگر به امامان(ع) برتر و عميق‏تر بود، ذكر مصايب آن حضرت بيشتر و فراگيرتر است. با توجه به منابع دينى، يعنى قرآن و سيره پيشوايان معصوم، دين اسلام موافق نشاط و شادى بوده، علاوه برآن كه آدمى را از تنبلى رهانده و سرزنده مى‏سازد؛ البته؛ اين شادى، افراطى و تفريطى نبوده، بلكه درچارچوب نگاه تعديلى قابل رهيابى است. T}1. اسلام و نيازهاى اساسى انسان؛{T بهترين آيين‏ها، با طبيعت آدمى و سازمان آفرينش او سازگار بوده، نيازمندى‏هاى طبيعى و فطرى اش را برآورد؛ در غير اين صورت، نه قابل عمل است و نه مى‏تواند آدمى را خوشبخت و سعادت‏مند سازد. تعاليم اسلام به دليل توجه به اين نيازها و متناسب بودنش با فطرت آدمى است‏V}«فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة اللَّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق».{V كه توانست از محدوديت جزيرة العرب خارج گشته، جهان اسلام را در اقصى نقاط دنيا شكل دهد. به گفته علامه طباطبايى، اسلام، نه انسان را از نيروها غرايز و خواسته‏هايش محروم مى‏كند و نه همه توجه را به تقويت جنبه‏هاى مادى معطوف مى‏دارد؛ نه او را از جهانى كه در آن زندگى مى‏كند، جدا مى‏سازد و نه او را بى‏نياز از دين و شريعت به حساب مى‏آورد و اين سه زاويه، مثلثى را ترسيم كرده كه انسان در محدوده آن كمال مقصود خود را به دست مى‏آورد و به سعادت ابدى مى‏رسد و اگر يكى از اين زاويه‏ها باز شود و ناديده تلقى گردد، انسان را دچار سقوط مى‏كند و از اوج انسانيت به ورطه هلاكتش مى‏كشاند.V}علامه طباطبايى، الميزان، ج 16، ص 203.{V T}2. شادى و نشاط يك ضرورت و نياز؛{T از شادى تعاريف گوناگونى، مانند «احساس مثبتى كه از حس ارضاى پيروزى به دست مى‏آيد»؛V}انگيزش و هيجان، ص 367.{V «مجموع لذت‏هاى منهاى درد»V}روانشناسى شادى، ص 42 و 172. {V«حالتى كه در فرآيند نيل به علاقه‏ها در آدمى به وجود مى‏آيد»V}جلوه‏هاى شادى در فرهنگ و شريعت، ص 47.{V اين پديده هر چند از زواياى گوناگونى تعريف و تشريح شده است، ولى به اتفاق انديشمندان يك ضرورت و نياز اساسى انسان به شمار مى‏آيد؛ چه كسى را مى‏توان يافت كه مدعى باشد نيازمند به شادى نيست؟ اصلاً اساس جهان هستى و پديده‏هاى آن به گونه‏اى طراحى شده‏اند كه در آدمى شادى ايجاد كنند. بهار با طراوت، صبح پر لطافت، طبيعت با ظرافت، آبشارهاى زيبا، گل‏هاى زنگارنگ، ديدار دوستان، ازدواج و پيوند و انسان و...، همه شادى آور و مسرّت خير است. از آن جا كه شادى، ناكامى، نااميدى، ترس و نگرانى را آزادى دور مى‏سازد، روان‏شناسان به ايجاد و تثبيت آن در انسان دستور اكيد داده‏اند و اين همه حكايت گر اين حقيقت است كه شادى نياز اساسى و ضرورى مى‏باشد.V}روان‏شناسى شادى، روان‏شناسى كمال، راز شاد زيستن و....{V P}همان بهتر كه دائم شاد باشيم {E}زهر درد و غمى آزاد باشيم‏{P P}به خوش رويى و خوش خويى در ايام‏{E}همى روتا شوى خوش دل در انجام‏{P P}اگر خوش دل شوى در شادمانى‏{E}بماند شادمانى، جاودانى‏{P V}ناصر خسرو.{V T}3. عوامل شادى و نشاط؛{T با كندوكاو در نظريات و گفته‏هاى دانشمندان و متون معتبر، مى‏توان موارد ذيل را در زمره عوامل بر شمرد كه حالت شادى و نشاط را در انسان پديد مى‏آورند: 1. ايمان. 2. رضايت و تحمل. 3. پرهيز از گناه. 4. مبارزه با نگرانى. 5. تبسم و خنده. 6. مزاح و شوخى. 7. بوى خوش. 8. خود آرايى. 9. پوشيدن لباس‏هاى روشن. 1. حضور در مجالس شادى. 11. ورزش. 12. اميد به زندگى. 13. كار و تلاش. 14. سير و سفر. 15. تفريح. 16. تلاوت قرآن. 17. تفكر در آفريده‏هاى خداوند. 18. صدقه دادن. 19. نگاه كردن به سبزه‏ها و...V}شيخ حر عاملى، وسائل الشيعة، ج 5، باب ملابس؛ شيخ طوسى، امالى، ح 45؛ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 71، ص 95؛ آيين زندگى، ص 34.{V P}چهار چيز هر آزاده را زِ غم بخرد{E}تن درست و خوىِ نيك و نام نيك و خرد{P P}هر آن كه ايزدش اين چهار روزى كرد{E}سزد كه شاد زِيَد شادمان و غم نخورد{P V}رودكى.{V T}4. اسلام و شادى؛{T اسلام با توجه به نيازهاى اساسى انسان، شادى، نشاط را تحسين و تأييد كرده است. قرآن كه يكى از بهترين و مستحكم‏ترين منابع اسلام به شمار مى‏رود، زندگى با نشاط و شادى را نعمت و رحمت خدا تلقى فرموده، زندگى هميشه توأم با گريه و زارى و ناله را خلاف رحمت و نعمت خداوند داسته است. گواه اين مطلب آيه قرآن است كه مى‏فرمايد: A}«فليضحكوا قليلاً و ليبكوا كثيراً»{A؛V}توبه (9)، آيه 82.{V «بايد كم بخندند و زياد بگريند». شأن نزول اين آيه، اين بود كه پيغمبر خدا(ص) دستور صادر كرده بودند كه بايد تمام نيروهاى قابل براى شركت در مبارزه عليه كفار و مشركين كه به سرزمين اسلام هجوم آورده بودند، بسيج شوند. عده‏اى با بهانه‏هاى مختلف از شركت در اين لشكر كشى خود دارى كرده بودند و از فرمان خدا و پيغمبر(ص) تخلف كرده بودند؛ خداوند در قرآن به آنها وعده عذاب مى‏دهد و به دنبال آن مى‏فرمايد: [اين گروه نافرمان‏] از اين پس كم بخندند و زياد بگريند». واضح است كه نفرين به صورت كيفر و مجازاتى است كه همواره بر خلاف طبيعت و فطرت آدمى او را دچار عذاب و رنج مى‏سازد. اين كه خداوند آرزوى كم خنديدن و زياد گريستن براى نافرمانان مى‏كند، حكايت از اين حقيقت دارد كه خنده به عنوان يكى از عوامل نشاط، امر طبيعى و فطرى است كه خداوند مى‏خواهد به عنوان كيفر، نافرمانان از اين امر محروم باشند.V}گفتارها، ج 2، ص 225 - 226. {V توصيفات قرآن در خصوص بهشت نيز حاكى از اين واقعيت است كه اسلام بر نشاط و شادى مُهر تاييد نهاده است؛ زيرا باغ‏هاى زيبا، آب‏هاى زلال و روان، زيباترين بسترها، نرم‏ترين و چشم‏گيرترين پارچه‏ها، برترين ديدنى‏هاV}ر.ك: سوره الرحمن، واقعه ويس.{V و... كه قرآن در وصف بهشت ترسيم مى‏كند، همه جزء عوامل نشاط و شادى به شمار مى‏روند و خداوند متعال براى شادكردن انسان‏ها بهشت را اين‏چنين قرار داده است. قرآن در فراز ديگرى، برخى عوامل شادى و نشاط را مخصوص مؤمنان دانسته است؛ A}«قل من حرم زينة الله التي أخرج لعباده و الطيبات من الرزق قل ‏هي‏للذين آمنوا في الحياة الدنيا خالصةً يوم القيامة»{A؛V}اعراف (7)، آيه 32. {V«بگو (در برابر كسانى كه بسيارى از مواهب زندگى را تحريم مى‏كردند) اى پيغمبر چه كسى زينت و آرايش و زيبايى‏هايى را كه خداوند از درون طبيعت براى بندگانش بيرون كشيده، حرام كرده است. بگو اين مواهب پاك و اين زيبايى‏ها براى مردم با ايمان در همين زندگى دنيا و در زندگانى جاويد آخرت قرار داده شده است. با اين تفاوت كه در اين دنيا، زيبايى‏ها به زشتى‏ها آميخته است؛ شادى‏ها به غم آلوده و آميخته است؛ ولى در دنياى ديگر و در روز رستاخيز، اين زيبايى‏ها و اين مواهب پاك، براى مردم با ايمان به صورت خالص وجود دارد»V}گفتارها، ج‏2، ص‏227-228.{V. اين آيه به خوبى بيان‏گر اين حقيقت است كه اسلام به بهره‏مند شدن از يبايى‏ها و مواهب زندگى كه در زمره عوامل نشاط آورند، اهميت مى‏دهد و آن را زيبنده دين‏داران و مؤمنان مى‏داند. از زبان معصومان(ع) نيز - كه مترجمان حقيقى واحى‏اند - مى‏خوانيم: 1. رسول اكرم(ص): «مؤمن شوخ و شاداب است».V}بحرانى، تحف العقول، ص‏49.{V 2. حضرت على(ع): «شادمانى، گشايش خاطر مى‏آورد»؛V}آمدى، غررالحكم، ح‏2023.{V «اوقات شادى، غنيمت است»؛V}همان، ح‏1084.{V «هركس شادى‏اش اند ك باشد، آسايش او در مرگ خواهد بود»V}بحارالانوار، ج‏78، ص‏12.{V. 3. امام صادق(ع) «هيچ مؤمنى نيست كه شوخى در طبع او نباشد»؛V}كلينى، اصول كافى، ج‏2، ص‏663.{V «شوخ طبعى بخشى از حسن خلق است».V}همان.{V 4. امام رضا(ع) كوشش كنيد اوقات شما چهار زمان باشد؛ وقتى براى عبادت و خلوت با خدا، زمانى براى تأمين معاش، سعتى براى معاشرت با برادران مورد اعتماد و كسانى كه شما را به عيب‏هايتان واقف مى‏سازند و در باطن به شما خلوص و صفا دارند و وقتى را هم به تفريحات و لذايذ خود اختصاص مى‏دهيد و از شادى ساعت‏هاى تفريح، نيروى لازم براى عمل به وظايف وقت‏هاى ديگر را تأمين كنيد».V}بحارالانوار، ج‏75، ص‏321.{V در سيره معصومان، عنصر شادى آن چنان اهميت دارد كه علاوه بر تأييد آن به بسترسازى، زمينه‏سازى و ايجاد آن نيز توصيه شده است.V}كافى، ج‏2، ص‏192.{V پاره‏اى از احاديث، علاوه بر دستورهاى كلى درباره اهميت شادى و نشاط، دستورالعمل‏هاى خاصى نيز براى حفظ و پرورش اين حالت مانند، پياده‏روى، سواركارى، شنا در آب، نگاه كردن به سبزه‏ها، خوردن و نوشيدن، مسواك كردن، شوخى، خنده و...V}وسائل الشيعه، ج‏12، ص‏112، بحارالانوار، ج‏16، ص‏298؛ حسين نورى، مستدرك الوسائل، ج‏8، ص‏418.{V بيان مى‏دارند. P}چو شادى بكاهد، بكاهد روان {E}خُرد گردد اندر ميان، ناتوان‏{P V}فرودسى.{V T}5. مرز شادى و نشاط؛{T براساس هدف و فرجام زندگى، شادى و نشاط از ديدگاه اسلام داراى حد و مرز مى‏باشد. محتوا و قالب شادى و نشاط و عوامل آن نبايد با روح توحيدى و انسانى كه دين اسلام مطرح كرده است، در تضاد و تنافى باشد؛ زيرا هر پديده‏اى كه انسان را از آرمان و غايت اصلى خويش دور سازد، به هيچ وجه مقبول اسلام نخواهد بود. بنابراين پديده شادى و نشاط و عوامل آن به عنوان يك نياز اساسى و ضرورى تا حدى روا و مجاز مى‏باشد كه علاوه بر آن كه مانع نيل انسان به هدف اصلى‏اش نگردد، بلكه در رسيدن به آن مددكار وى باشد؛ از اين رو بسيارى از انديشمندان مسلمان معتقدند: از آن جا كه انسان در انجام هر رفتار ارادى، انگيزه و هدفى را پى‏مى‏گيردV}اخلاق اسلامى، ص‏98-99؛ اخلاق الهى، ج‏5، ص‏238.{V شادى و نشاط به عنوان يك رفتار، از اين قاعده مستثنا نبوده، هدف و انگيزه‏اى در آن دنبال مى‏شود. در اين پديده، اگر انگيزه و هدف، حق و در راستاى هدف اصلى زندگى آدمى باشد، اين پديده حق، مفيد و سودمند خواهد بود و اگر انگيزه و هدف باطل در آن نهفته باشد و در برابر هدف اساسى زندگى انسان باشد، اين پديده، باطل و مضر خواهد بود؛ بنابراين مى‏توان مرز شادى و نشاط را انگيزه و هدف آن دانست. مزاح و شوخى كه يكى از عوامل برجسته شادى است، اگر به سبك‏سرى، بى‏شرمى و گستاخى بياميزد، «هزل» ناميده مى‏شود كه در اسلام مطرود است و اگر به تحقير و بدگويى و ناسزا آميخته گردد، آن را «هجو» مى‏خوانند و اين نيز در اسلام نهى شده است‏V}يكى از صحابيان از رسول خدا پرسيد: «آيا اگر با دوستان خود شوخى كنيم و بخنديم، اشكالى دارد؟ حضرت فرمود: اگر سخن ناشايستى در ميان نباشد، اشكالى ندارد (كافى، ج‏2، ص‏663 ن تحف‏العقول، ص‏323).{V و اگر شوخى از حد خارج شود و به بيهودگى يا زياده‏روى بينجامد، باز از نظر اسلام عملى ناپسند خواهد بود؛ همان طور كه اميرمؤمنان على(ع) مى‏فرمايد: «هر كس بسيار شوخى كند، وقار و سنگينى او كم مى‏شود».V}غررالحكم، ص‏222.{V امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «زياد شوخى كردن، آبرو را مى‏برد».V}كافى، ج‏2، ص‏665.{V خنده و تبسم كه از عوامل ديگر نشاط و شادى است، بايد صادقانه بوده، شخصيت آدمى را لكه‏دار نسازد. خنده از نظر اسلام، آن گاه مؤثر و مفيد ا ست كه به شخصيت ديگران لطمه وارد نياورد. خنده، با انگيزه آزردن، اهانت و تحقير ديگرى، حكم حرمت آزار شخص مؤمن را دارد و به شدت نكوهيد شده و حرام است. وقتى براى مؤمن، احترامى برتر از كعبه را بر شمرده‏اند، به خوبى روشن مى‏شود كه اهانت و تحقير او، چه اندازه نكوهيده است.V}اخلاق الهى، ج‏5، ص‏256-257.{V قالب‏هاى نشاط و شادى و عوامل آن نيز بايد در شأن مقام انسان و آرمان‏هاى والاى او باشد؛ زيرا گاهى محتوايى مفيد، در قالبى نامناسب نتيجه اثرگذارى را معكوس خواهد كرد و به همين دليل در روايات، «قهقهه» از شيطان تلقى شده‏V}كافى، ج‏2، ص‏664. {Vو «تبسم» بهترين خنده دانسته شده است.V}غررالحكم، ص‏222.{V زمان و مكان نشاط و شادى نيز بايد با آن متناسب باشد؛ زيرا اگر اين تناسب برقرار نباشد، بسيار ناپسند و زشت خواهد بود. مزاح و بذله‏گويى در مراسم سوگوارى و مكان‏هاى مقدس ناپسند است‏V}اخلاق الهى، ج‏5، ص‏258-259. {Vو در خصوص مكان و زمان خنده از رسول اكرم(ص) نقل شده است: «كسى كه بر جنازه‏اى بخندد، خداوند در روز قيامت پيش چشم همه، به او اهانت مى‏كند و دعايش اجابت نمى‏شود و كسى كه در گورستان بخندد، باز مى‏گردد، در حاليكه سختى بزرگى همانند كوه اُحد، براى اوست».V}همان.{V از آن چه در اين فراز گفته شد، مشخص مى‏گردد كه پاره‏اى از روايات كه به صورت مطلق يا مقيد، شادى و عوامل آن را نكوهش كرده‏اند، ناظر به شادى، نشاط و عواملى است كه از مرز و حدود شادى خوشايند از ديدگاه اسلام پا فراتر نهاده‏اند به افراط و تفريط در غلتيده‏اند. اسلام اصل شادى و عوامل آن را ناپسند نشمرده است، بلكه آن را تأييد و توصيه كرده است. T}6. چند نكته؛{T الف) زندگى پُر از قطع و وصل‏ها، شادى و رنج‏ها، نشاط و غم‏ها، اميد و شكست‏ها و... است در جهانى كه ما زندگى مى‏كنيم، شادى و رنج با يكديگر آميخته است. زندگى نمى‏تواند سراسر با شادى و سرور همراه باشد، ناملايمات در عرصه زندگى، امرى گريزناپذير مى‏باشد؛ به گفته رودكى: P}خداىِ عرش، جهان را چنين نهاد نهاد{E}كه گاه مردم، شادان و گه بُوَد ناشاد{P ب) پاره‏اى از روايات كه مؤمن را غمگين و اندوهناك معرفى كرده‏اند، ناظر به حزن درونى است كه نتيجه آگاهى اجتماعى و تعلق جمعى فرد است و نه پريشان حالى و پراكندگى خاطر كه منافى با نشاط و شادى است. در واقع اين نوع اندوه، ريشه در توجه به احوال ديگران و حس همدردى انسانى دارد؛V}كافى، ج‏2، ص‏163؛ وسائل الشيعه، ج‏20، ص‏213.{V آن گونه كه سعدى از آن چنين ياد مى‏كند: P}بنى آدم اعضاى يك پيكرند{E}كه در آفرينش زيك گوهرند{P P}چو عضوى به درد آورد روزگار{E}دگر عضوها را نماند قرار {P ج) برخى از عوامل شادى، نشاط جسمانى را كه اثرغير مستقيمى نيز بر نشاط روحى دارد، براى انسان به ارمغان مى‏آورد و پاره‏اى از عوامل شادى به صورت مستقيم، بر نشاط روح اثر مى‏گذارند. عواملى چون تلاوت قران، تفكر در آفريده‏هاى خداوند، ايمان و تقويت آن، صدقه دادن و پرهيز از گناه، از جمله عواملى‏اند كه زمينه‏هاى روانى و روحى شادى را فرهنگ مى‏آورند و عواملى چون، تغذيه مناسب، ورزش، بوى خوش، خودآرايى، پوشيدن لباس‏هاى روشن، پياده روى و نگاه كردن به سبزه‏ها از آن دست عواملى‏اند كه زمينه‏هاى مادى و جسمانى نشاط را فراهم مى‏آورند؛ هر چند كه پس از برخوردارى از نشاط جسمانى، شادى روحى نيز نصيب انسان مى‏شود. د) پاره‏اى از عارفان مسلمان كه روحيه‏اى درون‏گرا دارند - نشاط و شادى را در درونِ جان آدميان جست‏وجو مى‏كنند. اينان شادى حاصل از وصال معنوى محبوب را برتر از شادى‏هاى جسمانى و بيرونى مى‏دانند. سالكان معنوى، اندوه و غم را به منزله مقام و درجه‏اى از تجربه‏هاى عرفانى مى‏دانند و ازاين‏رو، گاه، شادى و نشاط را فداى چنين غمى مى‏كردند و معتقدند از طريق حزن است كه مى‏توان به شادى دست يازيد. P}كه را ديدى توان در جمله عالم‏{E}كه يك دم شادمانى يافت بى‏غم‏{P V}شبسترى.{V به اعتقاد اين گروه، شادى‏هاى اين سويى و دنيوى، همچون خود دنيا دوايى ندارند و همواره قرين غم بوده است. P}شادى بى‏غم در اين بازار نيست‏{E}گنج بى‏مار وگل بى‏خار نيست‏{P P}راه لذت از درن است نزبرون‏{E}ابلهى دان جستن از قصر و حصون‏{P V}مولوى.{V از آن جا كه عارفان پير و مكتب عشقند، معتقدند آن چه شادى و زندگى مى‏آفريند، عشق پاك است. P}مرده بدم، زنده شدم، گريه بدم، خندم شدم‏{E}دولت عشق آمد و من، دولت پاينده شدم‏{P P}از توام اى شهر قمر، در من و در خود بنگر{E}كز اثر خنده تو، گلشن خنده شدم‏{P V}همان.{V مهم اين نكته است كه عارفان نيز در جست‏وجوى شادى مطلق و كاملند و به دليل ظرفيت وجودى خاص خويش؛ براى دست‏يابى به آن نشاط راستين از غم استقبال مى‏كنند؛ ولى هرگز براى ديگران آرزوى اندوه نمى‏كنند؛ علاوه بر آن كه در برابر غم، در ظاهر مراقبند كه ديگران از حزن آنان آگاه نشوند.V}اميرمؤمنان، على‏عليه‏السلام در توصيف عارفانه مى‏فرمايد: «زاهدان، در دنيا اگر چه بخندند، قلبشان مى‏گريد و اگر چه شاد باشند، اندوهشان شديد است (نهج‏البلاغه، خطبه 113؛ ر.ك: شرح مقامات اربعين، ص‏260-262)..{V
کد سوال : 1215
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : خواهري دارم كه از طريق ايميل با پسر داييم كه خارج از كشور است رابطه برقرار كرد اما از انجا كه پسر دايي من به كس ديگري علاقمند است خيلي محترمانه سعي كرد او را در جريان موقعيت خود قرار دهد اما خواهر من هنوز دست بردار نيست . از طرفي او را براي درد دل كردن برگذيده و به او شكايت مي كند كه كسي به او توجه ندارد در حالي كه در خانه بسيار پرخاشگر است و به كسي اجازه برقراري روابط نزديك با خود را نمي دهد بعد از اصرار زياد مادرم كه بويي از ماجرا برده بود او را در جريان قرار داد اما متاسفانه بدليل برخي عكس العملهاي نادرست مادرم كه به او بي اعتماد شده بود با پرخاشگري با مادرم برخورد كرد و از آن پس از طريق يكي از دوستانش ايميلهاي خود را مي فرستد و چك مي كند لطفا مرا راهنمايي كنيد . در ضمن من كه در دوران دانشجويي خود پاي درد دل بچه ها مي نشستم و محرم راز آنها بودم اينك از عدم توانايي برقراري رابطه صحيح با خواهرم بدليل اينكه مرا قبول ندارد بسيار رنج مي برم؟
پاسخ : ضمن تقدير و تشکر از دلسوزي تان نسبت به خواهرتان توجهتان را به نکات زير جلب مي کنيم: 1. گر چه شما قبلا و يا هم اکنون سنگ صبور يا مشاور و راهنماي مناسبي براي بسياري از دوستان و هم کلاسي هايتان بوديد و بدانيد که بخاطر رابطه خانوادگي تان با همشيره محترمتان انتظار نداشته باشيد بتوانيد همان نقش را در ارتباط با خواهرتان ايفا کنيد و در برقراري رابطه گرم و تاثير گذار موفق باشيد و يا او شما را محرم و از خود بداند و با شما دردل کند. بخصوص اگر خواهرتان از شما بزرگتر است. در عين حال اظهار اميدوار مي کنيم بتوانيد با به کار بستن نکات بعدي در اين امر موفق باشيد. 2. وي را بخاطر ارتباط مکاتبه اي مخفيانه اش با پسر دايي تان سرزنش نکنيد و اگر فکر مي کنيد که شما از اين موضوع اطلاع نداريد موضوع را علني مطرح نکرده و از اگاهي تان نسبت به موضوع اطلاع پيدا نکند. 3. حتي المقدور به او احترام گذاشته و مورد محبت خود قرار دهيد و زمينه پرخاشگري و تندي را فراهم نکنيد 4. نسبت به فعاليتهاي ديگرش و نيازهاي مختلفي که دارد تا انجا که توان داريد براي وي دلسوزي کنيد و به او کمک نماييد. 5. لازم به ذکر است پرخاشگري وي ناشي از همان است که گمان مي کند شما به فکر او نيستيد و به عنوان يک مانع در راه رسيدن به هدفش به شما و مادر خانواده تان نگاه مي کند. بنابراين تا انجا که ممکن است تندي ها و بد رفتاري ها او را تحمل کنيد. 6. به مادرتان توصيه کنيد با روشي مناسب با وي برخورد کند تا زمينه اعتماد به او فراهم شود. 7. به طور سر بسته به خواهرتان بگوييد که من به تو علاقه مند هستم. موفقيت تو را خواهانم و در هر کاري اماده کمک به تو هستم و در هر امري پشتيبان تو هستم و از تو حمايت مي کنم. و اين را در موقعيت هاي مختلف به او ياد آور شويد تا احساس کند از وي حمايت مي شود و مدافع خوبي دارد. 8. اگر اهل مطالعه هست کتابهايي در زمينه ازدواج و انتخاب همسر تهيه فرموده و در اختيارش قرار دهيد. و يا مثلا به او بگوييد من اين کتاب را مطالعه کردم بسيار با ارزش و خوب و مفيد بود. اگر دوست داري شما هم مطالعه کن. 9. هر چه بيشتر به او نيکي و احسان کنيد، و از طريقي زبان، دادن هديه به مناسبت هاي مختلف، اظهار محبت و کمک کردن به وي در موقعيت هاي مختلف، اعتماد او را به خود جلب کنيد.مطمئن باشيد پس از مدتي نظر وي به سوي شما جلب خواهد شد. 10. اگر دوستي داري که مورد اعتماد خواهرت نيز مي باشد و مي تواند نقش ايفا کند از او کمک گرفته و از طريق وي موضوع را پي گيري کنيد و خواسته ها و صحبت هاي خود را به وي منتقل کنيد البته از اين راه در صورتي استفاده کنيد که خود نتوانستيد و يا مطمئن هستيد که نمي توانيد مستقيما وارد صحنه شويد و موضوع را شخصا پي گيري کنيد. اميد است بتوانيد در اين امر خير موفق باشيد
کد سوال : 1216
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : آيا دانشجويي كه هنوز درس مي خواند و درآمدي ندارد مي تواند ازدواج كند به اميد اينكه خداوند از فضل خود آنها را بي نياز مي كند در حالي كه خود خدا گفته كه من از اسباب مادي روزي به شما مي دهم نه چيز ديگر پس من كه منبع درآمدي ندارم از چه راهي روزي خدا را دريافت كنم و خرج خود و همسرم را تامين كنم؟
پاسخ : احساس مسئوليت در زندگي از نشانه هاي انسان هاي وارسته و پرتلاش است و به تجربه ثابت شده هرگاه مسئوليت رو به سوي انسان مي آورد انگيزه و هدفمندي بيشتر شکل مي گيرد و سامان دهي زندگي زودتر آغاز مي گردد. علاوه بر اينکه لطف خدا و همکاري ديگران نيز بيشتر جلب مي شود. براي توضيح بيشتر توجه شما را به مطالب زير جلب مي کنيم: الف) جوان اولين مشكل را در امر ازدواج، مشكل امور مالى و اقتصادى مى‏داند. اگر زندگى ما براساس مبانى اسلام و فطرت انسانى استوار شود، اين مشكل وجود خارجى نخواهد داشت، يا بسيار اندك خواهد بود. 1- خداوند و رهبران اسلام، در اين باره نويدهاى اميدبخش فراوانى داده‏اند كه مى‏توانند پشتوانه‏هاى اطمينان‏بخشى براى جوانان باشند. براى نمونه خداوند مى‏فرمايد: A}و انكحوا الايامى منكم... ان يكونوا فقراء يغنهم الله من فضله M}{Aجوانان بدون همسر را همسر دهيد... اگر فقير باشند، خداوند با فضل و رحمت خود آنان را غنى و بى‏نياز مى‏كند{M(V}نور، آيه 32{V). اين وعده و تضمين صريح و روشن خداوند است و چه تضمينى بالاتر از تضمين خدا؟! عموم كسانى را كه ازدواج كرده‏اند ملاحظه كنيد، اكثر ايشان قبل از ازدواج بهره‏اى از خانه و ثروت نداشته‏اند ولى بعد از ازدواج، خانه‏دار و متمكن شده‏اند. 2- پيامبر اكرم(ص) كه امين اسرار خداوند است درباره امدادهاى الهى به جوانان مجرد چنين مى‏فرمايند: H}زوجوا اياماكم، فان الله يحسنُ لهم فى اخلاقهم و يوسع لهم فى ارزاقيهم و يزيدهم فى مرواتيهمM}{H بى‏همسرانتان را همسر دهيد، زيرا خداوند در پرتو ازدواج اخلاق آنان را نيكو مى‏گرداند و رزق و توان مالى آنها را وسعت مى‏دهد و بر مروت و ارزش‏هاى انسانى‏شان مى‏افزايد{M(V}نوادر الراوندى، ص 36{V). و باز آن حضرت مى‏فرمايند: H}من ترك التزويج مخافة العيلة، فقد ساء ظنّه بالله، ان الله يقول «ان يكونوا فقراء يغنهم الله من فضله M}{Hكسى كه ازدواج را از ترس فقر ترك كند همانا به خداوند گمان بد برده است، زيرا خداوند مى‏فرمايد: اگر فقير باشند خداوند با فضل و رحمت خويش آنان را بى‏نياز مى‏سازد {M(V}وسائل‏الشيعه، ج 3، ص 5{V). در پرتو ازدواج، افق‏هاى جديدى به روى انسان باز مى‏شود كه پيش از ازدواج وجود نداشته، زيرا انسان در اثر ازدواج، احساس مسؤوليت بيشترى مى‏كند و خود را مسؤول اداره زندگى جديد و تأمين معاش و حفظ آبروى خانواده مى‏بيند، بنابراين تمام ابتكار و استعدادهاى نهفته و پنهان را به كار مى‏گيرد و از سوى ديگر فشارهاى جنسى، پريشانى، تنهايى و احساس حقارت‏ها و كمبودها، در پرتو ازدواج و قرار گرفتن در كنار همسرى مهربان و همدم و دلسوز از بين مى‏رود و در نتيجه جان انسان شكوفا مى‏شود و شوق تكامل در او بالنده مى‏شود. بسيارى از جوانان در سايه ازدواج شخصيتى تازه پيدا مى‏كنند و سيرشان در تمام امور، سرعت بيشترى به خود گرفته است. - با ازدواج مى‏توان از تسهيلات و مزاياى شغلى در مؤسسات و ادارات برخوردار شد. - در جامعه معمولاً براى متأهل‏ها بيش از مجردها اعتبار و ارزش قائلند. - صندوق‏هاى قرض‏الحسنه مخصوص ازدواج و وام‏هاى بانكى براى اين امر مهم در همه جاى ميهن اسلامى تأسيس شده كه مى‏توان از اعتبارات اين مؤسسه‏ها برخوردار شد. - اگر تشريفات و خرج‏هاى اضافى در امر ازدواج كنار گذاشته شود و يا تعديل شود ازدواج يكى از سهل‏ترين امور زندگى خواهد بود. ب ) مشكل ديگرى كه براى جوانان تحصيل‏كرده ساخته شده و واقعيت ندارد اين است كه جوان ازدواج را مانع ادامه تحصيلات علمى خود مى‏داند در حالى كه اين معضل با يك برنامه‏ريزى حساب‏شده و عزم و اراده راستين برطرف مى‏شود و از ازدواج مى‏توان نردبانى براى بالا رفتن و پيشرفت در تحصيلات علمى بهره جست. ج ) مشكل انتخاب همسر سومين مشكلى است كه جوانان را رنج مى‏دهد و از اقدام به ازدواج باز مى‏دارد. اين مشكل به عكس دو مشكل قبل، واقعى است و بايد با دقت و آينده‏نگرى در امر ازدواج اين مانع را از سر راه برداشت. در اين زمينه به معيارهاى انتخاب همسر كه در كتاب‏ها و تحقيقات مختلف به آن اشاره شده است مراجعه نماييد. مانند كتاب: جوانان و انتخاب همسر، على اكبر مظاهرى. سخن پايانى ما درباره كسب موفقيت در امور است. P}همتم بدرقه راه كن اى طاير قدس{E}كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم{P (ديوان حافظ) موفقيت در هر امرى از امور مربوط به دنيا و آخرت يك فرايند تجربى است كه با آزمون‏هاى زيادى راه‏كارهاى آن مشخص شده است. شناخت و به كارگيرى اين راه‏كارها موفقيت را در دسترس ما مى‏نهد و ناآگاهى ما نسبت به آنها، كاميابى را به كام مرگ مى‏كشاند. درك باورهاى درست و راه‏كارهاى شايسته، يكى از بنيادى‏ترين شيوه‏هاى دست‏يابى به پيروزى است. لذا به راه‏كارهاى موفقيت به طور اجمالى مى‏پردازيم: 1- شناخت و ارزيابى دقيق، درباره هدفى كه در پى آنيم، امكانات و توانايى‏هايى كه آن هدف نياز دارد و شناسايى توانايى‏هايى كه داريم، آفت‏ها و موانع راه ما را در رسيدن به موفقيت بسيار كمك خواهد كرد. حضرت على(ع) مى‏فرمايند: H}العامل بالعلم كالسائر على الطريق الواضعM}{H كسى كه آگاهانه عمل مى‏كند، چونان كسى است كه در راه آشكار ره مى‏سپرد{M(V}غرر الحكم{V). 2- كار و تلاش، از عناصر دگرگون ساز، زندگى‏آفرين، پيشرفت‏آور و موفقيت‏پرداز است. دين مقدس اسلام از يك سو با تنبلى، بى‏كارى و كم‏كارى به ستيز برخاسته است واز سوى ديگر مردم را به كار فرا مى‏خواند. P}ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست{E}عاشقى شيوه رندان بلاكش باشد{P (حافظ) قرآن شريف مى‏فرمايد: A}و ان ليس الانسان الا ما سعىM}{A و اين كه براى انسان بهره‏اى جز تلاش او نيست{M(V}نجم، آيه 39{V). زندگى بزرگان را اگر مرور كنيم، كار و تلاش بى‏وقفه را جزء لاينفك شخصيت ايشان خواهيم يافت. 3- پشتكار، استمرار، استقامت و شكيبايى، گذر از سنگلاخ‏ها، آب كردن كوه‏هاى يخ و زدودن دلزدگى پايه‏هاى موفقيت در كليه امور مخصوصا در امر خطير ازدواج است. چنان كه امير بيان على(ع) مى‏فرمايد: «صبر پيشه، پيروزى را از دست نمى‏دهد، گرچه زمان بر او بگذرد»(V}نهج‏البلاغه، فيض‏الاسلام، ص 1163{V). 4- نظم و برنامه، داشتن ساز و كار صحيح و اجراى منظم آن و تدبير و مديريت پويا، از ديگر عوامل رهيافت به دنياى موفقيت‏هاست. آخرين وصيت اميرالمؤمنين(ع) به فرزندان خود و خاندانش و به همه مردم تقواپيشگى و رعايت نظم است(V}نهج‏البلاغه، نامه 47{V). 5- عوامل معنوى از قبيل تكيه بر تقوا و دانش، ايمان، اخلاص، توكل، توسل، نيايش، مهمترين نقش را در كسب موفقيت ايفا مى‏كند. هستى برابر با ماديات نيست. اين جهان مادى‏بخش اندكى از هستى است زندگى فردى و اجتماعى همانگونه كه تحت تأثير كنش‏ها و واكنش‏هاى مادى است به شدت در قلمرو كنش‏ها و واكنش‏هاى معنوى نيز هست. وقتى عوامل مادى در هر موضوع فراهم شد، پاره‏اى مسائل باطنى از قبيل دل واپسى و اضطراب، بيم و اميد، توهم، امل و آرزو و... ظهور مى‏كند براى اين كه فرد بتواند از اين مشكلات رهايى يابد توجه به عوامل معنوى راهگشا مى‏باشد. P}هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ{E}از يُمن دعاى شب و ورد سحرى بود{P سعدى نيز فرموده است: P}بخت و دولت به كاردانى نيست{E}جز به تأييد آسمانى نيست{P و در روايت نيز آمده است: H}من ا حب ان يكون اقوى الناس فليتوكل على اللّه‏M}{H هر كه مى‏خواهد توانمندترين مردم باشد، بايد بر خدا توكل كند{M(V}بحارالانوار، ج 71، ص 151{V). P}تو با خداى خود انداز كار و دل خوش‏دار{E}كه رحم اگر نكند مدعى به خدا نكند{P
کد سوال : 1217
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چرا بايد خدا را پرستش كرد؟ اصلا چرا ما بايد بنده باشيم؟
پاسخ : خداوند سرچشمه همه خوبيهاست و دارنده همه توانمنديهاست . و عبادت و بندگي خدا به معناي گام نهادن در مسير خوبيها و توانمندي ها است و ثمره آن آزادي از هرگونه محدوديتها و اسارت ها است. در پرتو بندگي خدا علاوه بر اينکه آدمي به «ازادي» دست مي يابد بلکه به مقام «ازادگي» در برابر هواي نفس خويش نيز مي رسد. از اين رو در قالب شعر گفته شده: P}خدايا چو گفتي بنده من{E} از عرش بگذرد خنده من{P بنابراين اگر چه واژه بندگي با محدوديت و تحميل اميخته است دليل براي پرستش و بندگي خداوند ان است که خداوند «بي نياز» است و از هرگونه ظلم و ستيز منزه و پاک است. بنابراين هر دستوري که به انسان بدهد از روي خير خواهي و در مسير رشد و سعادت بشر است. اما تجربه هاي شخصي و يا ايين نامه هاي محصول فکر بشري چه بسا، ناقص و حتي براساس سود جويي و خود خواهي تنظيم شده باشد. درباره اهميت عبادت و آثار آن در زندگي توجه شما را به مطالب زير جلب مي کنيم: «عبادات» هدف و فلسفه‏اى دارد كه اگر انسان به آن بى‏توجه باشد نصيبى از آن نمى‏برد. اگر انسان شرايط باطنى عبادت‏ها را رعايت نكند، بهره لازم از عبادت را نخواهد برد. برخى هستند كه رنج و مشقت عبادت را بر خود هموار مى‏سازند؛ اما از روح عبادت غافل‏اند! عبادات آنها به جاى اينكه در روح‏شان خشوع و خضوع و كمالات ديگر را به وجود آورد؛ عجب و غرور و رذايل ديگر را ايجاد مى‏كند! چنين عبادتى قطعا جز خستگى نتيجه‏اى ندارد؛ اما نبايد اين نكته كسى را از انجام عبادت باز دارد و نا اميد كند؛ بلكه فقط هشدارى است كه عبادت انسان بايد داراى باطن باشد و وى روح عبادت را دريابد و مراقبت كند كه عبادتش همراه با خشوع و حضور قلب باشد تا از آن بهره برده و مصداق اين آيه قرار گيرد: A}«الذينهم فى صلاتهم خاشعون»{A. V}(مؤمنون (23)، آيه 2.){V پس فلسفه عبادات را تنها در پرتو بينش توحيدى اسلام، مى‏توان دريافت كرد. بديهى است تا زمانى كه ابعاد مختلف اين بينش، به درستى شناخته نشود، جايگاه عبادات و نيز ديگر برنامه‏هاى عملى آن، روشن نخواهد شد. در بينش اسلام و اديان توحيدى، انسان و مجموعه هستى، آفريده‏هاى خداوند و در مسير حركت به سوى او و معرفت مبدأ خويش‏اند. در اين ديدگاه، هيچ غايتى جز معرفت خداوند، براى انسان متصوّر نيست و كمال انسان، تنها در اين محدوده رقم مى‏خورد و تمامى جاذبه‏هاى ديگر، جملگى براى به حركت درآوردن آدمى و فراخوان وى به معرفت خداوند هستند. در اين مسير است كه «عبادت» جايگاه خود را پيدا مى‏كند؛ آن هم به صورت عبادتى موزون و حساب شده كه بايد به صورتى خاص به جاى آورده شود. بدون اين عبادت، سرّ حيات بى‏رنگ خواهد شد و انسان در بيغوله جاذبه‏هاى ديگر، راه اصلى را به فراموشى خواهد سپرد؛ مثلاً نمازهاى پنج گانه در تمامى عمر، همانند تابلوها و چراغ‏هايى است كه در مسيرى سخت، طولانى و پرحادثه، انسان را به تبعيت از خود فرا مى‏خواند تا او را از پرتگاه‏هاى سقوط و گزند حوادث سنگين، باز دارد. بدون نماز، آدمى در مسير زندگى، گوهر عبوديت خويش را در برابر ذات لايزال احديت، به فراموشى خواهد سپرد و در نتيجه از كمال خويش باز خواهد ماند. از همين‏رو، تمامى پيامبران الهى و كتاب‏هاى آسمانى، آدمى را به نماز دعوت كرده‏اند. آنچه گفته شد، تنها اشاره‏اى كوتاه به فلسفه فردى نمازبود و نماز و ديگر عبادات، از جهات مختلف اجتماعى، فرهنگى، سياسى و ... داراى حكمت‏هاى عميقى است. خلاصه سخن آنكه: 1. خداى متعال كمال محض است و جامع همه كمالات بلكه عين كمال است. 2. يكى از كمالات الهى حكمت است؛ به همين دليل تمام افعال الهى هدفمند است. 3. از افعال الهى، آفرينش جهان هستى و گل سرسبد آن (انسان) است. 4. هدف آفرينش، رسيدن به كمال (تكامل) است. 5. اين حقيقت جز از راه صحيح (صراط مستقيم) ميسر نمى‏شود. 6. صراط مستقيم همان بندگى خداوند است: A}«أَنِ اعْبُدُونِى هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ»{A ؛ V}(يس (36)، آيه 61.){V بندگى؛ يعنى، اطاعت از همه دستورات و قانون الهى كه مهم‏ترين و بارزترين آنها، در قالب عبادت تجلى مى‏يابد. V}(براى آگاهى بيشتر ر.ك: حكمت عبادات، آيت‏اللّه‏جوادى آملى.){V
کد سوال : 1218
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : چرا بندگان خوب خدا غالبا از بهره هاي مادي دنيا (حتي حلال آن) خود را دور مي کنند؟ هرگاه زندگي خود را با زندگي بندگان شايسته خدا مقايسه مي کنم، دچار ياس مي شوم و گاهي از خدا مي خواهم مرا از دنيا ببرد، چون توانايي آن طور زندگي کردن را ندارم؟
پاسخ : بندگان خاص خداوند در اثر برخورداري از تقواي بالاو نورانيت دل و درون با ماهيت و ويژگي دنيا و لذت ها و بهره هاي آن آشنايند و خوب مي دانند که دلبستگي و وابستگي بيش از حد ضرورت به دنيا و بهره هاي مادي، موجب محروميت از ياد خداوند و غفلت از حق مي گردد و هر چه در لذت ها و بهره هاي دنيوي بيشتر فرو روند، اين غفلت و محروميت بيشتر مي گردد. بنابراين بندگان پاک و صالح خداوند براي حفظ انس و ارتباط خود با خداوند حتي با امور مکروه و حلالي که اين انس و ياد را کمرنگ کرده و لذت ياد حق و توجه به خداوند را از آنها سلب و يا ضعيف مي سازد پرهيز دارند. ولي نکته مهم اين است که اين رفتار بزرگان و اولياي الهي متناسب با ميزان معرفت و موقعيت اجتماعي آنهاست. و قابل توصيه براي هر کس نمي باشد در نظر گرفتن ميزان معرفت و ظرفيت ها و توانايي ها از مسايل بسيار مهمي است که خود معصومين(ع) بر آن تأکيد دارند و ما را به رفق و مدارا و دوري از افراط و زياده روي دعوت کرده اند. نتيجه مقايسه حالات ما با حالات اولياي حق و بندگان خوب خداوند، درک فاصله زياد ميان خود و آنها است و بايد باعث تشويق و ترغيب ما در پيروي از آنها و نباله روي از آنها به اندازه وسع و توانايي ما گردد نه اين که ثمره آن اين باشد که همه اعمال و جزئيات زندگي ما درست مانند آنها باشد و هيچ گونه تفاوتي با آنها نداشته باشد. هدف افزودن بر ظرفيت ها و توانايي ها معنوي و رسيدن به ميزان بالاتري از معرفت و شناخت است. اميرمؤمنان(ع) در قسمتي از نامه 45 نهج البلاغه خطاب به عثمان بن حنيف مي فرمايد: «امام شما از دنياي خود به دو جامه فرسوده و دو قرص نان رضايت داده است، بدانيد که شما توانايي چنين کاري را نداريد، اما با پرهيزکاري و تلاش فراوان و پاکدامني و راستي مرا ياري دهيد». بنابراين بزرگترين وظيفه ما انجام واجبات و تکاليف الهي و دوري از گناهان و محرمات است که خود کار سنگين و دشواري است. بنابراين نبايد در اين موارد دچار زياده روي و افراط گرديد که اين خود از دام هاي خطرناک شيطان است که مي خواهد با بلند پروازي و برداشتن باري که توانايي حمل آن را نداريم ما را از انجام کارهايي که از عهده مان ساخته است و با آن مي توانيم رضايت الهي و خشنودي اولياي الهي را جلب کنيم، محروم سازد. بار ديگر تکرار مي کنيم وراي انجام واجبات و ترک محرمات، بايد ظرفيت و آمادگي و توانايي را در نظر گرفت. حتي در مورد عبادت هاي مستحبي علي(ع) در يکي از حکمت هاي نهج البلاغه مي فرمايد: «وقتي دل و قلب شما آمادگي و نشاط دارد، نوافل را انجام دهيد» V}(حکمت 312){V در پايان گفتني است «دارايي» نکوهش نشده بلکه «دلبستگي» نکوهش شده لذا کساني که داراي امکانات هستند اگر به مقدار توانايي به ديگران کمک کنند و مشکلات نيازمندان را حل کنند بسيار پسنديده است.
کد سوال : 1219
موضوع : اطلاعات عمومي
پرسش : لطفا يك سايت درباره نقش دين در سلامت روان معرفي كنيد؟
پاسخ : چنين سايتي با اين موضوع در دسترس نبود. در ادامه مقاله اي از مجله حديث زندگي شماره 9 خدمتتان ارسال مي گردد. دين و سلامت روان اكبر عبّاسى هر مكتبى دو دسته از شناختها را در اختيار معتقدان خود قرار مى‏دهد. يك دسته از اين شناختها مربوط به شناختهاى اساسى درباره جهان هستى، انسان و ديگر پديده‏هاى عالم است و دسته ديگر مربوط به شناختهاى جزئى‏ترى كه از شناسايى كلّى دسته اول منشعب شده‏اند تا از اين طريق، نوع بينش و ارزيابى و تفسير و تحليل يكسانى از اين موضوعات را در آنان به‏وجود بياورد و وحدت رويه‏اى در حوزه انديشه و عمل و احساس در بيان آنان ايجاد نمايد. شناختهاى كلّى و اساسى در قالب «جهان بينى» ارائه مى‏شوند و شناختهاى جزئى‏تر در قالب توصيه‏هاى اخلاقى و مفاهيم ارزشى و معارف دينى عرضه مى‏گردند. جهان‏بينى، نوعى اعتقاد و بينش و ارزيابى درباره هستى و يك نوع تفسير و تحليل از آن است و هر مسلك و فلسفه زندگى به چنين چيزى مبتنى است. نوع برداشت و طرز تفكرى كه يك مكتب، درباره جهان هستى عرضه مى‏دارد، زيرساز و تكيه‏گاه فكرى آن مكتب به شمار مى‏رود كه اين زيرساز و تكيه‏گاه، اصطلاحاً «جهان بينى» ناميده مى‏شود. يك جهان‏بينى آن‏گاه تكيه‏گاه يك مكتب و پايه ايمان قرار مى‏گيرد كه رنگ و صبغه مذهبى داشته باشد. شناختهاى اساسى ما درباره جهان، انسان و همه پديده‏هاى عالم بر نحوه تفكر، جهت گيرى، انتخابها و رفتارهاى ما تأثير دارند. جهان‏بينى در واقع، كُنش - واكُنشها يا بازخوردهاى اساسى ما را نسبت به خود، ديگران و هستى شكل مى‏دهد. جهان‏بينى اسلامى، جهان‏بينى توحيدى است. توحيد كه اولين اصل از اصول عقايد اسلامى است بر اين آگاهيها تأكيد مى‏كند كه جهان و همه پديده‏هاى عالم، آفريده هستند و همه به او نيازمندند و او از همه بى‏نياز است.(1) خدا به همه چيز، آگاه و بر همه چيز تواناست‏(2) او در همه جا هست و هيچ جا از او خالى نيست. به هر طرف كه بايستيم رو به او ايستاده‏ايم.(3) او از مكنونات قلب و از خاطرات ذهن و نيتها و قصدهاى همه آگاه است. از رگ قلب انسان به انسان نزديك‏تر است.(4) از نظر جهان‏بينى اسلامى، جهان با عنايت و مشيت الهى نگهدارى مى‏شود. اگر لحظه‏اى عنايت الهى از جهانْ گرفته شود، نيست و نابود مى‏گردد. جهان به باطل و بازى و بيهوده آفريده نشده است. هدفهاى حكيمانه در خلقت جهان و انسان در كار است. هيچ چيزى نا به جا و خالى از حكمت و فايده آفريده نشده است. نظام موجود، نظام احسن و اكمل است. جهان به عدل و حق برپاست. نظام عالم بر اساس اسباب و مسبّبات برقرار شده است و هر نتيجه‏اى را از مقدمه و سبب مخصوص خودش بايد جستجو كرد و از هر نتيجه و سبب، تنها نتيجه و مسبّب مخصوص خود آن را بايد انتظار داشت. قضا و قدر الهى وجود هر موجودى را تنها از مجراى علت خاص خودش به وجود مى‏آورد. اراده و مشيت الهى به صورت «سنّت» يعنى به صورت قانون و اصلى كلى در جهان جريان دارد. سنتهاى الهى تغيير نمى‏كنند و آنچه تغيير مى‏كند بر اساس سنتهاى الهى است. نيكى و بدى كارها در همين جهان نيز خالى از عكس‏العمل نيست و در جهان ديگر هم به صورت پاداش يا كيفر به انسان باز مى‏گردد. قضا و قدر الهى بر همه جهان، حاكم است و انسان به حكم قضا و قدر، آزاد، مختار و مسئول و حاكم بر سرنوشت خويش است. انسان داراى شرافت و كرامت ذاتى و شايسته خلافت الهى است. دنيا و آخرت به يكديگر پيوسته است و رابطه اين دو نظير رابطه مرحله «كشت» و «برداشت» محصول است كه هر كس عاقبتْ آن مى‏دِرَوَد كه كِشته است، نظير رابطه دوره «كودكى» و «پيرى» كه دومى ساخته اوّلى است. الف . باورها اصل اوّل . توحيد خدايى كه اسلام به ما معرفى مى‏كند داراى همه صفات كمال است و از هر عيب و نقصى به دور است. اين آگاهيها در مورد جهان هستى، مبدأ و مقصد عالم (كه از او و به‏سوى اوست) داراى آثارى است و بر نحوه تفكر و محتواى افكار، گرايشها، احساسها و در آخر، رفتارهاى ما اثر مى‏گذارد. در اينجا به برخى از اين آثار اشاره مى‏كنيم. توحيد اسلامى، بينش و بازخوردى فعّال و سازنده است كه داراى آثار مثبت روانى فردى و اجتماعى است. آفريدگارى و سيطره تكوينى خداوند (به عنوان آفريننده)، مستلزم سيطره تشريعى او (به عنوان قانونگذار) نيز هست و هم مستلزم اين معناست كه همه آفريده‏هاى داراى شعور، بايد ملزم به تبعيت از قانون خدا باشند. علم مطلق خداوند، مستلزم آن است كه صلاحيت تنظيم مقررات بشرى در انحصار او باشد و حكمت مطلق او مستلزم آن است كه مقررات، تابع نيازها و مصالح باشد. عبوديتِ يكسان همه موجودات در برابر خدا مستلزم آن است كه هيچ يك از بندگان خدا به طور خودسر و مستقل، حقّ تحكّم و فرمانروايى بر بندگان ديگر را نداشته باشد. توحيد، داراى آثار روانى فردى نيز هست. يكى از آثار روانى توحيد اين است كه باورمندان به آن از قدرت تحمل زيادى در مصائب و مشكلات برخوردار مى‏شوند. مصيبت و بلا نه‏تنها آنان را درهم نمى‏شكند و از پاى نمى‏اندازد بلكه بر عمق و وسعت ايمان و باورشان مى‏افزايد. آنان در سختيها، به خدا توكل مى‏كنند و او را كافى مى‏دانند.(5) اينان در پناه توحيد، هدف و سرْمنزل سعادت را مى‏شناسند و راه آن را ياد مى‏گيرند (هدايت).(6) از ديگر آثار روانى و فردى توحيد ثمربخشى است. مؤمن مى‏داند كه هر گامش او را يك قدم به هدف نزديك مى‏سازد،(7) تلاشش اثرى مثبت و نيكو بر جاى مى‏گذارد(8) و كمترين كوشش او ضايع نمى‏شود.(9) اصل دوم . نبوّت دومين اصل اعتقادى اسلام، نبوّت است. فلسفه نبوت، اين است كه انسان با تكيه بر حواس ظاهرى و باطنى و غرايز و فطريات نمى‏تواند راه سعادت را بپيمايد و برنامه زندگى خويش را دريابد ؛ چرا كه راه كمال انسانى، راهى دور و دراز از خاك تا افلاك، از ارض تا عرش و از بشر بودن تا خليفه خدا شدن است. راهى است كه از مرزهاى جهان مادى مى‏گذرد و نياز به قابليتها و تواناييهاى فرامادى دارد. انسان به هدايتى برتر از هدايت عقل، حس و تجربه نيازمند است و آن، هدايت «وحى» است كه از سوى خداوندى كه آفريننده آدمى، بينا و داناى نقيصه‏ها، نيازها، دردها و درمانهاى اوست، بايد نازل شود. پيامبر(ص) به موجب اين نياز، مبعوث مى‏گردد و برنامه‏اى را كه برآورنده اين نياز است از جانب خداوند مى‏آورد و انسانها را به اجراى آن فرامى‏خواند. اصل اعتقاد به اين امر كه «خداوند براى ابلاغ پيام خويش و هدايت بشر و ارائه دستور و برنامه زندگى مطلوب به او، كسانى را به عنوان پيامبر مى‏فرستد» داراى اين اثر روانى است كه انسان، خود را رها شده و به خود وانهاده شده و در نتيجه حيران و سرگردان نمى‏يابد ؛ بلكه اطمينان دارد كه به آسان‏ترين وجه مى‏تواند به بهترين برنامه زندگى كه متضمّن سعادت دنيا و آخرت و تأمين كننده مصالح جسم و روح او باشد، دست يابد. ضمناً لازم نيست براى يافتن حقايق، اين در و آن در بزند و شخصاً به تجربه بپردازد و با آزمايش و خطا (در مواردى كه ممكن باشد) راه درست زندگى را بشناسد و در نهايت هم مطمئن نباشد كه آيا به نتايج درستى دست يافته است يا خير و آيا توانسته است حقيقت را همان‏طور كه هست دريابد يا احياناً سراب را آب پنداشته و از حقايق به مجازها و از اصل هر چيز به سايه و نمونه‏اى بدلى از آن رسيده است. احساس رهانندگى و به خود وانهادگى، احساسى مخرّب و ويرانگر است و تهديدى جدى براى سلامت روانى فرد به حساب مى‏آيد و در مقابل احساس تعلّق و اينكه كسى به فكر اوست و نسبت به سرنوشتش علاقه‏مند است و مى‏خواهد و مى‏تواند او را كمك كند و در شناختن و پيمودن راه سعادت ياريگر او باشد، احساسى مطلوب، خوشايند، مثبت و سازنده است و در سلامت روانى فرد نقش اساسى ايفا مى‏كند. علاوه بر اين اثر مهم كه مربوط به اصل نبوت است، به لحاظ محتواى دعوت انبيا نيز آثارى هست كه به برخى از آنها اشاره مى‏كنيم. يكى از اين آثار، بندگى خدا و اجتناب از طاغوت‏(10) است كه اينها در جاى خود، منشأ آثار فردى و اجتماعى ديگرى هستند. بندگى خدا و بنده غير خدا نبودن مستلزم آزادگى و آزادى از هر بند درونى و بيرونى است. آزادى، كمالى است كه اگر نگوييم همه، بسيارى از كمالات و فضايل ديگر در پرتو آن قابل حصول و دستيابى هستند. آزادگى، مستلزم نفى هرگونه «زبونى و پستى»، «دنائت و رذالت» و «ناپاكى و قذارت» از ساحت فرد و اجتماع است. در مقابل، بودن در سايه طاغوت، مستلزم نابودى همه كمالات و فضايل انسانى و تن دادن به هر زبونى و بدى و ناپاكى است. قرآن كريم، يكى از آثار بعثت انبيا را اين معرفى مى‏كند كه افراد به‏سوى سرچشمه همه فضايل، كمالات، نيكيها و زيباييها يعنى خدا و بندگى خدا روى آورند و از مايه همه رذايل، زشتيها، آلودگيها و بديها دور بمانند و اجتناب كنند. يكى ديگر از آثار باور به محتواى دعوت انبيا، آگاهى و شناخت نسبت به مجهولات و نادانسته‏هاست. عدم تربيت و تزكيه و تهذيب نفوس از امورى است كه مانع كمال‏خواهى يا كمال‏يابى انسان هستند. بدين منظور، پيامبران در نقش مربيان بزرگ بشر، طاهر مى‏شوند و خود با برخوردارى از شناختى عميق از پديده‏ها و سير كائنات و باورى استوار به مبدأ عالم و بهره‏مندى از ارزش كمالات يا فضايل عالى انسانى به زدودن پرده‏هاى جهل و تربيت و ساختن انسانها مى‏پردازند و آنها را به نيكيها، امر و از زشتيها نهى مى‏كنند، پاكيزه‏ها را به آنها مى‏شناسانند و جواز استفاده از آنها را صادر مى‏كنند. پليديها و امورى را كه نفوس انسانى نسبت به آنها نوعى تنفّر و اشمئزاز از خود نشان مى‏دهند، بر آنها ممنوع مى‏كنند و در نهايت، زنجيرهايى را كه بر آنان بوده است بر مى‏دارند و آنان را كه باور دارند و حرمت پيامبر را نگاه مى‏دارند و او را يارى مى‏كنند و به دنبال چراغى كه او روشن كرده است راه مى‏افتند، به سر منزل رستگارى مى‏رسانند.(11) اين زنجيرها، زنجيرهاى جهل، خرافه، شرك، كفر، عناد، انكار، سركشى و طغيان است؛ زنجيرهاى معصيت، يأس، نوميدى، بى‏اعتمادى، سوءظن، غرور، خودخواهى و در خود ماندگى است. با توجه به وظيفه انبيا در بيم و اميد دادن به مردم، يكى ديگر از آثار آگاهى و باور به اين اصل اعتقادى عبارت است از اميدوارى به آينده‏اى خوب و ترس از سرانجامى بد. اميد و ترس اگر با هم هماهنگ شوند و نوعى تعادل بين آنها برقرار باشد، اثر مثبت و سازنده‏اى بر سازمان روانى فرد دارند. از يك سو اميد، از چيرگى يأس و افسردگى بر فرد جلوگيرى مى‏كند و مانع فروپاشى و از هم گسيختگى روانى فرد مى‏شود و از سوى ديگر، ترس به عنوان عاملى بازدارنده از سركشى و طغيان و زياده‏روى و افراط و خارج شدن از حدود و مرزها به حفظ تعادل روانى فرد كمك مى‏كند و از رانده شدن او به‏سوى مرزهاى آشفتگى و اختلال، جلوگيرى مى‏نمايد. چنين ترسى نه‏تنها منفى به حساب نمى‏آيد كه از ارزش مثبت و سازنده نيز برخوردار است. انذار در واقع به معناى توجه دادن به آثار سوء يك عقيده و باور يا يك رفتار و عمل و در نظر گرفتن سرانجام ناخوشايند برخى باورها، گرايشها و رفتارهاست و به نوعى يك آگاهى يا پيش‏آگهى به حساب مى‏آيد. اصل سوم . معاد سومين اصل از اصول اعتقادى اسلام، اعتقاد به معاد است. معاد از ماده «عود» به معناى «بازگشت» است و در فرهنگ دينى به اين معناست كه همه انسانها پس از مرگ براى رسيدگى به اعمال و برخوردارى از پاداش نيكيها و مكافات بديها به‏سوى مبدأ (يعنى خداوند)، باز مى‏گردند. اعتقاد به اين اصل، داراى آثار متعدّد اجتماعى و فردى، روانى و رفتارى است. قرآن درباره معاد به چند نكته اساسى توجه دارد كه عبارت‏اند از: - اين امر، قطعى است (.. و إنَّ الساعةَ آتيةٌ لا رَيبَ فيها)؛(12) - همگانى است (هذا يَومُ الفَصلِ جَمَعناكُم و الأولين)؛(13) - دقيق برگزار مى‏شود (لا يُغادِر صَغيرةٌ و لا كَبيرةٌ إلّا إحصاها)؛(14) - عادلانه است (لايُظلمونَ فتيلاً).(15) از مهم‏ترين آثار باور به اين اصل، مى‏توان به امور زير اشاره كرد: بازدارندگى: آگاهى به اين امر كه پس از اين زندگى، زندگى جاويدان ديگرى وجود دارد و بر اساس باورها و اعمالى كه فرد در اين جهان كسب كرده سر از سعادت، فلاح و رستگارى و برخوردارى از رضا و رضوان الهى يا از شقاوت، عذاب دردناك، رنج بى‏پايان و ابتلا به عذاب و آتش و قهر الهى درمى‏آورد، هر انسانى را به فكر فرو مى‏برد كه اگر واقعاً چنين است پس نمى‏توان بى‏تفاوت بود و هر طور كه خواست زندگى كرد، هر چيزى را گفت، هر كارى را كرد، به هر انديشه و باورى ملتزم شد؛ بلكه بايد آن طور زندگى كرد كه سرانجام براى پيمودن راه آخرت، آمادگيهاى لازم را كسب نمود. همان‏گونه كه جنين در عالم رَحِم، يك بند ناف در اختيار دارد و بايد به وسيله آن از خون مادر تغذيه كند و به تكثير و افزايش و رشد دست يازد و براى خود چشم و گوش و زبان و دست و پا و... بسازد تا آمادگى ورود به اين دنيا را پيدا كند و جهان طبيعت را با چشم ببيند و با گوشهايش از صداهاى موجود در آن ادراكى پيدا كند و با پا در آن راه برود و با دست خويش در آن به ساختن، برداشتن، گرفتن، دادن و يا زدن و خراب كردن و... بپردازد. انسان، در اين مرحله از زندگى خود بايد با برخوردارى از اين امكانات و با استخدام طبيعت و جهان مادى، براى مرحله بعدى زندگى، ابزارهاى لازم را فراهم كند: براى ديدن ديدنيهاى عالم آخرت براى خود چشم مناسب و براى شنيدنيهاى آن عالم، گوش مناسب و براى پيمودن راههاى آن عالم براى خود پايى مناسب بسازد و براى ادراك مدركات عالم پس از مرگ، مركز ادراكات ملكوتى را كه همانا قلب سليم است فراهم آورد تا از حيات طيّبه افزون، بهره‏مند شود. انسان، در پرتو اين آگاهى و باور و با اين نوع مقايسه‏ها درمى‏يابد كه بايد طبق اصول و ضوابط و در چارچوب معينى زندگى كند و نمى‏تواند در اين عرصه از آزادى مطلق - كه مترادف با بى‏بندوبارى و لا اُباليگرى است - دم بزند و آن را طلب كند. يكى ديگر از آثار آگاهى و باور به معاد، وسعت افق ديد است. انسان باورمند به معاد، زندگى را محدود به زندگى دنيوى نمى‏داند. اسلام به او چنين مى‏آموزد كه زندگى دنيا به منزله مقدمه‏اى براى حيات اخروى است. دنيا مانند پلى است كه بايد از آن گذر كرد و به سرْمنزل مقصود (كمال انسانى) رسيد. بنابراين براى چنين انسانى دنيا و مطامع دنيوى مثل ثروت، شهرت و قدرت، همه چيز نيست و ارزش مستقلى ندارد، بلكه آن‏گاه مشروع و ارزشمند مى‏شوند كه در خدمت زندگى جاويد اخروى و كمال انسانى قرار گيرند. افق ديد چنين انسان باورمندى پهنه هستى است. انسان باورمند به معاد، ديدى عميق به زندگى پيدا مى‏كند. زندگى دنيوى براى او هدف نيست. هدف، زندگى جاويد اخروى است. در ضمن، اين باور، جهتگيرى خاصى به او مى‏بخشد. جهت اعمال و رفتارهاى او رو به كسى است كه مالك روز جزاست؛ پروردگار جهانيان و خالق هستى است. او با چنين باورى در جهت «شدن به‏سوى او» قرار مى‏گيرد. «او»يى كه كمال مطلق است. چنين جهتگيرى‏اى، مستلزم تنظيم رفتار است. هر رفتارى با اين گونه جهتگيرى سازگار نيست، بلكه مقتضى رفتارهاى خاصى است. ممكن نيست كه كسى هدفش تقرّب به خدا باشد و در جهت شدن به‏سوى او گام بردارد و در عين حال به رفتارهايى روى بياورد يا افكار و احساساتى را در خود برانگيزد كه بر خلاف اين جهتگيرى و در تعارض با چنين هدفى است. فَضاى خداخواهى، خداپرستى، خدا گونگى و براى خدا بودن و به‏سوى خدا شدن، فضاى اطمينان، آرامش و امنيت است نه اضطراب و آشفتگى و اغتشاش و درگيرى و تنش. از ديگر آثار آگاهى و باور به معاد، افزايش توجه به تكاليف و مسئوليتها و زدودن غفلت و كم توجهى است. انسان باورمند به معاد مى‏داند كه روزى را در پيش دارد كه بايد حساب و كتاب پس بدهد و در برابر ريز و درشت اعمال و كردارش پاسخگو باشد. حسابرسى دقيق در پيش است و حسابرس آن روز، كسى است كه نه مى‏شود چيزى را از او مخفى كرد و نه مى‏توان او را فريب داد. نه مى‏توان حاشا كرد و نه مى‏توان با توجيه‏هاى غيرواقعى او را به ترديد انداخت. چنين باورى جايى براى غفلت و كم توجهى باقى نمى‏گذارد. انسانى كه در برابر چشمان يك ناظر انسانى معمولى كه به روشهاى مختلف مى‏توان نظارت او را بى‏اثر كرد و او را به اشتباه انداخت، حواس خود را جمع مى‏كند، چگونه ممكن است در برابر نگاه تيزبين ناظرى چون خداوند - با اوصافى كه پيش از اين گفته شد - ، بى‏تفاوت بماند و از او اثر نپذيرد. البته ممكن است كه به لحاظ ضعف آگاهى نسبت به معاد و ماجراهايى كه در آنجا اتفاق مى‏افتد و ضعف آگاهى نسبت به مالك روز جزا و صفاتى كه خود او آنها را براى ما بر شمرده است و قوانين و ضوابطى كه بر آن روز، حاكم است و خداوند بر خود واجب كرده است كه مطابق آنها با بندگان رفتار نمايد و نيز به لحاظ ضعف باور به اين امور، اين آثار به منّصه ظهور نرسند و يا تأثير كمى در ما بروز پيدا كند، ولى با تحقّق آگاهى و باور به معاد، اين آثار نيز محقق خواهند شد. ب . آموزه‏ها از عقايد اسلامى و اصولى دين، شعبه‏ها و شاخه‏هايى منشعب مى‏شوند و مفاهيمى زاييده مى‏گردند كه در اخلاق و عرفان و در قالب معارف دينى و مفاهيم ارزشى به آنها پرداخته مى‏شود. مفاهيمى چون: ايثار، گذشت و فداكارى، توكل و اعتماد و حُسن ظن به خدا، حُسن ظن به ديگران، اخلاص، عبادت، نيايش، عدالت، آزادى و آزادگى، شرافت، كرامت، صفاى باطن و... هر يك از اين مفاهيم و تعاليم (آموزه‏ها) داراى بار معنايى خاصى هستند كه در بستر فرهنگ دينى، واجد آن شده‏اند و همان فرهنگ، پشتوانه آنهاست. اين مفاهيم و آموزه‏ها در مرتبه دوم (بعد از باورهاى اصولى و اساسى) بر نگرشها و بينشها، نحوه تفكر و محتواى افكار و در نتيجه بر رفتارها اثر مى‏گذارند. 1. خوش‏بينى يكى از اين مفاهيم، خوش‏بينى (حُسن ظَن) است. اسلام به ما مى‏آموزد كه به خدا و خلق خدا، خوش‏گمان باشيم. خوش‏بينى و خوش گمانى به ديگران داراى آثار متعددى است كه از جمله آنها مى‏توان به موارد زير اشاره كرد: جلوگيرى از تنش در روابط بين فردى: انسان موجودى اجتماعى و ناگزير به ارتباط برقرار كردن با ديگران است. اگر افراد در ارتباط با يكديگر نسبت به هم خوش‏بين باشند، گفتار و رفتار ديگران را خوب تفسير مى‏كنند و كمتر دچار سوء تفاهمهايى مى‏شوند كه زمينه را براى بروز درگيرى و تنش فراهم مى‏كنند. در فضاى بدگمانى، رفتارها و گفتارها به گونه‏اى خاص تفسير مى‏شوند: احترام گذاردن به ديگران به چاپلوسى و تملّق، سكوت به مخفى‏كارى، حرف زدن ملايم به بى‏اعتنايى و سردى، قاطعيت به استبداد، صراحت به پُررويى، صداقت به ساده‏لوحى و صميميت به خودشيرينى تفسير مى‏شود؛ ولى در فضاى حسن ظن به ديگران همه چيز تفسير خوب مى‏يابند و روابط، انسانى و صميمانه مى‏شود. بر فضاى روابط انسانى و صميمانه، آرامش، لطافت، محبت و زيبايى حاكم است و همه اين امور، لازمه تفكيك‏ناپذيرى زندگى سالم هستند. قرآن به باورمندان توصيه مى‏كند كه از بدگمانى نسبت به ديگران اجتناب كنند؛ چرا كه بعضى از گمانها به گناه منجر مى‏شوند.(16) گمانهايى كه به گناه منجر مى‏شوند گمانهايى هستند كه فرد، دنبال آنها را مى‏گيرد و بر آنها اثر، مترتب مى‏كند. بدگمانى، زمينه‏ساز بسيارى از مفاسد و گناهان است كه هر يك از آنها به نوبه خود، سلامت روانى فرد را به خطر مى‏اندازند. بدگمانى، زمينه را براى غيبت كردن، تهمت زدن، حسدورزى، اهانت و استهزاء و... فراهم مى‏كند. اين امور نيز تأثير آشكارى در ايجاد تنش و درگيرى و به‏هم خوردن روابط صميمانه و محبت‏آميز بين فردى دارند. براى موجود اجتماعى محروم ماندن از روابط سالم و صميمانه و محبت‏آميز با ديگران آشفته‏ساز است و سلامت و آرامش روانى را تهديد مى‏كند. 2. توكّل يكى ديگر از مفاهيم اخلاقى در فرهنگ اسلامى كه در تأمين سلامت روانى و جلوگيرى از آشفتگى فرد، نقش دارد، مفهوم «توكل» است. توكل عبارت است از: «اعتماد كردن و مطمئن بودن دل بنده در تمامى امور خود به خدا و حواله كردن همه كارها به پروردگار و بيراز شدن از همه قواى ديگر و تكيه بر قدرت و قوت الهى». اين مفهوم، بر اين باور اساسى استوار است كه در جهان هستى غير از خداى يگانه، مؤثر ديگرى وجود ندارد و همه قدرتها و گردشها به خدا منتهى مى‏شود (لا حَولَ و لا قُوَّةَ إلّا بِاللَّه العَلى العَظيم). اگر انسان معتقد باشد كه سرچشمه همه قدرتها خداست و بدون اذن و خواست او كمترين تغييرى در عالم به وجود نمى‏آيد و خواست و مشيت الهى در همه جهان هستى جريان دارد و خداوند براى كفايت امور بندگان و رعايت مصالح و مفاسد آنان قدرت كافى و دانش لازم را دارد و نسبت به هر فرد از بندگان خود بى‏نهايت عطوف و مهربان است و بالاتر از علم او علمى و بالاتر از قدرت او قدرتى نيست و تمام خير و خوبى نزد او و در دست اوست،(17) در مرحله بعد به اين باور مى‏رسد كه پس بايد به چنين قدرتى اعتماد كرد و تكيه زد و اميدوار بود. بايد در همه امور و كارها از او مدد خواست و پس از اينكه همه تلاش خود را در چارچوبهاى مجاز و مشروع در مورد آن به كار گرفت، در باب حصول نتيجه، چشم اميد به خدا داشته باشد و از او بخواهد كه ثمرات و آثار تلاش را بر آن مترتب كند. توكّل داراى آثارى است. برخى از اين آثار عبارت‏اند از: - رهايى از اضطراب و دلشوره و كم شدن تشويش و نگرانى، - زياد شدن اميدوارى، - احساس برخوردارى از پشتوانه‏اى محكم و حمايت حامى قدرتمند كه موجب دلگرمى است، - عدم يأس و دلسردى در صورت عدم حصول نتيجه دلخواه. قرآن بعد از تذكر به اين امر كه معبودى جز خداى يگانه نيست، توكل بر او را به عنوان يك امر لازم بر مى‏شمرد(18) و بندگان را به داشتن اين صفت، تشويق مى‏كند. اين تشويق از طريق برشمردن آثار معنوى و اخروى و دنيوى توكل صورت مى‏گيرد. در يكجا مى‏فرمايد: خداوند توكل كنندگان را دوست دارد.(19) محبت خداوند براى مؤمنان ارزشمند و با معناست و اثر تشويقى زيادى بر آنان دارد و در جاى ديگرى مى‏فرمايد: هر كس به خدا توكل كند خداوند براى او كافى است‏(20) و او نياز به ديگرى ندارد. 3. تسليم در برابر اراده الهى مفهوم ديگرى كه در فرهنگ اسلام بسيار مورد توجه قرار گرفته است عبارت است از: تسليم در برابر مشيت الهى و راضى بودن به سرنوشت. با اين باور، كدام مصيبت مى‏تواند انسان را درهم بشكند و او را به مرز فروپاشى روانى و اختلال و آشفتگى نزديك كند. مصيبت و بلا بر ايمان مؤمنان مى‏افزايد و توجه آنان را به اصولى جلب مى‏كند كه التفات بدانها به تصحيح مسير زندگى آنان مى‏انجامد.(21) مفاهيم ديگرى همچون باور به علم، احاطه، حكمت، قدرت، تدبير و رحمت خداوند نيز هر كدام داراى آثار مثبت و سازنده‏اى بر افكار، احساسات و رفتارهايى هستند كه نتيجه نهايى مجموعه آنها اين است كه انسان باورمند به آنها انسانى مى‏شود با شخصيت محكمِ برخوردار از آرامش روان و اطمينان خاطر، صبور و حليم در برابر شدايد و مشكلات و مصائب و مشقّات. هرچه درجه خلوص ايمان و باور به اين عقايد و معارف، بيشتر و ميزان آگاهى به اين شناخت، افزون‏تر باشد، به همان نسبت، آثار اين باورها در انديشه، احساس و رفتار فرد، ظاهر مى‏شود و به مقدارى كه در هر يك از ابعاد و جنبه‏ها كاستى وجود داشته باشد به همان مقدار از آثار مثبت آن كاسته مى‏شود. - 1. سوره فاطر، آيه 15. 2. سوره شورى، آيه 12 ؛ سوره حج، آيه 6. 3. سوره بقره، آيه 115. 4. سوره ق، آيه 16. 5. سوره آل عمران، آيه 174. 6. سوره يونس، آيه 9. 7. سوره عنكبوت، آيه 69. 8. سوره انشقاق، آيه 6. 9. سوره كهف، آيه 30. 10. سوره نحل، آيه 36. 11. سوره اعراف، آيه 155. 12. سوره حج، آيه 7. 13. سوره مرسلات، آيه 38. 14. سوره كهف، آيه 49. 15. سوره نساء، آيه 48. 16. سوره حجرات، آيه 12. 17. سوره آل عمران، آيه 26. 18. سوره تغابن، آيه 13. 19. سوره آل عمران، آيه 159. 20. سوره طلاق، آيه 3. 21. سوره بقره، آيه 156.
کد سوال : 1220
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : مروت چيست ؟
پاسخ : مروت يا مروءه از كلمه "مرء" به معناي مرد گرفته شده و به معناي مردانگي است و آن صفت نيكي است كه دارنده آن از پستي ها و فرومايگي ها و اموري كه با انسانيت و گوهر ارزشمند انساني منافات و ناسازگاري دارد, به دور بوده و به نيكي ها و صفات حسنه و فضيلت هاي اخلاقي و كمالات انساني مايل است و گرايش دارد. بنابراين مروت طيف وسيعي از اخلاق و كردار شايسته و پسنديده را دربرمي گيرد و به همين خاطر در احاديث معصومين(ع) مصاديق و موارد مختلف و متعددي را براي آن شمرده اند. در حديثي حضرت صادق(ع) مي فرمايند: مروت دو قسم است: مروت در وطن و حضر و مروت در سفر. مروت در سفر, زيادي و فراواني آذوقه و زاد و توشه نيكو و بخشيدن از آنها به همراهان و پنهان كردن راز مسافران بعد از جدا شدن از آنها و زياد شوخي و مزاح كردن به گونه اي كه موجب خشم خداوند نگردد. مروت در وطن و حضر عبارت است از تلاوت قرآن و جدانشدن از مساجد و همراهي با برادران در نيازمندي ها و انعام دادن و احسان به خادم و نوكر, كه اين كارها دوست را خوشحال و دشمن را نااميد و سرخورده مي نمايد. در حديثي از امام حسن مجتبي(ع) در مورد مروت مي پرسد و حضرت در پاسخ مي فرمايد: نگهداري انسان از دينش و اقدام به اصلاح آب و ملك و دارايي اش و برخورد درست و نيكو در نزاع و آشكار ساختن سلام و نرمي در سخن و كلام و خودداري از آزار مردم و خويشتن داري و محبوبيت داشتن در نزد مردم. در حديثي ديگر امام مجتبي(ع) مروت را چنين معرفي مي فرمايد: عفاف و پاكدامني در دين و محاسبه نيكو داشتن در گذران زندگي و هزينه آن و شكيبايي بر بلا و گرفتاري.V}(رجوع كنيد به بحارالانوار, ج 76, ص 311). {V از اين روايات فهميده مي شود كه مروت و مردانگي معناي گسترده اي دارد كه شامل همه كارهاي نيك و پسنديده و برخورداري از خصلت هاي ممتاز انساني و الهي و دوري از دنائت و پستي و رذايل نفساني و اخلاق ناپسند و زشت را شامل مي گردد پس صفتي نيست كه مختص و ويژه مردان باشد و در مورد زنان معنا نداشته باشد بلكه مي تواند در زنان نيز وجود داشته باشد و زنان نيز به اين صفت "مروت" متصف بوده و از آن برخوردار باشند.