• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 21006)
پنج شنبه 6/8/1389 - 10:39 -0 تشکر 246245
دشــــمــــن؛ طنز ِ جبهه ایی


اولین عملیاتی بود که شرکت می‌کردم.

بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم.

ساکت و بی‌صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می‌خزید، جلو می‌رفتیم.

جایی نشستیم.

یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس‌نفس می‌زند.

کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است.

تا دست طرف رفت بالا، معطل نکردم.

با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلوش و فرار را بر قرار ترجیح دادم.

لحظاتی بعد عملیات شروع شد.

روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:

«دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست کدام شیر پاک خورده‌ای به پهلوی فرمانده گردان کوبیده که همان اول بسم‌الله دنده‌هایش خرد و روانه عقب شده.»

از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیر پاک خورده من بوده‌ام!


دوشنبه 13/4/1390 - 8:35 - 0 تشکر 324803

پل امام زمان(عج)

زمان جنگ هم گاهی بعضی برای بازدید می آمدند جبهه.
مثل راهیان نور.


یکبار بچه های تهران آمده بودند منطقه ما.
بین پادرهای ما رودخانه ای رد می شد که رویش پل زده بودیم.
در نیمه های شبی که آن بچه ها در حسینیه مستقر شده بودند، یکی از بچه ها فانوس به دست از پل گذشت.


آن بنده های خدا هم که با حضور در جبهه حال معنوی زیادی پیدا کرده بودند فکر کردند امام زمان را دیده اند، خلاصه گریه و زاری از حسینیه بلند شد و عزاداری مفصلی کردند.


بعدها اسم آن پل شد پل امام زمان(عج)!

این دو تا قبلی از... وبلاگ پلاك شهادت

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

دوشنبه 13/4/1390 - 8:56 - 0 تشکر 324806

سلام دهكده جان
خوشحالم كه دوباره فرصت پیدا كردی و این تاپیك رو ادامه میدی منتظر خاطرات قشنگی كه مینویسی هستم
راستی كنكور چطور بود انشاالله كه رشته و دانشگاه دلخواهت قبول بشی

گاهي به آسمان خيالم عبور کن

شعر مرا نيم نگاهي مرور کن

دل مرده ام،قبول . . .!

تو اما مسيحا باش،

يک جمعه هم زيارت اهل قبور کن.

دوشنبه 13/4/1390 - 20:54 - 0 تشکر 325061

azar13 گفته است :
[quote=azar13;555839;324806]سلام دهكده جان
خوشحالم كه دوباره فرصت پیدا كردی و این تاپیك رو ادامه میدی منتظر خاطرات قشنگی كه مینویسی هستم
راستی كنكور چطور بود انشاالله كه رشته و دانشگاه دلخواهت قبول بشی

سلام آذر عزیزم

ممنونم... منم دلم تنگ شده بود... هم برای شما هم برای این تاپیك:)... از دعات هم ممنونم.. كه خیلی بهش محتاجم...

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

سه شنبه 14/4/1390 - 11:20 - 0 تشکر 325241

کی مخلص تره؟

عالم و آدم جمع می شدند تا گردن کسی بگذارند که او از بقیه مخلص تر و در نتیجه مستجاب الدعوه است چی می گفتند:

-پسر چقدر صورتت نورانی شده!


اون هم جواب می داد:
-حق با شماست چون عراقی ها دوباره منور زده اند.

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

سه شنبه 14/4/1390 - 11:24 - 0 تشکر 325243

تکیه کلامها در اسارت

هر چند وقت، تکیه کلام جدیدی می ‌افتاد سر زبان بچّه ‌ها و می ‌شد وسیله‌ ای برای خندیدن و خنداندن.

اگر کلّی برایشان حرف می‌زدی و خبر می‌دادی، طرف مقابلت سریع می‌گفت: خُب بعدش؟

 یک روز مسئول آسایشگاه سر صف اعلام کرد: ـ برادرا توجه کنین! خواهش می‌کنم نظافت رو رعایت کنید... همه با هم گفتند: خُب بعدش... ؟

ـ عراقی‌ها گفتن فردا هم باید صورت‌شون رو اصلاح کنن.

ـ خُب بعدش...؟

یکی از بچّه‌ ها بلند شد و با لهجه ‌ی اصفهانی گفت : جناب سرگرد، ما به‌ خاطر فرار از مدرسه اومدیم جبهه، اسیر شدیم؛ حالا شما می ‌خواین دوباره ما رو بکشونین مدرسه؟ بیچاره مسئول آسایشگاه کم آورد و با جدیت گفت: برادرا، حالا ما یه چیزی گفتیم که توی اسارت شوخی لازمه، دیگر قرار نشد همه چیز رو مسخره کنید. می‌خواستم بگم امروز عراقی‌های مسئولین آسایشگاه‌ها رو احضار کردن مقر...

ـ خُب بعدش...؟

این را حتی مظلوم‌ترین‌ها هم گفتند؛ چون جایش بود. یک‌دفعه انفجار خنده پیچید توی آسایشگاه. همه می‌خندیدند، حتی خودِ مسئول آسایشگاه.

مدّتی گذشت و این تکیه کلام عوض شد و تکیه کلام جدیدتری باب شد.

این‌بار اگر از کسی سوال می‌کردی، مثلاً می‌پرسیدی: اخوی، فلانی رو ندیدی؟

 در می‌آمد که: نه به اون صورت...

مدّتی هم «نه به اون صورت» افتاد سر زبان‌ها.

از هر کس، هر چیزی که می‌پرسیدی، جواب می‌شنیدی که: «نه به اون صورت»

کم‌کم این یکی هم از مُد افتاد و یکی دیگر آمد روی کار.

حالا اگر جرأت داشتی، می‌گفتی من فلان کار را کردم یا فلانی را دیدم، یا فلان کتاب را خواندم. در دم جواب می‌شنیدی: ساعتِ چند؟

 توی همین ایام که «ساعتِ چند» مُد شده بود، یک‌روز صبح سرباز عراقی بعد از این‌که آمار گرفت، با عصبانیت رو کرد به اسرا که: مگه چند بار باید بهتون بگیم ایستادن پشت پنجره در شب ممنوعه، ها...؟ راستش رو بگید. دیشب کی بود که با پیراهن سفید پشت پنجره ایستاده بود؟

یک‌دفعه یک نفر از آخر صف بلند گفت: «ساعتِ چند؟»گفتن همان و شلیک خنده‌ی بچّه‌ها همان.

 البته با کابل به جان‌مان افتادن هم، همان

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

سه شنبه 10/3/1390 - 12:39 - 0 تشکر 325986

با سلام بسيار قشنگ بود .بعد ديدن عكسهاي خرمشهر حال و هوام عوض شد . ممنون الهم عجل لوليك الفرج

                                                                                                   ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم / در ره عشق جگر دار تر از صد مردیم
هر زمان عطر خمینی به سر افتد ما را / دور سید علی خامنه ای میگردیم

پنج شنبه 19/3/1390 - 21:28 - 0 تشکر 329281

پسِ كله جبار آزاد شد! داشتيم براي حمله آماده مي‏شديم. هر كس به كاري مشغول بود. يكي وصيتنامه مي‏نوشت. ديگري وسايلش را آماده مي‏كرد و آن يكي وضو گرفته و به لباس و صورتش عطر مي‏زد. فرمانده نگاهي به جبّار كرد و گفت: آقا جبّار شب حمله‏اس‏ها! جبّار خميازه كشيد و گفت: مي‏دانم. ـ نمي‏خواهي يك دست به سر و صورتت بكشي؟ ـ مگر سر و كله‏ام چشه؟ علي خنده‏كنان گفت: منظور فرمانده، موهاي نازنين كلّه مبارك شماست! جبّار با اخم به علي نگاه كرد و گفت: سرت به كار خودت باشد. «صلاح مملكت خويش خسروان دانند»! ديگر نه فرمانده و نه كس ديگر، حرفي نزد. اين جبّار از آن موجودات عجيب روزگار بود. با آن قد دراز و بدن لاغر و سر و وضع ژوليده، اگر مي‏ديديش چه فكرها كه درباره‏اش نمي‏كردي. اما انصافاً در جنگيدن رو دست نداشت. شجاع و دلير و بي‏كلّه! اما مشكل اصلي واقعاً كلّه‏اش بود! هميشة خدا موهايش ژوليده و پس كلّه‏اش موها شاخ شده بود! بي‏انصاف نمي‏كرد يك شانه به آن موهايش بكشد كه يك دسته‏اش به طرف شرق و طرف ديگر به سمت غرب بود. براي حرف هيچ‌كس هم تره خرد نمي‏كرد. عمليات شروع شد و ما به قلب دشمن زديم و از ارتفاعات حاج عمران بالا كشيديم. آفتاب در حال طلوع بود كه يكي از ارتفاعات صعب‏العبور را فتح كرديم. همان بالا از خستگي نفس نفس مي‏زديم كه بي‏سيم‏چي دويد طرف فرمانده و گفت: فرماندهي تماس گرفته، مي‏پرسند روي كدام ارتفاع هستيد؟ فرمانده كمي سرش را خاراند و گفت: واللّه روي نقشه هيچ اسمي از اين ارتفاع نديدم. علي خنده‏كنان گفت: مي‏گويم اسمش را بگذاريد «پسِ كلّه جبّار!» آخه مي‏بينيد كه، دامنه‏اش همه‏اش شاخ شاخه. مثل پسِ كلّه آقا جبّار. جبّار آن طرف‌تر بود و چيزي نمي‏شنيد. چند ساعت بعد يكي از بچه‏ها راديواش را روشن كرد. صداي مارش عمليات بلند شد. بعد گوينده با هيجان گفت: شنوندگان عزيز توجه فرماييد! توجه فرماييد! رزمندگان دلير ما ديشب پس از يورش به دشمن بعثي در ارتفاعات حاج عمران در غرب كشور توانستند ارتفاعات مهم و سوق‏الجيشي پسِ كلّه جبّار و... را آزاد كنند. جبّار يكهو از جا جست. بچه‏ها از شدّت خنده روي زمين ريسه رفتند. جبّار با عصبانيت فرياد زد: كدام بي‏معرفت اسم اين‌جا را گذاشته پسِ كلّه جبّار؟ هيچ كس جوابش را نداد. روي ارتفاع پسِ كلّه جبّار مي‏خنديديم و جبّار حرص مي‏خورد. آن ارتفاع به همان اسم معروف شد. اگر الان به نقشه دقيق آن منطقه نگاه كنيد، يك ارتفاع را مي‏بينيد كه اسمش است: پسِ كلّه جبّار! پرتوسخن

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

شنبه 21/3/1390 - 22:27 - 0 تشکر 330083

سلام اينقده تو حال و هواي اينجا هستم كه گاهي تكه كلامم ميشه:) ديروز نميدونم سر چي با داداشم صحبت مي كردم... گفتش كه فلان كار رو بكني اينطور ميشه و اونطور... منم ناخودآگاه گفتم "مفت باشه خمپاره جفت جفت باشه" :-)

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

دوشنبه 23/3/1390 - 2:58 - 0 تشکر 330770

سلام دهکده ... خسته نباشي ... الهي فدات بشم بازم که کولاک کردي ... دلمون واشد ... دست گلت درد نکنه ... اجرت با امام و شهدا ... ان شاءالله قبوليت تو کنکور ...

 

  هيچ چيز سخت تر از انتظار نيست....!
که اگر بود این همه سال انتظار به درازا نمیکشید....!
از میان این همه٬ من و مای مدعی انتظارت٬ آیا هنوز ۳۱۳ سرباز راستگو نیافته ای؟؟؟
مولای من...

 

                                  

http://mahdialmontazar.blogfa.com/

 

سه شنبه 24/3/1390 - 0:10 - 0 تشکر 331186

mahdialmontazar گفته است :
[quote=mahdialmontazar;536839;329741]سلام دهکده ... خسته نباشي ... الهي فدات بشم بازم که کولاک کردي ... دلمون واشد ... دست گلت درد نکنه ... اجرت با امام و شهدا ... ان شاءالله قبوليت تو کنکور ...
سلام   به به دوست خوبم... ممنون عزيز لطف داري... هرجا هستي درپناه حق باشي   خوشحال شدم عزيز   ياحق

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.