کد سوال : 1151
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : اعتقاد مفوضه چيست؟
پاسخ : تفويض در لغت به معناي واگذاري كار به ديگري و حاكم گردانيدن او در آن كار است(1) امّا تفويض در احاديث شيعه(2) و در علم كلام و آنچه در اين نوشتار مورد توجه است بر كساني اطلاق ميشود كه معتقدند: «خداوند پس از خلق پيامبراكرم(ص) و ائمه عليهمالسلام همه امور عالم از خلق و رزق وزنده كردن و ميراندن را به آنها واگذار كرده است» (3)
با سير در اعتقادات مفوضه (4) مطلبي درباره موضوع ظهور امام زمان(عج) ديده نميشود امّا آنچه شايسته دقت و تأمل است، موضع و برخورد شديد ائمه عليهمالسلام با اين گروه بوده است.
ــ از امام رضا(ع) درباره غلات و مفوضه سوال شد آن حضرت(ع) در جواب فرمود: غلات كافرند و مفوضه مشرك و هرگونه ارتباط با آنها حتي كمك كردن به وسيله يك كلمه را موجب خروج از ولايت خدا و رسول و اهل بيت عليهمالسلام دانستند(5)
امام مهدي(ع) «كامل بن ابراهيم مدني» را مورد خطاب قرار داده و مي فرمايد:
... جئت تسأله عن مقالة المفوضة، كذبوا، بل قلوبنا اوعية لمشية الله، فاذاشاء شئنا، والله يقول: (و ما تشاون الّا ان يشاء الله ) (6)
آمده اي از گفتار مفوضه و اعتقاد آنها بپرسي؟! آنها دروغ ميگويند. بلكه دلهاي ما ظرفهاي مشيّت خداوند است. هنگامي كه خدا بخواهد ما نيز ميخواهيم. چنانكه خداي تبارك تعالي ميفرمايد: آنها اراده نميكنند، جز آنچه را كه خدا بخواهد(7)
خلاصه آنكه: به طور كلي افكار و اعتقادات مفوضه مورد تأييد ائمه عليهمالسلام نبوده است.
T}پينوشتها:{T
1- تاج العروس، ج 5، ص 71.
2- بحارالانوار، ج 25- ص 350 - 647 . مانند تفويض در آفرينش، تفويض در امر دين تفويض در اداره جامعه، تفويض در كيفيت حكم، تفويض در بخشش.
3- جهت آشنايي بيشتر ر.ك فرق و مذاهب كلامي، علي ربّاني گلپايگاني، ص 359 - ص 364 .
4- جهت آشنايي بيشتر با اعتقادات آنان ر.ك المقالات والفرق، ص 60 و مقالات الاسلاميين ص 14 و الفرق بين الفرق، ص 153. و غاليان كاوشي در جريانها و برآيندها، نعمت الله صفري فروشاني- ص 224.
5- بحارالانوار، ج 25، ص 328 ح2.
6- انسان - 30، تكوير - 29.
7- غيبت شيخ طوسي، ص 247- كشف الغمة ج3، ص 289، منتخب الاثر، ص 348 ينابيع المودة ج 3، ص 122.
کد سوال : 1152
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : راستش مي خواستم مطلبي را بيان كنم. باور كنيد كه برايم خيلي مهم هست. دوست دارم با يك مومنه ازدواج كنم ولي كسي را نمي شناسم. شايد بگوييد بگرديد پيدا مي شود. خب به كه بگويم. باور كنيد از لحاظ روحي نياز به ازدواج دارم تا كه روحيه ام عوض شود. لطفا در اين مورد كمكم كنيد و اگر جاهاي خوب و قابل اطميناني مي شناسيد معرفي كنيد. خدا خودش به فريادمون برسه. لطفا شما وسيله فريادرسي خدا شويد. منتظر پاسخم؟
پاسخ : راستش را بخواهيد پيدا كردن يك همسر مؤمنه براي جنابعالي از عهده ما خارج است و حقيقتا ما جايي را سراغ نداريم كه دختران مؤمنه را در آنجا جمع آوري كرده باشند. به نظر مي آيد دختران مؤمنه كم نيستند و شما در هر شهر يا روستايي كه زندگي مي كنيد موارد فراواني از دختران مؤمنه را مي توانيد پيدا كنيد و راه پيدا كردن هم اين نيست كه در خيابان، كوچه يا پارك بخواهيد همسر آيندتان را انتخاب كنيد. راه انتخاب صحيح و مناسب اينست كه از طريق خواهر، مادر يا افراد فاميل يا دوستاني كه مجرب، دلسوز و مورد اطمينان باشند اقدام كنيد قطعا همسر مؤمنه پيدا خواهيد كرد.
توجه داشته باشيد در انتخاب همسر تحقيق كنيد و اهل دقت نيز باشيد ولي از سخت گيري و خيلي ايده آلي فكر كردن اجتناب كنيد زيرا ايمان يك امري است كه همه افراد در يك حد مساوي از آن برخوردار نيستند هر كسي درجه اي از درجات ايمان را دارد سعي كنيد سطح ايمان او با خودتان همخواني داشته باشد و از نظر سطح فرهنگي و خانوادگي نيز با هم نزديك باشيد و از لحاظ سلامت جسماني و رواني نيز مشكلي وجود نداشته باشد.
کد سوال : 1153
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : من تفسير آيه 2سوره انفال در تفسير نمونه را خواهان هستم؟
پاسخ : در اين آيات 2_4 سوره انفال خداوند به بنج قسمت از صفات برجسته مؤمنان اشاره كرده كه سه قسمت آن ، جنبه روحانى و معنوى و باطنى دارد و دو قسمت آن جنبه علمى و خارجى ، سه قسمت اول عبارتند از احساس مسئوليت و تكامل ايمان و توكل و دو قسمت ديكر عبارتند از ارتباط با خدا و ارتباط و بيوند با خلق خدا .
نخست مىكويد : مؤمنان تنها كسانى هستند كه هر وقت نام خدا برده شود ، دلهاى آنها به خاطر احساس مسئوليت در بيشكاهش ترسان مىكردد A}« انما المؤمنون الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم»{A .
«وجل» همان حالت خوف و ترسى است كه به انسان دست مىدهد كه سرششمه آن يكى از اين دو شيز است ، كاهى به خاطر درك مسئوليتها و احتمال عدم قيام به وظائف لازم در برابر خدا مىباشد ، و كاهى به خاطر درك عظمت مقام و توجه به وجود بى انتها و بر مهابت او است .
توضيح اينكه : كاه مىشود انسان به ديدن شخص بزركى كه راستى از هر نظر شايسته عنوان عظمت است مىرود . شخص ديدار كننده كاهى آنشنان تحت تاثير مقام بر عظمت او قرار مىكيرد ، كه احساس يكنوع وحشت در درون قلب خويش مىنمايد ، تا آنجا كه به هنكام سخن كفتن لكنت زبان بيدا مىكند و حتى كاهى حرف خود را فراموش مىنمايد ، هر شند آن شخص بزرك نهايت محبت و علاقه را به او و همه دارد ، و كار خلافى نيز از اين شخص سرنزده است ، اين نوع ترس ، بازتاب و عكس العمل درك عظمت است .
قرآن مجيد مىكويد : A}«لو انزلنا هذا القرآن على جبل لرأيته خاشعا متصدعا من خشية الله»{A : اكر اين قرآن را بر كوه نازل مىكرديم ، خاشع و ترسان و از خوف خدا شكافته مىشد (حشر - 21)
و نيز مىخوانيم A}«انما يخشى الله من عباده العلماء»{A تنها بندكان عالم و آكاه از عظمت خدا ، از او مىترسند ( فاطر - 28) .
و به اين ترتيب بيوندى ميان آكاهى و خوف ، همواره بر قرار است ، بنابر اين اشتباه است ، كه ما سرششمه خوف و خشيت را تنها عدم انجام وظايف و مسئوليتها بدانيم .
سبس دومين صفت آنها را شنين بيان مىكند : آنها همواره در مسير تكامل بيش مىروند و لحظهاى آرام ندارند ، و هنكامى كه آيات خدا بر آنها خوانده شود بر ايمانشان افزوده مىشود A}«و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا»{A
نمو و تكامل ، خاصيت همه موجودات زنده است ، موجود فاقد نمو و تكامل يا مرده است و يا در سراشيبى مرك قرار كرفته ، مؤمنان راستين ، ايمانى زنده دارند ، كه نهالش با آبيارى از آيات خدا روز بروز نمو بيشتر و كلها و شكوفهها و ميوههاى تازهترى بيدا مىكند ، آنها همشنان مردكان زنده نما در جا نمىزنند ، و در يك حال ركود و يكنواختى مركبار نيستند ، هر روز كه نو مىشود فكر و ايمان و صفات آنها هم نو مىشود .
سومين صفت بارز آنها اين است كه تنها بر بروردكار خويش تكيه و توكل مىكنند A}«و على ربهم يتوكلون»{A . افق فكر آنها آنشنان بلند است كه از تكيه كردن بر مخلوقات ضعيف و ناتوان هر قدر هم به ظاهر عظمت داشته باشند ، ابا دارد ، آنها آب را از سرششمه مىكيرند و هر شه مىخواهند و مىطلبند ، از اقيانوس بىكران عالم هستى ، از ذات باك بروردكار مىخواهند ، روحشان بزرك و سطح فكرشان بلند ، و تكيه - كاهشان تنها خدا است . اشتباه نشود مفهوم توكل آنشنانكه بعضى از تحريف كنندكان بنداشتهاند ، ششمبوشى از عالم اسباب و دست و روى دست كذاشتن و به كوشهاى نشستن نيست ، بلكه مفهومش خود سازى و بلند نظرى و عدم وابستكى به اين و آن و جرفنكرى است ، استفاده از عالم اسباب جهان طبيعت و حيات ، عين توكل بر خدا است ، زيرا هر تاثيرى در اين اسباب است به خواست خدا و طبق اراده او است . بس از ذكر اين سه قسمت ، از صفات روحانى و نفسانى مؤمنان راستين مىكويد : آنها در برتو احساس مسئوليت و درك عظمت بروردكار و همشنين ايمان فزاينده و بلندنكرى توكل ، از نظر عمل داراى دو بيوند محكمند ، بيوند و رابطه نيرومندى با خدا و بيوند و رابطه نيرومندى با بندكان خدا آنها كسانى هستند كه نماز را (كه مظهر رابطه با خداست) بر با مىدارند و از آنشه به آنها روزى دادهايم در راه بندكان خدا انفاق مىكنند A}«الذين يقيمون الصلوة و مما رزقناهم ينفقون» {A . تعبير به اقامه نماز( به جاى خواندن نماز) اشاره به اين است كه نه تنها خودشان نماز مىخوانند بلكه كارى مىكنند كه اين رابطه محكم با بروردكار همشنان و در همه جا بر با باشد ، و تعبير مما رزقناهم (از آنشه به آنها روزى دادهايم) تعبير وسيعى است كه تمام سرمايههاى مادى و معنوى را در بر مىكيرد ، آنها نه تنها از اموالشان بلكه از علم و دانششان ، از هوش و فكرشان ، از موقعيت و نفوذشان و از تمام مواهبى كه در اختيار دارند در راه بندكان خدا مضايقه نمىكنند در آخرين آيه مورد بحث ، موقعيت و مقام والا و باداشهاى فراوان اينكونه مؤمنان راستين را بيان مىكند . نخست مىكويد : مؤمنان حقيقى تنها آنها هستند A}«اولئك هم المؤمنون حقا»{A . سبس سه باداش مهم آنها را بيان مىكند : آنها درجات مهمى نزد بروردكارشان دارند A}«لهم درجات عند ربهم»{A . درجاتى كه ميزان و مقدار آن تعيين نشده و همين ابهام دلالت بر فوقالعادكى آن دارد . به علاوه آنها مشمول مغفرت و رحمت و آمرزش او خواهند شد (و مغفرة) و روزيهاى كريم يعنى مواهب بزرك و مستمر و هميشكى كه نقص و عيبى در آن راه ندارد و حد و حسابى براى آن نيست در انتظارشان مىباشد (و رزق كريم)براستى ما مسلمانان كه دم از اسلام مىزنيم و كاهى آنشنان خود را طلبكار از اسلام و قرآن مىدانيم كه از روى نادانى كناه عقبماندكيها را به كردن اسلام و قرآن مىافكنيم ، آيا اكر ما تنها مضمون اين شند آيه را كه روشنكر صفات مؤمنين راستين است در زندكى خود بياده كنيم و ضعف و زبونى و وابستكى به اين و آن را در بناه ايمان و توكل از خود دور سازيم و هر روزى كه بر ما مىكذرد ، در مرحله تازهاى از ايمان و آكاهى كام بكذاريم و همواره در برتو ايمان احساس مسئوليت در برابر آنشه در اجتماعمان مىكذرد داشته باشيم رابطه ما با خدا و خلق آنشنان قوى باشد كه از همه سرمايههاى وجود خويش در بيشبرد اجتماع انفاق كنيم روزكارمان شنين خواهد بود كه امروز است ؟ ! V}(آيت الله مکارم شيرازي و ديگران, تفسير نمونه ج : 7 ص :86 _ 89 ){V
کد سوال : 1154
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : مي خواستم حكم ريش زدن را با جزئياتش بدانم؟
پاسخ : تراشيدن ريش با تيغ و يا ماشينى كه مثل تيغ باشد، بنا بر احتياط واجب حرام است و اما تراشيدن سبيل اشكال ندارد و چنانچه قسمتى از صورت داراى مو باشد و ريش بر آن صدق نكند، تراشيدن آن اشكال ندارد ، (اجوبةالاستفتاآت، ج 2، ص 115 - 113).
در روند درك فلسفه و حكمت احكام دينى يا به تعبير ديگر دفاع «عقلانى» از دين دو شيوه و متد وجود دارد و طبيعتا هر يك با ويژگىها و محدوديتهاى خاصى روبه روست:
1) روش اول شيوه عقل كل نگر توحيدى است؛ يعنى، انسان مؤمن و خداشناس بر اساس باور ژرف و عميقى كه به خداوند به عنوان كامل مطلق و حكيم علىالاطلاق دارد يقين پيدا مىكند كه هر آنچه از ناحيه او دستور داده شده و هر حكمى كه از ناحيه وى صادر گرديده - اعم از مسائل حقوقى الزامى و احكام اخلاقى - حتما داراى مصالحى است كه به بندگان بازگشت مىنمايد؛ هر چند كه عقول و انديشههاى بشرى از درك حكمت آن ناتوان و قاصر باشد. چنين متدى نقطه قوتى دارد و نقطه ضعفى: قوت آن در اين است كه تمام سؤالات انسان را يك جا پاسخ مىدهد و ديگر جاى هيچ ترديدى باقى نمىگذارد و روح و روان آدمى را بىهيچ دغدغهاى تسليم فرمانهاى الهى مىكند. نقطه ضعف آن اين است كه حكمت هيچ چيز را به طور جزئى و روشن و دقيق مشخص نمىسازد.
2) متد ديگر روش عقل جزءنگر است كه در فرآيند تحقيقات علمى تجربى به كار مىرود. بر اساس اين روش حساب هر حكمى جداگانه و تك به تك رسيدگى و با عقول و رهيافتهاى علمى بشر سنجيده مىشود. اين شيوه نيز محاسنى دارد و معايبى: حسن آن اين است كه به دقت مىتواند حكمتهاى بسيارى براى يك حكم جزئى ارائه دهد؛ مثلا در رابطه با فلسفه حرمت شراب مىتوان از علومى مانند فيزيولوژى، پزشكى، روانشناسى و... بهره جست و نكات بسيار ارزشمندى در اين رابطه دريافت داشت. نقص و عيب اين روش آن است كه: اولاً؛ تدريجى است و ثانيا؛ محدوديتهاى زيادى دارد؛ يعنى بسيارى از سؤالات انسان را بدون پاسخ گذاشته و گاه نيز رهآوردهاى نادرست علمى يا شرايط و جو فكرى و فرهنگ عصرى تأثيرات نامطلوبى را در اين راستا به جاى خواهد گذارد. همين مساله باعث شده كه در جهان غرب جريانى به نام «فيديسم» پديد آيد كه معتقد است به جاى دفاع عقلانى از دين همواره بايد درجهت حفظ ايمان تودهها كوشيد. اكنون چه بايد كرد؟ به نظر ما دفاع عقلانى از دين به خوبى ميسور است و اتفاقا دين اسلام همواره در اين مسائل سرافراز بيرون آمده است؛ ليكن جز دو ابزار بيان شده و نيز فلسفهها و حكمتهايى كه در خود دين تعيين گرديده راه ديگرى وجود ندارد. بنابراين ما در درجه اول بايد بدانيم كه ابزارهاى تحقيقمان چيست و تا چه اندازه توانايى استفاده از آن را داريم.
بدون شك عقل جزءنگر محدوديتهاى زيادى دارد و افراط در استفاده از آن انديشه را به ناكامى مىكشاند ولى نبايد به طور كلى آن را كنارزد. پس تا آن جا كه توانايى علمى ما اجازه مىدهد بايد فلسفه احكام را دريابيم و آن جا كه ناتوان شديم ديگر راه چارهاى جز اتكا به عقل كل نگر و قطع كلى به مصالح احكام الهى وجود ندارد و نبايد ضعف دانش و بينش خود رابه حساب دين بگزاريم.
فلسفه همه احكام و جزئيات آنها به طور تفصيلى روشن نيست و آگاهى از آن دانشى فراتر از تنگناهاى معارف عادى بشرى مىطلبد. ليكن به طور اجمال، روشن است كه همه احكام الهى تابع مصالح و مفاسد واقعى در متعلق آنهاست. بنابراين در صورتى كه فلسفه حكمى را بالخصوص ندانيم، بنا بر قاعده كلى فوق بايد از آن پيروى كنيم؛ زيرا در آن يقين به وجود مصلحتى هست، هر چند بر ما ناشناخته باشد.
در يافتن فلسفه احكام، نبايد هميشه به دنبال علوم تجربى رفت و دليلى مادى و فيزيولوژيك برايش جست و جو نمود. اين فرايند كه همواره در پى يافتن مصلحت يا مفسدهاى طبى يا ... باشيم، برخاسته از نگرشى مادى گرايانه است؛ در حالى كه بسيارى از احكام، مصالحى معنوى دارند كه در حوزه هيچ يك از علوم بشرى قابل تحقيق نيست و آنها با متد تجربى خود، قادر به دادن حكمى - نفيا يا اثباتا - پيرامون آن نيستند و اگر نظرى هم بدهند، بسيار سطحى است؛ زيرا چه بسا مسأله حكمتى برتر و بالاتر داشته باشد؛ مثلاً در مورد روزه علوم به خواص بهداشتى آن پرداخته است، ولى قرآن مجيد فلسفهاى بالاتر را بيان فرموده و آن «تقوايابى» است.
بنابراين درباره فلسفه احكام علاوه بر منافع و ضررهاى مادى و جسمى بايد به آثار مثبت و منفى آن بر «روح و معنويت» انسان توجه كرد و گذشته از جنبه فردى بايد به تأثير آن در هنجار يا ناهنجارى اجتماع نيز توجه كرد و از آن جا كه ابعاد سهگانه «جسمى و روحى و اجتماعى» آدمى رابطه ارگانيك و به هم پيوسته با يكديگر دارند و از آنجا كه آخرت انسان جدا از دنياى او نيست، «احكام الهى» با توجه به تمامى اين جوانب تشريع شده است. ازاينرو در فلسفه احكام بايد با نگاهى گسترده به تمام ابعاد انسان و زاويههاى آشكار و پنهان آن نظر افكند تا در انتخاب زيبايىها و راههاى آرامش و آسايش دچار خطا نگرديم.
اما درباره خصوص ريشتراشى بايد گفت: در بين مراجع كسى حكم به جواز نداده و نوعاً يا فتوا به حرمت دادهاند يا بنابر احتياط واجب تراشيدن آن را جايز نمىدانند. گرچه برخى زدن ريش به صورت پرفسورى؛ يعنى، گذاشتن مو در چانه و زدن اطراف را نيز جايز مىشمارند.
از اخبار و روايات استفاده مىشود كه ريش زينت و زيور مردان و باعث وقار انسان است و به وسيله آن مردان از زنان تميز داده مىشود.
الف) «ولآمرنهم فليُغيِرُنَّ خلق اللّه؛ خداوند از قول شيطان مىفرمايد كه شيطان گفت به فرزندان آدم دستور مىدهم كه خلقت الهى را تغيير دهند»، (نساء، آيه 118). و تراشيدن ريش نيز تغيير خلقت الهى است و تغيير خلقت الهى حرام است الا آنجايى كه دليلى بر جواز آن داشته باشيم.
ب ) حضرت امير(ع) با تازيانه در بازار حركت مىكردند و كسانى را كه مارماهى و ماهىهاى بىفلس مىفروختند مىزد و مىفرمود اى فروشندگان مُسوخ بنىاسرائيل و جند بنى مروان؛ شخصى از حضرت سؤال كرد جندبنى مروان كيانند؟ حضرت فرمود: اقوامى بودند كه ريش خود را مىتراشيدند و سبيلهاى خود را تاب مىدادند.
ج ) امام صادق(ع) مىفرمايد: «حفوا الشوارب واعفوا للحى ولا تشبهوا بالمجوس؛ شارب خود را بچينيد و ريش خود را بگذاريد و شبيه مجوس نشويد، زيرا مجوسيان ريش خود را مىتراشند و سبيل خود را مىگذاردند اما ما شارب خود را مىزنيم و ريش را مىگذاريم كه مطابق فطرت است».
د)رسول خدا(ص) مىفرمايد: «ان المجوس جزوا الحاهم و وفروا شواربهم و انا نحن نجز الشوارب و نعفى اللحى و هى الفطرة؛ مجوس ريش خود را مىتراشند و شاربهاى خود را بلند مىگذارند واما ما شوارب را مىزنيم و ريش مىگذاريم كه مطابق فطرت است».
ه ) در كتاب سيرةالنبويه و الاثار المحمديه و جلد 6 بحارالانوار آمده است كه پيامبر به دو فرستاده خسرو پرويز پادشاه ايران فرمود: واى بر شما چه كسانى شما را امر كرده كه ريشها را بتراشيد و سبيل بگذاريد. عرض كردند پروردگار ما (كسرى). رسول خدا فرمود: «لكن ربّى امرنى باعناء لحيتى و قص شاربى؛ پروردگار من مرا امر كرده كه ريش خود را بگذارم و شاربم را كوتاه كنم» . البته روايات ديگرى نيز هست كه در اين مختصر نمىگنجد.
گفتنى است كه حرمت تراشيدن ريش اجماعى است؛ شيخ بهايى در كتاب اعتقادات مىفرمايد: «تراشيدن ريش مانند ساير گناهان (قمار، سحر، رشوه) است و احدى از علماى اعلام در حرمت ريش تراشى خدشه نكردهاند.
نيز محقق داماد در رساله خود (الشارع النجاة) آورده: «ان حلق اللحية حرام بالاجماع؛ تراشيدن ريش به اجماع همه علما حرام است». ضمنا سيره قطعيه متدينين از زمان حضرت آدم تا خاتم و حضرات ائمه معصومين(ع) بر اين بوده است و در تاريخ نمىيابيم كه پيامبران الهى و اوصياى آنها و پيامبر اسلام و اوصياى آن حضرت و متدينين به آن حضرات ريش خود را تراشيده باشند.
کد سوال : 1155
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : آيت الله مطهري مي فرمايند: «چند زني به عنوان حقي از زنان محروم و تکليفي به عهده مردان و زنان متعهد محسوب مي شود»
حال سوال اينجاست پس چرا اسلام تعدد زوجات را واجب نکرد؟ الان که تعدد زوجات به ندرت انجام مي شود پس حق زنان بيوه چه مي شود؟
پاسخ : خداوند سبحان زندگي زناشويي را محل آرامش و فعاليت انساني براي ايجاد پيوند متوازن و برخاسته از مودت و رحمت قرار داده است؛ ولي با توجه به برخي اوضاع و شرايط مشكل آفرين، تعدد زوجات را با رعايت حدود و شرايط سنگين آن مجاز شمرده شده است. زيرا قوانين اسلام بر اساس نيازهاي واقعي بشر و منطق واقع گرايي وضع شده است نه تبليغات ظاهري و احساسات بي پايه و اساس.
از آنجا كه معمولا مردها در ازدواج هاي متعدد شرايط همه همسران مراعات نمي كنند و به جاي آوردن آرامش به منزل باعث از هم پاشيدگي زندگي مي شوند و تزلزل بنياد خانواده مي شوند كه خود اثرات بسيار نامطلوبي را نسبت به مجرد ماندن زنان بيوه در پي دارد. حكم تعدد زوجات واجب نشده است. خداوند متعال با آگاهي از اين روحيه مردان است كه مي فرمايد: «و اگر از اين كه (به هنگام ازدواج با دختران يتيم) عدالت را درباره ي آنان رعايت نكنيد، مي هراسيد و از ازدواج با آنان صرف نظر كنيد) و با زنان پاك و ديگر) ازدواج كنيد، دو يا سه يا چهار همسر؛ و اگر مي ترسيد عدالت را (درباره ي همسران متعدد) رعايت نكنيد، تنها به يك همسر قناعت كنيد و يا از زناني كه مالك آنان هستيد، استفاده كنيد. اين كار از ظلم و ستم جلوگيري مي كند». V}(نساء، 3){V
در پايان شايان ذكر است، هر چند جواز تعدد زوجات در برخي موارد يك ضرورت اجتماعي است و از احكام مسلم اسلام محسوب مي شود، ولي تحصيل شرايط آن در امروز با گذشته بسيار تفاوت دارد.
در گذشته زندگي، شكل ساده و بسيط داشت و رعايت كامل مساوات بين زنان آسان بود و از عهده يي بيشتر افراد بر مي آمد، ولي امروزه كساني كه مي خواهند از اين قانون استفاده كنند، بايد مراقب رعايت عدالت همه جانبه باشند و اگر بر اين كار قدرت دارند، به آن روي آورند و به هيچ وجه نبايد از روي هوا و هوس به چنين كاري دست يازند. V}(ر.ك: سراج (نگاهي گذرا به شبهات حقوقي پيرامون زنان)، ص 152 ، 155، مركز پژوهش هاي اسلامي صدا و سيما){V
در واقع ازدواج يك قانون الهي براي حفظ ناموس خلقت است لكن به دلايل خاص، يك راه خروج اضطراري نه تنها خوب است بلكه لازم است و آن راه اضطراري و لازم در بحث نكاح، مسئله ازدواج موقت و تعدد همسر است ولي بايد توجه داشت يك راه اضطراري است كه در هنگام نياز و ضرورت، جايز است نه به عنوان يك قاعده كه در همه هنگام از آن استفاده كرد و يا آن را واجب ساخت.
کد سوال : 1156
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا مصلحت در كار خدا معني دارد؟
پاسخ : نخست بايد دانست، واژه «مصلحت» داراي معناي مطابقي و چندين معناي مجازي است. در محاورات اجتماعي و تعاملات سياسي، گاهي مصلحت انديشي در برابر بنيان گرايي و راديكال انديشي مطرح مي شود. علاوه بر معاني متعدد براي مصلحت انگيزه مصلحت انديشان نيز متفاوت است. برخي بخاطر ضعف خويش مصلحت انديشي مي كنند و برخي بخاطر حل بحران و رعايت مصالح عمومي، مصلحت انديشي مي كنند.
بنابراين هنگام كاربرد واژه «مصلحت» درباره خداوند، نخست بايد منظور ما تبيين شود به طوري كه حكمت و عدالت خداوند كه اصل اساسي است مخدوش نشود. در ادامه درباره مصلحت الهي از نگاه صلاحيت موجودات توضيح مختصري داده مي شود؛
1. بي ترديد لازمه حكمت الهي، جهت دهي همه امور هستي بر پايه مصالح، آن هم در برترين سطح خود و زدودن مفاسد يا رساندن آن به كم ترين ميزان ممكن است.
2. وجود مصالح مزبور كه در حقيقت اهداف خداوند را در معماري جهان هستي تشكيل مي دهد، موجبي براي محدوديت ذات مقدس او نيست، آن گونه كه قايل شدن به هدف درباره رفتارهاي انسان نتيجه مي دهد؛ چرا كه همدفمندي انسان دو اعمال خود، به معناي جبران كمبودها و تكامل بخشي به نارسايي هاي خويش است، حال آن كه مجردات تام، كه خداوند در راس هرم آنهاست، همه كمالات ممكن الحصول را بالفعل دارا بوده، و خير و كمال مفقودي در آنان تصور نمي رود، تا از طريق رفتار به آن ها دست يابند ، به ديگر سخن، مطلوبيت افعال مجردات ، تابعي از كمال موجود است، و نه مطلوبيت كمال مفقود ، تا كمال موجود خود را افاضه كنند.
3. درباره خداوند ، علت غايي و فاعلي يكي بوده، و خداوند هدف و غرضي زائد بر ذات خود ندارد، اما چنين چيزي با اين مطلب كه، كمال و خير و مصلت موجودات به عنوان هدف فرعي و تبعي افعال خداوند به حساب آورده شود، ناسازگار نيست، چرا كه عقل، پس از حذف جهات نقص براي ذات الهي، حب به خير و كمال را براي ذات او اثبات كرده، و آن را علت غايي براي افعالش مي شمارد، ولي چون همه صفات ذاتيه الهي ، عين ذات مقدسش مي باشند، اين صفت هم كه علت غايي و خاستگاه اراده فعليه خداوند به شمار مي رود، عين ذات وي مي باشد. آن گاه ، حب الهي، اصاله به ذات مقدسش و بالتبع به خير و كمال مخلوقاتش تعلق مي گيرد. خلاصه آن كه، مصالح افعال الهي كه سوق دادن موجودات به خير و مكال خود است، پرتوي از ذات مقدس اوست كه خير و كمال محض است، كه از آن به مطلوبيت بالتبع تعبير شد. البته در همين مطلوبيت بالتبع نيز، تبعيت نسبي برقرار است، بدان معنا كه، حب الهي به مخلوقات در درجه اول به كامل ترين آن ها كه نخستين مخلوق است، تعلق مي گيرد، و سپس به ترتيب كامل تر بودن، به ساير آفريده ها، حتي در ميان موجودات مادي نيز، وجود كامل تر را مي توان هدف براي آفرينش وجود ناقص تر شمرد و بالعكس جمادات را مقدمه اي براي پيدايش گياهان و گياهان را مقدمه براي پيدايش حيوانات و همه را مقدمه اي براي پيدايش انسان به حساب آورد همان كه قرآن كريم مي فرمايد: «خلق لكم ما في الارض جميعا» (بقره، 29)؛ همه آن چه را (از نعمت ها) در زمين وجود دارد، براي شما آفريد»
براي مطالعه بيشتر ر.ك:
1. آموزش فلسفه، استاد محمد تقي مصباح يزدي، ج دوم.
2. گوهر مراد، عبدالرزاق لاهيجي.
کد سوال : 1157
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا حجت ثاني عشر بر طبق دموكراسي جهاني، جهان را اداره خواهند كرد؟
پاسخ : امام زمان(عج) براساس احکام نوراني اسلام و انديشه سياسي اسلام، جهان را اداره خواهند کرد و اين روش براساس شايسته سالاري قرار دارد که بر سه پايه توحيد، معنويت و عدالت، استوار است. روش دمکراسي به معناي حکومت و حاکميت مردم از نظر نظري و عملي قابل پياده شدن نيست زيرا در همه جوامعي که براساس نظام دمکراسي اداره مي شود:
اولا، همه مردم نه مي توانند و نه اجازه دخالت در حکومت را دارند و در بهترين حالت اکثريت جامعه سرنوشت جامعه و حکومت را در دست دارند.
ثانيا، نظام دمکراسي، در نهايت به حکومت گروه نخبه و صاحبان قدرت و سرمايه منجر مي شود V}(فلسفه سياست، اسدالله اشپنگلر، ترجمه هدايت الله فروهر، نشر نظر 1370، تهران). {V
اما حکومت و دولت ديني مبتني بر احکام اسلامي؛ حکومتي است که حاکم اصلي خداست و قانون الهي بر همه اشخاص حتي شخص امام جاري است و همه و از جمله امام مؤظفند بر طبق قانون خداوند حکم و رفتار کنند.
کد سوال : 1158
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا عقيده به خاتميت را مي توان شروع عصر عقلانيت خالص معنا کرد؟
پاسخ : اولا، بايست منظور از عقلانيت خالص را معني کرد و سپس به اين پرسش پاسخ داد. اگر منظور اين است که عقل انسان ها به مراتبي از تکامل رسيده است شايستگي دين خاتم را داشته باشد، پاسخ مثبت است. اما اگر منظور اين است که عقل انسان به مرحله اي رسيده است که بدون نياز به وحي و راهنمايي اوليا و راهنمايان الهي زندگي کند، پاسخ منفي است. عقل انسان در جهات مختلفي داراي محدوديت است.
اولا، به هيچ وجه نمي تواند وارد جزئيات شود. اين که مثلا ناصرالدين شاه شخصيتي تاريخي بوده است، عقل درباره آن ساکت است و تنها تاريخ و اطلاعات موثق تاريخي است که مي تواند در اين باره داوري کند. درباره بسياري از احکام ديني اعم از احکام فقهي و اخلاقي نيز عقل نمي تواند داوري کند و تنها مي تواند بگويد که در اين موضوعات که سعادت و خير دنيا و آخرت به آن بستگي دارد به دين و راهنمايان الهي مراجعه کنيد. پس خاتميت دين نشان دهنده تکامل عقل بشري به حدي است که شايستگي فرا گرفتن دين کامل و غايي الهي بر وي نازل شود و از آن بهره مند شود و با نردبان دين، به تکامل غايي عقل برسد.
کد سوال : 1159
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : از نظر فلسفه غرب اخلاق نسبي است اما از نظر فلسفه اسلامي اخلاق مطلق است با قبول مطلق بودن اخلاق ،دروغ مصلحتي که بعضي جاها جايز شمرده مي شود تعارضي ايجاد نمي کند؟
پاسخ : اسلام، دين مبتني بر عقل و فطرت است و دروغ را به صورت مطلق ناروا نشمرده است بلکه احکام اخلاقي را دسته بندي کرده است. مثلا دروغ جايز نيست و حرام است مادامي که مواجه با مصلحت مهم تري نشود.
به تعبير ديگر احکام اسلامي تابع مصالح و مفاسد واقعي است. دروغ داراي مفسده اجتماعي است که مردم را نسبت به يکديگر بي اعتبار مي کند. اما راستي که موجب - مثلا قتل بي گناهي - شود داراي مفسده به مراتب بيشتري نسبت به دروغ است، بنابراين بايست از اين راست گويي خودداري کرد. پس اخلاق اسلامي و اخلاق ديني مطلق گراست و بر اساس مصالح و مفاسد حقيقي پايه گذارده شده است و همين مصالح و مفاسد حقيقي است که روا بودن يا ناروا بودن عملي را توجيه و تجويز مي کند.
کد سوال : 1160
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا بين محب بودن و شيعه بودن تفاوتي است لطفا توضيح دهيد؟
پاسخ : از جهت معناى لغوى، واژه شيعه به معناى پيروى كردن و دنباله رو بودن است و از نظر كلامى و اعتقادى، شيعه به كسى گفته مىشود كه اولين خليفه و جانشين پيامبر(ص) را على(ع) بداند. و در اصطلاح اخلاقى شيعه على(ع) بودن به معنى پيرو آن حضرت بودن، يعنى اين كه انسان شيوه زندگى و رفتار و اخلاق خود را بر اساس زندگى على(ع) تنظيم نمايد؛ يعنى آن حضرت و اولاد طاهرينش را عملاً راهنما و الگوى زندگى خويش قرار دهد و بكوشد تا كيفيات نفسانى، اخلاقى و همچنين ظواهر زندگى خود را به كيفيات و كمالات آن حضرات(ع) نزديك نمايد؛ يعنى اين كه انسان در زندگى فردى و اجتماعىاش و همچنين در زندگى طبيعى و معنوى، پايش را جاى پاى آن اولياء معصوم(ع) بگذارد و شيعه و دنبالهرو ايشان باشد؛ منتهى نكته قابل توجه اين است كه اين تشيع، دنبالهروى و همانند سازى، بدون محبت، عشق، دلبستگى و ارادت قلبى به ايشان هرگز ميسر نمىباشد و از لوازم بسيار ضرورى و اساسى شيعه بودن همانا محبت و علاقه قلبى به ايشان است.
در مورد محب بودن هم گفتنى است كه اصولاً محبت هنگامى واقعى و اصيل است كه بتواند محب را به محبوب نزديك كند؛ قادر باشد كه انسان مريد را به مراد خود شبيه نمايد؛ توان آن را داشته باشد كه عاشق را به پيروى و دنباله روى از معشوق وا دارد و كارى كند كه مجذوب جمال و كمال محبوب، خواسته و ناخواسته تحت اراده و فرمان معشوق خويش درآيد. بنابراين در مورد اين كه شيعه بودن بهتر است يا محب بودن بهترين پاسخ اين است كه اين دو عنوان تنها از حيث مفهوم با هم متفاوت هستند و از حيث مصداق هر دو مساوى مىباشند، يعنى لازمه شيعه بودن محب بودن و لازمه محب اهل بيت(ع) بودن (به معناى حقيقى كلمه) شيعه و پيرو ايشان بودن است. به عبارت ديگر تشيع و پيروى از اهل بيت كارى نيست كه زاييده ترس يا اكراه يا جبر و زور و امثال آنها باشد. شيعه بودن عملى است برخاسته از عشق و محبت به خاندان عصمت و طهارت و تنها نيروى عشق به آنهاست كه انسان را قادر به اطاعت، مسانخت و همگونى با ايشان مىسازد. محبت علت تشيع و شيعه بودن (به معناى حقيقى كلمه) لازمه اعتقاد عاشقانه به ايشان است.
بنابراين محبت و تشيع نسبت به اهل بيت(ع) تنها از حيث مفهوم اختلاف داشته، هر دو از مصداق واحدى برخوردار مىباشند؛ زيرا كه نه تشيع و پيروى، بدون محبت و عشق واقعى مقدور است و نه عشق و محبت واقعى، بدون دنباله روى تصور مىشود؛ ولى در عين حال بايد توجه نمود كه محبت به اهل بيت به طور كلى از دو مرحله: 1- عنوان، اسمى، شناسنامهاى و ادعائى، 2- محبت واقعى برخاسته از شناخت و آگاهى، برخوردار است كه تنها عشق و محبت واقعى برخاسته از شناخت و عمق است كه انسان را به مشابهت و پيروى عملى و مشاكلت با شخصيت و زندگى امام محبوب(ع) وا مىدارد و محبت ادعائى سطحى و شناسنامهاى ارزش كاربردى چندانى ندارد و به حقيقت نمىتوان هر مدعى محبت را شيعه واقعى به شمار آورد. اما ناگفته نماند كه محبت يك شعله گرمى بخش درونى است كه فروزش آن داراى درجات مىباشد و به هر مقدار محبت به شوق نزديك شود ثمر بخشى آن در رفتار نمايانتر است؛ ولى بايد دانست كه محبت اهل بيت(ع)، چنان اكسير اعظم و گوهر گرانبهائى است كه پايدارى آن محبت در دل و جان هر انسانى حتى به مقدار اندك،منشاء بركات و توفيقات فراوان در دنيا و آخرت مىشود. بنابراين اگر چه محبان على(ع)، شيعه واقعى نباشند، امّا زمينه مساعد بسيار خوبى براى نجات از آلودگى و راهيابى به سعادت دارند.