کد سوال : 1101
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : با درد خود بيني چه کنم؟
پاسخ : براي درمان خودبيني نخست بايد ريشه آن را شناخت و با کنار گذاشتن آن عامل به مبارزه با اين بيماري خطرناک رواني قيام کرد. به عبارت ديگر معالجه را بايد در مبارزه با عامل شروع کرد نه معلول. پيامبر اسلام(ص) مي فرمايند: هر چيزي که در انسان غرور ايجاد مي کند وي را مست مي نمايد و سزاوار است با آنها با احتياط برخورد کند و آنها عبارتند از: مال و ثروت، قدرت و رياست، علم و دانش، تعريف و ستايش اغراق آميز، جواني و نيروي جواني که هر کدام باد غرور دارد V} (کنزالعمال، ج 3، ص 459).{V
مرحوم ملا احمد نراقي در معراج السعاده نيز در بحث عجب و خودبيني فصلي را گشوده است در باب معالجه مرض عجب مي فرمايند: «دو معالجه است يکي اجمالي و دومي تفصيلي. معالجه اجمالي اين است که پروردگار خود را بشناسي و بداني که عظمت و کمال و عزت و جلال، سزاوار غير او نيست و معرفت به حال خود هم رساني و بشناسي که تو به خودي خود از هر ذليلي ذليل تر و از هر قليلي قليل تري... و اما معالجه تفصيلي آن، اين است که تفحص کند از آنچه سبب عجب او شده و چاره او را کند به نوعي که مذکور مي شود و تفصيل آن اين است که: اسباب عجب در اغلب علم است و معرفت و عبادت و طاعت و غير اينها از کمالات نفسانيه مانند ورع و تقوا و شجاعت و سخاوت و امثال اينها و نسب و جمال و مال و قوت و تسلط و جاه و اقتدار و بسياري اعوان و انصار و زيرکي و ذکاء و فهم و صفا...».
سپس اين استاد اخلاق براي علاج عجب و خودبيني به سبب هر يک از اين عوامل چندگانه به تفصيل راهکارهاي مختلف و متعدد ارائه مي فرمايند که براي اطلاع بيشتر و عملي کردن آن راهکارها به اصل کتاب معراج السعاده، بحث عجب مراجعه کنيد و متناسب با عامل به وجود آورنده خودبيني، روش درمان و حل معضل را پياده کنيد. در عين حال ما در اينجا به يک سري راهکارهاي کلي اشاره مي کنيم. اميد است مفيد واقع شود:
الف) به فقر وجودى خود نسبت به خداوند سبحان توجه كامل داشته باشيد و يك لحظه از آن غفلت نورزيد؛ يعنى، به يك خودشناسى و خداشناسى دقيق و صحيح بايد برسيد كه شما چه هستيد و چه مىتوانيد باشيد و اگر لطف و فيض الهى نباشد چه خواهيم شد و آيا اصلاًوجود داشتم و مىتوانيم موجود باشيم؟
P}اگر نازى كند يك دم {E}فرو ريزند قالبها{P
ب ) جايگاه خود را در مجموعه نظام هستى بيابيد كه ذرهاى هستيد در بيكرانه عالم وجود كه گويا بود و نبود ما يكى است. همانند قطرهاى در برابر اقيانوس انسانها و يك ذرهاى در مجموعه عالم هستى. در اين مورد بسيار فكر كنيد و چندين سطر در اين مورد بنويسيد (به مدت 5 روز) و روزى چند بار آن را با صداى بلند بخوانيد. مثلا علي(ع) در اين زمينه مي فرمايند: «تعجب مي کنم از اشخاص مغرور که ديروز نطفه اي بودند و فردا لاشه اي بيش نخواهند بود» V} (نهج البلاغه، حکمت 21).{V
و امام باقر(ع) مي فرمايند: «راه غرور و خودبرتر بيني را به وسيله معرفت نفس مسدود کن» V} (تحف العقول، ص 285).{V
ج ) به ضعف و نقص خود در دستگاه بدن و ناتوانى در انجام كارهايى كه مىخواهيد انجام دهيد ولى نمىتوانيد بيانديشيد و به يقين بدانيد كه تمام اين امور حكايت از تدبير مدبرى مافوق همه تدابير بشرى دارد و او تصميمگيرنده نهايى است. محصول اين انديشه خود را نيز دريك صفحه گزارش كرده و روزى دو بار آن را با تمركز حواس و دقت بخوانيد.
د ) به پيامدهاى ناگوار حب ذات افراطى بيانديشيد و سرنوشت زشت اينگونه افراد را مطالعه كنيد و مد نظر داشته باشيد و كافى است برخى از اين پيامدها را نوشته و در كيفيت گرفتار شدن افراد به آنها تفكر كنيد.
مثلا توجه به عاقبت کساني که خود برتر بين و گردنکش بودند، مثل فرعون مصر که خود را خدا مي خواند و شاه ايران که خويشتن را شکست ناپذير دانستند و ژاندارم منطقه تصور مي کرد چگونه ذليل گشت؟!
روزي عارفي به هارون الرشيد که مي خواست آب بخورد گفت: اگر آب پيدا نشود ارزش اين آب چقدر است؟ گفت به اندازه نصف پادشاهي ام!! آنگاه پرسيد اگر اين آب بيرون نيايد، کسي که تو را معالجه کند چه مبلغي حاضري بپردازي؟ گفت: تمام پادشاهي ام!! عارف گفت: رياست و پادشاهي که به بهاء آب خوردن و بيرون آمدن آن نمي ارزشد مغرور نباش»
ه ) روايات و آياتى و ضربالمثلها و حكاياتى كه در مذمت، عواقب شوم اين صفت بيان شده است، زياد مطالعه كنيد و براى مدت 10 روز حداقل روزى نيم ساعت از اينگونه مطالب (كتب اخلاقى) مطالعه كنيد:
1- قلب سليم، شهيد دستغيب
2- گناهان كبيره، شهيد دستغيب
3- جامعالسعادات، نراقى
4- معراجالسعاده، نراقى
کد سوال : 1102
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : سياست کشف حجاب رضاخان به تحريک کجا اعمال شد. اين سياست قبلا کجا امتحان شده بود و اصولا مبارزه با حجاب مسلمانان چه علتي دارد؟
پاسخ : T}از كشف حجاب رضاخان تا منع حجاب ، {T
(رسول جعفريان ، جمعه، 19 دي 1382 ، به نقل از سايت بي عنوان)
هفدم دي ماه 1314، يادآور خاطره تلخ کشف حجاب اجباري رضاخاني است. زماني که يک پادشاه بيسواد و بيفرهنگ، با ادعاي تجدد، کوشيد تا کشور ما را از تمامي سنتهايش جدا کند، ايراني نو بسازد و به گمان خودش ايران را وارد کاروان تمدن جهاني کند.
کم نبودند روشنفکران و اميراني که تصور ميکردند با تغيير لباس و رفتن چادر و حجاب و تراشيدن ريش و غيره، ما متجدد و متمدن ميشويم و با اقتداي به اروپا و زن اروپايي، وارد دنياي مدرن ميشويم و پيشرفت ميکنيم.
«زندخت» كه از زنان متجدد و هوادار رضاشاه بود، در شعري چنين سرود:
P}بگشا چشم و تماشا بکن اي دختر شرق {E}ســعي مــردانــــه زنهـــاي اروپــايــي را {P
رضاخان که محصول سياسي جريان روشنفکري لائيک و اميدوار به غرب در ايران بود، با حمايت سياست خارجي و در چارچوب دخالتهاي مستقيم انگليس در امور داخلي ما و همچنين به توصيه مشتي از روشنفکران غربگرا، حجاب را به عنوان مهمترين مانع بر سر راه ورود زنان به کاروان تمدن بشري عنوان کرد. پس از آن، با تماميتوان کوشيد تا به هر قيمت شده حجاب را از سر زن ايراني بردارد. وي که تفکر نظاميگري داشت، راهحل فيزيکي را برگزيد و از طريق امنيههاي خود، در تمامي شهرها براي تحقق اين هدف کوشيد و به تمام معنا فاجعه آفريد.
اين اقدام که در برخورد مستقيم با يک سنت شرعي عميق و ريشهدار بود، کينه مردم را نسبت به پهلوي برانگيخت. شايد تودههاي مردم از نفوذ سياست خارجي سر درنميآوردند، اما همه آنان درک ميکردند که رضاخان به دنبال بر باد دادن سنن شرعي آنهاست. قيام گوهرشاد يکي از واكنشهاي اين واقعه بود که تا چندين دهه بعد، به ياد آن در شهرهاي مختلف عزاداري ميشد. بدون ترديد بايد گفت، اين مسأله يکي از عميقترين ريشههاي مخالفت با حکومت رضاخاني را در عمق جامعه مذهبي ايران پديد آورد. مخالفتي که در نهايت به سرنگوني اين دولت منجر شد. سالها گذشت و دولت ايران در سال 1322 (ه.ش) اجباري بودن کشف حجاب را لغو کرد. از آن پس کساني که به مرور بيحجابي را پذيرفته بودند، همچنان بيحجاب ماندند. اما بخش عمده مردم مسلمان ايران حجاب خويش را حفظ کردند.
در آستانه انقلاب اسلامي، درست زماني که ميرفت تا خروش مردمي خشمگين، بساط حکومت ظالمانه پهلوي را بر اندازد، ناگهان جمعيت عظيمي از زنان سياهپوش سطح خيابانها را پر کرد. بازگشت تدين در ميان نسل جديد در قالب بازگشت حجاب خود را نشان داد.
در 16 شهريور 1357 زماني که جمعيت تظاهر کننده در خيابان حرکت ميکرد خانم کاتوزيان همسر آقاي حاج سيد جوادي، آب و بيسکويت به زنان باحجاب ميداد، اما آنان از گرفتن آن خودداري کردند، با اين استدلال که او بيحجاب است. اعتراض خانم کاتوزيان به اين که نبايد ما راه خود را از يکديگر جدا کنيم، سودي نبخشيد و تظاهرکنندگان متدين راه خود را از افراد بيحجاب جدا کردند، حتي اگر آنان مدعي مبارزه با پهلوي بودند. اين نکتهاي است که در خاطرات اين خانم با عنوان «از سپيده تا شام» (ص 44) آمده است.
انقلاب اسلامي عنوان انقلاب حجاب به خود گرفت و طي هشت سال از زمان انتشار کتاب (مسأله حجاب) استاد مطهري (سال 1348 - 1357) اين کتاب نزديک به ده بار به چاپ رسيد. اين نشان ميداد که جامعه در مسير يک تحول مذهبي، آن هم در کادر حجاب قرار گرفته است. خوشبختانه در روزهاي پس از انقلاب، حجاب به عنوان يک اصل در فرهنگ ايران اسلامي پذيرفته شد. يکي از مهمترين دلايل آن هم اين بود که حجاب هيچگاه محدوديت به حساب نيامد و جمهوري اسلامي نشان داد که زنان با حجاب هم ميتوانند در تمامي عرصهها فعال باشند.
آنان که با فرهنگ اسلامي در کشورهاي عربي و غيرعربي سر و کار دارند، ميدانند که تقريبا پنج تا ده سال پس از انقلاب اسلامي، به آراميفرهنگ حجاب در سراسر دنياي اسلام قوت گرفت. هر سالي که ميگذشت، حجاب در جهان اسلام نيرومند تر از گذشته ميشد. لبنان، سوريه و مهمتر از همه ترکيه نمونههاي خوبي هستند که ميتوانند روند رو به رشد حجاب را طي بيست سال گذشته اثبات کنند.
اکنون پس از گذشت 25 سال از انقلاب اسلامي، حجاب به صورت يک رمز، سمبل و شعار در تمامي جهان اسلام و نيز ميان مسلماناني که به صورت اقليت در کشورهاي غيراسلامي زندگي ميکنند درآمده است. حجاب تنها به عنوان يک امر شرعي مورد توجه نيست، بلکه به عنوان يک نشان و يک علامت از بازگشت به سنتهاي اسلاميمورد توجه قرار گرفته است.
جنبشهاي لائيک صفت، در تمامي کشورهاي اسلامي، حتي اگر ادعاي مسلماني هم داشته باشند، به طور مداوم به سمت سست کردن پايهها و ارکان حجاب حرکت ميکنند، زيرا حرکت آنها در راستاي هضم شدن در فرهنگ غربي است که به غلط نام فرهنگ جهاني به خود گرفته است. اين در حالي است که سنت گرايان روي حجاب به عنوان يک امر اساسي و يک مسأله حياتي پافشاري دارند. اين برخورد، يک نشان بسيار صريح از نوع و چگونگي حرکتهاي فرهنگي است که در جهان اسلام در جريان است.
طي سالهاي اخير بحث حجاب، يکي از مباحث زنده در کشورهاي غربي بوده است. فرانسه که رسالت خود را در حفظ بنيادهاي اساسي لائيسم ميداند، علمدار کشف حجاب اجباري در اين کشور شده است. در واقع، شيراک خوب ميداند که حجاب يک شعار و يک رمز براي حفظ هويت اسلامي کساني است که در دل فرهنگ غربي زندگي ميکنند. راه بازداشتن آنها از هويت پيشين آنان، آن است که حجاب را به يک سوي گذارند و اين رمز و شعار را از دست بدهند و تنها در آن صورت است که در فرهنگ جديد هضم خواهند شد. با کمال تاسف بايد گفت در ايران تنها يک اعتراض رسمي از سوي سخنگوي وزارت خارجه نسبت به مطالب عنوان شده از سوي شيراک مطرح شد. برخي از محافل ديگر هم اعتراضاتي محدودي داشتند. اين در حالي که دانشگاههاي ما به خصوص دانشگاههايي مانند الزهراء و نيز جامعه الزهراء قم هيچگونه تظاهراتي بر پا نکردند. حق آن بود که علاوه بر جامعه مدرسين قم، جامعه روحانيت مبارز تهران و مجمع روحانيون مبارز در اين باره بيانيههاي رسمي صادر ميکردند.
خوشبختانه در حال حاضر همچنان شاهد اعتراضاتي از سوي محافل مختلف اسلامي در نقاط مختلف از جهان اسلام و حتي اروپا و آمريکا هستيم. در داخل کشور نيز انتظار چنان است که دست کم گروههاي مردمي و اسلامي غيردولتي در اينباره اقدامات اعتراضي مختلفي را بر ضد موضع دولت فرانسه داشته باشند.
T}رسائل حجابيه {T
(رسول جعفريان, ناشر: دليل ما, پاييز 1380)
مسأله حجاب در چارچوب دفاع از حقوق زن، سالهاست كه در كشورهاي اروپايي و به دنبال آن در كشورهاي اسلامي، مطرح شده است. بحث از كشف حجاب در ايران تحت عناويني همچون نهضت بانوان و نسوان، نهضت آزادي زنان، دفاع از حقوق زن و . . . در قالب ارائه نگرشي نو از زن و در دايرة تعريف امروزين از حقوق بشر و جايگاه فلسفي بشر در نظام فكري جديد غرب صورت گرفته است. كشف حجاب در ايران در عصر استبداد مدرن رضاخان با تأثيرپذيري از غرب و تقليد كوركورانه از رخدادهاي تركيه، با زور سر نيزه، قلدري، امنيه و شهرباني آغاز گرديد. بحثهاي ديني و فكري دربارة حجاب كه پيش از زمان رضاخان مطرح و در زمان او به اجبار تعطيل شده بود، پس از شهريور (1320ش) بار ديگر فعال شد و طي سالهاي (1325 تا 1320ش) و پس از آن چندين كتاب در اين زمينه تأليف گرديد. در اين دوره، علما در برخورد با بدعت كشف حجاب آثار فراواني را تأليف كردند كه بيشتر آنها به چاپ رسيده است.
T}كشف حجاب , تهاجم بنيادي به فرهنگ اسلامي {T
كشف حجاب كه يك تهاجم بنيادي به فرهنگ اسلامي محسوب مي شود طرحي استعماري بود كه رضاخان مجري آن بود. استعمار در پي يافتن راههاي تهاجم به فرهنگ غني و انسان ساز اسلام و مقابله با گسترش تعاليم مقدس اين آئين الهي , سياست شيطاني « اسلام زدايي » را در سه كشور افغانستان و تركيه و ايران به مورد اجرا گذاشت و مبارزه اي جدي و پي گير را با مظاهر اسلام هرچه كه رنگ و صبغه دين و دين باوري داشت , آغاز نمود. در افغانستان امان الله خان ماموريت مي يابد با فرهنگ اسلامي مبارزه كند و راه را براي ترويج و گسترش جلوه هاي مبتذل فرهنگ غرب هموار نمايد. در تركيه اين ماموريت استعماري به مصطفي كمال پاشا معروف به آتاتورك سپرده مي شود و او با عزمي جزم ضمن مقابله مستقيم با اسلام , كشورش را براساس الگوهاي از قبل تعيين شده غربي اصلاح مي كند و فساد هرزگي و لاقيدي را به بدترين وجه گسترش مي دهد.
در ايران رضاخان مامور اسلام زدائي و آماده سازي زمينه ها و شرايط ترويج و رونق فرهنگ مبتذل غرب مي شود. بدنبال طرحهاي از قبل پيش بيني شده , آتاتورك رئيس جمهور تركيه رسما از رضاخان دعوت به عمل مي آورد و رضاخان با مسافرت به تركيه بيش از پيش شيفته و فريفته فرهنگ و مظاهر غربي مي شود و اقدامات آتاتورك به شدت در روح او تاثير مي نهد و در همانجا تصميم مي گيرد كه پس از بازگشت به ايران با شدت هرچه تمامتر به تغيير و تحول در آداب و رسوم و لباس مردم ايران بپردازد و كشور را سرتاسر همه غربي كند. رضا شاه با مطرح كردن تغيير لباس و كلاه مبارزه آشكار و علني خود را با اسلام آغاز كرد. او پس از اجباري كردن استفاده از كلاه اروپايي (شاپو) به مساله تغيير لباس و كشف حجاب پرداخت .
با مطرح شدن كشف حجاب و از سر برداشتن چادر كه نشانه عفاف و پاكي و وسيله صيانت و پاسداري از ناموس و شرف زن مسلمان محسوب مي شد , مخالفت مردم متدين آغاز شد. مخالفتها و مبارزات مردم مسلمان با دستگيري روحانيون و كشتار مردم سركوب مي شود و بدين ترتيب زمينه هاي مناسب بر مطرح كردن علني و گسترده منع حجاب آماده مي گردد. با اين وصف رضاخان و دار و دسته اش تصميم مي گيرند ابتدا از دربار شروع كنند و باكشف حجاب خانواده سلطنتي و وزرا راه را براي گسترش بي حجابي و فحشا عمومي هموار سازند. محمود جم نخست وزير مزدور و خائن وقت در پاسخ به رضا شاه كه مي گويد « چطور است اين تحول را از اندرون دربار شروع كنيم » مي گويد :
« اگر اجازه بفرمائيد در روز افتتاح دانشسراي مقدماتي تهران علياحضرت ملكه و عليا حضرت شاهدخت ها به اتفاق اعليحضرت در محل جشن حاضر شوند. ضمنا به همه بانوان وزرا و رجال نيز دستور خواهيم داد كه بدون حجاب در اين جشن حضور يابند. »
رضاشاه اين طرح را مي پذيرد و قرار مي شود كه آنرا در هيات دولت مطرح و به تصويب برسانند. او در جلسه هيات دولت مي گويد : « شركت همسر و دختران من در جشن افتتاح دانشسراي مقدماتي بايد سرمشقي براي همه زنان و دختران ايراني مخصوصا خانمهاي شما وزراي مملكت باشد. ممكن است ابتدا اين عمل سروصدا و جنجال زيادي بپا كند , ولي بهرحال كاري است كه بايد انجام بشود. ما با هوچي بازي و تعصب هاي خشك نمي توانيم كاروان ترقيات مملكت را عقب نگهداريم . زن بايد از اين چادر سياه آزاد بشود! »
روز موعود فرا مي رسد . 17 دي ماه 1314 رضاشاه با همسرش و شمس و اشرف پهلوي كه براي اولين بار حجاب از سر برداشته و با شكل جديد غربي در اجتماع ظاهر مي شدند , وارد دانشسراي مقدماتي شدند. بانوان وزرا نيز براي اولين بار بدون پوشش در مراسم افتتاح دانشسراي مقدماتي شركت مي كردند.
پس از توزيع جوائز فارغ التحصيلان , رضاشاه به سخنراني پرداخت او در بخشي از سخنانش اعلام نمود : « بي نهايت مسرورم كه مي بينم خانمها در نتيجه دانائي و معرفت به وضعيت خود آشنا شده و پي به حقوق و مزاياي خود برده اند... شما خانمها اين روز را يك روز بزرگ بدانيد و از فرصت هايي كه داريد براي ترقي كشور استفاده نمائيد! شما خواهران و دختران من , شما تربيت كننده نسل هاي آينده خواهيد بود و شما هستيد كه مي توانيد آموزگاران خوبي باشيد و افراد خوبي از زير دست شما بيايند! »
بدين سان حجاب و نجابت زن ايراني توسط مزدور و مامور استعمار غرب يعني رضاشاه هتك گرديد و بجاي دروازه تمدن , دروازه فساد و هرزگي و بي بندوباري بروي مردم ايران گشوده شد و غيرت و شرف مردان منكوب و ناموسشان در معرض ديد و تماشاي ديگران قرار گرفت . اين آغاز كار و ابتداي راه بود. مراحل بعدي تاسيس عشرتكده ها , مراكز عيش و نوش و رقص و آواز و برهنگي و آزادي جنسي زنان و مردان بود و اين سوغات بزرگ تمدن غرب چه زود فراگير شد و زنان و مردان ايراني با ولع و اشتياق تمام , حتي مشتاق تر از زنان و مردان دنياي متعفن غرب , در سراشيبي سقوط در منجلاب فساد و فحشا قرارگرفته و به ابتذال و بي هويتي و شهوت گرايي محض مانوس شدند.
در اين ميان تنها زنان و مردان با ايمان بودند كه از شرف و ناموس خويش در آن شرايط سخت و رنجزا صيانت و پاسداري نموده و تحت تاثير جاذبه هاي فريبنده جنسي كه كارگزاران استعمار به تبليغ و ترويج آن همت مي گماشتند قرار نگرفته و پرورش دهنده نسلهايي شدند كه امروز در اوج ايمان و صلابت و قدرت در مقابل همه دنياي كفر و الحاد ايستاده و هر روز جبهه جديدي فتح مي كنند.
رضاخان به روش « استعمار كهنه » يعني مقابله مستقيم و آشكار با فرهنگ اسلام به مبارزه پرداخت و چادر را از سر زنان برگرفت و فساد و بي بندوباري را گسترش داد و آن كرد كه كرد. پس از رضاخان پسرش محمدرضا با روش « استعمار نو » يعني نه با حمله آشكار و علني به مقدسات و حجاب و عفاف زنان , كه استفاده از حجاب را آزاد گذاشت و در عين حال بطور مخفي و غيرمستقيم با حجاب مبارزه كرد و بايد اذعان داشت كه اين روش بسيار موثر و كارآمد و نتيجه بخش بود , بگونه اي كه در طول دوران مرموز روشنفكران غرب زده , و با استفاده از حربه « هنر » يعني قصه و شعر و نقاشي و موسيقي و فيلم و مجله و كتاب ... حقايق آنسان بر مردم ايران مشتبه گرديد كه فساد جنسي و بي غيرتي و فحشا تن فروشي زنان و دختران , « ارزش » و « آزادي » و « تمدن » و « پيشرفت » نام گرفت و ابتذال و پوچي و بي هويتي و از خودبيگانگي همه گير و عمومي گشت .
(روزنامه جمهوري به نقل ازwww.eresaneh.com
کد سوال : 1103
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : تعريف دقيق غرب بدون مرزهاي جغرافيايي با مفهوم فوق چيست؟
پاسخ : شايد ارائه تعريفي دقيق و جامع از غرب با توجه به ديدگاه هاي متفاوتي که در اين باره وجود دارد ممکن نباشد و از سوي ديگر مفهوم غرب از منظرهاي متفاوتي نظير ديدگاه تاريخي، ديدگاه اسلام، ديدگاه تمدن، ديدگاه فرهنگ و ديدگاه سنت و... قابل بررسي است با اين همه به صورت مختصر بايد گفت که مفهوم غرب در مقاله فوق به مراتب وسيع تر از غرب جغرافيايي است بلکه بيشتر تأکيد بر ابعاد فرهنگي و تمدني است که در حوزه جغرافيايي غرب به خصوص بعد از رنسانس به وجود آمد.
جهت آشنايي بيشتر مطالبي از کتاب «غرب در جغرافياي انديشه، دکتر مجيد کاشاني، مؤسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، به نقل از سايت کانون» آورده مي شود.
T}غرب درجغرافياي انديشه{T
مقدمه
اصولاً در هر تعريف، معرفهايي براي حمل موضوع بهكار گرفتهميشوند كه پايه اصلي و ستون اساسي آن تعريف محسوب ميشوند. بررسيتعاريف در باب هر مفهومي ـ و از جمله مفهوم غرب ـ محقق را در شناختدقيقتر و بهتر آن مفهوم مدد ميرساند و گستره معنايي آن را پس از تعيينمرافقت و مفارقت معرفها مشخص ميكند و مآلاً مؤلف را به تعريف جامع ومانعي از مفهوم مورد نظر ميرساند.
در اين اثر ما، به منظور دستيابي به گستره معنايي و تعريف جامعي ازمفهوم غرب، به تعاريف مختلف رجوع ميكنيم و تلاش بر آن است تا بلكهابعاد مختلف اين مفهوم شناخته شود. با اين تذكر كه تعريف «غرب»، در مياننظريهپردازان و انديشمندان ايراني، همواره با نوعي تمايل، تغافل يا كجفهمينسبت به پديده غرب همراه بوده، ـ غير از سالهاي اخير و در اثر تلاشعدهاي از صاحبنظران بيگرايش به غرب، ـ دريافت اين مفهوم بادشواريهاي عديدهاي مواجه بوده است.ضمن آنكه بايد اذعان نمود، اين تعريف نيز مانند همه تعاريف ومطالعات علوم انساني و اجتماعي، جداي از دستگاه مفهومي و ديدگاههايمعرفينش نميتواند مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد. به بيان ديگر هر تعريفي ازمفهوم غرب متضمن نوعي بينش و نگرش نسبت به جامعه غرب و غربيان استو اين بينش و نگرش به جامعه غرب نيز در گرو ميزان شناخت و درك سوابقتاريخي و نمودهاي عيني ـ ذهني موجود در زندگي غربي ميباشد. زندگياجتماعي يا حيات اجتماعي انسان در غرب نهتنها در محدوده ذهني، فكري وارزشياش، براي ما ناشناخته باقي مانده و محل اختلاف است، بلكه در تمامينمودهاي عيني و حتي مرزهاي جغرافيايياش نيز، همچنان در هالهاي از ابهامپيچيده شده است. آندره گمبل در اين خصوص چنين مينويسد؛«حتي آشكارترين مسأله، يعني مرزهاي جغرافيايي غرب نامشخص است.آيا اين اروپاست كه به اين امر تمايل دارد؟ آيا بايد روسيه و لهستان را نيزجزو اروپا بدانيم؟ يا تنها (غرب) شامل اروپاي غربي است؟ آيا اروپايغربي شامل آلمان، اسپانيا و يونان ميشود؟ آيا سرزمينهاي خارج از اروپاكه در آن اروپاييان سكنه غالباند (خصوصاً اِمريكا) نسبت به اروپا بيگانهمحسوب نميشوند؟ بهنظر ميرسد محدود كردن واژه غرب به اروپا، امريسليقهاي است، زيرا امروزه شاهديم كه غرب يكسري اتحادهاي نظامي وسياسي را كه از طريق اروپا به اِمريكاي جنوبي و از طريق خاورميانه تا ژاپنو استراليا گسترش مييابند، ايجاد نموده است».
معهذا فتوحات جغرافيايي ـ يا استعمار كهن ـ و بسط شبكه ارتباطات ومديريت خبري در عصر كنوني ـ يا استعمار نوين ـ بهخصوص در كشورهايآسيايي و آفريقايي از قرون هفدهم به بعد و همچنين بهكارگيري شيوههايپيچيده و مختلف در بهرهكشي از اين مناطق، نه تنها موجب تغيير و دگرگونيزندگي سنّتي و تمدن كهن در شرق شدهاند، بلكه در مباني ارزشي وآرمانهاي ديني و فرهنگي اينگونه جوامع نيز، تأثير بسزايي داشته است.دامنه تأثيرات غرب بر جوامع شرقي و از جمله كشور ما، تا اندازهاي شناختغرب را با مشكل مواجه ميكند و بدين لحاظ شناخت شقوق و مواضع اصوليآن، ـ در برابر غرب ـ يكي از اركان اصلي غربشناسي محسوب ميشود.
عليهذا در اينجا شناختِ غرب، جز از طريق بررسي تعاريف مختلف ازاين مفهوم و تحصيل مؤلفههاي آن، محقق نميشود و لذا ضروري است بهتعاريف مختلف از زبان نظريهپردازان غربي و شرقي، با هر گونه نگرش بهمفهوم غرب مراجعه كنيم تا شايد چارچوب اساسي و معرفهاي منطقيشناخت غرب را بهدست آوريم.
T}الف -تعريف غرب از منظر تاريخي{T
از آنجا كه همه پديدههاي اجتماعي زمانمند هستند، بلاشك غرب نيز درظرف زماني خاص ميبايست شكل گرفته و قوام يافته باشد. در همين ابتدايبحث شايد اين انتقاد وارد باشد كه غرب بهعنوان يك كل و مجموعه بههمپيوسته، با ماهيتي روشن، در كُنه معني خود، متناقض است، بدون اينكه دراينجا وارد اين مسأله شويم، ما مسامحتاً ميپذيريم كه غرب يك مجموعه ازعناصر مادي و غيرمادي است كه داراي شيوهاي از زندگي اجتماعي و تمدنيخاص است و عجالتاً از آنچه شرق يا زندگي شرقي ميناميم، سوا است. پس ازبُعد تاريخي قابل بررسي و شناخت ميباشد، ضمن آنكه همه اين مقولاتقابل تجزيه و تحليل جداگانه و مستقل خواهند بود كه در جاي خود، از آنهانيز سخن بهميان خواهد آمد.
در اين بخش سؤال اصلي اين است كه غرب از چه زماني غرب شد؟ از اينسؤال چند منظور داريم؛ يكي اينكه غرب، متكي به تمدن، فرهنگ و شيوهزندگي اجتماعي و منقسم به قوميتهاي مختلف،در ظرف تاريخ چگونه جايگرفته است؟ در واقع سوابق تاريخي آن كدام است؟ ديگر اينكه غرب از چهزماني بهعنوان يك تفكر و محصول فرهنگي ويژه قوام يافت؟ منظور ديگريكه از اين سؤال مد نظر ميباشد، اين است كه غرب از چه زماني مسأله، يامسألهساز شد؟ و رويارويِ ديگر تمدنها از جمله تمدن شرقي قرار گرفت؟در واقع چه حوادث و علل تاريخي را ميتوان براي شكلگيري غرببرشمرد؟ و كدام ويژگيهاي فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و ... از چند كشور،پديده غرب را بهوجود آورد؟ مباني و بنيانگذار پايههاي تمدن غربي با كدامنگرش قابل شناخت است؟ و اين مبدأ، يا مبادي اوليه غرب به كدام علل يامجموعه علل و حوادث تاريخي باز ميگردد؟ تمدن غربي داراي چهدورانهاي تاريخي بوده و در هر دوران چه ويژگيهاي فرهنگي بر اين تمدنسيطره داشته است؟
بالطبع پاسخ دادن به اين سؤالات، مستلزم بررسي تاريخي و همهجانبه درزندگي و تمدن غربي است. با وجود اين، تا آنجا كه به شناخت مفهوم غرب ومؤلفههاي تاريخي آن، در تعاريف مختلف مربوط ميشود، سؤالات راپيجويي ميكنيم و مابقي آنها را در قسمتهاي بعدي مورد مطالعه قرارميدهيم.
گمبل معتقد است، مورخان اروپايي تلاش كردهاند تا تمدن سههزارسالهغربي را با ريشه دوگانهاش در تمدنهاي يونان و روم باستان از يكسو ومذاهب يهوديت و مسيحيت را از سوي ديگر نمايان كرده، بهگونهاي افراطينشان دهند كه اين فرايند تاريخ است كه بخش عظيمي از ميراث سنّت تفكراجتماعي و سياسي غرب را به ديگر نقاط منتقل كرده است. بهزعم وي «يكياز ويژگيهاي مشترك اينگونه تفاسير، تفسير تاريخي غرب به سه بخشباستان، ميانه و جديد است. تاريخ باستان، مبداء كلاسيك تاريخ اروپا تاسقوط امپراطوري روم غربي در قرن پنجم ميلادي است؛ تاريخ مياني،عصري است كه اعصار تاريك پس از سقوط روم،زمانيكه بربرها هجومآورده و ساكن مستعمرات پيشين روم شدند را در برميگيرد، به اين ترتيبتاريخ دوره مياني شامل تاريخ دولتهاي فئودالي اروپا تا پايان قرن 15 و 16ميلادي ميشود. سپس با انقلاب علمي قرن هفدهم و روشنگري قرن هجدهمادامه مييابد، تا اينكه بالاخره با انقلاب كبير فرانسه در سال 1789 و انقلابصنعتي (كه در دهه 1780 شروع شد) به اوج خود ميرسد. اين حوادث زمينهرا براي آنچه قرن اروپايي (1914ـ1815) و قرن آزادي و پيشرفتمينامند، مهيا كرده كه طي آن تفكرات، فنون و حكومتهاي سياسي غربي درسراسر جهان گسترش يافتند».
از ديد گمبل تاريخنويسان اروپايي كمك زيادي به اين انديشه كردهاند كه«راه بيهمتاي توسعه» تنها در جهان غرب رخ داده و برتري تكنولوژيكي ومادي دولتهاي غربي در عصر حاضر، نشانگر يك نوع «برتري فرهنگي واخلاقي» تمدن غربي نسبت به ساير تمدنهاست.
اين ويژگي تاريخي كه آشكارا تحريفي غيرمعقول است، به شرقيان و همهتمدنهاي غير غربي مينماياند كه تاريخ تجربهناپذير است و آنچه در غربروي داده است، امكان تكرارش در ساير كشورها صفر بوده و نتيجه اينحوادث نيز نه تنها برتري در علوم و فنون بلكه در همه زمينههاي ارزشي واخلاقي است. پس غرب آن هويتي است كه مستقل شكل گرفته و قوام يافته وهمه راههاي مناسب تجربي را پيشه كرده و سرانجام هويتي برتر از ديگرتمدنها يافته است.
چنين ديدگاهي را كه معمولاً نظريهپردازان غربي به استناد سلسلهاي ازوقايع و حوادث منحصر به فرد در سرزمين اروپا مطرح ميكنند، با نگرشييك بُعدي، همه پيشرفتهاي مادي، تكنولوژيكي و علمي موجود در غرب رامحصول تمدنهاي باستاني خود، قلمداد كرده، همه وقايع تاريخي متأثر ازتمدن ساير ملل و اقوام غير غربي و از جمله شرق را در تكوين تمدن غربيناديده ميگيرند و بر اين باورند كه تمدنهاي باستاني در آن سرزمين، همراه بادين مسيحيت، وجود چنين تمدني را ميسر كرده است.
عدهاي از صاحبنظران غرب را از زماني بهعنوان يك تمدن ويژهميشناسند كه تحولات اساسي در نحوه تفكر و شيوه زندگي اروپاييان رخداده است و آن نيز مرهون تحولات عصر رنسانس ميباشد. در واقع غرب«آن نحوه نگاهي به هستي و عالم و آدم و مناسبات آنها با هم است كه ازرنسانس به بعد در آن ظرف جغرافيايي تكوين يافته و باليده و نوعي شيوهزندگي را به بار آورده است كه به زور سيطره تكنولوژيكي كه از آن زمان بهبعد در غرب جغرافيايي فراهم آمده است، در حال جهاني شدن است و همهجهان را يك شكل ميكند». از اين منظر نوعي از تفكر و ديدگاه نسبت به امورفلسفي، ديني و اجتماعي از دوره رنسانس به بعد با پيشرفتهاي تكنولوژيكي،پايه و اساس مفهوم غرب را تشكيل ميدهد. امّا در اينجا اين سؤال اساسيمطرح ميشود كه منظور از عصر رنسانس چيست؟ و چه علل و عواملي درتغييرات ايدئولوژيكي و فرهنگي غربيان مؤثر بودهاند؟ اگر نام اين حركت راخودباختگي غربي، در برابر ديگر فرهنگها و از جمله فرهنگ شرقي نامنهيم،ماهيت غرب غير از آن چيزي ميشود كه در حال حاضر و بيشترِصاحبنظران در دورانهاي اوليه رشد غرب بيان ميكردند. به بيان ديگر، ازبُعد تاريخي، تمدن غربي نميتواند از تمدن شرقي يا هر تمدن غيرغربي ديگرجدا در نظر گرفته شود.
مارتين برنال دراينباره چنين مينويسد؛«تفاوت شرق و غرب بر بنياد ديدگاهي نئوكلاسيك و نژادپرستانه استواراست كه در قرن هجدهم نضج گرفت، زيرا اروپاييهاي قرن هجدهمنميتوانستند اعتراف كنند كه فرهنگ پيشرفته اروپا در اصل ريشهاي آسيايييا آفريقايي داشته است».
بيعلاقگي به اتصال همه جانبه فرهنگي با ملل شرقي و از جمله تمدناسلامي يا آسيايي، حاصل همان خودبزرگبيني و برتري فرهنگي و اخلاقياست كه فرد غربي در برابر غيرغربيان داشته و عامل اصلي آن را ميبايست درجدايي از تمدن مسيحي و دينباوري آنان دانست نه بر عكس. به بيان ديگر،تمدن غربي بر پايه دين مسيحيت قوام نيافته، بلكه بر خلاصي و جدايي از ايندين، بنيان نهاده شده است. دوري از امور معنوي و ورود ارزشهاي مادي درفرهنگ اروپاييان، نتيجهاش اغراق در خودباوري و حقير شمردن ديگرتمدنها بوده است. اعتراف به وجود تمدني بزرگ يعني تمدن شرقي در برابرغرب را نظريهپردازان و تاريخنگاران غربي، بيان كردهاند و حتي تكوينتمدن غربي را مرهون تمدن و فرهنگ شرق دانستهاند، اين ديدگاه را بهوضوحافرادي نظير يوهان گوتفريد هردر، فردريك نيچه، هگل و ديگران مطرحكردهاند. با وجود آنكه اين صاحبنظران حركت تاريخي فرهنگها را ازشرق به غرب و مشخصاً از آسيا به اروپا ميدانند، امّا به گونهاي ديگر و بهشيوهاي پيچيده، تمدن شرقي را تحقير ميكنند و معتقدند كه نقش فرهنگآسيا و تمدن شرق در تاريخ پايان پذيرفته است. به نظر هردر هر فرهنگينقشي در تاريخ بازي ميكند و تاريخ در جهت خاصي حركت ميكند، از شرقبه غرب، زيرا به نظر او معتقدات و فرهنگها زمينهاي براي يكديگر ميباشند، بهنظرهگل مهد تمدن، آسيا بود. هگل در كتاب خود، تحت عنوانسخنرانيهايي درمورد فلسفه تاريخ كه در سال 1823 انتشار يافت مينويسد؛«خط كه يكي از مهمترين اجزاي يك فرهنگ است، ابتدا در آسيا ابداعگرديد».يا اينكه مينويسد؛«اگر چه زمين حالت كروي دارد،امّا حركت تاريخ دايرهوار نيست، شرقهمان آسياست، در شرق آفتاب طلوع ميكند و تاريخ نيز از آنجا آغازميشود. خورشيد در غرب غروب ميكند و تاريخ نيز در غرب به پايانميرسد».
اين نوع نگرش به تاريخ تمدنهاي شرق و غرب، نوعي ديگر از تحريفتاريخ و پوششي بر همه دغدغههاي روشنفكرانه و رهايي از بيهويتي غربياست، چرا كه حركت بدون سكون و گذار از مقاطع مختلف بيمعنا ميباشد ولذا بعيد نيست كه «آسيا را دوران جواني اروپا» ميخوانند، از اين منظر آسيا بهمثابه انساني پير و فرتوت است كه هيچ رمقي برايش باقي نمانده، هيچ شادابيخاصي ندارد و در عرصه حيات از تكاپو افتاده و آنچه برايش باقي استدوران پرخاطره جواني يا بهزعم صاحبنظران اروپايي بهتر اين است كه گفتهشود، جواني پر از نشاط و انرژي اروپايي و غربي است، چندان كه همه اقوام بهزعم هردر روزي در آسيا ميزيستند و مآلاً اقوام اروپايي امروزي نيز درگذشتههاي دور در آسيا بودهاند و هيچ مباهاتي از اين جهت براي هيچكشوري باقي نميماند؛ شايد بتوان گفت هردر نيز مانند هگل امّا به گونهايديگر به اين كلام پايبند است كه انسان در شرق متولد شده، امّا در غرب به«خودآگاهي» رسيده است. از اين جهت انسان غربي انسان ديگري است كهتعالي و فرهنگش بر پايه فرهنگ و تمدن يوناني بنا شده است. از ديدگاه اين نظريهپردازان تاريخنگار غربي، در جايي كه تمدنهايكهنسال شرقي نظير مصر، ايران، هند و چين به بنبست ميرسند، تاريخ غربمتولد ميشود و حتي ورود تمدن اسلامي در جرگه تمدنهاي كهنسالفوقالذكر، هيچ تغييري در اين وضعيت بهوجود نميآورَد. در واقع هنگاميكه شرق از حركت ميايستد، «ازاين جا بود كه صحنه تاريخ به غرب منتقلشد. در اروپا، عقل بشري و آزادي، رهبري فرهنگها را بهدست گرفت و بااصلاحات مذهبي و روي كار آمدن پروتستانها، پيشرفتهاي علمي و عصرمنورالفكري تاريخ به پايان خود رسيد. با انقلاب فرانسه عقل بشري و آزاديبه پيروزي ميرسيدند و از آنجا بود كه بشر سرنوشت خود را بهدست گرفت وقوانيني را كه خود ميخواست وضع نمود. از ديدگاه هگل تاريخ داراي يكهدف است و آن اروپاست. البته اين اروپا داراي حقوق بشر، عقلگرايي وآزاديهاي ديني و سياسي است».
برخلاف آنچه صاحبنظران غربي مطرح ميكنند، به لحاظ تاريخي،تكوين تمدن غربي مرهون انفكاك فرهنگي يا شيوه زندگي نويني است كهجداي از فرهنگ سنّتي ديني شكل گرفته است. دلايلي كه هگل براي رهبريفرهنگها و هدفمندي تاريخ به نفع تمدن غربي مطرح ميكند، از كفايت لازمبرخوردار نيست، چرا كه اولاً، نفوذ يا تسلط تمدن اروپايي بر ديگر كشورها ازبُعد فرهنگي نيست و ثانياً، فرهنگ اروپايي هرگز به آن انسجام ارزشي ياكمال فرهنگي يا عجالتاً برتري از تمدن شرقي دست نيافته است، تا بتواند منشأچنين اثري گردد، بلكه واقعيت آن است كه روگرداني از فرهنگ سنّتيعاريهاي و در واقع نوعي سنّتشكني يا شيوه امحاي فرهنگهاي سنّتي بهاضافه مازاد درآمدهاي اقتصادي حاصل از كشف و سلطه بر ديگر كشورها،در درجه نخست پيشرفتهاي تكنولوژيكي را براي اين سرزمين بهارمغانآورده و در مراتب بعدي صدور اين صنايع و تكنولوژي يا اصطلاحاً مدرنيزهكردن ديگر كشورها، گونهاي از مناسبات اقتصادي ـ اجتماعي را به وجودآورد كه گاه از آن، به عنوان «غربگرايي» يا «غربي كردن» جامعه ياد ميشود.چنين پديدهاي كه ريشههاي تاريخي آن، به وقايع و حوادث قرون هجدهم بهبعد ميرسد، هيچ داعيهاي درباره كمال و تعالي انسان و فرهنگ غربينميتواند داشته باشد و بههيچ وجه نمايانگر قدرت و پيشرفتگي فرهنگ وتمدن اروپايي و اِمريكايي نسبت به ساير تمدنها نميتواند باشد.
از نظر تاريخي، پيشرفتهاي صنعتي و تكنولوژيكي در غرب بهدستميآيد. اعتراف شرق به اين واقعيت دو جنبه خاص در نگرش به ماهيت غربفراهم آورده است؛ اولاً، علم و هنر و حتي عملكردهاي فنّي در شرق ناديدهگرفته ميشود و ثانياً، فرايندهاي تاريخ را در جهان صاحبنظران غربي وبهخصوص اسلامي مكتب تكامل، در قالب اعصاري نظير دورانهاي مبتني برپيشرفتهاي تكنولوژيكي و صنعتي، دوره جمعآوري و شكار حيوانات،دوره كشاورزي و دوره صنعتي معرفي ميكنند كه هر دوره از دوره قبليپيشرفتهتر و انسانيتر است و مآلاً هر قوم و ملتي كه به عصري جلوتر تعلقدارد، ناخودآگاه، پيشرفتهتر و برتر خوانده ميشود. نگرش تاريخي به جهانهستي از اين منظر، نتيجهاش بنبست شرق است، چرا كه خورشيد از شرقطلوع ميكند و از اين سرزمين عبور كرده، به غرب ميرسد تا تمدن غربيشكل گرفته و تمدن در جهان در عاليترين تعالياش، در غرب به غروب خودبرسد. امّا همچنانكه مارتين برنال معتقد است، هويت جامعه غربي حتي درامور مادي و علمياش، وامدار تمدن شرقي است، زيرا شكلگيري تمدنغربي را بايد در برخوردهاي اروپاييان با ديگر سرزمينها مورد مطالعه ومداقه قرار داد تا دورههاي مختلف آن، بازشناخته شود. بهزعم وي در اوليندوره، اروپاييان با فرهنگ سرزمينهاي اسلامي و مناطق شرقي آشنا شدند وبرخوردهاي اوليه براي فهم، اقتباس و نسخهبرداري و اصولاً شناخت اينحوزه تمدني انجام پذيرفت، برخوردهاي اوليه كاملاً مثبت بود؛ يعنياروپاييان شروع كردند به ترجمه و يادگيري و بهرهگيري از فرهنگ شرق، امّااندكي پس از اين دوره، با پديدهاي روبهرو ميشويم كه يك خط فاصل و مرزدر تاريخ اقتصاد و نيز فرهنگ جهاني ايجاد ميكند و آن را از قرن پانزده بهبعد ميتوان نشان داد. پيدايش كلنياليسم، سپس پيدايش سرمايهداري وامپرياليسم سرمايهداري. در واقع از اين دوره به بعد است كه ديگر فرهنگهااز جمله تمدن و فرهنگ شرق در مقابل فرهنگ غرب مورد اهانت و تحقيرقرار ميگيرد و يك تحريف تاريخي در همه ابعاد زندگي اجتماعي انسان درجهان رخ ميدهد. ريشه اين نوع نگرش را بايد در عصر رنسانس و حاصلسركشي انسان غربي در برابر سنّتها و اعتقادات ديني ديد. «رنسانس تحوّلياساسي در زندگي مغرب زمينيان پديد آورد. اين تحولات انكار اصولمعنوي و ديني را بههمراه داشت، در اين مقام بشر خود را يك موجود طغيانكننده در برابر خداوند و عالَم معني تلقي كرد. نهضتي كه در دوره رنسانسنهضت اومانيسم يا انسانمداري تعبير شده، همان چيزي بود كه در صورتآدابداني بشريت تجلّي كرده بود. اصل و مبداء جدايي تمدن غرب ازتمدنهاي شرقي و ديني همين نهضت بود. اين تصوّر اخير غربيان از انسان،پايه تضاد اساسي و ريشهدار بين تمدن غرب و تمدنهاي ديگر جهان بهويژهتمدن شرق است».
معالوصف، آنچه به وضوح از مطالعه تاريخ غربي بهدست ميآيد، ايناست كه بزرگترين اسطورههاي فرهنگي و ديني غرب متعلق به اديان الهيشرقي است، حتي مذاهب و دين مسيحيت را نميتوان جداي از معارف دينيدر شرق دانست و اتفاقاً اتصال معارف الهي و ديني، حتي در دوره سلطه كليسابر جوامع غربي، از طريق همين دين بين اديان الهي شرقي و غربي برقراراست، هر چند هر دين شرقي در برابر مسيحيت، اعلان برتري نمايد يا برعكسمديريت كليسا و ميسيونرهاي مسيحي به دنبال فتح سرزمينهاي شرقي و سلطهكليسا باشند. بنابراين، دين ارزش معنوي و پايه روابط اجتماعي در جامعهاست، هر چند پيروان واقعياش كم و نوع بينش ديني آنها ناقص باشد، امّارويگرداني از دين و معارف الهي، پايه و اساس اعتقاد ديگري است، اعتقاديكه جداً موجبات اختلاف و برخوردهاي ايدئولوژيكي را بين دو سرزمينفراهم ميآورَد. اين همان امري است كه زمينه لازم را براي بهوجود آمدنسازمان اجتماعي جديد و كنترل همه ابعاد زندگي اجتماعي مهيا ميكند. پسغرب را در اينجا ميتوان تا اندازهاي تافته جدا بافتهاي انگاشت كهمجموعهاي از شرايط ذهني و عيني پس از قرن هفدهم، آنرا پديد آورد. «اين مجموع شرايط هم در برگيرنده به اصطلاح عناصر زيربنايي بود و همعناصر روبنايي. در سطح زيربنا تغييرات زير به وقوع پيوست.
أ . مركزيت يافتن شهر يا بازار غير مشخصي، همراه با اَشكال ارتباط وهمبستگي ويژه حيات شهري.
ب . بهوجود آمدن سازمان اجتماعي جديد براي كنترل و بسيج نيروهايانساني و مادي براي عمل در يك جامعهاي كه بخشها و نهادها در آن،تفكيك شده، ولي به هم مرتبطاند.
ج . تقويت و تحكيم سيستم اقتصادي، سياسي و حقوقي جديد مبتني برنظم قانون مدار منطقي (موازي آنچه علم جديد ترسيم كرده) با فاصله گرفتناز نظم شخصي و خانخاني فئودالي.
در سطح روبناي فكري و فرهنگي الگوهايي نظير عقلگرايي،تجربهگرايي، عقيده به قانون، اصالت عمل، كوشش و ديانتِ اينجهاني،شكگرايي و اقتدار و سنّت، فردگرايي و عامگرايي (جامعهگرايي) مسلطشدند». بنابراين غرب از بُعد تاريخي و از ديدگاه صاحبنظران غربي و شرقيبا هر گونه تمايل و نگرش نسبت به جامعه غرب، به مجموعهاي از كشورهاياروپايي ـ بهخصوص اروپاي غربي ـ اطلاق ميشود كه داراي مؤلفههايمشخصي ميباشد (بدون تأييد يا تكذيب). اين مؤلفهها كه ما را در تعريفبهتر مفهوم غرب ياري ميرساند، عبارتاند از:
1 . غرب داراي تمدن سههزار ساله است.
2 . تمدن غرب ريشه در تمدنهاي يونان و روم دارد.
3. تمدن غرب ريشه در مذاهب مسيحيت و يهوديت دارد.
4. غرب داراي دوره مشخص تاريخي باستان، ميانه و جديد است.
5. غرب داراي تجربيات ناب و مستقل تاريخي است.
6. تجربيات و حوادث ناب تاريخي، راه بيهمتاي توسعه را براي غرب بهارمغان آورده است.
7. انقلابات صنعتي و اجتماعي، غرب را از نظر مادي و معنوي خودساختهكرده است.
8. خودسازندگي و دستاوردهاي تكنولوژيكي، ذاتي زندگي غربي است.
9. بهبركت انقلابات، آزادي و پيشرفت براي جامعه غربي فراهم شدهاست.
10. قوام هويت غربي بر پايه آزادي انسان از همه تعلقات مادي وغيرمادي.
11. برتري ارزشي و اخلاقي تمدن غربي نسبت به ساير تمدنها.
12. تمدن غرب ريشه در عصر رنسانس دارد.
13. تمدن غرب تا قبل از رنسانس وامدار تمدن شرق است.
14. غرب نه تنها در مذهب بلكه در همه نمودهاي عيني و ذاتفرهنگياش منبعث از شرق است.
15. استيلاي ديدگاه نژادپرستانه بر تفكر اروپاييان از قرن هجدهم به بعدپايه تمدن غربي است.
16. خودبزرگبيني و خودباوري تمدن غرب در برخورد با ملل شرق ازقرن هجدهم به بعد بهوجود آمد.
17. جداي از دين، نه اتصال، ماديگري و دنياپرستي وجه غالب تمدنغربي است.
18. آسيا و شرق مهد تمدن غربي است.
19. تمدن از شرق طلوع و در غرب غروب ميكند.
20. انسان در شرق متولد و در غرب به خودآگاهي ميرسد.
21. عناصري نظير؛ عقل بشري و آزادي موجبات رهبري فرهنگي غربيرا فراهم آورده است.
22. عدم انسجام و تعالي فرهنگي در تمدن غربي از اعصار گذشته قابلملاحظه است.
23. غرب به استناد دوره سنّتشكني، استعمار ديگر ملل و مازاداقتصادي، ماهيتي مستقل دارد.
24. غرب آن هويتي نيست كه به استناد دورههاي تاريخي، ميانه و جديديا پيشرفتهاي تكنولوژيكي معرفي ميشود، بلكه اين تقسيمبنديتحريف تاريخي در تمدن غربي است.
25. وجه افتراق دو تمدن غربي و شرقي اومانيسم يا انسان مداري غربياست.
26. هويت غربي از نظر جامعهشناختي مبتني بر مركزيت يافتن شهر وارتباطات شهري، بهوجود آمدن سازمان اجتماعي نوين، تقويت وتحكيم نظام اقتصادي سياسي و حقوقي و صورت خاصي ازويژگيهاي فرهنگي و اعتقادات غير ديني است كه از قرن هفدهم بهبعد شكل ميگيرد.
T}ب - تعريف غرب از منظر اسلام{T
بخش عمدهاي از ديدگاهها مفهوم و ماهيت غرب را تفكري منفك از ديندانستهاند. در اين ديدگاهها انديشه ديني در غرب گاه بر محور تناقضاتدروني مسيحيت از قرن پانزدهم ميلادي به بعد و گاه بهعنوان مقابله تفكريدنياگرا و تجربينگر با انديشه ديني شرق ترسيم ميشود. افكار ديني شرق، هريك به سهم خود، نقشي خاص در مقابله با تفكر ديني غربي داشتهاند. بهعنواننمونه به نظر فردريك نيچه، ديدگاههاي بودائيسم بهتر از ديدگاههاي مسيحيتاروپا بود. نيچه اروپا را سرزمين غروب تمدن توصيف مينمود و به نظر ويمسيحيت و بودائيسم داراي افكار نهيليستي ميباشند. با اين تفاوت كه نهيليسمبودايي آزادتر و برخوردار از فرهنگي والاتر بود.
دين اسلام از جمله ادياني است كه وضع ويژهاي در تمدن و تفكر غربيداشته است؛ اولاً، بهواسطه موقعيت جغرافيايي و نزديكي با غرب ـ تا آنجا كهدر بخشي از اراضي جهان اسلام نظير حوزههاي درياي مديترانه و دريايسياه، در نواحي لبنان، سوريه و قسطنطنيه و بهطوركلي نواحي تحت سيطرهدولت عثماني، ـ مرزهاي جغرافيايي هيچ دلالتي بر مرزبندي انديشههاي غربيو شرقي نداشته و وجود اقليتهاي مسيحي در كنار مسلمانان، وضعيتي ويژهدر رويارويي غرب و شرق پديد آورده است. ثانياً، استحكام مواضع فكري،انديشه كشور گشايي و تجهيز به معارف مادي و علوم طبيعي موقعيت ممتازيرا براي جهان اسلام از قرن هفتم ميلادي به بعد نسبت به ساير اديان شرقيفراهم آورده بود. در واقع يكي از دشمنان اصلي استعمار و فزونطلبيهايغرب در عهد باستان و پس از ظهور اسلام، مسلمانان بودند.
از منظر اسلام غرب عبارت است از تفكري دنياگرا، تجربينگر و غيرديني، كه همّتش مصروف نفوذ انديشه «اصلاحطلبي» در دين مسيحيت در ابتداو ساير اديان در مراحل بعدي ميشود و اهداف اصلاح ديني در شرق نه تنهامحو مبارزه با عقايد و اصول زندگي اسلامي است، بلكه سلطه و استثمار مادياست. روح نوخواهي و تجديد نظر در سنّتهاي ديني و انديشههاي كهن، ازطريق زور و مبارزه مسلحانه و در گام بعدي از طريق باورهاي روشنفكرانمذهبي، كليد حل مشكلات جامعه غرب در برابر تمدن شرق و بهخصوصاسلامي است.بنابراين از اين زاويه، غرب آن تفكري است كه نه از سوي شرق، بلكه ازدرون شرق مايه ميگيرد و سرچشمه آن، در ظاهر نه به غرب، بلكه به همهتمايلات دروني و نفسانيات و خودخواهيهاي انساني ختم ميشود. كلافسردرگمي است كه از درگيري، تضاد و مبارزه با فكر نو شده در دنيايمسيحيت و غرب آغاز ميشود و با غروب تمدن (بهزعم آنان) در غربخاتمه مييابد. اساس پيشروي نه بر كشورگشايي، بلكه بر آزادي (همهچيزگشايي) و اعتقادگشايي (سنّتشكني ديني) قرار ميگيرد. با جرأتميتوان گفت، قبل از هر انديشه و تفكر ديني، اين اسلام است كه رو در رويويروس بيماري سرطان غرب واقع ميشود و پس از كشمكشي نه چندان غيرمنتظره ناگهان مبتلا به اين بيماري، يعني غربگرايي، به معني دوري از همهانديشهها، ارزشها و مقدمات ديني ميشود. در اين معنا غرب آن تفكريستيزهجوست كه با انديشههاي اسلامي به مقابله برميخيزد، امّا مقابلهاي دقيق،عقلاني و حساب شده كه گاه در موقعيتهاي استراتژيك (ظاهراً همراه وياور دردها، مصائب و مشكلات زندگي اجتماعي مسلمانان ميشود)، كه شايدشناختنش آنچنان دشوار نباشد و گاه بيصورت و بيسيرت ـ پنهاني، عميق ودرقالبهاي فكري ـ با كمك مسلمانان وابسته و غربي شده، صورت و سيرتميآفريند و از زبان روشنفكران روي ميتابد كه شناختش به آساني ميسرنيست.
هشام بشير شرابي در كتاب روشنفكران عرب و غرب تلاش وافري براينماياندن روشنفكران عرب، بنيانهاي اصلاحطلبي اسلامي، ظهور دنياگرايياسلامي و روشنفكران مسيحي در جهان عرب معمول داشته است. وي درابتدا به زمينههاي فرهنگي و سياسي و خاستگاه روشنفكران عرب از سالهايپاياني قرون وسطي'، اشاره ميكند و با ارائه يك تقسيمبندي كلي ازروشنفكران، روشنفكران مسيحي و روشنفكران مسلمان كه خود به«محافظهكاران»، «اصلاحطلبان» و «دنياگرايان» در دارالاسلام تقسيمميشوند،نشان ميدهد كه چگونه روشنفكران مسيحي در جهان اسلام،احساس بيگانگي از جامعه اسلامي را با جانبداري شديد از فرهنگ وارزشهاي اروپايي همراه كرده، كوشيدند تا خود را بر حسب ارزشها وآرمانهاي بورژوازي اروپا مطابقت دهند. چرا كه مسيحيان در جامعهاسلامي، چه ماروني، چه ارتدكس يوناني و چه عرب پروتستان اين افراد را درمقابل محيط اجتماعي كه آنها را بيگانه ميخوانْد، قرار ميداد و طبيعتاً اينافراد با نوگرايي، اصلاحات و بريدن از جامعه اسلامي، بيش از هر قشر ديگرموافقت داشتند.وي معتقد است كه، روشنفكران مسلمان كه خود، به سه دسته فوقالذكرتقسيم ميشدند، صرفنظر از موافقت يا عدم موافقتشان با نظم موجود درمصر و امپراتوري عثماني، با تأسي به عثمانيسم، اسلام و ناسيوناليسم خود رادر جبهه مخالف غرب ميديدند.
بهزعم شرابي واكنش روشنفكران اسلامي به غرب در دو دسته كلينوگرايي و سنّتگرايي و گروهي ميانه كه در اصل سنّتگرا بود و در عملنوگرا، شكل ميگرفت. اين سه گروه بهعنوان اصلاح طلباني نام برده شدهاند كههدف اصليشان در «حفظ اسلام و ساختارهاي نهادي تقويتكننده آن» بود.وي در سراسر كتاب تلاش كرده نشان دهد كه چگونه اين نو كنندگان اسلامسنّتي كه معتقد بودند، اسلام بايد بر ضعف خود، غلبه كرده، زندگي جديديرا بر پايه اصول اعتقادي اسلام و نه تفكر و تمدن غربي بنيان كند، در عملشكست خوردند. علّت اين امر به شيوه كار اصلاحطلبان باز ميگردد،«نخستين گام اصلاحطلبي، گذر از تبعيت كوركورانه از تفسير سنّتي به رهيافتينو و آزاد بود. حاصل فرجامين اين گذار برقراري تحليل عقلي (تمحيص) بهمثابه شرط اوليه تفسير بود. اين كار نه تنها راه را براي برقراري دوباره اصلداوري مستقل (اجتهاد) باز كرد، بلكه اقتدار سلسله سران سنّتي ريشهدار را نيزمورد ترديد قرار داد. اين گذار از يكسو به جنبش اصلاحطلبي نيروي تحرّكزياد ميبخشيد و از سوي ديگر، يگانگي بينش سنّتي را از درون نابود كرد،جمالالدين افغاني و محمد عبده، پرنفوذترين چهرههاي جنبشاصلاحطلبي اسلامي بودند. محمد رشيدرضا، از راه مجله ماهانه خود، به نامالمنار كه احتمالاً طي بيش از سيوپنج سال مهمترين نشريه اصلاحطلبانهجهان اسلام بود، در پخش انديشههاي آنان نقش قاطعي ايفا كرد». ويهمچنين به چهرههاي ديگري در گروه اصلاحطلبان اسلامي نظير؛عبداللّهالنديم مصري، عبدالقادر المغربي لبناني، شيخ طاهر الجزايري سوريو رفيع الطهطاوي مصري نيز اشاره ميكند و به استناد گفتههاي آنان، نشانميدهد كه مبارزه در برابر غرب و با اتكاي به اسلام چگونه در عمل محاصرهشده و با تشتت فكري و اختلاف نظرهاي كوچك و بزرگ در بين مسلمانان،سيطره غرب بر جهان اسلام حتمي و مسلم شد. از نظر طهطاوي اسلام آنقدرغني بود كه با گرفتن چند عنصر پيشرفت علمي و صنعتي متزلزل نشده و از اينلحاظ نيز به تمدن اروپايي برسد، در واقع «فكر فساد دروني كه قلب ساختاراجتماعي را فرسايش ميدهد به نظر طهطاوي غريب ميآمد، زيرا او بر ايناعتقاد بود كه با اخذ عناصر درست از اروپا معضلات اسلام حلخواهندشد». برخلاف نظر طهطاوي، افغاني و عبده، جهان اسلام را درگير مبارزهايجدّي با غرب ميديدند و خودشان را «عامل پايان فقدان وحدت سياسي ازراه بازسازي ديني» كه منبعث از «قانونگذار اوّل» حضرت پيامبر9 بود،ميپنداشتند. «با اين حال تفكر اصلاحطلبي به رغم گرايش به عمل، درسمتگيري اجتماعي و سياسي، اساساً ضدانقلابي بود. تئوري اصلاحطلبيجداً معتقد بود كه با رضايت و پشتيباني نظم موجود، انجام اصلاحات بهطورمؤثر امكانپذير است».بهزعم شرابي آنچه در كيفيت ارتباط با غرب از نظر افغاني و عبده برايجهان اسلام قابل طرح بود، دوري از مقابله و درگيري جدّي با اروپا بود و درعوض بايستي براي نجات اسلام و مسلمين در برابر غرب، به سنّتهاياسلامي بهجاي مانده از صدر اسلام (يا همان عصر طلايي) تكيه كرد. از نظرعبده، اصل اخذ تمدن از غرب مورد تأييد بود و محمد رشيد رضا،اصلاحات واقعي را در گرو اصلاحات ديني و اجتماعي ميدانست كهسرانجام اصلاحطلبي اسلامي دو مفهوم «نوگرايي ديني» و «نوسازي دنيايي»را كاملاً مجزا از يكديگر در نظر گرفتند، هر چند پس از مدتي تغييرِ جهتي درتفكرشان مشاهده شد، چرا كه «عقل» به معني «عقل علمي» و مترادف با علمشمرده شد. علم نيز اساسي بهطور كلي مادّي داشت و ارتباط كم با «حقيقت»؛لذا «عقل» از «حقيقت» دور شد، حقيقتي كه از «وحي» سرچشمه ميگرفت ونشاندهنده صواب از خطا بود.
از اينجا تضادها و ترديدهاي پيدرپي كه در ذات علم وجود داشت،وارد تفكر اسلامي گشت و با وجود همه ابتكارات عبده، نظير «فهم صحيح» ازدين، عقيده ديني بر پايه «قرآن و سنّت»، «عقلانيت ديني» و ... سرانجاماصلاحطلبان ديني به دامن «ايدئولوژي» افتادند و از اين جهت موضع ضعيفآنان در برابر غرب كاملاً نمايان شد. از نظر شرابي، آنان به عنوان «شورشگر»مبارزه با غرب را آغاز كردند و در كشاكش اصلاحات بهصورت«محافظهكار» تن به سازش دادند. از سوي ديگر درباره دنياگرايي اسلاميمينويسد؛
«شوق بزرگ دنياگرايان مسلمان، در رابطهشان با اروپا، نه فكر، بلكه عملبود؛ آنان پيش از هر چيز به ايجاد دگرگوني در شرايط موجود ضعف وعقبماندگي توجه داشتند. از نظر آنها، دگرگوني امري مبرم بود... از غربچه ميتوان گرفت؟ پاسخي كه دنياگرايان دادند، پاسخي تحليلي نبود، بلكهيك شعار بود: بگيريد آنچه را كه مفيد است. چشم بپوشيد از آنچه مفيدنيست. غرب بهصورت انبارهاي چيزهاي خوب و بد ديده ميشد، بايد دستدراز كرد و با احتياط همه آن چيزهايي را كه لازم هستند، برچيد...ملاحظات ديني، بسيار شگفتآور و به نظر نوعي آمدند و ميان عرصههايدنيايي و ديني نه بر حسب احكام، بلكه بر حسب منافع عملي فرق گذاشتهشد. قاعده اخذ چيزهاي مفيد و ردّ چيزهاي زيانبخش تدبيري عملي بود كههدف آن بيشتر سازش با نوآوري بود تا حفظ سنّت».
از اين ديدگاه غرب هويتي مرموز و پيچيده دارد كه از طريق هدايتفكري روشنفكران، موفق به نفوذ در انديشه و آداب و مناسك اسلامي شده وبا سست شدن پايههاي اعتقادي مسلمانان راه سلطه غرب باز ميشود. هر چندتجزيه و تحليل شرابي، آشكارا انتقاداتي را در برابر «اجتهاد» و احكام ديني وبهطور كلي شيوه زندگي اسلامي ـ شيعي قرار ميدهد، با وجود اين، حيلههاياستعمار غرب و اشاعه افكار غير ديني در جامعه اسلامي از طريق مباحث ويشناخته ميشود و با بررسي ابعاد مختلف غرب با جهان اسلام، تا اندازه زياديتعريف ماهيت غرب بهدست ميآيد. تعيين مؤلفههاي غرب با تمسك به مفاهيمي نظير استعمار غرب و ضديتغرب در برابر اسلام، امروز به تنهايي پاسخگوي غربشناسي و تعيين تعريفمشخصي از غرب نيست. به بيان ديگر، جبههگيري جهان اسلام و غرب دربرابر يكديگر كه تا اندازهاي از افكار شرابي بهدست ميآمد، در اين مرحلهراهگشا نميباشد و شناخت تفاوتهاي غرب و شرق يا اسلام با غرب، قدريپيچيدهتر از دوران اوّل يعني هجوم غرب به جهان اسلام شده است. پوياييتمدنها، تجديد حيات چند باره تمدن اسلامي و حتي دگرگوني اوضاعاقتصادي و سياسي در جهان غرب، ما را به تفاسيري دو سويه در عصر حاضررهنمون ميسازد، اينك براي شروع شناخت غرب، يكبار ديگر بايد سازماناجتماعي جامعه و همه نمودهاي عيني و ذهني تمدن اسلامي را مورد مداقهقرار داد تا بتوان غرب را توصيف و تعريف نمود.
بهجرأت ميتوان گفت، دوره جديدي در ارتباط دو تمدن اسلام و غربآغاز شده كه رويكردي دوجانبه را قوت ميبخشد. رابين رايت شروع دورهجديد را از پيروزي اسلام در سرزمين ايران ذكر ميكند و مينويسد؛ "سيزده سال پس از آنكه اولين حكومت مذهبي مدرن جهان با انقلاب ايرانپايهگذاري شد، اسلام بار ديگر به عنوان يك اسلوب سياسي قدرتمند مطرحشده است. اكنون نه تنها در خاورميانه، بلكه از شمال و غرب آفريقا گرفته تاجمهوريهاي آسياي مركزي و از هند تا غرب چين، اسلام به نحو فزايندهدر برنامههاي سياسي نقشي تعيين كننده يافته است. اين موج جديد، تجديدحيات اسلام چنان فراگير است كه با مرگ كمونيسم، اسلام به غلط يكي ازرقيبان ايدئولوژيك آينده غرب تلقي ميشود. مرحله جديد تجديد حياتاسلام، در اواخر دهه 1980 شروع شد. اين مرحله به شكل بارزي از تجربهمرحله اوّل آن، در سال 1979 در ايران، پس از آن، 1982 در لبنان و ازاواخر دهه 70 تا اوايل دهه 80 در بين برخي گروههاي كوچك در مصر،عربستان سعودي، كويت، سوريه و... ممتاز بود. دو اختلاف برجسته اينمرحله عبارت است از قانونگرايي و تاكتيكهاي اسلامگرايان جديد».
اين نويسنده سپس اشاره ميكند كه تصور غربيان از نهضتهاي اسلاميصحيح نيست و مفهوم بنيادگرايي اسلامي، بازگشت به اسلام و مباني سنّتياسلام است و اسلامخواهي فعلي را يك تلاش فراگير و مجموعهاي ازبدعتهاي اسلامي براي بازسازي نظم اجتماعي موجود در كشورهاي اسلاميميداند و معتقد است، از اين جهت هيچ تهديد جدّي غرب را خطاب قرارنميدهد.
وي مرحله اوّل تجديد حيات اسلام را مرهون مذهب شيعه دانسته و مرحلهدوم آن را حاصل تجربيات كل جهان اسلام در مورد غرب ذكر ميكند. ويمعتقد است، امروزه دوره «افراطگرايي» كه مشخصه مرحله اوّل تجديد حياتاسلام بود، تمام شده است و مسلمانان در كوره حوادث برخورد و مقابله باتفكر غربي دريافتهاند كه اقداماتي نظير بمبگذاري، گروگانگيري،هواپيماربايي و اعمالي از اين گونه، راهگشا نيست و لذا تنها علاج كار، بهرسميت شناختن نظم موجود و عمل كردن در محدوده مرزهاي جغرافياييخودي است، زيرا مسلمانان پرشور دهه 1980 بهاي گزافي را براي اين تجربهپرداخت كردهاند.
البته غرب با همه اختلاف نظر درونياش، در رويارويي و مقابله با جهاناسلام بهصورتي يكپارچه و متفقالقول، عمل كرده است. از اين جهت،همواره نشان داده است در برابر قدرتطلبيهاي مسلمانان ايستادگي كرده،بالقوه و بالفعل قادر به حفظ جايگاه و موقعيت برترش ميباشد. از ديدگاهغربيان، مسلمانان و اسلامگرايان بايد جهانوطناني منضبط و فهميده باشند، درغير اين صورت با برخورد قهرآميز ناظمان جهاني (خود غريبان) مواجه شدهو مسلماً به سود آنان نخواهد بود.
بهزعم رايت، امروزه اسلامگرايان بهخوبي دو شعار دهه 1990 يعني«كثرتگرايي» سياسي و «وابستگي متقابل» را خوب درك كردهاند و رأي رابر گلوله ترجيح ميدهند؛ يعني اينكه از طريق شركت در انتخابات و روكردنبه حقوق دموكراسي و ساير ارزشهاي جامعه غربي، راحتتر ميتوانندزندگي كنند. آنها از «تجربههاي ناموفق رويارويي با ايدئولوژي غربي بهطوركلي، درس عبرت گرفتهاند. اسلام گرايان در اين دوره، سعي به تلفيق اصولاخلاقي و مذهبي با زندگي مدرن، رقابتهاي انتخاباتي و سياسي، بازارهاياقتصادي آزاد و ... دارند و از آنجا كه پس از برچيده شدن كمونيسم در جهانفرصتي مناسب براي اسلام گرايان فراهم شده است، آنان تلاش ميكنند تا درنظم نوين جهاني جايگاهي براي اسلام بيابند.لذا اسلام خواهان به تعاريف جديدي از رابطه انسان با خدا و ساير انسانهاميپردازند، امّا بدون حق تجربه و اصلاحات جديد، چرا كه جهان امروز كهزير سلطه ارزشهاي غربي و دموكراسي است، اجازه آزمايش كردن برخي ازراهها را به جهان اسلام نميدهد. در قرن حاضر وظيفه غرب آسانتر و سازمان يافتهتر نسبت به گذشتهاست، گويي زباني مشترك، غرب و جهان اسلام را به هم پيوند ميدهد. رايتدر اين مورد معتقد است در دنياي امروز «اسلام و غرب در روابط خود، بهيك نقطه عطف رسيدهاند» و بهترين شرايط براي همكاري نزديك بين ايندو تمدن فراهم شده، لذا آشكارا ميتوان دريافت كه اِعمال فشارهاي نظاميبراي غلبه بر اسلام موردنياز نميباشد، چرا كه همان كثرتگرايي سياسي وپذيرش نتايج انتخابات آزاد توسط مسلمانان، غرب را در موضع پرقدرتيقرارميدهد. به اين معني كه غرب با بازخواست دول و حكومتهاي اسلامياز طريق حقوق بشر و حقوق دموكراسي ملّت ها، بدون آنكه به دشمني بااسلام متهم شود، ميتواند به رفع تنشهاي بين شرق اسلامي و غرب بپردازد.
تا اين قسمت از بحث آنچه درباره ارتباط اسلام و غرب مطرح شد، درپياين انگيزه بود كه مؤلفههاي هويت غربي و اسلامي بهخصوص در عصر كنونيروشن و مشخص گردند. بسياري از مفاهيم غربي در زندگي اجتماعي،اقتصادي و سياسي جهان اسلام بهواسطه عدم ضديّت با اصول اعتقادي وسنّتهاي ديني پذيرفته شده و عدم وجود تفسير تمدن غرب بهصورت ناب،تعيين معرفها شكل ديگري يافته است. به بيان صريحتر از تضادهاي تاريخيو اصيل بين دو نگرش نسبت به جهان كمتر نام و نشاني باقي مانده است. يكياز انديشمندان مسلمان معتقد است؛«پس از يورش استعمار و اروپا به سرزمينهاي اسلامي، مسلمانان برايآزادي از سلطه غرب و نوسازي ابعاد زندگي خويش تلاشهاي زيادي رابهكار بستند، اين تلاشها هنگامي شكل گرفت كه مسلمانان احساس كردندخطر جديدي تمدن آنها را تهديد ميكند».
در واقع ميتوان چنين برداشت كرد كه در دوران اوليه هجوم استعمارغرب به تمدن اسلامي، آنقدر اين دو تمدن از يكديگر متمايز بودند كه تهديدعليه يكديگر را بهخوبي درك نمايند. حاكمان جوامع اسلامي و تشكيلاتحكومتي در جهان اسلام نه به شيوه غربي (انتخابات) بلكه بهصورتخليفهاي، ولايي و ملهم از وحي بر اريكه قدرت تكيه زده بودند و اينحكومتها كاملاً متفاوت از يكديگر شمرده ميشد، هر چند انتساب به وحيطبعاً غير از واقعيت حكومتها بود و فرمانروايي در بين مسلمانان به استثنايچند دوره كوتاه بهصورت استبدادي بود، با اين همه، شكل و شيوهحكومتهاي اسلامي، هيچگونه سنخيتي با حكومتهاي غربي نداشت.فرانسيس رابينسون دراينباره مينويسد؛بارزترين شكل تضاد بين اسلام و غربيها در ميان حكومتها جلوهمينمود. از آغاز قرن نوزدهم، مشكل اساسي مسلمانان دستيافتن به قدرتيجهت تعيين سرنوشت خود بود. ابزار نخستين قدرت جديد اروپاييها،تشكيلات نوين حكومتي بود... رشد قدرت حكومتي به مفهوم توسعه صنايعو اقتصاد جهت نظارت بر انديشهها و انگارههاي مسلمانان و جهت دادنتواناييهاي مردم در خدمت به حكومت بود. اين چنين تشكيلات نوينحكومتي در شكل يافتن سيستم جديد آموزشي جهت دگرگوني در علوماصيل مسلمانان و تبديل آن به علوم جديد، به گونهاي كه حكومت نيازداشت، تا اندازه زيادي ميتوانست مؤثر باشد».
آنچه ميتوان از عقايد رابينسون برداشت كرد، اين است كه:
1. حكومت و شكل آن از تضادهاي بين اسلام و غرب بود.
2. يكي از ابزارهاي قدرت غرب، حكومت در جامعه اسلامي است.
3. توسعه صنايع و رفع نيازهاي اقتصادي عامل تهييج حكومتهاياسلامي بوده است.
4. توسعه اقتصادي تغيير نظام آموزشي را ايجاب ميكند.
5. تغيير در عناوين، موضوعات و شيوههاي آموزشي، مسلمانان را از نظامسنّتي اسلامي جدا كرده است.
6. حكومت اسلامي در اين حال متكي به دموكراسي است، نه وحيبهعنوان عامل اساسي هدايت و جهت دادن به تواناييهاي مردمي.
7. الحاق و اتصال يا پيروي از تمدن غربي اجتنابناپذير ميگردد.
آنچه در اينجا قابل استنتاج و تحصيل است، حكومتهاي اسلاميبهعنوان ابزارهاي ورود مظاهر زندگي غربي در جامعه اسلامي ميباشند.بديهي است، حكومتهاي مسلمانان (دول اسلامي)، با وابستگي خود،وابستگي جامعه را به ارمغان ميآورند، ولي نكته ديگري از نظر دور ميماندو آن، اين است كه، با وجود حقيقت اين امر (وابستگي حكومتها)، مسلمانانرا از ساير مؤلفهها و شيوههاي استعماري غرب با اين نوع تفسير ميتوان دوركرد. همه گناه غربگرايي و غربزدگي را به گردن حكومتها انداختن،خود، نوعي تحريف واقعيت است، چرا كه ساير مجاري استعمار غير ازحكومتها با اين نوع تفسير استتار ميشود.معهذا مفهوم و ماهيت غرب در برخورد با دين مبين اسلام از جنبههايمختلفي قابل بررسي ميباشد، با وجود اين، ويژگيهايي كه در اين برخورد مارا به تعريف و چارچوب معنايي مفهوم غرب ميرساند، عبارتاند از:
1. غرب در اساس خود متكي به تناقضات ديني مسيحيت بوده است.
2. نسبت به ساير اديان شرقي و غير غربي، اسلام شرايط ويژهاي در رابطه باغرب داشته است.
3. مرزهاي جغرافيايي مشترك و عوامل دروني اسلام از جمله اين ويژگيهاميباشند.
4. غرب داراي هويتي استعمارگر و ستيزهجو در برابر اسلام بوده است.
5. سكولاريسم و دنياگرايي از جمله افكار غالب در جامعه غربي بوده است.
6. تجديد نظر و سنّت شكني ديني از ويژگيهاي غرب است.
7. غرب در وهله اوّل براي تحريف و تسلط بر اسلام، از قواي نظامي خود،بهره جسته است.
8. غرب در وهله دوم از طريق روشنفكران مسلمان و مسيحي در سرزمينهايتحت تسلط اسلام وارد شده است.
9. روشنفكران در جامعه اسلامي به دو دسته سنّتگرا و نوگرا تقسيم ميشوندكه هر يك به نوعي در مقابله با غرب شكست خوردهاند.
10. ماهيت و هويت غربي در نزد سنّتگرايان و نوگرايان مسلمان يكساننبوده است.
11. سنّتگرايان، اساساً هويت غربي و شيوههاي استعمار را بهعنوان مسألهنميديدهاند و اسلام را در برابر غرب بسيار قوي ميپنداشتهاند.
12. نوگرايان و اصلاحطلبان يا موافق كامل مظاهر تمدن غربي بودهاند ياگرفتن برخي از عناصر تجدد و تمدن غربي را بيضرر ميپنداشتهاند.
13. اصلاحطلبان با تأسي به تجديد نظر در سنّتهاي ديني، همان راهي كهمورد تأييد غرب بود يا يكي از ويژگيهاي تمدن غربي بود، اقدام بهمدرنيته كردن اسلام نمودند.
14. صنعت و تكنولوژي غرب از سوي مسلمانان بيضرر تشخيص دادهميشد.
15. نوسازي اجتماعي و اقتصادي و اصول حقوق سياسي غرب مورد توجهحكومت و روشنفكران قرار گرفت.
16. علم اسلامي به علم غربي تغيير ماهيت داد، عقل بر پايه علم ارزيابيميشد و مبناي علم غربي نيز تجربي بود بدينسان رابطه علوم تعقلياسلامي با وحي بريده شد و يكي از مهمترين اركان و ويژگيهاي تمدنغربي در اسلام نفوذ يافت.
17. تشكيك و ترديد كه حاصل پذيرفتن علم غربي بود در تفاسير و اصولاعتقاد اسلامي نيز راه يافت و «اجتهاد» بيش از پيش جايگاه و رونق گرفت.
18. ارتباط غرب با اسلام داراي دو دوره اوليه و ثانويه است كه در دوره اوليههيچ يك از مؤلفههاي تمدن غربي در بين مسلمانان پذيرفته نشده است ودر دوره ثانويه بر عكس همه اصول تمدن غربي در تمدن اسلامي جايگرفته و پذيرفته شده است.
19. در حال حاضر غرب با استفاده از سازمانهاي بينالمللي بدون اتهام بهاسلامزدايي با اسلام مبارزه ميكند.
20. در دوره ثانويه هويت غربي بهدنبال نفوذ، اعمال قدرت و غلبه برهمهشؤون مسلمانان است.
21. غرب از حكومتها بهعنوان ابزار اصلي بهكارگيري نفوذ، قدرت واستعمار خود، استفاده ميكند.
22. در عصر حاضر شناخت غرب در بين تمدن اسلامي كاري پيچيده و مبهماست.
T}ج -تعريف غرب از منظر فرهنگ{T
در تعريف غرب از منظر تمدن اشاره شد كه گاه تمدن را مترادف بافرهنگ و گاهي نيز آن را جداي از مفهوم تمدن در نظر ميگيرند. سپس چنينمطرح شد كه در عصر حاضر تمدن را وسيعتر و پيچيدهتر از فرهنگ در نظرگرفته آن را دربرگيرنده چندين فرهنگ نزديك به يكديگر ميدانند، ضمنآنكه از قرن هجدهم به بعد، غرب متمايل به استفاده از مفهوم تمدن در موردساير ملل غير غربي بود و هم اكنون با وجود بدبينيهاي مختلف به مفهومتمدن از واژه فرهنگ بيشتر گرايش دارد و از آن، بهرهبرداري ميكنند، امّابهكارگيري واژه تمدن براي غرب بهمراتب سهلتر از فرهنگ است. چرا كهاين مفهوم سرپوشي بر همه بيهويتيهاي غرب، بهخصوص در شاخه فرعيتمدن اِمريكايي ميباشد.
پس سؤال اصلي اين است كه آيا در جهانِ غرب يك فرهنگ واحدبهعنوان فرهنگ غربي ميتوان يافت؟
اگر غرب داراي يك فرهنگ واحد است، اين فرهنگ داراي چهويژگيهايي است؟ و مهمترين مؤلفههايي كه ما را به ماهيت فرهنگي غربميرساند، كداماند؟ پاسخ به اين سؤالات بعداً ميتواند ما را در مباحث مربوط به مفهوم«تهاجم فرهنگي» ياري رساند، چرا كه عدهاي از صاحبنظران هر چند با اصلتهاجم فرهنگي موافقت دارند، امّا تهاجم فرهنگي غرب را به معني تهاجم ـ بهفرهنگ ـ از سوي غرب معني ميكنند كه از نظر تفسير موقعيت غرب بسيارحائز اهميت است. به بيان سادهتر در مفهوم اوّل، فرض بر آن است كه غربداراي ماهيتي فرهنگي يا فرهنگ بهصورت منسجم و كلي ميباشد، درحاليكه در مفهوم دوم اين فرض بر موقعيت فرهنگي غرب رد ميشود، امّاماهيت تهاجمي غرب به فرهنگ خودي را پذيرا ميباشند، در معني اوّل،تعريف از فرهنگ ميتواند به استناد تعاريف نظريهپردازان غرب از فرهنگباشد: مثلاً تايلور فرهنگ را چنين تعريف ميكند؛ «كليت پيچيدهاي كه دانش، هنر، امور اخلاقي، قوانين، آداب و رسوم، و هرقابليت و عادت ديگري را كه انسان بهعنوان عضو جامعه كسب ميكند، شاملميشود».
و در معني دوم، فرهنگ با نوعي از فرهيختگي و فرزانگي و رشد اخلاقيانسان ارتباط پيدا ميكند، لذا ميتوان آنرا چنين تعريفكرد، «فرهنگ به معناي اعم، بينش و منش هويت دهنده انسان در حوزه زندگياجتماعي است... كليت هم تافته و به هم پيوستهاي از باورها، فضائل وارزشها، آرمانها، دانشها، هنرها، فنون، آداب و رسوم و عادات جامعه راشامل شده، مشخص كننده ساخت و تحوّل كيفي زندگي هر ملّت است». بهنظر ميرسد، در حال حاضر، بيشتر غربيها و به تبع آنهانظريهپردازان غير غربي، مايلاند اين چارچوب كه «هر انساني داراي فرهنگاست» يا وجه مميزه انسان و حيوان را كه فرهنگ ميباشد، بپذيرند و سخني ازفرهيختگي و فرزانگي انسان در ميان نيست. از اين منظر لازم است در درجهنخست غرب را فرهنگي بدانيم، چون عوامل اقتصادي، سياسي و حتيجغرافيايي متأثر از واقعيت تحوّل در اروپا و فرهنگ آن است، هم در دورهقديم و هم جديد؛ يعني آن عقلانيت خاص غربي است كه اجازه دارد، ازدرون آن وضعيت اقتصادي، سياسي و حتي جغرافيايي، به اين صورت شكلگيرد و بسط پيدا كند؛ يعني آنچه كه شرق جغرافيايي را از غرب متمايزميكند، در واقع بسط آن عنصر فرهنگي و تعقل خاص فرهنگي است. ايننوع تعريف از غرب، يك محور اصلي و كلي را مبناي وحدت معنايي غربقرار ميدهد و سپس همه خردهفرهنگهاي زير مجموعه اين نوع تفكر رابهعنوان يك فرهنگ كلي در نظر ميگيرد. محور اصلي در تعريف فوق ازغرب، عقلانيت به معني غربي آن و وجه مميزه انساني بودن و رفاه انساني واصالت دنيوي آن فرهنگ از ساير فرهنگها ميباشد.گاهي در نزد صاحبنظران دو فرهنگ بزرگ يا مجموعه فرهنگي درجهان از يكديگر تمييز داده ميشود، اين دو مجموعه فرهنگي دربرگيرندهفرهنگهاي غربي در مقابل فرهنگهاي شرقي است.«نهايتاً، از بههم پيوستن اشتراكات انواع فرهنگها دو نوع بسيار كلي ازفرهنگ را در تاريخ بشر استنباط نمودهاند كه تحت عنوان عموميفرهنگهاي شرقي و غربي مرسوم شده است، فرهنگ شرقي فراگيرندهفرهنگهاي آسيايي، آفريقايي، اروپايي قرون وسطي' و سرخپوستي است وفرهنگ غربي شامل يونان و روم باستان و فرهنگ رنسانس و دوران جديدغرب است».
سپس ويژگيها و وجوه غالب فرهنگي براي هر دو مجموعه فرهنگيبهشرح ذيل در نظر گرفته شده است؛
أ . وجوه غالب در فرهنگ شرقي
ـ اعتقاد به غيب (Invisibility)
ـ اصالت دادن به شهود قلبي(Intuition)
اصالت دادن به آخرت(Suturity)
ـ التزام عملي به دين
ب . وجوه غالب در فرهنگ غربي
- اصالت دادن به دنيا (Mammon) و دنياگرايي (Secularity)
ـ استدلال عقلي (Rationality)
ـ ثروت اندوزي، قدرتطلبي
- بشرمداري (Humanism)
ـ خودمحوري (Egocenterism)
ـ لذتجويي و حسگرايي (Sensuality)
ـ عدم التزام عملي به دين
بنابر آنچه بيان شد، فرهنگ غرب محصولي از روم باستان و عهد رنسانساست كه انسان تفسير تازهاي از روابط انسان با طبيعت و خداوند ارائه ميكند وهمه امور زندگي اجتماعي بر پايه روشهاي تجربي و آنچه در علوم طبيعيبهكار گرفته ميشود، قرار ميگيرد و بقاي انسان و دستيابي به كامروايي دنيايي،هدف عاليه جامعه ميشود و بيش از پيش به التذاذ دنيوي و رفاه مادي انسانتوجه ميشود. سنّتگرايي و آداب ديني مذمت ميشود و در عرصه سياسيمفاهيمي چون حقوق بشر، آزادي و حقوق شهروندي در برابري و تساويديده ميشود و رشد اقتصادي جامعه (در گرو رقابت و بازار آزاد) مهمترينهدف در برنامهريزي اجتماعي ميگردد و در اين شرايط رهايي از قيوداتديني نه تنها امري ناپسند نيست، بلكه لازمه پيشرفت و تكامل جامعه محسوبميشود و در طي چند دوره همه اين ويژگيها در فرهنگ اروپايي و غربيحفظ ميشود، تا آنجا كه در اين زمينه از هيچ ظلم و ستمي به جامعه خود وساير جوامع در قالب استعمار و استثمار چشم پوشي نميشود.
با وجود آنكه غرب با اين وجوه غالب فرهنگي قابل بررسي و شناختميباشد، عدهاي از صاحبنظران از اينكه غرب را يك فرهنگ بزرگ يامجموعه فرهنگي تلقي كنند، مخالفت مينمايند و معتقدند، غرب داراييكپارچگي و انسجام كافي در بُعد فرهنگي نميباشد، بلكه در اين فرهنگ ما باانواع تفاوتها و تضادها روبهرو هستيم. «وقتي شما از غرب به مثابهمجموعهاي فرهنگي سخن ميگوييد، اين مجموعه فرهنگي از نظر اجتماعي وسياسي چنان تضادهايي را در درون خود دارد كه به هيچ وجه نميتوان آنتضادها را با يك عنوان تبيين كرد، در غرب جنبش ماركسيستي داريم.جنبشهاي مذهبي و حتي ضد مذهبي داريم و بهطور عمده فرهنگسرمايهداري» البته بهزعم اين ديدگاه، در شرق نيز نميتوان فرهنگيكپارچهاي را تشخيص داد. چرا كه تضادهاي طبقاتي، انواع تفكراتاجتماعي و فرهنگي قابل مشاهده ميباشد.
امّا برخلاف نظريه فوق داوري معتقد است كه«انكار ماهيت غرب موجب ميشود كه بنياد باطن چيزها را نبينيم و نزاعهايعارضي درون غرب مثل نزاع ماركسيسم و ليبراليسم را جدّي بگيريم و دركنار يكي از آن دو بايستيم و ندانيم كه مبدأ و مآل اين هر دو يكي است».معهذا فرهنگ غربي خواهناخواه بهعنوان يك واقعيت تاريخي واجتماعي قابل ملاحظه در عصر كنوني ميباشد. فرهنگي كه نه براي آزاديانسان و آنچه بهصورت شعاري در بطن اين فرهنگ گنجانيده شده، بلكه انسانرا سحر و جادو كرده و از ارزشهاي آن، بُتي ساخته كه نتيجهاش جز خدمتانسان براي فرهنگ و بردگي انسانها در درون اين فرهنگ نميباشد، چرا كهفرهنگ در تمدن غربي، به موضوعاتي عيني اختصاص يافته واز حقايق الهيو آفرينندگي حقيقي خود جدا گشته است.
کد سوال : 1104
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : دوست و همکلاسي من دچار مشکل روحي شده است گوشه گير که شايد روزي ده جمله حرف نمي زند و تا حدودي به طرف گرايش افراطي دارد و از طرف ديگر در درسهاي خود موفق نيست و در حد اخراجي از دانشگاه است. با اينکه از دو ماه قبل براي امتحان برنامه ريزي مي کند و در موقع امتحان کاملا بي خيال است و حتي گاهي سر جلسه امتحان حاضر نمي شود. اولا مي خواستم بدانم دين مبين اسلام در اين گونه موارد چه پيشنهاداتي دارند البته براي ما که دوست او هستي؟
پاسخ : ابتدا لازم است دلسوزي و احساس مسؤوليت شما را نسبت به دوست و همکلاسي گراميتان بستاييم و تقدير و تشکر کنيم. مطمئنا تلاش شما در جهت حل مشکل وي مورد رضايت خداوند متعال مي باشد و ما نيز اميدواريم پاداش آن را در اين دنيا دريافت نماييد. شکي نيست که براي حل آن ابتدا بايد به ريشه يابي اين حالت وي پرداخت و اگر روابط نزديک و صميمانه اي با وي داريد او را تشويق کنيد به علل و عوامل و ريشه هاي حالت رواني اش را براي شما تبيين کند و يا او را به مرکز مشاوره دانشگاه يا به يک روانشناس و مشاور مورد اعتماد و متخصص معرفي کنيد تا با استفاده از راهکارهاي پيشنهادي به کمک وي بشتابيد. در عين حال مطلب زير را براي شما ارسال مي کنيم تا آگاهي و شناخت بيشتري در اين زمينه پيدا کنيد ودر صورت امکان از راهکارهاي ارائه شده کمک بگيريد.
ضمنا مي توانيد وي را تشويق کنيد تا مستقيما با ما مکاتبه کند و ما براي حل مشکل وي اقدام کنيم.
انسان از نظر خلقى و عاطفى معمولاً يك حالت يكنواخت ندارد. همه انسانها كم و بيش دورههايى از غمگينى و افسردگى را تجربه مىكنند و اين امر طبيعى است. و علت آن هم گاهى معلوم و شناخته شده است؛ مثل وقتى از دست دادن عزيزى، شكست در بعضى از امورات زندگى، مورد تمسخر و استهزا قرار گرفتن، زندگى كردن در غربت و دور از خانواده و... و گاهى اوقات علت غمگينى و افسردگى و بى نشاطى معلوم و شناخته شده نيست. چه بسا علت فيزيكو شيميايى يا جنبه ارثى و يا عواملى محيطى مبهم دارد. در هر حال افسردگى از اختلالات خلقى شايع است. البته خداوند مكانيزمهاى جالبى، در وجود انسان قرار داده كه تا حد قابل توجهى، در تنظيم حالت خُلقى و عاطفى وى مؤثر است؛ از جمله اين مكانيزمها خنده و گريه است. گريه و خنده، فوايد زيادى دارد كه از جمله آنها تنظيم حالات عاطفى و خلقى انسان است. گاهى با چند دقيقه گريه كردن، كاملاً انسان از ناراحتىها تخليه مىشود و گاهى نيز با شركت در يك مجلس شادى آفرين (مثل جشن و عروسى) و يا با قرار گرفتن در جمع دوستان و شنيدن چند مطلب طنزآميز و شوخىهاى خندهدار، انسان تخليه هيجانى مىشود و نشاط پيدا مىكند.
بنابراين تجربه كردن حالات غمگينى و افسردگى، تا حدود زيادى طبيعى است امّا اگر حالت غمگينى بيش از شش ماه طول بكشد و علايمى از قبيل كم خوابى (يا پرُ خوابى در بعضى افراد)، بى اشتهايى، كاهش عملكرد افراد، عدم تمركز حواس، حالات پرخاشگرانه و... را به دنبال داشته باشد؛ روشن مىشود كه مشكل كمى بيشتر از حالت طبيعى است و بايد به روانشناس، مشاور روان شناختى يا روان پزشك مراجعه كرد. به كارگيرى راهكارهاى زير، براى مقابله با مشكل مطرح شده و درمان آن بسيار مفيد است:
1ـ اجتناب از تنهايى؛ سعى كنيد به جز مواقعى كه ضرورت دارد در تنهايى قرار نگيريد.
2ـ با افكار منفى خود مقابله كنيد يعنى هر وقت اين افكار به شما هجوم آورد به هر صورتى كه شده خود را از چنبره آن نجات دهيد مثلاً خود را به كارى مانند مطالعه يا هر كار ديگرى كه امكان انجام آن براى شما هست، مشغول كنيد و نگذاريد ذهن شما جولانگاه افكار منفى باشد.
3ـ به جنبههاى مثبت خود فكر كنيد و سعى كنيد آنها را در يك برگهاى بصورت فهرست، ليست كنيد.
4ـ به جاى اينكه به كمبودها و عيبها و ناكاميهاى خود فكر كنيد به موفقيتها و آن امكاناتى كه در زندگى از آن بهرمند بوده و هستيد فكر كنيد به عبارت ديگر امكانات و شرايط زندگى ما مانند يك ليوانى است كه بخشى از آن پُر است و بخشى خالى و همه افراد اين چنين هستند سعى كنيد به آن بخش پُر فكر كنيد و از آن بهره ببريد و غصه آن نيمخالي را نخوريد چه اينكه از آنچه در اختيار داريد نمىتوانيد بهرهمند شويد، فرصتهاى زندگى را مغتنم بشمريد و از آنچه در آينده پيش خواهد آمد نگران نباشيد.
5ـ با افراد شاداب، فعال، اجتماعى، و متدين و در عين حال مثبتنگر معاشرت كنيد و از افرادى كه هميشه وقتى با آنها مواجه مىشويد از زندگى شكايت مىكنند، دورى گزينيد.
6ـ ورزش را جزء ضرورىترين فعاليتهاى خود قرار داده هر روز حداقل نيم ساعت الى يك ساعت ورزش كنيد.(هر ورزشى كه مورد علاقه شماست)
7ـ هر چه مىتوانيد قرآن بخوانيد و از مضامين بلند دعاهاى مأثوره از اهلبيت(ع) بهره بگيريد (فاقرأؤوا ما تيسر منه) البته قرآن را با تأنى و توجه به معنا تلاوت كنيد.
8ـ از بيكارى و بىبرنامهگى اجتناب كنيد و همه اوقات خود را به صورت منطقى پر كنيد.
9ـ براى برنامهريزى اوقات شبانهروزى حتما با مشاور روانشناختى دانشگاه خود مشورت نمائيد يا از دوستان موفق خود كمك بگيريد.
10ـ به تغذيه خود خصوصا صبحانه اهميت بدهيد و هيچگاه بدون خوردن صبحانه خود را مشغول كار يا مطالعه و يا كلاس نكنيد.
11ـ هر وقت احساس دلتنگى مىكنيد حدود 10 دقيقه يك دوش آب ولرم بگيريد و در صورت امكان شنا كنيد.12ـ به مسائل معنوى بويژه نماز اول وقت اهميت فوقالعاده بدهيد.
13ـ با توسل به اهلبيت(ع) از آنها بخواهيد كه شما را كمك كنند و همواره اميدوار به لطف و رحمت خدا باشيد.
کد سوال : 1105
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : من در بعضي موارد روخواني و تجويد قرآن درس مي دهم. بعضي از جوانها در کلاس سوال مي کنند که اگر هدف از آموزش قرآن فهم و عمل به معارف قرآن است چرا اين قدر وقت صرف يادگيري زبان عربي مي کنيم و به جاي آن به ترجمه آن بپردازيم يا در بعضي جاها سوال مي کنند که چرا نماز را فارسي نخوانيم و يا چرا اذان را فارسي نگوييم تا به جاي حي علي الصلاه مثلا بگوييم بشتابيد به سوي نماز تا تأثير بيشتري بر روي مستمعين داشته باشد. مرا راهنمايي کنيد.
اگر بگويم عربي زبان اسلام است و براي حفظ اسلام بايد آن را ياد بگيريم مي گويند اين کار را علماي اسلام مي کنند و لازم نيست همه آن را انجام دهند.
اگر بگويم زبان عربي زيبايي قران را به ما ارزاني مي دارد مي گويند از خيلي چيزهاي زيبا مانند مناظر زيبا مي توان لذت برد.؟
پاسخ : خواندن نماز به عربى، يكى از نشانههاى «جهانى بودن» دين اسلام و رمز «وحدت و يگانگى» مسلمانان است. عربى خواندن، آن را از تحريف و آميختگى به خرافات و مطالب بى اساس - هنگام ترجمه آن به زبانهاى ديگر - نگاه مىدارد و بدين وسيله روح اين عبادت اسلامى، محفوظ مىماند. گفتنى است توحيد و يگانگى - در تمام اصول و فروع اسلام - يك زيربناى اساسى محسوب مىگردد و نماز به سوى قبله واحد، در اوقات معين و به يك زبان مشخص، نمونهاى از اين وحدت است. در ضمن ياد گرفتن ترجمه نماز، بسيار ساده و آسان است. V}( ر.ك: توضيح المسائل مراجع تقليد، مباحث قرائت؛ آيتالله مكارم، ج 3، صص 58-56.){V
براي پاسخ به اين پرسش خوب است يک خاطره را براي شما بازگو کنيم:
دارالعلم اصفهان كه از ابتداى قرون اسلامى تا كنون در انتشار و توسعه علوم و تربيت دانش پژوهان به ويژه در دنياى اسلام جايگاهى خاص داشته، در قرن اخير نيز پرورش دهنده بسيارى از مشعلداران دانش و تقوا بوده است. فقيه وارسته و دانشمند مهذّب آيت اللّه حاج آقا رحيم ارباب يكى از اين شخصيتها است.
اين عالم فرهيخته در سال 1297 ق. در «چرمهين» از توابع لنجانV}( ارباب معرفت، ص 109).
{V ديده به جهان گشود. در كودكى همراه پدرش به اصفهان رفت و پس از آموزش مقدمات ادبى و بخشى از سطح، در محضر استادانى چون حاج ميرزا بديع (متوفاى 1318 ق.) و علامه آقا سيد محمد باقر درچهاى (متوفاى 1342 ق.) به تكميل اصول و فقه پرداخت. سپس از محضر آيت اللّه سيد ابوالقاسم دهكردى (متوفاى 1353ق.) و آيت اللّه حاج آقا منير احمد آبادى (متوفاى 1342 ق.) بهره برد و در خدمت دو فيلسوف بزرگ آخوند ملا محمد كاشى و حكيم جهانگيرخان قشقايى فلسفه، هيأت و رياضيات آموخت.
آيت اللّه ارباب پس از يك قرن تحصيل و تدريس و اقامه نماز جمعه و جماعت و حضور در صحنههاى علمى، اجتماعى، فرهنگى و تربيتىدر سال 1396 ق. خاكمان را بدرود گفت. آقاى دكتر محمد جواد شريعت كه با جمعى از دانشجويان با مرحوم حاج آقا رحيم ارباب اصفهانى ديدار كرده است، خاطره آن ملاقات را چنين باز مىگويد: سال يكهزار و سيصد و سى و دو شمسى بود، من و عدهاى از جوانان پر شور آن روزگار، پس از تبادل نظر و بحث و مشاجره، به اين نتيجه رسيده بوديم كه چه دليلى دارد نماز را به عربى بخوانيم؟ چرا نماز را به زبان فارسى نخوانيم؟ عاقبت تصميم گرفتيم نماز را به فارسى بخوانيم و همين كار را هم كرديم. والدين كم كم از اين موضوع آگاهى يافتند و به فكر چاره افتادند. آنها، پس از تبادل نظر با يكديگر، تصميم گرفتند با نصيحت ما را از اين كار باز دارند و اگر مؤثر نبود، راهى ديگر برگزينند. چون پند دادن آنها مؤثر نيفتاد؛ ما را نزد يكى از روحانيان آن زمان بردند. آن روحانى وقتى فهميد ما به زبان فارسى نماز مىخوانيم، به شيوهاى اهانتآميز نجس و كافرمان خواند. اين عمل او ما را در كارمان راسختر و مصرتر ساخت. عاقبت يكى از پدران، والدين ديگر افراد را به اين فكر انداخت كه ما را به محضر حضرت آيت اللّه حاج آقا رحيم ارباب ببرند و اين فكر مورد تأييد قرار گرفت. آنها نزد حضرت ارباب شتافتند و موضوع را با وى در ميان نهادند. او دستور داد در وقتى معيّن ما را خدمتش رهنمون شوند. در روز موعود ما را كه تقريباً پانزده نفر بوديم، به محضر مبارك ايشان بردند. در همان لحظه اول، چهره نورانى و خندان وى ما را مجذوب ساخت؛ آن بزرگمرد را غير از ديگران يافتيم و دانستيم كه با شخصيتى استثنايى روبه رو هستيم. آقا در آغاز دستور پذيرايى از همه ما را صادر فرمود. سپس به والدين ما فرمود: شما كه به فارسى نماز نمىخوانيد، فعلاً تشريف ببريد و ما را با فرزندانتان تنها بگذاريد. وقتى آنها رفتند، به ما فرمود: بهتر است شما يكى يكى خودتان را معرفى كنيد و بگوييد در چه سطح تحصيلى و چه رشتهاى درس مىخوانيد. آنگاه، به تناسب رشته و كلاس ما، پرسشهاى علمى مطرح كرد و از درسهايى مانند جبر و مثلثات و فيزيك و شيمى و علوم طبيعى مسائلى پرسيد كه پاسخ اغلب آنها از توان ما بيرون بود. هر كس از عهده پاسخ بر نمىآمد، با اظهار لطف وى و پاسخ درست پرسش رو به رو مىشد. پس از آن كه همه ما را خلع سلاح كرد، فرمود: والدين شما نگران شدهاند كه شما نمازتان را به فارسى مىخوانيد، آنها نمىدانند من كسانى را مىشناسم كه - نعوذبالله - اصلاً نماز نمىخوانند. شما جوانان پاك اعتقادى هستيد كه هم اهل دين هستيد و هم اهل همت. من در جوانى مىخواستم مثل شما نماز را به فارسى بخوانم؛ ولى مشكلاتى پيش آمد كه نتوانستم. اكنون شما به خواسته دوران جوانىام جامه عمل پوشانيدهايد، آفرين به همت شما. در آن روزگار، نخستين مشكل من ترجمه صحيح سوره حمد بود كه لابد شما آن را حلّ كردهايد. اكنون يكى از شما كه از ديگران مسلطتر است، بگويد بسم اللّه الرحمن الرحيم را چگونه ترجمه كرده است. يكى از ما به عادت دانشآموزان دستش را بالا گرفت و براى پاسخ دادن داوطلب شد. آقا با لبخند فرمود: خوب شد طرف مباحثه ما يك نفر است؛ زيرا من از عهده پانزده جوان نيرومند بر نمىآمدم. بعد به آن جوان فرمود: خوب بفرماييد بسم اللّه را چگونه ترجمه كرديد؟ آن جوان گفت: طبق عادت جارى به نام خداوند بخشنده مهربان. حضرت ارباب لبخند زد و فرمود: گمان نكنم ترجمه درست بسم اللّه چنين باشد. در مورد «بسم» ترجمه «به نام» عيبى ندارد. اما «اللّه» قابل ترجمه نيست؛ زيرا اسم علم (خاص) خدا است و اسم خاص را نمىتوان ترجمه كرد؛ مثلاً اگر اسم كسى «حسن» باشد، نمىتوان به آن گفت «زيبا». ترجمه «حسن» زيبااست؛ امّا اگر به آقاى حسن بگوييم آقاى زيبا، خوشش نمىآيد. كلمه اللّه اسم خاصى است كه مسلمانان بر ذات خداوند متعال اطلاق مىكنند. نمىتوان «اللّه» را ترجمه كرد، بايد همان را به كار برد. خوب «رحمن» را چگونه ترجمه كردهايد؟ رفيق ما پاسخ داد: بخشنده. حضرت ارباب فرمود: اين ترجمه بد نيست، ولى كامل نيست؛ زيرا «رحمن» يكى از صفات خدا است كه شمول رحمت و بخشندگى او را مىرساند و اين شمول در كلمه بخشنده نيست؛ «رحمن» يعنى خدايى كه در اين دنيا هم بر مؤمن و هم بر كافر رحم مىكند و همه را در كنف لطف و بخشندگى خود قرار مىدهد و نعمت رزق و سلامت جسم و مانند آن عطا مىفرمايد. در هر حال، ترجمه بخشنده براى «رحمن» در حد كمال ترجمه نيست. خوب، رحيم را چطور ترجمه كردهايد؟ رفيق ما جواب داد: «مهربان». حضرت آيت اللّه ارباب فرمود: اگر مقصودتان از رحيم من بودم - چون نام وى رحيم بود - بدم نمىآمد «مهربان» ترجمه كنيد؛ امّا چون رحيم كلمهاى قرآنى و نام پروردگار است، بايد درست معنا شود. اگر آن را «بخشاينده» ترجمه كرده بوديد، راهى به دهى مىبرد؛ زيرا رحيم يعنى خدايى كه در آن دنيا گناهان مؤمنان را عفو مىكند. پس آنچه در ترجمه «بسم الله» آوردهايد، بد نيست؛ ولى كامل نيست و اشتباهاتى دارد. من هم در دوران جوانى چنين قصدى داشتم؛ امّا به همين مشكلات برخوردم و از خواندن نماز فارسى منصرف شدم. تازه اين فقط آيه اول سوره حمد بود، اگر به ديگر آيات بپردازيم، موضوع خيلى پيچيدهتر مىشود. امّا من معتقدم شما اگر باز هم بر اين امر اصرار داريد، دست از نماز خواندن به فارسى برنداريد؛ زيرا خواندنش از نخواندن نماز به طور كلى بهتر است.
در اينجا، همگى شرمنده و منفعل و شكست خورده از وى عذرخواهى كرديم و قول داديم، ضمن خواندن نماز به عربى، نمازهاى گذشته را اعاده كنيم. ايشان فرمود: من نگفتم به عربى نماز بخوانيد، هر طور دلتان مىخواهد بخوانيد. من فقط مشكلات اين كار را براى شما شرح دادم. ما همه عاجزانه از وى طلب بخشايش و از كار خود اظهار پيشمانى كرديم. حضرت آيت اللّه ارباب، با تعارف ميوه و شيرينى، مجلس را به پايان برد. ما همگى دست مباركش را بوسيديم و در حالى كه ما را بدرقه مىكرد، خدا حافظى كرديم. بعد نمازها را اعاده كرديم و از كار جاهلانه خود دست برداشتيم. بنده از آن به بعد گاه به حضور آن جناب مىرسيدم و از خرمن علم و فضيلت وى خوشهها بر مىچيدم. وقتى در دوره دكتراىزبان و ادبيات فارسى دانشگاه تهران به تحصيل مشغول بودم، گاه نامهها و پيغامهاى استاد فقيد مرحوم بديع الزمان فروزانفر را براى وى مىبردم و پاسخهاى كتبى و شفاهى حضرت آيت اللّه را به آن استاد فقيد مىرساندم. و اين افتخارى براى بنده بود. گاه ورقههاى استفتايى كه به محضر آن حضرت رسيده بود، روى هم انباشته مىشد. آن جناب دستور مىداد آنها را بخوانم و پاسخ را طبق نظر وى بنويسم. پس از خواندن پاسخ، اگر اشتباهى نداشت، آن را مهر مىكرد. در اين مرحله با بزرگوارىهاى بسيار آن حضرت رو به رو بودم كه اكنون مجال بيان آنها نيست. خدايش بيامرزد و در درياى رحمت خويش غرقه سازد؛ «انّه كريمٌ رحيم»V}(به نقل از استاد دكتر محمد جواد شريعت). {V
کد سوال : 1106
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : مي دانم سوالم شايد در حيطه مورد بحث نباشد ولي به هر حال اين مشکل يک جوان 21 ساله است که در اين لحظه ها و يا روزها به آن گرفتار شده است و دست و پنجه نرم مي کند. راستش من در سال 83 از يک دختر دانشجو خواستگاري کردم ولي او بدون توجه به من جواب رد دادند. و دليل جواب رد ايشان تفاوت از لحاظ فرهنگي بود يعني او نه در مورد من تحقيق انجام دادند و نه اصلا با من صحبت کردند ولي بدون تعارف به من گفتند که از لحاظ فرهنگي با هم تفاوت داريم و الان به دليل اين جواب من از لحاظ روحي دچار ضربه جدي شده ام و نمي دانم که او آيا نظرش در مورد من تغيير کرده است يا نه؟ اين اولين خواستگاري بود که من تجربه کرده ام و نتيجه آن روي من يک تأثير جدي گذاشته است و يک مشکل جدي هم در خوابگاه و هم در دانشگاه از لحاظ روحي براي من شده است. مي دانم مشکلم شايد به شما ارتباط نداشته باشد ولي براي آرام کردن خودم چنين تصميمي گرفتم حالا اگر شما مي توانيد مرا راهنمايي کنيد.؟
پاسخ : برادر عزيز دانشجو بايد در ابتدا عرضه بداريم که پاسخ به گونه سؤالات گوشه اي از خدماتي که ما جزو مسؤوليت شرعي خود قلمداد مي کنيم و در راه انجام آن دست به دعا برداشته ايم. پس بجا آمده ايد که ما خدمتگزارتان هستيم و به اين خدمت گزاري در دو سرا افتخار مي کنيم.
اما در مورد موضوع مد نظرتان توجه شما را به چند نکته و تذکر جلب مي کنيم. البته برخي از اين نکات بايد مورد توجه عملي شما قرار گيرند تا مؤثر واقع شوند لذا بايد به راهکارهاي عملياتي ارائه شده سخت پايبند بوده و عمل فرماييد تا به مقصد مقصود برسيد انشاءالله.
1. ضربه احساس شده از پاسخ منفي آن خانم ناشي از دلبستگي و تعلق خاطر شما به اوست و الا اگر يک انسان ديگري که نزد شما فاقد جايگاه محبتي، اجتماعي و... است به شما حرف زشت بزند [تا چه رسد به پاسخ منفي] هرگز احساس شکست و ضربه نمي کنيد. آيا تاکنون شما از اهانت يک انسان ديوانه ناراحت شده ايد ولي اگر يک انسان بظاهر عاقل در خيابان به شما توهين کند سريع واکنش نشان مي دهيد و حرف زشت او را براي خود يک شکست تلقي مي کنيد. بنابراين ريشه ظهور اين ضربه و شکست جايگاهي است که آن خانم در دل و ذهن شما براي خود باز کرده است. آنچنان دل بسته او و اميدوار به موافقت و همراهي او داشته ايد که باور نمي توانستيد بکنيد که او اينگونه جواب دهد حال که با پاسخي خلاف انتظارتان مواجه شديد احساس خسران و شکست مي کنيد.
2. بعد از شنيدن پاسخ منفي (به هر دليلي) هنوز در نخ او سير مي کنيد و با خود مي انديشيد که آيا نظرش تغيير کرده است يا نه؟ يعني همچنان ذهنتان به انديشه او مشغول است، بلکه خداوند لطفي کند و نظرش را تغيير دهد و...
3. اولين شکست را به ديگر حوزه هاي زندگي خود سرايت مي دهيد و تعميم نابجا مي دهيد.
براساس سه نکته فوق بايد بدانيد که [اين بخش راهکارهاي عملياتي است]:
الف - دختر قحطي نيست. کمي با خود فکر کن که اين دختر نشد يکي ديگر. کسي که ابتداي زندگي برايت بيش از حد ناز کند بعدها گرفتارت مي کند. در ثاني با خود بگو مگر پادشاه خوبان و سرور موجودات است و برترين ستاره هستي به شما پاسخ منفي داده است [اين دو نکته را مکرر در ذهن خود مرور نماييد «به دُرُک، به جهنم که گفتي نه، مگر تو چه هستي از تو بهتر مگر نيست. آنقدر از تو بهتر هستند که تو انگشت کوچک آنها هم نمي شوي!! مگر دختر قحطي است!!...»]
ب - در عوض جا دادن به او و پر کردن دلتان از محبت او برعکس عمل کنيد يعني صفات منفي و زشت او را در دلتان بزرگ نمايي کنيد، لذا اوصاف بد او را مرور کنيد. آنها را بزرگ و برجسته سازيد به گونه اي که با خود بگوييد خدا را شکر که گفتي نه و الا با توي مغرور (مثلا) چطوري مي توانستم زندگي کنم. چه آدم هايي پيدا مي شوند گويا از دماغ فيل افتادند و...
به هر حال با تکرار اوصاف منفي وي (هر چند ساختگي) محبت او را از خانه دلتان بيرون کرده و به جاي آن بذر بدبيني و منفي نگري از او را در دلتان جاي دهيد.
ج - راهکار ديگر اين است که خودتان جوانمردي و مردانگي خود را تقويت کنيد. با خود بگوييد: به من هم مي گويند مرد، اينقدر دختر ذليل! اه! غيرت و مردانگي کو؟ اگر با پاي عقد جلو مي افتي و آن وقت بهم مي خورد که يقينا خودکشي مي کردي!؟ به هر حال تکرار اين گونه سخنان بسيار در جبران شکست مؤثر است.
د - براي فکر خود يک موضوع دل چسب ديگر انتخاب کنيد و بجاي دل مشغولي مدام با فکر اين خانم به آن موضوع فکر کنيد. خودتان در جمع دوستان قرار دهيد و با شوخي و بذله گويي و... به اعمال مورد پسند ديگر خود را سرگرم سازيد و تمام اموري را که تداعي کننده آن خانم در ذهنتان هست را کنار بگذاريد و از آنها دور شويد.
ه - شايد بگوييد مگر مي شود از فکر اين دختر بيرون رفت، خوب جوان وقتي او تو را نمي خواهد چرا مي خواهي توي دلت و خارج از دلت خودت را به او بچسباني!! عجب. عاقل! پس به سمت کسي برو که او هم به سمت تو مي آيد لذا سريع شخص ديگري را انتخاب کنيد و در نخ شخص ديگري سير کنيد. البته اين دفعه ابتدا به شايستگي هاي او به عنوان همسر ايده آل پي ببريد و از رضايت او خاطر جمع بشويد و آنگاه قند توي دلتان آب کنيد تا مثل اين دفعه دچار شکست!؟! نشويد.
بدون ترديد عمل به راهکارهاي بالا و توجه به سه نکته فوق به کمک خداوند در رفع حالت پيش آمده مؤثر و کاملا علاج کننده خواهد بود فقط کافي است ذهن خود را با اين راهکارها پاک سازي کنيد تا دل آرام گيرد.
کد سوال : 1107
موضوع : اطلاعات عمومي
پرسش : دانشجوي رشته حسابداري هستم مايلم همراه با دروس دانشگاهي مطالعاتي در رابطه با احکام حسابداري ،بانکداري و ... داشته باشم چه توصيه اي داريد؟
پاسخ : براى آگاهى در زمينه بانکداري ر . ك :
- بانكدارى بدون ربا، ترجمه: البنك الربوى فى الاسلام، سيد محمد باقر صدر
- عمليات بانكى داخلى، چاپ موسسه بانكدارى ايران بانك مركزى جمهورى اسلامى ايران
- بانكدارى بدون ربا، عباس موسويان
- بيمه و ربا، استاد شهيد مطهري
- اقتصاد اسلامي، شهيد مطهري
- نظري به نظام اقتصادي اسلام، شهيد مطهري
- مباني اقتصاد اسلامي، دفتر همکاي حوزه و دانشگاه
- درآمدي بر اقتصاد اسلامي، دفتر همکاي حوزه و دانشگاه
- سياست هاي اقتصادي در اسلام، سعيد فراهاني فرد
- انديشه هاي اقتصادي در نهج البلاغه، دکتر سيد محسن حائري
- ارزش ها و توسعه، بررسي موردي قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران، محمدتقي نظرپور
- سياست هاي پولي در بانکداري بدون ربا، سعيد فراهاني فرد
- مکتب و نظام اقتصادي اسلام، مهدي هادوي تهراني
کد سوال : 1108
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : اگر حضرت زهرا در جامعه امروز ما زندگي مي کرد چگونه رفتار مي کرد. (با توجه به مسوليت هايي که زنان ما در جامعه دارند) براي تحقيق در اين زمينه چه توصيه اي داريد؟
پاسخ : نخست بايد دانست الگوگيري در يک تقسيم بندي کلي بر دو محور «ارزش ها» و «روش ها» استوار است که ارزش ها ثابت است ولي روش ها با توجه به شرايط مختلف قابل تغيير است.
به طور مثال: اصل عبادت خدا، اطاعت شوهر، تربيت فرزند، حضور در صحنه سياست، تعليم ديگران و خدمت رساني به مردم، از اصول ارزشي است. اما مقدار وقت گذاري براي هر کدام و روش ها و ابزارهاي آن با توجه به موقعيت و شرايط افراد تغيير پذير است. چه بسا حضرت زهرا(س) عبادت طولاني داشته باشند ولي براي برخي از خانم ها با توجه به کشش روحي و معنوي آنها طولاني بودن عبادت مفيد نباشد البته اصل «عبادت» بايد جزء برنامه هاي ارزشي زندگي بايد تلقي شود و در حد امکان بايد از روش هاي معصومين(ع) نيز بايد الگوگيري کرد.
امير مؤمنان(ع) در نهج البلاغه مي فرمايد: «الا و ان لكل مأموم اماما يقتدي به و يستضيء بنور علمه، الا و ان امامكم قد اكتفي من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه، الا و انكم لا تقدرون علي ذلك ولكن اعينوني بورع و اجتهاد و عفه و سداد؛ آگاه باشيد كه هر رهروي رهبري دارد كه پيرو اوست و از نور دانش او روشني و فروغ مي گيرد. بدانيد كه پيشواي شما از دنيا به دو لباس كهنه و دو قرص نان بسنده كرده است. آگاه باشيد كه شما توان اين كار را ندرايد ولي مي توانيد با تقوا و تلاش و كوشش و عفت و كار و برنامه درست و استوار مرا ياري دهيد. به هر حال نامه شما حاكي از ايمان و پايداري شماست با ياري جستن از خداوند و توسل به دامن پاكان معصوم از خداوند سعادت و حسن عاقبت و ثبات قدم در راه او را طلب كنيد.
براي انجام تحقيق و بررسي هر کدام از اصول «ارزشي» و پيشنهاد روش هاي مختلف که بيشترين سازگاري با روش حضرت زهرا(س) و معصومان(ع) دارد نياز به مطالعه متون دارد که جهت آگاهي بيشتر ر.ک:
- بانوي بانوان، موسوي گرمارودي، انتشارات دليل ما، قم
- پس از غروب، يوسف غلامي، نشر معارف، قم
- فاطمه زهرا شادماني دل پيامبر، احمد رحماني همداني، ترجمه سيد حسن افتخارزاده سبزواري، نشر بدر
- نهج الحياه، فرهنگ سخنان حضرت فاطمه(س)، محمد دشتي، نشر مشرقين
- زندگانى حضرت فاطمه سيد هاشم رسولى محلاتى
- فاطمه زهرا(س) بانوي نمونه اسلام، ابراهيم اميني
- فاطمه زهرا از تولد تا شهادت، علامه سيد کاظم قزويني
کد سوال : 1109
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : تصور مي کنم جنبه زيبايي خداي متعال ناديده گرفته شده است همان زيبايي که مي تواند همه را به پرستش وادارد زيبايي که شايد حتي براي مسلمين امري عادي شده است لطفا اين زيبايي ها را برايم توضيح دهيد؟
پاسخ : خداي متعال هم ذات مقدسش جميل است و هم همه صفات او که عين ذاتش مي باشد جميل هستند. علم، کمال، قدرت، عظمت، رحمت و تمامي صفات الهي از زيبايي و جمال برخوردار است، همانطور که فعل الهي و خلقت او از زيبايي و جمال برخوردار است و همانطور که صفات ديگر الهي مطلق و بي انتهاست، جمال الهي نيز هيچ حد و محدوديتي ندارد و بي پايان و بي حد است. خداي متعال جميل مطلق است و هيچ حد و اندازه اي براي جمال زيبا و دل آراي او نمي توان در نظر گرفت.
هر تصوري که درباره جمال دل آراي الهي در نظر بگيريم، او از آن برتر و زيباتر است و هيچ گاه نمي توان به کنه زيبايي حضرت حق آگاه و آشنا شد. انسان مي تواند در مسير کمال و طريق مشاهدات باطني به جلوه هاي کاملتر و زيباتري از حق برسد و تا بي نهايت اين سير را ادامه بدهد اما هيچگاه به انتهاي جمال حق نخواهد رسيد، زيرا جمال حق بي انتها و بي پايان و بي حد و مرز است و در يک کلمه خداي متعال جميل مطلق است.
زيبايي ذات پاک خداوند در آفريده هاي او، کلمات او، لطف و رحمت او و حتي غضب و عذاب او جلوه گر شده است. به طور نمونه:
1. نگاه به منظره هاي طبيعت و دقت در زندگي و راز بقاي انواع حيوانات وحشي و اهلي، اسرار آميزترين زيبايي ها را در نظر هر بيننده به تصوير مي کشاند.
2. نگاه به تنوع انسان ها، نژادها با تمام اختلاف رنگ و قد و زيادي و کمي توانمندي و بالا و پايين بودن استعدادها از جلوه هاي ديگر زيبايي هاي آفريده هاي خداست.
3. انس با قرآن و کلمات دلنشين آن همراه با توجه به مفاهيم و ژرفاي بلند معارف آن آينه اي از علم گسترده خداست.
4. نعمت بيشتر خداوند در نظام تکوين جهان که هميشه آب و آباداني ها بيش از خشکسالي ها و سازندگي ها بيش از ويراني و زلزله هاست نمايي از زيبايي کار خداست.
5. لطف و رحمت بيشتر خداوند در نظام تشريع که پيامبران بسيار را براي هدايت بشر در برابر وسوسه هاي شيطان فرستاده و پاداش ده برابر در برابر نيکي را در برابر مجازات يک برابر زشتي قرار داده از ديگر نمايشهاي زيباي خداوند است.
البته اين همه، گوشه بسيار اندکي از آن زيبايي هاي پروردگار است که در اين دنيا جلوه گر شده است و قطعا دنيا به جهت محدوديت هاي ذاتي خود بيش از اين نمي توانسته است مظهر جمال جميل الهي باشد و در عوالم ديگر که از سعه وجودي بيشتري برخوردار است جمال دل آراي الهي با ظهور بيشتري براي مؤمنان جلوه گر خواهد شد.
البته مؤمنان حقيقي در همين دنيا مي توانند از مشاهده جمال الهي بهره مند شوند اما بهره کاملتر آنها در آخرت است که بدون محدوديت هاي عالم ماده به مشاهده و لذت از جمال حضرت حق خواهند پرداخت. بيشترين لذت عارفان در دنيا از مشاهده جمال حضرت حق در جلوه هاي گوناگون آن مي باشد از اين رو رفتن به بهشت براي عارفان آن قدر جاذبه ندارد که ديدن جمال جميل حق جذاب و اشتياق آور است. به همين جهت خداي متعال لذات معنوي و جسماني را در بهشت جمع نموده است و مؤمنان را در بهشت از لذت مشاهده در کنار لذات ديگر، به اندازه ظرفيت آنها برخوردار خواهد ساخت.
نکته قابل توجه اين که مشاهده جمال حق و درک آن در اين دنيا در صورتي ميسر است که انسان از زشتي هاي دروني وارسته شود و روح زيبايي در او به وجود آيد، آنگاه متناسب با طهارت و زيبايي دروني، به زيبايي آفرينش و آفريننده آن پي خواهد برد.
کد سوال : 1110
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي
پرسش : لطفا درباره فرهنگ سازي در جامعه در ابعاد مختلف ارزش هاي اسلامي کتاب و سايت معرفي کنيد؟
پاسخ : مسلما کار فرهنگي از ضرروي ترين، با اهميت ترين و زيربنايي ترين اقدامات مورد نياز جوامع کنوني است که خود گام مهمي براي بيداري و اصلاح بشريت و آماده سازي مقدمات ظهور امام زمان(عج) مي باشد. درست همان هدف مقدسي که انقلاب اسلامي ايران براساس آن شکل گرفته و به پيش مي رود.
اما با اين همه با توجه به اهميت و ظرافت کار از يک سو و گسترده بودن دامنه کاري که براي خود مشخص نموده ايد، دستيابي به نتايج مطلوب در اين زمينه نيازمند امور متعددي است که اولين گام آن استحکام مباني عقيدتي و ديني دست اندرکاران اين طرح است. داشتن معرفت و بينش صحيح و کاملا اسلامي و پرهيز از هرگونه افراط و تفريطي در برداشت و اجرا، ارتباط مستمر با اسلام شناسان متعهد و بالاخره استفاده از امکانات مادي و متناسب با شرايط زماني از اين رو توصيه ما اين است که در بدو شروع کار واقع بينانه چنين مسائلي را در نظر گرفته و دامنه کاري دقيقي متناسب با توانايي هاي مادي و معنوي خويش تعريف بنماييد تا ضمن دستيابي سريع تر به اهداف، از هرگونه اخلال و يا تعللي در ادامه راه، جلوگيري شود.
در ادامه به معرفي برخي منابع که مي تواند در راستاي اهداف شما مفيد باشد مي پردازيم:
T}الف - معرفي کتب:{T
- خورشيد مغرب، محمد رضا حکيمي، انتشارات دليل ما، 1382
- پرتوي از خورشيد، علي شيرازي، بوستان کتاب قم، 1382
- حکايت نامه سلاله زهرا(س)، حسن صدري مازندراني، انتشارات مشهور، 1381
- عصر امام خميني، مير احمد رضا حاجتي، بوستان کتاب قم، 1382
- آسيب شناسي انقلاب اسلامي، مجموعه مقالات، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري دانشگاه صنعتي شريف 1379
- راهکارهاي اصلاح اجتماعي در حکومت ديني، حسين ردايي الاملي، نسيم حيات، 1382
- شيو ه هاي درماني مفاسد اجتماعي، علي اکبر بابازاده، انتشارات دانش و ادب، 1381
- توسعه و تضاد، فرامز رفيع پور، شرکت سهامي انتشار، 1377
- آناتومي جامعه، فرامرز رفيع پور، شرکت سهامي انتشار 1378
- جامعه سازي قرآن، محمد رضا حکيمي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1378
- تهاجم يا تفاوت فرهنگي، حسن بلخاري، انتشارات حسن افرا، 1378
- تهاجم فرهنگي، سيد مرتضي حسيني اصفهاني، انتشارات فرهنگ قرآن 1379
- تهاجم فرهنگي، محمد تقي مصباح يزدي، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1376
- پاسخ استاد به جوانان پرسشگر، محمد تقي مصباح يزدي، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1380
- مباني نظري تمدن غرب، سيد مرتضي آويني، مجله دانشجو، تابستان 77
T}ب - سايت هاي مفيد فرهنگي:{T
- سايت باشگاه انديشه www.bashgah.net
- سايت کانون www.canoon.org
- سايت آويني www.aviny.com
- سايت احيا www.ehyaa.net
- سايت لوح www.louh.com
- سايت تبيان old.tebyan.net