• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 21004)
پنج شنبه 6/8/1389 - 10:39 -0 تشکر 246245
دشــــمــــن؛ طنز ِ جبهه ایی


اولین عملیاتی بود که شرکت می‌کردم.

بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم.

ساکت و بی‌صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می‌خزید، جلو می‌رفتیم.

جایی نشستیم.

یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس‌نفس می‌زند.

کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است.

تا دست طرف رفت بالا، معطل نکردم.

با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلوش و فرار را بر قرار ترجیح دادم.

لحظاتی بعد عملیات شروع شد.

روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:

«دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست کدام شیر پاک خورده‌ای به پهلوی فرمانده گردان کوبیده که همان اول بسم‌الله دنده‌هایش خرد و روانه عقب شده.»

از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیر پاک خورده من بوده‌ام!


سه شنبه 3/3/1390 - 15:24 - 0 تشکر 320740

* شیمیایی! شیمیایی زدند!

مشغول جمع و جور كردن آشپزخانه بودیم و تهیه و تدارك شام شب بچه ها، كه دو سه نفر هراسان در درو باز كردند و آمدند داخل كه: شیمیایی! شیمیایی زندند، چرا وایسادین؟ یاالله برین بیرون! پراكنده بشین رو ارتفاعات. ما هم از همه جا بی خبر هرچی دستمان بود انداختیم زمین و پا رو گذاشتیم به فرار. اما بیرون وضع عادی بود. به هركی می گفتیم شیمیایی زده اند با تعجب می گفت: شیمیایی؟ كی گفته؟ كِی؟ كجا؟ پس چرا ما نفهمیدیم؟

گذشت تا نماز مغرب. تقریبا می شد بفهمی كه قضیه پایه و اساس نداره اما از قدیم گفتند دزد نگرفته پادشاهه! نماز رو كه سلام دادیم دیدم عموحاجی رییس آشپزخانه گوش دوتا از برادران رو از چپ و راست گرفته و داره می كشه به سمت در خروجی، بقیه هم دارند می خندند. خوب كه دقت كردیم معلوم شد همون دونفری هستند كه عصری مارو گذاشته بودند سرِكار. ظارها بعد رفتن ما چترشان را باز كرده و تاآنجا كه جا داشتند از خجالت خودشان در آمدند. خودشان بعدها میگفتند: چیزهایی را روی هم روی هم خوردیم كه آن روز احدی نخورده. حالا حسابش رو بكن چكار كرده باشند!

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

سه شنبه 3/3/1390 - 15:32 - 0 تشکر 320744

*تسبیحت رو بده یه دور بزنیم

نشسته بودیم دور همكنار آتش و درددل میكردیم. هركی تسبیحی درآورده بود و دور می انداخت. تسبیحهای دانه درشت و سنگی وقتی روی هم میافتادند صدای چریق چریقش دل آدم رو آب می كرد.
من هم دست كردم داخل جیبم كه دیدم تسبیحم نیست. از روی عادت دستم رو بردم طرف تسبیح بغل دستیم تا تسبیح او را بگیرم كه دستش رو كشید. به سمت راستی گفتم: تو تسبیحت رو بده یه دور بزنیم، كه برگشت گفت: بنزین نداره اخوی؛ گفتم شاید شوخی می كنه. به دیگیر گفتم، او هم گفت:پنچره. عجب! به دیگری گفتم،‌گفت: موتور پیداه كردم. و بالاخره آخرین نفر؛ گفت: نه داداش یه وقت می بری چپ می كنی، حال و حوصله ی دعوا ندارم. تازه من حاجت دستم رو به دیّار البشری* نمیدم. همه خندیدند. چون عین عبارتی بود كه خودم یادشان داده بودم. هروقت می گفتند:تسبیح یا انگشتر یا مهر و جانمازت رو بده، این شعارم بود. فهمیدم خانه خرابها دارند تلافی میكنند
_____
* دیار البشری یعنی چی؟

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

سه شنبه 3/3/1390 - 21:58 - 0 تشکر 321009

سلام
خدا قوت دهکده؟!
مگر تو کنکور نداری ؟

چهارشنبه 4/3/1390 - 7:57 - 0 تشکر 321104

SOHA_1990 گفته است :
[quote=SOHA_1990;373781;321009]سلام
خدا قوت دهکده؟!
مگر تو کنکور نداری ؟

سلام

ای وااای....

فرار....

:)

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

جمعه 6/3/1390 - 7:48 - 0 تشکر 322010

**تو حوری هستی؟

فکر کردم که شهید شدم و الان توی بهشتم. اما هنوز حالم جا نیامده که بروم میوه بخورم و زیر درخت ها گشتی بزنم. پرستار یک دفعه وارد شد. من هم که فکر می کردم در بهشت هستم. گفتم: تو حوری هستی؟ پرستار که فکر کرده بود خیلی زیباست . گفت: بله من حوری هستم. من هم گفتم: اگر تو حوری هستی پس چرا این قدر زشتی؟ پرستار عصبانی شد و آمپول را محکم در دستم فرو کرد

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

جمعه 6/3/1390 - 7:50 - 0 تشکر 322011

** عباس

وقتی اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.

یکی از مأموران پرسید:

- پسر جان اسمت چیه؟

- عباس.

- اهل کجا هستی؟

- بندرعباس.

- اسم پدرت چیه؟

- به او می گویند حاج عباس!

گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:

- کجا اسیر شدی؟

- دشت عباس!

افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت:

- دروغ میگی!

و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت:

- نه به حضرت عباس!

____

این دو تا از وبلاگ طنز جبهه

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

جمعه 6/3/1390 - 7:58 - 0 تشکر 322013

ریشِتو رو پتو میذاری یا زیرش؟

شهید حاج محسن دین شعاری

بعدازظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64 یا 65 بود. کنار حاج محسن دین شعاری، مسئول تخریب لشگر27 محمد رسول الله"صلی الله علیه و آله و سلم" در اردوگاه تخریب یعنی آنسوی اردوگاه دوکوهه ایستاده بودیم و باهم گرم صحبت بودیم، یکی از بچه های تخریب که خیلی هم شوخ و مزه پران بود از راه رسید و پس از سلام و علیک گرم، رو به حاجی کرد و با خنده گفت: حاجی جون! یه سوال ازت دارم خدا وکیلی راستشو بهم می گی؟

حاج محسن ابروهاشو بالا کشید و در حالی که نگاه تندی به او انداخته بود گفت: پس من هر چی تا حالا می گفتم دروغ بوده؟!!

بسیجی خوش خنده که جا خورده بود سریع عذر خواهی کرد و گفت: نه! حاجی خدا نکنه، ببخشین بدجور گفتم. یعنی می خواستم بگم حقیقتشو بهم بگین ........

حاجی در حالی که می خندید دستی بر شانه او زد و گفت: سوالت را بپرس.

- می خواستم بپرسم شما شب ها وقتی می خوابین، با توجه به این ریش بلند و زیبایی که دارین، پتو رو روی ریشتون می کشید یا زیر ریشتون؟

حاجی دستی به ریش حنایی رنگ و بلند خود کشید. نگاه پرسشگری به جوان انداخت و گفت: چی شده که شما امروز به ریش بنده گیر دادی؟

- هیچی حاجی همینجوری !!!

-همین جوری؟ که چی بشه؟

- خوب واسه خودم این سوال پیش اومده بود خواستم بپرسم. حرف بدی زدم؟

حاجی با عصبانیت آمیخته به خنده گفت: پدر آمرزیده! یه سوالی کردی که این چند روزه پدر من در اومده. هر شب وقتی می خوام بخوابم فکر سوال جنابعالی ام.

- نه حرف بدی نزدی. ولی ....... چیزه ........

حاجی همینطوری به محاسن نرمش دست می کشید. نگاهی به آن می انداخت. معلوم بود این سوال تا به حال برای خود او پیش نیامده بود و داشت در ذهن خود مرور می کرد که دیشب یا شبهای گذشته، هنگام خواب، پتو را روی محاسنش کشیده یا زیر آن.

جوان بسیجی که معلوم بود به مقصد خود رسیده است، خنده ای کرد و گفت: نگفتی حاجی، میخوای فردا بیام جواب بگیرم؟

و همچنان می خندید.

حاجی تبسمی کرد و گفت: باشه بعداً جوابت رو میدم.

یکی دو روزی گذشت. دست برقضا وقتی داشتم با حاجی صحبت می کردم همان جوانک بسیجی از کنارمان رد شد. حاجی او را صدا زد. جلو که آمد پس از سلام و علیک با خنده ریز و زیرکی به حاجی گفت: چی شد؟ حاج آقا جواب ما رو ندادی ها ؟؟!!

حاجی با عصبانیت آمیخته به خنده گفت: پدر آمرزیده! یه سوالی کردی که این چند روزه پدر من در اومده. هر شب وقتی می خوام بخوابم فکر سوال جنابعالی ام. پتو رو می کشم روی ریشم، نفسم بند می آد.می کشم زیر ریشم، سردم میشه. خلاصه این هفته با این سوال الکی تو نتونستم بخوابم.

هر سه زدیم زیر خنده. دست آخر جوان بسیجی گفت: پس آخرش جوابی برای این سوال من پیدا نکردی؟

یادی از فرمانده واحد تخریب لشگر27محمدرسول الله "صلی الله علیه و اله وسلم"

سردار شهید جاج محسن دین شعاری

طنز جبهه

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

شنبه 7/3/1390 - 22:15 - 0 تشکر 322957

سلام

جیره ی امشب شما:


داستان کوتاه طنز

طلسم                                               اکبر صحرایی

 خمپاره پشت خاکریز که زمین خورد؛ صدای ناله اش به گوش رسید. دود و خاک که پس رفت؛ روی پهلوی راست افتاد. نشستم بالای سرش. هول دست روی پهلوی چپ او گذاشتم. خون آرام از لای  انگشت هایش نشت کرد. زخم از بیرون دهان باز کرده بود! توی دلم خالی شد! چفیه ازدور گردن باز کردم و گذاشت روی زخمش. فریاد زدم:

ـ امدادگر! امدادگر!

زیر آتش خمپاره، امدادگری خودش را رساند. عرق صورت خاک گرفته اش را پاک کرد و برانکارد را کنار او گذاشت. گفت:

«کمک کن پاهاش رو بگیر!»

دو پای بلند و شانه پهن او را گرفتیم تا داخل برانکارد بگذارند. چشمم به خط الم قورباغه ایی افتاد که با ماژیک آبی، روی برزنت برانکارد نوشته شده بود:

ـ حمل بیش از 40 کیلو بار، اکیدن ممنوع! 

بی اختیار خندیدیم و نگاهم را انداختم به او که بالای هفتاد کیلو داشت! نوشته ی روی برانکارد برای امدادگر تازگی نداشت. بالاخره زور زدیم و او را توی برانکار خواباندیم. من عقب برانکارد و امدادگر جلو حرکت کرد. چفیه روی پهلوی او خیلی زود رنگ خون گرفت. صورتش هم رنگ نداشت. به ذهنم رسید سر او را گرم کنم.    

ـ باز که ترکش خوردی؟

مژها و صورتم از زیر عینک هم، خاک گرفته بود. یکی دو بار پلک زدم و ادامه دادم:

ـ چه سری تو کارت، زخمی می شی، اما شهید نمی شی!   

انگار که از حرفم جان گرفته باشد، لبخند کم رنگی زد.

ـ دلیلش رو می خوای بدونی؟

 از سنگینی برانکارد عرق می ریختم و هن هن نفسم بلند بود. خم شدم روی سر او.

ـ ها بله! بگو؟

مردمک چشمش را چرخاند و بالای سرش را نگاه کرد. امدادگر هم انگار مرده شوری که مرده شستن برایش عادی شده باشد، توی حال خودش بود. صدا را پایین آورد و ادامه داد:

ـ قول می دی به کسی نگی؟

خم شدم روی برانکارد.. 

ـ اگه بگم، گناه؟

ـ طلسمش می شکنه.

ـ طلسم!

ـ ها...آه!

خون چک! چک! از زیر برانکارد می چکید روی خاک. از درد پلک ها را روی هم فشار داد. دانه های عرق توی صورتش جوشید. گفتم:

«چی شد؟»

ـ چیـ...زی نیـ...س...جوابم رو ندادی؟

ـ باشه، قول می دم، پیش خودم بمونه!

آب دهان را پایین داد و گفت:

«می دونی»

حرفش را بریدم:

ـ گفتن خودت، طلسم رو نمی شکنه؟

ـ تو فقط گوش کن...

از درد حرف خود را قطع کرد. چند بار نفس گرفت. بی قرار شده بود، ادامه داد:

ـ تو چنـ...د سال جنگ، همیشه از خـ...دا خواستم شهید بشم.

نفس گرفت.

ـ اما ننه م، دم به ساعت، دعا می کنه که سالم برگردم خونه.

زوز زد.

ـ این وسط، خدا مونده دعای منو مستجاب کنه، یا دعای ننه م رو! برای اینه که زخمی می شم!

عینکم را برداشت. بین خندیدن و گریه ماندم. خسته شد و اشاره کرد تا برانکارد را زمین بگذاریم. برانکارد را روی زمین که گذاشتیم، بالای سرش نشستم. چند بار دست کشیدم توی موهای خاکی جلو سر او و  بازی کردم. صدای همهمه و درگیری از پشت خاکریز بلند شد.

ـ آتیش کنید، دشمن داره می آد!

صدای سوت خمپاره آمد. کُپ شدم روی خاک. فر فر ترکش ها هوای بالای سرم را شکافت. سرو صدا که خوابید؛ روی دو زانو نشستم. تند به او خیره شدم. صورتش سفید و چشم هایش به تاق آسمان خشک بود.

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

يکشنبه 8/3/1390 - 17:46 - 0 تشکر 323503

سلام


این فاضلاب پنج درصد آب داره

سرگرم غواصی بودیم.

یكی از بچه‌ها وسط آب شوخی اش گرفته بود.

یك نگاه كرد به صورت هامان، موها جرم گرفته، صورت‌ها گِلى ...

بعد با یك قیافه جدی گفت:

«بچه ها! یه وقت این آب رو داده بودن آزمایشگاه، ببینند چند درصد ناخالصى داره. بعدِ یه مدت جواب اومد كه: این فاضلابى كه داده بودین، پنج درصد آب داره...»


تا اینو گفت بچه‌ها ریختند، سرش را كردند زیر آب.

وبلاگ پلاك شهادت

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

دوشنبه 13/4/1390 - 8:33 - 0 تشکر 324802

كولی

یک بار دو نفر از بچّه‏ها سر کولی گرفتن از سرباز عراقی شرط‏بندی کردند.

یکی از آنها مدّعی بود که می‏تواند از او سواری بگیرد و دیگری می‏گفت که سر یک بسته سیگار شرط می‏بندم که نمی‏توانی!

همون موقع سرباز وارد آشپزخانه شد و آن برادر از او پرسید: تو قوی‏تری یا من؟ سرباز عراقی بادی به غبغب انداخت و خندید و گفت: البته من! تو با این بدن ضعیف و لاغر مردنی و تغذیه‏ی کم اصلاً زوری نداری و من از تو خیلی قوی‏ترم.

برادر بسیجی گفت: اگر راست می‏گویی که زورت زیادتر است، دو دور مرا دور آشپزخانه بچرخان، بعد هم من تو را می‏چرخانم تا ببینیم زور چه کسی بیشتر است؟

سرباز عراقی با نگاهی مردّد کمی درباره‏ی این پیشنهاد فکر کرد و سپس پذیرفت که او را پشت خود سوار کند و دور آشپزخانه بگرداند.

نوبت به برادر بسیجی که رسید، او بظاهر قدری تلاش کرد و سپس گفت که متأسفانه نمی‏تواند آن هیکل گنده را بچرخاند.

خبر این موضوع بسرعت در تمام اردوگاه پیچید و تا مدتها اسباب خنده و شادمانی ما بود.

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.