چقدر
برای زبان انگلیسی وقت میذارید؟ از کی شروع کردید؟
توی سه- چهار
سال اخیر خیلی کم. شاید کمتر از هفته ای یک ساعت. تقریبا از پنجم دبستان به صورت
جسته و گریخته کلاس هایی رو رفتم. اما به صورت مداوم از اول دبیرستان و در کانون
زبان ایران شروع و با پایان پیش دانشگاهی دوره ی کامل کلاس های کانون رو تموم
کردم. بعد از اون هم دو-سه ترمی آلمانی خوندم. اما الآن نیمی از انگلیسی یادم رفته
و از آلمانی هم چند کلمه ای بیشتر یادم نیست.
بهترین
خاطره از دوران دانشجویی(یکیش خنده دار ، یکیش هم آموزنده، یکیش غمناک
ترجیحا! البته اون وسطی میتونه اونای دیگه رو هم شامل شه!)
- توی آزمایشگاه شیمی
وقتی خواستم ظرف آب مقطرم رو پر کنم دیدم
مخزن اصلی آب مقطر خالیه. به استاد که گفتم گفت از توی اون دبه پرش کن. در دبه رو
که باز کردم بویی به مشامم رسید. گفتم: استاد مطمئنید که آب مقطره؟ بوی عرق میده
ها! استاد چشماش از تعجب گرد شد یه چند لحظه خیره به من نگاه کرد و گفت: بوی چی
میده؟ گفتم: دقیقا مطمئن نیستم ولی فکر کنم عرق نسترن باشه. استاد یه نفس راحتی
کشید و گفت: آهان! عیبی نداره بریز.
- غمناک ترین خاطره ها
میتونه خبر فوت دانشجویانی باشه که از اولین سالی که من اونجا قبول شدم هر سال حد
اقل یک نفر از دانشجویان توی اون جاده بر اثر تصادفات ناشی از رعایت نکردن مقررات
راهنمایی و رانندگی جونش رو از دست داده.
چقدر
صندلی داغ منو خوندید؟ اون قسمت شعرها رو هم یه جورایی مثلا موزون جواب دادم!
چطوربه؟به نظر شما چقدر شمه ی شاعری تو وجودمه؟
راستش چند تا
صندلی اخیر رو همین طوری یه نگاه انداختم و جاهاییش که توجه ام رو جلب کرده خوندم.
راستش اگه همه ی اون جوابا از خودتون بوده باید بگم درون مایه اش رو دارید چون
بعضا به نظرم میومد که از شاعر خاصی نقل قول کردید.
نظرتون
در مورد شیخ صنعان ؟ اگر شما شیخ بودید، چه میکردید؟
شیخ صنعان
معشوقش رو اشتباه انتخاب کرده بود به قول حافظ:
به خط و خال
گدایان مده خزانه ی دل
به دست شاه
وشی ده که محترم دارد.
اما حداقل در
عشقش صادق بود و برای اون از همه چیزش گذشت.
گر مرید راه
عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان
خرقه رهن خانه ی خمار داشت
اگه من شیخ بودم
طرفم رو درست انتخاب میکردم.
چقدر
از عاشقی (زمینی و هوایی!) فرار میکنید؟ چرا؟
فرار نمی
کنم. میدونم که به اون حد نرسیدم. عاشقی معنای خیلی عمیق تری نسبت به اون چیزی که
جا افتاده داره. هفت شهر عشق رو که شنیدید؟ شعر خانه ی دوست کجاست رو بخونید
میبینید که سوار تازه به شهر اول عشق یعنی طلب رسیده. تازه طالب دوست شده. و سهراب
برای راهنمایی یه آدرس پیچ در پیچ به اون میده و آخرش میگه تازه اونجا که رسیدی
بپرس خانه ی دوست کجاست. ما خیلیامون هنوز برای اولین بار سراغ خانه ی دوست رو هم
نگرفتیم ادعای عاشقی می کنیم. من چنین ادعایی ندارم.
عروسک
دارید؟!
نه. البته یه
پازل سه بعدی به شکل قورباغه دارم اگه عروسک حساب میشه دارم.
به
نظرتون چه دخترا وچه پسرا، چرا عروسک دارن؟
برای بچه های
کوچک میتونه تمرینی برای ارتباطات با دیگران باشه. همین طور تمرینی برای پذیرفتن مسئولیت
و نگهداری از یه موجود دیگه. در سن های بالاتر میتونه یادآوری خاطرات کودکی باشه.
بهترین
هدیه ای که دوست دارید بگیرید؟(با جزئیات ترجیحا)
هر هدیه ای
به جای خودش قشنگه. بهترین هدیه اونیه که به تعالی من کمک بیشتری بکنه.
بهترین
هدیه ای که دوست دارید تقدیم کنید؟(و باز هم با جزئیات)
گفتار یا
رفتاری که به تعالی هدیه گیرنده کمک کنه.
شهید آیت
الله دستغیب توی کتاب داستان های شگفت نوشته که توی مجلس درس ملا هادی سبزواری شخصی
وارد میشه و میگه یه نفر توی قبرستان نیمی از بدنش توی زمینه و نیمی هم بیرون و
دائما به آسمان نگاه می کنه و هر چی هم بچه ها اذیتش میکنن توجه نمیکنه.
ملاهادی
سبزواری به سمت قبرستان به راه می افته و به اون شخص میرسه. میپرسه: تو کی هستی که
به نظر دیوانه نمیای ورفتارت هم عاقلانه نیست. شخص جواب میده که من شخص بیخبر و
نادانی هستم که تنها به دو چیز یقین کردم. یکی اینکه خالقی بزرگ برای من و این
جهان وجود داره که باید در شناخت و بندگی او کوتاهی نکنم و دوم اینکه من از این
جهان به جهان دیگه ای میرم و نمیدونم سرنوشت من در اون جهان چگونه خواهد بود. من
از این دو علم بیچاره شدم و به این روز افتادم. شما که عالم مسلمانان هستید و این
همه علم دارید چرا دردی ندارید.
این حرف
تاثیر عمیقی بر ملاهادی سبزواری گذاشت و باقی عمرش به فکر سفر آخرت بود.
چنین چیزی که
یه نفر رو مثل ملاهادی سبزواری رو دگرگون میکنه بهترین هدیه به ایشون بوده. بهترین
هدیه برای هر یک از ما هم چیزیه که ما رو به خدا نزدیک تر کنه و ممکنه برای هر
کدوم متفاوت باشه.
از
بین همه ی اونایی که میشناسید حتی با شناخت کم، چند درصدشون
تو قلب شما، واقع در میدون مهربونیش جا دارند؟
اگر مهربونی
به معنای عام رو در نظر بگیریم ان شاءالله اکثرشون.
اما به عمل کار برآید به سخندانی نیست.
با
دیدن botanist
یاد چی می افتید؟ سریعترین پالس ممکن که به سلول مغزی هدایت میشه.
یاد یه
گلخونه ی پر از گل و گیاه.