به نام خدا
سلام
دلم برای روزای دانشگاه تنگه... برای دورانی که رفت و هیچ وقت هم دیگه برنمی گرده...
دلم برای دوستام تنگه...
دوستایی که نمی دونم کی بتونم ببینمشون...
دوستایی که دیدن دوباره ی همه شون در کنار هم تقریباً مثل یه رؤیا می مونه...
چقدر سخته نزدیک ترین دوستای آدم همشهریش نباشن! دلم برای همه شون تنگ شده...
دلم روزای دانشگاهو می خواد.. اون با هم بودنا.. اون دور هم بودنا توی حیاط دانشگاه.. اون چای هایی که دور هم می خوردیم، که من، چای خورترین فرد جمع، معمولاً به شدت ازش استقبال می کردم.. دلم تنگه برای اون باری که هی به آقاهه می گفتم آقا چهار تا نسکافه بده و صدامو نمی شنید و بعد اون سوتی رو دادم! چقدر دوستم بهم خندید! خدا کنه آقاهه نشنیده باشه!
برای اون درسا.. اون امتحان های سخت.. اون...
یعنی می شه دوباره دوستامو کنار هم ببینم؟
اگرم بشه، دیگه مثل اون روزا نمی شه...
چقدر بده که به قول اون تبلیغه، زندگی دکمه ی بازگشت ندارد!!
دلم تنگ ه برای همه ی خاطرات خوبم..
دلم تنگه برای جشن فارغ التحصیلی مون... برای اون آخرین لحظه های با هم بودن... برای لحظات آخر که صدای خواجه امیری توی سالن پیچیده بود: سلام ای غروب غریبانه ی دل... سلام ای طلوع سحرگاه رفتن... سلام ای غم لحظه های جدایی...
...