• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن شمال > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
شمال (بازدید: 1659)
چهارشنبه 10/7/1392 - 14:1 -0 تشکر 658217
با تنی چند از شهدای بندر انزلی

شهید محمود گلکار

بسمه تعالی

پای صحبتهای برادر بزرگ شهیدوالا مقام محمود گلکار جناب آقای تقی گلکار نشستیم این بزرگوار اینگونه دفتر زندگینامه شهید را برایمان ورق زدند.

 6 برادر و 2 خواهر بودیم كه شهید متولد سال 1347و فرزند هفتم ازخانواده 10 نفری می باشند.

  حدود5یا6 ساله بود یه روزی این بچه می خواست فوتبال بازی كنه .اون موقع فوتبال مثل الان نبود باید چند تا توپ پلاستیكی روی هم می گذاشتیم تا بشه فوتبال بازی كرد و سفت بشه. خواستند توپ را بادكنند باد نمی شد.گفتیم یك میخ رابگذاریم لای دهانه ی توپ تا باز بشه و بتونیم بادش كنیم.میخ گیرمیكنه بچه می ره كه با دندونش میخ رو در بیاره میخ با فشار بادِتوپ میره داخل بدنش و او متوجه نمیشه تا زمانیكه می ره نیروی دریایی كه پدرم اونجا بود.عكس می گیرن و تازه اون موقع متوجه می شه كه میخی داخل بدن ایشان هست.یعنی این میخ هیچگونه اثری بر بدنش نگذاشته بود.

 ایشون با یه داداش دیگرم تقریباً هم سن بودند بهشون می گفتن 2 تفنگدار – روی پیشونی شهید هم نشونی هست.داشتن با هم بازی سرخپوستی می كردن با نی؛ كه داداشم به طرف شهید نی پرت میكنه می خوره به پیشانی بچه و علامت تو صورتش مونده بودو قیافه خدایی گرفت.

ما در سامانسر غازیان بودیم و این 2 تا می خواستند به مدرسه پروین سابق(پشت حرم آقا نجفی) بروند.خوشحال بود.ما فكر می كردیم كه میرن اما بعد متوجه شدیم كه میرن نزدیكی های مدرسه و اونجا با هم بازی می كنن با مكافات باید می آوردیمش .

از همون اول بازیگوش بود و زرنگ و عاطفه بخصوصی به خانواده داشت .معلم از بازیگوشی اش ناراحت بود اما از درسش راضی بود.

پدرم در سن 46 سالگی فوت كرد و خود بچه كه كلاس دوم بود بدو بدو می آید در دكه(در محله ولی آباد انزلی) رو می زنه و می گه:كه بیا آقاجون مرده.گفتم : یعنی چی؟ من دیشب باهاش خداحافظی كردم.گفت نه بیا (یه شلوارك كوتاه هم پوشیده بود)دیدم گریه كرده ،اشكاش رو پاك كردم و بدو بدو رفتم خونه دیدم بله فوت كردند از همون زمان همیشه كمك من بود.بسیار مسئولیت پذیر بود. نوبت می گذاشتیم كی نون بخره و... پدر خانواده هم كه فوت كرده بود.

 حسابش رو داشته باشید تا یه فرصتی پیدا می كرد از خونه (ولی آباد) می اومد تا دریا و ساحل.10 ساله بود. عاشق آب بود.

 دوران راهنمایی مدرسه میرزا كوچك بودند و با سیكل به ناو رفت.

در سن نوجوانی با اینكه دانش آموز زرنگی بود گفت داداش می خوام برم نیروی دریایی. تو تا كی كار كنی و من بخورم غیرتم قبول نمی كنه. می خوام كمك خرجت بشم (14-13 سال از من كوچكتر بود).رفتند پادگان حسن رود(شهرستان انزلی) و آموزشی را با درجه خوب قبول شدند و تموم كردند و گفتند كه پست ما جنوب افتاده.

 من اکنون در اتحادیه تاكسی تلفنی هستم یه كسی آمده بود و گفت: من شما رو زیاد نمی شناسم اما داداشتون رو می شناسم گفتم:چطور؟ گفت : با من تو ناو سهند بود یادمه یه روز رفتم تو آشپزخانه كه غذا بگیرم به من نرسید. ازش پرسیدم كجا می ری؟ گفت: غذا گرفتم می خوام برم بخورم به زور می خواست من رو وادار كنه باهاش برم كه با هم غذا بخوریم. گفتم : نه . قبول نكرد. گفت : با هم می خوریم. با خرج من برو بیرون ساندویچ بخور. خیلی باگذشت بود.

 8 ماه در دریا بودند و اصلا مرخصی نیومدند.

 البته آن زمان ایشان مرخصی بودند اما رفیقی داشتند به اسم كریم نازرفتار كه متأهل بودند گفتن برای من مشكلی پیش آمده شهید هم بخاطر اینكه ایشان را دوست داشت جایش را با ایشان كه هنوز هم پرسنل نیروی دریایی هستند تعویض می كنه و به جای ایشون به مأموریت می ره .اون زمان شناور سهند درحال تعمیر بود و به هرحال مرخصی رفیقش تمام می شه و شهید می خواد بیاد خونه ، در ساحل بود كه دژبان می گه برگرد بهت آماده باش خورده وباید به دریا برگردی كه می ره و شهید می شه .

 

alt

 

اون روزی كه خبر داد كه ایشون شهید شده اولین روز ماه مبارك رمضان و نزدیك ظهر بود از رادیو هم اعلام كردند(10:35) كه در بندرعباس ناو سهندو سبلان در درگیری با  آمریكا منهدم شده اول گفتند: كه ناو سبلان غرق شد،حرفی از ناو سهند نبود یادمه در سمساری كار می كردم تو فكر برادرم تو ناو سهند بودم كه صدای شیون شنیدم رفتم به سمت صدا  دیدم كه مادرم هست.(بچه ها گفتن : كه یك خانوم افتان و خیزان و با سر برهنه داره میاد) من رفتم دیدم بله مادرم هست كه شیون می كنه. اومده بود پی من كه بهم بگه برادرت شهید شده و تو برو دنبالش كه چی شده ( از ولی آباد محل زندگیمون به سمت شاه كوچه محل كارم)بهش گفتم: من خودم شنیدم كه سبلان بود، نه سهند!! گفت: نه. كه بعد از 1 ساعت دوباره رادیو گفت كه ناو سهند غرق شده وناو سبلان آسیب دیده.

 در جای خودش هم قاطع بود و هم با گذشت.

 عاشق پینگ پنگ و شنا بود. از همون زمان عاشق شنا بود به همون دریا هم پیوست وماهم نشانی متأسفانه از دریا نگرفتیم.جزء شهیدان مفقود الأثر هست.

 بعدها كه لباس شهید رو آوردند و ما آن را به عنوان مفقودالأثر(داخل تابوت) حمل می كردیم حتی اون یكی دوسال اول خودم باور نداشتم و انتظار آمدنش رو می كشیدم. مادر شهید كاظم پور كه ما او را به عنوان خاله می شناسیم و با ایشان رفت وآمد داریم سر مزار مادرم بود می گفت: من هنوز فكر می كنم كه مادر شهید اینجا نشسته و انتظار می كشه !

 والسلام علی عبادک الصالحین


چهارشنبه 10/7/1392 - 14:8 - 0 تشکر 658218

شهید علی اکبر حسین زاده

alt



فرزند دوم بود. زمان تولدش خیلی ناراحت بودم . حالم زیاد خوب نبود . پدرش نذر کرده بود که اگه این بچه سالم به دنیا بیاد نذر و فدایی امام حسین (ع) بکنه ، به عنوان علی اکبر(ع) شهید بشه


«مادر شهید»

چهارشنبه 10/7/1392 - 14:16 - 0 تشکر 658224

مدرسه که می رفت اکثر معلم هاش ضد انقلابی بودن . حرفهایی که میزدن باعث بیرون رفتنش از مدرسه شد . چندتا مدرسه هم عوض کرد اما به هر دلیلی مثل شکم درد و سر درد از مدرسه بیرون می رفت . مدیرخبر داد که بچه تون مدرسه نمی ره . وقتی ازش می پرسیدیم چرا نرفتی ؟ می گفت : حالم خوب نبود ، دکتر رفتم در صورتیکه تشییع جنازه شهیدان می رفت و نوحه خونی می کرد .با اینکه 14 ساله بود تا رشت هم می رفت اما ما خبر نداشتیم . اوایل انقلاب تشییع زیاد بود . سر آخر هم درسشو تموم نکرد و به منطقه رفت .


                                                                                                                                          «مادر شهید»

چهارشنبه 10/7/1392 - 14:17 - 0 تشکر 658225

به روز بهش گفتم که پشت سرت میگن مدرسه نمی ری و کارهای دیگه ای می کنی؟ گفت : الکی میگن . اونها با انقلاب بد هستن . معلم ها ضد انقلابی اند می خوان منو پیش شما خراب کنن. رفتیم مدرسه و در موردش پرسیدیم در عین ناباوری ما گفتن میاد! ما زیر آسمون شکسته هستیم ،از ما نپرس !(آخه قبلا گفته بودن نمیاد ) اما پسرت طرفدار امام و شهدا و . . . هست . فهمیدیم معلم ها دروغ میگن و دیگه براشون مهم نیست!ما هم دیگه دنباله اش رو نگرفتیم تا اینکه رفت منطقه حاج عمران و از اونجا گفت : پرونده مو از مدرسه جمع کنید که می خوام تو منطقه ادامه  تحصیل بدم . ما هم براش فرستادیم . نمی دونم تا کلاس 9 را خوند اما مدرکشو به ما ندادن .

                                                   «پدر شهید»

چهارشنبه 10/7/1392 - 14:20 - 0 تشکر 658228

از مبارزات انقلابیش به صورت علنی خبر نداشتیم . حتی من یه شب بدجوری زدمش تا اینکارارو نکنه . اما دیر شده بود . تا اینکه چند نفر بهمون گفتن ما می کشیمش یا با موتور زیرش می گیریم . ما هم شنیده بودیم و همیشه در ترس بودیم که کجا میره و با کی هست . حتی من یه شب بدجوری زدمش تا اینکارارو نکنه . اما دیر شده بود .   می گفتن که با ما به انجمن و. . .  میاد .


                                                                                                                                          «پدر شهید»

چهارشنبه 10/7/1392 - 14:20 - 0 تشکر 658230

نمی گذاشتم به منطقه بره . اون زمان من مازندران تو یه کارخانه ی تولید مربا کار می کردم.از طرف مادرش بهم خبر دادن که این منو اسیر کرده . اون موقع حدود 17 ساله بود . گفت : میخواد به منطقه بره . من اومدم باهاش صحبت کردم 0با خواهش و التماس می گفت : فقط یک بار برم ... به خاطر اصرار زیادش موافقت کردم. رفت کردستان ،اون جا آرپیچی زن بود .وقتی برگشت گفتم برو حموم . وقتی  پشتتو می شستم دیدم بدنش داغونه . گفت : سیم خاردار خورده اما بعدها متوجه شدیم ترکش خورده بوده.


                                                     «پدر و مادر شهید»

چهارشنبه 10/7/1392 - 14:20 - 0 تشکر 658231

شب که می خوابیدم بعد از مدتی متوجه می شدم داره نماز می خونه . می گفتم : پسر ،آخه الان موقع نمازه ؟ می بره گفت : خوابم نمی. اما من  می دونستم که داره نماز شب می خونه . همیشه با دوستاش دعای توسل می خوند و مسجد 14 معصوم می رفت . وقتی خونه  می اومد ، شام می خورد و وضو می گرفت و نماز می خوند . می گفتیم : الان چه وقت نمازه ؟ سر وقت بخون . جواب می داد : من نمازمو خوندم . خودت هم نصفه ی شب وضو بگیر و نماز بخون ، ببین چه می بینی و چه حالی داره . هر شب این کارش بود .


                                                                                                                                             «پدر شهید»

چهارشنبه 10/7/1392 - 14:21 - 0 تشکر 658232

ماه رمضان ها که می رفت مسجد ،وقت سحر از خوب مسجد اذان می گفت تا برسه به خونه . همسایه ها خوششون می اومد .   می گفتن : اذانو بلندتر بزن تا ما بلند شیم و سحر بخوریم . زن عموش و همسایه ها و . . . رو حتما باید بلند می کرد . بعد می رفت سحری ای رو که از پایگاه براش می آوردن رو می خورد .


                                                                  «مادر شهید»

چهارشنبه 10/7/1392 - 14:21 - 0 تشکر 658233

بهش پول می دادیم که بره لباس بخره . داداش بزرگش رو بر می داشت و برای هر دوتاشون می گرفت که هم خودش بپوشه و هم برادرش . کلاً لباس نو دوست نداشت بپوشه. نمی خواست مثل فلانی بگرده . لباس کارکرده دوست داشت بپوشه . اگر نو هم بود به داداشش می داد بپوشه بعد خودش می پوشید .


                                                     «مادر شهید»

چهارشنبه 10/7/1392 - 14:21 - 0 تشکر 658234

ه روز ازش پرسیدم تو چکاری ای که فلانی اومده ازت تلویزیون می خواد ؟ گفت : فلانی رو می گی؟ من خودم رفتم و دیدم، اگه راست میگه اون تلویزیونی که تو خونه داره رو به من بده ببرم تعمیرش کنم که یه نو بهش بدم . اون داره دروغ میگه . می خواد دو تایی بگیره . حق مردمو می خواد بگیره . گفتم تو چکاره هستی ؟ گفت من تو ستاد بسیج هستم . سیمان ، تخته و فرش و . . .  که بهمون می رسه می رم نگاه می کنم ،اگه خانواده ای واقعا احتیاج دارن بهشون میدم .

                                                                          «پدر شهید»

چهارشنبه 10/7/1392 - 14:22 - 0 تشکر 658235

یه بار که منطقه رفته بود،بیست روز داشتیم ماه رمضون تموم بشه ، اومد مرخصی. سحری را تو راه خورده بود . بهش می گفتم : الهی اکبر جان برات بمیرم ،هیچی نخوردی این مدت! گفت : فکر من نباش اونجا همه چی برامون می رسه . گوجه سبز ، رشته خشکار و  . . .  آقای احسان بخش ماشینو بار می زنه برامون می فرسته . نگران من نباشید . همون روز براش آش درست کردم و تو سفره ام چند تا غذا بود  ، وقتی نشست سر سفره خیلی ناراحت شد . گفت : همون نون و چایی بس بود . گفتم : بقیه خوردن ،دلم پیش تو بود . گفت : دستت درد نکنه یه کم می خورم اما دیگه اینکارو نکن . گناهِ . خونه ای هست که همین نون خالی رو نداره.


                                                «مادر شهید»

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.