شهید محمود گلکار
بسمه تعالی
پای صحبتهای برادر بزرگ شهیدوالا مقام محمود گلکار جناب آقای تقی گلکار نشستیم این بزرگوار اینگونه دفتر زندگینامه شهید را برایمان ورق زدند.
6 برادر و 2 خواهر بودیم كه شهید متولد سال 1347و فرزند هفتم ازخانواده 10 نفری می باشند.
حدود5یا6 ساله بود یه روزی این بچه می خواست فوتبال بازی كنه .اون موقع فوتبال مثل الان نبود باید چند تا توپ پلاستیكی روی هم می گذاشتیم تا بشه فوتبال بازی كرد و سفت بشه. خواستند توپ را بادكنند باد نمی شد.گفتیم یك میخ رابگذاریم لای دهانه ی توپ تا باز بشه و بتونیم بادش كنیم.میخ گیرمیكنه بچه می ره كه با دندونش میخ رو در بیاره میخ با فشار بادِتوپ میره داخل بدنش و او متوجه نمیشه تا زمانیكه می ره نیروی دریایی كه پدرم اونجا بود.عكس می گیرن و تازه اون موقع متوجه می شه كه میخی داخل بدن ایشان هست.یعنی این میخ هیچگونه اثری بر بدنش نگذاشته بود.
ایشون با یه داداش دیگرم تقریباً هم سن بودند بهشون می گفتن 2 تفنگدار – روی پیشونی شهید هم نشونی هست.داشتن با هم بازی سرخپوستی می كردن با نی؛ كه داداشم به طرف شهید نی پرت میكنه می خوره به پیشانی بچه و علامت تو صورتش مونده بودو قیافه خدایی گرفت.
ما در سامانسر غازیان بودیم و این 2 تا می خواستند به مدرسه پروین سابق(پشت حرم آقا نجفی) بروند.خوشحال بود.ما فكر می كردیم كه میرن اما بعد متوجه شدیم كه میرن نزدیكی های مدرسه و اونجا با هم بازی می كنن با مكافات باید می آوردیمش .
از همون اول بازیگوش بود و زرنگ و عاطفه بخصوصی به خانواده داشت .معلم از بازیگوشی اش ناراحت بود اما از درسش راضی بود.
پدرم در سن 46 سالگی فوت كرد و خود بچه كه كلاس دوم بود بدو بدو می آید در دكه(در محله ولی آباد انزلی) رو می زنه و می گه:كه بیا آقاجون مرده.گفتم : یعنی چی؟ من دیشب باهاش خداحافظی كردم.گفت نه بیا (یه شلوارك كوتاه هم پوشیده بود)دیدم گریه كرده ،اشكاش رو پاك كردم و بدو بدو رفتم خونه دیدم بله فوت كردند از همون زمان همیشه كمك من بود.بسیار مسئولیت پذیر بود. نوبت می گذاشتیم كی نون بخره و... پدر خانواده هم كه فوت كرده بود.
حسابش رو داشته باشید تا یه فرصتی پیدا می كرد از خونه (ولی آباد) می اومد تا دریا و ساحل.10 ساله بود. عاشق آب بود.
دوران راهنمایی مدرسه میرزا كوچك بودند و با سیكل به ناو رفت.
در سن نوجوانی با اینكه دانش آموز زرنگی بود گفت داداش می خوام برم نیروی دریایی. تو تا كی كار كنی و من بخورم غیرتم قبول نمی كنه. می خوام كمك خرجت بشم (14-13 سال از من كوچكتر بود).رفتند پادگان حسن رود(شهرستان انزلی) و آموزشی را با درجه خوب قبول شدند و تموم كردند و گفتند كه پست ما جنوب افتاده.
من اکنون در اتحادیه تاكسی تلفنی هستم یه كسی آمده بود و گفت: من شما رو زیاد نمی شناسم اما داداشتون رو می شناسم گفتم:چطور؟ گفت : با من تو ناو سهند بود یادمه یه روز رفتم تو آشپزخانه كه غذا بگیرم به من نرسید. ازش پرسیدم كجا می ری؟ گفت: غذا گرفتم می خوام برم بخورم به زور می خواست من رو وادار كنه باهاش برم كه با هم غذا بخوریم. گفتم : نه . قبول نكرد. گفت : با هم می خوریم. با خرج من برو بیرون ساندویچ بخور. خیلی باگذشت بود.
8 ماه در دریا بودند و اصلا مرخصی نیومدند.
البته آن زمان ایشان مرخصی بودند اما رفیقی داشتند به اسم كریم نازرفتار كه متأهل بودند گفتن برای من مشكلی پیش آمده شهید هم بخاطر اینكه ایشان را دوست داشت جایش را با ایشان كه هنوز هم پرسنل نیروی دریایی هستند تعویض می كنه و به جای ایشون به مأموریت می ره .اون زمان شناور سهند درحال تعمیر بود و به هرحال مرخصی رفیقش تمام می شه و شهید می خواد بیاد خونه ، در ساحل بود كه دژبان می گه برگرد بهت آماده باش خورده وباید به دریا برگردی كه می ره و شهید می شه .
اون روزی كه خبر داد كه ایشون شهید شده اولین روز ماه مبارك رمضان و نزدیك ظهر بود از رادیو هم اعلام كردند(10:35) كه در بندرعباس ناو سهندو سبلان در درگیری با آمریكا منهدم شده اول گفتند: كه ناو سبلان غرق شد،حرفی از ناو سهند نبود یادمه در سمساری كار می كردم تو فكر برادرم تو ناو سهند بودم كه صدای شیون شنیدم رفتم به سمت صدا دیدم كه مادرم هست.(بچه ها گفتن : كه یك خانوم افتان و خیزان و با سر برهنه داره میاد) من رفتم دیدم بله مادرم هست كه شیون می كنه. اومده بود پی من كه بهم بگه برادرت شهید شده و تو برو دنبالش كه چی شده ( از ولی آباد محل زندگیمون به سمت شاه كوچه محل كارم)بهش گفتم: من خودم شنیدم كه سبلان بود، نه سهند!! گفت: نه. كه بعد از 1 ساعت دوباره رادیو گفت كه ناو سهند غرق شده وناو سبلان آسیب دیده.
در جای خودش هم قاطع بود و هم با گذشت.
عاشق پینگ پنگ و شنا بود. از همون زمان عاشق شنا بود به همون دریا هم پیوست وماهم نشانی متأسفانه از دریا نگرفتیم.جزء شهیدان مفقود الأثر هست.
بعدها كه لباس شهید رو آوردند و ما آن را به عنوان مفقودالأثر(داخل تابوت) حمل می كردیم حتی اون یكی دوسال اول خودم باور نداشتم و انتظار آمدنش رو می كشیدم. مادر شهید كاظم پور كه ما او را به عنوان خاله می شناسیم و با ایشان رفت وآمد داریم سر مزار مادرم بود می گفت: من هنوز فكر می كنم كه مادر شهید اینجا نشسته و انتظار می كشه !
والسلام علی عبادک الصالحین