• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن شمال > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
شمال (بازدید: 3909)
چهارشنبه 10/7/1392 - 11:8 -0 تشکر 658091
شمیم خوش شهدای رشت

شهید ابوالحسن جهانگیری

سال  42 بود که آقا رضا و فاطمه خانم ازدواج کردند.همکلاس و همسایه بودند و همین آشنایی زمینه ازدواجشان شد.اوایل زندگی سخت می گذشت.آقا رضا بیکار بود در خانه پدری فاطمه خانم در کهف آباد(سام) زندگی می کردند.

دو سال بعد، حسن که به دنیا آمد قرار شد به یاد پدر فاطمه خانم اسمش را ابوالحسن بگذارند و چون فقط یک سال بابرادر بزرگش فاصله داشت برای هر دو یکجا شناسنامه گرفتند و با هم فرستادنشان مدرسه.مدرسه را دوست داشت اما درسش چندان تعریفی نداشت.ابتدایی را در دبستان عطاآفرین خواند و انقلاب که پیروز شد به مدرسه رزمند گان اسلام رفت.

نوجوان بود که چرخ زندگی طور دیگری چرخید.آن روزها کوچه خیابانهای رشت هم با همیشه تفاوت داشت.هر لحظه می شد انتظار جوانهایی راکشید که می ایستادند و مشق سینه سپر کردن را توی خیابان از سر خط شروع میکردند.و صاف توی چشمت نگاه می کردند که "این وضع باید عوض شود".

حسن هم انصافا درسش را خوب از بر کرده بود.زمستان 57که نزدیک می شد بوی بهار حسن را هم هوایی کرد.کم کم درس و مدرسه را کنار گذاشت و تمام وقتش را صرف راهپیمایی و اینطور کارها کرد.

امام که آمد،انقلاب که شد،شهر پر شد از ظرفهای شیرینی و شکلات. شهر رخت نو پوشیده بود.هنوز طعم این شیرینیهازیر دندانمان بود که بوی خون خرمشهر تا شهرمان رسید. کم کم پر شدیم از حجله،چشممان پر شد از پرچم سیاه.

گوشمان پر شد از نوحه های کربلا.کربلایی شده بود...آن روزها حسن با رفتن به مراسم تشییع شهد ا روزها رامی گذراند.تمام فکر و ذکرش این بود که وارد سپاه شود اما نشد.همین شد که راه دیگری پیدا کرد...آمد خانه و گفت می رود سربازی.همین.تمام قصه همین بود...حسن دنبال لباسی می گشت که برقامت بی تابش کند...

هفت ماه.فقط هفت ماه...خیلی طول نکشید تا سنگرهای عجب شیر و شرهانی مات دلداگیش شوند و سر آخر هم تپه شهدای حاج عمران...از حاج عمران که حرف می زد حال عجیبی می شد. از همان زیارت آخری که با خانواده به قم رفتند دلش هوایی شده بود. می گفت می خواهم بروم حاج عمران.هرکس تپۀ شهدا برود دیگر بر نمی گرد و همانطور هم شد...

140روز مانده بود به مهر سال 64که مهرش به دل تپۀ شهدا افتاد . حالا حسن بود و یک مین و یک بغل عاشقانۀ سرخ....


چهارشنبه 10/7/1392 - 11:8 - 0 تشکر 658092

خاطرات



* اون روزها که حسن و برادرش مدرسه ای بودند من سرکار می رفتم برای همین معمولا وقتی بر می گشتند خونه غذای گرم آماده نبود.هیچ وقت از این مساله شکایت نمی کرد .وقتی من می رسیدم خونه به من می گفت مامان تو خسته ای. غصه نخور.ما الان خودمون می ریم غذا رو حاضر می کنیم. از  اون جالبتر این بود که به هم گفته بودند.مامان و بابا چون می رن سرکار خسته می شن ما باید کمکشون کنیم و کارها رو انجام بدیم. و همینجور هم بود ما که می اومدیم خونه رو تمیز کرده بودند و خیلی از کارها انجام شده بود.


* محرم که می شد حسن و دوستاش دسته راه می انداختند .اون سال هم مثل همیشه بعد از عزاداری برای ناهار با دسته به مسجد برگشتیم اما هر چقدر سراغ حسن رو گرفتم نتونستم پیداش کنم. کسی سر سفره ناهار ندیده بودش.سرآخر فهمیدم کلید نداشته،رفته خونه همسایه.وقتی رفتم خونه مونس خانم دیدم حسن پاهای خاکیش رو شسته و داره نماز می خونه .با تمام خستگیش خواسته بود اول نماز  بخونه...


* بعد از فرار بنی صدر بود و حسن مدرسه عطاآفرین می رفت.اونجا هم پر بود از طرفداران بنی صدر که هیچ جوری نمی تونستند امثال حسن رو تحمل کنند.حسن خیلی رک و بی پروا عقاید خودش رو بیان می کرد و از امام طرفداری می کرد . یک روز که نماز جماعت توی حیاط می خوندند به حسن حمله شد و شاهرگش رو زدند.نماز که تموم شد بچه ها دیدند حسن نقش زمین شده.زخمش چنان کاری بود که مجبور شدیم ببریمش تهران.


* همیشه به فکر ما بود و تمام تلاشش رو می کرد تا به ما فشاری نیاره. یادمه می رفت مدرسه رزمندگان اسلام همیشه پولی رو بهش می  دادیم به ما بر می گردوند.می گفت پیاده می رم.به این پول احتیاجی ندارم.شما تازه خونه خریدید به پول احتیاج دارید.


* خیلی اهل تذکر دادن نبود اما همیشه سفارش می کرد امام رو فراموش نکنید،امام رو تنها نگدارید ،همه گوش به فرمان امام باشید.همیشه توی نامه هایی که از جبهه می فرستاد برای امام دعا می کرد.


* یک روز بهش کوپن مرغ دادم که برام از پیرسرا مرغ بگیره وقتی برگشت دیدم دست خالی اومده. پرس و جو که کردم فهمیدم تو بازار به خانم نیازمندی برخورد کرده که به خاطر غذای بچه هاش به دیگران رو می زده. همین شد که مرغ رو داده به اون زن و دست خالی برگشته خونه....

چهارشنبه 10/7/1392 - 11:9 - 0 تشکر 658093

شهید هادی اکبری


بسم رب الشهدا و الصدیقین



نام شهید جاویدالاثر: هادی


نام خانوادگی: اکبری


متولد: 1339


محل تولد: روستای اطراف شفت


تاریخ شهادت: 1360/7/25


محل شهادت: سر پل ذهاب


سال 39 که به دنیا آمدی ما هنوز توی روستا، نزدیکی های شفت زندگی می کردیم. خواهرت از تو بزرگتر بود اما هرچه نباشد تو پسر اولم بودی و من همیشه یک جور دیگر رویت حساب باز می کردم. یک سالت شده بود که آمدیم رشت. یادش بخیر بعضی وقتها عصر که می شد دستتان را می گرفتیم و می رفتیم زیارت« دانای علی». خانه مان نزدیک بود. کمی می نشستیم، دلم که وا می شد باز گوشه چادرم را می گرفتی و بر می گشتیم خانه.


یادت هست هفت سالت که شد خودم اولین بار بردمت مدرسه. یادت هست هادی جان؟ برای عکس مدرسه ات رفتم پیش همسایه و کت پسرش را گرفتم. وقتی پوشیدی مثل ماه شده بودی. آن روزها دستم نمی رسید ولی خوب مثل همه مادرها من بودم و هزار آرزو برای شما... روز اول تا دم در مدرسه رودکی همراهت آمدم. رفتی توی حیاط و سر به زیر یک گوشه ایستادی تا زنگ را زدند. از همان بچگیت هم بچه آرام و ساکتی بودی. وقتی با صف می رفتی سر کلاس سر تا پایت را نگاه که می کردم قند توی دلم آب می شد.... دبستان را تمام کرده بودی که گفتی دیگر نمی خواهی درس بخوانی می خواستی بروی شاگردی اوستا اسماعیل خیاط. حرفی نزدم. پدرت هم حرفی نداشت. خیلی نگذشت که همه چیز را یاد گرفتی. اوستا اسماعیل همیشه از تو راضی بود. آنقدر سر به زیر و محجوب بودی که همه دوستت داشتند. خدا خیرت بدهد جوان دردسر سازی نبودی. سرت یا توی مغازه گرم بود یا با بقیه بچه ها می رفتید مسجد حاج صمدخان. همان دستمزدت را هم می آوردی به ما می دادی. انقلاب هم که شد راهپیمایی که می رفتی یادش بخیر تا برگردی و خیالم راحت شود که یک مو ازسرت کم نشده روی پایم بند نبودم.


سال 58 بود؟ نه. یادم آمد 59 بود. تیر ماه . هنوز جنگ شروع نشده بود که رفتی عجب شیر برای سربازی آن وقتها هنوز صدام لعنتی پایش را از گلیمش درازتر نکرده بود. سه ماهی که نبودی وای هادی چقدر دلم گرفته بود. عادت نداشتم اینقدر از تو دور باشم. دلم برای دیدنت یک ذره شده بود.... آن چند روزی که بعد از دوره آموزشی آمدی مرخصی یادت هست مادر جان؟ چقدر قربان صدقه ات می رفتم و نازت را می کشیدم. از صبح تا غروب چشمم به دهانت بود تا بگویی چه چیزی لازم داری. داد همه را در آورده بودم... و بعد ... روز آخر...


روز آخرکه می رفتی کوله پشتیت پر بود از آرزوهای ریز و درشتت. سنگینیش وقتی سر کوچه از دیدم خارج شدی یادم هست. وقتی می رفتی دل آسمان هم گرفته بود دل من که نپرس.


رفتی سر پل ذهاب ... دیگر نمی دانم چند روز، چند هفته، چند وقت گذشت که لعنتی آتش به خانه ام زد. دست دراز کرد و میوه عمرم را چید و من... دیگر خبری از تو نشد و از نامه هایت...نمی دانی چه حالی داشتیم. پدرت به هر زحمتی که بود آمد تا شاید نشانی از تو پیدا کند. چند بار آمد و رفت... ولی کسی از تو خبر نداشت. بعضی گفتند وقت عقب نشینی زخمی شد وهمانجا ماند. بعضی گفتند بی خبرند. بعضی گفتند هادی هم رفت... چند سال پدرت چیزی به من نگفت . من بودم و چشم انتظاری ... چشمم به در سفید شد مادر. توقعی نداشتم. به یک نامه هم راضی بودم. ولی کم کم تسلیم شدم. مطمئن هستم که دست تو روی شانه ام بود و گرنه نمی توانستم قد راست کنم. این سالها انگار توی ذهنم خاطرات یکی یکی پاک می شوند و جای همه شان تو، روز آخر، با آن لباس وکوله پشتی...


سرت را درد نیاورم مادر...خودت که همه چیز را می دانی... خودت که تمام این سالها کنارمان بودی... مسخره ام نکنی حس می کنم همین حالا، کنار دستم، کنار این قبر خالی نشسته ای و مثل بچگیهایت ، توی دانای علی، تکیه داده ای به من و با گوشه چادرم ور می روی . نمی دانم هادی جان. کدام گوشه ایران آرام گرفته ای؟ شاید تو، چند ردیف آن طرفتر ، یکی از همین شهدای گمنام گلزار شاید توی بک مسجد... نمی دانم. خودت بگو. بگو هادی...تا حالا سر مزارت آمدم؟ پدرت با مزار شهدا انس عجیبی گرفته. پیش آمده تا حالا مزار تو را هم بشوید؟ بگو. بگو وقتی تابوتت روی دست مردم می رفت برادرت کدام گوشه تابوت را گرفته بود. برایم بگو کدام گوشه این لاله زار دنبالت بگردم؟ دلم گواهی می دهد تو یک گوشه آرام، زیر سقف آسمان آرام گرفته ای و حالا غیر از ما خیلی های دیگر هم می آیند و سفره دلشان را برایت پهن می کنند. حالا مزار تو نه این قبر خالی توی دلهای تنگ، توی چشمای خیس، توی مشت های گره کرده است...



چهارشنبه 10/7/1392 - 11:10 - 0 تشکر 658094

شهید مسعود داودیان


بسم رب الشهدا و الصدیقین



نام: مسعود


نام خانوادگی: داودیان


نام پدر: علی


ولادت: 1342


شهادت: 1361/8/17


محل شهادت: سومار- عملیات محرم


سالهای نوجوانی مسعود با شور و حرارت خاص آن دوران سپری می شد، شیطنت هایی که شیرین بود و همه را به خنده وا می داشت، گاهی آرام بود و سرش را میان کتابهایش پنهان می کرد و گاهی با دوستانش، محله ای را به هم می ریخت...


نوجوانی اش را میان مسجد و پایگاه محل می گذارند، همان مسجدی که هرگاه دوست داشت بلندگویش را در دست می گرفت و شروع می کرد به اذن زدن،همان مسجدی که امام جماعتش همیشه دنبال مسعود می دوید تا بلندگو را از دستش بگیرد...


نوجوانی مسعود میان خواهرها و برادرهایش گذشت، میان روزهایی که در حیاط خانه نقشه می کشیدند و بازی می کردند و صدایش انگار در تمام  دنیا می پیچید...


پدر سهم خانواده از نفت را تأمین می کرد و مسعود مخفیانه و دور از نگاه مادر، به آرامی نفت ها را از خانه خارج می کرد و به همسایگان محتاج می بخشید...


نوجوانی مسعود میان آتش هایی گذشت که در خیابان برپا می کردند، زمانیکه از نفرت و تیرگی دوران سلطنت و ظلم طلبی به دنبال رهبری آزادمنش بودند، نوجوانی مسعود تجربه کرن زندان ساواک  را نیز در خود جا داد، همان زمان بود که امام جماعت مسجدی- که مسعود وقت و بی وقت صدای بلندگویش را در میآورد-برای آزاد کردن نوجوانیِ او را تمام تلاشش را به کار گرفت.


تا باز هم شیطنت های مسعود را شاهد باشد، اما نوجوانی مسعود راهی دیگر در پیش گرفت، درآغاز همان راه بود که پای صحبت برادرنشست تا جبهه را برای او و تعریف کند، تا بگوید جنگ چه رنگی است؟ که بپرسد ایثارکردن چه شرایطی می خواهد؟...


آن وقت بود که وصیتنامه اش را نقاشی کرد و میان قبرهایی که پرچمی سه رنگ روی آنها جلوه گری می کرد میان خون هایی که در خیابانها برای به دست آوردن انقلاب ریخته شده بود، قبری کشید که روی آن نوشته بود : شهید مسعود داودیان...


بعد قد راست کرد، درحالی که نوجوانی اش، مَرد شدن مسعود را باور نمی کرد، او همه را به خدا سپرد و راهِ جبهه را در پیش گرفت...


جوانی مسعود هنوز طلوع نکرده بود که خبر شهادتش چشمهای مادر را نمناک کرد،


دیگرمحله ی مسعود صدای شیطنت های او را نمی شنید...


دیگر امام جماعت مسجد دنبال مسعود نمی دوید...


دیگرهمسایه های بی بضاعت، دستان بخشنده ی مسعود را ندیدند...


اما چیزی برای همیشه درمحله ی نوجوانی مسعود یادگار او شد:


تابلویی که نامی خاطره انگیز را در خود جا داده بود...شهید مسعود داودیان...



چهارشنبه 10/7/1392 - 11:10 - 0 تشکر 658095

یا حق




کنار سنگ قبر سروت جا می گیرد و آرام می نشیند، سکوت زمستان شبیه نبودن توست...


برفها تازه روی زمین خوابیده اند و تو زیرآوار برفها...


دستهای خسته اش از سرما می لرزد اما دست می کشد به جایی که شاید صورت توست!


برفها را کنار می زند...


دست می کشد به جایی که شاید قلب توست!


برفها را کنار می زند...


اسم زیبای تو مانند جوانه های نورسته از زیر برف نور می تاباند...


اشکی از چشم مادر روی نام مسعودت می چکد،


گویی با گرمایش تمام برف این قبرستان را آب می کند...


پتویی روی سرمای این سنگِ سختِ بی رحم میاندازد تا شاید سرمای زمستان


را برایت لذت بخش کند...


با مادر حرف بزن...اگرسردت شده دستان مرا بگیر...


چند قدم که راه بیایی به خانه میرسی...به اتاقت، آنجا برای تو بخاری روشن کرده ام


اگرگرم شوی با من سخن می گویی...


اگر گرم شوی زخم هایت التیام می یابد...


اگر گرم شوی مادر از سرمای تو به برفها پناه نمی برد...


شبیه کودکی ات شده ای، شبیه شب هایی که در گهواره می خواباندمت...


گاهی آنقدر دلم برای گریه هایت تنگ می شد که دوست داشتهم بیدارت کنم،


دوست داشتم بیدارشوی و بخندی...


حالا همین را می خواهم...


دستهای کبود مادر روی سیاهی سنگ کشیده می شود،


چشمهایش رامی بندد و انگار مسعود پشت پلک های خیس مادر به او لبخند میزند...


لبخند محوی روی صورت مادر می نشیند...


بوسه اش را جایی می نشاند...به سختی بلند می شود...


هنوز برف می بارد،


و سکوتِ اینجا


مثل نبود توست...



محدثه فلاح

چهارشنبه 10/7/1392 - 11:13 - 0 تشکر 658096

شهید علیرضا رستگار


بسم رب الشهداء و الصدیقین



نام شهید: علیرضا


نام خانوادگی: رستگار


تاریخ تولد: 1341/2/14


تاریخ شهادت: 1360/4/23

وی زمین نشست ، حتی توان ایستادن نداشت ، این همه ازدحام برای چه بود؟ غلامرضا آن بالا چه کار می کرد ؟ چه می گفت؟ سه ماه... فقط سه ماه گذشته بود از لحظه ی خداحافظی اش با علیرضا در میدان شهرداری...



چهارشنبه 10/7/1392 - 11:14 - 0 تشکر 658097

پا که از در بیرون گذاشت دلش گرفت، تکرار غریب این روزها دلش را آزرده بود، تا کی میتوانست غلامرضا و حمیرا را به برادر بزرگشان بسپارد و دنبال لقمه نانی ساعت ها از جگر گوشه هایش دور باشد؟


در این چند سال آنقدر دست هایش را با نخ و سوزن و زمین کشاورزی تقسیم  کرده بود که پینه همراه همیشگی شان شده بود ، همسرش نیز سخت مشغول کار بود و حتی فرصت نمیکرد جزء ساعاتی محدود  سری به خانه بزند. علیرضا در همان اتاق کوچک مستاجری که بوی محبت از خشت خشت فوران می کرد ، یاد گرفت که باید تنها و محکم باشد و هنوزغرق در کودکی بود که مشغول ایفای نقش پدری و مادری برای خواهر و برادر کوچکترش شد«قائم بوشکش» با تلخی کلام مدیرمدرسه بود که در مورد لباسهای کهنه اش به مادر تذکر داده بود و «گرگم به هوایش» فرار از دست گرگ تنهایی بود که مدام بر پایش می پیچید و می خواست او را به زمین بزند.سوم ابتدایی بود که یاد گرفت آرامش پیدا کردن را. آرامشی که نماز به جانش ریخت و سر در مقابل تقدیر خدایش فرود آورد. کم کم نگرانی های مادر را می شناخت ، نگرانی اش بابت حمیرا که دختر بچه ای بیش نبود و علیرضا با گذاشتن بالشی در آغوشش او را به خواب دعوت می کرد. نگرانی مادر از غلامرضا و اینکه در کوچه ها گرفتار نادنی نشود ، نگرانی مادر از خوراک فرزندانش که همسرش هر چند روز یکبار برایشان تهیه می کرد و  اما نگرانی مادر از تنهایی بزرگ علیرضا...


یاد گرفته بود بزرگ بودن را وحتی تنهایی بزرگ داشتن را، همدمش کتابهایش بود و خدا وحجتش حرف مادر بود ، اگر مادر میگفت نه ، پس نمی شد! حتی اگر تمام دنیا می خواست که بشود. وقتی مادر گفت:«علیرضا برگرد» علی میدان پرشور پخش اعلامیه و عکس را رها کرد و مانند کودکی سر به راه کنار مادر به خانه برمی گشت. پانزده ، شانزده ساله بود که کار در مغازه ی لوازم التحریری را رها کرد و کمی بعد به سپاه پیوست. انگار راهش را یافته بود ، هر چند بعدها نتوانست به قولش عمل کند و شبها برگردد اما دل مادرش را با این جمله آرام ساخت که: « مامان کار زیاده ، تو میگی نرو ، حضرت زینب(س) ناراحت میشه، من واسه خشنودی بی بی میرم...».


یک سال و نیم در سپاه ماند و بعد از کربلای ایران صدایش زدند. مادرش راضی نبود اما ناگهان موج رضایت دلش را تکان داد ، علیرضا قرار بود از میدان شهرداری به جبهه اعزام شود ، مادرش هم رفت ، برایش ساکی پر از خوراک فراهم کرده بود ، به خودش می گفت که بر می گردد، حتما سر یک  ماه بر می گردد...

چهارشنبه 10/7/1392 - 11:14 - 0 تشکر 658098

پس چرا سه ماه گذشته بود و حالا چند قدمی شهید بهشتی فرزندش روی زمین نشسته و گوشهایش پر از سخنرانی غلامرضاست در مورد شهید و انقلاب ؟علیرضا رفت؟ چقدر زود... حالا حرفهایش در دفاع از امام درافراد فامیل اثر می کرد؟ آرزویش چه شد؟ نجات امام موسی صدر از زندان ، همویی که با شنیدن نامش گل از گل علی می شکفت ، در کنار نام محمد تقی جعفری ؛ آیت الله مشکینی ، استاد مطهری و البته نگین انگشتر عشقش : امام خمینی (ره)...


از میدان شهرداری تا تازه آباد را پیاده رفتند. مادرش درعوض کفن ، لباسهایش را از تن خسته اش بیرون کشید، علیرضا که هرگز تعلقی به لباس نداشت حالا هم جدای از آنها می رفت. این چه سفری بود که علیرضا بدون کفش میرفت و خوابیده...


مادرش جسم مطهرش را در آرامگاهش جای داد و با اشک چشم بدرقه اش کرد...علیرضا از آن بالا با او لبخند میزند، و خانه اش را در بهشت نشان مادر می دهد، خانه ای که دیگر در آن تنهایی نیست...درد نیست....دغدغه نیست...



                                   /دیروز از هر چه بود گذشتیم ، امروز از هر چه بودیم !!


                                                    آنجا در پشت خاکریز بودیم ، اینجا در پناه میز !!


                                                                  دیروز دنبال گمنامی بودیم ، امروز مواظبیم ناممان گم نشود !!


                                                                              جبهه بوی ایمان می داد ،


                                                                                          امروز ،


                                                                                                     اینجا ، ایمانمان «بو» می دهد !!!/

چهارشنبه 10/7/1392 - 11:15 - 0 تشکر 658099

شهید علی پسندیده


بسم رب الشهدا والصدیقین



نام شهید: علی


نام خانوادگی: پسندیده


فرزند: غلامحسین


تاریخ تولد: 1342


تاریخ شهادت: 1365/10/19


محل شهادت: مریوان



چهارشنبه 10/7/1392 - 11:15 - 0 تشکر 658100

مصاحبه با مادر و برادر شهید علی پسندیده


از عمر تاریخ 1342 سال می گذشت که علی پسندیده ، دومین فرزند خانواده ی پسندیده، نگاه معصومش را بر روی زمین بازکرد. این نام را مادرش برای او انتخاب کرد؛ و قتی پدربزرگ در گوش چپش اذان می گفت به حق و راستی امید به آیندهای داشتند که در آن این فرزند اسلام  دلاورانه علیه باطل می جنگد.


وضع مادی خانواده اش خوب نبود، با این حال او در میان دو برادر و یک خواهر و پدر و مادری مهربان و زحمتکش معنای واقعی زندگی را دریافت. روز اول مدرسه را با مادرش رفت اما هیچ وقت از درس خواندن خوشش نمی آمد و در عوض علاقه ی زیادی به فوتبال داشت و توپ پلاستیکی اش بیش از هزار بار ضربه های پای کوچکش را به جان خریده بود. با آن همه شورَش در فوتبال که ساعت ها دنبال توپ می دوید، آرامش همیشگی اش زبانزد بود و شیرین زبانی اش به دل همه می نشست. برادرش سنگ صبورش بود و علی حرف هایش را با او و مادرشان تقسیم می کرد، همان حرف هایی که درد دل بود، دل بزرگ علی که نمی گذاشت دل هیچ کس بشکند... مادرش مشاورش هم بود و محال بود کاری را که او رد کند، علی انجام دهد، اما جبهه چیز دیگری بود تا جایی که به او گفت:« چه تو بگی، یا نگی من میرم ، پس اجازه بده.» مادرش را طور دیگری دوست داشت و می دانست که چقدر زحمت کشیده است و الگوی اصلی زندگی اش بود.


اوایل انقلاب با برادرش رسول در مسجد تکیه  محله ی آزادگان (شاپور سابق) فعالیت می کردند و قرآن می خواندند. وقتی انقلاب شد علی حدوداً14 ساله بود ، با این حال خودش را به رود خروشان تظاهر کنندگان می رساند و با صلابت دستهایش را بالا می برد و شعار سر میداد و آنقدر عاشق امام بود که حتی یک روز با لباس خانه به خیابان دوید چون شنیده بود که «امام آمده»!


از وقتی که درس را رها کرد در میدان تره بار کار گرفت تا بتواند قسمتی از مخارج زندگی را بپردازد و همانجا بود که دوستش از ازدواج با او صحبت کرد و علی در سن 21 سالگی ازدواج کرد. به همسرش علاقه ی خاصی داشت و وقتی3 ماه بعد از ازدواج به جبهه رفت، مدام سفارشش را به خانواده می کرد، اما با این حال او شهادت را دوست داشتنی تر یافت.


آخرین بار دو روز به مرخصی آمده بود. وقتی خواست برگردد، مادرش گفت:«علی جان خداپشت و پناهت باشه» انگار کلمات نبودند، بودند اما نتوانستند چیزی بگویند به مادری که چشم انتظار فرزندش می ماند. بالاخره علی گفت:« ان شاءا...که خدا پشت و پناهم باشه ولی من باید برم که شهید بشم. من این سری برم دیگه نمی آم. می دونم که جنازه ام بر می گرده».


بعد از رفتنش مادر و برادر بزرگش یک بار در مریوان او را ملاقت کردند. دل مادرش لرزید وقتی دید پسرش لاغر و نحیف شده است، طاقت نیاورد و پرسید:«علی جان تو چرا اینطوری شدی»؟ پاسخ داد:« مامان سربازی همینطوری دیگه، باید تحمل کنم و صبور باشم.»


سال 65 بود . بعد از برگشتن مادرش از مریوان ، نامه ها برگشت می خورد. مادرش نگران شد و سراغش را از پست چی گرفت اما او نمی دانست چطور باید خبر شهادت پسری را به مادرش داد که وقتی درحال شستن ظرفهای نهار بود خمپاره ها دست هایش را از تنش جدا کرده بودند و یک هفته بعد در بیمارستان امام خمینی – همان که علی جانش را برای او می داد_ در تهران شهید شد. مادرش را دلداری داد و گفت:«پسرت بر می گرده». اما مادرش باز هم بی قرار شد و دوباره نامه ای نوشت و به قلبش چسباند و راه اداره پست را در پیش گرفت، در مسیر، زن همسایه نگرانی را در چهره ی او دید، نامه را از او گرفت که خود به اداره پست ببرد. سه روز بعد پسر عمه علی خبر شهادت را به مادر رساند... انگار تمام نامه های دنیا برگشت خوردند، انگار زمین و آسمان صد بار دور سرش چرخید، یاد علی در دل و افکارش موج می زد، یاد مهربانی هایش، صبوری هایش حتی خال روی دندانش که بعد با همان خال توانست در سپاه شناسایی اش کند...


زمان گذشت، امروز زلیخا وارسته، مادر گرامی شهید علی پسندیده به یاد علی اش برای همه ی جوانان دعا می کند و به یاد دارد که در دیدار آخر حتی نتوانست دستان پر مِهر پسرش را بگیرد چرا که خمپاره ی دشمن زودتر آنها را گرفته بود...

چهارشنبه 10/7/1392 - 11:16 - 0 تشکر 658101

شهید علیرضا ابویی مهریزی


بسم رب الشهدا و الصدیقین



شهید علیرضا ابویی مهریزی


مصاحبه با مادر شهید


در تنهایی و غربت من بدنیا آمد، تمام دوران حاملگی را در تنهایی و در پناه امام علی(ع) گذرانده بودم، وقتی در میلاد امام رضا(ع) به دنیا آمد، تصمیم گرفتم نامش را علیرضا بگذارم.


علیرضا هرچه که داشتم بود، تمام خانواده ام، تمام امیدم، خنده هایش تنها شادی زندگی ام بود. هرگز بوی پدرش را نشنید، هیچگاه مهر او را ندید و هرگز آغوش او را حس نکرد،  بی پدری علیرضا را زود مرد کرد. پدر دومش را دوست داشت و به او احترام می گذاشت اما برای اینکه خرج خودش را از کس دیگری نگیرد، مجبور شد درسش را رها کند و از کودکی شروع به کار کردن کند، غیرت و تعصبش همه را به تحسین وامیداشت، شوخ طبعی او باعث می شد که در هر جمعی جای خالی اش احساس شود، خواهرانش را بسیار دوست میداشت و با اینکه درآمد زیادی نداشت اما ترجیح می داد آن را به فقیر سر کوچه بدهد و یا خواهرانش را با خرید هدیه ای خوشحال کند.


بزرگتر که شد فعالیت های انقلابی اش هم بیشترشد، مدتی تا نیمه های شب در مسجد سوخته تکیه (واقع در خیابان مطهری رشت) بود و یا به پخش اعلامیه مشغول بود اما مادر راضی نبود که علیرضا تا دیر وقت بیرون باشد او هم رضایت مادر را ارجح دانست. دست روزگار همیشه مظلومیت را برای او رقم زده بود، چه هنگام دنیا آمدنش چه در تمام طول زندگی، و حتی در موقع جان دادن و پر کشیدنش....


آرزویش برای دیگران بود، سنگ صبوری های مادر، همراز خلوت خواهرها، لباس سربازی اش را پوشید و بندهای پوتینش را چنان محکم بست که هرگز از پایش جدا نشد. علیرضا در انتهای تنهایی خویش، بی آنکه حتی لحظه ای در آغوش پدر آرام بگیرد و یا دردها و غم ها سری بر شانه های محکم مردی بگذارد، دستان پروردگارش را گرفت....



برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.