• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن شمال > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
شمال (بازدید: 773)
چهارشنبه 10/7/1392 - 10:21 -0 تشکر 658062
خاطرات شهدای آستانه اشرفیه

خاطرات نقل شده از شهید کامران حلوایی

مسئولیت پذیری

 به یاد دارم كه درسال 1355 همزمان با دوران نوجوانی شهید كامران پدرم بیشتر وقت ها ناهار ها  را در مغازه میل میكردند با وجود اینكه من غیر از كامران دوبرادر دیگر به لحاظ سنی از او یكی دو سالی كوچكتر بودند نیز داشتم ولی همیشه مشاهده میكردم كه برای بردن غذای پدرم بمغازه او پیش قدم می شود. روزی كه ایشان بخاطر دیر رسیدن به مدرسه نتوانسته بود ناهار پدرم را به مغازه ببرد ، بعد از اینكه به طور اتفاقی با من كه از مدرسه بر می گشتم برخورد كرد ازمن تقاضا كرد كه من به جای او این كار را انجام دهم من هم قبول كردم كه اول غذا را به مغازه برده وبعد به خانه برگردم، متاسفانه در میانه راه با یك موتورسیكلت تصادف كردم ولی آسیب چندانی ندیدم. بعد از اینكه این خبر گوش كامران رسید او بسیار خود را سرزنش كرد وگفت اگر من دیر به مدرسه میرسیدم بهتر از این بود كه تو صدمه میدیدی وهمیشه وقتی این حادثه را به یاد میاورد احساس ندامت وپشیمانی میكرد 

 

 صداقت

 در سال 1353 وقتی كه برای اولین بار پدر ومادرم به سفر حج مشرف شدند، نیاز بود كه در غیاب ایشان كسی مسئولیت مغازه را بر عهده بگیرد بالطبع كامران كه بزرگترین فرد خانواده و نوجوانی بیش نبود بجای پدرم در مغازه مشغول بكار شد ایشان به لحاظ فضایل اخلاقی آنچنان رشد كرده بود كه خود را موظف به ثبت درآمدی كه از مغازه بدست میامد میكرد وكوچكترین هزینه هایی كه از صندوق مغازه تأمین می شد را صادقانه بدون هیچ

كم وكسری یاداشت می نمود. این موضوع زمانی برمن روشن شد كه وقتی برای خریدن یك شكلات به من پول داد، آنرا نیز مانند سایر اقلام در دفتر ثبت نمود


 امانت داری

 به نقل از كوچكترین خواهر شهید

 خواهرم به یاد دارد زمانی كه كامران عضو سپاه بود گاهی اوقات برای آمدن بمنزل از موتور استفاده میكرد. روزی كه و با موتور سپاه به خانه آمده بود ،خواهرم از او خواست كه وی را سوار موتور كرده ودر خیابان بگرداند، ایشان علی رغم اصرار زیاد خواهرم  تنها او را بروی ترك موتور سوار كرد واز روشن كردن موتور خوداری نمود. وقتی با اعتراض خواهرم مواجه شد ایشان با لحنی بسیار مهربان به او گفت: این موتور جزء اموال عمومی است ونباید از آن استفاده شخصی كرد 

 

ساده زیستی

 خاطره ای به نقل از برادر شهید

 سوم شعبان سال 1361 هنگامی كه ما خودمان را برای برگذاری مراسم  ازدواج شهید كامران آماده می كردیم ، همواره او تاكید میكرد كه مراسم عروسیش خیلی ساده ومعمولی وبدون تشریفات وتجملات زیاد برگزار شود، برخلاف میل ایشان  خانواده مخصوصأ پدرم شدیدأ تمایل داشتند كه این مراسم بسیار باشكوه انجام شود وبه جهت اینكه برادرم از نیت ما باخبر نشود بسیاری از برنامه های آنروز را از چشم او پنهان نمودیم در روز عروسی وقتی كه او آن مراسم را مشاهده كرد از این اتفاق نه تنها استقبال  نكرد بلكه بسیار ناراحت هم شده واز آنجا كه دوستانش به شوخی وكنایه او را پولدار می خواندند. از این قضیه شرمنده وخجالت زده شده بود

چهارشنبه 10/7/1392 - 10:22 - 0 تشکر 658063

دست نوشته ای از سردار شهید مهدی خوش سیرت



ساعت حدود 3 بامداد شب جمعه 2/1/64 پاسگاه شهید اسودی (ترابه) می باشد که این مطالب را بر روی کاغذ می آورم .آری ،ای برادران و خواهران و ای عزیزان که دوست دارید جبهه ومظلومیت فرزندان جبهه را بشناسید. پس دقت در مطالب زیر نمائید وخودتان قضاوت کنید ،من این جملات را موقعی می نویسم که گلوله های آتشین دشمن تمام نقاط پاسگاه ترابه را سوراخ می کند و عزیزان شما در اتاقهای پاسگاه چاره ای جز انتظار ندارند .آری انتظار اینکه گلوله در کجافرود می آید و چه کسی از این جمع به پرواز درمی آید.عجب صحنه هایی است که قلم از نگارش وترسیم آن عاجز است.به هر گوشه ای که نگاه می کنی ،بچه ها زانو بغل کردند و به همدیگر نگاه می کنند . در یک اتاق دیگر مجروحین برروی تخت افتاده اند و منتظر سرنوشت هستند و درد و جراحت ناشی از مجروحیت به خود می پیچند و ناله می زنند و دشمن نیز ازیک لحظه گلوله باران دست بردار نیست و الان حدود دو ساعت پی درپی پاسگاه را زیر ضربات سنگین گلوله های توپ خود گرفته است در یک سنگری گلوله فرودآمد ودو نفررا به هوا پرتاب کرد.ای برادران و خواهران و دوستان عزیز اگردر صحرای کربلا یاران امام حسین (ع) یکی یکی به خون خود غلتان شدند ،اینجا نیز در این ساعت از روز جلِوه ای از کربلابوجود آمده است که برادران در انتظار شهادت خود هستند و چه مظلومیتی بالاتر از این که در عمق خاک دشمن در میان امواج انفجارهای گلوله ها در یک محیط خونین و مقدس انسان فقط و فقط منتظر مرگ باشد ،اما یک چیز است که در تاریکی شب همه را امید و قوت می داد و تنها صدایی که از حلقوم این برادران مظلوم در میان غرش صدای انفجارها به گوش انسان می رسد نام یا زهرا(س) و یا حسین و یا مهدی بود که آرامش وجود انسان را فرامی گرفت .نمی دانم با این اوضاع آیا عمر اجازه می دهد که جملاتم رابه آخر برسانم،خدا می داند . به هر حال تاریکی شب کم کم قصد دارد سیاهی شب خود را به سپیده بسپارد و سپیده روشنایی روزش را به عالمیان بنمایاند. گلوله باران که آخر ساعت 3 بامداد شروع شد و با همهی غمی که برپاسگاه حکم فرما بود ،ولی عید زیبایی برایمان بود ،چرا که انسان را متوجه خدا میگرداند .خدایا خودت می دانی که ما به جز تو یار و یاوری نداریم و اگر می بینی که همه با ما دشمنند ،به خاطر این است که تکیه بر تو کردیم و نبردمان بخاطر اجرای حدود توست . پس ای خدای قادر تو ما رایار و یاور باش و یک لحظه ما را به خود وامگذارکه با نصرت تو صددرصد پیروزیم . بارها گفتیم و اینک نیز می گوییم ،اگر تمام دشمنان اسلام در این لحظه جمع گردند و همه گلوله های آتشین خود را بر سر ما درپاسگاه ترابه فرو یزند ما باز فریاد می زنیم که ما پیروزیم چون بر حق هستیم و حق شکست ناپذیر است و همه می دانیم نصرت و پیروزی از آن بندگان خداست وبا چنین عقیده و ایمان رزمندگان مستقر در پاسگاه ترابه ،شب را در دومین روز بهار 1364 به صبح رسانیده اند و خدایا از تو عاجزانه می خواهیم ترا به مظلومیت امام حسین (ع) به قلبهای ما اطمینان و آرامش عطا بفرما تا بتوانیم در این جهاد مقدس ثابت قدم و استوار و صابر باشیم و ما را بر دشمنان اسلام خصوصاً دشمنان درونی پیروز بگردان. بارالها در این لحظاتی که مرگ را جلوی چشمم می بینم در این پاسگاه ترابه تو را به حق مظلومیت علی (ع) قسمت می دهم که تمامی گناهان مرابیامرز خانواده ام و دوستان مرا هر کجا هستند از همه بلیات و لغزشها حفظ بگردان و امام امت انقلاب اسلامی را به حق پهلوی شکسته زهرا(س) طول عمر عطا فرموده و او را پیش امام زمان روسفید بگردان . خدایا ، شهدای انقلاب وشهدای جنگ تحمیلی به ویژه شهدای مظلوم عملیات بدر وشهدای که امشب در این پاسگاه ترابه به خون خود غلتیدند با شهدای کربلا محشور گردان . آمین یا رب العالمین .

چهارشنبه 10/7/1392 - 10:39 - 0 تشکر 658064

شهید عیسی خوشنشین

نام پدر: محمدرضا              تاریخ تولد: 13/3/1348               تاریخ شهادت: 5/5/1367                محل شهادت:  شلمچه             وضعیت تاهل: مجرد


شهید عیسی خوشنشین در خانواده ای 9 نفره و متوسط و مذهبی در آستانه اشرفیه به دنیا آمد او فرزند ششم خانواده بو د و از کودکی بچه ای بسیار آرام و باهوش بود  و به ورزش کردن علاقه بسیاری داشت  عیسی و برادرانش از همان کودکی توسط پدر با احکام و نماز آشنا شدن حتی یکبار که معلم در مورد نماز آیات پرسیده بود تنها کسی که توانسته بود با وجود سن کمش صحبت کند او بود . شهید به حرفه نجاری علاقه بسیاری داشت و تا کلاس اول راهنمایی بیشتر درس نخواند در همان زمان به عضویت بسیج در آمد و به فعالیتهای انقلابی پرداخت . او از نظر اعتقادی  درجه  بسیار بالایی داشت خانواده هر روز صبح با صدای الهی العفو او از خواب بیدار می شدند  و به او می گفتند كه تو نیازی به این همه العفو گفتن نداری این ماهستیم كه باید العفو بگوییم اما او با گریه به العفو خود ادامه می داد.  او در سن 17 سالگی راهی مناطق جنگی شد 


چهارشنبه 10/7/1392 - 10:42 - 0 تشکر 658065

شهیدان عزمی (خاطره6)-استخدام سپاه

  .jpg - 23.84 Kb ابوطالب سوم دبیرستان بود كه یكروز پیش من آمد و از من اجازه خواست كه در سپاه استخدام شود;من از این تصمیمش تعجب كرده بودم ٬من مخالفت كردم و گفتم: تو باید درس خودت را تمام كنی٬تازه بابای توهم در مغازه دست تنهاست . ولی من هر چه گفتم او چیز دیگرتحویل من داد٬و بعداز همه حرفها هم از من خواست كه رضایتنامه را امضا كنم وهم اینكه با حاج آقا صحبت كنم و نظر اورا نسبت به رفتن به سپاه جلب كنم.حاج آقا بعداز اینكه صحبتهای من را شنید با ورود به سپاه ابوطالب مخالفت كرد٬ولی با خواهش وتمنای من قانع شد وپذیرفت٬البته علت مخالفت من و حاج آقا این بود كه در آن زمان ترور زیاد بود و ما بیم آن داشتیم كه ممكن است اتفاقی بیفتد ٬بعداز اعلام رضایت خود تازه فهمیدیم كه ابوطالب قبلا همه مقدمات لازم را بعمل آورده وما این را نیز می دانستیم كه او هر كاری را اراده كند انجام میدهد و كسی نمی تواند جلودارش باشد. او كه به استخدام سپاه در آمد برای ما جای تعجب بود كه او كسی بود به جهت تحصیل علم و دانش در روزهای برفی چندین كیلومتر راه میرفت ولی حالا به این آسانی  ترك تحصیل نموده بود و به جمع پاسداران پیوسته بود٬البته او شرایط زمان را بهتر از ما درك میكرد و پس از یكسال اشتغال در سپاه علیرغم مسئولیت سنگین درس هم میخواند.در اوایل اشتغال درسپاه به او مسئولیت تداركات بیسج را پیشنهاد كردند كه او نپذیرفت یك روز از او پرسیدم:تو چرا در قبال پیشنهاد مسئولین برای پذیرش مسئولیت شانه خالی می كنی!او جواب داد:اول اینكه میترسم مغرور شوم و به زیر دستان خود ظلم كنم و دوم اینكه من تحمل دوری از خانواده ی خویش را ندارم و نمیخواهم از خانواده ام دور باشم.

چهارشنبه 10/7/1392 - 10:43 - 0 تشکر 658066

شهید ان عزمی (خاطره 5)- مسئولیت

ابوطالب همیشه صبحها زودتر از همه به سر كار می رفت و عصرها نیز وقتی همه به خانه رفته بودند او هنوز مشغول كار بود و در سپاه می ماند ;یكروز به او گفتم تو چرا چنین میكنی و او طبق معمول خیلی آرام جواب داد":      من نمی گویم مسئولم كیست بلكه میگویم مسئولیتم چیست. من كه برای رفع تكلیف كار نمی كنم بلكه احساس تكلیف می كنم. با این جوابش دیگر هیچوقت چنین سوالی از وی نكردم.

چهارشنبه 10/7/1392 - 10:44 - 0 تشکر 658067

شهیدان عزمی (خاطره چهارم)-درس عبرت

درس عبرت
یه شب من (همرزم شهید) و ابوطالب جهت سركشی به یكی از ستادهای نواحی رفتیم و در كمال تعجب دیدیم كه
چهل بسیجی در داخل ستاد خوابیده اند، بدون اینكه حتی یه نگهبان برای محافظت و پاسداری از ستاد بگذارند ،من
خیلی عصبانی شده بودم و میخواستم بیدارشون كنم ولی ابوطالب مانع اینكار شد و از من خواست كه همه كارها رو
به او محّول كنم  و او بلافاصله همه چهل جفت كفش رو جمع كرد و داخل ماشین ریخت و از من خواست كه بریم. و ما
هم بدون سر وصدا به سپاه برگشتیم. ساعت حدود 9 صبح روز بعد بود كه دو تن از اهالی و بسیجیان ستاد به سپاه
مراجعه كردند ، و آن دو نفر هم به محض رسیدن به یكی از مسئولین شروع كردند به اظهار گلایه" كه آقا دیشب ریختند
داخل ستاد و تمامی كفشهامون رو بردند... و او كه همچنان میگفت، ابوطالب خطاب به آن دو نفر گفت : نكند آقایون از
ما میخوان كه براشون نگهبان بذاریم. اون دو نفر با شنیدن این حرف خجالت كشیدند و سرشون رو پایین انداختند و
رفتند.  چند شب بعد ابوطالب از من خواست كه یكبار دیگه به اون ستاد بریم ، و من هم همراهش رفتم. اینبار برخلاف
دفعه پیش نرسیده به ستاد ماشین رو خاموش كردیم تا اگه باز هم خوابیدند با صدای ماشین از خواب بیدار نشند .بی
سر وصدا و قدم زنان به طرف ستاد پیش رفتیم ، تازه به نزدیكیهای ستاد رسیده بودیم كه یكدفعه در اون سكوت، صدای
بسیار قوی ایست ،ما رو از حركت بازداشت . هنوز حركتی نكرده بودیم كه تیری شلیك شد و از بین ما دو نفر  گذشت
و ما سریع رو زمین خیز رفتیم و با توجه به اینكه می گفتیم  آشناییم ولی اون نگهبان انگار گوشش سنگین بود و
حرفهای ما رو نمی شنبد. تا اینكه صدای تیر باعث شد كه افراد داخل ستاد بیرون بیاند و ما هم از رو زمین پاشدیم و
جلو رفتیم. بچه ها ما رو شناختن و به استقبالمون آمدن و مدتی با همدیگه صحبت كردیم تا اینكه آنها واقعه چند روز
پیش رو با" آب و تاب" برامون تعریف كردند و گفتن كه براشون مایه عبرت شده، و امشب هم اگه جسارتی شده و
نگهبان تیراندازی كرده به طرفمون ببخشیم.ابوطالب كه میدونست آنها متوجه اشتباه خود شده اند و حسابی عبرت
گرفتند، گفت: فردا بیاید سپاه و كفشها تون رو بگیرید. و همین رو گفت و با همه خداحافظی كرد، بدون اینكه حتی
 چیزی از ماجرای آن شب بگه . برای ابوطالب فقط این مهم بود كه آنها متوجه اشتباه خود شده بودند.

چهارشنبه 10/7/1392 - 10:45 - 0 تشکر 658068

شهیدان عزمی(خاطره سوم) اول شلیل بعد از نماز

اول شلیل بعد از نماز
من وابوطالب و یك راننده با  ماشین تویوتا راهی چالوس بودیم و ماشین هم با سرعت بسیار زیاد مسیرها را پشت سر میگذاشت .چیزی به ظهر نمونده بود ولی به نظر نمیرسید كه ظهر بتونیم در چالوس باشیم ، رادیوی داخل ماشین روشن بود  و حال و هوای  استقبال از نماز ظهر رو داشت كه ابوطالب خطاب به راننده گفت : مقابل  یكی از مساجد بین راهی نگهدار تا به موقع نماز بخونیم و بعد به چالوس بریم  علیرغم درخواست اكید ابوطالب و سفارش زیاد، راننده توجه ای به حرف او ننمود و با سرعت به راه خود ادامه داد.تا اینكه اذان پخش شد، و ابوطالب به طور ناگهانی فرمان ماشین را گرفت كه راننده ناچار شد برای توقف ماشین بشدّت بر روی پدال ترمز فشار بیاورد و آنرا متوقف سازد. ما كه از این حركت عجیب او متعجب شده بودیم  علت اینكارش را پرسیدیم!!!  كه او گفت میخوام شلیل بخرم  ما هم كه از علاقه او به شلیل با خبر بودیم چیزی نگفتیم و اون در حالی كه داشت از ماشین پیاده میشد گفت: اول نماز میخونیم و بعد شلیل میخوریم.....پرسیدیم كجا میخوای نماز بخونی؟! گفت: كنار خیابون...و رفت از رودخونه ای كه پایین تر بود وضو گرفت و كنار خیابون نماز خوند و سپس از مغازه ای كه حدود صد متر جلوتر بود شلیل خرید و سوار ماشین شد.

چهارشنبه 10/7/1392 - 10:46 - 0 تشکر 658069

شهیدان عزمی(خاطره دوم) نگهبانی در مسجد


شهید ابوطالب عزمی: ( نگهبانی در مسجد)


پس از پیروزی انقلاب به دامنه فعالیت ابوطالب افزوده شد و او همه  شب به جهت نگهبانی به مسجد می رفت و در كنار آن نیز درس میخواند.او هر روز غروب پس از فریضه نماز جماعت مغرب و عشا به خانه می آمد و پس از صرف شام دوباره به مسجد می رفت و تا صبح در آنجا بسر می برد، و هیچگاه نیز از درس خواندن باز نمی ماند و هیچ بهانه ای هم وجود نداشت كه كسی بخواهد به نحوی جلوی این فعالیتهایش را بگیرد.ابوطالب بخاطر اینكه شبها در نگهبانی خوابش نبرد ، روزها بعضی از موادّ مورد نیاز تعدادی از شیرینی های ساده  را تهیّه می نمود و شبها در حین نگهبانی به درست كردن شیرینی می پرداخت و سپس آن شیرینی ها را به كمك دوستان و همچنین محمد حسین (برادر شهیدش) بین خانواده های نیازمند  در روز بعد توزیع می نمود.در یكی از شبها در حین نگهبانی صدایی نظر ابوطالب و دیگر بچه ها را به خود جلب كرد كه بعد از مدت زمانی كوتاه تعقیب و گریز  توانستند عامل ایجاد سر وصدا را دستگیر كنند  آنها در باز جویی های اولیه پی بردند كه او یكی از عوامل سازمانهای مخالف نظام است ،كه مدتی است  به تعقیب ابوطالب می پردازد. علیرغم همه برخوردهای جدّی كه آن روزها ایجاب می كرد با اینگونه افراد باشد ولی ابوطالب پس از پی بردن به اهداف شوم آن شخص برخلاف انتظار آن فرد گروهكی ، او را آزاد نمود.آن فرد كه در كمال ناباوری در آنشب آزاد شد مجذوب رفتار ابوطالب گردید و چند روز بعد خود شخصا به ابوطالب مراجعه كرد  و سوالاتی در مورد عقایدشان  و همچنین ایده و نظر ابوطالب  در مورد آنان جویا شد. ابوطالب نیز با آرامش تمام او را كه منكر وجود اقدس حضرت حق بود نسبت به وجود مبدا هستی و دلایل آفرینش انسان به تفكر واداشت  وبه مسائل توحیدی متقاعد نمود.

چهارشنبه 10/7/1392 - 10:46 - 0 تشکر 658070

شهیدان عزمی .خاطره اول فكر بكر


شهید ابوطالب عزمی:


اواخر سال تحصیلی ابوطالب در مقطع راهنمایی، مصادف بود با اوج درگیریها ،تظاهراتها و راهپیمایی ها ی مردم بر علیه عوامل رژیم شاهنشاهی و هر شب نیز كارش این بود كه تا نیمه های  شب بهمراه برادر شهید خود محمد حسین و دیگر جوانان به فعالیت و تلاش جهت برانداختن حكومت جبّار شاهنشاهی بپردازد.یك شب ابوطالب و محمد حسین برادر شهیدش سراسیمه وارد منزل شدند ومن كه خواب بودم با سر و صدای ورود آنها  از خواب بیدار شدم ، دیدم كه آنها با سرعت و عجله مشغول جمع و جور كردن كاغذهایی هستند و من كه نمیدانستم آن كاغذ ها چه هستند با تعجّب پرسیدم" این وقت شب چه خبرتونه؟ چه كار میكنید؟ این كاغذها چی هستند؟ ابوطالب گفت":اینها پوستر ها و اعلامیه های آقاست، مامورها ریختند و خانه به خانه دارند جستجو می كنند و خونه ما هم مثل اینكه لو رفته و قراره كه بگردند.  من كه دستپاچه شده بودم با عجله گفتم : پس هر چه زودتر  اونها رو نابود كنید و آتیششون بزنید. ابوطالب كه از این حرفم به شدت عصبانی شده بود گفت:شما میدونید اینها با چه زحمتی بدست آمده و به اینجا رسیده وحالا ما به این راحتی اونا رو از بین ببریم! اینها خیلی با ارزشند....من با اینكه از حرفی كه زده بودم سخت پشیمون بودم ولی گفتم حالا اگه اینها  بدسته مامورین بیفته چی  میشه؟ محمد حسین جواب داد:ما كه نمیخوایم بدسته مامورین بیفته ولی نمیدونیم چی كارش كنیم . منم بلافاصله گفتم: بهتره چالش كنین. ابوطالب اول قبول كرد ولی بعد گفت : اینطوری خراب میشه... محمد حسین هم گفت : اول همه پوسترها و اعلامیه ها رو داخل پلاستیك میذاریم و بعد چالش میكنیم. و خیلی سریع این كار رو كردند  وچند لحظه بعد مامورها ریختند داخل خونه  و هر چه گشتند چیزی پیدا نكردند  و دست از پا درازتر برگشتند.

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.