• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن شمال > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
شمال (بازدید: 879)
پنج شنبه 21/6/1392 - 11:22 -0 تشکر 643298
رستم و مازنداران

چو رستم ز مازندران گشت باز    شه اندر زمان رزم را کرد ساز
سراپرده از شهر بیرون کشید    سپه را همه سوی هامون کشید
سپاهی که خورشید شد ناپدید    چو گرد سیاه از میان بردمید
نه دریا پدید و نه هامون و کوه    زمین آمد از پای اسپان ستوه
همی راند لشکر بران سان دمان    نجست ایچ هنگام رفتن زمان

پنج شنبه 21/6/1392 - 11:24 - 0 تشکر 643299

هفت‌خوان در شاهنامهٔ فردوسی هفت مرحلهٔ دشواری بودند که رستم و اسفندیار طی کردند.

کیکاووس در دژی در مازندران اسیر است. رستم به نجاتش می‌رود و در راه از هفت بلا جان سالم به در می‌برد.


خوان یکم: نبرد رخش با شیر بیشه


رستم برای رها کردن کاووس از بند دیوان بر رخش نشست و به شتاب رو به راه گذاشت. رخش شب و روز می­تاخت و رستم دو روز راه را به یک روز می­برید، تا آنکه رستم گرسنه شد و تنش جویای خورش گردید. دشتی پر گور پدیدار شد. رستم پا بر رخش فشرد و کمند انداخت و گوری را به بند درآورد. با پیکان تیر آتشی بر افروخت و گور را بریان کرد و بخورد. آنگاه لگام از سر رخش باز کرد و او را به چرا رها ساخت و خود به نیستانی نزدیک درآمد و آن را بستر خواب ساخت و جای بیم را ایمن گمان برد و به خفت بر آسود.


اما آن نیستان بیشه­ی شیر بود. چون پاسی از شب گذشت شیر درنده به کنام خود باز آمد. پیلتن را بر بستر نی خفته و رخش را در کنار او چمان دید. با خود گفت نخست باید اسب را بشکنم و آنگاه سوار را بدرم. پس به سوی رخش حمله برد. رخش چون آتش بجوشید و دو دست را برآورد و بر سر شیر زد و دندان بر پشت آن فرو برد. چندان شیر را بر خاک زد تا وی را ناتوان کرد و از هم درید.


رستم بیدار شد، دید شیر دمان را رخش از پای درآورده. گفت: «ای رخش ناهوشیار! که گفت که تو با شیر کارزار کنی؟ اگر بدست شیر کشته می­شدی من این خود و کمند و کمان و گرز و تیغ و ببر بیان را چگونه پیاده به مازندران می­کشیدم؟»


این بگفت و دوباره بخفت و تا بامداد برآسود.


پنج شنبه 21/6/1392 - 11:25 - 0 تشکر 643300

خوان دوم: گذر از بیابان خشک و بی آب و علف


چون خورشید سر از کوه بر زد تهمتن برخاست و تن رخش را تیمار کرد و زین بر وی گذاشت و روی به راه آورد. چون زمانی راه سپرد بیابانی بی آب و سوزان پیش آمد. گرمای راه چنان بود که اگر مرغ بر آن می­گذشت بریان می­شد. زبان رستم چاک چاک شد و تن رخش از تاب رفت. رستم پیاده شد و زوبین در دست چون مستان راه می­پیمود. بیابان دراز و گرما زورمند و چاره ناپیدا بود. رستم به ستوه آمد و رو به آسمان کرد و گفت: «ای داور داروگر! رنج و آسایش همه از توست. اگر از رنج من خشنودی رنج من بسیار شد. من این رنج را بر خود خریدم مگر کردگار شاه کاووس را زنهار دهد و ایرانیان را از چنگال دیو برهاند که همه پرستندگان و بندگان یزدان­اند. من جان و تن در راه رهایی آنان گذاشتم. تو که دادگری و ستم دیدگان را در سختی یاوری کار مرا مگردان و رنج مرا به باد مده. مرا دستگیری کن و دل زال پیر را بر من مسوزان.»


همچنان می­رفت و با جهان آفرین در نیایش بود، اما روزنه­ی امیدی پدیدار نبود و هردم توانش کاسته­تر می­شد. مرگ را در نظر آورد و به دریغ با خود گفت: «اگر کارم با لشکری می­افتاد شیروار به پیکار آنان می­رفتم و به یک حمله آنان را نابود می­ساختم. اگر کوه پیش می­آمد به گرز گران کوه را فرو می­کوفتم و پست می­کردم و اگر رود جیهون بر من می­غرید به نیروی خداداد در خاکش فرو می­بردم. ولی با راه دراز و بی­آب و گرمای سوزان دلیری و مردی چه سود دارد و مرگی را که چنین روی آرد چه چاره می­توان کرد؟»


در این سخن بود که تن پیلوارش از رنج راه و تشنگی، سست و نزار شد و ناتوان بر خاک گرم افتاد. ناگاه دید میشی از کنار او گذشت. از دیدن میش امیدی در دل رستم پدید آمد و اندیشید که میش باید آبشخوری نزدیک داشته باشد. نیرو کرد و از جای برخاست و در پی میش به راه افتاد. میش وی را به کنار چشمه­ای رهنمون شد. رستم دانست که این یاوری از جهان آفرین به وی رسیده است. بر میش آفرین خواند و از آب پاک نوشید و سیراب شد. آنگاه زین از رخش جدا کرد و وی را در آب چشمه شست و تیمار کرد و سپس در پی خورش به شکار گور رفت. گوری را بریان ساخت و بخورد و آهنگ خواب کرد. پیش از خواب رو بر رخش کرد و گفت: «مبادا تا من خفته­ام با کسی بستیزی و با شیر و دیو پیکار کنی. اگر دشمن پیش آمد نزد من بتاز و مرا آگاه کن.»

پنج شنبه 21/6/1392 - 11:25 - 0 تشکر 643301

خوان سوم: کشته شدن اژدها به دست رستم


رخش تا نیمه شب در چرا بود. اما دشتی که رستم بر آن خفته بود آرامگاه اژدهایی بود که از بیمش شیر و پیل و دیو را یارای گذشتن بر آن دشت نبود. چون اژدها به آرامگاه خود باز آمد رستم را خفته و رخش را در چرا دید. در شگفت ماند که چگونه کسی به خود دل داده و بر آن دشت گذشته؟ دمان رو به سوی رخش گذاشت.


رخش بی­درنگ به بالین رستم تاخت و سم رویین بر خاک کوفت و دم افشاند و شیهه زد. رستم از خواب جست و اندیشه­ پیکار در سرش دوید. اما اژدها ناگهان به افسون ناپدید شد. رستم گرد خود به بیابان نظر کرد و چیزی ندید. با رخش تند شد که چرا وی را از خواب باز داشته است و دوباره سر بر بالین گذاشت و بخواب رفت. اژدها باز از تاریکی بیرون آمد.


رخش باز به سوی رستم تاخت و سم بر زمین کوفت و خاک بر افشاند. رستم بیدار شد و بر بیابان نگه کرد و باز چیزی ندید. دژم شد و به رخش گفت: «در این شب تیره اندیشه­ی خواب نداری و مرا نیز بیدار می­خواهی؟ اگر این بار مرا از خواب باز داری سرت را به شمشیر تیز از تن جدا می­کنم و خود پیاده به مازندران می­روم. گفتم اگر دشمنی پیش آمد با وی مستیز و کار را به من واگذار. نگفتم مرا بی­خواب کن. زنهار تا دیگر مرا از خواب بر نینگیزی.»


سوم بار اژدها غران پدیدار شد و از دم آتش فرو ریخت. رخش از چراگاه بیرون دوید اما از بیم رستم و اژدها نمی­دانست چه کند که اژدها زورمند و رستم تیز خشم بود. سرانجام مهر رستم او را به بالین تهمتن کشید. چون باد پیش رستم تاخت و خروشید و جوشید و زمین را به سم خود چاک کرد. رستم از خواب خوش برجست و با رخش بر آشفت. اما جهان آفرین چنان کرد که این بار زمین از پنهان ساختن اژدها سر باز زد. در تیرگی شب چشم رستم به اژدها افتاد. تیغ از نیام کشید و چون ابر بهار غرید و به سوی اژدها تاخت و گفت: «نامت چیست که جهان بر تو سر آمد. می­خواهم که بی­نام بدست من کشته نشوی.»


اژدها غرید و گفت: «عقاب را یارای پریدن بر این دشت نیست و ستاره این زمین را به خواب نمی­بیند. تو جان به دست مرگ سپردی که پا در این دشت گذاشتی. نامت چیست؟ جای آن است که مادر بر تو بگرید.»


تهمتن گفت: «من رستم دستان از خاندان نیرمم و به تنهایی لشکری کینه ورم. باش تا دستبرد مردان را ببینی.» این بگفت و به اژدها حمله برد. اژدها زورمند بود و چنان با تهمتن در آویخت که گویی پیروز خواهد شد. رخش چون چنین دید ناگاه برجست و دندان در تن اژدها فرو برد و پوست او را چون شیر از هم بدرید. رستم از رخش خیره ماند. تیغ برکشید و سر از تن اژدها جدا کرد. رودی از خون بر زمین فرو ریخت و تن اژدها چون لخت کوهی بی­جان بر زمین افتاد. رستم جهان آفرین را یاد کرد و سپاس گفت. در آب رفت و سر و تن بشست و بر رخش نشست و باز رو به راه نهاد.

پنج شنبه 21/6/1392 - 11:26 - 0 تشکر 643302

خوان چهارم: زن جادو


رستم پویان در راه دراز می­راند تا آنکه به چشمه ساری رسید پر گل و گیاه و فرح‌بخش. خوانی آراسته در کنار چشمه، گسترده بود و بره­ای بریان با دیگر خوردنی­ها در آن جای داشت. جامی زرین پر از باده نیز در کنار خوان دید. رستم شاد شد و بی­خبر از آنکه خوان دیوان است فرود آمد و بر خوان نشست و جام باده را نیز نوش کرد. سازی در کنار جام بود. آن را برگرفت و سرودی نغز در وصف زندگی خویش خواندن گرفت:

که آوازه بد نشان رستم است که از روز شادیش بهره کم است
همه جای جنگ است میدان اوی بیابان و کوه است بستان اوی
همه جنگ با دیو و نر اژدها ز دیو و بیابان نیابد رها
می و جام و بو یا گل و مرغزار نکردست بخشش مرا روزگار
همیشه به جنگ نهنگ اندرم دگر با پلنگان به جنگ اندرم

آواز رستم و ساز وی به گوش پیرزن جادو رسید. بی­درنگ خود را بر صورت زن جوان زیبایی بیاراست و پر از رنگ و بوی نزد رستم خرامید. رستم از دیدار وی شاد شد و بر او آفرین خواند و یزدان را به سپاس این دیدار نیایش گرفت. چون نام یزدان بر زبان رستم گذشت ناگاه چهره­ی زن جادو دگرگونه شد و صورت سیاه اهریمنی­اش پدیدار گردید. رستم تیز در او نگاه کرد و دریافت که زنی جادوست. زن جادو خواست که بگریزد اما رستم کمند انداخت و سر او را سبک به بند آورد. دید گنده پیری پر نیرنگ است. خنجر از کمر گشود و او را از میانه به دو نیم کرد.

بینداخت چون باد، خَمّ کمند سر جادو آورد ناگه به بند
میانش به خنجر به دو نیم کرد دل جادوان زو پر از بیم کرد

پنج شنبه 21/6/1392 - 11:26 - 0 تشکر 643303

خوان پنجم: جنگ با اولاد مرزبان


در این خوان رستم در مسیر راه خود، در کنار رودی به خواب رفت و رخش در چمنزاری به چرا مشغول شد. دشت‌بان آن ناحیه که از چرای رخش به خشم آمده بود به رستم حمله برده و در خواب ضربه‌ای به وی وارد کرد.

چو در سبزه دید اسب را دشت‌بان گشاده زبان شد، دمان، آن زمان
سوی رخش و رستم بنهاده روی یکی چوب زد گرم بر پای اوی

رستم از خواب برخاست و گوشهای دشت بان را کنده و کف دست او نهاد. دشت‌بان به پهلوان آن نواحی که «اولاد» نام داشت و سپاهیانش، شکایت برد. اولاد و سپاهیانش به جنگ رستم رفتند. رستم به سپاه حمله برده و پس از تار و مار کردن آنان اولاد را اسیر کرد و به او گفت که اگر محل دیو سپید را به وی نشان دهد او را شاه مازندران خواهد کرد و در غیر این صورت او را خواهد کشت. اولاد نیز پیشاپیش رستم و رخش به راه افتاد تا محل دیو سپید را به آنان نشان ده

پنج شنبه 21/6/1392 - 11:27 - 0 تشکر 643304

خوان ششم: جنگ با ارژنگ دیو


رستم و اولاد به کوه اسپروز یعنی محلی که در آن دیو سپید، کاووس را در بند کرده بود، رسیدند؛ چون نیمه­ای از شب گذشت از سوی مازندران خروش برآمد و به هر گوشه شمعی روشن شد و آتش افروخته گردید. تهمتن از اولاد پرسید: آنجا که از چپ و راست آتش افروخته شد کجاست؟ اولاد گفت: آنجا آغاز کشور مازندران است و دیوان نگهبان در آن جای دارند و آنجا که درختی سر به آسمان کشیده خیمه­ی ارژنگ دیو است که هر زمان بانگ و غریو برمی­آورد.رستم شب را خوابید و صبح روز بعد اولاد را با طناب به درختی بست و به جنگ ارژنگ دیو رفت. وی با حمله‌ای سریع سر ارژنگ دیو را از تن جدا ساخت و در نتیجه سپاهیان ارژنگ دیو نیز از ترس پراکنده شدند.

چو رستم بدیدش بر انگیخت اسب بیامد به کردار آذرگشسب
سر و گوش بگرفت و یالش دلیر سر از تن بکندش به کردار شیر
پر از خون سر دیو کنده ز تن بینداخت زان سو که بد انجمن

سپس رستم و اولاد به سمت شهری که محل نگهداری کاووس و سپاهیانش بود به راه افتادند و آنان را از بند رها ساختند. کاووس رستم را در مورد محل دیو سپید راهنمایی کرد و رستم و اولاد به سمت غار محل زندگی دیو سپید به راه افتادند.

پنج شنبه 21/6/1392 - 11:32 - 0 تشکر 643306

آمدن رستم نزدیک شاه مازندران

چو نامه به مُهر اندر آورد شاه، جهانجویْ رستم بپیمود راه.
به زین اندر افگند گرزِ گران؛  چو  آمد به نزدیکِ  مازندران 
به شاه آگهی شد که:«کاوسْ شاه فرستاده ای کرد دیگر به راه؛ 
فرستاده ای چون هزبرِ دُژم،  کمندی به فتراک بر، شصت خَم. 
به زیر اندرش، باره ای گام زن؛  یکی ژنده پیل است، گویی، به تن». 
چو بشنید سالارِ مازندران، ز مردان گزین کرد جنگیْ سران.
بفرمودشان تا   چپیره  شدند؛  هزبرِ ژیان را پذیره شدند. 
چو چشمِ تهمتن بدیشان رسید، به ره بر، درختی گَشْن شاخ دید.
بکَنْد و چو ژوبین به کف درگرفت؛  بماندند لشکر همه ز او شگفت. 
بینداخت، چون نزدِ ایشان رسید؛  فراوان بپرسید و گفت و شنید.
گرفتش یکی دست و بفشارْدش؛  همی، آزمون را، بیازاردش. 
بخندید از او رستمِ پیلتن؛  شده خیره ز او چشم ِآن انجمن. 
مر او را، در آن خنده بفشارْد چنگ؛ ببردش ز دست و ز روی آب و رنگ.
بشد هوش از آن مردِ زور آزمای؛  ز بالایِ اسپ، اندر آمد به پای. 
یکی شد برِ شاهِ مازندران؛  بگفت آنچه دید، از کران تا کران. 
سواری که نامش کلاهور بود، که مازندران ز او پر از شور بود، 
بسانِ پلنگ ژیان بُد به خوی،  نکردی جز از جنگ هیچ آرزوی، 
پذیره شدن را، برِ خویش خوانْد؛  به مردیش بر چرخِ گردان نشانْد. 
بدو گفت: «رو پیشِ آن مرد شَو؛  هنرها پدیدار کن، نو به نو. 
چنان کن که گردد رُخَش پر ز شرم ؛ به چشم اندر آرَد ز شرم ،آبِ گرم».
بیامد کلاهور، چون نرٌه شیر،  به پیشِ جهانجویْ مردِ دلیر.
بپرسید، پرسیدنی چون پلنگ؛ دُژمْروی، ز آن پس، بدو داد چنگ.
بیفشارْد دستِ سرافرازْ پیل؛  شد، از درد، دستش به کردارِ نیل.
نپیچید، کاندیشۀ زور داشت؛  به مردی، ز خورشید، منشور داشت. 
بیفشارد چنگِ کلاهور، سخت؛ فروریخت ناخن، چو برگ از درخت. 
کلاهور، با دستِ آویخته،  پی و پوست و ناخن فرو ریخته، 
بیاورد و بنمود و با شاه گفت،  که:« بر خویشتن، درد نتوان نهفت. 
تو را آشتی بهتر آید، ز جنگ؛   فراخی مکن، بر دلِ خویش، تنگ. 
تو را با چنین پهلوان تاو نیست؛  اگر رام گردد، بِهْ از ساو نیست .
پذیرد بدو شاهِ مازندران، زما، باژ و ساو ، از کران تا کران.
چنین، رنج دشوار آسان کنیم، بِه آید که جان را هراسان کنیم».
تهمتن بیامد هم اندر زمان، چو پیلِ سر افراز و شیرِ دمان.
چو مازندرانْ شاه او را بدید،  بپرسید و بنواختش چون سزید.
نگه کرد و بنشاند اندر خورش؛ از کاوس پرسید و از لشکرش. 
بپرسیدش از رنج و راهِ دراز،  که:«چون راندی، در نشیب و فراز؟»؛
وز آن پس، بدو گفت:«رستم تُوِی، که داری بر و پیکر و پهلوی؟».
چنین داد پاسخ که:«من چاکرم  اگر چاکری را خود اندر خورم. 
کجا او بُوَد من نیایم به کار؛  که او پهلوان است و گُرد و سوار». 
بدو داد پس پهلوان نامه را؛ پیام جهاندارِ خودکامه را.
بگفت:«آنکه شمشیر بار آوَرد، سرِ سرکشان در کنار آورد».
چو بشنید پیغام و نامه بخواند، دُژَم گشت و در وی شگفتی بماند.
به رستم، چنین گفت:«کاین جست و جوی چه باید همی خیره، و این گفت و گوی؟»
بگویش که:«سالارِ ایران تویی؛ اگر چه دل و چنگ شیران تویی،
منم شاهِ مازندران، با سپاه؛ رسیده مرا از نیاکان کلاه.
مرا بیهده خواندن پیشِ خویش نه رسمِ کیان است و آیینِ کیش.
براندیش و تختِ بزرگان مجوی؛ کز این بد، تو را خواری آید به روی.
سویِ گاهِ ایران بپیچان عِنان؛ وگر نه، زمانت سر آرَد سِنان؛
که گر با سپه من بجنبم زجای، تو نشناسی آنگه سرت را ز پای.
تو افتاده ای، بی گمان ،در گمان؛ یکی راهِ زه گیر و بفکن کمان.
چو من تنگ روی اندر آرم به روی، سر آید تو را این همه گفت و گوی».
نگه کرد رستم، به روشن روان، به شاه و سپاه و رَد و پهلوان؛
پسنده نیامْدش کردارِ اوی؛ سرش تیزتر شد ز گفتارِ اوی.
نپذرفت از او جامه و اسپ و زر؛ که ننگ آمدش ز آن کلاه کمر.
برون آمد از پیش ِ او خشمناک؛ دلی پر زکینه،نه ترس و نه باک.
چو آمد به نزدیکِ شاه اندرون، دلِ کینه دارش پر از جوشِ خون،

ز مازندران هر چه دید و شنید  همه کرد بر شاهِ ایران پدید؛       
وزآن پس،ورا گفت:«مندیش هیچ؛ دلیری کن و رزمِ دیوان پسیچ.
سواران و گُردانِ آن انجمن، همه خوار و زارند بر چشمِ من».

پنج شنبه 21/6/1392 - 11:34 - 0 تشکر 643307

جنگ رستم در مازندران


        رستم اجازه خواست با نامه ای دیگر با مضمون دعوت شاه مازندران به آشتی نزد او برود . رستم به سوی قرارگاه شاه مازندران رفت چون چند تن از بزرگان آنها را دید شاخه بزرگ درختی را کند و به سوی آنها پرتاب کرد گروهی از آنها شاخه را به سختی جابجا کردند . یکی از آنها نزد رستم آمد و دست داد و خواست دست رستم را فشار دردناکی بدهد اما رستم چنان فشاری به دست او داد که رنگش زرد شد و بیهوش از روی اسب به زمین افتاد ، شاه مازندران پهلوان دیگری به نام کلاهور به سوی رستم فرستاد تا دستش را فشار دهد اما رستم چنان فشاری به دست او داد که ناخن هایش ریخت ،  کلاهور با شتاب نزد شاه مازندران رفت و گفت بهتر است با ایرانیان صلح کنی ! رستم نامه را به شاه داد ، شاه از خواندن نامه برآشفت و به رستم گفت : به کاووس بگو من سپاه بزرگی دارم ، اگر اوضاع را بر من سخت و تنگ کنی به تو بد خواهد رسید ، سپس برای رستم خلعت (جامه و اسب و زر ) آوردند اما او نپذیرفت و به نزد سپاه ایران بازگشت ، کی کاووس نیز دستور شروع جنگ داد .

        پهلوانی از مازندران به نام جویان به میدان آمد و هماورد خواست کسی از ایرانیان از ترس پا پیش نگذاشت . رستم از کی کاووس اجازه او نبرد خواست ، رستم پس از رجز خوانی به جویان حمله کرد و او را از پای درآورد . شاه مازندران به لشکر دستور حمله داد یک هفته دو لشکر به سختی با هم می جنگیدند بالاخره رستم با نیزه به سوی شاه مازندران حمله کرد و نیزه را بر کمربند او زد او از اسب افتاد سپاهیانش فورا ً گرداگرد او را گرفتند و در میان سنگ خارایی مخفی شد ، رستم بار دیگر به لشکریان دشمن حمله کرد و سنگ خارا را با شاه مازندران از زمین بلند کرد و نزد کی کاووس آورد و به شاه مازندران گفت اگر بیرون بیایی چه بهتر و اگر بیرون نیایی با گرز و شمشیر و تبرسنگ را خُرد خواهم کرد ، شاه مازندران از ترس بیرون آمد .

         کی کاووس گفت او شایستگی شاهی را ندارد و به دژخیم گفت تا تن او را ریز ریز کند ، سپس دستور دادتا غنایم را جمع آوری کنند و آنها را که چون کوهی شده بود بین سردارانش و نیازمندان پخش کرد ، دستور داد هر دیوی که نافرمانی کرده سر ببرند ، هفته سوم پس از برگزاری مراسم جشن پیروزی رستم به کی کاووس گفت : پیروزی ما مدیون کمک و راستگویی اولاد است و درخواست کرد حکومت و پادشاهی مازندران به او که فردی مناسب و فرمانبردار است سپرده شود ، شاه درخواست را پذیرفت و سپس به سوی پارس حرکت کرد . در پارس نیز جشن وشادی از این پیروزی برگزار بود کی کاووس برای سپاسگزاری از رستم خلعتی شایسته و گرانبها ، تخت فیروزه ای ، تاج گوهر نگار ، لباس زربافت شاهنشاهی ، صد زیباروی ، صد اسب و زین و برگ آن ، صد استر سیاه موی با لگام زر ، صد کیسه دینار ، جامی از یاقوت سرخ پر از مشک ناب ، جامی فیروزه ای از گلاب به همراه نامه ای بر حریر با عطر  بوی مشک و عود عبیر و عنبر نوشته شده بود و در آن حکومت نیمروز (سیستان) را به رستم داده بود را تقدیم رستم کرد ، برای سپاسگزاری از توس درجه سپهبُدی را به او بخشید و برای سپاسگزاری از گودرز حکومت سپاهان (اصفهان) را به او داد .

پنج شنبه 21/6/1392 - 11:34 - 0 تشکر 643308

پذیرش شاهی کی کاووس


 شاهان و بزرگان توران و چین و مکران و زره شاهی کی کاووس را پذیرفتند و به او باج و خراج می دادند اما بربر ها جنگی را با او ترتیب دادند ، کی کاووس گودرز را با هزار جنگجو به جنگ بربر ها فرستاد و او همه سپاهیان بربر را از دم تیغ گذرانید ، سالخوردگان و سران نزد کی کاووس آمدند و گفتند : ما بنده و خدمتگزار توایم و هرچه باج و خراج و درم ، زر و گوهر بخواهی به تو می دهیم ، ما را ببخش !

        کی کاووس یک ماه به میهمانی رستم به زابلستان رفت در این هنگام تازیان در مصر و شام طغیان و سرکشی کردند کاووس برای سرکوب آنها از راه دریا با قایق و کشتی به سوی مصر و شام تاخت . هنگام پیاده شدن سپاه بزرگ ایران شاه هاماوران از ترس تسلیم شد و امان خواست ، کی کاووس او را بخشید .

پنج شنبه 21/6/1392 - 11:35 - 0 تشکر 643309

نامه كی كاووس به شاه مازندران
چون شب فرارسید سپاه ایران دست از كشتار باز كشیدند. كاووس گفت« دیوان مازندران به كیفر خود رسیدند و بیش از این شایسته نیست خون آنانرا بریزیم. اكنون باید مردی خردمند و هوشیار را نزد شاه مازندران بفرستیم و او را بفرمانبرداری بخوانیم.» پس كاووس دبیررا فرمان داد تا نامه ای گویا به شاه مازندران نوشت و بیم و امید در آن نشاند كه «ای گرفتار خود كامی و غرور، تو با دیوان و جادوان همداستان شده ای و به بدی و بد بینی گرائیده ای . باید بدانی كه اگر بدكنش باشی جز بدی نخواهی دید. اما اگر دادگری و پاكدینی پیشه كنی بهره تو نیكی و آفرین خواهد بود . می بینی كه یزدان با دیوان و جادوان تو چه كرد . اكنون اگر خرد رهبر تواست و می خواهی در امان باشی بی درنگ تخت مازندران را بگذار و به كهتری به درگاه ما بیا و باج بپرداز، مگر این فرمانبری تخت مازندران را برای تو نگاه دارد. و گرنه چون ارژنگ و دیو سفید تو نیز دل از جان بر گیر.»

آنگاه كی كاووس فرهاد را از دلاوران نامدار ایران بود بر گزید و نامه را به او سپرد تا بشاه مازندران برساند. فرهاد چون نزدیك شهر نرم پایان رسید بشاه مازندران خبر فرستاد كه از كاووس پیام آورده است . شاه مازندران گروهی از پهلوانان پرخاشگر خود را برگزید و سپاهی گران بیرون كشید و آنها را دلیر كرد و هشدار داد و برابر فرهاد فرستاد. اینان با چهره ای دژم فرهاد را پذیرنده شدند. چون نزدیك رسیدند یكی از پهلوانان دست فرهاد را به تندی در دست گرفت و بیفشرد تا او را رنجه كند . فرهاد خم به ابرو نیاورد و درد را آسان پذیرفت. وی را نزد شاه بردند. چون نامه كاووس را خواند واز دستبرد رستم و كشته شدن پولاد غندی و بید و ارژنگ ودیو سفید آگاه شد دل در برش زار گردید و جانش پر اندیشه شد و با خود گفت « این رستم آفتی گزنده است و جهان از وی امان نخواهد یافت.» سه روز فرهاد را نزد خود نگاه داشت . روز چهارم بر آشفت و گفت در پاسخ به كاووس بگو « ای شاه نو خاسته بی خرد ، تندی و خامی تو نمی گذارد هماورد خود را بشناسی و گرنه چگونه از چون منی با چنین بر و بوم و دستگاه می خواستی كه به بارگاه تو بیایم؟ مرا هزاران هزار لشكر جنگاور است و هزارو دویست پیل جنگی دارم كه از آنها یكی در لشكر تو نیست . تو آماده كارزار باش كه من به پیكار باتو كمر بسته ام و بزودی با سپاه خود خواب خوش را از سر تو و لشكرت بیرون خواهم راند.»

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.