عنوان:رباتی که سیم هایش قاطی شد!!
کلید واژه:ربات
تجمیعی
رباتی که سیم هایش قاطی شد!!
در زمانهای قدیم، یك شب سرد زمستان، در كلبه كشاورزی صدای گریه نوزاد پیچید، طوری كه چند خانه آنطرفتر، كدخدا هم از خواب پرید. باز كرد ببیند صدا از كجا میآید، یكهو در آسمان چشمش به یك ستاره دنبالهدار افتاد. او كه خیلی وقت بود برای اثبات همه چیزدانیاش، هیچچیز پیدا نكرده بود
دو داستانك «ستاره دنباله دار...» و «رباتی كه سیمهایش قاتی پاتی شد» به ترتیب از بابك آتشینجان و فریبا كلهرستاره دنباله دار...
در زمانهای قدیم، یك شب سرد زمستان، در كلبه كشاورزی صدای گریه نوزاد پیچید، طوری كه چند خانه آنطرفتر، كدخدا هم از خواب پرید.
باز كرد ببیند صدا از كجا میآید، یكهو در آسمان چشمش به یك ستاره دنبالهدار افتاد. او كه خیلی وقت بود برای اثبات همه چیزدانیاش، هیچچیز پیدا نكرده بود، ستاره دنبالهدار را توی هوا قاپید و برد صاف گذاشت كف دست پدر بچه، كه: «باید به خودت افتخار كنی. نشان به این نشان كه پسرت مرد بزرگی میشود.» كشاورز هاج و واج مانده بود، اما حس كرد باید به كدخدا اعتماد كند. این بود كه شروع كرد به افتخار كردن.
سالها بعد، یك روز گرم تابستان، وقتی كشاورز پیر خسته و عرقریزان از مزرعه به خانه برگشت، پسرش توی سایه ایوان لم داده بود و به شكل خلاقانهای، هم خودش را باد میزد، هم مگسها را میپراند. كشاورز هنوز هاج و واج بود. بینوا چه كار میتوانست بكند: كدخدای روانشاد پیشبینیاش اشتباه از آب درآمد، قبول، ولی دیگر چرا مژده آینده درخشان پسرش را موقع به دنیا آمدن دخترش داده بود؟
بابك آتشینجان
رباتی كه سیمهایش قاتی پاتی شد
یك ربات نو و خوشگل بود كه كارهای زیادی ازش بر میآمد. او میتوانست به تنهایی وسط آتش برود و به كسی كه توی آتش گیر افتاده كمك كند. میتوانست تنهایی آتش را خاموش كند. میتوانست راههایی برای نجات كسانی كه توی دردسر افتاده بودند پیدا كند. زورش هم آنقدر زیاد بود كه میتوانست دستش را زیر آوار بگیرد و از ریزش آوار جلوگیری كند.
روزی جایی آتش گرفت و قرار شد ربات آتشنشان برای اولین بار دست به كار بشود و آتش را خاموش كند. اما وقتی نگاه ربات به آتش افتاد اتفاق عجیبی افتاد. ربات به جای اینكه آتش را خاموش كند، همانطور ایستاد و آن را نگاه كرد. هی به آتش نگاه كرد و از جایش تكان نخورد. آتش هی شعله میكشید و قرمز و آبی و سبز میشد. هی جرقه میزد و جلوی چشم ربات آتشنشان بزرگ و بزرگتر میشد. ربات آتشنشان گرمی آتش را حس كرد، اما با خودش گفت: «آتش خیلی زیباست. چرا باید خاموشش بكنم؟!»
آتش هی بزرگتر شد و بیشتر شعله كشید و همه جا را سوزاند. حالا درست به جلو پای ربات رسیده بود. داشت خودش را بزرگتر میكرد تا به ربات برسد كه ربات به موقع خودش را كنار كشید.
از آن روز ربات آتشنشان یك ربات نو و خوشگل اما به درد نخور است. چون سیمهایش قاتی پاتی شده است و همیشه خدا هم در حال جرقه زدن است. یعنی بیشتر وقتها كه به آتش فكر میكند، جرقه میزند و به یاد آتشی میافتد كه خیلی قشنگ بود و رقص قشنگی هم داشت. اما هنوز نمیداند چرا باید چیزی را كه خیلی زیباست و رنگهای قشنگی هم دارد خاموش كند!
منبع:همشهری