-پسری با دوست دخترش به پیتزا فروشی رفتند (ظاهرا پیتزا یکی از ارکان این دوستی هاست!) و دور یک میز مقابل هم نشسته اند. دختر سرش را به این طرف و آن طرف می چرخاند، گویا دنبال چیزی می گردد.
پسر: دنبال چیزی می گردی؟ چیزی می خوای؟
دختر: سس قرمز نیست؟
پسر یک باره بلند می شود و از آن آقا که پشت پیشخوان مغازه ایستاده سس می گیرد و مقابل دوست دخترش می گذارد.
پسر: چیز دیگه ای نمی خوای؟
دختر تشکر می کند و در حالی که اولین برش پیتزا را در دهانش می گذارد و با نگاهی سرشار از مهر دوست پسرش را نگاه می کند و به فکر میرود: “چقدر مهربان! چقدر در خدمت! هنوز من نگفته و نخواسته، از جا می پرد!”
این دختر غافل از این است که این همان پسری است که صبح وقتی مادرش می گوید برو نان تازه بخر، روی تخت می غلتد و می گوید:” حسش نیست،حالشو ندارم.”
این همان پسری است که از قبول هر مسئولیتی در خانه شانه خالی میکند و تختش را هم مادرش مرتب می کند.
این همان پسر جوان خدوم و مهربان است!!
-دست پسر به جایی می خورد و زخم می شود. دختر چشمانش را از سر ترحم می بندد و در نهایت عاطفه می گوید:”الهی بمیرم، می سوزه؟”
و فوری دستمالی از کیفش در می آورد و می گوید:” آرش جان اینو بذار روی دستت؟”
پسر که از این حرکت به ذوق آمده برای جلب عاطفه و کلام عاشقانه بیشتر، طوری دندان هایش را به هم فشار می دهد گویی زخم شمشیر خورده ودارد تحملش می کند!
دختر: بمیرم، میسوزه، آره؟ من باعث شدم؟ ببخشید. رفتی برای من سس بیاری این طوری شد؟
پسر حس خوبی دارد. آرزو می کرد تیر خورده بود و الان در اغما بود. چه دختر مهربانی!
این پسر غافل از این است که این همان دختری است که وقتی مادرش صدایش می زند تا در چیدن میز شام کمکش کند، از اتاقش در نهایت بی ادبی فریاد می زند:” مگه نمی بینی دارم با تلفن حرف می زنم؟”