• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 5205)
شنبه 16/6/1392 - 14:20 -0 تشکر 640559
بذله گویی در جبهه ها

نام، حسین
هر بار كه می خواستند اسم بچه ها را بنویسند، حكایتی بود. چه موقع اعزام و چه موقع تسویه، بنده خدا كلی باید قسم آیه می خورد كه به دین، به آیین، شوخی نمی كنم، اسمم همین است، فامیلیم هم همین. اما باور می كردند؟ امان از وقتی كه نه كارت شناسایی و شناسنامه ای در كار بود، نه شاهد و شهودی؛ غیر از این كه گاهی همین دوست و آشناها هم اسباب دردسر می شدند؛ یعنی وقتی او در میان جمع بود و می گفتند: اسم، جواب می داد حسین؛ نام خانوادگی: جان. تا طرف سرش را بالا می كرد كه بگوید مثلا برادر! ادا و اصول در نیاور، كار داریم، بگذار بنویسیم برویم. بچه های دسته هم رو به وی كرده و می گفتند: راست می گوید، حالا چه وقت شوخی كردن است؟! و او تا می آمد بگوید: والله بالله اسم و فامیلم همین است، دوباره آنها شروع می كردند كه: اگر غلط باشد جنازه ات روی زمین می ماندها؟ آن وقت بو می گیری، دیگر هیچ كس نمی خوردت؛ مجبور می شوند مثل هندوها بسوزاندت؛ البته اگر جنازه داشته باشی! و او كه دیگر زورش نمی رسید، سكوت می كرد و می گفت: من چه بگویم. شما كه قبول نمی كنید، پس هر چه دلتان می خواهد، بنویسید. بچه ها هم از خدا خواسته می گفتند: آره برادر! بنویس حسین بی فامیل. این ظاهرا كس و كار ندارد! آن وقت بود كه بلند می شد، دنبال بچه ها می كرد كه: من كس و كار ندارم بی دین ها! الان نشانتان می دهم كه كی بی كس و كار است… آنها می دویدند و ما می خندیدیم.

شنبه 16/6/1392 - 14:20 - 0 تشکر 640560

شعارهای جابه جایی

بیشترین شعارهایی كه رزمندگان موقع جا به جایی، سر می دادند، عبارت بود از: «حسین جان، فدایت، آییم به كربلایت»، «حسین حسین می گیم (می گوییم) می ریم (می رویم) كربلا، گر چه بیاد (بیاید) بر سرمون هر بلا.» یا شعار «این حمله غوغا می كنیم، راه نجف وا (باز) می كنیم». در تمامی نقل و انتقالات و جابه جایی ها، خواندن سرود و نوحه و ذكر پی در پی صلوات، سنت حسنه ای بود كه به بچه ها، جان دوباره می بخشید.

شنبه 16/6/1392 - 14:21 - 0 تشکر 640561

سوار كردن پیاده ها

بین بچه های راننده، در به مقصد رساندن برادران پیاده، رقابت بود. گاهی كه دو تا از این رانندگان با هم جلوی جمعی ترمز می كردند، رو به یكدیگر می گفتند: «هول نشو! به هردویمان می رسد!» و بچه های پیاده هم با صلواتهای پی درپی برای سلامتی راننده و اتومبیلش، دعای خیرشان را بدرقه راه آنها می كردند.

شنبه 16/6/1392 - 14:21 - 0 تشکر 640562

این دفعه با خودم بیا، كارت را درست می كنم

از آن فرماندهانی بود كه زبانزد بودند در نیرو و به خط بردن و در جا گذاشتن! یعنی بچه های مردم را شهید می كردند و خودشان صحیح و سالم بر می گشتند عقب! دریغ از یك تركش نخودی یا نمكی؛ چه رسد به تركش ابوالفضلی! بعد هر كجا می نشست، با یك سوز و گدازی می گفت: من از روی خانواده شهدا خجالت می كشم. اصلا دلم نمی خواهد بعد از عملیات مرخصی بروم و كسی را ببینم، و از این قبیل حرف ها كه: من چقدر بی لیاقتم، كم سعادتم، آلوده و ناپاكم كه خدا مرا نمی برد و... راست هم می گفت و بچه ها مو به مویش را قبول داشتند؛ نه این نسبت ها را كه به خودش می داد، این كه همیشه پیشاپیش همه حركت می كرد و خودش را سپر بلای نیروهایش می كرد و حاضر بود بمیرد اما به پای بچه هایش خار نرود. حاضران هم با عباراتی نظیر: شما كه خودت شهید زنده ای، یا هر چه مصلحت خدا باشد و شما ذخیره و باقیات صالحات شهدا هستید، دلداری اش می دادند؛ كه یك مرتبه یكی از بچه هایی كه اصلا نمی دانست «ملاحظه» را می نویسند یا می خورند، به شوخی یا جدی، مثل پدربزرگی كه به نوه اش وعده و وعید می دهد، با یك قیافه حق به جانبی، هر چه بچه ها ریسیده بودند، پنبه می كرد و می گفت: عیبی ندارد، غصه نخور؛ این دفعه با خودم بیا خط، كارت را درست می كنم. قول می دهم ترتیبی بدهم كه همان اول بسم الله شهید بشوی و دیگر نباشی تا شرمنده بشوی. فقط بگو جنازه ات را به كی تحویل بدهم بقیه اش با من. بچه ها غش می كردند از خنده و می گفتند: لابد اگر شهید نشود خودت یك جوری سرش را زیر آب می كنی؟ و او در جواب می گفت: انشاء الله كه كار به آنجاها نمی رسد. با هماهنگی كه با برادران مزدور عراقی كرده ایم، فكر نمی كنم نیاز بشود. قرار شد تو كانال پای كار كه رسید، من بگویم، فرمانده مان این جاست و فرار كنم. سعی خودم را می كنم؛ شما حالا چرا این قدر دلتان شور می زند؟ مثل این كه شما بیشتر از من عجله دارید برای این كار خیر؛ درست است؟ دوباره حاضران می خندیدند.

شنبه 16/6/1392 - 14:21 - 0 تشکر 640563

برای بابایم گریه كنید

تعاون بودیم، ستاد تخلیه شهدا. جمع و جور كردن و بسته بندی و ترتیب انتقال بچه ها با ما بود. جیب هایشان را می گشتیم و هر چه بود در پلاستیكی جمع می كردیم و همراه تابوت می فرستادیم.

یك بار یكی از جنازه ها توجه مان را جلب كرد و حساس شدیم كاغذی را که روی آن با خط درشت نوشته بود «وصیت نامه» بخوانیم، ببینیم امثال این بچه ها كه تازه بالغ شده و از مال دنیا هم چیزی ندارند، باز ماندگانشان را به چه اموری سفارش می كنند. كاغذ را كه باز كردیم، نمی دانستیم بالای سر بدن شهید بخندیم یا گریه كنیم. نوشته بود برای من گریه نكنید؛ برای بابام گریه كنید كه می خواهد خرج دفن و كفن مرا بدهد و برایم شب هفت و چهلم بگیرد بینوا هر چی یك عمر جمع كرده، باید بدهد مردم بخورند

شنبه 16/6/1392 - 14:22 - 0 تشکر 640564

اگر ما را تا فردا تعویض كردید

گویا پاك یادشان رفته بود كه در این نقطه هم نیرو دارند؛ انگار نه انگار، نه سری، نه سراغی. باز هم خدا پدر تداركات چی یگان را بیامرزد كه ما را فراموش نكرده بود؛ هفته به هفته یك مشت خرت و پرت به اسم جیرة جنگی برای ما می آورد، بعد هم راست شكمش را می گرفت و می رفت. مثل آسایشگاه سالمندان، كار ما شده بود بخور و بخواب. برای این كه به دلمان هم بد نیاید، گاهی یكی، دو ساعت نگهبانی می دادیم.

بچه ها بالاخره جمع شدند و طوماری تهیه كردند و شرح ماوقع را برای مسوول خودشان نوشتند. یكی یكی هم پای ورقه را درشت و محكم امضا كرده بودند. و حالا مسوول واحد داشت نامة آنها را كه راننده آورده بود در سنگر فرماندهی می خواند. به جایی رسید و نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. وقتی از او پرسیدند كه چی نوشته اند؟ تنهایی حال می كنی؛ سرش را تكان داد و گفت: منو تهدید كرده اند. همه كنجكاو شدند كه: خوب به چی تهدید كرده اند؟ گفت: نوشته اند اگر ما را تا فردا تعویض كردید، كردید، اگر نكردید... پس كی تعویض می كنید؟ كه این قسمت آخرش را درست نوشته بودند. همه خنده شان گرفت و با خودشان گفتند: اینها هم مثل این كه ما را خوب می شناسند؛ می دانند كه ما خیلی پوست كلفتیم و هیچی بهمان برنمی خورد و الا به جای درشت نوشتن، درشت می گفتند!

شنبه 16/6/1392 - 14:22 - 0 تشکر 640565

جبهه به عشق دعا

دقیق که بشوی گویی همه و همه دانسته و ندانسته، در یک کوشش و کشش نهایی به عشق دعا و انس و ارتباط با او به جبهه می آمدند، و طمع و توقعی جز هرچه نزدیکتر شدن با او نداشتند و جبهه، به منزله کوتاهترین راه رسیدن به حضرتش، مواج و محل دریافت مستقیم فیوضات ربوبی بود. از همین روی در جبهه و فرهنگ و آداب آن، دعا و زبان حال داریم نه دعای صرف که یک نفر ولو با دمی مسیحایی می خواند و بقیه هم گوش می دهند و حواسشان احیانا جای دیگر است! در جلسات اجتماعی دعا هم بنابراین که عبارات را چند بخش کنند و هر قسمتش را یکی از برادران بخواند.کمترین نتیجه اش اینکه بالاخره در میان چند نفر یک دل شکسته و هر سودایی و زبان بی تکلف پیدا می شد که خرمن ادارات و اخلاص را بسوزد، و به آن نمی ازیم رحمت دوست بیفشاند گرچه هرکس برای خودش عدالتی داشت.

شنبه 16/6/1392 - 14:22 - 0 تشکر 640566

چفیه و خواص آن

چفیه به عنوان یك وسیله همه كاره، در دسترس ترین كفن برای پیكر قطعه قطعه شهدایی بود كه همرزمانش نمی توانستند با خود به عقب بیاورند. وسیله ای برای پوشیدن چهره «پالگد كن نماز شب خوانها» دوركننده حشرات سمج و موذی، دستمال مرطوب برای پیشانی برادران تب دار، عرقگیر چهره های سوخته گرمازده عقب تویوتا و موقع راهپیمایی های طولانی، مشابه «گارو» برای جلوگیری از خونریزی، هدیه ای كه در روز عید غدیر، بچه های سید می دادند، دستگیره ای برای برداشتن ظرف غذای داغ، لنگ و حوله حمام و بالاخره جایگزینی برای دستمال ابریشمی، كه بعضی با پراندن آن به جلو و ایجاد صدا، مزاح می كردند.

شنبه 16/6/1392 - 14:23 - 0 تشکر 640567

تقسیم تنقلات

درمسیر شهر به منطقه و یا در جابه جایی هایی که در خود جبهه صورت می گرفت، وقتی کسی تنقلاتی داشت از پسته و تخمه و بادام یا کشمش، مشت می کرد و راه می افتاد، از این سر ماشین به آن سر ماشین، حتی اگر شده به هر دو نفر دو تا پسته، دو تا تخمه، و ...برسد، سهم راننده را اگر به حد کافی بود، دو برابر می دادند یکی به اعتبار رانندگی و دیگر به اینکه سرگرم باشد و جبران تنهاییش بشود.

شنبه 16/6/1392 - 14:23 - 0 تشکر 640568

پست آخر

آخرین نگهبان شب، از شركت در مراسم صبحگاه و ملحقات آن معاف بود. رسم بر این بود كه پست آخر را به افرادی بدهند كه در روز بیشتر از دیگران كار كرده و خسته شده بودند تا بتوانند با استراحت بیشتر، خستگی را از تن بیرون كنند. البته بیشتر وقتها پست آخر حالت داوطلبانه داشت، زیرا شخص ضمن نگهبانی می توانست به آماده كردن چای و فراهم نمودن مقدمات نماز و صبحگاه بپردازد

شنبه 16/6/1392 - 14:24 - 0 تشکر 640569

پایان نامه

به پایان بردن نامه و ختم کلام و خداحافظی با خواننده برخلاف آغاز مکتوبات به قاعده نبود، هر کس عادت و اخلاق خود را داشت یکی می نوشت:«خداحافظ شما و امام» یا اینکه تازه واردها می نوشتند:«عبدم، عبیدم، رزمنده جدیدم» در تاکید پاسخ نامه نیز می نوشتند:«نه شرقی، نه غربی، جواب نامه مشدی» کنایه از اینکه:«ننشینی سرسری چیزی بنویسی! یک نامه حسابی از تو توقع دارم، آن هم در اسرع وقت».

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.