• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن قرآن و عترت > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
قرآن و عترت (بازدید: 630)
شنبه 30/6/1392 - 18:43 -0 تشکر 649824
کرامات حضرت عبد العظیم حسنی(علیه السلام)

شفای ملیكا

«سرطان ! سرطان روده از نوع پیشرفته ، سه چهارم روده ها از بین رفته است ، متأسّفم !» آنچه كه آقای صالحیان می شنید این كلمات نبود ، پژواك یك فریاد ، یك ضجه از درون بود كه كه در مغزش می پیچید . سعی كرد ، تقلّا كند تا صدای دكتر حمیدی را واضح تر بشنود . آقا ی دكتر ، معنی حرفتان چیست ؟ آقای صالحیان ! وظیفه من اینست كه حقایق را بی پرده بگویم . شهامت داشته باشید و آن را بپذیرید . كاری نمی توانم بكنم ! یعنی هیچ امیدی برای ملیكا نیست ؟ بنشینیم مرگش را ذرّه ذرّه تماشا كنیم؟ حرف شما این است ؟! این كلمات به سختی از گلویی كه گلوله ای از بغض ، راه آن را بسته بود خارج می شد . طنین پدر از سینه برمی خاست .
مثل صدای باد در صحرایی وغم انگیز .پاكتی انباشته از عكس ، برگه های آزمایش خون ، سیتی اسكن و سونوگرافی بر دستانش سنگینی می كرد . دكتر اتاق را ترك كرد و او را زیر بار فضای سنگین غم ،تنها گذاشت . دكتر حمیدی متخصّص و جراح كودكان بیمارستان آسیا، ملیكا كوچولو را پس از 20 روز از بیمارستان مرخص كرد .

امّا خانواده ملیكا كسانی نبودند كه تنها با اظهار نظر یك پزشك از پا بنشینند و دست از تلاش بردارند. دكتر سجّادی ، دكتر مشایخی ، دكتر جعفری نژاد و دكتر كیهانی در بیمارستان آراد، هر یك از آزمایشات و بررسیهای جداگانه ای انجام دادند ، ولی تشخیص همان بود: سرطان. سرطانی كه هرساعت پنجه زهر آگینش را بیشتر می فشرد ، و چون شعله ای در خرمن هستی ملیكا زبانه می كشید .

حال ملیكا روز به روز وخیم ترمی شد . شكمش به شدّت ورم كرده بود ، و خبر از فاسد شدن بخش دیگری از روده ها می داد . دكتر كولانلو یكی دیگر از پزشكانی كه به سراغش رفته بودند ، تأكید می كرد كه باید برای یافتن نوع سرطان ، نمونه برداری شود . امّا ورم طحال این اجازه را نمی داد . معنی این حرف قطع همه رشته های امید بود تا این شمع كوچك چه بموقع خاموش شود . ده روز ، بیست روز، شاید یكماه دیگر . تنها یك جا باقی مانده بود ، بیمارستان شركت نفت . دكتر كلانتری جرّاح این بیمارستان ، تنها اقدامی كه حاضر به انجام آن بود آندوسكوپی از روده ها بود . او فقط در همین حدّ مسئولیّت می پذیرفت .» زمان عمل تعیین شد : دوشنبه 9 آبانماه 1373 امّا این جراحی چه امیدی در برداشت ؟ خانواده ملیكا ، حالا خود را در اعماق چاهی عمیق و ظلمانی ، انباشته از «چكنم » هایی كه هیچ راه حلّی را نمی شد از آن به بیرون كشید ، می بافتند . امّا از همین نقطه ، روزنه ای روبه آسمان گشوده شد و پرتوی به قعر ناامیدی تابیدن گرفت یعنی توسّل و كوبیدن آستان سیّدالكریم . ایّام فاطمیّه است .

جمعه شب ، یا بهتر بگوییم5/ 1 بامداد شنبه 7 آبانماه . خانواده سادات صالحیان همه در صحن حضرت عبدالعظیم علیه السّلام جمع اند . پدر ، مادربزرگ ، خاله ، عمّه و … همه برای ملیكا ، این دختر 3/5 ساله شیرین زبان گرد آمده اند تا با توسّل به اولیاء الله ، دخترشان را به زندگی برگردانند . آمده اند تا آبروی مقرّبین درگاه الهی را شفیع قرار دهند . آبرویی كه چون با اشك محبّین می آمیزد ، سدّ تقدیر را می شكند .درب حرم بسته است . 

خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو کنه

کربلا کربلا اللهم الرزقنا

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

شنبه 30/6/1392 - 18:44 - 0 تشکر 649825


هوا سوز دارد ، امّا سوز این جمع استخوان سوز تر است . یكی از خادمین با دیدن این گروه آشفته ، متوجّه می شود كه مسأله مهّمی پیش آمده است . هوا ، آه سرد می كشد ، آنان می لرزند . خادم وقتی مطلّع می شود این خانواده از ساداتند ، می گوید : شما بچّه های صاحب این بارگاه هستید . حالا كه قرار بر ماندن دارید بیایید درب حرم را برایتان باز كنم . آنان به داخل حرم می روند و در كنار ضریح سیّدالكریم علیه السّلام بیتوته می كنند .

كسی نمی داند آن شب عجیب تا سپیده صبح چگونه گذشت ، امّا به طور قطع ، دعاها و نمازها ی آن جمع بین ملائك زبانزد شد ، شاید ملائك نیز آنان را همراهی كرده باشند . چرا كه فردای آن شب … بیمارستان شركت نفت – یكشنبه 8 آبان – ملیكا سادات را برای انجام عمل فردا صبح آماده كرده اند ، امّا خبر می رسد یك از اقوام دكتر كلانتری از دنیا رفته است ، و دكتر فردا عمل نخواهد داشت . دوشنبه 9 آبان – با توجّه به تغییر روز عمل ، ملیكا سادات را بار دیگر برای انجام آزمایشات جدید به واحدهای آزمایش خون، سیتی اسكن ، سونوگرافی و … می برند . پاسخ آزمایشات و عكسها آماده می شود برای فردا صبح . سه شنبه 10 آبان – اتاق هم آماده است . دكتر كلانتری به طور معمول ، یكبار دیگر نگاهی به آخرین نتایج عكسها و آزمایشات می اندازد . امّا آنچه كه در آنها می بیند نگاه بهت زده اش را به برگه ها و عكسها می دوزد . پرستار را صدا می زند . حتماُ اشتباهی رخ داده است و تكرار آزمایش خون ، هر ده دقیقه یك آزمایش . نخیر ، اشتباهی در كار نیست ! همة آزمایشات آثار بهبود و سلامتی را گواهی می دهند .

مادر ملیكا با تشویش از دكتر می پرسد : آقا ی دكتر چه اتّفاقی افتاده است ؟ خانم صالحیان ، نمی دانم چه بگویم . یا دستگاهها و تخصّصی ما اشتباه كرده است ، یا اینكه واقعاً معجزه ای واقع شده است . امّا مطمئناً این دستگاهها و ما تا بحال اشتباه نكرده ایم … . ملیكا از بیمارستان مرخص شد . با اینكه آثاری از بیماری در او نبود ، ولی خانواده هنوز هم مضطرب و نگران بودند . تا اینكه یك شب مادربزرگ ملیكا در عالم رؤیا خوابی دید كه قلب خانواده را مطمئن كرد . او تعریف كرد : دیدم در جمع عدّه ای از بانوان هستم . آنان را نمی شناختم . بانوان راهی بازكردند . یكی از آنان ندا داد : امام سجّاد علیه السّلام تشریف می آورند . با اشتیاق جلو رفتم تا امام علیه السّلام را زیارت كنم . آقا آمد ، صورت مثل مهتاب . زبانم بند آمده بود . می خواستم برای ملیكا دست به دامن شوم ، نمی توانستم . امّا آقا علیه السّلام خود به طرف من آمدند و فرمودند : دیگر برای چه نگرانید ، آن دختر شفا گرفت .

خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو کنه

کربلا کربلا اللهم الرزقنا

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

شنبه 30/6/1392 - 18:45 - 0 تشکر 649826



زمینگیرشدن آصف الدّوله !


در اواخر دوره قاجار كه تولیّت آستان مقدّس حضرت عبدالعظیم علیه السّلام به عهده مرحوم آقامیر (متولّی باشی) بود ، حكومت تهران به آصف الدّوله داده شده بود . آصف الدّوله داعیّه تولیّت آستانه را نیز داشت و تصوّر می كرد ، آستانه باید زیر نظر حاكم تهران اداره شود . در مقابل این ادعا ، متولّی باشی زیر بار نمی رفت . و استدلالش این بود كه تولیّت مربوط به حاكم شرع است . كشمكش مابین آصف الدّوله و متولّی باشی به جایی رسید كه آصف الدّوله مأمورینی را برای جلب متوّلی باشی فرستاد تا بلافاصله او را دستگیر و زندانی كنند . مأمورین به هنگام غروب به آستانه رسیدند .

در زمانی كه مراسم چراغ شروع شده بود ، و شخص متوّلی باشی نیز در آن حضور داشت . مأمورین قصد بازداشت او را می كنند ، كه خدّام از آنها می خواهند رخصت بدهند مراسم چراغ تمام بشود . مرحوم آقامیر ، خطبه مراسم را خواند و به سراغ چراغها رفت . اوّلین چراغ را در جای مخصوص نهاد امّا در مورد بقیّه از روشن كردن چراغها خودداری كرد و رو به حرم حضرت عبدالعظیم علیه السّلام نمود و عرض كرد : « یابن رسول الله ! حاكم وقت را آصف الّدوله فرستاده دنبا ل من سیّد حسنی تا جوابش را ندهی به چراغت حاضر نمی شوم.» این را می گوید و از حرم بیرون می آید .

خدمه از مأمورین می خواهد كه شب را مهلت بدهند تا صبح . صبح كه فرا می رسد ، مأمورین آماده بردن متوّلی باشی می شوند ، امّا هنوز چند قدمی نرفته بودند كه دو نفر پیك از تهران می رسند . آن دو نزدیك می آیند ، سلام می كنند و به مأمورین می گویند : مزاحم آقا نشوید مأمورین پاسخ می دهند : این دستور جناب آصف الدّوله است ، و پیك می گوید : آصف الدّوله دیشب به دل درد گرفتار شد و مرد … .

خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو کنه

کربلا کربلا اللهم الرزقنا

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

شنبه 30/6/1392 - 18:46 - 0 تشکر 649827



نامه ای برای آیندگان !
در تاریخ ایران از میان فهرست پادشاهانی كه بر علیه دیانت و مظاهر اسلام قد بر افراشتند نام رضا خان قلدر ، فراموش ناشدنی است . به ویژه آن كه او در اعمال كینه توزانه خود بر ضدّ حجاب و روحانیّت ، خفقان دهشتناكی را حاكم نموده بود .این ماجرا در اوج آن شقاوت آغاز شده است : صندوق منبّتی برای قراردادن بر روی مرقد مطهّر امامزاده حمزه بن موسی علیه السّلام ساخته و آماده نصب شده بود . در این حین ، یكی از خادمین تصمیم گرفت نامه ای بنویسد و در آن وضعیّت و موقعیّت زمان خود را تشریح كند .او در این نامه ، ابتدا نام و مشخّصات خود را نوشت و اینكه در چه تاریخی و در زمان حكومت چه كسی آن را نگاشته است .

و سپس ظلم رضاخان و كینه ورزیهای آن خبیث را برعلیه دین و پرده دری اعتقادات مذهبی مردم شرح داد . او در یك فرصت مناسب ، این نامه را در آخرین مرحله نصب صندوق ، میان صندوق و سنگ مرقد قرار داد ، تا شاید پس از گذشت قرنها ، اگر تعمیر و یا تعویضی برای این صندوق صورت گرفت ، آیندگان با خواندن این نامه به یك سند تاریخی و شاهد عینی به سندی از ظلم دوران سلطنت رضاخان دست یابند و از آن مطّلع شوند … . امّا دست بر قضا ، این مدّت بیش از 40سال طول نكشید ، و در سال 1350 یكی از مؤمنین بانی ساخت صندوق خاتم شد تا بجای صندوق منبّت قبلی برای مرقد مطهّر حضرت حمزه بن موسی علیه السّلام نصب شود .

خبر كه به گوش آن خادم – یعنی نویسنده نامه چهل سال قبل – رسید ، وحشت و اضطراب تمام وجودش را فراگرفت … خدایا چه خواهد شد ، برداشتن صندوق همان و عیان شدن نامه همان ، آنهم در اوج قدرت محمّدرضا پسر رضاخان قلدر ! درصدد چاره برمی آید ، امّا راهی به جز توسّل به جناب حمزه علیه السّلام نمی یابد . آن شب فكری به ذهنش خطور می كند .
او برای خود كفنی تدارك دیده بود ، تا پس از مرگش از آن استفاده شود . به فكر افتاد برای حضور در مراسم تعویض صندوق ، همین كفن را بهانه كند . شب موعود فرا رسید ، مسؤولین وقت آستانه به همراه نماینده دولت و تنی چند از مقامات ایستاده بودند تا شاهد تعویض صندوق باشند . در این میان خادم پیر نیز خود را به كنار صندوق رساند و به حاضرین گفت : «من كفنی دارم كه آرزو دارم آن را با غبار روی سنگ مرقد متبّرك كنم . منّت بگذارید و اجازه بدهید به آرزوی خود برسم .»

مسؤولین آستانه كه برای این خادم احترام خاصّی قائل بودند با خواسته او موافقت می كنند . و هنگامی كه صندوق برداشته می شود ، او كفن را بر روی سنگ می اندازد و غبارها را درون كفن جمع می كند . آسوده خیال از اینكه «نامه» نیز در بین غبارهاست . بلافاصله از حرم خارج شده و در گوشة امنی كفن را می تكاند . به اندازه یك مشت غبار كه در این مدّت 4 سال زیر صندوق جمع شده بر روی زمین می ریزد ، امّا از كاغذ خبرنیست ! بار دیگر نشویش و نگرانی به جانش می افتد . خدایا در این 40 سال كه صندوق از جایش تكان نخورده است ، بنابراین فقط یك احتمال باقی می ماند و آنهم سهل انگاری در جمع كردن غبار است ، حتماً نامه درون حرم افتاده است ! حرم هم قرق و درها بسته ، بهانه ای هم برای برگشتن به داخل نیست . در این لحظه كه دیگر خود را برای عواقب بعدی آماده كرده بود ، رنگ پریده و مضطرب كنار حوض امامزاده حمزه علیه السّلام می نشیند تا آبی به صورت بریزد ، صدایی از پشت سر توجّه اش را جلب می كند .

كسی می پرسد :«نامه را پیدا نكردی؟» بر می گردد . جوانی خوش رو و بلند قد را می بیند كه متبسّم بالای سرش ایستاده است . پاسخ می دهد : آقا ، كدام نامه ؟ و بعد سكوت می كند . همان جوان اضافه می كند : «نگران نباش آن نامه هیچوقت پیدا نخواهد شد.» سخنان آن جوان بلند بالا ، كه اینگونه از ضمیر و مكنونات او مطلّع است ، خادم را به وحشت می اندازد ، به طوری كه با عجله از صحن بیرون می آید . در كوچه قدمهاییش را تندتر بر می دارد ، امّا چند لحظه بعد پیش خود می اندیشد این جوان كه داخل حرم نبود ، و قبل از این هم ایشان را ندیده بودم ، پس از كجا راز مرا می دانست ؟ این سؤالات او را دوباره به داخل صحن می كشاند . امّا از جوان خوش رو و بلند قامت هیچ اثری نبود . خادم در حالی كه باران اشك صورتش را می شست چشمان درخشانش را بر گنبد فیروزه ای حضرت حمزه ین موسی علیه السّلام دوخت كه : السّلام علیك یابن رسول الله … 

خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو کنه

کربلا کربلا اللهم الرزقنا

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

شنبه 30/6/1392 - 18:47 - 0 تشکر 649828



نزول نور


بارگاه نورانی حضرت عبدالعظیم علیه السّلام مسیر زندگی بسیاری از افراد را به سمت فلاح و دین تغییر داده است . این نقطه از زمین كه رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم قبل از وفات حضرت عبدالعظیم علیه السّلام اشاره به منزلت آن فرمودند . نقطه تلاقی اهل معناست كه خداوند آن را وسیله هدایت بسیاری از مؤمنین قرار داده است . گاه به صورت امور خارق العاده و معجزه و گاه مكاشفه ای لطیف و پر معنا . آنچه كه اینك نقل می شود از زبان شاهدی از یك مكاشفه است كه در حال حاضر راضی به ذكر نامش نیست . او چنین گفت : حدود 30 سال پیش بود . در شهر قم ، ابتدای جاده تهران ایستاده و منتظر وسیله ای برای سفر به تهران بودم ، كه اتومبیلی جلوی پایم ایستاد .

راننده بسیار آهسته می راند، به طوری كه طاقت نیاوردم و نسبت به این مسأله به او اعتراض كردم . گفت : می خواهم به نحوی حركت كنم كه ساعت 9 شب گردنه حسن آباد باشم . گفتم : گردنه حسن آباد چكار دارید؟ گفت : امشب اهل بیت علیهم السّلام به زیارت می روند می خواهم آنان را ببینم . حقیقت امر ، در وهله اوّل گمان كردم این راننده تعادل روانی ندارد . ناگفته نماند كمی هم از این بابت وحشت كردم . بهر ترتیب راننده یك ساعتی به همین منوال حركت كرد تا اینكه از من پرسید ساعت چند است ؟ گفتم : چیزی به ساعت 9 نمانده است . او اتومبیل را كنار جاده نگه داشت و به من گفت : آسمان را نگاه كن ! در این لحظه آن واقعه عجیب رخ داد كه تا عمر دارم از نظرم محو نمی شود . نوری بزرگ در آسمان پدید آمد و به طرف پایین غلتید و در اطرافش آنقدر پایین آمد كه به گنبد حضرت عبدالعظیم علیه السّلام رسید و بر روی گنبد تابید .

بعد از این ماجرا راننده حركت كرد و من در حالی كه بهت زده شده بودم ، اصلاً متوجّه بعد مسافت نشدم . او مرا درب منزلمان در خیابان سیروس پیاده كرد . وقتی من به درون خانه رفتم . انگار از یك خواب برخاسته باشم تازه متوجّه عمق ماجرا شدم . همین طور در ذهنم سؤالات مختلف دور می زد . سؤالهایی كه هنوز هم درباره آن فكرمی كنم . امّا ، یك نكته را نمی شود انكار كرد ، صحنه ای كه آن راننده به من نشان داد و تصرّفی كه در روح من كرد ، موجب شد كه خط سیر زندگیم تغییر كند و از این بابت تا عمر دارم خود را مدیون حضرت می دانم .

خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو کنه

کربلا کربلا اللهم الرزقنا

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

شنبه 30/6/1392 - 18:47 - 0 تشکر 649829



قهر مقدّس


ماجرا به صد سال پیش برمی گردد . آقا سیّد مرتضی موسوی فرزند مرحوم آقا سیّد محمّد، معروف به «آستانه دار» از خادمین حضرت ، به ایوان آئینه تكیه كرده ولَم داده بود . با آستینی از عبا بیرون و قبایی یله و از بند بازشده . چرا رعایت ادب نمی كنی ؟ می دانی كجا نشسته ای ؟ نگاهش كه به صاحب صدا افتاد ، یكّه خورد ، دكمه قبا را بست ، دست از آستین قبا در آورد و خود را به ادب جمع و جور كرد . او را خوب می شناخت ، دوست قدیمی پدرش و زائر همیشگی و منظّم سیّدالكریم علیه السّلام ، از زمانی كه به خاطر داشت او را دیده بود كه هر شب جمعه از تهران به حضرت عبدالعظیم علیه السّلام می آمد ، شب را میهمان پدرش آقا سیّد محمّد بود .

بعد ، صبح جمعه زیارتی و باز می گشت . قبل از آنكه اذن دخول بخواند ، آهسته به آقا سیّد مرتضی گفت : اگر بعد از عشاء به منزل دعوتم كنی ، هم علّت پرخاشم را خواهم گفت و هم یادی از پدرت خواهد بود كه پنجاه سال مرتّب در چنین شبی میهمانش بودم … نیمه شب كه آقا سیّد مرتضی درب حرم را بست ، زائر منتظرش بود . باهم به منزل رفتند . شام مختصری ، و سیّد در التهاب شنیدن آنچه كه كنجكاویش تمام روز افكارش را در هم ریخته بود. و زائر ماجرا را تعریف كرد : یكی از شبهای جمعه كه به حرم آمدم ، پدرت آقا سیّد محمّد را ندیدم . سراغ گرفتم ، گفتند سفر مشهد رفته است .

خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو کنه

کربلا کربلا اللهم الرزقنا

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

شنبه 30/6/1392 - 18:48 - 0 تشکر 649830

از این خبر خشكم زد و هم دلگیر ! چطور شده بود كه وقتی جمعه گذشته از او جدا شدم و حرفی از سفر مشهد نزد ؟! آخر ، آن روزها سفر مشهد به همین سادگیها نبود و حداقّل نیار به یكی ، دو ماه تدارك قبل از سفر داشت . سه ماه گذشت و مثل همیشه شب جمعه به زیارت آمده بودم كه دیدم سیّدمحمّد گوشه حرم ایستاده است . سلامی و علیكی و البتّه گلایه ای سخت ، كه این است رسم دوستی ، گفت : از من دلگیر نباش ، صبر كن تا شب ، برایت تعریف كنم . مثل همیشه ، شب آقا سیّد محمّد درب حرم را بست و با هم راهی منزل شدیم . مثل امشب من و تو . روبرویم نشست و گفت : رفیق می دانم از من دلگیری ، امّا بدان سفری كه رفتم به اختیار خودم نبود ! همه حواسم ، چشم و گوش شده بود كه هر دو رابه او دوخته بودم .

و پدرت كه حال و روز مرا و كنجكاویم را خوب حس كرده بود ،‌ استكانی چای به دستم داد و در تعریف ماجرای خود معطّل نكرد . شام فردای آن جمعه ای كه تو از من جدا شدی ، مثل همیشه درب حرم را بستم و به منزل آمدم . همان شب در عالم خواب دیدم داخل حرم حضرت عبدالعظیم علیه السّلام هستم ، وجود شریف آن حضرت داخل ضریح ایستاده و به صندوق تكیه داده است .

سلام كردم ، آقا رویش را از من برگردانید و بعد با لحنی قاطع فرمود : سیّدمحمّد صبح به آستانه نیا ! با این سخن ، چشم از خواب باز كردم . وقت همیشگی رفتن و گشودن درب حرم بود . غرق در تفّكر و تردید ، به جای خود خشكیده لحظاتی گذشت ، كه صدای كوبیدن در خانه به خودم آورد. خادم «آقا میر متولّی باشی»‌، تولیّت آستان بود . سلام كرد ، سر پایین انداخت و با طنینی شرمسار گفت : مرا آقا متولّی باشی فرستاد و فرمود كلید را از شما بگیرم و بگویم به آستانه نیایید ! دگر پرده های تردید فرو افتاد . آن خواب عجیب و این پیغام عجیب تر بیداری !‌

خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو کنه

کربلا کربلا اللهم الرزقنا

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

شنبه 30/6/1392 - 18:49 - 0 تشکر 649831



به درون خودم فرو رفتم ، در افكاری پر التهاب و مبهوت . بی اختیار ، انگار كسی از سینه ام مرا خواند كه عازم ساحت مقدّس حضرت رضا علیه السّلام بشو ، و آن وجود شریف را واسطه قرار ده . آفتاب تازه طلوع كرده بود كه عیال و كودكانم را به سمت راه خراسان حركت دادم . تا بعدازظهر سر راه ایستاده بودیم كه قافله ای از راه رسید و به سوی مشهد ، همراه شدیم … . حدود چهل روز كه در مشهد مقیم بودم . هرشب به آن وجودمقدّس التماس می كردم كه بین من و سیّدالكریم علیه السّلام شفاعت كند .

شب چهلم كه به منزل بازگشتم ، در عالم خواب دیدم كه در شهر ری داخل حرم حضرت عبدالعظیم علیه السّلام هستم و حضرت نیز ، مثل حالت قبل داخل ضریح ایستاده اند ، ولی این بار وقتی سلام كردم ، تبسّمی كرد و فرمود :« آقا سیّدمحمّد حركت كن به سمت آستانه» . چشم كه گشودم از آنچه كه در خواب دیده بودم فریادی از شادی كشیدم به طوری كه عیال و كودكانم از خواب بیدار شدند . جریان را برایشان تعریف كردم . باردیگر به حرم مطهّر حضرت رضا علیه السّلام مشرّف شدیم تا پس از آن آماده بازگشت به ری شویم . اقامت طولانی ، توشه سفر را به پایان برده بود . نان و پنیری برای صبحانه تهیّه كردم .

آفتاب كه بر روی صحن و حیاط افتاد، به راه افتادم ، شاید همشهری و آشنایی بیابم و خرج سفر از او قرض كنم . در همان خوف و رجاء از بازار «سرشور» می گذشتم كه یكی از كسبه با اشاره مرا به سمت خود خواند . به او سلام كردم . نامم را پرسید . گفتم : سیّدمحمّد هستم . اهل كجایی ؟ شهرری . با شنیدن این پاسخ با كمال تواضع مرا به داخل مغازه برد و بدون مقدمه مبلغ 50 تومان دو دستی در مقابل من قرار داد . با اینكه نیازمند پول بودم ، از دریافت آن خودداری كردم . گفت : تعارف نكن ، این پول از آن توست ، كه آقا علی بن موسی الرضاعلیه السّلام دیشب امر فرمود به شما بلاعوض بپردازم تا به وطن خود بازگردی ! به شهرری كه رسیدم ، دو روز اوّل دوستان و آشنایان به دیدنم آمدند. روز سوّم ، باز همان خادم آقا میر متولّی باشی دقّ الباب كردو خبر داد كه متولّی باشی برای دیدار به منزل شما می آید . ساعتی بعد ، ایشان وارد منزل شد .


پس از احوالپرسی خطاب به من گفت : آقاسیّدمحمّد! مبادا از من دلگیر شده باشی . آن سحر كه پیك را نزد تو فرستادم تا كلید آستانه را از تو بگیرد ، این كار را به دستور مستقیم شخص حضرت عبدالعظیم علیه السّلام بود كه در عالم رؤیا به من چنین امری فرمود . و حالا هم به دستور ایشان كلید حرم را به شما می دهم تا از امشب به خدمت خود ادامه دهید . تطبیق خواب من و متولّی باشی و كاسب خراسانی و اتّفاقاتی كه در این سه ماه گذشته رخ داده بود ، همواره فكر مرا مشغول داشت تا خلافی را كه ارتكاب به آن موجب قهر آقا شده بود ، بیابم . پرونده آن روز جمعه را مرور كردم … به نكته اصلی رسیدم . آن روز عصر برای تجدید وضو از حرم به منزل رفتم ، درب خانه باز بود و من سر زده داخل شدم . خاله ام در حیاط مشغول شستن رخت بود ، كه چشمم به سینه خاله ام افتاد و همة آنچه بر سرم آمده بود به خاطر همان نگاه بود … حالا ، آقا سیّدمرتضی ، فرزند عزیزم ، این ماجرا را برایت تعریف كردم تا شما نیز از خدا بخواهی همانند پدر مرحومت ، نعمت مراقبت بر اعمال به ما عنایت كند و هیچگاه ما را به خود وانگذارد … .

خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو کنه

کربلا کربلا اللهم الرزقنا

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

شنبه 30/6/1392 - 18:49 - 0 تشکر 649832



ماجرای هموطن ارمنی


یك لوستر بزرگ و گران قیمت در سال 54 به آستان حضرت عبدالعظیم علیه السّلام هدیه شد كه تا مدّتها كانون توجّه بود . صرف نظر از ارزش مادی این لوستر با عظمت كه آن روز بیش از 600 هزار تومان خریداری شده بود ، نكته جالب علّت اهدای آن توسّط یكی از هموطنان ارمنی بود . در این باره یكی از خادمین چنین نقل می كند : یكی از ارامنه در اصفهان مواجه با مشكلی می شود كه از رفع آن عاجز می ماند و كاملاً امید خود را از دست می دهد . در شبی كه مصادف با شب 21 ماه مبارك رمضان بود او در حالی كه قصد عزیمت به اصفهان داشت در ترافیك سنگین خیابان شهید رجایی متوقّف می شود ، این ازدحام به دلیل انبوه اتومبیل هایی بود كه از تهران رهسپار حرم حضرت عبدالعظیم علیه السّلام بودند .

او متوجّه می شود كه اتومبیل ها در یك خط ممتد به سمتی متمایل می شوند كه در انتهای آن گنبد و گلدسته ای می درخشد . پیش خود گفت : من صاحب این گنبد و بارگاه را نمی شناسم . ولی مطمئناً این مردم برای حلّ مشكلاتشان ، از این بارگاه چیزی دیده اند كه اینگونه به سویش سرازیر شده اند . و سپس در دل خود این سخن را می گذراند : خداوندا !به حقّ این آقا ، كه در نزد تو عزیز است ، نظری هم به من بفرما . در همان حال نیّت می كند كه اگر مشكل لاعلاجش برطرف شود ،

هدیه ای برای حرمش بیاورد … دو روز بعد ، آن هموطن ارمنی به تهران آمد ، چندین لوستر فروشی را زیر پا گذاشت تا اینكه یكی از مرغوب ترین لوسترهای موجود را خریداری نمود . او در حالی كه تلألویی از اشك در چشمانش موج می زد ، این لوستر را تحویل دفتر آستانه داد و ماجرایش را برای یكی از خادمین تعریف كرد و به او گفت : خداوند به واسطه این آقای بزرگوار و صاحب این بارگاه مشكلم را حلّ كرد : آمده ام به عهد خود عمل كنم . خواهشم اینست كه از طرف من ایشان را زیارت كنید و آستانش را ببوسید …

خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو کنه

کربلا کربلا اللهم الرزقنا

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

شنبه 30/6/1392 - 18:50 - 0 تشکر 649833



ور شكسته !


محبّت آل محمّد صلّی الله علیه وآله وسلّم سرمایه ای است زوال ناپذیر كه با آن می شود رفیع ترین جایگاه خلقت – بهشت – را خرید . آنان كه از این سرمایه عظیم برخوردار اند ، باید قدرش را بدانند . تا مبادا در بازار پر غوغای « دنیا » از دستشان ربوده شود . رونق داد و ستد در تهران ، یكی از خادمین حرم را به اندیشه كسب مال می اندازد . تا اینكه راهی تهران می شود . در بستر داد و ستد ها و معاملات مختلف ، در مدّت كوتاهی به مال چشمگیری دست پیدا می كند . امّا ، در این میان یك علاقه و كششی خاصّ ، بدون آن كه در اختیار او باشد او را به سمت آستان و حرم سیّد الكریم علیه السّلام می كشید . و همین كشش غیر قابل كنترل موجب شد كه او در هفته چند روز به شهر ری بیاید .

مدّتی كه گذشت احساس كرد رها كردن كاسبی در یكی دو روزی كه به حرم می آید لطمه به كارش می زند ، و او را از كسب درآمد بیشتر می اندازد . امّا دست خودش نبود بلكه سابقه علاقه و محبّت به سیّد الكریم علیه السّلام هیچ گاه اجازه نداده بود حتّی یك نوبت ، آمدن به شهر ری را تعطیل كند . یكی از این روزها كه با حالی متغیر جلوی ایوان حرم ایستاده بود ، رو به ضریح و خطاب به سیّد الكریم علیه السّلام گفت : آقا ، رهایم كن بروم دنبال كاسبی ام ، مرا از نوكری معاف كن !

او این بار چهار ماه رفت ، بدون اینكه حتیّ یكبار به شهرری بیاید و یا كسی خبری از او بشنود . تا اینكه …آن روز صدای ناله ای همه را متوّجه خود كرده بود. همان خادم بود ، در پای ضریح با صدای بلند گریه می كرد مثل كسی كه عزیزی از دست داده باشد . التماس می كرد و ضجه می زد : آقا غلط كردم ، آقا نفهمیدم … آری دنیا ، این عروس چند چهره ، صورت دیگرش را نشان او داده بود . فصل كامیابی به سر آمده بود و حالا او مانده بود با دست های تهی از همه اموالی كه شرار ورشكستگی به خاكستر نشانده بود .او مانده بود و ناله حسرت و دیگر هیچ … .

خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو کنه

کربلا کربلا اللهم الرزقنا

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

شنبه 30/6/1392 - 18:50 - 0 تشکر 649834



درهای گشوده شده


در دوره ای از تولیّت آستانه ، سرپرستی كه از طرف تولیّت به اداره آستانه و حرم نظارت می كرد ، فردی بسیار عصبی و تند مزاج بود . از هیچ قصوری اغماض نمی كرد ، و حتیّ در برخورد با كاركنان مُِِِسن نیز ملاحظه ای نداشت . آن روز سحر، آستانه دار به روال همیشه آمده بود تا در حرم را باز كند و چراغها را روشن نماید . امّا در همین حین متوجّه می شود كلید را به همراه نیاورده است . فرصتی هم وجود ندارد . با خود می اندیشد اگر بخواهد به خانه برگردد و كلید را بیاورد دقایقی بعد وقت اذان است و سرپرست آستانه طبق معمول از راه خواهد رسید . با اخلاقی كه در او سراغ داشت ، می توانست حدس بزند كه دیدن در بسته حرم آنهم در آن وقت سحر چه عواقب و مؤاخذه ای انتظارش را می كشید . در حالی كه كاملاً مستأصل شده و دیگر هیچ راه حلّی به ذهنش نمی رسید ، بناگاه صدایی از سمت در حرم او را به خود می آورد . می بیند چفت در گشوده شد و به حركت درآمد . داخل می شود ، در محوّطه رواق به حرم به پشت دوّمین در می رسد . در این لحظه این بار نیز زبانه در صدایی كرد و در باز می شود وارد حرم می شود ، با عجلّه چراغهای حرم را روشن می كند . سرپرست آستانه موقعی می رسد كه او آخرین چراغ را هم روشن كرده است . بعد از نماز صبح ، پس از آنكه آستانه دار به خانه رفته و كلید را می آورد ، قضیه را برای همكارانش تعریف می كند . آنچه خواندید به نقل یكی از همكاران همان آستانه دار بود .

خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو کنه

کربلا کربلا اللهم الرزقنا

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.