1. مقدمه
اگر رویکردهای نقد ادبی را از نظر تمرکز بر یکی از سه عنصر بنیادین «نویسنده»، «متن» و «خواننده» تقسیم بندی کنیم، در می یابیم که رابطه ای معنادار میان تاریخچه توجّه به هر یک از این سه، با پیشرفت ها و دست آوردهای علوم انسانی و کاربست آنها در نقد و نظریه ادبی دیده می شود.
به دیگر سخن، پیش از پیدایش ساختارگرایی، گستره نقد زیر سلطه بی رقیب نویسنده بود و معنی و مفهوم اثر ادبی را تنها در نیّات و آمال خود نویسنده جستجو می کردند. با پیدایش ساختارگرایی، نویسنده از گردونه نقد ادبی کنار گذاشته شد و یا در ردیف دوم قرار گرفت و اولویت به متن داده شد و در تازه ترین رویکرد، محوریّت را به خواننده داده اند و او را عامل تعیین کننده، هم در آفرینش اثر و هم در دریافت آن دانسته اند.
همچنین شایسته یادآوری است که از میان خیلِ انبوه آراء نظریه پردازان در پیوند با خواننده، دیدگاه و رویکردهای "واین بوث"، به دلیل طرح دیدگاه «الگوی ارتباطی»، جایگاه ویژه ای دارد. مبحثی که "والاس مارتین" (در کتاب نظریّه های روایت) با ارائه یک جمع بندی از دیدگاه افراد مختلف درباره الگوی ارتباطی، آن را چنین ارائه می کند: نویسنده، مؤلف تاریخی، مؤلف درون متن، راوی درون متن، روایت، روایت شنو، خواننده نمونه، خواننده درون متن، خواننده واقعی.