آنکه نفهمید:
شانزده هفده سالش بود. او هم آمده بود جبهه؛ با چند تا بچة دیگر مثل خودش که همه آقازاده بودند. جاهایی میپلکیدند که مبادا بلایی سرشان بیاید و به مملکت ضربة جبران ناپذیری وارد کنند.
خدا قبول کند. آمد جلو و توی همان سهراه مرگ شلمچه، یک خمپاره که محافظها نتوانستند جلویش را بگیرند، زد و پای آقا تقی را قطع کرد. مملکت واویلایی شد. همة بیمارستانها، کل بنیاد شهید و... بسیج شدند تا آقا تقی سالم شود.
خدا خیرش بدهد. هرچه باشد، او هم جانباز است و برای دین و میهن فداکاری کرده است، ولی نه مثل آقا کوچولوی فهمیدة ما! آقا تقی اصلا کوچة شهرستانی را بلد نیست، اصلا نمیداند میوه را کیلویی میخرند یا متری. درصد جانبازی چیست؟ خجالت دارد، دهانت را آب بکش.
از آن روز تا همین یکیدو ماه پیش، آقا تقی ـ که پدرش فقط مسئول رسیدگی به بعضی جانبازان خاص است ـ هرچند وقت یکبار برای درمان به انگلیس و آلمان میرود تا هم برای پدرش سوغاتیهای آنچنانی بیاورد و هم بدن عزیزش را چکآپ کند. خدا را چه دیدی؟ شاید پای قطع شدهاش رشد کرد.
خُب، حالا در کنار این سفرهای درمانی، دوسه تا کار تجاری کوچولو هم بکند و برای تنوع و تغییر آب و هوا، به گوشه و کنار دنیا سر بزند که گناه نیست!