(عشق آموزش)
شد معلم محور علم و هنر
می نویسم نام او را من به زر
بر سرای دل نشان نام او
دیو جهل و بیسوادی رام او
هر معلم همچو شمعی روشن است
رونق بستان و باغ و گلشن است
سوزد و روشن کند اندیشه را
چون پیمبر دارد او این پیشه را
اسب عشقش را کنون زین می کند
فکر و ذهن ما را آذین می کند
گشته مدرسه مکان و سنگرش
عشق آموزش همیشه بر سرش
صحبت از مدرسه و آموختن است
صحبت از درس و چو شمعی سوختن است
هر معلم با خلوص و شوق و شور
اطلبو الدانش ز مهدست تا به گور
بند و زنجیر جهالت شد دگر
با شعور و علم و دانش بی اثر
بی تکلف این معلم چون گل است
در امور پرورش چون سنبل است
همچو خورشیدی بتابد در جهان
اختری باشد میان کهکشان
دست حق همواره با آنان یار
بهر آموزش همه مشغول کار
اهل علم و اهل فن و ارزشنند
بر تن ما روح دانش می دمند
ساعی اند و پر تلاش بی چند و چون
می شود با علمشان دانش فزون
دست حق همراهتان تا انتها
چون نشستید در دل و جان«رها»
بهروز رها